<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sajjad Gharebaghi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sajjad_gharebaghi</link>
        <description>روزها گر رفت گو رو باک نیست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 09:06:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/80118/avatar/qSZhZR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sajjad Gharebaghi</title>
            <link>https://virgool.io/@sajjad_gharebaghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزها گر رفت گو رو باک نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad_gharebaghi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tjhaslcjcjae</link>
                <description>اون چیزی که ممکنه از دست بدی زمان نیستبلکه امکان نسبت‌های متنوع گرفتن با تجارب خودت و دیگرانه. از تجربه‌ی متفاوت حرف نمیزنم. از نسبت متفاوت با یک تجربه ثابت حرف میزنم.نسبت‌هایی از جنسی غیر از تصاحب، اطمینان، شناخت، مصرف، برد، توانایی، انتظار داشتن. رسیدن، کامل شدن، بقا، دوست داشتن، رقابتامکان نسبت‌هایی از جمله تعامل، اعتماد، تحیر، پس دادن، آسیب‌پذیری، متوجه شدن، ماجراجویی، رفع شدن، حضور، تعلق، همراهیاونچه که ممکنه و حیفه که از دست بدی اینه که امکانات مواجهه با تجاربت محدود بشه، تجربت تقلیل پیدا کنه، قالب بگیره، تازگیش از بین بره و زندگیت به تصویری از زندگی بدل بشه.</description>
                <category>Sajjad Gharebaghi</category>
                <author>Sajjad Gharebaghi</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 03:32:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل ایران چیه؟ ( غم بزرگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad_gharebaghi/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D8%BA%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-rpwfgx5apzsd</link>
                <description>یادمه که مجتبی شکوری توی قسمت‌ هراس از احساس رادیوراه میگفت: جامعه‌ای که غم بزرگش رو حس نکنه، نمیتونه این غم بزرگ رو به کار بزرگی تبدیل کنه. احتمالا اکثرا موافق باشن که ایرانی از غم‌های بزرگی رنج میبره. از شکوه از دست رفته‌ی تاریخی‌اش تا سررسیدن پیری جسمانیش. به عبارتی دیگه ما ایرانی‌ها خیلی وقته که توی ضرریم‌. ولی چرا نمیتونیم جلوی ضرر رو بگیریم و از جایی بازده مثبت پیدا کنیم؟ https://castbox.fm/vd/483827314 کسانی که توی بورس معامله کردن، در مواقع ضرر این رو به تجربه درک کردن که چطور احساساتشون اجازه نمیده ضرر رو بپذیرن، طوری که از اصطلاح ازدواج با سهام استفاده میکنند!این انگار وضعیت ما شده. ماندن در وضعیت نابه‌سامان به امید اینکه شرایط به نفع من رقم خواهد خورد و من از ضرر خارج خواهم شد.نشستن به امید، نپذیرفتن واقعیتشکست و دادن هزینه‌ی اون.برای ما انگار که رنج روانی حاصل از پذیرش شکست ‌به مراتب بیشتر از مقدار انتظاری رنج واقعی حاصل از شکسته. به خاطر همین ناخودآگاه تمایل به موندن توی این وضعیت داریم و هرچندوقتی یک بار با غر زدن و اعتراضات تسکینش میدیم.این نگاه اگر درست باشه، شاید نپذیرفتن واقعیت و گرفتن نسبت درست با اون، از بزرگترین مشکلات ایران و ایرانی باشه.به واقعیت به طور کلی به عنوان چیزی در مقابل امید و آرزوها و انتظاراتمون اشاره دارم.مشخصا و بیشتر به اون بخش‌هایی که هیچ موافقتی با مواضع و خواسته‌ها و آرزوهای ما ندارن. بلکه علیه اونها هستن و به غم‌های ما بدل میشن.اون راه‌های طولانی‌ای که به اشتباه رفتیم و مواضعی که در فواصل طولانی نسبت با واقعیت گرفتیم. و به هزینه‌های سنگینی که سر این قمارها بر واقعیت دادیم.خروشچف که زمانی رهبر شوروی بود، زمانی میگه که اقتصاد علمی است که هیچ ارزش خاصی برای آرزوها و امیال شما قائل نیست.و شاید بی دلیل نباشه که ما هم ارزش خاصی برای اقتصاد قائل نیستیم و بر خلاف تمام انتقادات به دستوری بودن اقتصاد، همه خواهان ثبات قیمت‌ها هستن! چیزی که اساس مخالفت با واقعیت اقتصاده.پذیرش واقعیت باورهای موهومی ما رو که هویت و مطلوبیت کاذب زیادی بهمون داده رو از بین میبره و ما رو با کوله‌باری از مسئولیت و البته امکانی برای بهبود اوضاع مواجه میکنه.این پذیرش رنج زیادی داره ولی تا به اون تن ندیم، از این ضرر بزرگ خارج نمیشیم و نمیتونیم کار بزرگی برای خودمون بکنیم.از این نظر کاری که از دست ما بر میاد شروع به همراهی با واقعیت از هر جایی که نسبت بهش بودیم و گردن گرفتن بخشی از مسئولیت اون نسبت به ایرانه.همینطور بازتاب این واقعیت به دیگران و متوجه کردن اونها، به ویژه حکومت. </description>
                <category>Sajjad Gharebaghi</category>
                <author>Sajjad Gharebaghi</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 15:12:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل ایران چیه؟ (مرده بودن)</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad_gharebaghi/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D9%87-syx9gr2cr3jm</link>
                <description>انقلاب اسلامی و از بین رفتن نقش جهانی ایران بیشتر مسائلی فرعی‌اند تا حوادثی بزرگ که به زیست‌پذیری و سرنوشت ایران آسیبی رسانده باشند. مرگ ایران خیلی وقت پیش آغاز شده بود و جسد این مرده دیر یا زود باید شروع به پوسیدن می‌کرد. این اتفاقات ساده تنها زمان رویارویی با واقعیت را به تعجیل انداختند.درد ایران را نه توصیه‌های متخصص مشهور توسعه التیام می‌بخشد و نه دواهای پزشک معالج سنت. او حتی دقیقا نمی داند کجایش درد می‌کند.البته او در این مراجعه به پزشکان و شنیدن دروغهایشان فرصت می‌یابد با دروغها و خزعبلات خودش که سالها به عنوان یک تمدن بزرگ به دیگران ارائه کرده است مواجه شود. با اهمیت ندادن به واقعیت، انتفاع، رشد‌های الکی و هزار و یک ظاهرسازی دیگر هم همینطور.تا جایی که او برای اولین بار به درد دیگران کنجکاوی نشان می‌دهد، البته هنوز برای پیدا کردن مرهمی برای درد خودش.تا اینکه چشمش به ارزش حضور و خدمات مردم عادی‌اش باز می‌شود. مردمی که صادقانه و بدون انتظار برای او دل می‌سوزانند و از او پرستاری می‌کنند. پدیده‌ای که در ابتدا فراتر از درک و جهان‌بینی معاصرت نیافته‌ی ایران به نظر می‌رسد. او به طور غیرقابل توضیحی کشف می‌کند که اگر پاهایش را روی شانه‌های مردمش قرار دهد و با آنها حرف بزند دردش آرام می‌شود. ماهیت ایران یا بهتر است بگویم بودنش از اینجا شروع به تحول می‌کند. مثل پروانه‌ای که دارد از پیله بیرون می‌آید. یا مثل یخی که شروع به آب شدن می‌کند. ایران بعد از یک شکم گریه کردن مثل بچه‌ها قادر می‌شود به تمنای تاریخی‌اش گوش دهد و پاسخ به این سؤال را که “از زندگی چه می‌خواهد؟” بشنود. او می‌خواهد که ایمن باشد و تازه می‌فهمد همه سالهایی که اینگونه زندگی می‌کرده در توهم بوده است.مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است. این آتش با قرار دادن پاها روی شانه‌های مردم و حرف زدن با آنها به جان ایران می‌افتد و با لمس دستان دختران کوچکش شعله‌ور می‌شود، تا جایی که دیگر نه درد می‌ماند و نه ترس از ناامنی. مرگ ایران به پایان می‌‌رسد.</description>
                <category>Sajjad Gharebaghi</category>
                <author>Sajjad Gharebaghi</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 15:01:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دفاع از افسردگی، غم و تمام برچسب‌های بد</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad_gharebaghi/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%BA%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%86%D8%B3%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-bbuk41wbxy0l</link>
                <description>تجربه‌ی اینجا و اکنونهر موقع که میخوایم برچسبی به تجربه‌ای بزنیم، اول باید ارزش و معیار اون برچسب رو پیدا کنیم.یعنی چی؟یعنی اینکه نسبت به چی داریم قضاوت میکنیم که آیا تجربه‌ای خوبه یا بد؟ وضعیتی پسندیده هست یا نه؟یه زبان دیگه سوال اینه که مگه قراره تجربه چه طور خاصی باشه که باقی تجارب نسبت به اون قضاوت بشن؟یکم بزرگتر بخوایم بهش نگاه گنیم، اینجوره که مگه زندگی از چه قراره؟مگه تجربه به خودی خود جهت خاصی داره یا باید داشته باشه؟مثلا اینجوریه که باید خیلی بقا پیدا کنیم؟یا مثلا باید دره‌های بیشتری رو فتح کنیم؟یا مثلا باید فهمیده‌تر بشیم؟یا مثلا باید رضایت جامعه یا امیالمون رو بدست بیاریم؟یا مثلا باید خیلی توانا باشیم؟چی بالآخره؟چرا اینا رو میگم؟چون اون وضعیت‌هایی که اول اسم بردم نسبت به این بایدها برچسب بد خوردن.یعنی هر بار که همچین تجاربی داشتیم، انتظارمون این بوده که جور دیگه‌ای باشن. یعنی به رسمیت نشناختیمشون و ازشون فرار کردیم.خیلی اجمالی بخوایم فکر کنیم، اکثر این خوب و بدها در جهت بقا و مکانیزم‌هاش تعریف شدن. ولی مگه بقا غایته؟ مگه سرنوشته؟ مگه باید معیار ارزیابی تجربه قرار بگیره؟قابل درکه که بقا چون ابتدایی‌ترین چیزیه که دم دست تجربه‌ی ماست، بخواد بیشتر توجهمون رو جلب کنه ولی تجربه که به بقا محدود نمیشه. اتفاقا بقا، حداقلی‌ترین سطح تجربه‌ی انسانیه. این هم البته به معنی مخالفت باهاش نیست. به معنی معیار نگرفتنشه.خب پس معیار چیه؟هیچیچرا هیچی؟چون هر شکلی از معیار، تجربه رو تقلیل میده، تازگی اون رو از بین میبره، امکاناتش رو محدود میکنه و به مرور و از طریق تکرار تجربه، به تصویری از اون بدل میشه و در نهایت پوچ و خالی از معنا جلوه میکنه.و این همون چیزیه که بهش میگیم نیهیلیسم. بهش میگیم زندگی بد.یعنی ریختن امر واقع در یک قالب و تعریف اون.اینجا اونجاییه که ارتباط ما با زندگی و شدنِ جهان قطع میشه و نسبتمون با اون به چیزی مثل مصرف‌کننده یا ماشین بقا تقلیل پیدا میکنه. تجربه زمانی کشته میشه که تعریف بشه، و زندگی ما زمانی به رنج بدل میشه که این تجربه‌ی مرده روزمرگی ما شده باشه.خب اگر نباید تجربه رو تعریف کرد و تقلیلش داد، پس از کجا بفهمیم که باید چیکار کنیم؟شاید لازم نباشه بفهمیم! فهم تنها امکان مواجهه با تجربه نیست. در مقابل فهم، نادانی نیست، بلکه حیرته! تازه هیجان انگیزتر هم هست!خب چطور میشه حیرت کرد؟با دست کشیدن از فهم و مواجهه‌ی نظری و توجه به تجربه به جای تلاش برای فهمیدن اون. و این کار عملیه و نه نظری. همونطور که هایدگر توضیح میده که انسان از طریق فعالیت‌های روزمره‌ و وجودی رشد میکنه نه از طریق نظام‌های باوری و مفهومی.در واقع امر اصیل فعالیته نه کار نظری کردن. اگر اینطور ببینیمش، اتفاقا بقا تازه جایگاه خودش رو به عنوان پایگاهی برای توجه به تجربه‌ پیدا میکنه و موجه میشه بدون اینکه ادای غایت در بیاره!خب اگر اینطور باشه، پس باید با این حالات اصطلاحاً منفی چیکار کرد؟هیچی، به اونا هم باید توجه کرد بدون اینکه قضاوتشون بکنیم یا ازشون در بریم. تحملشون کنیم و ببینیم که کلیت این تجارب برامون چی رقم میزنن. بدون انتظاری خاص.شاید فقط بشه گفت زمانی که بخواد وضعیت آدم سایکوتیک بشه و کلا امکان بقا رو از بین ببره باید پا پس کشید. که همچین وضعیتی خودش ممکنه بیشتر به خاطر عدم توجه کافی به همین تجربه‌ها باشه. به خاطر بی اعتنایی بهشون و گردن نگرفتنشون. از کجا معلوم اینا چراغ راهنما نباشن؟ از کجا معلوم اگر همراهشون بشیم، قشنگ‌تر از خیلی از به اصطلاح لذت‌هایی که غالبا موجب پشیمونی هستن نباشن؟ از کجا معلوم که به ما امکان اتصال بیشتر با زندگی و همراهی با شدنِ اون رو به ما ندن؟ نه جدی!!!خلاصه:توجه به ضرورت‌های زندگی و تجاربی که برچسب بد دارند، اتفاقا امکانات فراتر رفتن از بقا و روزمرگی رو میتونن برای ما ایجاد کنن، طوری که بدون اونها شاید یک زندگی معنادار اصلاً ممکن نباشه.منابع تکمیلی: https://alisekhavati.com/2020/02/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d9%86%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%db%8c-%d9%88-%d9%86%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c/  https://www.youtube.com/watch?v=2zPcUzjXxUU  https://www.youtube.com/watch?v=h43Px4U2tU4  https://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar1/sh141  https://www.amazon.de/-/en/Pema-Ch%C3%B6dr%C3%B6n/dp/1611805651 </description>
                <category>Sajjad Gharebaghi</category>
                <author>Sajjad Gharebaghi</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 00:08:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب زیستن رالف خرابکار</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad_gharebaghi/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1-lgpsi4xncage</link>
                <description>داستان رالف خرابکار داستانیه که از آغاز اون، زندگی بد به نظر سرنوشت رالف میاد. همونطور که زندگی خوب سرنوشت فلیکس.این من رو یاد شعر حافظ میندازه، اونجا که میگه:جام می و خون دل هر یک به کسی دادند، در دایره‌ی قسمت اوضاع چنین باشدبله قسمت به نظر به گونه ای هست که یک عده قراره بازنده باشند و یک عده برنده. یک عده خوشبخت و خرسند از زندگی و یک عده ناراضی و سرخورده. البته دقیق‌تر بخوایم نگاه کنیم، این عناوین نیستن که ارزش زندگی رو تعیین میکنن. بلکه این خود ضروری بودن سرنوشت افراده که تعریف یک زندگی بده. زندگی‌ای که رالف بعد از 30 سال پذیرش اون به عنوان سرنوشت خودش، ازش خسته شده و میخواد برای نارضایتیش کاری کنه.بالآخره رالف در اولین تلاشش برای به اشتراک گذاشتن تجربش با سایر افرادی که اصطلاحاً زندگی بدی دارن، متوجه این حقیقت میشه که اونها سرنوشت بدشون رو به خوبی پذیرفتن و از ضرورت بد بودنشون آگاه هستن. اونها قبول کردن که یک زندگی بد رو نمیشه خوب زیست و پذیرفتن که این وضعیت اشکالی نداره. در واقع اونها با توجیه وضع موجود، فقط دارن این زندگی رو تحمل میکنن. بیشتر به این خاطر که میترسن همین زندگی هم به خطر بیوفته و کلا از دست بره. اما رالف فرقش با اونها اینه که نارضایتیش از این زندگی بد رو دیگه نمیتونه نادیده بگیره و به مرحله عصیان نسبت به سرنوشت رسیده.البته عصیان اون هنوز جنبه‌ی فردی داره و همچنان خوشبختی رو در قالب وضع موجود درک میکنه. رالف فقط فکر میکنه که اگر رضایت در گرو یک وضعیت بیرونیه، پس شاید اون هم بتونه به دستش بیاره. دستاوردی که رسیدن بهش مستلزم شونه خالی کردن از زیر بار مسئولیت ضرورت زندگی خودشه. چیزی که ممکنه این زندگی رو برای خودش و بقیه به خطر بندازه. و اون خواسته یا ناخواسته این ریسک رو به جون میخره.اون در واقع از خوشبختی به یک انتظار و تصویر رسیده. انتظاری که با برآورده شدن ظاهری وضعیتی خاص (گرفتن مدال در مورد رالف) قراره که باعث رضایتش بشه. در واقع فکر میکنه که اصالت تجربه و رضایت، ربطی به ضرورت و تازگی تجربه‌ی منتج به اون دستاورد نداره.بدبختی‌های رالف تازه بعد از رسیدن به این دستاورد شروع میشه. چرا که این تجربه‌ای حقیقی که بر مبنای ضرورت‌های زندگی خودش رقم خورده باشه نیست و تنها از جنس انتظار بوده. تا اینجا به نظر میاد که طغیان نسبت به وضع موجود ایده خوبی نبوده و حقیقت اینه که زندگی واقعا بده و کاریش نمیشه کرد، جز پذیرفتنش یا در رفتن از ضرورتش. اما ماجرا به همین ختم نمیشه.رالف در ادامه با دختربچه‌ی تخسی مواجه میشه که به نظر حتی همین زندگی بد هم ضرورت اون نبوده. انگار که وجود داشتن این دختر اشتباهیه و به خاطر همین هیچ سرنوشتی نداره که اصلا بخواد خوب یا بد باشه. اون با اینکه مثل رالف توی وضعیت بدی زندگی میکنه، ولی این براش پذیرفتنیه، چون انتظارش این بوده که اصلا وجود نداشته باشه. البته این رو هم میدونه که گریزی از کلیت بازی در کار نیست و همین باعث شده که اون هم به دنبال یک غایت بیرونی برای رضایتش باشه. اون هم به این فکر افتاده که اگر به وضعیت خاصی برسه میتونه بیشتر راضی باشه، اما این وضعیت برای اون، داشتن یک ضرورت و سرنوشته. هرچند همچنان یک سرنوشت خوب در این زندگی بد چیزیه که اون انتظار داره. ولی با این تفاوت که اون این انتظار رو از حس درونیش گرفته و نه مثل رالف از خستگی از ضرورت سرنوشت. به خاطر همین اون همچنان سرزندگی داره و تجربه‌ی تازه‌تری براش رقم میخوره.تا اینکه بنا به اتفاق، سرنوشت این دختر تخس که اسمش ونلوپی هست به سرنوشت رالف گره میخوره. طوری که هر دو متوجه میشن که به تنهایی نمیتونن به خواسته هاشون برسن و این تنها شاید از طریق کمک به همدیگه ممکن بشه. اونها فقط میدونن که چی میخوان، ولی اصلا نمیدونن که باید چیکار کنن. وضعیت کاملا ناشناخته‌ای که مواجهه با اون در نظام انتظاراتی رالف و ونلوپی تعریف نشده. در عوض اونها به هیجان‌انگیز بودن تجربشون توجه میکنن و میذارن که این راهنماشون باشه. هرچند که این تجربه خلاف عادت، نامطمئن، به هم ریخته و نامرتبه. این ماجرا ادامه داره تا جایی که با رسیدن اتفاقی رالف به چیزی که میخواست، پوشالی بودن تجربه‌ی حاصل از انتظارش برملا میشه و جای خودش رو به ناامیدی میده. وضعیت جدیدی که رالف رو تازه با واقعیت مواجه میکنه. واقعیت اینکه هر وضعیتی اگر بر مبنای ضرورتش رقم نخورده باشه، خالی از معنی و ارزشمندی تجربه‌ی اونه. و این یعنی امیدی به امکان خوب زیستن این زندگی بد نمیشه داشت.رالف در این ناامیدی متوجه وضعیت مشکوک سرنوشت ونلوپی میشه. اینکه شاید وجود اون اتفاقی و بی علت نبوده و شاید حداقل سرنوشت خوبی در انتظار این دختر باشه. رالف بالآخره از توجه به حل کردن مسئله‌ی خودش دست میکشه و مشغول به کاری میشه که فکر میکنه درسته و میتونه بدون انتظار انجامش بده. حتی اگر این به قیمت زندگیش بخواد تموم بشه. رالف برای این مهم، زندگی انتظاری‌ش رو به خطر میندازه و با گذر از خودش به خاطر آنچه که باید، ناخواسته امکان تبدیل شدن به سرنوشت جدیدی رو برای همگان رقم میزنه. سرنوشتی که هرچند همچنان در ظاهر برد و باخت و رقابت رو به عنوان ضرورت خودش داره، ولی دیگه این وضعیت تعیین کننده‌ی رضایت افراد نیست و مایه‌ی گسست از همدیگه و زایل شدن خیر جمعی نمیشه. دیگه کسی نیاز نداره که از ضرورت سرنوشتش فرار کنه و به وضعیت خاصی برای رضایت پناه ببره. چون که دیگه وضع موجود رضایت بخش شده. زندگی خوب شده.داستان رالف خرابکار به ما یک بیت دیگه از حافظ رو هم یادآوری میکنه:بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی، خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنیو همینطور  این واقعیت رو گوشزد میکنه که میشه هم زندگی رو جدی نگرفت و هم اون رو به جد زندگی کرد. میشه یک زندگی بد رو به خوبی زندگی کرد و حتی اون رو به یک زندگی خوب برای دیگران تبدیل کرد. و همینطور میشه بد بود و با بد بودن احساس رضایت کرد، به شرط اینکه از ضرورت زندگیمون فرار نکنیم و نسبت به آنچه که باید، بی اعتنا نشیم.با الهام از انجمن آدم بدا:I am bad and that&#x27;s good.I will never be good, and that&#x27;s not bad.There is no one i&#x27;d rather be than me.</description>
                <category>Sajjad Gharebaghi</category>
                <author>Sajjad Gharebaghi</author>
                <pubDate>Sun, 28 Apr 2024 05:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو فقط باش</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad_gharebaghi/%D8%AA%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-lmilgm9dzfje</link>
                <description>چرا گریم نگیره وقتی دستام بسته‌اس و بازه چشام؟من هرزمان که سعی کردم چشمام رو ببندم به قدری حالم بد شده که مرگ رو ترجیح میدادم. و هرزمان که خواستم کاری کنم به قدری دستام رو بسته دیدم که کاری جز گریه برام نمونده.این حالات رو احتمالاً بیشترمون کم و بیش تجربه کردیم و بعضیامون یا کامل چشمامون رو بستیم یا کاملا در باز کردن دستامون داریم رنج می‌کشیم.من تا نزدیکی‌های نبودن رفتم و میدونم هیچ وضعیتی بهتر از نبودن نمیتونه باشه. ولی فعلا تا هستیم شاید بهتر یا درست‌تر باشه که ابراز بودن کنیم. با پذیرش همه رنج‌ها و بی فایدگی‌هاش.در یکی از مونولوگ‌های معروف نمایشنامه هملت اینطور اومده که:تفکر و تعقل، ما همه را ترسو می‌کند و عزم و اراده هرگاه با افکار احتیاط‌آمیز‌ توأم گردد، رنگ باخته و صلابت خود را از دست می‌دهد. و به مثابه همین خیالات بلند، عمر مصیبت‌بار اینقدر طولانی می‌شود.اشتباه ما اینجاست که بقا رو در مقابل مرگ می‌بینیم. در حالی کن خود این نگاه حداکثری به بقا، مرگ حقیقی ماست و شاید بیشتر از تلاش برای تسلیم نشدن در برابر مرگ، لازم باشه که تسلیم بقا نشیم.بله، نه در فرار از مرگ، بلکه در قرار به پذیرش تمامیت ماجرا باید زندگی کنیم. شاید هم خیلی فرقی نکنه که دقیقا چه کار کنیم. به قول مولوی، کارک خود می‌گذارد هرکسی. یا جایی از قرآن که میگه: و ان من شیء، الاّ یسبّح به حمده. که بودن به خودی خود عبادته.باید به وجود داشتن ادامه بدیم، ببینیم و گریه کنیم و تحمل بیشتری در دیدن پیدا کنیم. تلاشی برای بازکردن هرچه بیشتر دست‌هامون بکنیم، ضعیف شدن رو بپذیریم و برای بقا محدودیتی قائل بشیم، همچنان که همواره آماده‌ی نبودن بمونیم.</description>
                <category>Sajjad Gharebaghi</category>
                <author>Sajjad Gharebaghi</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 02:43:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>