<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sajjaderfawni</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sajjaderafani</link>
        <description>نویسنده
-نقد و بررسی کتاب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-10 16:50:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3327596/avatar/jwK97M.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sajjaderfawni</title>
            <link>https://virgool.io/@sajjaderafani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشتی بر یک واقعیت و چند قصه</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjaderafani/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B5%D9%87-xmmmx0nedmhb</link>
                <description>به نام آن که کلامی آفریدروز هایی را از سر می‌گذارنم که شاید به هیچ موقع دیگری شبیه نیست و شاید همین باشد خاصیت تامل، بودن و هوشیاری ممتد در لحظات. نمی‌دانم؛ هرچند که همیشه تلاش می‌کردم اعتقادم به عدم خودستایی را حفظ کنم... بگذریم؛ در این یادداشت قصد دارم از معضل فکری جدید خود یعنی دو شقه شدن جامعه ایرانی سخن بگویم.ما سالهاست که در ایران، مشکلاتی اعم از جمعی و فردی داریم که بخشی از آنها مستقیما با حکومت رابطه محکمی دارد و اگر بخواهم راحت تر بگویم بسیاری از ما، مقصر بخش زیادی از مشکلات خود را حکومت جمهوری اسلامی می‌دانیم. اما از آنجا که نمی‌خواهم اخلاق پیش‌آهنگی را دنبال کنم در اینجا از مشکلات خود سخن می‌گویم: من از زمانی که پا به ارسه اجتماعی گذاشته ام، با این تضاد روبرو شده ام که جماعتی که من هم جز آن باشم، با جماعتی که انقلابی یا حزب اللهی نامیده می‌شوند، توان گفتگو ندارند. این چیز جدیدی نیست اما برای من بسیار درد آور است زیرا در شمار دوستان نزدیکم افرادی را دارم که جز آن دسته اند و من جز این دسته و همین باعث می‌شود با خود بگویم اگر من با فلان شخص ارتباط خوبی داریم و آن را حفظ می‌کنیم چرا نشود همین اتفاق با تمام به اصطلاح &quot;آن طرفی&quot; ها بی‌افتد؟کار خودشان است؟این یکی هم کار خودشان است؟ چرا این سوال را می‌پرسم؟ زیرا می‌بینم و می‌شنوم که افراد زیادی معتقد هستند که مقصر دو شقه شدن جامعه ایرانی، همین حکومت فعلی است. این افراد از این فرض سخن می‌گویند که تفکیک افراد به دست حکومت و تدوین ساختار &quot;خودی و غیر خودی&quot; باعث شده تا طی سالها مردم کشورمان نیز این ساختار و الک فکری را درونی کنند؛ به تفسیر من، ما یکدیگر را مانند کیسه های متحرکی، پر شده از عقاید سیاسی-مذهبی می‌بینیم و با چشم نازکی قضاوت می‌کنیم. ما به یکدیگر نگاه می‌کنیم و قبل از انسان، احساس، قصه و سرگذشت به این طرفی یا آن طرفی بودن توجه می‌کنیم و گمان می‌کنم که این موضوع در جوامعی که به تازگی جنگ و انقلاب را پشت سر گذاشته است، چندان غریب نباشد... به تازگی کتابی می‌خوانم به نام &quot;زیر تیغ ستاره جبار&quot; نوشته هدا کووالی؛ در این کتاب خاطرات فردی نگاشته شده که پس از تجربه جنگ جهانی دوم در چکسلواکی، به حزب کمونیست پیوسته است؛ او می‌نویسد که من و شوهرم در خانه بسیار بسیار کوچکی زندگی می‌کردیم و هردویمان عضو کمونیست بودیم؛ او و شوهرش ساعت ها با دوستان خود در آن خانه نقلی می‌نشستد و از کتاب های تازه ای که در باب امپریالیسم، عدالت، برابری و... خوانده بودند، سخن می‌گفتند؛ او می‌نویسد که پس از مدتی دلسردی غریبی وجودش را فرا گرفت؛ او از این موضوع که در بین کمونیست ها کسی که به جای عدالت جمعی به خودش و شک ها و احساسات و سوالات خود فکر می‌کرد، خائن شناخته می‌شد به استیصال رسیده و حسابی در کشمکش بود؛ او می‌خواست که یک زندگی ساده داشته باشد؛ او دیگر از این واقعیت که تمام هوای خانه اش و چه بسا جامعه اش، بیش از اکسیژن از کمونیست و عدالتخواهی پر شده بود در تنگ بود. او می‌نویسد که نمی‌توان به ما خرده گرفت؛ ما پس از تجربه جنگ و ظلمی که آلمان نازی بهمان روا داشت، پس از اسارت در اردوگاه کار اجباری، پس از از دست دادن و پدر ها و مادرهایمان، پس از خرابه شدن خانه هایمان، پس از از هم گسستن پیوند هایمان، گمان کردیم که سعادت پشت آخرین کوه مغرب، پنهان شده است و آن کوه، کمونیسم بود و فرهادش، استالین!البته این موضوع من را به یاد رمان خداحافظ گری کوپر نیز می‌اندازد که در کافه دانشجویان روشنفکر، نقش اصلی قصه، بلند از همه سوال می‌پرسد: یک بی شرف واقعی کیست؟ و آنها یک صدا می‌گویند: کسی که زندگی شادی دارد؛ خانواده آرامی دارد؛ به فکر بی عدالتی دنیا نیست و خلاصه امر: به فکر خودش است...نمی‌دانم ارتباطاتی که من بین وضعیت حال حاضر و قصه های نقل شده پیدا می‌کنم چقدر برای شمای خواننده ملموس است اما می‌خواهم به این موضوع برسم که اعتقادی به این که این دو شقه شدن تماما کار خود حکومت است ندارم اما، روی این موضوع که چنین رفتار اجتماعی و رخدادی، پس از تجربه نزدیک انقلاب و جنگ می‌تواند توجیح داشته باشد تاکید می‌ورزم. در نگاه من، این حکومت ها نیستند که مردم را تربیت می‌کنند یا حداقل سهم کمتری از خود مردم در تربیت حکومت دارند! رفتار ما است که آنها را هوشیار می‌کند و به عنوان یک شهروند و یک ایرانی، قلبا به این موضوع اعتقاد دارم. سهم ما از تربیت حکومت بیش از مثال عکسش است؛ ایران زنده است زیرا مردمانش زنده هستند؛ ایران زنده است زیرا فرهنگی که مردمانش بنیان نهادند زنده است؛ ایران زنده است چون مردمانی دارد که نهانخانه دل هایشان، بوی نم ایدئولوژی نمی‌دهد و زبانشان هنوز زبان مهر و زندگی است! هرچند که شوق و محبتی که به ایران و فرهنگ آن دارم، کمی پای استدلالی ام را چوبین می‌کند اما اهمیتی نمی‌دهم؛ من این یادداشت را می‌نویسم زیرا چنین وضعیتی خلقم را تنگ می‌کند و برایم دردآور است. بگذریم؛ باید اینطور جمع بندی کنم که به گمان من، این خود ما هستیم که تلاش و حرکتی به سوی گفتگو نمی‌کنیم و به فاصله و گسست بینمان دامن می‌زنیم اما خرده دلایل دیگری را نیز به رسمیت می‌شناسم که در ادامه خواهم گفت اما قبل از آن به مراد سخن می‌رسم که ما به عنوان مردمان ایران زمین با ریشه هایی یکسان در چشم انداز، به جنگل سروی شباهت پیدا کردیم که اگرچه ریشه هایشان در هم تنیده است اما هرکدام ده ها متر از یکدیگر فاصله دارند. مطمئنا اگر فرهنگ گفتگو را خودمان برای خودمان دوباره زنده و بیدار نکنیم هیچ غرقه در قدرتی در بین سیاسون نیست که به فکر این موضوع باشد و حتی به گمان من حکومت پولدار ترین سهام دار این دکان است؛ باید از خدا خواسته هم باشند که خرده جهان های جامعه‌شان به یکدیگر نزدیک نشوند؛ سخن یکدیگر را گوش ندهند و حتی کم کم زبان یکدیگر را متوجه نشوند!یک ملت و چند جهانوقتی با خود می‌گویم: کار به جا های باریک کشیده شده!» سعی می‌کنم خودم را آرام کنم اما گویا به راستی در بد معرکه ای گیر کرده ایم! وقتی از گسست ها، صحبت میکنم در ابتدا بهترین راهکار را احیای فرهنگ گفتگو می‌دانم اما سپس به موضوعی سهمگین تر بر می‌خورم و آن «چند جهانی» است. منظور از چند جهانی در نظر من تفاوت فاحش و قابل توجه نظام ارزشی، تمثیلی و ادبیات بین انواع افراد و جوامع ایرانی است. گاهی وقتی با یک طلبه سخن می‌گویم؛ در اواسط بحثمان به این نتیجه می‌رسم که ما آنقدر نظام ارزشی متفاوتی از زندگی داریم؛ چنان ادبیات متفاوتی را برای توصیف شرایط به کار می‌بریم و تفسیری که از زندگی داریم آنقدر تفاوت دارد که امکان ندارد بتوانیم گفتگویی مفید و کارساز را به اتمام برسانیم؛ معمولا در آخر بحث ها به طرز شیرین و نمادینی یکدیگر را در آغوش می‌گیریم و برای بد تر نشدن تب و تاب بین خودمان دعا می‌کنیم. و البته باید بگویم که مشابه همین موقعیت را با افرادی که در فکر سیاسی‌شان غرق جناح گیری چپ هستند نیز دیده ام و احساس کرده ام؛ فرقش این است که آنها گمان می‌کنند من آن طرفی هستم و دیگر خبری از آغوش و دیدار دوباره نیست. این فاصله بین دنیا هایمان من را حتی از پرتگاه بینمان بیشتر می‌ترساند. یکطرف می‌گوید زندگی کشتزار فردا است و یک طرف می‌گوید زندگی شستن یک بشقاب است و انگار که هردو طرف دارند الوار های ساخت پل را به دره می‌ریزند! همیشه واهمه این خیال که روزی این عدم گفتگو و مسدود بودن راه های بین ما، مردمان ایران زمین، به چه سیاهی نکبت باری ختم خواهد شد مرا می‌ترساند و این که توانی برای بهبود این وضعیت ندارم بیش تر عذابم می‌دهد.بهار سال یکهزار و چهارصد و چهار</description>
                <category>Sajjaderfawni</category>
                <author>Sajjaderfawni</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 17:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هملت هپی اند: یک نمایش دلنشین.</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjaderafani/%D9%87%D9%85%D9%84%D8%AA-%D9%87%D9%BE%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D9%84%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-ums8f7iop9fl</link>
                <description>تصویر از مرجان حسین زاده*به نام آن که کلام آفریددیروز پس از مدتی ضرورت ها و برنامه های چفت در چفت، بالاخره یک عصر آزاد و فارغ یافتم و اولین برنامه ای که به ذهنم رسید این بود که به تماشای &quot;هملت هپی اند&quot; بروم! مدتی بود که آوازه این نمایش را از آشنایانم می‌شنیدم و دیروز بالاخره به دیدن این اجرا نشستم.باور کنید دوستان! حتی از عمیق ترین پهنه های ذهن من این سوال نمی‌گذشت که اگر انسان های مدرن، یعنی خود من، با تمام نیاز ها و مطالبات و منظر هایم در تراژدی هملت شکسپیر قرار می‌گرفتم، چه می‌کردم و آن قصه کلاسیک سر از کدام کوره راه در می‌آورد… اما گویا به ذهن آقای حاتمی نژاد رسید که تراژدی هملت را وارونه کند و جای شخصیت های قدیمی و اتفاقات غیر منتظره، جهان این تراژدی را با انسان های امروزی و تکنولوژی های در خدمتشان خلق کند و همین موضوع در ابتدا مرا بسیار به وجد آورد. اجرای هملت هپی اند با ترانه هایی که گوش هایم با آنها آشنایی داشت در روانم جاودانه شد و حال نمی‌توانم با گوش دادن ترانه &quot;High hopes&quot; به هملتی فکر نکنم که بازی اش روی صحنه مدهوشم کرده بود! بیش از این از من برنمی‌آید که با شرح نمایش رضایتم را ابراز کنم فقط چند جمله دیگر:هملت هپی اند همچون یک شعر مسحور کننده، همچون یک قصه قابل تامل و همچون یک قطعه موسیقی زنده است. دور از سخن نماند که تمام این شور و اشتیاق را مدیون زحمت های فراوان تیم نمایش &quot;هملت هپی اند&quot; هستم! پاینده باشید و از شما سپاسگزارم.</description>
                <category>Sajjaderfawni</category>
                <author>Sajjaderfawni</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 11:34:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه ای (دیگر) بر ادبیات داستانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjaderafani/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-yb38uoefob55</link>
                <description>به نام آن که کلامی آفریدسالهاست که ادبیات داستانی این مرز و بوم، به دست تیغ ارشاد و ذره بین سنجش و نگاه تمامیت خواه برخی افراد تقریبا از بین رفته است و به لاشه نیمه جان اسبی می‌ماند. بله بله! البته که اُرگان های فرهنگی هنوز هم به فکر ادبیات هستند! البته &quot; ادبیات دینی&quot;...من به هیچ وجه با وجه دینی این مقوله ادبی فرهنگی کاری ندارم و ذره ای قصد زیر سوال بردن این صفت برای این مفهوم و هنر را ندارم؛ می‌خواهم قبل از هرچیز راجع به خود ادبیات سخن بگویم: پس از عصر روشنگری و در قرن بیستم، در فرهنگ نقد ادبی، متر و معیار های جدیدی به وجود آمد که با تعمیم دادن &quot;دربارگی&quot; یا اصطلاحا محتوای یک اثر ادبی (که اصلا وجود و لزوم چنین محتوایی خود محل مناقشه است) به یک مکتب و ایدئولوژی فکری، دسته بندی های بی رحمانه ای رقم زد؛ یک رمان فمینیستی، یک داستان کوتاه مارکسیستی، یک شاعر آنارشیست، یک نویسنده توده ای و بسیاری از این قبیل صفت ها و برچسب ها که خلاقیت و سرشت بکر و نیرومند ادبیات را در قالب &quot;کنش های فکری&quot; محبوس کرد که البته پس از گذشتن از دوره رمانتیک و مدرن، در نقد نو، چنین نگاه هایی از فرهنگ نقد ادبی زدوده شد، اما بسیاری از فرهنگ ها همچنان در ماه عسل وصلت ادبیات با مکاتب ایدئولوژیک به سر می‌برند و این یک موضوع طبیعی است؛ فرهنگ نقد یا به گویشی بهتر، نظام فکری ای که وظیفه اش ارزیابی ادبیات است هر رویکردی که اتخاذ کند، طبعا پس از دوره ای، به اذهان جوامع نهادی ادبی، از جمله نویسندگان نیز سرایت می‌کند و با چیزی روبرو می‌شویم که مرحوم عباس معروفی &quot;ادبیات متعهد&quot; می‌نامید. حال این زمینه چینی مفصل از چه روست؟امروز در کتابخانه کوچک محله مان روزنامه قدس را ورق می‌زدم که در صفحه شش مطلب جالبی راجع به ارتباط و حمایت بیشتر نهاد های فرهنگی نسبت به نویسندگان بود و خصوصا کسانی که مشغول به نگارش رمان های دینی هستند. در ابتدای این بخش جناب آقای مظفر سالاری در باب رمان نویسان دینی و شرایط نگاشتن چنین آثاری سخن می‌گوید:اما نکته مهم اینجاست: این نویسنده دارای صلاحیت که می‌خواهد رمان دینی خلق کند باید از سمت نهادی حمایت بشود و شرایط به گونه  باشد که او دست کم یک سال بتواند با مبلغی که قرارداد می‌بندد کار و 6 ماه را صرف تحقیقات درباره مقاطع تاریخی، ساختار و پیرنگ داستان کند و…روزنامه قدس، سه شنبه 29 آبان 1403 صفحه 6ایشان در ادامه هم به موضوعات بسیار مهم و با ارزشی اشاره می‌کند که تا حدی من را خوشنود می‌کند، به عنوان مثال ایشان به موضوع مهم سانسور هم اشاره می‌کنند و اذعان دارند که رمان های دینی ای که زیر دست ارگان مربوطه می‌رود تا تاییدیه بگیرد، عموما از تیغ سانسور و برچسب &quot;ممیزی&quot; خوردن مستثنی نیستند… یا به این موضوع اشاره می‌کنند که یکی از رمان های دینی ای که ایشان به رشته تحریر درآورده از نشر دیگری بالغ بر 120 نوبت چاپ شده است اما علاقه دارند که ارگان فرهنگی مورد بحث هم این اثر را به چاپ برساند.موضوعی که اول می‌خواهم مطرح کنم این است که هیچکس نمی‌تواند به محتوای یک داستان‌واره اعتراضی بکند، چون به طور کلی ادبیات محل حرف زدن راجب اندیشه نیست یا حداقل ماهیتش این نیست؛ اما چطور است که همین اثر ادبی با برچسب &quot;رمانِ…&quot; معرفی و نشر و بازنشر می‌شود؟ اگر هم اندیشه در پس یک داستان و یک شعر و یک نمایشنامه هست، آیا نوشتن آن روی پیشانی اثر، باعث پیش داوری و قضاوت بد مخاطبان نمی‌شود؟ یا این که این برچسب زدن روی آثار ادبی و تقسیم بندیشان به جناح ها و مکاتب و سوگیری های مختلف باعث ضربه زدن به ادبیات و فرهنگ یک کشور نمی‌شود؟ آیا این که حیطه مورد توجه خود را به ادبیات نسبت بدهیم و آن را لایق توجه بیشتری از هر کس و چیزی بدانیم باز هم ضربه دیگری به نهاد ادبیات نمی‌زند؟ آیا نگارش یک اثر ادبی، با ارزش هایی که از زمان ارسطو تا به امروز بر آن نهاده شده، با نوشتن یک مقاله برابر است که ما بخواهیم برای نگارش آن از کس یا چیزی بودجه دریافت کنیم؟ اگر اینطور است، سوال اینجاست:انتظار حمایت این چنینی برای کدام بخش از پیشوند نام اثرمان صورت می‌گیرد…؟ من کسانی را می‌شناسم که در همین شهر و کشور، سالهاست که منتظر مجوز ارگان مربوطه برای چاپ آثار ادبی شان هستند که اصلا با کمیت و کیفیت آن ها هم کاری نداریم؛ و اینجا برایم سوال پیش می‌آید: جناب مظفر سالاری عزیزم، چرا چنین دادخواهی ارزشمندی نباید برای کل نهاد ادبیات ایران اتفاق بیافتد؟ چرا به داد &quot; رمان نویسان&quot; نرسیم؟ همانان که بدون پسوند خاصی، خلاقیت و وقت و اندیشه خود را معطوف به ادبیات می‌کنند؛ همانان که بالغ بر یک سال باید منتظر مجوز چاپ باشند؛ همانان که نشر ها برای چاپ آثارشان رقم های نجومی بازخواست می‌کنند و در آخر: باور کنید که آن ها هم جز بی نام و نشان بودن هیچ تفاوتی با نویسنده رمان دینی ندارند.</description>
                <category>Sajjaderfawni</category>
                <author>Sajjaderfawni</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 16:13:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خرید کتاب تامل کنیم یا در تالیف؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjaderafani/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%81-e57jocgecbun</link>
                <description>به نام آن که کلام آفریدهمانطور که عیان است و قابل رجوع، تمام مطلب هایم را با نام آنان آغاز می‌کنم که کلامی آفریدند؛ اما قطعا تمام کسانی که کلامی بر زبان یا بر قلم جاری می‌سازند، قدیسانی سر برآورده از حرم ملکوتی نیستند و چه بسیار مهملات و گزافه گویی هایی که در کتاب ها نوشته شده است و چاپ شده است و خوانده شده است و باور شده است که البته خواننده عزیز قطعا بهتر از من با آن ها آشنایی دارد. حال این حرکات تند قلم من بر این صفحه سفید از چه رو است؟ به تازگی با کتابی آشنا شده ام با عنوان &quot;سلف آنالیز&quot; یا به اصطلاح فارسی &quot;خودکاوی&quot; و &quot;خود تحلیلی&quot; که یک پزشک محترم ایرانی به تالیف درآورده و از مکالمه کوتاهی که من با سردفتر ایشان  داشته ام پیداست که انسان های وزین و قابل احترامی هستند. وقتی برای اولین بار این کتاب را ببینید با تعریف قابل توجه &quot;کشف حقایق وجود خود و ذهن&quot; روی جلد  قطعا توجه شما جلب خواهد شد، چون به هرحال در دوره ای زندگی می‌کنیم که بسیاری از مردم، درگیر حل معضلات و کشمکش های درونی‌شان هستند؛ البته گمان نمی‌کنم که مولف وقتی مشغول نگاشتن این کتاب بوده، حتی به چنین موضوعی فکر کرده باشد… به هر ترتیب، قصد دارم در این مطلب، به عنوان یک مخاطب، نظرم را راجع به کتاب سلف آنالیز به تفصیل بیان کنم.تجارب به شدت ارزشمند!این کتاب را یک نفر به من معرفی کرد. همان ابتدا، کتاب را در دست گرفتم و کمی تورق کردم و در همان حالت تلاش می‌کردم تعاریفی که آن شخص از کتاب می‌کرد را به خاطر بسپارم؛ من با بهت کتاب را ورق می‌زدم و در دل می‌گفتم &quot;ممکن است به چاپ دوم رسیده باشد؟!&quot; و او در ستایش آن با لبخندی از رضایت تصدیق می‌کرد که جامعه ما، درگیر هنجار های مادی است و همه ما متوجه آن هستیم، حال این کتاب با توضیح یک سری بدیهیات می‌خواهد از خوانندگان دعوت کند که دنیای ذهن خودشان را کشف کنند و قله های حقیقت را درنوردند… کتاب را که بستم اولین چیزی که در همان بزنگاه به ذهنم رسیده بود این حقیقت بود که برعکس تصدیق های مولف و استفاده واژه &quot;علم&quot; به کرار، در این کتاب عمدتا به تجربه های شخصی پرداخته شده است. همان موقع به آن فرد گفتم که به این سبک و سیاق نوشتاری &quot;جستار&quot; گفته می‌شود که در این چند ساله طرفداران بسیار زیادی پیدا کرده است و با یک جستجوی ساده می‌توانید فرم و محتوا و چگونگی این نوع متن را بشناسید؛ از جستار هایی که در ایران بسیار از آن استقبال شده باشد می‌توان به کتاب تکه هایی از یک کل منسجم اشاره کرد که واقعا حساب نوبت چاپش از دستم در رفته است. بگذریم؛ به طور کلی کتاب سلف آنالیز را می‌توان یک جستار نامید اما این کتاب حتی نمی‌تواند یک جستار خوب و سنجیده باشد. چرا؟ به طور خلاصه بگویم؛ چون مولف در این جستار تلاش کرده است که به وسیله تجربیات شخصی خودش، ساختار هنجاری ذهن انسان را تبیین کند؛ به طور شخصی هیچ عیبی ندارد، اما ایشان به شکلی ناشی و بی پروا در گوشه و کنار کتاب، روش سلف آنالیز که فقط یک تبیین شخصی است را با بست دادن به بعضی مفاهیم ابتدایی پزشکی و رجوع به آسیب های اجتماعی ای که شاید فقط قابل توجه خودشان بوده باشد، علمی و &quot;بدیهی&quot; تلقی کرده است. ببینید، اگر بخواهم کمی وارد گیر و دار این بحث بشوم، باید برگردم به موضوع &quot;تبیین&quot;. ذهن انسان، و به طور کلی تجربه های فراهنجار و درونی هماره در طول تاریخ مورد بحث قرار گرفته است و هماره جز مناقشه برانگیز ترین زمین های بازی بوده است؛ حال ما در قرن بیست و یکم همانطور که تمام خوانندگان فهیم از آن آگاهند، یک علم و نظام تبیینی مورد اعتماد و سنجیده برای تبیین و تفسیر ذهن یا همان روان آدمی در اختیار داریم که &quot;روانشناسی&quot; باشد؛ از همین رو، مخاطب نادان و ناآگاهی که من باشم، وقتی به کتابی با عنوان مذکور برمی‌خورم، انتظار دارم که یا این کتاب مرجعیت علمی داشته باشد، یا اگر یک جستاری روایی و تجربی است، طبیعتا با رجوع به روانشناسی و در زمین بازی آن، گفته ها و تجربیات خود را بیان کند! اما در کتابی که من خواندم، حتی به طور صریح به این اشاره شده بود که از فرضیات علمی بپرهیزید و سعی کنید با بدیهیات در مرز های ذهن خود بتازید و خودتان را شکوفا کنید. حال آن که، هنوز بسیار انسان ها در این کره خاکی زندگی می‌کنند که به طور کلی ذهن را فرضیه می‌دانند و چیزی جز ارتعاشات فیزیکی مغز و فعل انفعالاتش را عینی نمی‌دانند! اما این را هم می‌گذاریم کنار و در نظرش نمی‌آوریم؛ سوال اینجاست: چرا وقتی من یک نظام تبیینی مورد اعتماد تر را می‌شناسم، باید به روش دکتر و از رهگذر روش ایشان به خودشناسی برسم؟ چرا در چهار صد و هشتاد و خورده ای صفحه کتاب، من حتی نمی‌توانم یک تفسیر و قاعده پیدا کنم که با استناد بر علم روانشناسی باشد یا اگر هست چرا به آن اشاره نشده؟ یعنی مولف توانسته در یک کتاب کوچک، و با یک جستار تجربی، تمام حقایق ذهن من را با استفاده از مفاهیمی مانند Google map و غیره و ذالک، تبیین کند؟ آیا من خواننده نباید از خواندن سرفصل &quot;تکنولوژی فیلمسازی ذهن&quot; جا بخورم؟نگاهم غرق در بهت روی سطر های این کتاب می‌رقصید و با خود می‌گفتم یعنی ممکن است مولف محترم هیچ چیز راجع به روانشناسی نشنیده باشد؟ یا ممکن است خودش کمر بسته، تا پا جای پای بزرگان فلسفه و روانشناسی بگذارد؟ یا شاید بخاطر تبلیغ کانون ثروتمندان خودساخته است که این جستار تالیف شده؟در سیستم دوربین مداربسته ای ذهن انسان قابلیت zoom in و zoom out وجود دارد...- از متن کتاب!تقدیر و نهیب از پی هماز طرفی، قصد و نیتی که مولف در ابتدا به آن اذعان دارد، غایت شریفی است؛ طبیعی است که بسیاری از متفکران از جمله مولف محترم، برای جامعه نگران باشند که نکند این مردم در لجن مادی گرایی غرق شوند و &quot;خود&quot;شان یا به قول مولف باغ خصوصی شان را از یاد ببرند… من چنین دغدغه ای را بسیار عرج می‌نهم و با ارزش می‌شمارم، حداقل به عنوان یکی از مخاطبان کتاب؛ اما نکوهش من در این مطلب، فقط و فقط به یک چیز برمی‌گردد و من به صراحت نام آن را می‌گذارم &quot;لاقیدی مولفان&quot; در توزیع اندیشه؛ و از فراز و فرود این لاقیدی و بی‌مسئولیتی نسبت به جامعه، متن هایی پدید می‌آیند و در بازار کتاب نشر پیدا می‌کنند که نه تنها علمی نیستند، بلکه به لحاظ تجربی و جستار محور هم، نه منبع و ارجاع معقولی دارند، نه سر برآورده از گزاره های عینی هستند؛ حال آن که چنین کتاب ها و نوشتار هایی، سعی کنند با تلاشی ناشیانه، نقص انسجام اندیشه‌شان را با واگویه برخی مطالب علم پزشکی بست بدهند و مدعی علمی و عینی بودن شوند، یا به قصد بازارگرمی و فروش دوره های موفقیت هزینه و وقت برای تالیف کتاب صرف کنند، باز خودش جای نقد و ملامت دارد.قضاوت با خواننده محترم است و احتمالا حتی بتواند کتاب &quot;سلف آنالیز&quot; را از کتابفروشی ها تهیه و مطالعه کند، اما همه می‌دانیم که این سبک کتاب ها، حتی آنهایی که ترجمه شده هستند، راهشان به ترکستان است؛ لااقل تلاش کنیم  به نسخه های ایرانیزه این کتاب ها با توجه بیشتری بنگریم و شاید برای خریدشان بیشتر خودمان را کنترل کنیم.</description>
                <category>Sajjaderfawni</category>
                <author>Sajjaderfawni</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 20:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی آسیب شناسانه به &quot;نگاه آسیب شناسانه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjaderafani/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-jy43mpt5lrpw</link>
                <description>به نام آن که کلام آفریدشاید عنوان این مطلب فکر های زیادی در سر شما انداخته باشد، شاید هم در این فکر باشید که این یک مطلب زیست شناسی حرفه ای یا چنین چیزی است، اما باید همین ابتدا این موضوع را روشن کنم که من نه به عنوان یک متخصص و کاردان و فلان و بیسار، نه حتی به عنوان یک دانشجو در رشته های روانشناسی یا جامعه شناسی، بلکه به عنوان یک آدم کوچک و معمولی در این جامعه، دغدغه تازه ای دارم که با نوشتن آن می‌توانم، کمی به ساختار آن نظم بدهم، اگر شما لطف دارید و این مطلب را می‌خوانید، آگاه باشید که شاید این نوشته هیچ آورده جدیدی برای شما به همراه نداشته باشد؛ یا بهتر بگویم: این طور تصور کنید که برای استراحت در پارکی نشسته اید که فردی کنار شما می‌نشیند، سیگاری آتش می‌زند و قر زدن را آغاز می‌کند؛ اما نیاز است به این مهم هم اشاره کنم که این متن، نقد غریبه سیگار به دست به دیگر غریبه های سیگار به دست است؛ یعنی همان نگاهی آسیب شناسانه به نگاه های آسیب شناسانه.نگاهی آسیب شناسانه به نگاه آسیب شناسانهبسیار خب، گمان می‌کنم مقدمه مختصر و مفیدی بست داده ام برای کسانی که می‌خواهند یا نمی‌خواهند تا انتها همراه باشند. بگذریم؛ وقتی کمی به دیالوگ ها و حتی مونولوگ های روزمره خودم نگاه می‌کنم می‌بینم که در این جامعه، صغیر و کبیر، دکتر و مهندس، روشنفکر و کوته فکر، فیلسوف و روانشناس، راننده تاکسی و مسافر، دانشجو ها و کسانی که از ترس سربازی دانشجو هستند، وقتی در بحث ها و گفتمان های مربوط به جامعه و افراد دهان باز می‌کنند، در ژست یک آسیب شناس سالم قرار می‌گیرند که از تمام کاستی ها و کمبود ها و ریشه مشکلات افراد و جامعه باخبرند؛ البته تصدیق می‌کنم که خود من هم یکی از این بی‌شمار آسیب شناسان قهار هستم. مطمئنا تمام ما دچار چنین نگاهی به زندگی هستیم که البته لازم هم هست، اگر ما در مسیری که طی می‌کنیم، در دل مه و سکوت ترسناک جاده، نتوانیم چاله ها را تشخیص دهیم، قطعا انتهای آن جاده یک نابودی جمعی، یک طغیان و یک ضربه بزرگ انتظارمان را می‌کشد؛ پس تا به اینجا قصد دارم به خودم یادآوری کنم که لحظات بسیاری هست که به عنوان یک دغدغه‌مند اجتماعی، نیاز است که گاه گاه پا روی پا بی‌اندازیم و شاید سیگاری دود کنیم و غر بزنیم. اما این کنش که شاید زمانی تنها به واکنش شرافتمندانه بود، امروزه به عنوان یک عادت یا یک غریزه در وجود ما جریان دارد. در این لحظه از تاریخ اجتماعی مان، از من، که یک شهروند عادی هستم گرفته تا شخصیت های اندیشمند و مهم، عینک های آسیب شناسی را به چشم زده ایم و جملات و افکارمان با این سوال شروع می‌شود: می‌دانی مشکل این مردم چیه؟ پس از طرح این سوال برای خودمان یا دیگری شروع می‌کنیم به نهیب زدن؛ نه به خودمان، بلکه به دیگر افرادی که در این جامعه کنارشان زندگی می‌کنیم؛ که در نهایت این کنش های به ظاهر روشنفکرانه، جماعتی می‌سازد که به جای اهمیت دادن به یکدیگر و گرفتن دست دیگری، یکدیگر را از پشت شانه و زیر ذره بین آسیب شناسی، زیر نظر می‌گیرند و ترحم قورت می‌دهند.سودای ناجی‌گریاز طرح مساله که می‌گذرم، به موضوعی می‌اندیشم که بر ذهنم بسیار سنگینی می‌کند؛ در پس این موضوع که در این جامعه فعلا خیالی، شخصیت هایی متولد می‌شوند که به دوستان خود همچون یک روانشناس، به جامعه همچون یک جامعه شناس، به وضعیت مدنی همچون یک تحلیلگر و در نهایت به مردم همچون شناگران نابلدی می‌نگرد که هر لحظه باید برای نجات آن اقدام کند؛ البته که قبل از تشکیل این جامعه خیالی، خود من شاید جز لیست این افراد هستم. بی‌آیید قصه ای بشنویم:من دو سه روز پیش وقتی روی تختم در خانه گرم و نرم خود، در مرکز شهر دراز به دراز افتاده ام و صفحه اینستاگرام  را اسکرول می‌کنم، در بین ریل های بی محتوا و وقت پرکن، مصاحبه ای از ژیژک را می‌بینم که  راجب مشکلات ارتباطی جوامع سخن می‌گوید و دو سه روز بعد هم هنگامی که، هیچ نوع اضطراب و استرسی نسبت به شرایط مالی و زندگی‌ام ندارم، وارد یک کتابفروشی بزرگ می‌شوم و یک کتاب روانشناسی در راجب همان موضوع تهیه می‌کنم؛ کتاب را تا نصفه ها با میلی می‌خوانم و دیگر سراغش را نمی‌گیرم؛ چند روز بعد در پارک با پیرمرد بی نوایی می‌نشینم و همچون یک عالم بزرگ از مشکلات اجتماعی و ارتباطی مردم حرف می‌زنم و او هم می‌گوید: &quot;احسنت… احسنت!&quot; و اینگونه شد که این خیال در من زنده شد که می‌توانم یک ناجی باشم و مردم را از مشکلات ارتباطی‌شان برهانم.در نهایت، می‌خواهم به یک جمع بندی از گفته های تکه و پاره ام برسم؛ حرف من این است که با این راهی که طی می‌کنم و می‌کنیم، دیگر نمی‌توانیم کنار یکدیگر زندگی کنیم و سودی واقعی برای هم داشته باشیم؛ بلکه از دور و با پیش‌داوری هایی آسیب شناسانه از گوشه چشم همه چیز را قضاوت می‌کنیم. در صحنه آخر این نمایش، استخری را می‌بینیم که که خیل غریق‌نجات ها دور تا دور آن جمع شده اند و اکثریت غریب ایشان حتی شنا بلد نیستد.</description>
                <category>Sajjaderfawni</category>
                <author>Sajjaderfawni</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 14:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متنی در باب خشونت</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjaderafani/%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-kcwwqlv0pkox</link>
                <description>به نام آن که کلام آفرید؛متنی در باب کتاب &quot;خشونت&quot; اثر هانا آرنتباید به یاد بیاوریم که خشونت بر انبوهی افراد با عقاید ایشان تکیه نمی‌کند، بلکه بر آلات و ادوات متکی است؛ کسانی که به یاری قدرت محض به مصاف خشونت می‌روند بزودی متوجه می‌گردند که آنچه با آن مواجه‌اند انسان نیست! موثر ترین فرمان همیشه از لوله تفنگ برون می‌آید و به کاملترین اطاعت می‌انجامد؛ چیزی که هرگز ممکن نیست از لوله تفنگ بیرون آید، قدرت است.-متن کتاب، ترجمه عزت‌الله فولادوند؛ نشر خوارزمیبا دانش تقریبا پوچی که از علوم سیاسی دارم، می‌خواهم متنی در باب این کتاب بنویسم که مهم ترین دلیل نگارش آن مرتب کردن افکار خودم است. شاید در این دست و پا زدن واژه ها روی کاغذ، ایده ای نو یا برداشتی تازه بست پیدا کند… بگذریم.خشونت شاید پر شرر ترین واژه ای باشد که در این مدت به مفهوم آن اندیشیده ام؛ وقتی به خشونت می‌اندیشیم معمولا فردی تندخو یا خشمگین تصویر می‌شود که مشغول انجام کار بدی است؛ این شاید تبیین خوبی برای یک فرد خشن باشد. در مقیاس اجتماعی، مفهوم خشونت در لایه عمیق تری دنبال می‌شود: وقتی فرد یا افراد قصد دارند به کمک زور بر دیگر فرد یا افراد قالب شوند و به گویشی بهتر خواسته های خود را به دیگران تحمیل کنند، خشونت در تلاطم است. آرنت در این کتاب به خوبی مفهوم &quot;خشونت&quot; را در مقیاس سیاسی-اجتماعی مورد بحث و تحلیل قرار می‌دهد. مردی را تصور کنید که در تنگنایی عجیب گیر افتاده است و خود را نگون بخت یافته باشد؛ حال تصور کنید جامعه یک مرد است؛ این مرد که در طول سالهای زندگی اش، به سبب مشکلات مختلف وجدانی غضبناک، شرمگین و سرخورده پیدا کرده باشد و در همان تنگنای عجیب است که تمام پویه او به سمت فوران حرکت می‌کند و برای به زور گرفتن حقی که به او داده نشده، دست به خشونت می‌برد… درست در این نقطه است که دست ها به اسلحه می‌روند و عنان ها گسیخته می‌شود و اعتراض های خشونت بار مردمی شکل می‌گیرد، در هر سو آتش و دود و فریاد و کشمکش در می‌گیرد؛ اما تمام این خشونت به منظوری پدیدار می‌شود که همان تنگنا است؛ تنگنایی که ممکن است در لحظه ای ژرف از تاریخ یک کشور، برای همگان یا آرای بسیاری، در چیز واحدی خلاصه شود. دقیقا در این نقطه به مثال خود آرنت می‌رسیم؛ او می‌گوید مباحثه و کشمکش، میان مردمانی که خواهان طغیان و خشونت اند، با افرادی که می‌خواهند حق طلبی را بدون خشونت به جا بی‌آورند، مانند بحث دو پزشک بالای سر بیمار است؛ یکی تصمیمش تیغ جراحی است و دیگری بر درمان دارویی پافشاری می‌کند؛ اما خود آرنت هم به این مثال یک تبصره اضافه می‌کند: هر چقدر وضعیت بیمار مذکور وخیم تر باشد، دست بردن به تیغ ناگزیر تر است»همه ما می‌دانیم که خشونت، همیشه آخرین تصمیم آدمی است و به یک دم اتفاق می‌افتد، در آن لحظه ای که ذهن و زبان تاب آوری را از دست می‌دهند، یا خود را سرخورده می‌یابند، ماهیچه ها منقبض می‌شوند و آن چیز که ذهن و زبان از جاری کردن آن به تنگ آمده را بیان می‌کنند. به همین ترتیب بسیاری از فریاد های اجتماعی که به وسیله هنر و یا اعتراض های مدنی و اجتماعی، در توده های ساکت و در خفای جامعه شکل می‌گیرند، در انتها وقتی خود را زمین گیر می‌یابند، در نمودی خشونت بار در خیابان ها سر بر می‌آورند و حق طلبی را به &quot;وسیله&quot; خشونت ادامه می‌دهند؛ آرنت بار ها و بارها در این کتاب به این موضوع اشاره می‌کند که خشونت به منزله قدرت نیست و این دو اتفاقا دو خط موازی هستند. او در بخش های زیادی از کتاب متذکر می‌شود که خشونت همواره یک &quot;وسیله&quot; برای رسیدن به غایت و هدف است، که معمولا آخرین تصمیم یک فرد یا افراد است؛ اما آرنت با تمام این ها سعی دارد مساله ای را طرح کند که می‌توان آن را یک دغدغه اجتماعی تلقی کرد؛ او به عنوان یکی از اندیشمندان پررنگ قرن و دوره خود، مانند یک شهروند حواس جمع و فکور، به دنیای اطراف خود سرک می‌کشد و مدام در حال تحلیل وضعیت است. شاید بتوان گفت تمام دلیل او برای نگارش این کتاب، ترسی بود که از مسیر اعتراضات مردمی-دانشجویی داشت و شاید بتوان در یک جمله، اینطور آن را توصیف کرد: اعتراضات در نمود های مردمی، دانشجویی و.. در دنیا، مستقیما به سمت خشونت روانه است؛ تاب آوری به حداقل یا شاید حداکثر رسیده است و در نتیجه، ما دیگر تلاشی برای درمان دارویی نمی‌کنیم، در سکانس آخر، تمام صحنه با جراحانی پر شده است که در بین آتش و خون، تیغ ها را تمیز می‌کنند و می‌خواهند آن بیمار را به کل از رنجش رها کنند؛ بدین ترتیب است که روپوش های سفید رنگ قرمز می‌گیرند و خشونت جای قدرت را می‌گیرد…خشونت قدرت را نابود می‌کندشاید، کم لطفی باشد که بخواهم بیش از این، این کتاب را برای شما باز کنم، هرچند که &quot;خشونت&quot; حرف های بسیار زیادی برای گفتن دارد و به عنوان یک خواننده، آن را به شما هم پیشنهاد می‌کنم؛ اما در عین این موضوع، در بخش کوچکی از کتاب، آرنت بحث بسیار جالب توجهی را مطرح می‌کند و آن مربوط به نابودی قدرت توسط خشونت است. او می‌گوید وقتی که وسیله یا همان خشونت در یک جنبش اعتراضی، بر فرد و افراد چیره می‌شود، قدرت آن فرد، افراد یا کشور در حال تحلیل رفتن است!قدرت مانند توده ای از جمعیت در خیابان است که پلاکارد به دست شعار سر می‌دهند و تلاش می‌کنند تا فریاد درد های خود باشند، آن ها می‌خواهند حاکمیتی که اینطور جهانشان را به تنگ آورده صدای آن ها را بشنود؛ اما وقتی همین جنبش از ابتدا به خشونت روی می‌آورد و جمعیت جراحان دست به تیغ می‌برند، پس از مدتی نه چندان طولانی، قدرت آن ها در مقیاس جمعیت، وحدت، آرا و توان رو به نیستی می‌رود. مثال تاریخی چنین معادله ای را می‌توان در حکومت خشونت طلب صربستان در اوایل قرن بیست و یکم پیدا کرد؛ در نهایت به شخصه، فکر می‌کنم که جنبش ها و قدرت ها و اعتراض ها و نقادی ها و… در هر &quot;مقیاس&quot; و در هر &quot;اندازه&quot; ای، وقتی از همان ابتدا تکیه گاه خود را در فک های متورم و زور بازو و آتش و خشونت طلبی می‌ریزد، یا محکوم به نابودی است یا باعث تولد نظمی هولناک تر. امروزه ما آدم ها در جوامع مختلف، به یک &quot;بی‌جهانی&quot; غریب رسیده و خود را پشت دیوار های آخرین جاده دنیا یافته ایم، درست همانطور که انسان های پیشین پس از فتح تمام آمریکا و تار و مار کردن بومیان به سواحل رسیدند؛ درست همانجاست که اشتاین‌بک فریاد بر می‌آورد: اقیانوس به ما یادآوری کرد که دیگر جایی برای فتح کردن باقی نمانده و پشت دریا ها هم چیزی جز سرزمین های فتح شده باقی نمانده است» شاید ما در این نقطه از تاریخ دنیا و بشریت، دیگر نمی‌توانیم صبوری و درمان دارویی را برگزینیم، تا نسل های پیش رو بتوانند، در دنیایی بهتر از دنیای ما زندگی کنند؛ و آیا این وضعیت، که به عصیانی توامان با خشونت منجر شده، به این خاطر نیست که ما نمی‌توانیم دنیا و نسل های بعدی را پس از نابودی خودمان تصور کنیم؟</description>
                <category>Sajjaderfawni</category>
                <author>Sajjaderfawni</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 15:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد بررسی کتاب قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjaderafani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%88%D9%88%D9%84%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-kwictytlqr6a</link>
                <description>تصویر تولید شده با هوش منصوعی قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیممگر می‌شود روایت فقر و مصائب یک ازدواج در دل رکود اقتصادی و مشکلات لندن جذاب نباشد؟این سوالی بود که وقتی برای خرید این کتاب وضعیت جیب خودم را سبک سنگین می‌کردم مدام در سرم طنین انداز بود... الآن که داستان زندگی سوفیا به پایان رسیده قصد دارم اول از نکات مثبت این کتاب شروع کنم. ما در &quot; قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم&quot; روایت یک زندگی مشترک و یک ازدواج کورکورانه را می‌خوانیم که اتفاقا در دل قفر رقم می‌خورد؛ ازدواج سوفیا و چارز؛ ما در تمام طول داستان به نجوا ها، شکوه ها، احساسات و افکار زن جوانی گوش فرا می‌دهیم، که گویی اصلا تکلیف خود را نمی‌داند و هیچ ساختاری برای شخصیت خود قائل نیست؛ اما تلاش ایثار گرانه اش برای به دندان کشیدن زندگی مشترک ، همزمان ترحم برانگیز و جالب است. اما داستان این زن از جایی به رگه های واقعیت برخورد می‌کند، که سوفیا نسبت به تمام ارزش هایی که به خودش تحمیل کرده، عصیان می‌کند و با سرنگون شدن آخرین سنگر که تلاش خالصانه او بود، گند زندگی ای که قبلا می‌شناختیم، بالا می‌آید. یکی از جذاب ترین نکات مثبت این رمان و البته نویسنده این است که روند روایت و به طور کلی قلم باربارا کامینز، بدون گزافه گویی و حتی تلاش های ادیبانه، و بدون ذره ای گریز به ساختار های شاعرانه نوشته شده است... ساختار روایت کامینز را می‌توان با عنوان &quot; بی شیله پیله &quot; قلم داد کرد؛ در این داستان خبری از عطف های عمیق و مهندسی ساز نیست تا ما را موجاب به ادامه دادن داستان کند؛ بلکه شما با یک زندگی و یک روند رشد، یا بهتر بگویم با یک انسجام روانی و شخصیتی همراه می‌کند که سوفیا سعی دارد با گذر از رنج های زیادی که زندگی اش به او تحمیل می‌کند، به آن دست بیابد و همین موضوع است که به داستان زندگی این زن، عمق می‌بخشد؛ باربارا کامینز در این رمان، به مسائل مهم در دنیای یک زن می‌پردازد که وقتی سر نخ آن را بگیرید احتمالا در ذهنتان به مسائلی همچون فمنیست، زندگی و تفکر روشنفکرانه و... می‌رسید و مهم تر از این مسائل ایدئولوژیک و کلی، در این اثر به خوبی با مسائل احساسی و فکری زنان در فرهنگ غرب و خصوصا آن دوره لندن آشنا خواهیدشد؛ مسائلی مانند بارداری، خیانت، ازدواج و...و اما در باب نقد &quot; قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم &quot; باید از این مورد شروع کنم که به رغم &quot; بی شیله پیلگی &quot; جذاب قلم کامینز، شما نمی‌توانید در این روایت ساختار درست و حسابی ای پیدا کنید؛ علی رغم جذابیت داستان زندگی سوفیا، دور افتادن عطف ها از هم و بی‌نظمی ای که در پرداختن به مسائل صورت گرفته است می‌تواند خواننده را بلاتکلیف کند؛ به عنوان مثال اگر ما می‌توانستیم فقط کمی بیشتر وارد شخصیت چارز بشویم و کامینز کمی بیشتر در داستان به او می‌پرداخت باعث می‌شد که خواننده برای قضاوت وضعیت، احساس دوگانگی و بلاتکلیفی نکند. البته باید در اینجا اضافه کنم که خود این موضوع ( یعنی یک طرفه بودن روایت کامینز دراحساسات و افکار شخصیت اصلی یعنی سوفیا ) باعث می‌شود، این رمان که داستان زندگی یک زن خسته در یک ازدواج ناموفق را به تصویر می‌کشد واقعی تر و ابلته ملموس تر باشد. دیگر مشکلی که در نظر من، واقعا بزرگ بود، اتفاقات جسته گریخته و تغییر های سریع رندگی سوفیا بود که خصوصا در آخر کتاب بیشتر به چشم می‌آمد؛ این عطف های یکهویی کمی داستان را در نظر خواننده از واقعیت دور می‌کند، چون نیاز دارد برای این اتفاقات و عطف های یکهویی توضییحی دست و پا کند تا در نتیجه روند زندگی سوفیا را بهتر درک کند. به عنوان مثال پایان داستان که با خوشبختی و بهشت شدن زندگی سوفیا همراه است برای خود من بیشتر از خوشی عجابت به همراه داشت.</description>
                <category>Sajjaderfawni</category>
                <author>Sajjaderfawni</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 13:02:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>