<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سجاد کاظمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sajjadkazemi</link>
        <description>پژوهشگر روان‌کاوی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-06 23:22:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/646781/avatar/7nDvwW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سجاد کاظمی</title>
            <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هشیار - Conscious</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1-conscious-zospmqnxagzf</link>
                <description>در نوشته‌های پیشین، دو مولفه‌ی مدل توپوگرافیک فروید را به صورت خلاصه تشریح کردم و در این پست به سومین و آخرین مولفه‌ی این نظریه یعنی «هشیار» خواهم پرداخت.هشیار، نزدیک‌ترین سیستم به سطح روان بوده و اطلاعات دریافتی از دنیای بیرونی و درونی (روانی و جسمانی) را دریافت می‌کند.این سیستم بواسطه‌ی بازنمایی‌های کلامی (verbal representations) عمل کرده و بر اساس تفکر فرایند ثانویه مدیریت می‌شود. یعنی تحت سلطه‌ی فرایند ثانویه است.برخلاف دیگر سیستم‌های همتای هشیار در مدل توپوگرافیک (پیش‌هشیار و ناهشیار)، واجد ردپای پایدار خاطرات (mnemic traces) نبود. خاطرات ناهشیاری که در نظریات فروید، نقش قابل توجه‌ای دارند و به اندازه‌ای قدرتمند هستند که از موانع حفاظتی عبور کنند.همچنین مانعی که هشیار را از پیش‌هشیار جدا می‌کند (سانسور ثانویه)انعطاف‌پذیرتر از سانسور میان هشیار و پیش‌هشیار است.زمانی که نظریه ساختاری، جایگزین نظریه توپوگرافیک شد، تمایلات معادل‌سازی هشیاری با ایگو بیش از پیش افزایش یافت. هرچند که نمی‌توان این دو را معادل محض هم دانست، چرا که بخش‌هایی از ایگو (مانند کارکردهای دفاعی) اصلا هشیار نیستند.با توجه به نظریه‌ی فراروان‌شناختی فروید، هشیاری همان کارکرد سیستم ادراک-هشیاری (perception-consciousness) است. از منظر مدل توپوگرافیک فروید، سیستم ادراک-هشیاری پیرامون ساختمان روانی قرار گرفته و اطلاعات را از منابع درونی و بیرونی دریافت می‌کند. فروید اغلب کارکرد این سیستم را به پیش‌هشیار نسبت می‌دهد که در این معنا تحت عنوان سیستم پیش‌هشیار-هشیار از آن نام می‌بریم که قبلاً ذکر آن رفته بود.در بحث ردپای خاطرات، این سیستم از منظر کارکردی در مقابل ناهشیار و پیش‌هشیار قرار می‌گیرد. در این سیستم، اثر ماندگار یا ردپایی از هیچ‌گونه انگیختگی باقی نمی‌ماند. از لحاظ اقتصادی، این سیستم، انرژی متحرک آزادی را در اختیار دارد که می‌تواند عناصر ورودی‌های خاصی را بیش از حد موثر کند. این کارکرد اقتصادی سیستم ادراک-هشیاری، همان مکانیسم توجه است.این سیستم در سطح قرار گرفته و فروید معتقد است که ایگو، آن بخشی از اید است که تحت تاثیر مستقیم دنیای بیرونی با واسطه‌ی سیستم ادراک-هشیاری تغییر پیدا کرده است. فروید این سیستم را بعنوان هسته‌ی ایگو معرفی می‌کند.شما علاقمندان روان‌کاوی، می‌توانید بواسطۀ لینک‌های زیر، مرا در اینستاگرام و تلگرام دنبال نمایید.https://instagram.com/sajjadkazemipsyhttps://t.me/sajjadkazemipsyهمچنین در تلگرام با شناسۀ sajjadkazemi_psy پاسخگوی سوالات شما هستم.</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 10:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش‌هشیار - Preconscious</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1-preconscious-ywxwqmddwhat</link>
                <description>یکی از سه مولفه‌ی مدل توپوگرافیک روان فروید، که غالباً کمتر در مورد آن صحبت می‌شود، «پیش‌هشیار» است؛ دو مولفهٔ دیگر آن، ناهشیار و هشیار نام دارند.پیش‌هشیار فقط مطابق تعریف توصیفی این اصطلاح، به نحوی ناهشیار است اما به صورت کلی و در سایر تعارف، محتوایی متفاوت از سیستم ناهشیار دارد و محتوای آن می‌تواند در دسترس هشیاری قرار بگیرد. مانند دانش و خاطراتی که همین الان در هشیاری ما قرار ندارند.مطابق مدل توپوگرافیک فروید، پیش‌هشیار واجد شش ویژگی زیر است:۱. میان دو سیستم ناهشیار و هشیار قرار گرفته است.۲. پیش‌هشیار توسط سانسور ثانویه -که به جای سرکوب فعالانه‌ی اطلاعات (ویژگی سانسور خاص)، آن‌ها را بررسی و گزینش می‌کند- از هشیار جدا شده است. پیش‌هشیار همچنین بواسطه‌ی سانسور خاص از ناهشیار جدا شده است.۳. پیش‌هشیار معمولاً صرفاً توسط فرایند ثانویه مدیریت نمی‌شود و تحت کاربست انرژی روانی است.۴. محتوای پیش‌هشیار، از دسترس آگاهی هشیار به خارج بوده اما آوردن و آمدن آن محتواها به هشیاری، کار دشواری نیست.۵. هنگامی که پیش‌هشیار معرفی شد، به نظر می‌رسید اقداماتی که یه ایگو نسبت داده می‌شد را انجام می‌دهد، اما بعدها مشخص شد که برخی وجوه سوپرایگو نیز ناهشیار است. هرچند که همچنان عمده ویژگی‌های ایگو را با پیش‌هشیار متناسب می‌دانند.سانسور ثانویه که میان پیش‌هشیار و هشیار در نظر گرفته می‌شود برخلاف سانسور خاص، بیشتر انتخاب می‌کند که کدام محتوا به سطح بالاتر (هشیاری) وارد شود تا اینکه محتوا را دستخوش تغییراتی کند (سانسور خاص). همین موضوع است که از هشیار شدن افکار مزاحم، جلوگیری می‌کند. بنابراین، فرایند متمرکز کردن توجه تسهیل می‌شود.در واقع به نظر می‌رسد هنگامی که فروید، این اصطلاح را معرفی می‌کرد، قصد داشت قلمروی هشیاری و ناهشیاری را بواسطهٔ پیش‌هشیار به صورت کامل از هم جدا کند. مثلا خاطراتی که در فرایند درمان به صورت آگاهانه بازخوانی می‌شوند، اگر مستقیماً در هشیاری ما نیستند، باید در ناهشیار ما باشند. اما محتوای ناهشیار که به این سادگی به هشیاری نمی‌رسد؛ پس چیزی باید در این میان وجود داشته باشد که به لحاظ تعریف توصیفی با ناهشیار منطبق شود و از لحاظ تعریف سیستمی، از آن جدا باشد. این مفهوم همان پیش‌هشیار است. متریالی که در ناهشیار جا نگرفته‌اند و در لحظه در هشیاری نیز نیستند، اما با تقلای فرد می‌توانند به سطح هشیار برسند.شما علاقمندان روان‌کاوی، می‌توانید بواسطۀ لینک‌های زیر، مرا در اینستاگرام و تلگرام دنبال نمایید.https://instagram.com/sajjadkazemipsyhttps://t.me/sajjadkazemipsyهمچنین در تلگرام با شناسۀ sajjadkazemi_psy پاسخگوی سوالات شما هستم.</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 19:52:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناهشیار - Unconscious</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1-unconscious-q22csdoigckh</link>
                <description>دریای متلاطم ناهشیارناهشیار را در تبیین مدل توپوگرافیک فروید مختصرا شرح داده بودم اما در این مطلب، بسط بیشتری به بحث خواهم داد.مفهوم ناهشیار، از پایه‌ای‌ترین و اساسی‌ترین مفاهیمی است که هر روان‌کاو با آن مواجه است. ناهشیار تا آن‌جایی در روان‌کاوی مفهوم مهمی تلقی می‌شود که ژان لپلانش Jean Laplanche و ژان پونتلیس Jean-Bertrand Pontalis به درستی ادعا می‌کنند که اگر مجبور شویم چکیده‌ی اکتشافات فروید را در یک کلمه خلاصه کنیم، آن کلمه چیزی جز «ناهشیار» نخواهد بود.ناهشیار را می‌توان از سه ساحت «توصیفی»، «سیستمی» و «پویشی» معنا کرد:ناهشیار توصیفی به تبیین محتوای روانی فرد بر می‌گردد که در پیش‌هشیاری و هشیاری‌اش قرار نمی‌گیرد. یعنی به آگاهی در نیامده است.ناهشیار سیستمی به جنبه‌ای از روان اشاره دارد که صرفاً بر اساس «اصل لذت» و تفکر فرایند اولیه کارایی دارد. یعنی محتوای آن بازنمایی‌کننده‌ی غرایز است و این محتوا غالباً توسط مکانیسم‌های فرایند اولیه به‌خصوص ادغام (condensation) و جابجایی (displacement) مدیریت می‌شود.ناهشیار پویا به متریالی که فعالانه سرکوب شده است اشاره دارد که به سمت هشیاری، فشار وارد می‌کند و شامل «فانتزی ناهشیار» شدیدا سازمان‌یافته است. این فشارها به هشیار-پیش‌هشیار راهی باز نمی‌کند مگر اینکه محتوا بواسطه‌ی ساختار سازشی سانسورها تغییر کرده باشد.به هر حال، امر سرکوب‌شده، همه‌ی آنچه ناهشیار است را پوشش نمی‌دهد.محتوای ناهشیار می‌تواند تحت چهار دسته‌بندی قرار بگیرد:۱. بازنماینده‌های غریزی (instinctual representatives)۲. متریالی که بواسطه‌ی «سرکوب اولیه» (primary repression) بدست آمده است.۳. محتوای عقب‌‌رانده‌شده توسط سرکوبی۴. طرحواره‌های فیلوژنتیک که از طریق فانتزی‌های نخستین آشکار می‌شود.فروید، رویا را شاهراهی به ناهشیار می‌دانست و مکانیسم‌هایی که در رویا دیدن موثر دیده بود را می‌توان در سایر نمودهای ناهشیار نیز بررسی و تحلیل کرد. (ادغام، جابجایی و نمادگرایی)می‌توان ویژگی‌های اید را با ویژگی‌های ساحت سیستمی ناهشیار مرتبط گرفت اما باید توجه داشته باشیم که اصطلاح ناهشیار به صورت کلی، برابر «اید» نیست و بخش‌هایی از ایگو و سوپرایگو نیز ناهشیار هستند.شما علاقمندان روان‌کاوی، می‌توانید بواسطۀ لینک‌های زیر، مرا در اینستاگرام و تلگرام دنبال نمایید.https://instagram.com/sajjadkazemipsyhttps://t.me/sajjadkazemipsyهمچنین در تلگرام با شناسۀ sajjadkazemi_psy پاسخگوی سوالات شما هستم.</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 19:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدل ساختاری فروید</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-h5s8f2o55twv</link>
                <description>‌اصطلاح مدل ساختاری در نظریه‌ی سازمان و عملکرد ذهنی توسط زیگموند فروید (۱۹۲۳) معرفی شد. مدل ساختاری روان مشتمل بر «اید» (id)، «ایگو» (ego) و «سوپرایگو» (superego) است. البته اصطلاح ایگو، حتی در سال‌های بسیار پیش از معرفی مدل ساختاری نیز وجود داشته و از آن در متون مختلف استفاده می‌شده است.همانطور که پیش‌تر خواندید مدل ساختاری روان، کمابیش جایگزین مدل توپوگرافیک شد. (پست قبلی)در معرفی مدل ساختاری، سه عامل یا agentای که پیش‌تر نام بردم، هر کدام دارای کارکرد خاصی هستند و بخشی از ساختار روان انسان را تشکیل می‌دهند. مثلاً اید ظرف غرایز و موتور جسمانی روان است. پر از هیجانات پرتلاطم. سوپرایگو، قطب‌نمای اخلاقی-ارزشی روان است و غالبا حول تصویر درونی‌شده‌ی والدین، سازمان یافته است. ایگو اما واسطه‌ای عقلانی با عملکردهای تنظیمی کنترل تکانه‌های اید، برقراری سازش و تخلیه‌ی ایمن غرایز است.اید مبتنی بر «اصل لذت» (pleasure principle) و فرایند اولیه و با اندک برهان و دلیلی عمل می‌کند در حالی که ایگو، بر فرایند ثانویه، ایمنی و واقعیت استوار است. سوپرایگو چیزی بین این دو عامل است: می‌تواند منطق داشته باشد ولی بیشتر بر اساس الگوهای قدیمی عمل می‌کند.هر سه ساختار و عاملی که شرح دادم، می‌توانند در تعامل کاملی با هم قرار بگیرند: مثلا وقتی در حال قدم زدن در موزه‌ای هنری هستید، ممکن است تمایل داشته باشید که قطعه‌ای هنری را بدزدید (id)، در این زمان، اخلاق و ارزش‌های درونی‌اتان، شما را سرشار از احساس گناه و اضطراب می‌کند (superego) و نهایتا سریعاً موزه را ترک می‌کنید (ego). این مثالی از تعارض میان سه عامل بود که نهایتا با برقراری تعادل توسط ایگو به پایان رسید.فروید با تاثیر از داروین، معتقد بود که انسان درگیر انگیزه‌های حیوانی و تمدن در جدال است و در واقع با اجتماعی شدنش، تن به نوعی خودفریبی و جدایی از خود داده است. یعنی آن که انسان برای پذیرفته شدن در نزد خود و سایر انسان‌ها، نیازمند مخفی کردن انگیزه‌های لذت‌گرایانه است. انجام چنین کاری فقط بواسطه‌ی ایگو و تعادل میان سوپرایگو و اید امکان پذیر است. یک مصالحه‌ای میان اید و سوپرایگو شکل می‌دهد.ترجیح می‌دهم که اید، ایگو و سوپرایگو را ترجمه نکنم اما متداول‌ترین ترجمه‌ی آن‌ها به ترتیب: «نهاد»، «خود» و «فراخود» است.ترجمه‌ای که به نظر من بیشتر با مفهوم این اصطلاحات -و حتی در زبان آلمانی- در ارتباط است به ترتیب: «این و آن نفسانی»، «من نفسانی» و «نفس لوامه».شما با کدام ترجمه بیشتر موافقید؟ و یا اگر ترجمه‌ی بهتری سراغ دارید، بنویسید.</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:36:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدل توپوگرافی فروید</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%BE%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-gvxmyaqd48ur</link>
                <description>‌در طول کشمکش‌های عبور از هیپنوز به روان‌کاوی، فروید از لحاظ نظری، پیشرفت‌های زیادی را به ارمغان آورد. یکی از پایه‌ای‌ترین آن‌ها، طرح مدل توپوگرافیک بود.بر اساس مدل توپوگرافیک، وجود سه سیستم روانی (Psychic Systems) مطرح می‌شود: «هشیار» (Conscious)، «نیمه‌هشیار» (Preconscious) و «ناهشیار» (Unconscious)فروید پیش از طرح علنی سیستم‌ها در مقاله‌ی «تفسیر رویا» هم چنین مدلی را به صورت ضمنی در تفکر خود قائل بود، اما بواسطه‌ی همین مقاله و دیگر مقالات معطوف به ناهشیار بود که مدل مذکور را به دنیای روانکاوی معرفی کرد. محتوای روانی این سیستم‌ها از مهم‌ترین وجوه تمایزشان است. محتوای سیستمِ هشیار، آماده، در دسترس و در جریانِ آگاهی است؛ در حالی که محتوای ناهشیار، به این معنا قابل دسترسی نمی‌باشد. محتوای نیمه‌هشیار هم مانند ناهشیار، خارج از دسترس است، اما با تقلا می‌تواند به حوزه‌ی آگاهی در آید.سیستم‌های روانی که پیش‌تر شرحشان رفت، با تفاوت‌هایشان، از یکدیگر تفکیک‌پذیر می‌شوند:۱. این سیستم‌ها در طول پیوستار روانی، محل متفاوتی از هم دارند. این پیوستار عمودی از سطح و با هشیار شروع می‌شود؛ سپس پایین‌تر از آن، نیمه‌هشیار بوده و نهایتا در اعماق زیرین طیف، ناهشیار جاگرفته است.۲. حالت عملیاتی سیستم‌های روانی نیز با هم متفاوت است. هشیار و نیمه‌هشیار، تحت «فرایند اولیه» (Primary Process) کار می‌کنند؛ اما ناهشیار با «فرایند ثانویه» (Secondary Process) در تعامل است که در آینده آن‌ها را شرح خواهم داد.۳. سانسور کردن نیز در این سیستم‌ها با شیوه‌ی متفاوتی صورت می‌گیرد. فروید، مانع میان هشیار و نیمه‌هشیار را «سانسور ثانویه» نامیده و مانع میان نیمه‌هشیار و ناهشیار را «سانسور خاص» نامیده است که سانسور ثانویه از سانسور خاص، اثرمندتر می‌باشد. این اصطلاحات را نیز در نوشته‌ی دیگری برای علاقمندان شرح خواهم داد.مدل توپوگرافیک در روان‌کاوی از اهمیت و ارزش بالایی برخوردار است اما باید توجه کنیم که این، تنها مدل روانی‌ای نیست که فروید ارائه می‌کند.او بعد‌ها مدل ساختاری (اید، ایگو و سوپرایگو) را جایگزینِ مدل توپوگرافیک خود کرد، اما از آن‌جایی که دو مدل مذکور دارای اشتراکاتی با هم هستند، این جایگزینی به صورت کامل انجام نشد. علاوه بر آن، مفهوم ناهشیار نقش کلیدی و محوری خود را فارغ از این جایگزینی، در روان‌کاوی حفظ کرد.به نظر شما چرا فروید مدل ساختاری را جایگزین این مدل کرد؟</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:34:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب اختگی</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-l1chprx6dsyj</link>
                <description>اضطراب اختگی یا Castration Anxiety در معنای کلی، اشاره به ترس از دست دادن یا صدمه دیدن اندام‌های تناسلی -علی‌الخصوص قضیب (Penis)- دارد.این مفهوم توسط زیگموند فروید و در بررسی کیس «هانس کوچولو» (Little Hans) -کودک پنج‌ساله‌ای که از اسب‌ها می‌ترسید- و مقاله‌ی «برخی تبعات روانی اختلافات آناتومیکال میان جنس‌ها» مطرح شد.اضطراب اختگی، فانتزی‌ها و تبعات رشدی مرتبط با آن را به صورت کلی تحت عنوان عقده‌ی اختگی (Castration Complex) می‌شناسیم.فروید در تبیین اضطراب اختگی مطرح می‌کند که کودک با دریافت اینکه میان اندام جنسی خودش و جنس مقابلش تفاوت وجود دارد، دچار پریشانی و اضطراب می‌شود. اما چنین اضطرابی در دختران و پسران تبعات متفاوتی را به دنبال داشته و نتیجه‌ی هر کدام، مفاهیم بسیاری را در روان‌کاوی به ارمغان آورده اند.کودک پسر پس از دریافت اینکه او آلت تناسلی مردانه دارد ولی دختر چنین آلتی را ندارد، حس می‌کند که دختر هم قبلا مثل او بوده، اما حالا اخته شده است. این موضوع پسر را دچار اضطراب بسیاری کرده و تصور می‌کند همین اختگی ممکن است برای او هم اتفاق بیفتد. (loss of penis) از آن‌جایی که آلت تناسلی او یکی از منشآت لذت است و در عقده‌ی ادیپ نیز کاربرد زیادی برایش قائل شده؛ حتی فکر اختگی و بریده شدن آلت او، اضطراب بسیار زیادی را برایش ایجاد می‌کند. با تصور اینکه چنین تنبیهی ممکن است از سوی پدر به او وارد شود، امیال ادیپی خود به مادر را سرکوب کرده و با پدرش همانندسازی می‌کند. در همین نتیجه است که سوپرایگو شکل می‌گیرد.مطابق نظر فروید، برای دختران اما موضوع طور دیگری است:همین کشف نداشتن آلت مردی، به آن‌ها احساس اخته بودن و کهتری نسبت به مردان را داده و رشک قضیب (Penis Envy) را تجربه می‌کنند. چنین موضوعی برای هویت جنسی و جنسیتی دختران بسیار حیاتی است.فروید اشاره می‌کند که در پی رشک قضیب، دختران به دنبال کسب قضیب یا جایگزین آن (داشتن بچه) از پدرشان هستند. همانطور که پیش‌تر مطرح کردم، عقده‌ی ادیپ در دختران به شکل دیگری نمایان شده است.فروید همچنین مطرح می‌کند که چون دختران دیگر اضطراب اختگی ندارند، سوپرایگویی ضعیف‌تر را نیز ایجاد می‌کنند.این نظرات فروید (بخصوص تبیین عقده‌ی اختگی در دختران) با انتقادات بسیاری روبرو شده که در آینده آن‌ها را مطرح خواهم کرد.فروید ابتدائاً ادعای جهان‌شمولی چنین اضطراب و عقده‌ای را مشخص نکرده است، اما رفته رفته او و بعد‌ها لکان جهان‌شمولی عقده‌ی ادیپ و عقده‌ی اختگی را طرح می‌کنند.به نظر شما چه انتقاداتی به این نظریات فروید وارد شده است؟</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:32:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقدۀ الکترا</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D8%B9%D9%82%D8%AF%DB%80-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D8%A7-r6jvcycar5bc</link>
                <description>سومین پست سری عقده‌ی ادیپ«عقده‌ی الکترا» (Electra Complex) توسط کارل یونگ -روانکاو مشهور سوئیسی- در سال ۱۹۱۵ معرفی شد. یونگ این اصطلاح را بعنوان معادلی زنانه (feminine) برای عقده‌ی ادیپ استفاده کرد. مفهوم کلی آن همانند عقده‌ی ادیپی است که مثلث را میان دختر، پدر و مادر تشکیل می‌دهد. یعنی فرزند دختر، می‌خواهد که تمام امیال و توجهات پدر را مال خود داشته باشد. او نیز همانطور که پیش‌تر شرح دادم، در برآورده کردن چنین آرزویی ناکام می‌شود. پس از طرح این ایده توسط یونگ، فروید سریعاً با آن مخالفت کرد و توضیح داد که سودمندی طرح چنین مفهومی را در نمی‌یابد. در واقع او معتقد بود که عقده‌ی ادیپ در مفهوم مونث آن، آنالوگ یا همتای مفهوم مذکر عقده‌ی ادیپ نیست.فروید در این باره می‌گوید: «در واقع من هیچ سودمندی و فایده‌ای در معرفی این اصطلاح جدید (عقده‌ی الکترا) نمی‌بینم و استفاده از آن را هم توصیه نمی‌کنم.»اما در مورد اصل عقده‌ی ادیپ، قبلاً اضطراب اختگی و عقده‌ی اختگی (Castration Complex) را مطرح کردیم؛ این موضوع، چگونه در دختران توجیه می‌شود؟فروید معتقد بود که عقده‌ی اختگی، پایانی بر عقده‌ی ادیپ در پسران و شروعی بر عقده‌ی ادیپ در دختران است.در پسران، این اضطراب اختگی بود که نهایتا منجر می‌شد امیال خود به مادر و نفرتشان از رقیب خود (پدر) را سرکوب کنند و از این مرحله بگذرند؛ اما در دختران، اصل قضیه به نحو دیگری است.کودک دختر وقتی متوجه می‌شود که مادرش او را از چیزی محروم کرده است (آلت تناسلی مردانه)، از او متنفر می‌شود و امیال لیبیدویی خود را از مادر به پدرش هدایت می‌کند. یعنی آن توجهی که پیش‌تر از آنِ مادر بوده را به پدر منتقل می‌کند.بعلت همین تفاوت اساسی در تبیین عقده‌ی اختگی است که فروید به صورت کلی، مخالف این است که مفهومی آنالوگ عقده‌ی ادیپ پسرانه برای دختران قائل شویم چرا که مفاهیم بسیار دیگری پشت عقده‌ی ادیپ هستند که در اصل موضوع و همتاسازی آن تفاوت ایجاد می‌کنند.البته به صورت کلی به نظر می‌رسد فروید خیلی تمایلی نداشت که شاگردانش نیز بتوانند برای مفاهیم جدید روان‌کاوی، پدری کنند.اما «الکترا» چه کسی است؟ الکترا اسطوره‌ای یونانی است. او زن جوانی بود که در پی خیانت مادرش به پدرش، از مادر خود بسیار خشمگین بود.به همین علت است که یونگ، مفهوم جدید خود را با چنین نامی مطرح می‌کند.</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:29:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاقو دست کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%DA%86%D8%A7%D9%82%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zv56rpwndppg</link>
                <description>‌‌چاقو داریم تا چاقو. البته مهم‌تر کسی است که چاقو را در دست گرفته است. چاقویی که دست قصاب و جراح باشد، کم‌تر خطرناک است تا آن که در دست قاتل است. قاتل البته فی‌نفسه خطرناک است، حالا چاقو دستش باشد یا نباشد.با چاقو، پوست میوه‌های خوشمزه را می‌کنیم؛ آن‌ها را برش می‌زنیم، اندازۀ دهانمان که شد، میوه‌ها را می‌خوریم. یک نفر هم با همان چاقو پوست حیوانات را می‌کَنَد، برای تولید کیف، کفش و یا کمربند چرم. تا اینجا که جامعه احتمالا مشکل خاصی ندارد؛ حتی خیلی اوقات هم تشویق می‌کند. البته یک نفر می‌تواند با چاقو، بدن انسان را هم بشکافد. باز هم اگر مثبت‌اندیش باشیم، جامعه تهدید نشده است. البته در شکافتن بدن انسان، یکی به دنبال رفع بیماری و یا خارج کردن غدۀ سرطانی است؛ دیگری اما به قصد کشت، چاقو را در شکم فرو می‌برد. با چاقو چه کارها که نمی‌توان کرد. می‌توان جامعه و اعضایش را به خطر انداخت.اما [جامعه]، چه وقت دست به کار می‌شود؟ واکنش نشان می‌دهد و سعی در برقراری تعادلِ از دست رفته می‌کند؟ زمانی که حق عضوی از جامعه ضایع شده باشد. البته جامعه اینقدر هم عملکرد ساده و دو دو تا چهارتایی ندارد؛ ما عادت داریم برای فهم راحت‌تر، اینگونه در نظرش بگیریم. جامعه، سالِبان حقوق اعضا را مجازات می‌کند. حق حیاتِ اعضای جامعه، کم چیزی نیست. بسته به اینکه چه حقی ضایع شده باشد، مجازات نیز شدت متفاوتی خواهد داشت.جامعه کجاست؟ بخش اعظم جامعه و عملکردش، در خودمان درونی‌سازی شده است. در این رابطه بیش‌تر و تخصصی‌تر توضیح خواهم داد. به هر حال علت اینکه خیلی‌هایمان با چاقو نمی‌افتیم دنبال انسان‌هایی که ازشان بدمان می‌آید و یا متنفریم، این است که مجازات سنگینی توسط جامعه برای کشتن دیگری در نظر گرفته شده است؛ گاهی حتی به سلبِ حیاتِ قاتل نیز منجر می‌شود.به هر حال، جامعه همیشه هم تنبیه‌گر نیست؛ خیلی اوقات بسیاری از امور را تشویق می‌کند. منزلت اجتماعی می‌دهد؛ حتی به کسی که چاقو در دست دارد. چاقویی که علیرغم ارضای امیال وحشی‌گرانه و ناخودآگاه انسان، در راه تعالی جامعه استفاده می‌شود. قصابی که گوشت حیوانات را تکه تکه می‌کند، به نحوی عمل وحشیانه‌ای را مرتکب می‌شود، اما از حمایت اجتماعی برخوردار است؛ چون غذای انسان‌ها را فراهم و حیاتشان را تسهیل می‌کند. جراحی که بدن انسان را می‌شکافد نیز همینطور. عمل در حقیقت یکی است، این قصد و نیت افراد است که نتیجۀ عملشان را متفاوت می‌کند.</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:27:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقدهٔ ادیپ - ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D8%B9%D9%82%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%BE-%DB%B2-v68uduyszyt9</link>
                <description>‌‌دربارۀ عقدۀ ادیپ نوشتیم و این پست‌ها هرگز کافی نیستند. هرچند بهتر از «نیست»اند.عقدۀ ادیپ از کجا می‌آید؟ در واقع لکان عقدۀ ادیپ را Manifestation of Narcissism می‌داند. یعنی نارسیسیزم یا خودشیفتگی، ریشۀ این عقده است و عقدۀ ادیپ، نوعی ظهور و تجلی آن به شمار می‌رود. در درستی این عقیده، کودک را مشاهده می‌کنیم که همه چیز را برای خودش می‌خواهد. توجه و میل مادر نیز بخشی از همه چیز است؛ بخش به‌سزایی از همه چیز. کودک می‌خواهد Exclusive Object مادرش باشد. مادر منحصر به کودک شود و کودک مرکزیت مطلق داشته باشد. کودک پسر شیفتۀ بدن، نگاه، بو، لباس و ظاهر مادر می‌شود. همانطور که در بزرگسالی، آن‌ها را در دیگری می‌یابد؛ دیگری که اصلا بی‌شباهت به مادر خودش نیست.به هر حال کودک در می‌یابد که چنین چیزی غیرممکن می‌نماید و نمی‌تواند همیشه در مرکز باشد. همۀ امیال مادر متوجه او نیست. مادر شاید به همسرش، فرزند(ان) دیگرش و یا حتی تز دکتریِ خود بیشتر توجه کند تا به او. کودک آرام آرام می‌فهمد که نمی‌شود همه‌توان باشد؛ «خدا» باشد.در این میان، نقش پدر و مادر به جهت حل و عبور از عقدۀ ادیپ، بسیار اساسی است. والدین می‌توانند تسهیل‌گر روند باشند و یا روند را با جدال و تنش همراه کرده و کودک را درگیر آسیب کنند. البته نباید فراموش کرد که حتی مناسب‌ترین والدین نیز نمی‌توانند عقدۀ ادیپ را طوری مهار کنند که انگار اصلا وجود نداشته است. احساس رقابت، حسادت و خشم نسبت به رأسِ سومِ مثلث وجود خواهد داشت. چون به هر حال توجه مادری که می‌توانسته از آنِ کودک باشد را از او گرفته است.صحبت از مرکزیت شد. در رابطه نیز دو طرف به دنبال ارضای میل معطوف به مرکزیت خود هستند و تا حدی موفق می‌شوند؛ تا حدی هم نمی‌شوند. حتی در بهترین رابطه‌ها نیز تنها در صورتی مرکزیت وجود دارد که طرف مقابل هم مرکزیتش حفظ شود. یعنی تعادل حاکم باشد. پس هنوز هم مرکزیت مطلقی در کار نیست و اغلبمان این موضوع را پذیرفته‌ایم. بنابراین هرگز به آن‌چه می‌خواهیم نمی‌رسیم، هرچند که تلاش‌های مذبوحانه‌مان را ادامه می‌دهیم. تلاش‌هایی که البته نهایتاً حس خوبی به همراه دارند. درست است که نمی‌توانم همیشه در مرکز باشم، اما همین مرکزیت موقت نیز برایم خوشایند است.در پست قرمز بعدی به چگونگی پردازش و نظریه‌سازی عقدۀ ادیپ در دختران خواهم پرداخت.</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌سرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-wy5rtdeoh8br</link>
                <description>خالی بودن دفتر و کاغذ قابل درک است، اما بی‌سرنوشت چرا؟ چون هرگز مشخص نیست که آیا درونشان چیزی نوشته خواهد شد یا نه. مشخص نبودن این موضوع حتی بیشتر به سمت نوشته نشدن است. شاید شما هم دفترهای یادداشت متعددی که هرگز از آن‌ها استفاده نکرده‌اید را خریده باشید. یکی پس از دیگری بی‌سرنوشت بودن، سرنوشتشان می‌شود. پس شاید خیلی هم بی‌سرنوشت نیستند. صرفاً چیزی درونشان نوشته نشده است. آنقدرها هم بد نیست؛ مگر نه؟ شاید.دفترهای خالی بیچاره حتی به این فکر نمی‌کنند که آیا هرگز درونشان چیزی نوشته یا ترسیم خواهد شد؟ آن‌ها که فکر نمی‌کنند. این ما هستیم که فکر می‌کنیم. در مورد ما چطور؟ آیا ما انسان‌ها نیز، بی‌سرنوشت بودن را تجربه می‌کنیم؟ دفترهای بی‌سرنوشت و انسان‌های بی‌سرنوشت‌.انسان‌هایی که دفترچۀ یادداشتی شده‌اند که فقط خریده شوند؛ نه برای حمل نوشته‌ها و نه برای ثبت ترسیم‌ها و طراحی‌ها. خریده شده‌اند تا صرفاً یک نفر آن‌ها را «داشته باشد». خب شاید این که کسی داشته باشدشان کافی است. خریده شدنشان اگر چیزی را ارضا نمی‌کرد که اتفاق نمی‌افتاد.آن کسی که دفترها را می‌خرد چطور؟ چرا درون دفترش چیزی نمی‌نویسد؟ مگر نه آنکه برایش پول داده است؟ چرا خب پول داده که داشته باشد دیگر. نوشتن جوهر می‌طلبد، جرئت می‌خواهد و جهالت را پس می‌زند. اضطراب می‌آورد وقتی شروع به نوشتن بخش‌هایی از خودت در دیگری می‌کنی. دیگری که خالی است تا درونش نوشته شود. محدود می‌شوی؟ شاید. خودت را جایی آورده‌ای که نمی‌توانی به همین راحتی دورش بندازی. این را شاید بتوان محدودیت نامید. اما مگر چقدر محدود نیستیم؟ خیلی زیاد نیست.تو چه هستی؟ دفتری که صرفاً خریده و بی‌سرنوشت می‌شود؟ خریداری هستی که صرفاً می‌خواهد دفتری بی‌سرنوشت داشته باشد؟ نه شاید. هر دو سمت قضیه را تصور کن. رابطه هیچ‌وقت یک‌طرفی نیست. </description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:23:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقده‌ی ادیپ - ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D8%B9%D9%82%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%BE-%DB%B1-aiev8ahumahd</link>
                <description>‌عقدۀ ادیپ اولین بار در کتاب تعبیر رویای فروید مطرح و به آن پرداخته شد. در حقیقت فروید این اصطلاح را از اسطورۀ یونانی Oedipus برداشته است و وجه تسمیه آن به مفهوم این نظریه باز می‌گردد. اما خب مفهوم این نظریه چیست؟عقدۀ ادیپ به این مضمون اشاره دارد که کودکان ۳ تا ۵ ساله در مراحل رشد روانی-جنسی خود دچار تعارضاتی می‌شوند. تعارضاتی که جنبۀ جنسی دارند، ولی در بطن و عمق آن‌ها خودشیفتگی است که برایمان دست تکان می‌دهد. مطابق این نظریه و به صورت خلاصه، والدِ غیرهم‌جنس، هدف تمامی امیال و آمال جنسی کودک است و والد هم‌جنس بعنوان رقیبی ترسناک و هراس‌انگیز برای کودک در نظر گرفته می‌شود. کودک می‌خواهد ابژۀ اصلی والد غیرهم‌جنس خود باشد و کاری کند تا تمام توجهات او معطوف به خویش باشد. در انتهای این روند، یک مثلث شکل می‌گیرد. مثلثی که رئوس آن کودک، مادر و پدر هستند.پسر ۴ ساله می‌خواهد که تمام توجهات و امیال مادر، متوجه او باشد. در این روند در می‌یابد که مادر دلبستگی‌های دیگری نیز جز او دارد: پدر، کار، تحصیل، برادران و خواهران کودک و هرچیزی که حتی مقدار کوچکی از توجه مادر را به خود اختصاص دهد؛ توجهی که می‌توانست برای پسر باشد. کودک و مادر هر دو ناکامل‌اند. کودک می‌کوشد تا آنچه مادرش ندارد را برایش فراهم کند. حال آنکه پدر، آن‌چه کودک باید به صورت کافی فراهم کند را از پیش داراست: آلت تناسلی مردانه. پس دیگر راهی نیست جز تسلیم و سرکوب. کودک آرام آرام با اضطراب اختگی روبه‌رو می‌شود. اضطرابی که او را به سمت همانندسازی با والد هم‌جنس سوق می‌دهد. پسر می‌هراسد که مبادا توسط «پدر» (که لزوماً پدر واقعی نیست.) مورد تنبیه اختگی قرار بگیرد. کاری که خودش دوست دارد با پدر انجام دهد و از سر راه خود در رسیدن به مادر محوش کند. از طریق همین اضطراب اختگی است که کودک، امیال و آرزوهای مذکور را سرکوب می‌کند.اما ادیپ کیست؟ ادیپ اسطوره‌ای یونانی است که به صورت ناخواسته و ندانسته پدر خود را می‌کشد و با مادرش ازدواج می‌کند و صاحب فرزندانی می‌شوند. جالب اینجاست که هیچ‌کدام از رئوس این مثلث از موضوع فوق، آگاه نیستند. نهایتاً نیز این آگاهی به چیزی جز بدبختی و نگون‌ساری نتیجه نمی‌دهد. وجه تسمیه عقدۀ ادیپ را فروید از همین روایت اسطوره‌ای دریافته است.عقدۀ ادیپ بسیار پیچیده‌تر از چیزی است که بتوان در مورد آن نظریات قطعی را مطرح کرد چه رسد به آن‌که در یک پست اینستاگرامی به شرح آن بپردازیم؛ اما تا جای ممکن سعی می‌کنیم از هر آن‌چه که داریم و می‌دانیم استفاده کنیم. بدانیم و میل دانستنِ بیشتر را فراهم آوریم.</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:22:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبهٔ صد و یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87%D9%94-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-zxg1957uibko</link>
                <description>‌‌‌محدودۀ امن، دنیایی است که خودمان را در آن راحت در می‌یابیم. در واقع این دنیا شامل افکار، اعمال و رفتارهایی است که انجام می‌دهیم و در انجامشان ترس خاصی نداریم. اضطراب ما را فرا نمی‌گیرد؛ چرا که امن است. قبلاً امتحانش را پس داده است. اتفاق بدی نخواهد افتاد. البته «اتفاق بد» هم تعاریف مختلفی دارد که برای هر فرد با فرد دیگری تفاوت می‌کند؛ خاص وضعیت روانی او.در محدودۀ امن شاید آنچه اهمیت به‌سزایی دارد، حتی چیزی است که انجام نمی‌دهیم؛ چیزی خارج از محدودۀ امن: ناشناخته.ناشناخته هراس‌انگیز است؟ شاید. خوشایند است؟ مطمئن نیستم؛ شاید. ناشناخته مانند جعبه‌ای است که جلوی درِ خانه‌ات پیدایش می‌کنی. روی جعبه هیچ نشانی نیست؛ نمی‌دانی درون جعبه چه چیزی در انتظارت است. آیا جعبه را باز خواهی کرد؟حالا این که خوب است؛ گاهی اوقات اصلا جعبه‌ای را نمی‌بینیم. از کنار جعبه رد می‌شویم. چشمان بازمان را تربیت کرده‌ایم تا جعبه را نبیند.اما به هر حال اگر جعبه را دیدیم، چه چیزی باعث می‌شود تا آن را باز کنیم یا نکنیم؟ این مهم است. جعبه به تعبیری همان دنیای خارج از محدودۀ امنمان تلقی می‌شود؛ همان ناشناخته.اولین دفعه‌ای که جعبه‌هایی را می‌بینیم، احتمالاً در دوران کودکی است. با جعبه‌ها روبه‌رو می‌شویم و چون تجربۀ خاصی نداریم، در جعبه‌ای را باز می‌کنیم. بسته به این که درون جعبه چه چیزی قرار داشته باشد، ممکن است جعبۀ بعدی را با ترس و یا با اشتیاق بیشتری باز کنیم.آن‌قدر در جعبه‌ها بد می‌آوریم که گاهی ممکن است اصلاً دیگر جعبه‌ای نبینیم که بخواهیم درگیر باز کردن یا نکردنش شویم.حالا اصلا چه کاری است؛ بازشان کنیم یا نکنیم چه تفاوتی می‌کند؟ مگر بدون باز کردن یا حتی دیدن جعبه‌ها نمی‌شود زندگی کرد؟چرا نمی‌شود زندگی کرد. در محدودۀ امن نشسته‌ایم دیگر.پس از باز کردن چند جعبه، دیگر نمی‌خواهیم جعبۀ جدیدی را باز کنیم؟ بیست‌تا؟ پنجاه‌تا؟ صدتا؟ برای هر کسی متفاوت است؛ اما بیایید فرض کنیم صد جعبه با محتوای ناخوشایند را باز کرده‌ایم. آیا جعبۀ صد و یکم را باز خواهیم کرد؟ بعید می‌دانم. با این حال ممکن است جعبۀ صد و یکم خوشایند باشد. چه کسی می‌داند؟ واقعاً چه کسی ضمانت می‌کند که در جعبۀ صد و یکم چیز خوشایندی قرار داشته باشد؟ تو در این موقعیت چه خواهی کرد؟ جعبه را باز می‌کنی یا منتظر صدور ضمانت‌نامه‌ات خواهی ماند؟</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان‌کاوی مال منه!</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86%D9%87-o0kswmyjtwqj</link>
                <description>آیا روان‌کاوی مال فروید است؟‌پاسخ این سوال منفی است. روان‌کاوی با فروید پیوند عمیقی دارد، اما مال فروید نیست؛ مال هیچ‌کس نیست. او پدر روان‌کاوی است اما این علم صرفاً شامل نظریات او نمی‌شود. میان کلماتی که پس از شنیدن «روان‌کاوی» به ذهن افراد خطور می‌کند، نام «زیگموند فروید» برجسته است؛ چرا که نقش او در تبیین و گسترش اولین نظریات روان‌کاوی بسیار تاثیرگذار و مهم است. فروید در واقع توانست بعنوان پدر علم روان‌کاوی، آن را به صورت یک درمان چارچوب‌بندی کرده و به صورت شاخه‌ای از علم، صورت‌بندی نماید. شاید اگر فروید با آن ذهنِ خلاق و هوشمندیِ منحصر به فردش در این مسیر قدم نمی‌نهاد، تصور چنین جایگاهی برای روان‌کاوی در علم روز، بسیار دشوار می‌نمود.امروزه مکتب روان‌کاوی مانند سایر شاخه‌ها و زیرشاخه‌های علوم انسانی و اجتماعی دارای تنوع دیدگاه‌ها است. روان‌‌کاوی کلاسیک، لکانی، روابط ابژه، کلاینی، روان‌شناسی ایگو، بین‌فردی و ... همگی از رویکردهای روان‌کاوی به‌شمار می‌روند که دارای پیشگامانی جدی و حرفه‌ای هستند.در واقع این درست نیست که روان‌کاوی را محدود به زیگموند فروید بدانیم، ولی نباید فراموش کنیم که برای کشف و شناخت صحیح دنیای روان‌کاوی، باید از فروید آغاز کرد. باید دانست که فرایندها و روندها چطور طی شدند تا این علم در چنین نقطه‌ای بایستد. نمی‌توان بدون مطالعه و درک تاریخچۀ یک علم، دست به عمل علمی متبحرانه در آن شاخه زد.پس روان‌کاوی مال شخص خاصی نیست. روان‌کاوان باید بدون تعصب و غرض‌ورزی نسبت به شناخت رویکردهای این علم همت ورزند. در این جا و این صفحه به سمت مطالعۀ این علم قدم خواهم برداشت. شما تا چه میزان در این مسیر همراه من خواهید بود؟</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:17:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به هر حال باید شروع کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-k0jq2bqznlvi</link>
                <description>به هر حال باید شروع کرد. فکر می‌کنم در انجام هر کاری سخت‌ترین مرحله‌اش، شروعِ آن باشد؛ هر شروعی ما را از محدودۀ امنمان خارج می‌کند. چون «به هر حال شروع نکردم و ببینید که زنده هم هستم!» این یعنی ماندن در محدودهٔ امن.احتمالا می‌دانید که برای انجام واکنش‌های شیمیایی، انرژی فعال‌سازی (Ea) نیاز است؛ انرژی فعال‌سازی حداقل میزانی از انرژیِ لازم است تا واکنشی صورت پذیرد. گاهی این انرژیِ مورد نیاز خیلی زیاد و گاهی حتی به قدر یک جرقّه است. از آن هم کمتر، گاهی همان تکان‌های کوچکِ ذراتِ نادیدنی کافی‌است.به تعبیری، موقعیت‌های گوناگون نیز بسته به وضعیت روانی ما، انرژی فعال‌سازی متغیری را طلب می کنند. در فیزیک و شیمی البته پس از فراهم کردنِ انرژی فعال‌سازی، انجام یک واکنش، ناگزیر است. در روان ما چطور؟ آیا واقعاً تنها فراهم کردنِ انرژی فعال‌سازی کافی است؟ اینطور فکر نمی‌کنم. شروع شاید ابتدائاً مانند واکنش شیمیایی به نظر برسد؛ اما بیشتر به دوی ماراتن شبیه است. شروع کن ولی ادامه‌اش را چه کسی می‌داند؟ وقتی شروع کنی، اوضاع چطور تغییر خواهد کرد؟ واکنش را در استوانه‌های مدرج آزمایشگاهت انجام می‌دهی یا همانطور که هستی وارد میدان خواهی شد؟دوی ماراتن البته نفس گیر است، لیکن اقتضای استمرار دارد و تحمل. در عین حال وام‌دارِ دقت است. دائماً حواست باشد که ضربان قلبت را روی ۱۶۰ بار در هر دقیقه تنظیم کرده باشی. بدوی و بدوی اما در جهت مشخص. لازم نیست تمام انرژی‌ات را در ابتدای مسیر از دست بدهی. شاید هم لازم است؛ تا نیاز روانی‌ات چه باشد.استمرار شرط لازم و ضروری در دوی ماراتن است؛ ضامنِ اینکه در مسیر بمانی و نهایتا هم برنده شوی. اصلاً برنده هم نشوی، مسیر را به پایان برسانی. همین که روند را طی کنی؛ میانۀ راه جا نزنی، نفس کم بیاوری، از پا بیفتی و کارَت به برانکارد و تیم پزشکی بکشد.بالاخره یک نفر باید جمع‌ات کند. چه کسی جمع‌ات می‌کند؟ بغل چه کسی خواهی پرید؟ خیلی اهمیت ندارد؛ آنچه اهمیت بیشتری دارد این است که آیا شروع می‌کنی تا بغل کسی بپری؟ یا شروع می‌کنی تا در مسیر باشی.مسیر مهم است. از کدام راه خواهی رفت؟ کدام راه را خواهی ساخت؟ مقصد ممکن است خیلی تفاوتی نکند، نهایتاً مسیر است که اهمیت دارد. دوندۀ ماراتن شاید مانند من و تو فکر نکند؛ البته برای او هم مهم است که مسیر را طی کند ولی میلش در رسیدن زودتر به خط پایان و نهایتاً برنده شدن است.آیا میل ما هم به برنده شدن است؟ اگر اینطور است، چه چیزی را برنده خواهیم شد؟ چه چیزی را از دست خواهیم داد؟ از دست دادن شاید همان دویدن ما باشد...</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و تحلیل کتاب «بلیت یک‌طرفه به مالدیو»</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjadkazemi/irk-sk2-b7m1jbyhtvti</link>
                <description>جلد کتاب «بلیت یک‌طرفه به مالدیو» - نشر قوپیش‌گفتارمعرفی کتاب: شرح کوتاهی بر اطلاعات پایه«بلیت یک‌طرفه به مالدیو»، عبارتی است که «مهسا علیون» برای کتاب خویش برگزیده است.این عنوان در واقع یکی از عناوین شش داستان و روایت مطرح در این کتاب است. کتاب حاضر، در سال 1398 با قیمت 17000 تومان از «نشر قو» منتشر شده و تحت عنوان داستان‌های فارسی طبقه‌بندی شده است.مهسا علیون: نویسندۀ تازه‌کار و در عین حال، آگاه به سبکاز اطلاعات شخصی و ادبی این نویسنده در دنیای بزرگ اینترنت، صرفاً متولدِ 1368 بودن او پیدا می‌شود. «بلیت یک‌طرفه به مالدیو»، بنا بر ادعای سایت‌های فروش کتاب، اولین اثر منتشرشده از ایشان می‌باشد.ادبیات پست‌مدرن: دنیایی نوورود به ادبیات فارسینوورود که می‌گویم، به این معنا نیست که مدت کمی از شناخت این رویکرد می‌گذرد؛ بلکه به این معناست که از سایر مکاتب، تازه‌تر و بدیع‌تر است. علی ایحال لازم است پیش از ورود به نقد و تحلیل، شناخت نسبتاً خوبی از ادبیات پست‌مدرن پیدا کرده باشیم.مطابق مطالعات صورت‌گرفته در باب پست‌مدرنیسم در ایران، می‌توان آثاری از «هوشنگ گلشیری»، «صادق هدایت» مانند «بوف کور» و «توپ مروارید» و سایر نویسندگانی که سعی در نوشتن مطابق این رویکرد ادبی داشته‌اند را گام‌های ابتدایی پست‌مدرنیسم در ایران نامید. گاهاً بعلت نزدیکی این سبک به مدرنیته، چندان توجهی به این موضوع نمی‌شود.در آثار و ادبیات پسانوگرا یا همان پست‌مدرن، ویژگی‌های زیر مشهود هستند که البته بیشتر نیازمند تلفیق آن‌ها در اثر هستیم تا بتوان آن را در این سبک، طبقه‌بندی کرد:عدم قطعیت، شک‌باوری و مسائل پساشناختی و جابجایی سطح زیرین و رویی روایاتروایت پیچیدۀ ذهنی و استفاده از شگردهای تصاویر سینماییحضور نویسنده و دغدغۀ نوشتار داستانتوجه به سرچشمه‌های ادبیات پوچی [التقاط‌گرایی، شگرد داستان در داستان، ترکیب شیوه‌های مختلف نوشتاری]موارد بالا از پژوهش‌نامۀ فرهنگ و ادب استخراج شده و به صورت ویژه در آثار «هوشنگ گلشیری» مورد بررسی قرار گرفته‌است. لیکن در موضوعیت آثار پست‌مدرن فارسی، ویژگی‌های مذکور به صورت متحدد در آثار گوناگون رویت می‌شوند. البته به موارد بالا، به صورت ویژه‌تری، نکات زیر که در داستان‌های این کتاب، بیشتر مشهود بوده‌اند را نیز اضافه می‌کنیم.تاکید بر فرم‌های از‌هم‌گیسخته، روایت‌های ناپیوسته و کولاژهای به ظاهر تصادفی در موارد مختلفگرایش به سوی عمل غیرارادی یا خودآگاهی در تولید اثر هنرینقد و تحلیل اثر: پست‌مدرنیسم ایرانیدر این گفتار، با ترتیب ابتدا به انتها کتاب را بررسی خواهیم کرد که لاجرم شروع از جلد و عنوان کتاب خواهد بود.عنوان کتاب در کنار طراحی جلد خاص آن، زیبا جلوه می‌کند؛ مخاطب را به سمت خود می‌برد که یعنی چه کسی بلیتی یک‌طرفه به مالدیو خریده است؟ اصلا چرا باید یک‌طرفه باشد؟ و حالا چرا مالدیو؟ باری زندگی این فرد تنها با خواندن یک عبارت از دید مخاطب در ذهن ایشان به صورت مبهم تشکیل شده و وجود این ابهام، کششی در راستای رفع آن را بر می‌انگیزد. آخر می‌دانید که ما هم عاشق داستان! انسان‌ها بقایشان با داستان‌های خود و سایرینِ موجود در محیطشان گره خورده است؛ ما باید داستان افرادی که در مسیر زندگی‌امان هستند را بدانیم. دانستن این داستان‌ها، به صورت تکاملی در انسان‌ها نهادینه شده و ما از آن گریزی جز محدود کردنش نداریم.پس تا به اینجا، انتخاب عنوان هوشمندانه بوده است.طراحی جلد نیز از جذابیت بصری برخوردار می‌باشد؛ طیف آبی و خاکستری از آن دسته رنگ‌هایی هستند که با دیدنشان سردی را به بیننده القا می‌کنند. خواندن چنین عنوانی، با فضای سرد و بی‌روح جلد، به کلی بیانگر تلخی موضوع هستند که ذات این تلخی نیز، محرکی افزون بر موارد مذکور خواهد شد تا مخاطب تمایل بیشتری به خواندن این کتاب نشان دهد.اما تمام این جذابیت‌ها و هوشمندی‌ها به تنهایی در عین وحدت، نخواهند توانست که مخاطب را از دنیای بیرونی به داخل این کتاب بکشند؛ چرا که تمام این تاثیراتی که نام بردم اگر فاقد نیروی معجزه‌آسای شهرت کتاب باشند، درصد کمی از خوانندگان از همه‌جا بی‌خبر را در کتاب‌فروشی‌ها درگیر خواهند کرد. پس تاثیر معجزه‌آسای شهرت چطور حاصل می‌شود؟ با تدابیر انتشارات‌ها، معرفی توسط افراد صاحب‌نظر و دیگر روش‌های ریز و درشتی که مرسوم هستند و همگی از آن‌ها تا حدودی آگاهی داریم.1. اَموره پیزِریابند ابتدایی این روایت، بخشی از اواسط داستان است که در این جایگاه آمده است، مخاطب می‌خواند و به بند بعدی می‌رود؛ درگیر، حیران و مشتاق ادامه‌دادن داستان. روند مذکور، در همان وهلۀ اول، به مخاطب خود می‌فهماند که این کتابی که می‌خوانی، از سبک متفاوت‌تری پیروی می‌کند. آن را اگر از پیش نشناسی هم ملالی نیست، بالاخره به صورت شهودی، شناخت حاصل خواهی کرد. آن هم سبک پست‌مدرنیسم است که به صورت دفعه‌ای یا به مرور مخاطب را بسته به میزان شناختش، از بهره‌بردنش در این کتاب، خبردار خواهد کرد.با خواندن همین روایت اولی، کاملاً متوجه خواهیم شد که ویراستار ادبی خبره‌ای بر این کتاب، ناظر نبوده است.یکی از موضوعاتی که به چشم می‌آید، عدم بهره بردن از پاورقی‌ها است؛ آخر می‌دانید که بالاخره یک‌سری ممکن است ندانند که «ووگ» چیست و مدل‌های روی جلد این مجله، در چه دنیاهایی به سر می‌برند. بهتر بود مطلب مد نظر نویسنده نه تنها در این مورد، بلکه در سایر موارد نیز، تاحدی روشن‌تر شوند و مخاطب بتواند بیشتر ارتباط برقرار کند.برخی از انتشارات‌ها علیرغم ارسال پاورقی‌ها توسط نویسنده، کار را به صفحه‌آرایی می‌سپارند که نمی‌تواند به نحو احسن آن‌ها را در نسخۀ چاپی نیز پیاده کند که اتهام زدن این موضوع، نیازمند بررسی سایر کتب این انتشارات است تا بتوان دریافت که چطور پاورقی‌ها وجود ندارند. [حداقل در ظاهر چنین است.]چنگالش را فرو کرده بود توی انحنای ترد تن میگوی بخت برگشته‌ای که توی لحظات نارنجی‌شدن در تابه، از وحشت خودش را جمع کرده بود.در همین بند متوجه دو موضوع می‌شویم؛ یکی حسن تعلیل نویسنده برای جمع شدن میگو در هنگام سرخ‌شدن که البته از نظر نویسنده، سرخ نشده بلکه نارنجی می‌شوند. من نیز با ایشان موافقم که نارنجی شدن با سرخ شدن متفاوت است. اما موضوع دیگری که متوجه آن می‌شویم، عبارت «توی انحنای ترد تن میگو» است.اولاً که «توی» چندان مناسب نوشتن ادبی نیست و «در» به جای آن واژۀ مناسب‌تری است. ثانیاً «انحنای ترد تن میگو» نیز از ترتیب درستی برخوردار نیست، انحنا که ترد نمی‌شود. تن است که انحنایش ممکن است ترد شود؛ پس عبارت صحیح باید «در انحنای تن ترد میگو» باشد.این بند از داستان را می‌پسندم، چرا که تک تک قسمت‌های معنایی آن حاوی مفهومات انتزاعی دل‌چسبی هستند.در انتهای همین صفحه با عبارت عجیبی رو به رو می‌شویم؛ «سه میلیون و نیم پول تولۀ ژرمن را داده بودم.»احتمالاً نویسنده کم‌دقتی کرده که برای میلیون، نیم قائل شده است. باید عبارت «سه و نیم میلیون» که درست است را جایگزین عبارت نادرست «سه میلیون و نیم» کنیم.در تمام قسمت‌های این کتاب، علیرغم تمایلات پست‌مدرنیسمی، زندگی و رنگ و بوی ایرانی بودن مشاهده می‌شود که این امر، حاکی از تسلط نویسنده به فرهنگ ایرانی و قالب‌بندی آن با ویژگی‌های پسانوگرا است.به عنوان مثال، در جایی از این روایت، مادر ایرانی، بلایای زندگی را از چشم داشتن «اولاد ناباب» می‌داند و با همان ویژگی‌های مشترک تمام پدر و مادرهای نسل پیشین، زبان چکش‌واری برای کوفتن و نیش زدن فرزندان خود این اقدام را عملی می‌کنند.در جایی دیگر، مادر از ذوقش بابت مهمان خارجی (که از کشورهای توسعه‌یافته است) سه مدل غذا درست کرده بود و گمان می‌کرد صاحب یک داماد خارجی خواهد شد. موضوع دیگری در ادامه بیان می‌شود که آن هم «انلی جاست فرند» (فقط دوست ساده) است که در تضاد با «buddy» (رفیق) قرار می‌گیرد؛ در انتهای همین داستان است که شخصیت اصلی و برادرش پس از رهایی از دردسرهای پیشین، تصمیم می‌گیرند به «پِت‌شاپ» بروند و یکی از آن «پِت»های مطلوبشان را خریداری کنند. [تا در زندان بزرگتری به نام خانه اسیرش کنند و مجبور شده باشند به عشق ورزیدن و مورد محبت قرار گرفتن.] که همین امر تا حدود زیادی البته اگر دقت داشته باشیم، ضعف اجتماعی شخصیت اصلی را در فرایند دوستیابی نشان می‌دهد؛ همان دوستانی که تا چندی پیش با هم در رستوران فرهنگی خوش و بِش و بحث می‌کردند، پشت «فرنوش» -شخصیت اصلی داستان- را خالی کرده و رفته بودند پی درد خودشان. یکی دیگر از نشانه‌های پست‌مدرنیسم در این داستان آنجایی است که نویسنده قدمی کوچک به سمت تقلید از ساختار ادبیات داستانی انگلیسی کرده است.- کسی رو داری بیاد دنبالت؟مرد فربه پشت میز این را گفت.در پایان این روایت مکتوب کرده ام که «کتاب خوب و سرگرم‌کننده‌ای است. به درد هوای خنک و نور آفتاب می‌خورد. احساس تنهایی را منتقل می‌کند. نویسنده تازه‌کار است و اندکی هم مقلد.»2. بلیت یک‌طرفه به مالدیواین داستان به طرز عجیبی در همان ابتدا، خواندن را برایم لذت‌بخش نمود؛ احساس می‌کنم در دنیای دیجیتال و امروزی، اکثر مخاطبین جوان می‌توانند به نحوی relate کنند. (اگر این کتاب را خوانده‌اید، خواندن این بند از متن من برایتان پیش‌پا افتاده است. :)) - relate کردن به معنای ارتباط گرفتن با موضوع است و اینکه من می‌توانم خود را به جای فرد گذاشته و موضوع اتفاق افتاده را درک کنم.«او» دختر را روی دست‌هایش بلند کرده و مثلا از خنده ریسه رفته‌اند. نه، مثلاً نیست! واقعا خندیده‌اند.لبخند ملیحش را توی عکس جا گذاشته و حالا پوزخند می‌زند.موهایش از بادی که توی اتاق نمی‌وزد آشفته و چهره‌اش وحشی و بکر است.زیر قسمت‌های بسیاری از این داستان خط کشیده‌ام چرا که به شدت با آن ارتباط گرفتم و احساس کردم بند بند وجودم در ادراک موضوعات مطرح در این روایت، احساس هم‌دردی می‌کنند.همانطور که پیش‌تر نیز مطرح نمودم، در برخی قسمت‌های کتاب، اشکالات و اشتباهات نگارشی رویت می‌شود. مانند علامت کسره در کلماتی که نیازمند آن نیستند یا زیر حرف «ی» که اصلاً موضوعیتی ندارد. موارد این‌چنینی بسیارند و مجال شرح آن‌ها در نقد و تحلیلِ حاضر نیست؛ فی‌الحال از آن‌ها گذر کرده و به سایر نکات می‌پردازیم.غذای دریایی سفارش داده‌اند با موهیتو. دختر با لذت می‌خورد و «او» با لذت نگاهش می‌کند. وقتی با من بود قناعت می‌کرد. توی همه‌چیز...با خواندن عبارت بالا، اولین موردی که به ذهنم خطور کرد، «عشق» بود. درست است... «او» در عشق ورزیدن به او نیز قناعت می‌کرده.ساختار مفهومی داستان که با هنرمندی تمام و امروزیِ نویسنده، در هر روایت می‌درخشد، سبب رغبت بیشتر خواننده به ادامۀ داستان می‌شود. غرق در تفکر، جاری در متن و سرشار از هم‌دردی.دو هفته تا چه چیزی؟ دایی‌ساعد مدت‌هاست که از پیش ما رفته. جسم بی‌تحرکِ روی تخت، میانه‌ای با او ندارد. او خیلی وقت است که رفته، جایی میان آهنگ‌ها و شعرها. کاری نداشته توی آن خانۀ سرد و ساکت.شخصیت اگزیستانسیالیست راوی که به درستی توسط نویسنده ساخته و پرداخته شده است، در این بند به اوج واقع‌گرایی خود رسیده و در مشایعت پست‌مدرنیسم، بیشتر و بیشتر به چشم می‌آید. در حقیقت نویسنده توانسته با بهره‌گیری از تفکر منطقی خود، احساسات را برای مدتی کنار گذاشته و چنین روندی را در متن ایجاد کرده و به اوج مناسب خود برساند.3. چوب‌خطچوب‌خط اما امروزی‌ترین روایت این اثر است؛ در تک تک بندهای این داستان، وجود کلام امروزی و به اصطلاح جوان جامعه به چشم می‌خورد؛ با این حال، جزء جدایی‌ناپذیر این کتاب یعنی عدم ویراستاری مناسب، مثل همیشه توی چشم می‌زند. «این موتو رو درست کن» که باید بشود «این موتور رو درست کن» یا حداقل فاصلۀ «موتو» و «رو» حذف شود.استفاده از اصطلاحات «نرکَده» و «تاریخ‌مصرف گذشته» از آن دست مواردی است که علت امروزی بودن روایت محسوب می‌شود. اما امروزی بودن روایت در همین ظواهر ختم نمی‌شود؛ ذات و کنه روایت نیز حکایتی امروزی است که در زندگی قشر جوان (علی‌الخصوص دانشجویان) اهمیت بسیاری دارد. ریتالین، محرکی شبهِ شیشه است که برای افزایش تمرکز در میان دانشجویان و داوطلبان کنکور سراسری به اشتباه مصرف دارد. در واقع استفادۀ اصلی این دارو در بیش‌فعالان و افراد دارای اختلال تمرکز است که متاسفانه با پرداخت مبلغی بیشتر از قیمت واقعی آن، به صورت آزاد نیز در بازار یافت می‌شود. علی‌ایحال این داستان نیز در ستایش این محرک برنیامده که در مذمت آن روایت کرده است. آن هم نه روایتی آب‌دوغ‌خیاری، بلکه روایتی نزدیک به واقعیت که ذهن مخاطب را به صورت زیرپوستی، از واقعیت آگاه می‌سازد.ترکیب جریان سیال ذهن و خلاقیت سینمایی نویسنده در این داستان نکتۀ قابل توجهی است که اتفاقات رایج سینما را بر تصویرسازی خواننده اضافه می‌کند که به نوبۀ خود، امری است مثبت؛ ارتقایی است که ذهن مخاطب را بیشتر مجذوب می‌سازد.4. شمعی برای یِلِناشمعی برای یِلِنا در دنیای قدیمی‌تری سیر می‌کند اما همچنان نزدیک ما است؛ همچنان روند رو به جلوی خود را به سمت آینده حفظ کرده است.در این روایت نیز مانند روایت اموره پیزریا، لامپ‌های هالوژن نقش تکراری خود را دارند: عیان کردن تمام زشتی‌ها و پلیدی‌ها. نویسنده در این قسمت نیز به خوبی توانسته است از فضای بیرونی شخصیت‌ها یاری گرفته و آن را همراه با عوامل درونی‌شان ساخته است تا کمال مفهوم در روایت را شاهد باشیم. مخاطب توجه کند یا نکند، مفهوم را در خواهد یافت.مراحل سوگ مدل کوبلر راس: 1- انکار 2- خشم 3- سردرگمی 4- افسردگی 5- پذیرشعوامل روان‌شناختی و اجتماعی نیز به خوبی در این داستان پردازش شده‌اند. در جایی که مادرجان هنوز هم از لباس سیاه خود دست نکشیده و اطرافیان نیز با درماندگی، دیگر کاری به کارش ندارند، مفهوم سوگ و درماندگی دیده می‌شود. سوگ ناموفق مادرجان و درماندگی آموخته‌شدۀ انسان‌های اطراف او. مادرجان در گذر از مراحل سوگ ناموفق بوده و اطرافیان نیز پس از بحث با او به این نتیجه رسیده‌اند که بحثشان ثمری ندارد و بهتر است دیگر کاری به کارش نداشته باشند؛ که این هم به نوبۀ خود به رنج مادرجان می‌افزاید چرا که پس از عموابرام، حمایت اطرافیان را نیز از دست داده است.یکی از عباراتی که از این روایت در نظرم زیبا آمد و دارای بار عمیق معنوی، جملۀ «توی آن ده سال نه زبانِ حرف زدنمان را درست یاد گرفته بود و نه زبانِ حرف‌نزدنمان را.» بود که مرا یاد بخشی از شعر «احمد شاملو» می‌اندازد:دلتنگی‌های آدمی راباد ترانه‌ای می‌خواند،رویاهایش راآسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،و هر دانه برفیبه اشكی نریخته می‌ماند.سكوت،سرشار از سخنان ناگفته است؛از حركات ناكرده،اعتراف به عشق‌های نهانو شگفتی‌های بر زبان نیامده.در این سكوت،حقیقت ما نهفته است.حقیقت توو من.زبان حرف‌نزدنمان بیش از زبان حرف‌زدنمان حاوی معنا است؛ معنایی که جاری است در زمان، تاریکی و سکوت.تفاوت‌های فرهنگی غرب و خاورمیانه در این داستان به اوج خود رسیده است و در کلام رنگ انداخته است. کلام مفهومی فراتر از کلمات را به خود اختصاص داده است و در همین تفکر پسِ خواندن است که مخاطب لذت بیشتری می‌برد.نجابت به سبک ایرانی همان فرهنگ مظلومیت است که تقدس بالایی را در جامعۀ ایران داشته و معین می‌سازد که مظلوم همیشه آدمِ خوبِ جهان است و آن را از هر بدی مبرا می‌سازد؛ بی‌توجه به این که مظلوم در واقع ظالم به نفس خویش است و اعطای اختیار به ظالم بیرونی، دستان خود را نیز به نگون‌بختی خود دخیل می‌سازد.در تقابل این فرهنگ «خوب» و «بد»، یِلِنای بیچاره گیر کرده است و در نهایت نیز در سردرگمی خویش می‌میرد.نکته اینجاست که این تقابلات فرهنگی در نقاطی نشان داده می‌شوند که ایرانی مغلوب و اروپایی غالب است؛ در حقیقت روی دیگر سکه همیشه از دیده نهان است و نشان داده نمی‌شود، چرا که خط از آن طرف به ما می‌رسد.از این موضوع می‌گذریم؛ بحث مفصل است و در مطلب دیگری به آن خواهم پرداخت.5. یازده و سی دقیقه به وقت تهراناز عنوان بر می‌آید که این روایت با اهمیت منطقۀ زمانی رو به رو است و مهاجرت و مسافرت خارجی را به ذهن مخاطب می‌آورد که محتوا نیز البته در رابطه با همین موضوع است.نویسنده در این روایت نیز تلاش کرده تا با بهره‌گیری از اصالت انسان، موضوعاتی واقع‌گرایانه را به تصویر بکشد.در قسمتی از داستان مفهوم راحتی را در یک مثال به خوبی مشاهده می‌کنیم: «می‌دانستم تکه‌های سیاهِ ذرت لابه‌لای دندان‌هایم، خنده‌ام را به خرناس یک زامبی شبیه کرده‌اند، اما آسوده‌خاطر دوباره خندیدم.»راحتی و آسودگی خاطر از سر عشقِ پذیرفتنی است و نه عشقِ تعذبی که در عشق آمیخته با پذیرش، چنین راحتی رویت می‌شود. نه تنها در راحتیِ ظاهر، بلکه در پایه‌های وجودی نیز اثرگذار است. در عشقِ تعذبی مدام در تکاپو هستیم تا خود را چنین پله بالاتر از آنچه در حقیقت هستیم نشان دهیم که البته صرفاً نشان دادن است و خودمان نیز آگاهیم که در چه جایگاهی قرار داریم و چه جایگاهی را نمایان می‌کنیم. این موضوع آفت روابط است و در درازمدت، افراد را درگیر مشکلات جدی می‌سازد.همانطور که پیش‌تر نیز اشاره کردم، نویسنده غرب را مظهر ویژگی‌های مثبت دانسته و در تمام متنش هرگاه از فرهنگ اروپایی یاد می‌کند، واژۀ نظم است که تکرار می‌شود.این روایت زبان تمام آشفتگان مهاجرت‌کرده است که فریاد دلتنگی را سر می‌دهد. دلتنگی، دوری، بی‌خبری و نگرانی. شاهد حادثۀ پلاسکو بودن از کانادا، به تنهایی می‌تواند بیانگر غم غربت باشد.6. هنوز زمستان است.پای سلیقه را وسط بکشیم یا نکشیم، این روایت بهترینِ کتاب است.از تمام زوایا پخته و فنی است.تصویرسازی‌اش در ذهن مخاطب، تقریباً فوق‌العاده است و کل روایت، فیلمی است که در حین خواندن متن آن به تماشایش میخکوب می‌شویم.از همان ابتدا فضای داستان، خواننده را درگیر خود می‌کند، درگیر ذات غمگینش. فضا با بهره‌گیری از واقعیت مدام در مرز فرارئال در گذر است.فکر کردم حتماً بخش زایمان است. یک جایی که تویش بعد از درد و فریاد و خون، تولد و لبخند و گل و شیرینی باشد.یکی از بخش‌هایی از روایت که به صورت تخصصی مورد تفکر قرار گرفته، همین عبارت بالا است. مخاطب متوجه تضاد پر مفهوم این کلمات شده و به راحتی با نویسنده ارتباط می‌گیرد.همانطور که بارها اشاره کرده‌ام، خوب نیست که یک روایت شاهکار باشد اما اشکالات نگارشی و املایی آن، لذت خواندن را از مخاطب سلب کنند.در صفحۀ 96 و بند چهارم، نوشته شده «هراه» که درستش «همراه» است. در صفحۀ 98 و بند سوم، نوشته شده «صدایم کردو» که درستش «صدایم کرد و» است. در صفحۀ 102 و بند دوم، پیش از شروع عبارت علامت خط تیره نیامده است. « - والا دیگه بهش نگفتم، ...»در انتهای تحلیل این روایت بخشی از داستان را قرار می‌دهم تا با برداشت مخاطب نیز در جریان قرار بگیرید.دلم می‌خواهد مثل گل سر قرمز، سبک و راحت بروم توی یک مجرا و مسیر بی‌بازگشت. دلم می‌خواهد دستگاه همۀ فکرها و خاطره‌هایم را مثل گل سر قرمز ببلعد و در ناکجاآباد خالی‌شان کند. دستگاه گندۀ سفیدرنگ قیژ قیژ می‌کند. گوشۀ چشم‌هاسم می‌سوزد و نشتی می‌دهد. می‌ترسم نکند دستگاه به اشک هم حساس باشد و دوباره بوق بزند.مامان را نقاشی کرده بودم که اشک‌هایش باران شده و روی قبر بابا را پُر از گُل کرده بود. یک لایۀ سیاه کشیده بودم و زیرش بابا را که با چشم‌های بسته و یک لبخند بزرگ روی لبش خوابیده بود. و خودم را توی نقاشی دست شاهین توی دستم بود.سخن پایانیدر پایان نقد و تحلیل این کتاب، لازم است ابراز خرسندی کنم که نویسنده‌ای تازه‌کار، موفق به خلق چنین روایاتی شده است که لذت خواندن را هرچند دست و پا شکسته، نصیب مخاطب می‌کند. اوج و فرود دارد؛ اما لحظات اوجش می‌ارزد به تمام فرودهایش.ریشۀ امید در قلب ادبیات نوین فارسی دوانده شده است و نویسندگانی چون ایشان، توانمند و البته هرچند کمتر دیده‌شده، توانایی مراقبت از این نهال را با خلق چنین آثاری دارا هستند.قدردانی: مجالی برای تشکر از همراهان عزیزمدر انتها از «ایران‌کتاب» بابت ایجاد بستری پویا، نقاد و تحلیل‌گر برای علاقمندان و نیز حسن نظرش نسبت به نقد پیشین بنده که در رابطه با کتاب «سر گذاشتن روی زانوی ابن سیرین» بود، کمال تشکر را دارم.همچنین در این مقال، لازم است از اساتید پر مهرم همچون استاد «عباس سلیمی آنگیل» عزیز و استاد «محمدمهدی شجاعی» بزرگوار نیز بابت حمایت‌ها و توصیه‌های دقیق ایشان تشکر نمایم.در انتهای انتها نیز از دوستان عزیزتر از جانم مراتب تشکر و قدردانی را دارم که ایشان نیز در این مسیر، مشوق بنده بوده‌اند.</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 01:55:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و تحلیل کتاب «سر گذاشتن روی زانوی ابن سیرین»</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/irk-sk1-litthgu7vzjv</link>
                <description>سجاد کاظمی - عضو انجمن نقد و تحلیل ایران کتابسورئالی ساده، برای مخاطبینی نسبتاً ساده«سر گذاشتن روی زانوی ابن سیرین» اثر «حسین باقری» شاید از آن دست آثاری باشد که جلد و عنوانش در نگاه اول مخاطب را به سمت خود نمی‌کِشد.شاید که نه! این یک واقعیت است.گذاشتن چنین عنوانی روی کتاب، نه برای مخاطب جذاب است و نه حتی برای خود ابن سیرین دلچسب.اولین‌بار که برای دوستم تعریف کردم که چنین کتابی را می‌خوانم، پقی زد زیر خنده؛ خب خلاصه می‌دانید که به چه چیزی می‌خندید.از حیث طراحی جلد نیز، زیبایی بصری در کار یافت نمی‌شود؛ این خود نکته‌ای است که نباید از آن غافل شد که البته جلد زیبا و جذاب، نشانه‌ای از کلیت ماهرانه است. کلیتی که با روایت کتاب [از هر نوعی که باشد،] همراه می‌شود. بخواهیم یا نخواهیم.این جلد ساده، شاید هم به سادگی نوشته اشاره دارد. شاید می‌خواهد بگوید که «ای کتاب‌خوانان! انتظارات عجیب و غریب از این کتاب نداشته باشید. این هم مثل کارهای عادی دیگری است که می‌خوانید و خیلی سریع هم فراموشتان می‌شود.»از ظاهر که بگذریم، وارد خود کتاب شویم. [هرچند که تاکنون نیز رنگ رخساره از سر درونی خبر می‌داد.]با یک فهرست 10 موردی روبرو می‌شویم که الحق نام‌های عجیبی دارد. عجیب در رئال؛ در سورئال که دیگر باید با عجایب کنار آمد. اصلاً آمده‌ایم که در عجایب سیر کنیم.1. چطور کف توی گوشمان نرود«چطور کف توی گوشمان نرود»، عنوانی است که برای من خیلی جالب است. چرا که انگار این عنوان را برای خود من تدوین کرده‌اند. این‌که چطور کف توی گوشمان نرود. اصلاً ورود کف به گوش چه معنایی دارد؟مشخص است این کفی که توی گوش می‌رود؛ موجب آزار است و خوشایند نیست.درست مثل شرایط «مرد» که در این داستان مورد اشاره قرار گرفته‌‌است.این داستان ابتدائاً راهکار نرفتن کف در گوش را به ما ارائه می‌دهد، ولی نه یک راهکار کارساز. چرا که «مرد» درگیر همین کف در گوش است. [البته اگر صدق باشد.] جرقۀ تمام مصیبت‌های او همین کفِ در گوشش است.انتخاب این داستان بعنوان اولین روایت کتاب، هوشمندانه است. چه بسا که ما در این کتاب، همان مردی باشیم که کف در گوشمان رفته و نمی‌دانیم رئال کجاست و فرارئال کجا. تقابل این دو مضمون در جای جای روایات کتاب مشهود است. هم‌خوانی با شرایط همین مرد است که نمی‌داند کف توی گوشش موجب شنیدن صدای زنگ است یا عاملی در دنیای واقعی [که دنیای واقعی مرد هم غیرواقعی است.].اگر مثل من از پیش، مطلع نباشید که این کتاب در دنیای فرارئال روایت‌گری می‌کند، دقیقا مانند «مرد» با خودتان کلنجار خواهید رفت که «من کجا هستم؟»، «این گنگی داستان از فهم من است یا از دنیای غیرواقعی آن؟» و خب تا حدی با خواندن این روایت می‌فهمیم که قصۀ ما دروغ بود؛ دنیای توصیفی هم دروغ است. [«دروغ» که می‌گویم نه به آن معنای منفی‌اش.]پی‌رنگ داستان اول، ابتدائاً جالب و جذاب است، اما می‌توانست در انتها نیز با خردمندی، تفکر و خلاقیت بیشتری پایان گیرد؛ آن وجد خواننده را به دنبال داشته باشد. حال آن‌که نویسنده صرفاً با پایانی نه چندان مفهوم، داستان را می‌بندد.2. سر گذاشتن روی زانوی ابن سیرینداستانی که خواننده را از سادگی مجموعه کاملا آگاه می‌سازد. ابتدا نوشتار عامیانۀ آن است که به شدت انسان را دلزده می‌کند. چطور چنین کتابی که عنوان طبقه‌بندی داستان وطن را یدک می‌کشد با چنین ادبیاتی نوشته شده باشد. خلاصه بگویم؛ تعجب‌برانگیز است.اولین مواجهۀ سادۀ ما با جابجایی کلمات «خواب» و «کار» است که خب به تبع، مشتقات آن‌ها نیز به هم تبدیل‌پذیر می‌شوند: «خواب‌خانه» و «کارخانه»، همچنین «کارمند» و «خواب‌مند»؛ برای نویسنده اگر قابل استفاده بود، از کلمات «همکار» و «هم‌خواب» نیز بهره می‌جست.البته این جابجایی کلمات یک‌طرفه نیست و عکسش هم صادق است. می‌توانیم «کار» را نیز جایگزین «خواب» کنیم. مثلاً در جایی از کتاب آمده است که «مخاطبای معمولی مثِ همۀ معمولیای دنیا از هر چیز فقط ساده‌اش رو می‌پسندن، چون سرراست‌تره. نیاز به کشف نداره. چون فکر رو درگیر نمی‌کنه. اینا خواب رو فقط برای سرگرمی دنبال می‌کنن...» می‌توان به راحتی «خواب» را با «کار» جابجا کرد. انسان‌های معمولی سراغ کارهایی می‌روند که سرراست‌تر است و ذهن را چندان درگیر نمی‌کند.مهم‌ترین نکتۀ جملۀ مذکور این است که انگار نویسنده، خودش هم می‌داند مخاطب ساده دنبال کتاب ساده می‌گردد که می‌گوید «از هر چیز فقط ساده‌اش رو می‌خوان.» این کتاب ساده برای مخاطبان ساده نوشته شده است که همان مخاطبین ساده نیز خط خواندن را از حرفه‌ای‌ها می‌گیرند. درست مثل مردم عادی که خط فکری روشن‌فكرانشان را دنبال می‌کنند. راست می‌گوید، مخاطبین ساده عاشق این کتاب خواهند شد، حال آنکه روحشان هم خبر ندارد چنین کتابی اصلا نوشته شده است، چه رسد به خبر وجود آن در بازار کتاب.هرم مازلو: طبقه‌بندی نیازهااز حق که نگذریم، حین خواندن کتاب، به نکات روان‌شناختی جالبی برخوردم. یکی از آن‌ها در این عبارتِ هرچند عامیانه نهفته است «اونقد بدبختی و بی‌پولی کشیده بودم که نخوام تو همچین لحطۀ حساسی به دردی غیر از درد خودم فکر کنم. فکر کردن به درد دیگران مال وقتیه که فکرت آزاد باشه».هرم مازلو به خوبی نیازهای اساسی انسان‌ها را دسته بندی که می‌کند که رسیدن به نیازهای بالاتر، نیازمند رفع حتمی نیاز‌های پیشین خود است. به شرح تصویر اکتفا می‌کنم.هرم مزلو، شرح در تصویر | برداشت از سایت mepsychologist.comدر نهایت این روایت را «سطحی، قابل پیش‌بینی و البته تا حدی جالب» می‌نامم.این داستان برای مخاطبین ساده‌لوح بسیار جذاب به نظر خواهد رسید؛ اما کافی است اندکی مطالعه داشته باشند و یا از بهرۀ هوشی نسبتاً خوبی برخوردار باشند تا در ابتدای داستانِ هر خوابش، انتهایش را به درستی حدس بزنند.3. جیبم را بگرداین یکی از آن داستان‌هایی است که حسابی می‌توان مطالب بسیاری را از آن بیرون کشید. بنابراین خیلی به شرح ماوقع نمی‌پردازم تا به بررسی موارد برسیم.صحبت کردن در مورد مشکلات حتی اگر راهی جلوی پایت نگذارد باز هم کار بیفایده‌ای نیست. بزرگ‌ترین رنج‌ها وقتی به زبان در می‌آیند، آب می‌روند و کوچک می‌شوند.این عبارت به درستی مفاهیم «خودآگاهی یا Self-Awareness» را مورد اشاره قرار می‌دهد که در آن هرچه بیشتر مسائل را بر زبان آوری و در موردشان آگاهانه صحبت کنی، آگاهی‌ات به مسئله و ابعاد آن افزایش پیدا می‌کند. جلوه‌ای از به زبان آوردن، نوشتن و یادداشت کردن است. هنگامی که مطالب از ذهن شما به بیرون آورده شوند، می‌توان آن‌ها را به مثابه یک شئ خارجی و Object تلقی کرد. چیزی که در بیرون ما وجود دارد، کشف‌شدنی‌تر است و خب کشف افکار در بیرون از ذهن (خانۀ امن تفکرات) خود، آگاهی بیشتری را به همراه خواهد آورد. آگاهی هم با تسلط بر ابژه همراه است و نهایتاً هرگاه بر چیزی مسلط می‌شویم، آن چیز خاص از ما کوچک‌تر خواهد بود.حتی اختیار پلک‌هایم را ندارم وگرنه می‌شد چشم‌ها را بست و به خلأ پناه برد. جهان خالی از همه چیز.جهان خالی از همه‌چیز، همان توصیفی است که من را به وجد می‌آورد. وجود دارد؟ تخیل است؟ به آن خواهیم رسید؟ آیا جهان زمانی خالی از همه‌چیز خواهد شد یا خیر؟ [مرگ چطور؟]این‌ها سوالاتی هستند که در ذهن من بی‌پاسخ مانده‌اند. چطور می‌شود خالی از هیچ بود و شد؟ این‌که با بستن چشم بتوانیم وارد این خلأ بشویم برای ما که امکان‌پذیر نیست، اما برای شخصیت اصلی داستان، شاید!جهان زیر آب پرهیاهو و پرجنب‌وجوش است ولی جهان روی آب ساکت و خاموشخب احتمالاً این عبارت را جلوی هر دانشجوی روان‌شناسی‌ای بگذارید [اگر اندکی درس خوانده باشد]، فوراً برایتان کوه یخ خودآگاه و ناخودآگاه روان‌کاوی را تصویر خواهد کرد؛ درست مانند من.از شرح متجاوز از تصویر، اجتناب می‌کنم تا بحث خیلی هم تخصصی نشود.تئوری کوه یخ روانکاویمن شناخته نمی‌شوم، پس نیستمجیبم! جیبم را بگردید.و از این قبیل جملات کتاب نیز خیلی دلچسب هستند و جای صحبت دارند که احتمالاً به انضمام این نقد در فرصت دیگری آن‌ها را مورد بررسی قرار خواهم داد.4. یک کیسه حرف برای مصرف خانگیاین روایت شاید واقعا استفادهٔ بیش از حد از نمادها را شامل می‌شود؛ نمادهایی که جایگاهشان در روایت توی چشم می‌زند و با داستان همراه نمی‌شوند، بلکه انگار دستشان را کشیده‌ایم و به زور داخل روایت کرده‌ایم. حال آن‌که می‌دانید اجبار بدترین نحوهٔ استفاده از مواد است.حالا شب هم جای خود بود هم جای روزتسلط تاریکی بر جهان شخصیت و نگون‌بختی افراد در این عبارت موج می‌زند. اولین بار که این قسمت را خواندم، خیلی برایم لذت‌بخش در نظر آمد.بی‌صدایی به آن‌ها هم سرایت کرده بود، شک ندارم چیزی که از دهان هم کش می‌رفتند حرف بود.همیشه در بیماری‌های گوناگون، این انسان‌ها هستند که از حیوانات و جانوران در امان نمی‌مانند و کمتر بیماری‌ای هست که انسان بتواند منشأ آن را به خود ربط دهد. طاعون مثال بارز بیماری‌های مسری است؛ که خب می‌دانید ناقلی به نام موش دارد. حال آن‌که در دنیای وارونهٔ این داستان که شب به روز مسلط است، بیماری‌ها و بلایا از انسان به موش سرایت کرده‌اند.این‌که داشتن حرفی برای گفتن را به موش‌ها نسبت دهیم، از آن دسته فرارئال‌هایی‌است که من آن را فرارئال زیرپوستی می‌نامم. از آن‌هایی که تا درش دقیق نشوی، آگاهانه متوجه نخواهی شد. خب این خیلی خوب است؛ تزریق زیر پوستی مطلب به عمق روایت، همان‌چیزی است که در این کتاب خیلی کم مشاهده می‌شود. [شاید به این دلیل که زیر پوستی است.]در برخی موارد نویسنده با ارائهٔ توضیحات اضافی، درست مانند این داستان و روایت «سر گذاشتن روی زانوی ابن سیرین»، فقط و فقط بهرهٔ هوشی مخاطب را هدفِ تخریب قرار می‌دهد که البته در تمام این داستان مشهود است و از پرداختن بیش از حد به این مقوله اجتناب می‌کنم.در عوض، پاراگراف انتهایی این روایت خیلی جذاب است. زل زدن به خط‌خطی دستان و نریختن اشک، تصویر بسیار زیبایی را در ذهن تولید می‌کند.5. دم بهتر است یا شاخ؟سطح کار بالا می‌رود اما برای این داستان فقط یک عبارت را در یادداشت‌های حین خواندن آن، موجود دارم. «حتما باید داستان وحشیانه‌تری برای شاخ‌ها وجود داشته باشد.» که خب این نقطه‌ای است که نویسنده [امیدوارم به صورت تعمدی] در ذهن منِ مخاطب باقی گذاشته باشد.6. اکبر قیافهاکبر قیافه اما یک سورئال تمام‌عیار است که گردش در رئال و بهره از سورئال، بهترین ترکیب مناسب این فضا است.تصویر نشستن اکبر قیافه زیر درخت لیمو و مشاهدهٔ رد بدبختی روی دستش از بهترین مواردی است که در این کتاب خواندم و تجسم کردم.این‌که دست انداختن اکبر به شکل مخفیانه‌ای ادامه پیدا کرده است، همان موردی است که همه‌جا در حال رخ دادن است. هیچ‌وقت متوقف نمی‌شود. بنابراین از نظر من وقتی کاری قرار نیست انجام شود یا از بین برود، بلکه صرفاً از جلوی چشمت به کنار می‌رود؛ خب نرود بهتر است. حداقل در آگاهی باقی می‌مانی نه در توهم این‌که نمی‌گذرد یا انجام شد و رفت پی کارش.تمام آن پیش‌بینی‌پذیری‌ای که پیش‌تر به چشم می‌آمد، در این داستان از بین رفته است.فکر نمی‌کردم اکبر هم تبدیل به چوب کبریت بشود، چرا که به میزان زنش به نقش مادر چوب کبریت‌ها بعنوان پدر چوب کبریت‌ها فرو نرفته بود. تا پیش از به حمام رفتن اکبر، اصلاً صحبتی از نشانه‌هایش به میان نیامده بود؛ بر خلاف زن که اکبر قیافه، به سرعت متوجه کلهٔ بنفش او شده بود.روایتی عالی همراه با شخصیت‌پردازی اصیل، از نکات قابل تأمل و توجه این داستان است.7. مدینه«مدینه» اما از «اکبر قیافه» هم جالب‌تر است. اولین مکث مخاطب احتمالاً در جمله‌ی «قول می‌دم مثل مادرای دیگه‌ات دوستش داشته باشی.» رخ می‌دهد که خب با فاصله‌ی بیشتر نسبت به شخصیت داستان با تعجب روبرو می‌شود. این نقطه قوت نوشته نسبت به فیلم است؛ چرا که در فیلم با احساس لحظه همراه با شخصیت‌ها پیش می‌روی اما در این روایت پیش از شخصیت مد نظر متعجب خواهی شد.در این داستان اشتباهات نوشتاری مشاهده می‌شوند. مانند صفحهٔ ۷۶، بند آخر، خط سوم، «به حدی تنگ بودن...» یا خط آخر همین صفحه «جوب» که باید با کلمه‌ی صحیح «جوی» تصحیح شود. صفحه‌ی بعدی (صفحه‌ی ۷۷)، انتهای بند اول، «بسته دیگه» که خب عبارت «بسه (بس است) دیگه» صحیح است. انتهای بند بعدی، نویسنده نوشته است که «اگر سرشان داد نکشی هی ادا در میارن»؛ در این عبارت نباید «سرشان» نوشته می‌شد، چرا که عبارت، عامیانه و خودمانی است.در همین صفحه اما عبارت زیبایی به چشم می‌آید. «نداشتن مقصد، راه را طولانی‌تر می‌کند.» که در تمامی مصادیق این‌جهانی، صادق است. حتی در روند درمان نیز می‌دانیم که عدم هدف‌مندی و نداشتن غایتِ درمانی توسط مراجع و درمان‌گر، منجر به حصول نتیجه نمی‌شود و باید هدف به درستی (چه صریح و چه ضمنی) به هر دو طرف جریان درمان رسیده باشد.اشتباهات نگارشی در صفحهٔ ۷۹ مجدداً رویت می‌شوند؛ خط ۱۶‌ام «پراکننده» منظور «پراکنده» است.«مدینه» داستان خوبی است. پایان خوبی دارد؛ بر خلاف «چطور کف توی گوشمان نرود».8. من یک چپ‌دست هستمبند اول روایت، آن‌قدر برایم ملموس است که تا خواندمش، در کوچه‌مان تصورش کردم. آخر این اتفاقات کوچه و خیابانی نسبتاً بسیارند و در خاطر می‌مانند.دست راستِ (فرد از دست رفته) مرد در کوچه، رفته است و شخصیت اصلی داستان، دست چپش را بالا می‌برد تا پنجره را ببندد. این همان تضادی است که در کل کتاب کم و بیش مشهود است.می‌ترسم از روزی که کار من هم به خیابان بیافتد.فکر می‌کنم این ترس همۀ شاهدان قضایای خیابای است. این‌که کارشان به کوچه و خیابان بیفتد.غلط‌های نگارشی اما در این روایت هم رخ نمایان می‌کنند. کلمۀ دوم صفحۀ 84، ویرگول نابجا دارد.در همین صفحۀ 84 می‌خوانیم که این فرد شخصیت اصلی، یک استثنا است. کارهای پدر برای او کارساز نبوده است. «اما در مورد من بی‌فایده بود.»بچه‌های دست‌راستی و دست‌چپی همان تقابل و دوگانگی خوب و بد هستند که تقابل ارزش‌ها در دست راست و چپ فرد وحود دارد. جامعه بر خلاف شخصیت اصلی، دست راست را خوب می‌داند. (استثنا)این روایت را به از دست دادن عزیزی در زندگی تشبیه می‌کنم که «در و دیوار» صفحۀ 87، دقیقا اطرافیان دور فرد از دست‌رفته‌اند که مدام، سراغ فرد را از ما داغدیدگان می‌گیرند؛ مایی که غالباً خودمان بی‌خبرترینیم.من اما دست چپم را در خیابان پیدا نکرده بود که ...جدایی «من» از «خود» که راوی است، به معنای همان جدا بودن سلف و ایگو است که این خود موضوع مقاله‌ای دیگر است؛ این را هم فعلاً طلب داشته باشید.در صفحۀ 88 اما اشتباه فاحشی وجود دارد؛ دست تکان دادن دست چپ که به شدت مسخره به نظر می‌رسد، یک دست می‌تواند تکان بخورد، اما دست تکان دادن نیازمند وجود یک دست که عضوی از بدن است می‌باشد. احساس می‌کنم این مورد از کم‌دقتی نویسنده ناشی شده؛ شاید هم معنایی دور دارد.بند اول صفحۀ 89، انگار روایت برزخ (در این داستان: پارک) را می‌کند که آن عزیزِ مفقود را باید در آن‌جا پیدایش کرد؛ کلی دست دیگر که از صاحبانشان جدا شده‌اند، گرد هم آمده‌اند و دست چپ هم آن‌جاست.در انتها ترس شخصیت به عمل و واقعیت می‌پیوندد و کارش به خیابان می‌کشد.در بند پایانی هم کنار آمدن فردی که عزیزش را از دست داده است، با جهان غیر از مفقود را نشان می‌دهد. ما در فرایند سوگ، بالاخره باید با فقدان کنار بیاییم.9. بازی مردن«بازی مردن» ولی به اصطلاح روز، خفن‌ترین داستان کتاب است.بستن روایات محلی به داستان سورئال، شاید بهترین چیزی بود که «حسین باقری» در این کتاب رقم زده است.همیشه یک نفر زودتر از بقیه اوضاع دستش می‌آید.ساده، حقیقی اما کمتر مورد توجه قرار گرفته.ایدۀ نوین نویسنده در ترکیب مرگ و عروسی (حاصل تضاد معنایی) جذابیت کار را بالا برده است. مخاطب می‌خواند و اتفاقا خرد را برای درکش طلب می‌کند.10. فانوسقه سفت کردنآخرین روایت.وقتش که برسه آدم بچه‌اش رو هم می‌خوره.خواندن این داستان برای من مصادف شده بود با پخش اخبار و حواشی قتل بابک خرمدین و مثله کردنش توسط خانواده که اگر بشوند نام خانواده را که نهادی انسانی است، رویشان گذاشت.اول یکم توی آفتاب راه برو بعد از این حرفا بزن...توصیف جامع جامعه را در این عبارت می‌یابیم. لمس شهودی وقایع درون بافت جامعه تنها راه درک حقیقی و دقیق واقعه است. نمی‌شود بیرون گود ایستاد و نظر حقیقی داد.وقتی دستت تو کار باشه دیگه ترس معنی نداره.تا وقتی دلت به دریا نزده‌ای و کاری را نمی‌کنی، می‌توان ترسید، اما وقتی دست در کار باشد و آن را شروعش کرده باشی، دیگر ترسیدن احمقانه و بی‌معنی است.چیزی که تو ذهنت می‌گذره واقعی‌تر از اونیه که به زبونت می‌آد.شرح در تصویرتا حدودی تصویر گویای مفهوم مد نظر است؛ لیکن در ضمیمۀ مذكور، به توصیف دقیق آن خواهم پرداخت.خستگی همه‌چیز را توصیف می‌کند.تا وقتی واقعاً و عمیقاً خسته نشده باشید، این جمله را درک نخواهید کرد. یک کلام فیلسوفانه و عمیق که حقیقتاً بر جانم نشست.خستگی واقعا همه‌چیز را توصیف می‌کند، اما نه در حدی که فرد گنجایش آن خستگی را داشته باشد. هرگاه آب از لیوان سرریز نشود، توصیف عدم گنجایش معنا ندارد.در جایی از این داستان می‌بینیم که قلیان و دود آن بعنوان معجزه یاد می‌شوند که به صورت واقعی، در فرهنگ ما امری منفی تلقی می‌شود. (هرچند که گاهاً از آن می‌گذریم.) در این داستان اما امری مثبت است و مسکن خشم و قرمزی چشمان پدر تلقی می‌شود.این هم یکی دیگر از تضادهای روایات این اثر است که پیش‌تر تشریح شد.این روایت آخری آنقدر تاثیرگذار و ناراحت‌کننده بود که پس از پایان خواندن آن، مدت کوتاهی احساس مسخ بودن می‌کردم.کتاب به پایان رسید و این بذر امید را در دلم ریشه دواند که نویسندگان ایرانی می‌توانند و می‌توانند.همین کافی است. توانمندی با تمرین و ممارست تقویت می‌شود.«حسین باقری» در این عرصه پا گذاشته است و می‌تواند اثر ماندنی خلق کند؛ اثری که شهره شود. (حداقل میان اهل خرد.)اطلاعات کتابنام کتاب: سر گذاشتن روی زانوی ابن سیریننام نویسنده: حسین باقریسجاد کاظمیعضو انجمن نقد و تحلیل ایران کتاب</description>
                <category>سجاد کاظمی</category>
                <author>سجاد کاظمی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jun 2021 02:08:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>