<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سالار چایچی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sal</link>
        <description>در بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم.

https://salinus.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 03:47:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2023347/avatar/ogY582.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سالار چایچی</title>
            <link>https://virgool.io/@sal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عکس‌ها و حرف‌ها (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7-%DB%B2-g2a6rmegsi5w</link>
                <description>این عکس رو شهریور ۱۳۹۷ گرفتم. اینجا مدرسه دوران دبستان من در محله شکوفه تهرانه. جایی بین سال‌های ۷۹ تا ۸۳ کلاس‌ اول تا چهارم رو گذروندم. خیلی اتفاقی در اون سال مسیرم به اونجا خورد. فرسودگی و ازهم‌پاشیدگی مدرسه به وضوح هم در این عکس و هم در ظاهر معلوم بود. تابلویی که همه اجزاش کنده شده و افتاده، درب‌های چوبی دهه سی و چهل و ساختمون‌هایی که به مرز فرو ریختن رسیدن...جهت راست و چپ رو من در این مدرسه یاد گرفتم. جایی که کلاسمون که پنجره رو به حیاط مدرسه داشت سمت چپ می‌شد و درب خروجی کلاس سمت راست. معلم کلاس اول جهت‌هارو اینجوری به ما یاد داده بود. یکی از همین کلاس‌های طبقه اول هم بودیم. خانم کفاشیان.موقعیت مدرسه نسبت به خیلی از مدرسه‌های تازه‌ساخت امروزی بهتره. هم از نظر وسعت و هم از نظر لوکیشن. کنار این مدرسه ۲ تا پارک هست. مارو برای اردو یا گرفتن عکس سالیانه به همین پارک کنار مدرسه می‌بردن :)پارک کنار مدرسهکلاس چهارم معلم ما آقای کبورانی بود. یکی از واضح‌ترین خاطراتی که از اون کلاس یادمه جمله‌ای بود که آقای کبورانی سر یکی از کلاس‌هاش فقط به من گفت:چایچی تو آب نداری وگرنه شناگر ماهری هستی!اینو طی بیست و خرده‌ای سال بعد به اشکال مختلفی می‌تونم تفسیر کنم. چیزی که گفته بود در اون زمان برای من خیلی معنی نداشت اما امروز بیشتر متوجه می‌شم. اما هیچوقت آبی هم گیر من نیومد که مهارتم توی شنارو به نمایش بذارم.آقای کبورانی اواخر سال تحصیلی خبر ناگواری که همه ازش ترسیدن رو بهمون رسوند:بچه‌ها از سال بعد اینجا قراره به مدرسه راهنمایی و دبیرستان تبدیل بشه و شما کلاس پنجم رو باید برید یه مدرسه دیگه!برای پنجم ابتدایی همه دوستانی که اونجا با هم بودیم پاشیده شدیم و به چندین مدرسه دور و نزدیک رفتیم. عده‌ای به حوالی میدون کلانتری رفتن و منم رفتم مدرسه گلشن بالای میدون شکوفه ثبت نام کردم. جز حیاط مدرسه گلشن و چند کارت امتیازی که گرفتم و منو سر صف معرفی کردن و هم اینکه پلیس مدرسه بودم (یعنی زودتر میومدم و با جلیقه فسفری و پرچم راه ماشین‌هارو می‌بستم تا بچه‌های کوچیک کلاس اولی و دومی بتونن از خیابون رد بشن) چیز زیادی یادم نیست.مدرسه جاییه که در لحظه بسیار نفرت‌انگیزه. در چند سال بعد از پایان مدرسه به خاطره تبدیل میشه و در دوران بزرگسالی وقتی کرور کرور دغدغه و مشکلات مختلف سر آدمی که در دهه چهارم زندگیشه می‌ریزه، به عنوان بهترین دوران به یاد آورده می‌شه. اگرچه که از یک بچه در اون سال توقعی نمی‌ره که این چنین دور اندیشانه وضعیتش رو ببینه.در این چهار سال من بارها دعوت‌نامه ثبت‌نام در مدرسه تیزهوشان رو گرفتم اما چون پول نداشتیم هیچوقت نتونستم در این مدرسه‌ها ثبت نام کنم و جایی رسیده بود که یک عالمه نامه و دعوت‌نامه از مدارس تیزهوشان داشتیم که همشون بی‌جواب مونده بود.عکس‌ها و حرف‌ها (۱)</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میم‌ها (۱) - دوران کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7-%DB%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-jdnvis7s8box</link>
                <description>به شکل غیرمنتظره‌ای فولدری توی کامپیوتر پیدا کردم به نام Memes که اکثرا برای سال ۲۰۲۰ و دوران کروناست. احتمالا وقتی می‌خواستم محتوای گوشی قبلیم رو جابجا کنم میم‌هارو از بین اسکرین‌شات‌ها و... جدا کردم و این فولدر رو ساختم. درک میم‌ها لزوما برای همه ساده نیست و نیازه که قبلا باهاش آشنا باشید تا متوجه دارک‌هیومر یا همون شوخی دارکی که داره بشید وگرنه می‌تونه کاملا بی‌معنی و لوس باشه.یکمن خیلی تجربه زیادی ندارم اما اینکه به اون توی رابطه برسی که یکی بهت بگه Who Got You Smiling Like That یعنی کی باعث شده اینجوری بخندی، معمولا چت‌های طولانی رو پشت سر گذاشتی. که البته بیشترش اشتباه بود و اون آدمه کلا اشتباه بوده. با این حال نمیشه از اون شادمانی خالص اون لحظاتی که پیام‌های عاشقانه با اموجی قلب رد و بدل میشه بگذری :)دو۱۴ فوریه یا همون ۲۵ بهمن روز ولنتاینه. من روز ولنتاین تا به حال نه کادو گرفتم نه کادو دادم. فقط کادو درست کردم و فروختم :) باب اسفنجی نمود انیمیشنی من در ۳۲ سال اخیر و احتمال بسیاری از سال‌های آینده‌ست. اگرچه من سینما نمی‌رم و سال‌هاست نرفتم اما اگر برم قطعا همین شکلیه :)سهحداقل برای من طبیعه که اون بخش از یک آهنگ که بیشتر از سایر قسمت‌هاش ناراحتم میکنه رو هی پشت هم گوش کنم. اخیرا سینا پارسیان یک اجرای لایو روی پیانو داشت که شعر عجیبی داره. اینو تا الان بارها گوش دادم:نه رفاقتی نه صداقتی/ شدی زندگیم، چه حماقتی!دل من شکست که برنده شی / چه برنده بی‌لیاقتی!دست کشیدی از من پاپتی / با چه رویی؟ با چه قباحتی؟بلدی بری، برو برنگرد / تو که حاضری، تو که راحتی!چه نشونه‌ای، چه اصابتی / چه گلوله‌ای، چه جراحتی!نفسم گرفت نفسم شکست مثل بغض گلومغل و زنجیر رو قفسم شکستچهارهمه کسایی توی دهه ۱۹۹۰ میلادی به دنیا اومدن هر سال به جمعیت سی سال به بالاها اضافه میشن. اون موقع ترسش بود و الان وجودش برای من کاملا لمس‌شده‌ست و خیلی حرفی ندارم درباره‌ش.پنجکمتر پیش میاد یک انسان تا سی و یکی دو سالگی بارها کشتار داخلی ببینه، قرنطینه یک بیماری همه‌گیر کشنده ببینه، دو تا جنگ ببینه و خودش هم بارها تا مرز مردن بره اونم به دلایلی که اصلا دست خودشم نبوده! خب من و خیلی از شماها تجربه کردیم اینو. اون حس تنهایی روزهای ابتدایی قرنطینه (که البته من حتی یک روز هم تعطیل نشدم و تک به تک روزها رو داخل مترو و بی‌آرتی بودم!) بیشتر از همه به مجرد بودن طعنه می‌زد. ولی خب بعدها، یعنی الان، تنهایی اونقدر عمیق‌تره که اگر کووید-۲۲ هم بیاد، خیلی چیزی فرق نمی‌کنه.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 00:53:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان × زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%C3%97-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-cv90ajzdz093</link>
                <description>از کجا زمان را به یاد می‌آوری؟ آیا اصلا زمان به آن معنایی که ما می‌شناسیم به یاد‌آوردنی است؟ مثلا زمانی که برای اولین بار در جمع تحقیر شدی یا اولین باری که دختری دست رد به سینه‌ات می‌زند واقعا زمان آغاز می‌شود؟ یا زمان وقتی رو به زوال خودش می‌رود معنایش را بازمی‌یابد؟ وقتی بیماری سختی می‌گیری یا مادرت را از دست می‌دهی؟ پاسخ این سوال‌ها را نمی‌دانم.اما وقتی روی زمان قبلی‌ها زمان جدیدی به شماره می‌افتد، شمردن این همه ساعت‌های تو در تو سخت‌تر از همیشه می‌شود. وقتی در کشاکش منزوی‌ترین روزهای عمرت، پوچی ازقبل‌وجودداشته زندگی - به معنای عام خودش - دوباره بیشتر از قبل خودنمایی می‌کند، زمان در زمان ضرب می‌شود. این نمودار چهار وجهی که هر ساعت و دقیقه‌اش در اندام ساعت و دقیقه‌ای دیگر جان گرفته، نفس همه زندگی را به شماره می‌اندازد.مثلا می‌گویند تقریبا برای همه چیز دیر شده است. این یعنی زمان چیزی آنقدر سال‌ها و دهه‌ها را گذرانده که حسابش از دست همه در رفته است. اما آیا برای زنده‌گی کردن هم دیر می‌شود؟ پاسخ این یکی را می‌دانم. تا حدودی می‌دانم. شاید هم فقط فکر می‌کنم که می‌دانم. اما امشب که اطراف را وارسی می‌کردم، واقعا زندگی رفته بود.یعنی اینقدر دور شده بود که دیگر معنای درد و غیردرد، شادی و غیرشادی تقریبا محو شده است.این را وقتی روزها تلاش کردم چیزی عاشقانه بنویسم و نتوانستم فهمیدم.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 22:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس‌ها و حرف‌ها (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7-%DB%B1-av6fk9qtupze</link>
                <description>این عکس را پاییز ۱۳۹۷ گرفتم. یکی دو سالی از فارغ‌التحصیلی من از دانشگاه ارومیه می‌گذشت و فرصتی دست داده بود تا بعد از سال‌ها بشود مسافرتی بروم. بلیط هواپیما میلیونی نبود و برای سومین بار می‌خواستم سفر هوایی داشته باشم. قبل از شروع سفر به یکی از همکلاسی‌های اصفهانی سابقم در ارومیه،‌ پیام دادم و مطمئن شدم که در اصفهان حضور دارد تا در آن چند روز ولو برای چند ساعتی با هم مراوده‌ای داشته باشیم.هنگام بلندشدن هواپیما، آنجا که دلت کمی می‌ریزد و احساس قلقلک عجیبی درونت حس می‌کنی به من پیامی داد که فلانی من نیستم و برایم کار پیش آمده. همانجا فهمیدم که ۳ - ۴ روز قرار است تنهایی در اصفهان بمانم. هتلی که گرفته بودم حدودا صد قدم با میدان نقش جهان فاصله داشت. هواپیما که نشست با اولین تاکسی مخصوص فرودگاه که مدل‌بالا هم بود مستقیم به هتل رفتم و بعد از تحویل اتاق، شام را در رستوران هتل که از قضا تولدی کسی را هم داشتند آنجا برگزار می‌کردند، خوردم. چلو گردن.یکی از روزهای این مسافرت منزویانه که در زل آفتاب پاییز اصفهان در میدان نقش جهان رو به کاخ عالی قاپو نشسته بودم، دختری با تعدادی کتاب آمد. این حس تنهایی امروز آن روزها آنقدر ریشه نداده بود اما طی‌الارض‌های نشخوارگونه اختصاصی خودم همان سال‌ها هم کم و بیش وجود داشت. دختر نزدیک شد و ظاهر من را برانداز کرد.اگر منصفانه نگاه کنیم طعمه‌ای خوبی به‌نظر می‌رسیدم. احتمالا بیشتر روزها آنجا بود و فرق مسافر با بومی اصفهان را می‌شناخت. شروع کرد به تبلیغات درباره کتاب‌هایش و اینکه منفعت فروش کتاب‌ها به کجا سرریز می‌شود و ... . اگرچه امروز هم اگر در همان موقعیت قرار بگیرم،‌ دوباره همان کار را می‌کنم اما هدف کمی متفاوت است. برگشتم و هر جلد کتابی که داشت را جداگانه بررسی کردم.کتابی به نام پر و کتاب دیگری به نام ۳ سال از آنتوان چخوف را خریدم. اگرچه که هیچکدام را نخواندم و او را هم فردای آن روز دیگر ندیدم ولی از اینکه طعمه شده بودم و به قلاب تن داده بودم خیلی احساس خوشایندی نداشتم. خیلی هم اصفهان را نگشتم. صد بار دور نقش جهان گشتم و یک بار هم خیابان چهارباغ عباسی را گز کردم. جایی را هم پیدا کردم که بریونی معروفی داشت.اینکه همیشه فکر می‌کنم چیزی چسبیده به فرهنگ،‌ کتاب، شغل، کلمات و... اثر متفاوتی روی مواجهه من با تنهایی می‌گذارد را دوست ندارم. این‌ها یکی از یکی کسل‌کننده‌تر شده‌اند. نه برای من. برای بقیه. دختری که طعمه‌ای برای فرو کردن کتاب به او در صد متری عالی‌ قاپو انتخاب می‌کند همانقدر من را از تنهایی نجات نمی‌دهد که فلانی از محل کارم که مدتی است احساس می‌کنم به علاقه پیدا کردم و خودش نمی‌داند و من هم قرار نیست چیزی بگویم!این طعمه‌شدن‌ها طی سال‌ها به اشکال مختلفی که گاهی باور کردنش سخت‌تر از چیزهای دیگر است، مانند آن بیماری‌ گری‌اسکیل که جورا مورمنت در گیم آو ترونز گرفته بود، بخش به بخش دل من را که دنبال عشق بود را دارد تبدیل به سنگ می‌کند. اگرچه که یاد همان فلانی از محل کارم، مرهم می‌شود اما آیا این بیماری به بقیه من هم سرایت می‌کند؟ احتمالا همین‌طور خواهد شد اما خواهیم دید چه می‌شود.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 02:04:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌ها، نشخوارها، تجربه‌ها، الان زندگی و دیگر چیزها</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7-cojg7x4mgz6i</link>
                <description>یک - با اینکه چیزی برای نوشتن ندارم اما گاه و بیگاه تب جدیدترین نوشته‌های ویرگول را باز می‌کنم. از حجم مزخرفات تجاری و بیزینسی که روزانه می‌بینم که منتشر می‌شود سردرد می‌گیرم. یکی چرت‌وپرت‌هایش را از هوش مصنوعی احتمالا رایگانی که داشته کپی پیست کرده و دیگری متنی هزاران خطی از یک مانیفست متوهمانه که معلوم نیست از کدام سند ازقبل‌نوشته کپی شده را به اشتراک می‌گذارد. وقتی ماه‌ها جان یک پلتفرم با محدودیت‌های ابلهانه گرفته می‌شود، به اینجا می‌رسیم که شور نصفه و نیمه‌ای که در آن جریان داشت را عده‌ای ربات کپی‌پیست‌کن می‌گیرند.دو - هر چقدر بیشتر می‌خوانم و به جای نوشتن و گفتن، بیشتر مشاهده می‌کنم، بیشتر می‌فهمم که خیلی چیز زیادی نمی‌دانم. همین ندانستن‌ها باعث می‌شود که بیشتر دنبال این باشم که چیزی بخوانم و چیزی یاد بگیرم. هرزگاهی می‌بینم آدم‌ها در بیست و چند سالگی‌شان مطالبی بلندبالا با پاراگراف‌های قطور همراه با همه اعراب کلمات پیرامون چیزهایی مثل فلسفه، عشق و... نوشته‌اند که برق از سر من می‌پراند. البته نه از کیفیت خوب یا بد آن مطلب، بلکه به این خاطر آدم ایرانی فکر می‌کند چون در سختی زاده شده و بزرگ شده و همه چیز برایش سخت بوده حتی یک زندگی عادی، همه این شرایط و فشارها او را داناتر و آگاه‌تر کرده است. انسان‌ها به‌خصوص انسان ایرانی که در ایدئال‌ترین حالت حتی یک شهروند درجه یک هم محسوب نمی‌شود، کربن نیست که با فشار زیاد الماس شود. البته اینکه کسی بتواند در این شوره‌زار خودش را سبز نگه دارد، آفرین دارد. اما اگر این‌گونه بود که این سرزمین این همه خالی از آگاهی و علم نمی‌شد. برای من دانستن بیشتر همیشه مساوی با کمتر گفتن و کمتر نوشتن بوده است.سه - پذیرفتن تجرد قطعی در جهانی که تقریبا هیچ چیز قابل پیش‌بینی نیست کار عاقلانه‌ای محسوب نمی‌شود. یعنی خود عبارت تجرد قطعی، عبارت اشتباهی می‌شود. اینکه این تجرد از سر یک اتفاق یا سلسله‌ای از اتفاق‌ها در روزی در جایی ناگهان قطعیت خودش را از دست بدهد، خیلی دور از ذهن نیست. اما من حداقل آن را این روزها قاب‌ کرده‌ام و افتاده‌وار آن را پذیرفته‌ام. اگرچه بسیاری از زنجیرهای این قطعیت لزوما در دست من نبوده و نیست اما بریدن این زنجیرها که اصلا دست من نیست! چون تقریبا همه چیز به پول ختم می‌شود. در این سال‌ها هر چقدر سعی کردم با این کلیشه درون و بیرون خودم بجنگم که نه! پول همه چیز نیست! موفق نشدم. هر بار انکارش کردم، گندش از جای دیگری بالا آمد.چهار - از سایت فروشگاهی‌ام که چند روزی می‌شود رسما فعال شده است، ۴ سفارش جدید گرفته‌ام. اگر تجربه‌اش را داشته باشید احتمالا می‌دانید که سایت‌ها وقتی به فروش می‌افتند شبیه به بچه آدم می‌شوند. دلت می‌خواهد دائما حواست به آن باشد، ارتقایش بدهی و برایش بهترین امکانات را فراهم کنی. هدفم را برای تیر و مرداد ۱۰۰ سفارش در ماه انتخاب کردم.پنج - از دی ماه خون‌بار سال قبل که تقریبا درآمدی نداشتم، بیشتر پولی که به سختی درآوردم را خرج خریدن کتاب کردم. کتاب‌هایی که بیشتر حول توسعه فردی و روانشناسی بود. پدرم که هیچوقت من و شغل و تخصصم را به رسمیت نشناخته یک روز میان اندرزهای بی‌فایده همیشگی‌اش گفت اگر درآمدت زیاد شد به جای هپلی‌هپو خریدن، برو وام مسکن بگیر و... . پدر من در عمرش یک جلد کتاب دستش نگرفته، بیشتر رفتارهایش آزاردهنده است و کتاب‌ها را هپلی‌هپو (چیزی بی‌اهمیت) می‌داند. می‌دانم که خودم خیلی جاها و روزها تنبلی کردم اما اگر پدری داشتم که من را به اندازه می‌شناخت و موجودیت من را به رسمیت می‌شناخت، امروز حالم خیلی بهتر بود. این بزرگترین حسرت من میان هزاران حسرت دیگر است. در راوی‌کست (با عنوان پدرم فرانکنشتاین است) مطلبی در این باره نوشتم. وقتی همه کمبودهای وجودی‌ات را می‌خواهی به واسطه کتاب‌ها درمان و جبران کنی - کمبودهایی که والدین نابخردت مسببش بوده‌اند - اما خود مسببین آن را هپلی‌هپو می‌خوانند، زندگی دیگر شبیه همان زندگی نخ‌نمایی که قبل از آن جریان داشت هم نمی‌شود.بخشی از کتاب‌های منشش - اشغال فکری یا همان نشخوار فکری‌ام این روزها کم‌تر از قبل شده است. دوره‌ای در مکتب‌خونه به نام «آموزش رهایی از افکار مزاحم» از خشایار نعماوی‌زاده (کارشناس ارشد روانشناسی) را دیدم و آن را با جانم درک کردم. اگرچه هنوز میانه راه قرار دارم اما سعی کرده‌ام که این نشخوار بی‌فایده را کم و کم‌تر کنم.هفت - البته همه این نشخوار فکری هم آزاردهنده نبود. وقتی مهتاب را تصور می‌کنم، مهتاب که از پوسته‌اش یعنی آلما در عین نزدیکی حتی دورتر به‌نظر می‌رسد، غم و خوشحالی را همزمان در من پدید می‌آورد. اما از نظر منطقی این فکرها فایده‌ای ندارند و همین است که باعث شده بتوانم آن‌ها را کمتر کنم. مهتاب، نمی‌داند من به این شکل وجود دارم. از مهتاب در بلاگ شخصی‌ام سالینوس دات آی آر بیشتر نوشتم.هشت - سال ۱۳۹۱ از تنها دختر کلاسمان جزوه ریاضی ۱ را گرفتم که کپی کنم و برایش برگردانم. پاییز ارومیه سردتر از آنچیزی است که تصور می‌کنید. و دانشگاه ارومیه در ساعات تاریکی ۵ و ۶ غروب تاریک‌تر از خیلی جاهای دیگه است. ذهن سالار ۱۸ ساله اگرچه با گرفتن آن جزوه، کم و بیش چیزهای دیگری را هم دنبال می‌کرد اما قصدم خیلی چیزی بیشتر از آن جزوه نبود. فردا که در خوابگاه با دوستانم روبرو شدم، همگی می‌گفتند شایعه شده است که فلانی از تو باردار شده است! اینکه چه کسی در آن ساعت از روز ما را دیده بود بماند، اینکه چگونه همه چیز اینقدر دهان به دهان بیخ پیدا کرده بود برایم هنوز عجیب است! آن درس را ۶.۷۵ شدم و برای اولین بار طعم افتادن را چشیدم.نه - ویدئو و عکس‌های زیادی از کافه‌ها و رستوران‌های قشنگ و دل‌باز در تهران را در اینستاگرام ذخیره کرده‌ام. ذخیره می‌کنم تا اگر روزی کسی پیدا شد، چند گزینه داشته باشم که او را به آنجا دعوت کنم. اینکه در شهر خودت از مسافرترین آدم‌ها مسافرتر باشی، واقعا ناامیدکننده است.ده - جا برای ناله‌کردن و شکایت بسیار است. در ایران البته کم و بیش همیشه همین‌طور بوده است. اما حداقل در یکی دو سال اخیر سعی کردم میزان ناله را به حداقل برسانم و بیشتر تلاش کنم تا بحران‌ها و سدها و موانع را کمتر کنم. اگرچه برای هر کسی که از شرایط ناله می‌کند احترام قائلم اما معمولا چیزی را حل نمی‌کند و آدم را با کسانی آشنا می‌کنند که همه چیزشان از جمله رفتارشان با تو از سر دلسوزی می‌شود. با این حال این ادامه‌دادن و تلاش‌کردن لزوما به حل مسئله و موفقیت نمی‌‌رسد. اما از بی‌حرکت ماندن در جریان عمومی زندگی، ارزشمندتر است.یازده - صفحه‌ای در اینستاگرام هست به نام Hamneshinz جایی که رویدادهایی را برای آدم‌ها برگزار می‌کند تا بتوانی با غریبه‌ها و آدم‌های رندوم بازی کنی، آشنا شوی و گپ بزنی. یک‌بار چیزی شبیه به همین را به شکل تور یک روزه به آبشار رندان تجربه کردم. هنوز آثار آن پس از چند سال در من باقی‌ مانده! ۱۷ - ۱۸ نفر آدم (دختر و پسر) برون‌گرای شلوغ که عاشق رقص و شوخی‌های دستی بودند در کنار منی که به زعم خودم قرار بود تور یک روزه‌ای را در جوار یک منبع آرامش طبیعی در سکون و سکوت بگذارنم، به شلم شوربایی ۱۴ - ۱۵ ساعته، شلوغ، گرم با رقص و حرف‌ها و بازی‌هایی گذشت که برای من معنای خیلی خاصی نداشت. شاید تقصیر خودم هم بود که دید درستی نسبت به این تورها نداشتم. با این حال آدم‌های جالب و دوست‌داشتنی‌ای بودند. جاهایی مثل همنشینز خروج از مرز امن زندگی را مساوی با این می‌دانند که یک انسان درون‌گرا که از قضا اصلا ضداجتماع و منزوی نیست را داخل استخر دو متری برونگرایی و داد و بی‌داد‌های عده‌ای انسانی که رفتار متفاوتی دارند بیندازند. اگرچه کارشان قابل تحسین است اما اینکه چگونه آدم‌ها را کنار هم می‌گذارند و اجازه تجربه طبیعی را می‌دهند و چه مرزهایی را رعایت می‌کنند موضوعاتی است که من خیلی از آن خبر ندارم. اگر جراتم را جمع کردم و توانستم در یک یا چند رویداد این همنشینز شرکت کنم، بعدا بیشتر می‌نویسم.دوازده - شاید اولین باری است که تقریبا دلم برای چیزی در گذشته تنگ نشده است. نگاهم بیشتر از قبل روی خودم، الان و اکنونی است زندگی می‌کنم. حتی خیلی آینده را هم جدی نمی‌گیرم. نه اینکه به کلیشه در لحظه زندگی کردن دائما چنگ بزنم اما سعی می‌کنم کمتر از آن خارج شوم. یکی از سایدافکت‌های کاهش نشخوار فکری همین بوده که تقریبا گذشته را رها کرده‌ام.سیزده - آن هپلی‌هپوها که بالاتر به آن اشاره کردم، آن کتاب‌ها، مهم‌ترین سرگرمی این روزهای من هستند. کنسول‌های بازی‌ام را ماه‌هاست روشن نکردم و کم کم به یک سالگی مسافرت‌نرفتن هم دارم می‌رسم. اینکه ناگهان مرداد - چله تابستان - به یزد بروم تا زیر آفتابش بسوزم و زندگی کنم، خیلی دور از نظر نیست :)چهارده - به طور کلی خیلی آدم امیدواری نیستم. اما از ناامیدی هم کمتر می‌نویسم و می‌گویم. و این روزها یک ماه بعد از تولد سی و دو سالگی، به آینده نگاه بهتری دارم. همچنان همان روزنه روشن در انتهای تونل اما محسوس‌تر و قابل لمس‌تر.پانزده - یکی دو هندوانه بیشتر از ظرفیتم برداشته‌ام. از شغل گرفته تا درس و علائق شخصی. اینکه مجبور می‌شوم یک یا چند از این هندوانه‌ها را زمین بگذارم را نمی‌دانم اما سعی دارم همه آن‌ها را حتی با همه دردی که در استخوان‌هایم حس می‌کنم نگه دارم و زمین نگذارم.شانزده - آیدی تلگرام من را داشته باشید. iamsalar@ به خیلی از همین مزخرفات و دیگر چیزها را می‌توانیم آنجا پر و بال بیشتری دهیم. شاید خودم باید همنشینز اختصاصی خودم را راه بیندازم :)هفده - بیست و چند روز از آخرین باری که دوباره خداحافظی کردم می‌گذرد. گفتم با بوی نارنگی برمی‌گردم اما با برنامه خاموشی و قطعی‌ آب برگشتم. بوی عرق و لباس‌های نشسته و تسک‌هایی که ددلاینشان عقب افتاده بیشتر می‌آید تا بوی نارنگی اما زندگی در هر صورت در جریان است. کاری از دست ما برنمی‌آید.باور کن تو را دوست دارم،صدای مرا نقاشی کن.دلتنگ توام،اندوه مرا نقاشی کن.به تو می‌اندیشم،در غم دیگران،پندار مرا نقاشی کن.گفتی در خلأیی که هوا نیست،نه من تو را می‌خوانمنه تو مرا می‌شنوی.برایم چراغی بیاور،بی‌نور چگونه نقاشی کنم…(محمد ابراهیم جعفری)ساچ / ۵ تیر ۱۴۰۵</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 18:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده‌گی، رفتارها، خداحافظی و امید (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DB%B2-egxnhunqv9fb</link>
                <description>این عجله من برای خداحافظی و ننوشتن نمی‌دانم از کدام خراب‌شده‌ای نشئت می‌گیرد. اما این بار چهارم است و این بار امیدوارم به درازا بکشد. میانه اتفاقات دی ماه نیاز شدیدی داشتم که برای مدتی طولانی یا ننویسم یا ناشناس مهملاتم را منتشر کنم. در ناامیدی، امیدواری، عشق و دیگر چیزها گفتم که مدتی نیستم. اما اینترنت قطع بود و سکوت لزوما فضا را در اختیار صیانتی‌ها می‌گذاشت. پس باز هم نوشتم.بعد از آن روزها که شبحی از فیلترنت وصل شد، دوباره خواستم ننویسم و مدتی نباشم. در زنده‌گی، رفتارها، خداحافظی و امید ۳ روز قبل از شروع جنگ از شما خواستم که ماقبل، خود عید و بعد از آن را جشن بگیرید. خودم تقریبا هیچکدام را نتوانستم انجام دهم. روزهای زیادی در خانه تنها بودم و صدای توپ و موشک را گوش می‌کردم.بعد از آنکه ویرگول قطع شد و مدتی بعد با آن وضعیتش برگشت سعی کردم برای همیشه اینجا دیگر چیزی ننویسم و در ۲ پست جداگانه (یک و دو) گودبای پارتی هم برگزار کردم که البته تا یک ماه بیشتر نتوانستم تحمل کنم و باز هم نوشتم. دوباره به هیولای قطع اینترنت خورده بودیم و باید جایی بود تا می‌توانستم در حد خودم چیزی بنویسم. اگرچه که از انتهای سال قبل بلاگ خودم یعنی سالینوس هم راه افتاده بود و آنجا راحت‌تر می‌نوشتم.فیلترنت که وصل می‌شود، اولین جایی که کاربرانش را کرور کرور از دست می‌دهد همین ویرگول است. تقریبا هر کسی که تازه می‌آید و اینجا چیزی می‌نویسد از اینکه محکوم بوده است و جایی برای رفتن نداشته می‌گوید. بلاگ‌نویسی به شیوه سنتی آن کاری بسیار سخت و در این روزها اینکه همان چیزها خواننده پیدا کند، کاری بسیار بسیار سخت‌تر است. دوستی می‌گفت بلاگ‌نویس‌ها را این روزها فقط بلاگ‌نویس‌های دیگر می‌خوانند.الان که می‌بینم ویرگول خلوت شده خوشحال‌ترم. نه برای کم‌شدن آدم‌ها، برای اینکه آن چند نفر آدم واقعی باقی‌مانده، واقعا تو را می‌خوانند. حتی با اینکه خودشان هم بلاگ‌نویس‌اند. اما در عین حال ربات‌های مزخرف‌نویس هم بسیار زیاد شده‌اند و تقریبا از هر ده مطلب ۷ یا ۸ مطلب یا تبلیغند یا کپی‌شده از هوش مصنوعی.در دنیای ریلزها و شورت‌ها، نویسنده‌بودن خیلی معنایی ندارد. خوراک آدم‌ها ویدئو شده و کلمات در نازل‌ترین جایگاهشان قرار دارند. البته برای منی که خیلی برای جذب مخاطب و خواننده نمی‌نویسم این‌ها مهم نیست. چند گره کور ذهنی دارم و مدت‌هاست هر چیزی می‌نویسم فقط تکرار مکررات است.آلما نبود و حالا کمتر در ذهن و فکر حضور دارد. کمتر به او فکر می‌کنم و دیگر چیزی نبوده که نگفته باشم و به آن فکر نکرده باشم. انگار تونلی را داشتم وسط یک کوه بزرگ می‌کندم و حالا چکشم را ازم گرفته‌اند و چراغ هم ندارم. نشسته‌ام میان تاریکی‌ها. تمام دیوار تونل را از خاطره‌های اتفاق‌نیفتاده نقاشی کردم و حالا در خاکستری‌ترین حالت ممکن چشم‌هایم را بسته و در خلا به‌سر می‌برم.البته ممکن است یکی دو هفته آینده به‌خاطر کار ریسکی که می‌خواهم هفته بعد انجام دهم یا اینترنتی که احتمال دارد دوباره قطع شود، برگردم و چرت و پرت‌هایی بنویسم. اما احتمالش ناچیزتر از این حرف‌هاست. این شکل نوشتن من و اعلام خداحافظی که در نسخه قبلی همین نوشته به آن اشاره کرده بودم، دیگر بخشی از رفتار من شده است وگرنه می‌دانم بودن یا نبودن من اصلا مسئله نیست و بیشتر برای خاموش‌شدن این بخش از ذهن خودم که شهوت دائمی نوشتن دارد این‌جور چیزها را می‌نویسم.برخلاف قبل هم خیلی دنبال معنای زندگی و این چیزها نیستم. بیشتر دنبال معنای خودم می‌گردم. دنبال مرهم زخم‌هایی که سال‌هاست ترمیم نمی‌شوند و ذهنی که هرگز آرام نمی‌شود. البته در جایی مثل ایران خیلی شدنی نیست از بس پایت به ابتدایی‌ترین چیزها گره خورده. اما سعی می‌کنم بیشتر از همیشه بخوانم. کمتر از همیشه حرف بزنم و ترجیحا این شبح کم‌رنگ آلما را هم از ذهنم پاک کنم.تا حدودی در سال ۱۴۰۵ به این سمت حرکت کرده‌ام و روزی یک پرده آلما رنگ‌پریده‌تر از همیشه می‌شود. صداهای شبانه‌ای که اجازه خوابیدن هم نمی‌دهند به دنبال او می‌روند. اگرچه خالی از عشق می‌شوم اما بهایی است که باید بپردازم. دکتر چشم‌پزشکی که دیروز رفته بودم می‌گفت چشمانت بیش از حد خشک شده است. گفتم شبانه‌روز به مانیتور زل زده‌ام و نگفتم ممکن است گاهی اشک هم بریزم. اما آیا اشک ریختن باعث خشک‌شدن چشم‌ها می‌شود؟ نمی‌دانم. برایم قطره اشک مصنوعی نوشت و باید روزی ۳ بار استفاده کنم.تا همین‌جا که بودم علی‌الحساب نقطه می‌گذارم. از خیلی چیزها دیگر نمی‌گویم. از خستگی‌ها، از آن کار ریسکی هفته بعد، از آدم‌ها،‌ از مهتاب، نسترن‌ها، سیماها، مهشید‌ها و...،‌ بماند برای روزی که حالی بود و احوالی داشتیم.البته از من در صفحه ویرگول اتو ابزار ممکن است مطالبی ببینید که با اسم من منتشر نمی‌شوند. ممکن است راهنمای عیب‌یابی و تعمیر خودرو در شرایط جنگی، یا مطلب معرفی بهترین کانال‌های خودرویی آپارات یا مطلب آخرین اخبار خدمات خودرویی در زمان جنگ (معاینه فنی، تعویض پلاک، عوارض و...) را قبلا خوانده باشید :) من یکی از نویسنده‌های بلاگ اتو ابزارم :)برای شما عشق و آرامش آرزو دارم.با بوی نارنگی برمی‌گردم.ساچ / خرداد ۱۴۰۵بازار اصفهان - ۱۳۹۷</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 02:53:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هواپونوپونو، زرد آمونیاکی و شکست</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%D9%88%D9%86%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%86%D9%88-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-dtrdodcw41ho</link>
                <description>چند روزی‌ست فن کیس کامپیوترم به‌صدا افتاده است. همه چیز این زندگی دارد به سر و صدا می‌افتد. شبی نیست که این کتابخانه از هزارجایش صدا درنیاید. جنی، روحی چیزی داخل ام‌دی‌اف‌های این کتابخانه گیر کرده است. خیلی دستم به نوشتن از تو هم نمی‌رود. می‌خواستم این صداها را هم گردن تو بیندازم. که نیستی. طبق معمول نیستی. سی سال بیشتر شده که نیستی. اگر بگم خسته‌ و درمانده شدم که تکرار مکررات است. این بار می‌خواهم کمی از رویاها بگویم. رویاهایی که هرگز صادقه نمی‌شوند. مثل کله کچل من که قرار نیست هیچوقت تار مویی به خودش ببیند، در عمر کوتاه و در نظر عده‌ای دیگر بلند ما، این رویاها هم همیشه در حد همان رویا باقی می‌مانند. اگر اتفاق بیفتند، زندگی که می‌گویند سخت و پر از تنهایی‌ست، لزوما اتفاق نمی‌افتد.برای سال‌ها قبل از اینکه خوابم ببرد، دوستت دارمی زیر لب زمزمه می‌کردم. بله. درست شبیه مجنون‌های کارت قرمزی. البته در بخش‌های دیگر زندگی هم کم و بیش این جنون وجود داشت. مثل کسی که در دورترین نقطه تهران بود، محل کارش زیر پونز نقشه انتهای افسریه بود و ساعت‌ها هر روز در راه می‌ماند. صاحب‌کارش حقوق کافی نمی‌داد. این دوستت‌دارم گفتن ادامه داشت بی‌آنکه دلیل یا منشئش را بدانم. تا اینکه کتاب مزخرفی به نام هواپونوپونو را خواندم. آن هم در نه خانه یا جای دیگر. در اتوبوس BRT یا متروی متعفن تهران با آدم‌های همیشه عبوسی که انسانیتشان کاملا ته‌کشیده و احتمال زیاد با هم دشمنی خونی دارند.این کتاب کاملا زرد بود. نه زرد لیمویی یا موزی، بلکه زرد آمونیاکی با همان بو و اسانس. کل هدف این کتاب که مثلا از آموزه‌های عرفانی فلان جای دنیا نشئت می‌گرفت این بود که شما باید روزانه دائما ۴ جمله را تکرار کنید: متاسفم، مرا ببخش، متشکرم و دوستت دارم. اتوبوس‌های BRT از ماشین لباسشویی ما هم بیشتر می‌لرزد. عملا هیچ سیستم تعلیقی ندارد و همه چاله‌های علم و صنعت تا افسریه را با تمام سلول‌هاست حس می‌کنی. در این وضعیت این کتاب را می‌خواندم. آخرین ردیف صندلی‌ها، گوشه، چسبیده به پنجره. همان‌جایی که قرار نیست جایت را به پیرمردی که با پررویی تمام انتظار دارد صندلی‌ات را به او بدهی.این هواپونوپونو اگرچه کاملا احمقانه است و یکی دو سال بعد کتاب را دور انداختم اما لزوما گفتن این چهار جمله خیلی هم بد نبود. جملات بدی نیستند. من که هیچوقت تکرار نکردم. اما انگار کمی هم در ذات ما ایرانی‌ها حداقل از قدیم جای دارد. هر کاری که می‌خواهیم بکنیم ببخشید را حتما در بین یا قبل و بعدش بارها می‌گوییم. بقیه را نمی‌دانم. اما دوستت دارم برای من جمله همیشه زیبایی بود. شب‌ها وقتی خرناس بقیه اعضای خانواده، خانه را پر کرده و صدای تنها ساعت سالم خانه هم از دور شنیده می‌شود، این دوستت دارم را جوری که انعکاس آن در جانم بپیچد همیشه تکرار می‌کردم.البته کاملا بدون صاحب. چند سالی که گذشت و چشم و گوش من چشم‌وگوش‌بسته کمی باز شد، فهمیدم دوستت دارم جمله‌ای‌ست که اولا نباید خیلی زود به زبان بیاوری و دوما به هر کسی هم نباید بگویی. بدتر شد وقتی فهمیدم کلا بروز احساسات از سمت مرد، در چشمان زن‌ها، مردانگی مرد را از بین می‌برد. یعنی منی که از ۱۷ - ۱۸ سال پیش دائما در حال نوشتن و دوستت دارم گفتن (حداقل در نوشته‌ها) هستم، باید همه را جمع کنم و بگذارم انباری.اگرچه جریانی که در جهان راه افتاد و مردان را به بروز احساسات بیشتر سوق می‌داد اما در نهایت بدبوی‌ها - Bad Boys - برنده اکثر بازی‌ها می‌شوند. بدبوی‌ها بی‌احساس، ریاکار در بروز احساسات، اهل بی‌محلی شدید و عموما دختربازند. بیشتر در طول زندگی‌شان سک*س می‌کنند و خوشتیپ‌تر هم هستند. اینکه آیا عمیقا هم در زندگی خوشحال و راضی هستند را نمی‌دانم. احتمالا باشند. وگرنه مثل دیوانه‌ها هواپونوپونو-وار شب‌ها در اتاقی مرطوب که بوی کاغذ کتاب‌ها همه جا را گرفته، زیر لب به آدمی که سال‌های سال است وجود ندارد دوستت دارم می‌گفتند.برای من حداقل این موضوع حل شده است و خیلی اهمیتی ندارد. چون من حداقل دیگر جان انجام خیلی از کارهای فیزیکی که در پاراگراف قبلی به آن اشاره کردم را ندارم! اصلا بدبودی‌بودن از همان ابتدا در خون من نبود. همانجا که در مهمانی‌های خانوادگی مجبورم می‌کردند کارنامه‌ام که تمام نمراتش ۲۰ بود و تا دیپلم هم کم و بیش ۲۰ ماند را بیاورم و به مادر و پدر بزرگ و خاله و عمو و بقیه نشان دهم. بدبوی‌ها تک‌ماده‌کن‌های شهریورند. همان‌ها که جمع کسرها را ترم هفتم دانشگاه یاد می‌گیرند، بعد از اینکه ۱۲ - ۱۳ بار دوست‌دختر عوض کردند.همه این‌ها را گفتم که بگویم اساس زندگی من و من‌هایی معمولی - کاملا معمولی - مثل من، در گیر و دار مجموعه‌ای از شکست‌ها رقم می‌خورد. در جلد اول مجموعه کتاب‌های ستایش باخت از نشر اطراف که عنوان باخت به بدن دارد، از شکست‌هایی که انسان‌ها از دست و پا چلفتی‌بودن می‌خورند گفته است. البته نه به معنای کودن بودن، بلکه به معنای چیزی که بدن آن چیزی که بقیه می‌خواهند را ندارد و شکست می‌خورد اما افکار متعالی‌ای که می‌توانند پشت این بدن شکست‌خورده متبلور شوند، همه این شکست را به نوعی جبران می‌کنند.وقتی یکی از بدبوی‌ها یک روزی در یکی از روزهای سوم دبیرستان آمد کنارم روی نیمکت نشست و شروع کرد به اشک ریختن. گفتم چت شده است؟ جواب داد که با دوست‌دخترم خوابیده‌ام و الان می‌ترسم حامله شده باشد. شرح ماوقع داد و گفت به‌نظرت ممکن است؟ انگار من دکترم یا هر روز دارم این کار را انجام می‌دهم. یادم نیست چه چیزی گفتم اما ظاهرا حامله نشده بود. یکی از کوتاه‌ترین آدم‌های مدرسه بود و خواهرش را هم همه مدرسه می‌شناختند.خوش‌بینانه‌ترین موقعیت برای من این است که دختری هم‌لیگ خودم پیدا کنم. اما مشکل بزرگ اینجاست که این دختر اگر مثل من باشد که در هیچ‌جا نیست. نه اینکه وجود نداشته باشد، اینکه حضورش با حضور من همزمان شود تقریبا غیرممکن است. من سالی یک یا دو بار در تهران بیرون می‌روم. مگر اینکه یزد یا رشت پای من را به رستوران و کافه‌های بیشتری باز کنند اما در تهران من از مسافرترین آدم‌ها هم مسافرترم. بله می‌دانم، این چیزها تقدیر است و فلان و بیسار و خودش می‌آید و فلان و فلان و فلان...به نقطه‌ای هم رسیدم که همه این ماجراها دیگر به تنهایی بیشتری منجر نمی‌شود. یا به ناراحتی بیشتر. اینجا قله همه این‌هاست. خیلی منتظر کسی هم نیستم. یعنی انتظاردانم پر شده است. حتی از اینکه بگویم این نیز می‌گذرد هم پر شده‌ام. همه چیز در خرتناق خودش قرار دارد و این روزها، من را کتاب‌‌خواندن‌تر از همیشه کرده است. کتاب باعث می‌شود این چیزی که نمی‌دانم چیست - ذهن،‌ عقل، تصور، آگاهی و... - که از هر چیزی از آن دختری که نیامده پر شده است را منبسط می‌کند، به آن زمین‌های بیشتری می‌دهد و اجازه می‌دهد سرزمین‌های دست‌نیافتنی همه این سال‌ها و احوالات را کشف کنم.حتی خسته هم نیستم. خوبم. ادامه می‌دهم حتی برای رسیدن به شکست‌های بیشتر.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 19:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز ۲ کتاب خوندم</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-j7kfggkeki7d</link>
                <description>توضیح زیادی ندارم. این دو کتاب رو امروز خوندم. هر دو دو جهان از تنهایی مفرط، تنهایی پر از عشق و جادو رو به تصویر کشیده بودن. اگرچه ژانر کنستانسیا خیلی رئالیسم جادویی نیست اما منو خیلی یاد صد سال تنهایی انداخت. کتابی که خیلی روی من تاثیر داشت.من گنجشک نیستم هم از عشق و مرگ می‌گه. چیزی که امروز به هر دوش نزدیکم.توصیه می‌کنم حتما بخونید.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 01:49:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات ته‌گرفته و سایر پرت و پلاها</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A7-pw1wso9rsjan</link>
                <description>صدای جیک جیک پرنده‌ها را که می‌شنوم، یعنی آن شب از دست رفته است. در محوطه مجتمع که چندین درخت بلند دارد، پرنده‌ها درست شبیه یک ساعتی که کوک کرده‌ای، با طلوع اولین پرتوهای آفتاب صدایشان درمی‌آید. این را که بشنوی می‌توانی فردا بهانه داشته باشی که دیشب خوابم نبرد. البته کسی دوست ندارد این‌ها را بگوید. اصلا این‌ها گفتنی نیست. من خودم مصرف‌کننده‌ترین کلیشه جهانم:-خوبی؟+خداروشکر. خوبم.ولی من نزدیک صبح که شد، پس از روزها که کنار همه کارهایم بی‌دلیل در اینترنت نصفه و نیمه‌ای که باز کردند پرسه زدم تا همه آن زخم‌هایی که تا همین دی ماه بودند و بعد از آن نادیده‌شان می‌گرفتم دوباره از همان جای قبلی سر باز کنند. مهم نیست. نوشتن هر روز سخت‌تر و کلمات و جملات دائما در پس روزها معنی خودشان را از دست می‌دهند.یک:‌ پیرمردی بود که بین این ریلزهای اینستاگرام پیدایش شد و می‌گفت دخترها در اولین قرار از پا شروع به برانداز شما می‌کنند. پس کفش خوب بپوشید. چند روز قبلش دو جفت کتونی تازه خریده بودم. جوراب تازه و رکابی تازه هم در راه است؛ فقط چون مدت‌ها بود نخریده بودم. ریلز پیرمرد را رد کردم و شاید لایکش هم کرده باشم.دو: آخرین روزی که پدربزرگ در بیمارستان بود، چون کسی دیگر وقتش را نداشت، من ساعات پایانی ترخیص کنارش ماندم. یک بار دستشویی رفت و چند بار از درد دستش که عمل کرده بود شکایت کرد. دستش مدتی قبل شکسته بود اما این بار دوباره شکست و کار به پلاتین کشیده بود. آشنایی آمد و جای من را گرفت. در گوگل‌مپ جست‌وجو کردم و نزدیک‌ترین طباخی را پیدا کردم. اوایل صبح بود. ده - پانزده دقیقه‌ای پیاده با کمک گوگل‌مپ پیاده رفتم تا رسیدم. آخرین باری بود که کله‌پاچه می‌خوردم. چند وقت بعد پدربزرگم در جوی افتاد و همان دستش دوباره شکست.سه: سردبیر بلاگ گفت که در همکاری جدیدشان با فلان مجموعه امکان گرفتن وام خرید خودرو فراهم شده است. این را در گروه ما نویسندگان فرستاد. برای کمترین میزان وام، ۴۰۰ میلیون، یک برگ چک و یک ضامن می‌خواستند و ماهی بیست و چند میلیون بازپرداخت. اینکه بخش عمده‌ای از آرزوهایم را از مغزم در‌آورده‌ام و در انباری گذاشتم باعث شده ککم هم نگزید. من رابطه محکمی با اسنپ و تپسی دارم.چهار: سه اشتباه موقع پخت پیتزای خانگی می‌کنید. یکی اینکه قارچ خام می‌ریزید و اول آن را بلانچ نمی‌کنید. دوم اینکه به‌جای درست کردن یک سس درست برای روی خمیر از کچاپ‌های شرکتی استفاده می‌کنید و سوم هم اینکه فکر می‌کنید پرملات بودن پیتزا منجر به خوشمز‌ه‌تر شدن آن می‌شود که این‌طور نیست. جا داشت به جای استانبولی با ماست و خیار از سناریوهای پیتزا می‌گفتم.پنج: اگرچه مرغ مجلسی را اول سرخ می‌کنند و بعد آن را می‌پزند تا وا نرود و شکلش حفظ شود. اما برای حالت خانگی من اول مرغ را می‌پزم و بعد سرخ می‌کنم. کثیف‌کاری بیشتری دارد اما وقتی آب مرغی که به خوبی قوام آمده با روغنی که به تازگی به خورد مرغ رفته، می‌تواند روی هر نوع برنجی از جمله برنج کته،‌ همه طعم خودش را آزاد کند.شش: خوبم. یعنی بهتر از همین چند روز قبلم. ولی به همان اندازه تنها. نه تنهایی‌ای که نیاز به دلسوزی داشته باشد. یا نه از تنهایی‌هایی که در تاریکی به حال خودم گریه کنم. این مراحل را قبلا رد کردم. این تنهایی به یک روش و منش زندگی تبدیل شده و در آن دریا آرام است، خودم با خودم صلح کرده‌ام، نشدن‌ها را به آغوش گرفتم و توهماتم درباره عشق را هم روزانه نشخوار می‌کنم. روی پرده سینماها آلما هر روز نقش می‌بندد ولی هیچ انتهای داستانی او را به من نمی‌رساند.هفت: بعضا آدم‌هایی در ویرگول هستند که خوب می‌نویسند. جا داشت دستت را ببری و از لای لینک‌ها و بایت‌ها بیرونشان بکشی و در آغوششان بگیری اما من هیچ ری‌اکشنی به چیزهایی که می‌نویسند ندارم. سکوت و عبور. بخشی عادت، بخشی ترس و بقیه آنچیزی که باقی می‌ماند تنهایی‌ست.هشت: دو دهه قبل که با پدر و مادرش آمده بودند خانه داماد، داماد قدیمی‌تر آن خانواده‌ای که قرار بود پسرشان را بدهند،‌ پدر دختر را دید که بَرِ خانه ۱۵۰ متری دو طبقه پدر عروس را با پاهایش متر می‌کند. پدری که خودش سوپرمارکتی حقیر در ناکجاآباد داشت، با این دید که در آینده‌ای نزدیک این خانه به‌واسطه ازدواج پسر این خانواده با دخترم، به دخترش می‌رسد، شادمانه به آن خانه آمده بود و ممکن است حتی دلیل موافقتش هم همین بوده باشد. چند سال بعد مریض شد و تا آخرین روز زندگی‌اش روی تخت افتاده بود.نه: گفتم این خانه خراب شده است، مشکل پیدا کرده. هر چقدر می‌‌خواهی بخوابی یا خوابت نمی‌برد یا دیر خوابت می‌برد. باید اینجا را - با تمام ناباوری‌ای که دارم - از شر انرژی‌های سیاه خالی کنم. وردی، طلسمی،‌ فوتی، آیه‌ای، حدیثی، شعاری، سیجی،‌ عودی،‌ چیزی باید ول کنم در این خانه تا خوابمان ببرد.ده: پروژه‌ای در ذهن دارم که کمی بدذاتی می‌طلبد اما در وجودش هدفی نهفته است و می‌ترسم میان اجرای پروژه دستم رو شود. اما قبلا در بچه‌سالی نسخه‌ای آنلاین دیگری از آن را اجرا کرده بودم و تا حدودی موفقیت‌آمیز بود. اگرچه آن زمان بیشتر از سر سرگرم‌شدن بود و الان برای اثبات چیزها.یازده: همه انرژی اجتماعی‌بودنم در همین یکی دو ماه اول مصرف شد. دوست داشتم به یکی از کلاس‌های نویسندگی که تا الان چهار بار در آن شرکت کردم، دوباره بروم. با استادش رفاقت خوبی دارم. اما در مواجهه با آدم‌های این کلاس - که طبق تجربه بیشتر دختر هستند - نه اینکه بترسم، کسل‌کننده به‌نظر می‌آیم. روحم از سفر نرفتن و استراحت مطلق روی شعله قرار دارد و قل (یا غل،‌ نمی‌دانم!) می‌زند.دوازده: مشکلات و نشخوارها شبیه یک راهروی شبیه به هرم بی‌انتها هستند. از یکی که می‌گذری به یک دو راهی جدید می‌رسی و همین‌طور الی آخر. اگرچه که این ماه‌های اخیر که خیلی بیشتر از قبل مطالعه کردم کم‌کم چیزی وجودی و اساسی در من در حال تغییر است. هنوز نمی‌دانم چه و چگونه. درباره چه کسانی و کجاها. اما به همان اندازه که نامعلوم است در حال پوست‌اندازی هستم که همین درد دارد و تنهایی را وسعت می‌بخشد.سیزده:‌ صمیمی‌ترین دوستم به من گفت که مطمئنم که کسی که با تو باشد بسیار خوشبخت می‌شود و به او خوش می‌گذرد. این جمله اگرچه ممکن است با کمی اغراق به‌واسطه دوستی یک دهه‌ای همراه باشد اما من از شیب‌های زیاد، بیابان‌های سخت و سونامی‌ها و زلزله‌های زیادی عبور کردم. گاهی کتاب‌ها نجاتم دادند. گاهی تنهایی وسیع و وسیع‌تر شد و اجازه تفکر بیشتر داد. گاهی آدم‌های اشتباهی را ملاقات کردم. عصاره همه این‌ها اگر من را فروتنانه در مقابل فردی قرار ندهد که زندگی‌ام تباه شده است. اگرچه که این خزعبلات برای قدیم‌ها بوده و امروز - نه برای همه - اما برای جمعیت چشم‌گیری پول و ثروت مهم شده و این از همان آرزوهایی‌ست که گفتم از ذهنم درآورده‌ام و داخل انباری گذاشته‌ام.تصور می‌کنم نازنین. هنوز که جرم نشده. جایی که ترک‌های چند ده دقیقه‌ای شجریان را با هم گوش می‌دهیم. ابوعطاها، جان عشاق و گنبد مینا و... چند ترک هم از مهدی یراحی ... اگه گناه عشق من دوباره تکرار می‌کنم ... بیا تا پیدا شم تو باش تا من باشم هنوز میشینم به هوای دیدن تو ... صدای پرنده‌ها باز بلند شده. امشب هم از دست رفت. مثل قبلی‌ها. مثل همه اردیبهشت که نبودی. فروردینی که جنگ بود. اسفندی که نبودی و عید نشد. دی و بهمنی که یخ زدیم. ایرادی ندارد. آدمی همین است. کمی منتظر می‌ماند، نمی‌آیند و بعدا به همین تنهایی راضی می‌شوند. همه آلبوم‌ها را دانلود کردم. منتظرم. فردا شب هم از دست می‌رود.ساچ / ۱۱ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 04:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استانبولی با ماست و خیار</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B1-cqinbhyfay0h</link>
                <description>این ربطی به نوستالژی و این کلیشه‌ها و تراماهای عشق به قدیم ما ایرانی‌ها ندارد. امروز داشتم فکر می‌کردم که چقدر از آخرین باری که استانبولی خوردم می‌گذرد. شاید چند سال. البته اگر هم زیاد نگذشته بود تفاوتی ایجاد نمی‌کرد. ماجرا اینجاست که ما هیچوقت استانبولی را با گوشت درست نمی‌کردیم. برنج بود و رب و پیاز و سیب‌زمینی. آن پیاز خامی که کنارش سر سفره می‌آوردند هم اشتیاق به خوردن این ترکیب را بیشتر هم می‌کرد.چند سناریو با استانبولی در ذهنم می‌چرخد:یک: برای اولین قرار با دختری، آنقدر تهران را بگردم که جایی را پیدا کنم استانبولی سرو می‌کند و او را به آن رستوران ببرم. اگرچه لزوما رابطه‌ای که با استانبولی شروع شود، کیفیتش قابل پیش‌بینی نیست اما نحوه عکس‌العمل طرف مقابل در مواجهه با ارزان‌ترین غذای ممکن در رستوران‌ها می‌تواند جالب باشد. البته خیلی هم ارزان نیست :)استانبولی در قرار اولدو: دومین باری که به معنای واقعی کلمه سورپرایز شدم، پای غذایی شبیه به استانبولی در میان بود. اگر فرض محال را در نظر بگیریم که مثلا من توانسته‌ام ماشینی بخرم، در قرار بیست و هشتم، آلما برای من استانبولی پخته و قابلمه به دست سوار ماشین می‌شود. مشکل این سناریو این است که خریدن ماشین شبیه یک زندگی راحت در ایران بیشتر به افسانه و رویا و توهمات غریبانه یک موش کور شبیه است تا سناریو! ولی اگر بخرم، در همین قرار با وجود دیگ استانبولی و احتمالا یک ظرف کوچک‌تر ماست و خیار با دلار پر نعناع، تصمیمان را برای ازدواج قطعی کند.استانبولی در ماشینسه: اولین سیزده به در با یار، جنگل سرخ حصار. با اینکه با اصل ذاتی سیزده به در مشکلات اساسی دارم اما اگر وعده غذایی که از سمت او پخته شده به من داده شود، سرخ حصار که هیچ، تا چیتگر هم می‌روم. اینجا همان معضل نداشتن ماشین هست. یک چادر کوچک برای اسموچ بعد از استانبولی، یک گاز پیک‌نیکی نه برای چیز، بلکه برای دم کردن چای بعد از استانبولی. استانبولی در سیزده به درچهار: قطعه صد و فلان قبرستون، همون موقع که می‌گویند: ماشین برای ایاب و ذهاب آماده‌ست. متوفی وصیت کردن که به همه استانبولی بدن. حالا لزوما استانبولی غذای مورد علاقه من نیست اما روحم می‌تواند در اون لحظه به قیافه آدم‌هایی که اومده بودن جوج و نوشابه مشکی بزنن بخندد و شاد شود. من یقرا قاتحه مع الصلوات. البته در پک‌هایی که به مدعوین داده می‌شود باید خلال‌دندان هم داشته باشد. چون که پیاز داخل استانبولی ممکن است لای دندان‌های گرامی گیر کند. به سر ۴ راه نرسیده‌اند، وات‌ د اکچوال فاوک گویان من را فراموش می‌کنند.استانبولی مجلس ترحیمپنج: کات‌ستانبولی. استانبولی‌ای که روزی که ترکم می‌کند می‌خوریم. اگر در سناریوی قبل نمردم، برای اینکه خاطرات را به یادم بیاورد برای آخرین بار با هم استانبولی می‌خوریم. این بار من درست می‌کنم. چرب‌تر، پر سیب‌زمینی‌تر و به جای رب از پوره گوجه استفاده می‌کنم. می‌گذارم ته‌دیگش کمی سوخته و برشته شود. ماست یونانی + خیار محلی اصفهون + دلار و کمی پودر پیاز و سیر. یک شمع مشکی و جعبه دستمال‌کاغذی برای پاک‌کردن اشک‌ها.استانبولی بریک‌آپ - جدایی و کات‌کردنشش: سناریوی پایانی استانبولی دومین سالگرد رابطه خواهد بود. روزی که نه سیب‌زمینی به اندازه کافی پخته، پیازها درشت خرد شدن، ته‌دیگ کاملا می‌سوزد، ماست و خیار نداریم چون خیار نداشتیم و ماست هم ترش شده. اما آب از آب تکان نمی‌خورد. پیوندها بسته شده و استانبولی حتی با طعم گس زندگی هم به بهشت می‌زند. اما این هم مثل خریدن ماشین مهملات ساعت ۴ صبح است.استانبولی پایدار بودنزود صبح می‌شود و شب هم دیرتر می‌رسد. من در شب زنده می‌شوم و در لبه تاریکی، ذهن را کنار می‌زنم و واقعیت را می‌خوابانم. شبت بخیر عزیز دل من. واقعیت جان! ادامه‌اش را مهملات می‌بافم. تا صبح همه را از دستم بدزد و خوابم ببرد.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 06:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشتر می‌فهمم که بیشتر نمی‌دونم</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-poytwzviqmdu</link>
                <description>(در این مطلب از عبارت «به نظر من» بیشتر از همه استفاده شده. یعنی این نظر منه، نه اثبات یک فرضیه از طریق دانش و فلان. چیل دَدی! چیل!)یه مشکل بزرگی که ما ایرانی‌ها داریم اینه که فکر می‌کنیم «سختی کشیدن»‌ در این کشور به اشکال مختلفش، باعث میشه ما بهتر بفهمیم و بیشتر بدونیم. مثلا یکی که زندگی فقیرانه داشته یا کسی که احساس شهروند بودن نمی‌کنه یا کسی که سال‌ها در حسرت‌های مختلف زندگی کرده و به طور کلی ما ایرانی‌هایی که هر کدوممون به اندازه وسع و وضعیتی که داشتیم سختی کشیدیم، در نهایت فکر می‌کنیم این‌ها یک انسان رئوف، کریم، دانا و همه‌چیزدان ازمون می‌سازه.برعکسش هم وجود داره. یعنی کسی که زندگی برخورداری داشته، لزوما قرار نیست پرت و گیج باشه. ولی یک چیزی قطعیه و برای همه آدم‌ها وجود داره. از نظر من آدم‌ها در سن پایین چیزی نمی‌دونن حتی اگر فکر کنن خیلی می‌خونن و خیلی آگاهن و در علوم انسانی و... غرق شدن!از نظر من وقتی همین آدم‌ها بزرگ می‌شن و همون رویه رو ادامه می‌دن، در این سن احتمال اینکه به این برسن که بیشتر از قبل نمی‌دونن خیلی بیشتر می‌شه. این اتفاق، آدم‌ها رو به تماشای بیشتر و سکوت بیشتر وامی‌داره. البته منظورم از ندونستن این نیست که احمق‌تر می‌شیم یا نادان‌تر می‌شیم، با بیشتر مطالعه‌کردن و بیشتر فهمیدن.اما به هر عمق جدیدی که از آگاهی که یک انسان می‌رسه، میزان نادانسته‌هاش بیشتر می‌شه و به نظر من این اتفاق اگر چیزی به جز فروتنی در پی نداشته باشه، عملا عمر آدم بی‌فایده بوده. کسی که توی بیوش ابتدا نوشته بود بیست‌و یک سالگیِ بودن در زمین (غرقه در علوم‌انسانی و هنر) و بعدش ویرایشش کرد به بیست و چند سالگی! روی مطلب ۴ سال قبل من که بعضا به زبان کنایه و طنز نوشته شده و از شرایط بسیار پیچیده و سخت روانی من نشئت گرفته، چنان نظر فیسلوفانه‌ای گذاشته که انگار من سال‌هاست پیش این آدم تراپی می‌رفتم!دوستان عزیز من. اگر غرقه در علوم انسانی و هنر هستید و این چنین خزعبلات در اینترنت ول می‌کنید، شما در چیز دیگه‌ای غرقه هستید که قطعا علم و هنر نیست.من هر چی بیشتر می‌خونم و اینگونه تصور می‌کنم که بیشتر می‌فهمم در نهایت ماجرا به این می‌رسم که چقدر بیشتر نمی‌دونم و نمی‌فهمم. این اساس رفتاریه که من تا جای ممکن سعی می‌کنم از ری‌اکشن کامنتی به آدم‌ها دوری کنم. چون اون فرد معلوم نیست در چه state‌ ذهنی بوده که اونو نوشته و من از کجا بی‌خبرانه بیام اینجوری یه مشت سالاد کلمات که هیچ ادویه‌ای هم نداره بپاشم و با افتخار هم بنویسم غرقه در علوم انسانی و هنرم :)به نظر من دانستن، به خصوص در علوم انسانی، در نهایت فروتنی و رهاشدگی در پی داره نه اینکه با خوندن یک مطلب قدیمی که اولا قبل از یکی از نقاط عطف آدم‌ها یعنی ۳۰ سالگی نوشته و از همه بدتر بعد از آبان ۱۴۰۱ نوشته شده،‌ ترکیب این دو واقعه اون متن رو خلق کرده که اصلا قرار نبود درست یا غلط باشه و صرفا پاشش افکار و احساسات من بوده.به نظر من دانستن اگر به خضوع ما نینجامه، ما رو به یک جانور دیگه‌ای غیر از انسان تبدیل می‌کنه. البته منم هرزگاهی ممکنه از یک مطلب کاملا پرت و بی‌ربط عصبانی بشم. اما یا کامنتی که گذاشتم رو پیگیری نمی‌کنم یا پاکش می‌کنم. مثل یکی از کاربران ویرگول که روزشمار خودکشی می‌ذاشت و من توی گروهی براش کامنتی گذاشتم که این رفتار شما که برای آدم‌ها روزشمار خودکشی و نحوه انجامش و تهیه اقلامش مطلب می‌نویسید، دارید اونو ساده‌سازی می‌کنید.حرف من شاید درست بود اما من همه چیز اون فرد رو نمی‌دونستم شاید موقع صحیحی نبود و پیگیر نشدم و چیزی بعد از اون نگفتم. فکر کنم خودش هم حتی ندید. و خب متاسفانه در ایران وقتی به بحث‌های دسته‌بندی شده می‌رسیم مثل زن و مرد، چپ و راست و فلان، نمی‌تونیم درک کنیم که بودن یا گفتن از یه چیزی به معنای نفی اون طرف نیست. یک فرد می‌تونه از ناعادلانه بودن جامعه در قبال مرد‌ها بگه و همزمان به موضوع زن‌‌ها در جامعه هم واقف و موافق باشه.اگر هم واقع‌بینانه به جامعه امروز ایران نگاه کنید، جامعه‌شناس، فیلسوف و دانشمند حوزه علوم انسانی که در آدم‌ها تاثیرگذار باشه یا در صفوف بالاتر حکومت تاثیر عینی داشته باشه وجود نداره. اینجاست که علوم انسانی ممکنه به چند کتاب و پادکست و نهایتا به یک مدرک دانشگاهی محدود بشه.من امروز با ۳۲ سال سن، بیشتر از همه وقت چیزی نمی‌دونم در عین حال که خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی کتاب می‌خونم،‌ خیلی فلان روانشناس معروف خارجی و داخلی رو هم دنبال می‌کنم. اما همچنان چیزهایی که نمی‌دونم بیشتر و حجیم‌تره.البته کل این‌ها به این معنا نیست که آدم حتی اگر غرقه در علوم انسانی و هنر باشه، باید ساکت و منزوی بشه و با احدی در رابطه نباشه. نه اصلا منظورم این نیست. اما فروتنی در رفتار با بقیه، نشون می‌ده که آیا ما غرق این علومیم یا اینقدر توی سطحش مو‌ندیم که نمی‌دونم اون دریایی که فکر می‌کنیم خیلی عمیقه دو سانت بیشتر عمق نداره.در نهایت به نظر من مهربانی و فروتنی در گفتار و رفتار و برچسب‌نزدن و قضاوت‌نکردن اگر حاصل همه دانستن‌ها و آگاه‌شدن‌ها و خواندن‌ها و مدرک‌ها و هنرها و... نباشه، به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خوره.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 02:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریسک‌ها، خواب‌ها و کمی پاشیدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%B1%DB%8C%D8%B3%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-t6d4ngmx8oxl</link>
                <description>یک - امروز فیلترنت وصل شد. من ۴ ماه قبل پیش‌بینی کرده بودم که هیچوقت وصل نمی‌شه مگر اینکه عقلی در اینجا جوونه بزنه یا کسب‌وکارها فشار بیارن. که احتمالا دومی پیش اومده. خوشحال نیستم، فقط کمی احساس می‌کنم سبک‌تر شدم.دو - با وصل فیلترنت، مطالبی که توی ویرگول امروز منتشر شده هم خیلی کاهش پیدا کرده. بلاگ‌نویسی برای کسایی که بالاجبار اومدن اینجا، کار طاقت‌فرساییه. با اینکه امروز ساعت‌ها اینستاگرام اسکرول کردم و یوتیوب تماشا کردم و از کارهام عقب موندم، اما دم صبحی، همچنان می‌نویسم. چون آخرش هم چی باشه من نویسنده‌م.سه - چند روز قبل داشتم به این فکر می‌کردم که این ماه ممکنه درآمدم از سقف کل ۱۴۰۴ بیشتر بشه. به مادرم گفتم باید اینجوری کنی، کار کمتر و پول بیشتر! برگشت گفت: «اینجوری هم نیست. تو تا صبح بیداری، کافه نمی‌ری، رستوران نمی‌ری، رفیق‌بازی نمی‌کنی، اکثرا پای کامپیوتری داری کارهاتو می‌کنی، هیچ تفریحی نداری، از همه چیزت زدی و به خاطر همین می‌تونی جریان درآمدت رو برگردونی.» راست می‌گفت. خیلی هم زندگی نمی‌کنم. دورم پر از کتابه و سرم یا تو همین کتاب‌هاست یا کار یا نهایتا فیلم و سریال خارجی و نوشتن توی ویرگول و توی بلاگ خودم سالینوس.چهار - هفته بعد ممکنه یک کار ریسک‌دار انجام بدم. از اون کارهایی که می‌تونه دنباله‌دار بشه اما در عین حال می‌تونه چند هکتار زمین رو هم بسوزونه! در چند پرس نشخوار فکری روزهای اخیر به اندازه کافی پختمش و نمی‌دونم به کجا می‌رسه.پنج - علی دادخواه عزیز توی این پست کتاب نارتسیس و گلدموند هرمان هسه رو معرفی کرد. از هسه سال‌ها قبل سیذارتا که یک کتاب معنوی عجیب و غریب بود رو خونده بودم. جست‌وجو کردم که با ترجمه سروش حبیبی بخرمش که نوش پیدا نمی‌شد. از یه فروشنده توی گرگان پیدا کردم و امروز به دستم رسید. می‌خونم و خواهیم دید چه می‌شود.شش - خیلی جای خاصی توی تهران بلد نیستم برای گذران وقت. با اینکه همه عمرم رو اینجا بودم. من جزئی از اسباب و وسایل خونه‌م. یه کافه سمت هفت تیر می‌شناسم که روی پشت بوم درست کردن. یه رستوران دیگه همون نزدیکی‌ها. پایین مرکز اهدای خون وصال هم یه کافه هست که خیلی تنگ و کوچیکه. چیز دیگه‌ای در ذهن ندارم.هفت - یه روانشناسی که الان اسمش رو یادم نیست می‌گفت می‌خوای افسردگیت برطرف شه، یک جمعی رو پیدا کن، گاردتو بیار پایین و بهشون اعتماد کن و مشکلاتت رو بهشون بگو. اما دائما هم ناله نکن و اینا. این جمع رو دقیقا باید کجا پیدا کرد؟ من می‌گم جایی رو توی تهران بلد نیستم، این میگه جمع پیدا کن. به قول صادق یه وجب دو وجب آب، فرق نداره از سر گذشت. یک استادیوم آزادی هم پیدا کنم، کار من راه نمیفته.هشت - قدیم‌تر راحت‌تر می‌تونستم عاشقانه بنویسم. فکر می‌کنم دارم از دستش می‌دم اون قوه‌ای که آلما رو تصور می‌کرد و اجازه می‌داد چیزی بنویسم. این که سال پیش یزد نرفتم و ماه‌هاست مسافرت هم نرفتم بی‌تاثیر نبوده. در دل تاریخ و طبیعت نبودن برای من یکی چیزی جز آزرده‌خاطرشدن نداره. یک هفته یزد + یک هفته رشت و انزلی.نه - خیلی چیزها در ذات کلیشه‌ست اما در عمل به دید آدم برمی‌گرده. می‌گن زود روز میشه این شب! ممکنه بعضیا وصل اینترنت رو مساوی با این موضوع بدونن. من ممکنه بگم اگر به عشق برسم این اتفاق رقم می‌خورده و الی ماشالله برای هر آدم فرق داره. اما اینکه کی این کلیشه‌ها واقعا در عمل اتفاق بیفته معلوم نیست.ده - به اون روزهایی دارم نزدیک میشم که دوران سم‌زدایی نویسندگی نام داره. باید مدتی ننویسم. جایی می‌گفتن که بلاگ‌نویس‌هارو فقط بلاگ‌نویس‌های دیگه می‌خونن. و این خیلی درسته. گستردگی شبکه‌های توزیع محتوا، من و من‌هارو در یک لوپ ثابت خواننده گیر می‌ندازه. اگرچه بیشتر اوقات چیزی که من می‌نویسم خوندنی به اون معنایی که کسی بهش نیاز داشته باشه یا چیزی بهش ارائه بده نیست و بیشتر حامل گره‌های ذهنی خودمه. اما برای درگیرکردن مخاطب نیاز به چندوجهی بودن توزیع محتوا هست تا خواننده‌ای که لزوما نویسنده نیست هم بخونه. اگرچه که این دید به یک دید تجاری می‌رسه در نهایت و چیزی نیست که من دنبالش باشم. همین چند نفر هم که لطف می‌کنن و منو می‌خونن کافیه.یازده - می‌گفت ما ایرانی‌ها وقتی صبح پا می‌شیم و می‌بینیم استرس نداریم، از اینکه استرس نداریم، استرس می‌گیریم.دوازده - یک شعر تکراری از محمد ابراهیم جعفری:باور کن تو را دوست دارم، صدای مرا نقاشی کن.دلتنگ توام، اندوه مرا نقاشی کن.به تو می اندیشمدر غم دیگران، پندار مرا نقاشی کن.گفتی در خلأیی که هوا نیست،نه من تو را می‌خوانم نه تو مرا می‌شنوی.برایم چراغی بیاور، بی نور چگونه نقاشی کنم…سیزده - معمولا اینقدر دیر می‌خوابم و خودمو خسته می‌کنم که کمتر فکر و خیال از سرم بگذره و نشخوارشون کنم. جایی که خستگی اجازه نده. ساعت ۴:۲۵ دقیقه صبحه و دارم به اون نقطه نزدیک می‌شم.چهارده - این نیز می‌گذرد؟خوابگاه ترم هشت - ۱۳۹۴ - ارومیه</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 04:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر برسی حتما بهار شده است (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%B2-m77u9bljlbtq</link>
                <description>اسامی مختلفی داشته‌اند. وهم‌ها را می‌گویم. کسانی که پیش‌تر نبوده‌اند یا بعدتر جای خودشان را به وهم دادند. از وقتی که به درک بهتری از این رسیدم که من در مرکز جهان و توجه نیستم، بلکه غباری کم‌ارزش در پهنه این کهکشان و این تاریخ طول و دراز هستم، از ابراز خودم و این وهم‌ها کمتر می‌ترسم. چون که حتی در بهترین نسخه خودت هم آدم‌ها قرار نیست به آن معنا تو را در نقطه تمرکز جایی قرار دهند و تو بعد از مدتی به‌ناچار فراموش می‌شوی.همین می‌شود که ابراز وجودی به ابزار زندگی تبدیل می‌شود. اینکه می‌گویم کیستم و چه می‌خواهم و بزرگترین نقص‌هایم را در معرض عموم به نمایش می‌گذارم، من را از همین تصور نادرست که در ثقل جهان قرار دارم دورتر و دورتر می‌کند. و تو در همین دوردست هستی. اینجا قابل توصیف می‌شوی و نوشتن از تو در دوردست‌ها ممکن‌تر است.بی‌آبرویی، بی‌آرزویی و بی‌خاطرگی در این فاصله دوردست رنگ می‌بازد. همان بیش‌ازحد به اشتراک‌گذاشتن در بین آدم‌ها، اینجا نمایی زیبا از فروتنی‌ست. آنجا دوست دارند در عین حال که ناله می‌کنی، به تو کم‌توجهی کنند اما اینجا در این گستره وسیعی که وهم بودن تو ساخته است، می‌توان این ضجه ازلی را تا ابد ادامه داد. من از گفتن اینکه اگر برسی مطمئنم که بهار شده است، خسته نمی‌شوم.این تصور تو، که بی‌نام و نشان، بی‌صورت و بی‌صدا، بین نام‌ها جابه‌جا می‌شود، همان‌قدر که یادآور تنهایی مفرط من است، شاید نشانی از این باشد که در جایی زندگی می‌کنی و تقدیر دست ما را به هم می‌رساند. می‌دانی چیست؟ آدمی آنقدرها هم اختیار از خودش ندارد. من مدت‌هاست یارای مقابله با خیالم را ندارم. از همان لحظه‌ای که بیدارم شروع می‌شود و تا زمانی که جیک‌جیک پرنده‌ها و قارقار کلاغ‌ها، طلوع آفتاب را همراهی می‌کنند و به‌سختی به خواب می‌روم ادامه دارد.دوست داشتم نویسنده نبودم. الان هم نیستم. کمی شاید باشم. نمی‌دانم. من همه انشاهای دوران مدرسه را تقلب کردم. هر چه نوشتم را پدرم از قبل برایم نوشته بود که می‌آوردم و جای چیزهایی که مثلا قرار بود من نوشته باشم جا می‌زدم. از آن به این؟ این‌ها تقصیر توست. اگرچه شاید زیباترین تقصیری باشد که کسی گردن می‌گیرد یا به گردن کسی می‌اندازد.سکانس‌های آخر سریالی را مدتی‌ست نمی‌توانم از یاد ببرم. شیطان که داشت از اولین و تنها معشوقه زمینی‌اش برای همیشه خداحافظی می‌کرد، او را در آغوش گرفته بود. چند هزاره زمان برده بود تا اینگونه عشق را لمس کند؟ حیف که آدم‌ها اینقدر عمر نمی‌کنند وگرنه می‌شد کمی امیدوار بود.آلما جان.بیشتر که زندگی می‌کنی، وقتی پیمانه شادمانی‌ات سرریز می‌شود، روزهایی برای من آغاز می‌شود که کمی روشن‌تر از قبلی‌هاست. تو این را نمی‌فهمی اما من آن روز معمولا بیشتر می‌نویسم. همین یعنی تو آن روز در گوشه و کناری خوشحال‌تر از قبل بوده‌ای. این خستگی دائمی من که از کول‌کردن تو به هر جایی که می‌روم و هر کاری که می‌کنم می‌آید، از آن دست خستگی‌هایی است که با شیب تندتری از چیزهای دیگر فرسوده‌ام می‌کند اما شب‌ها دقایقی قبل از طلوع آفتاب، درست همان لحظاتی که جان می‌کنم که بخوابم،‌ به چند قطره اشک تبدیل می‌شود و خاطره‌ای اتفاق‌نیفتاده‌ای دیگر.خیلی یارای زندگی ندارم. اما تا وقتی کلمه‌هایی هستند که می‌توانند تو را توصیف و تخیل و تصور کنند، تا وقتی که وهم دوردست تو وعده بهاری در دسترس و سبز را می‌دهم، سعی می‌کنم باشم. می‌ترسم کلمه‌ها تمام شوند. حروف‌ها جا بمانند و دیگر نای نفس‌کشیدنی نباشد.آن جمله دو کلمه‌ای افسونگر افسانه‌ای را هر روز از طاقچه دلم برمی‌دارم و برقش می‌اندازم. در ذهنم بارها تکرارش می‌کنم. اینکه چگونه بگویمش. چه لحنی داشته باشد. کجا بگویم؟ کوچه‌های خشتی خلوت فهادان یزد یا ساحل خلوت ۲۰ کیلومتری نوشهر؟ نمی‌دانم. شاید اگر چند سال دیگر در همین اوهام سر کنم، این سوال‌ها جواب‌دار شوند. شایدم تعداد بی‌جواب‌ها بیشتر شود.آنگونه که پرواز معنا می‌شود،تو را به یاد می‌آورم.در اوج کوچی کهاز تنهایی به تنهایی می‌رسد.وقتی برسیحتما بهار شده است،کودک جنگ‌زده درونمدر وطن آغوش توآرام می‌گیرد وهمه سال‌هایی کهاز تقویم پاک شده‌اند رادوباره کودکی می‌کند.ساچ / خرداد ۱۴۰۵داستایفسکی در شب‌های روشن، نامه آخر ناستنکا را اینگونه آورده است که:«.... وای، دوستم بدارید، رهایم نکنید، چون شما می‌توانید بدانید که من در این لحظه چطور دوستتان دارم. چون به خدا من سزاوار عشق شما هستم، لیاقنش را دارم... عزیزم... عزیزم!هفته آینده با او ازدواج خواهم کرد. او با دلی پر از عشق برگشته و هرگز فراموشم نکرده. از این‌که درباره او می‌نویسم اوقاتتان تلخ نشود. من می‌خواهم با او به سمت شما باز آیم. نه؟ ... ما را ببخشید و مرا فراموش نکنید و دوستم داشته باشید.»کاش می‌توانستم چهره سروش حبیبی را موقع ترجمه این بخش ببینم. یا حتی خود داستایفسکی که این‌گونه تلخ اما عاشقانه نامه را به پایان یک داستان می‌رساند.آلما جان.اجازه نده این کلمات همه چیزی باشد که در این زندگی تجربه می‌کنیم. اگر برسی حتما بهار شده است (۱)</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 14:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین نامه‌ای که گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-vmk6wpofbziv</link>
                <description>آخرین نامه‌ای که گرفتم سال ۲۰۰۰ میلادی بود. اگرچه بعد از آن بسته‌های زیادی گرفتم اما هیچکدام نامه نبودند. منظورم از نامه سیمکارت و کارت بانکی و... نیست. نامه به آن شکل اصیل خودش که کسی با دست‌خط خودش چیزی برایت می‌نوشت و چند روز تا چند هفته بعد به دستت می‌‌رسید.شش - هفت ساله بودم و با آن قد و قواره کوچکم پشت یکی از میزهای تالار عروسی نشسته بودم. وصله «بچه خوب‌بودن»‌ از همان زمان‌ها به دمم چسبیده بود و اصلا شلوغ نمی‌کردم. این ویژگی که به مرور به خجالت هم تبدیل شد، در آن عروسی که اصلا نمی‌دانم وصلت چه کسانی بود هم ادامه داشت. آنقدر شکسته نبودیم و بیشتر آدم‌ها رنگی به رخسار داشتند.سر میز ما دایی خدابیامرز مادرم هم بود. آدم خوش‌مشربی بود و صورتش با آن چشمان آبی روشن به اروپایی‌ها می‌زد. لهجه گیلانی‌اش از آن دست خاطراتی است که در عمیق‌ترین نقاط حافظه من جاخوش کرده‌ است و مانند خواهرانش از جمله مادربزرگ خدابیامرز خود من، همیشه بویی از خطه شمال به همراه داشت.آن زمان‌ها که معانی چیزها متفاوت بود و هنوز می‌شد بعه چیزهایی وفادار ماند. المپیک سیدنی در همان ساعات شب عروسی به اوج خودش رسیده بود. هادی ساعی به فینال رفته بود. گوشی و اینترنت که آن موقع نبود. تلویزیون در دسترسی هم پیدا نمی‌شد. ولی آدم‌ها همچنان از شنیدن قهرمان شدن ورزشکاران در المپیک خوشحال می‌شدند و آن را شدیدا پیگیری می‌کردند.دایی قول داد که اگر هادی ساعی طلا بگیرد، ۱۰۰۰ تومن به من می‌دهد. هزار تومنی که اگرچه خیلی نبود اما خیلی بود! برای من ۶ ساله خیلی بود. و بدتر از همه چیز قولی بود که این وسط داده شده بود. همه رابطه‌‌های امروزی را قول‌ها و مسئولیتی که به دنبال آن می‌آید می‌سازد یا خراب می‌کند. رابطه فرزند با والدین، رابطه کارمند و کارفرما و رابطه دختر و پسر.شاید اولین باری که فهمیدم قول چیست و آدم‌هایی که به قولشان عمل می‌کنند چه شکلی هستند همان ۲۶ سال قبل بود. سالار ۶ ساله اگرچه شنیده بود که کسی به او قول داده که اگر ساعی طلا بگیرد هزار تومن برایش می‌فرستد اما هنوز معنی قول را نفهمیده بود.سال‌ها بعد ده‌ها نفر به اشکال مختلف در حق من بدقولی کردند. پدر دوستم در اول دبیرستان، وقتی دید پسر احمقش چیزی یاد نمی‌گیرد، به من قول داد که اگر به پسرش کمک کنم که در فلان درس قبول شود برای من گوشی می‌خرد. آن نادان را قبول کردم اما خبری از گوشی نشد. فقط یکبار خانه خودشان به من ساندویچ کوکوسبزی داد.از دایی خدابیامرز مدتی بعد، در خانه مادربزرگم نامه‌ای گرفتم. با دست خط زیبایش چیزی برایم نوشته بود و یک برگ اسکناس نوی تانخورده ۱۰۰۰ تومانی هم داخل پاکت بود. دایی فرامرز برای من نوشت:با سلام. سالار جان بشما قولی داده بودم و با ارسال این نامه به قولم عمل نمودم.عکس اصلی نامهمن عشق را به جز این معنا نمی‌کنم. همان سوزن ته‌گردی که در این چندهکتار انبار کاه پیدا شدنی نیست. قول دادن کار ساده و عمل‌کردن به آن کار سخت و طاقت‌فرسا. چه ارسال ۱۰۰۰ تومن باشد و چه قول به عشق.اگر بودی برای تو هم می‌نوشتم.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 00:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت آخر Lucifer و The Boys</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-lucifer-%D9%88-the-boys-jbjmtmo0coac</link>
                <description>کسایی که به معنای واقعی کلمه مثل من سریال‌باز هستن، زندگی‌کردن و بزرگ‌شدن با کاراکترهای سریال‌هارو بهتر درک می‌کنن. من اصلا درباره سریال ایرانی صحبت نمی‌کنم. سریال‌های ایرانی اصلا هیچوقت در این ابعاد بزرگ نشدن و نمی‌شن. چون معمولا هزار شکل سانسور می‌شن و اون داستانی که باقی می‌مونه هیچ ربطی به پیرنگ اصلیشون ندارن. اما سریال‌های خارجی حتی اونایی که خیلی هیت نمی‌شن، باز هم به اصل خودشون (معمولا) وفادار می‌مونن.این موضوع زندگی‌کردن با کاراکترها وقتی برای آدم درهم‌تنیده‌تر می‌شه که اون سریال رو برای چندین سال ببینی. به طور کلی ۳ شکل سریال دیدن داریم:یکی سریال‌هایی که تموم‌شدن و شما پی‌در‌پی دانلود می‌کنی و می‌بینی.دوم سریال‌هایی هستن که سالی یک فصل بیرون میاد یا بعضا بین فصل‌ها دو یا سه سال فاصله میفته.سوم سریال‌هایی هستن که سریال اصلی تموم شده اما اسپین‌آف‌هاش همچنان در جریانه مثل واکینگ دد و گیم آو ترونز که اسپین‌‌آف‌هایی مثل دریل دیکسون، دد سیتی و خانه اژدها و... رو همچنان دارن.توی روزهایی که گذشت من سریال Lucifer رو تا انتها دیدم و همیشه برام سوال بود که سریال با این ظرفیت بالا چرا هیچوقت اسپین‌آف نداشته تا اینکه قسمت آخر رو دیدم. قسمت آخر لوسیفر رو در همون روزی که قسمت آخر The Boys اومد دیدم.این هوش مصنوعی Imagen 2‌ ساخت برام! بی‌نظیره.اینکه با ۱۰ - ۱۲ تا کاراکتری که باهاشون حداقل در ذهنت زندگی کردی ناگهان خداحافظی کنی، کار سختیه. به‌خصوص اینکه در این سریال‌ها از اونجا که در بیشتر اوقات فصل جدید رو روی فیدبک‌های مردم بهتر می‌کنن، شخصیت‌ها به شکل قابل توجهی از نظر شخصیتی واقعا پخته می‌شن و شما اون رو حس می‌کنی. چون بخشیش مرتبط با خود نویسنده‌ها و کارگردانه اما بخش دیگه‌ش به خود بازیگر برمی‌گرده که برای اون هم واقعا زمان گذشته.مثلا The Boys که ۷ سال قبل پخش شد که میشه ۲۰۱۹. یعنی سالی که کرونا شروع شد! سیری که بازیگر اون کاراکترها در دنیای واقعی گذروندن وقتی در کنار پختگی‌ای که نویسنده‌ها به کاراکترها می‌بخشن، باعث می‌شن تو هم به عنوان بیننده طی سال‌ها تماشای اونا، به نوعی پختگی برسی و اگر کمی از سطح سرگرمی بالاتر تماشا کنی، می‌تونی حتی ویژگی‌هایی رو در خودت هم بهبود بدی.شما شخصیت هیوئی در فصل اول و سکانس اول رو با آخرین سکانسش مقایسه کنید، تفاوت از زمین تا آسمونه. حتی نحوه بازیگری هم فرق کرده. یعنی متد‌های بازیگری آدم‌ها هم طی سال‌ها بهتر شده. نمی‌گم توی سریال‌های ایرانی اینطوری هست یا نیست. اما سریال‌های ایرانی طی چند هفته تموم میشه و شما اصلا نمی‌فهمی اون کاراکتر تغییری کرده یا نه چون فقط بحث پوله. توی این سریال‌های نمایش خانگی اگر دقت کنید چندین بازیگر هستن که همش تکرار میشن. از زخم کاری به گلسنگ به بی‌عاطفه به ۲۱ و... آدم‌های تکراری با بازی تکراری و تضعیف‌شده. کسی مثل امیر آقایی با کله کچلش مثل من، سال‌هاست توی این کاراکترش گیر کرده. نمونه‌های مشابهش هم زیاده. توی طنز که استاد پژمان جمشیدی عملا یک کاراکتر سریال پژمان رو توی ۱۰۰ تا فیلم و سریال دیگه تکرار کرده!خلاصه ماجرا اینه که زندگی با کاراکترها در سریال‌های خارجی حس منحصربه‌فردیه. لوسیفر به عنوان شیطان - که از نظر من کل موضوعش بیشتر استعاریه تا واقعی - طی ۶ فصل راه و روش انسان‌بودن به معنای موجودی که ناقصه و نیاز به دیگران داره رو به تماشاگر نشون میده. کاراکتری که از یک موجود الهی هوس‌باز به یک عاشق‌پیشه تبدیل می‌کنه. چیزی که حداقل ما ایرانی‌ها یه قدم ازش عقب‌تریم.سریال The Boys هم برخلاف نظر خیلی‌ها، به نظر من پایان درخشانی داشت و نمی‌شد جور دیگه‌ای پایانش رو تصور کرد. مگر اینکه پایان سیاه و تلخی که بیشتر توی فیلم‌ها می‌بینیم تا سریال‌ها که اتفاق نیفتاد. کلا سریال‌هایی که بیس کامیک‌بوکی دارن، به خاطر تعدد کاراکترها خیلی اجازه کار کردن روی کاراکترهارو نمی‌دن. مگر اینکه تعداد فصل‌ها زیادتر بشه. لوسیفر هم اگرچه شخصیت‌هاش بر اساس کامیک Vertigo و The Sandman اومدن و فصل سومش ۲۶ قسمت بود! جوری فرصت کافی رو برای نشون‌دادن همه وجوه کاراکترها به کارگردان و نویسنده‌ها می‌داد.جایی که The Boys با ۴۰ قسمت و لوسیفر با ۹۳ قسمت تموم شدن و این دو برابر بودن اپیزودهای لوسیفر اجازه خلق کاراکترهای عجیبی مثل الا لوپز، کلویی دکر و دکتر لیندا رو دادن. وگرنه شخصیت‌هایی مثل بوچر، فرنچی و سولجر بوی همچنان جای مانور داشتن اما با ۴۰ قسمت نمی‌شد به همه‌ش پرداخت.با این حال کارگردان The Boys هم اقرار کرد که دوست نداشته بیش از این کشش بده و خیلی‌ها انتقاد داشتن که زود به اون وقایع قسمت آخر رسیدیم که من مخالفم. به‌نظرم دیگه جا نداشت. البته اسپین‌آف The Boys‌ یعنی سریال GenV هم بعد از ۲ فصل کنسل شد. من توقع داشتم بیشتر از اینا توی سریال اصلی ببینم ولی حضورشون در حد یکی دو سکانس محدود شد. در نهایت دیدن دو قسمت پایانی از دو سریال با دو دنیای متفاوت برای من حس عجیبی داشت. انگار بخشی از خانواده‌ت رو رها می‌کنی. خانواده‌ای که باهاشون پیروز شدی، شکست خوردی، از دست دادی و به سرانجامی رسیدی. حالا می‌خوام چندتا سریال طولانی دیگه رو شروع کنم:CSI‌ سریالیه که اصلیش ۱۵ فصله. اسپین آف اولش ۱۰ فصله و اسپین آف دومش ۹ فصله و اسپین آف سومش هم ۲ فصل و اسپین آف چهارمش هم ۳ فصل. مجموعا ۳۶ فصل و ۸۲۷ اپیزود!CSI: Crime Scene InvestigationCSI: MiamiCSI: NYCSI: CyberCSI: Vegasسریال Buffy the Vampire Slayer و اسپین آفش Angle که روی هم ۱۲ فصل و ۲۵۴ اپیزود میشنسریال Grimm که ۶ فصل داره و حال و هوای سوپرنچرالی رو داره که خودم خیلی دوستش دارم.Smalville که ۱۰ فصله و خودم نمی‌دونستم وجود داره و درباره قصه به وجود اومدن سوپرمنه!سریال Bones که ۱۲ فصله و کاراکتر لوسیفر خیلی ازش خوب می‌گفت!سریال Criminal Minds‌ که ۱۶ فصله و یکی دو قسمتش رو دیدم و بسیار جالبه.سریال The Blacklist که ۱۰ فصله.شما هم اگر سریالی می‌شناسین معرفی کنید. اگرچه که من معروف‌هاشو دیدم. از واکینگ دد و وایکینگ‌ها گرفته تا امریکن هارور استوری و برکینگ بد و بتر کال سال و...</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 14:34:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳۲ سالگی؛ باقی رنج‌ها تکراری‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%DB%B3%DB%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-amfbdafyeids</link>
                <description>از اکت عاشقانه‌ای که پارتنرش برایش انجام داده بود نوشت که No Words, Just Action. برای یک نویسنده که در بیشتر دوران زندگی‌اش کلمات تنها دارایی او بوده، تماشای زوال کلمات در نگاه آدم‌ها سخت‌تر از هر چیز دیگری‌ست. ولی نمی‌توان کتمان کرد که همانقدر که کلمه‌ها بیشتر از گلوله‌ها آدم کشته‌اند، کلمه‌ها بیشتر از همه کارها جان آدمی را هم نجات داده‌اند.چند سال قبل دختری از دانشگاه قبلی به من پیام داد که فلان و بیسار که با دوست‌پسرم به این مشکلات خوردم، از آنجا که انزوا و تنهایی پیوسته، من را به عنوان یک تراپیست عمومی به بقیه شناسانده است، به او در حدی که دانش و آگاهی‌ام اجازه می‌داد مشاوره دادم که خلاصه‌اش می‌شد که رابطه را تمام کن و به طرف برنگرد. او به طرف برگشت و دیگر نفهمیدم چه شد ولی همه پست‌های صفحه پابلیکش در اینستاگرام را مدتی بعد پاک کرد.حرفم اینجاست که کلمه‌ها نجات‌بخش هم هستند. سال پیش در ۳۱ سالگی؛ حفره او را بلعیده است در دهان حفره بودم که داشت من را می‌بلعید. بزاق دهانش خمیر و خمیرترم می‌کرد و وقتی من را بلعید، طولی نکشیده بود که در اعماق آن نشسته بودم. این سالی که گذشت نسبت به همه سال‌های قبل‌تر از آن بیشتر نوشتم. این تاریکی مفرط آرامش خاصی هم به دنبال دارد. و کلماتی که در این‌جا خلق می‌شوند، نجات‌بخش‌تر از قبلی‌هایی هستند که در نور زاده می‌شدند.به طور کلی اما آدم‌ها هستند تا از نور شما تغذیه کنند. اگر خیلی داستان را معنوی هم نکنیم، این نور در بیشتر موارد همان پول یا خدماتی است که می‌توانید به آن‌ها ارائه کنید. آنکه از حضور معنوی شما استفاده می‌کند معمولا یا در خفا، در سایه و پشت پرده بهره‌ای از شما می‌برد و در ظاهر چیزی نمی‌گوید. اگر هم آشکارا حضور داشته باشد، جوری رفتار می‌کند که بدانید چیزی به جز یک کاتالیزور موقتی برایش نیستید، حالش که خوب شد می‌گذارد و می‌رود.در سالی که گذشت به‌واسطه کار و اوضاعی که در ایران بود، بیشتر روزها دورکاری انجام می‌دادم. این وضعیت اگرچه راحتی خاصی دارد اما پژواک افکاری که در سکوت تنهایی و راحتی دائما در ذهن آدمی رفت‌و‌آمد می‌کند، بدن را به نشخوار فکری عجیب و غریبی مبتلا می‌کند که بهبود پیداکردن از آن به این راحتی‌ها هم ممکن نیست. ناخواسته با آدم‌هایی ارتباط برقرار می‌کنی که نباید، و چیزهایی می‌خری که نباید، حرف‌هایی می‌زنی و چیزهایی می‌نویسی که نباید.همه این‌ها تازه در اعماق یک حفره رخ می‌دهد. حرفه‌ای که کار خودش را کرده است. سال پیش نوشتم که:سی سالگی بحران بود، سرازیری بود و پر از چاه و چاله. چیزی که امروز تجربه‌اش می‌کنم نه جوانی‌ست و نه پیری، نه بهشت است و نه دوزخ. این روزها تجرد خواب‌آلود بی‌رمق و لمسی را تجربه می‌کنم که چیزی در آن نیست. بلعیده شده توسط حفره، وهم‌انگیز، ناکارآمد و وحشت‌ساز.این کلمات لزوما که هیچ، اصلا جذابیت ساختاری ندارند. یعنی حتی اگر کسی هم آن‌ها را بخواند، فکری که درباره کسی که آن را نوشته است می‌کند که فلانی احتمالا افسرده است و کل اتاقش را زباله و آت و آشغال‌های چیپس و پفک گرفته. حتی آن آدم خوبش که اگر تصور کند که اینگونه نیست، باز هم من را میان انبوهی از کتاب‌ها می‌بیند که به‌ظاهر خیلی خسته‌کننده هستند.با این وجود من خیلی از نوشتن درباره چیزهایی که احساس می‌کنم هراسی ندارم. این چیزی که الان وجود دارد تا همین چند سال قبل هیولا بود اما الان حیوان خانگی من است. این غول تنهایی دیگر آن موجود سیاه ترسناک نیست. من با او در یک صلح دائمی زندگی می‌کنم؛ اگرچه که در درباره‌اش همیشه می‌نویسم.من آدم مستقلی هستم که کنترل خوبی روی احساسات و عواطفم دارم. اگرچه از ایهام و ابهام و کنایه و استعاره‌های ترسناکی مانند بلعیده‌شدن توسط حفره و یک دختر نامرئی به نام آلما هم می‌نویسم اما این به معنای نیاز به دلسوزی کودکانه از دیگران نیست. اواخر مهر ۱۳۹۶ یکی پیام داد که فلانی که یک سال در رابطه با تو بوده، صرفا دلش برای تو می‌سوخت و علاقه‌ای به تو نداشت. در آن سن طبیعی بود که آشفته و عصبانی شوم اما امروز پختگی سال‌ها تجربه‌کردن را به همراه دارم و بعد از آن اجازه ندادم کسی برای من دلسوزی کند.فارغ از همه این‌ها، در کنار حتمی‌ترشدن این تجرد قطعی که نفسش را هر سال بیشتر از قبل روی گردنم حس می‌کنم، ۳۲ سالگی خیلی با ۳۱ سالگی تفاوتی ندارد. همه رنج‌ها تکراری‌ست. نمی‌دانم تا به حال برایتان پیش آمده یا نه، گوشه‌ای از دست، پا یا بدنتان که زخم می‌شود، بعد از مدتی شروع می‌کنید به کندن خون لخته‌شده در سطح پوست. بعضی از زخم‌ها هستند که تا سال‌ها می‌کَنیمشان، جایش پینه می‌زند، پینه را هم می‌کنیم، گاهی اوقات خون می‌آید، گاهی اوقات درشت و برجسته می‌شود و طوری که همیشه هست. اما از جایی به بعد ناگهان فراموشش می‌کنیم و خودش ناپدید می‌شود.این سن هم همین است. من از یافتن عشق نه تقریبا بلکه کاملا عبور کردم. مانند همان زخم است دیگر. همچنان درباره‌اش با سوز و گذار می‌نویسم و آلما در کمتر نوشته‌ای از من حضور ندارد. اما این پینه را هم روزی ناگزیر رها می‌کنم، با اینکه گاهی جایش درد دارد، خون می‌چکد و خواب از چشمانم می‌دزد. ولی مثل همان زخم روزی روی آن را آن وقت که در غرق در روزمرگی‌های دیگر شدم، چند لایه پوست جدید می‌گیرند و تمام.همه رنج‌‌ها واقعا هم تکراری‌ست. در سی سالگی شکست عشقی، تنهایی، جنگ، قرنطینه، از دست دادن عزیز، از دست دادن حیوان خانگی، ضجه برای دخترم که قرار نیست هیچوقت به‌ دنیا بیاید، شکست شغلی و خیلی از مصیبت‌های دیگر را دیدم. کنار این مصیبت‌ها از این به بعد فقط ضریب می‌خورد.به همین خاطر است که در انتهای این حفره، کنج دنجی برای خودم ساختم. نه دست و پا می‌زنم، نه خیلی امیدواری عجیب و غریبی دارم. می‌دانم که همه این‌ها این تنهایی را به درازا می‌کشاند اما خیلی اهمیتی ندارد. به قول آن یارو در فلان فیلم که می‌گفت: «اون کارخونه‌ هم منم! باغ طالقون هم منم! خونه ولنجک هم منم!‌ من اینام!»من هم همین کلماتم هستم. با این تفاوت که شاید لمس و حس آن از پشت مانیتور و صفحه گوشی خیلی ساده نباشد. اگرچه عمیق است و در اوج تاریکی، می‌تواند نور داشته باشد، اما از پس صفحه‌های الکترونیکی نه قابل درک است و نه زیبا. در بلاگ خودم کسی ۱۰۰ هزار تومان دونیت کرده بود و پیامی گذاشته بود که:نوشته هات با وجود تیره بودن نور داره واسم، با وجود خستگیت بازم ادامه بده 🦢🫂من برای همین یک نفر هم که شده می‌نویسم. یاس زیبا. من برای تو هم که شده از انتهای این حفره می‌نویسم. آن امیدواری عجیب و غریبی که گفتم ندارم در این خلاصه می‌شود که بالاخره کسی می‌آید و همه این سال‌ها را می‌شورد و می‌برد!من هنوز منتظرم که توت‌ها برسند.ساچ / ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵یزد، فهادان - زمستان ۱۴۰۲</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 15:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه سیخ پرملات نشخوار فکری بذار رو منقل برای آقا</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%AE-%D9%BE%D8%B1%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D9%85%D9%86%D9%82%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7-jfsdunskc15c</link>
                <description>نشسته بودم و داشتم نوبت‌ها را چک و کنترل می‌کردم. این کار هم سخت است و هم روز تعطیل ندارد. باید مطمئن شوی هیچ چیز از قلم نیفتد و کار همه را راه بندازی. تا زمانی هم که کسی باقی نماند طول می‌کشد. مهم نیست چند ساعت از نیمه‌شب گذشته یا اینکه آفتاب طلوع کرده یا نه. اینکه اصلا از خستگی سلول‌های مغزت به رعشه افتادند هم اصلا اهمیتی ندارد. تا آخرین مشتری اینجا باز است و ساعت کاری ندارد.تا همین اواخر بهار سال قبل مشتری‌ها ثابت بودند اما یک مشتری جدید آمد و کل خانواده‌اش هم همراهش از آن موقع به بعد می‌آیند. اگرچه ناخواسته وقت مشتری‌های دیگر کمی تا قسمتی کم‌تر شده اما با اضافه‌کاری من، تقریبا روی هیچکسی را زمین نمی‌اندازم. اینکه سن‌م هم بالاتر می‌رود، اگرچه از نظر ذهنی و بدنی فرسوده‌تر می‌شوم اما به طرز عجیبی جا برای مشتریان جدید باز می‌کنم.آن شب ولی خبری نبود. با اینکه همه سناریوها را چندبار مرور کرده بودم اما آن شور همیشگی برپا نشده بود. ترسیدم نکند این کسب‌وکار ما هم کساد شده. مشتری‌های قدیمی من، روی جدیدترها اثر دارند و آن‌ها را معذب می‌کنند. اما وقتی پیدایشان می‌شود، بقیه هم فوران می‌کنند و در کسری از ثانیه همه جا پر می‌شود. آن شب با اینکه فکر می‌کردم با آن مشتری حداقل تسویه حساب کردم و پرونده‌اش را بستم اما دوباره تشریف‌فرما شد:استاد معظم «حس ناکافی‌بودن» بود. وقتی آمد داخل، سناریوهایی که در گنجه خاک می‌خورندند هم به میدان آمدند. از آن فلان دختری که در ۱۴ سال قبل به شکل تحقیرکنندگی به من جواب رد داد گرفته تا همه جوک‌ها و متلک‌ها درباره ظاهر و صورت و درس و دانشگاه و نمرات و... . این بار تصورات و خیالاتی از آینده آورده بود تا با من در میان بگذارد. شلم‌شوربایی از شنیع‌ترین خیانت‌ها تا جدایی‌هایی سوزناک و آدم‌هایی که قرار بود در آینده به این خاطر که من احساس ناکافی‌بودن دارم، ترکم کنند.آن شب بیشتر از همه آنجا بود. تا انتهای ماجرا را با انواع و اقسام پایان‌ها بررسی کردیم. در انتهای تمامشان من تنها ماندم و با تپه‌ای از خاطرات عجیب و احساسات خردشده. «حس ناکافی‌بودن» فکر کنم دوباره مشتری پر و پا قرص خودم شده است.بقیه را هم دنده داد. «تجرد قطعی» اولین کسی بود که دادش درآمد. اول از همه به چیزهایی که قبلا نوشته بودم و از دخترم که به دنیا نیامد گفته بودم، اشاره کرد. بعد از آن زمان را مانند خمیر نان سنگکی که حتی یک ذره هم سبوس ندارد کش داد و به نقاط مختلفی سفر کردیم. میهمانی‌هایی که همه ازدواج کرده بودند و من تنها رفته بودم، مسافرت‌هایی که تنهایی می‌رفتم و حتی خانه‌ای که تنها در آن زندگی می‌کردم. «تجرد قطعی» از معدود مشتریان من است که کم و بیش دوست دارم همیشه بیاید.کمی که گذشت «مصائب مالی» با لگد درب را باز کرد و وارد شد. در حالی‌که پرینت حساب‌های مختلف من را در دست داشت و دائما زیر لب اعداد قسط‌های چند میلیونی آخر ماه را زمزمه می‌کرد. سلام گرمی کرد و با هم به نقاطی رفتیم که کمتر به آنجا سر می‌زدیم. زندان، بی‌اعتبارشدن در چشم بانک و اطرافیان، ماندن در نان شب و... . دستش درد نکند، همیشه هست و چراغ ما را روشن نگه می‌دارد.بعد از انتهای بهار سال قبل که «جنگ» حضورش دائمی شده بود. «فشار ناشی از استرس بیش از حد که منجر به گرفتن امراض جدی فیزیکی و روانی می‌شود» هم کمی بعدتر پرونده ساخت و تقریبا همیشه اینجاست. اگرچه تا قبل از این به جای اینکه بیاید و کمی صحبت کنیم، از دور سنگ پرتاب می‌کرد و نهایتا باعث می‌شد رفلاکس معده بگیرم اما این بار جدی‌تر از همیشه می‌آید و با هم درباره انواع سرطان، مرض‌های عصبی و افسردگی‌های شدید و بعضا خودحذفی هم صحبت می‌کنیم. بسیار محترم است و محال است که هر شب که می‌آید هدیه نیاورد. از دل‌درد و دل‌پیچه گرفته تا سوزش سرمعده و یبوست و گاهی هم سردرد.«جنگ» زیاد صحبت نمی‌کند، با دیگران می‌آید و گوش می‌دهد. بقیه کسانی که می‌آیند انگار همان حرف او را می‌زنند. انگار همه فعلا نوچه او شده‌اند. البته بدتر از همه بازیگوشی «ژن‌های معیوب» است که رد پایش تقریبا در هر چیزی دیده می‌شود. با اینکه نوبت را رعایت نمی‌کند اما برای دنده‌دادن و شراره‌ریختن بر آتشی که بقیه برپا می‌کنند، روی دستش نمی‌آید. زیرا که خودش نمود زنده و انسانی هم دارد و می‌داند که وقتی صدا یا اقدامی از آن نمودهای انسانی ژن معیوب می‌شنوم یا می‌بینم، به اندازه کافی حضورش را حس می‌کنم.همه که می‌آیند و می‌روند، «تنهایی» معمولا آخرین مراجع من است. ردیف آخر می‌نشیند. لبخند لج‌آوری روی صورتش دارد. وقتی که دیگر کسی نیست، همانجا که سطرهای متوالی «دوستت دارم» و «زندگی بدون تو برای من ممکن نیست» و «دلم برایت تنگ شده» و... در دهانم جرم گرفته، قدم‌زنان از آن انتها، از انتهای ذهن من می‌آید. آغوشش را باز می‌کند و من را تا صبح در وجود سرد خودش حل می‌کند.صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم رفته اما آنقدر در گوشه و کنار، یادگاری به جا گذاشته که نمی‌توانم فراموشش کنم. این بار که بیاید احتمالا روز تولدم است. با هم کباب می‌زنیم. یک سیخ نشخوار فکری.ساچ / ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵جاجرود - پاییز ۱۴۰۰</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 20:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمانش که آبی یا سبز بودند</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-mkk3vozvd53c</link>
                <description>کمتر در نقطه‌ای بودم که توانایی برآورده‌کردن آرزوی دیگران را داشته باشم. اگرچه کسی هم می‌توانم بگویم که هرگز در جایی نبوده که بتواند‌ آرزویی از من برآورده کند. یعنی ممکن است کسی جایی در زمان خاصی، خواسته‌ای در حد یک لطف یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذاریم از من کرده باشد، اما آن چیز خیلی یا اصلا شبیه به آرزو نبوده و صرفا خواسته‌ یا اکتی در حد دوستی یا وجود آشنایی‌ای از قبل نام گرفته. تا اینکه به امروز رسیدم.تا قبل از این، آرزوی آدم‌ها لزوما نمی‌توانست به تصمیمات من متصل باشد. مثلا اگر کارفرمایی طی چند سال بهره‌کشی از من، می‌خواسته به پول و ثروتی برسد (که رسیده!)، نه به تصمیمات من، بلکه به وظایف و مسئولیت حقیقی یا حقوقی من مربوط می‌شد. تا اینکه امروز پدربزرگم گفت:.....می‌بینی؟ نوشتن از آرزوها همیشه سخت بوده و این بار، بار آرزوی دیگری را هم به دوش‌کشیدن سخت‌تر. چند نقطه بالا چیزهایی نانوشتنی هستند. چیزهایی که اگر بنویسی، زمان آن را به قتل‌گاهی خون‌زده تبدیل می‌کند. اگرچه خیلی حدس زدن این چند نقطه کار سختی نیست. اما اگر بگویم دومینوی همه چیزهایی که تا به حال نوشتم به راه می‌افتد و تکه بزرگ آخری هم روی خودم می‌افتد...نمی‌دانم. خیلی این چیزها مهم نیست. برای من هست. جهانی که می‌گذرد به جایی نمی‌گیرد این مهملات را. اواخر سال به دوستی گفتم: «نمی‌دانم چرا امسال حسی دارم که کسی می‌آید و همه این سال‌ها را می‌شورد و می‌برد!» نمی‌دانم اینکه کسی در اعماق حفره‌ای که سال پیش در روز تولدش بلعیده شده نشسته باشد و اینگونه امیدوارانه، روزنه نوری را در انتهای مسیر بی‌انتهای این حفره فقط تخیل کند، چه نامی دارد. اما از عقل و منطق خارج است.زیبا نیست دوست من؟ زیبا نیست آلمای عزیز؟ با این همه خیالات در نقطه‌ نادیدنی و بی‌اثر در این جهان، حرص نبودن می‌خورم. همه چیز نیست. نوشته بود:تقریبا برای همه چیز دیر شده است...پس من منتظرم برای کدام خیالی که به واقعیت می‌رسد؟ به مضمون از کسی با نسخه خودم می‌گویم که:آنقدر در رویاها و افسانه‌ها قصه‌بافی کردم که به نیمه‌شب به امید اینکه خوابی از تو طلوع صبح من باشد، می‌خوابم. تا صبح متولد شوم و تا شب یک زندگی را با تو زندگی کنم. آنقدر رویا بافتم که همه دیوارها هم فرش شده است. همه خیابان‌هایی که با هم قدم نزدیم، از زیر امیرچخماق تا مسجد جامع، از فهادان یزد تا خیابان خیام جنوبی ارومیه، از استادان ارومیه تا ساحل محمودآباد، همه را فرش کردم. نمی‌دانم آنچه گذشته هستی‌‌ام بوده یا آنچه ممکن است بیاید زندگی‌ام را آغاز می‌کند. من قرن‌ها زندگی کردم و در لحظاتی احساس می‌کنم باید به همین بسنده کنم.جایی ترجمه چیزی عربی را نوشته بود:آنی که تو را وطن دیده، غریب نساز...وطن من کجاست؟‌ این غریبه‌ها که در خیابان به زبان من حرف می‌زنند را چرا نمی‌فهمم؟ شغل را نمی‌فهمم. پول را نمی‌فهمم. پدرم را نمی‌فهمم. انگار واقعا برای همه چیز دیر شده است. مگر می‌شود در وطن باشی و وطنت را گم کرده باشی؟ این چه شکل از اعوجاج بدبختی و سیاهی است که باید با آن پیر و پیرتر شویم؟کسی رفته بود دکتر. جایی از بدنش درد می‌کرد.دکتر بعد از معاینه گفت: - درد هست چون خیلی مجردی.جواب داد: - می‌دانم، چه کار کنم؟دکتر با خونسردی گفت:‌- همان کاری که خیلی‌ها می‌کنندبا شرم پاسخش را داد:- من آدمش نیستم. ما آدمش نبودیم. با همه سیاهی‌هایی که بعضا اجداد نابخرد ما در ژن و نطفه ما کاشتند، ما آدم این زندگی نبودیم. اگرچه وقتی ناگهان - به تعدد دلایل - در حالتی از خلسه یا آدرنالین یا لمس‌شدگی ذهنی قرار می‌گیرم، کمی به سیاهی‌هایی که درونم هست بیشتر پی می‌برم، اما همین سیاهی هم آنقدر کوچک و کم‌رمق بوده که حداقل آدم بدی هم نشدیم.خیلی مهم نیست. این چیزها عبوری‌اند. مثل هزاران آدم و ماشین که در خیابان از کنار ما رد می‌شوند. من هم همان پراید آبی کاربراتوری ۷۸ هستم که احتمالا کسی یادش نمی‌آید کی و کجا از کنارشان رد شده‌ام. ولی ردی که حسرت من و من‌ها روی گُرده و نطفه این تاریخ و روزگار به جا می‌گذارد، ماندنی خواهد بود.پسر همسایه‌ای مرد و برایش آگهی ترحیم چاپ کردند. کنار اسمش جوان ناکام نداشت. بعدا گفتند که برای سه ماه نامزد کرده بود و آنقدر اخلاق سگی داشت که کارش به جدایی کشید. ببین چه زندگی‌ای است که چند ماه جنگ اعصاب، ناکامی یک جوانی که همان موقعش هم مریضی لاعلاج داشت را به کام تبدیل می‌کند!در آن ابتدایی‌ترین زمانی که عشق در حال تغییر من بود. به یکی از چیزهایی که محمد ابراهیم جعفری (یادش گرامی) سروده بود رسیدم:باور کن تو را دوست دارم، صدای مرا نقاشی کن.دلتنگ توام، اندوه مرا نقاشی کن.به تو می‌اندیشم، در غم دیگران، پندار مرا نقاشی کن.گفتی در خلأیی که هوا نیست،نه من تو را می‌خوانم نه تو مرا می‌شنوی‌.برایم چراغی بیاور، بی‌نور چگونه نقاشی کنم…زندگی بدون نور. زندگی بدون هوا در خلا. من هنوز می‌خواهم که اندوه مرا نقاشی کنی. چگونه در این خلا صدای من را می‌شنوی‌؟ همه این‌ها از آن ۴۰ - ۵۰ روز کذایی آموزشی سربازی کم‌وبیش نشئت می‌گیرد. حالا بهتر می‌فهمم. این خودخوری به خاطر جان‌دادن در آن پادگانی است که در نزدیکی کوه‌هایی در کرمانشاه ساخته بود و مجبور بودم که آنجا باشم.جایی که احساس می‌کردم این نوشتن از «او» به مثابه یک انسانی که تبلور عشق است، آنقدر ارزشمند است که می‌تواند در عمل به انرژی عجیب‌الخلقه‌‌ای تبدیل شود و «او» را برگرداند. اما «او» نه در همان دوران، بلکه خیلی قبل‌تر از آن در تدارکات نامزدی‌اش با فلانی بود. چه بسا حتی قبل‌تر. زمانی که رابطه‌ای - ولو پر مشکل - با من وجود داشت! این هیولایی بود که تا همین چند صباح قبل هم در ظاهری دل‌رباتر دنبالم کرده بود و دوباره خط و خشی بر جانم انداخت.می‌دانی چیست؟‌ این مهملات خیلی اهمیتی ندارند. این زندگی تماما فیزیکی که در چند واژه و چند اندام از بدن خلاصه می‌شود، لیاقت این همه نوشتن را ندارد. عمر همین کیبورد چقدر است؟‌ ۵۰ میلیون بار فشار؟‌ ۱۰۰ میلیون بار؟ نصف عمر کیبوردم تلف شد از بس نوشتم. بماند آن همه چیزی که هیچوقت منتشر نشد و نمی‌شود. این بار که دقت کردم،‌ دیدم بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم زیباست. چشمانش آبی یا سبز بودند، خیلی روشن. موهایش به طلایی می‌زند، شاید قهوه‌ای روشن که در نور برق می‌زند. نمی‌دانم اسمش چیست. پشت دخل سوپرمارکت نزدیک ما می‌نشیند و کار می‌کند. صورتش را انگار از بهشت آورده‌اند. بعد از این همه رفتن، این بار بیشتر دقت کردم. کارتم را دادم تا پول چیزهایی که خریدم را بکشد. روی کارت اسمم را نزده بود. کارت را برگرداند. شاید اسمم را می‌خواست بداند. شاید بخواهم اسمش را بدانم. ممکن است عاشق او هم شده باشم. این بار خیابان جدیدی را فرش می‌کنم. بگذار بخوابم. همین امشب. چند ساعت بعد.ساچ / ۲۵ اردی‌بهشت ۱۴۰۵ارومیه - ۱۳۹۳</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 00:10:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم‌سقف روی درب ورودی خانه قدیمی‌مان</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D9%82%D9%81-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86-qjjcfkekwa31</link>
                <description>هوا گرگ و میش بود. بیشتر این موقع‌ها هم‌دیگر را می‌دیدیم. یعنی وقتی بیشتر فهمیدم هستی که مجبور بودم در آن سن و سال، در آن ساعت از روز از خانه خارج شوم. با این حال تو بیشتر از این‌ها را از من دیده‌ای. کاش می‌شد آن همه چیزی که بعدا اتفاق افتاد را هم می‌دیدی. قدت بلند بود و به آنچه که آدم‌ها پشت درب جامی‌گذاشتند، دید بهتری داشتی.نمی‌دانم چرا از فعل ماضی استفاده می‌کنم. امیدوارم هنوز هم باشی. در محله‌‌ای بودی که عمر همه بالا بود. از آدم‌ها گرفته تا ساختمان‌ها. تو احتمالا بیشتر از همه من را با کوله‌پشتی‌هایم دیده‌ای. از همان ابتدا تا همان روزهای آخری که کوله‌پشتی می‌انداختم.آن همه سال که رفتم و آمدم، حالا دو دهه بعد است که می‌فهمم چه چیزهایی را دیده‌ای. اگرچه رابطه‌ چندان طول و درازی با هم نداشتیم. اما آنچه که به یاد دارم احتمالا سردرگمی و دست و پا زدن چند آدم فرسوده و فرتوت از یک سمت بوده و زندگی‌ای که برای جوشیدن از سمت دیگرت عبور می‌کرده. اگر اولین بوسه‌ام را هم می‌دیدی، از این بیشتر به هم نزدیک می‌شدیم. اگر قرار بود اتفاق بیفتد، دستش را که هنوز آدم متصل به آن اسمی برایم ندارد، می‌گیرم و می‌آیم آنجا که تو هستی. تا ببینی که آن پسر کوچک، چگونه سال‌ها در جست‌وجوی عشق خموده و تاس شده، دهه‌ها را سفر کرده و حالا اینگونه در عشق فرو می‌رود. فکر می‌کنم لیاقتش را داشته باشی.آن موتور وسپای بژ را یاد هست؟ بارها و بارها استارت‌خوردنش را دیده و دودی که می‌کرد و صدایی که می‌داد را به یاد داری. آن موتور خیلی از خاطرات کودکی من را همراه خودش داشت. از آن همه دفعاتی که با آن به پارک ساعی یا پارک گفت‌وگو می‌رفتیم یا مهمانی‌های گاه و بیگاه در شرق و غرب تهران. از روی وسپا که پیاده می‌شدیم، هیچوقت ناراحت نبودیم که چرا ماشین نداریم. خوشحال بودیم و زندگی در جریان بود. تو همه این‌ها را می‌‌دیدی.قبل از اینکه سنم به کلاس اول برسد، مثل هر پسربچه‌ دیگری در آن محله، یادت هست که با پسرهای دیگر در کوچه بازی می‌کردم؟ اوایلش خیلی خوب بود و روان کودکی‌ام مسیر خودش را می‌گذراند. اما آن عجوزه‌ طبقه اول که با ۷۰ سال سن می‌ترسید جوان‌های محل او را دید بزنند، هر بار که من بیرون می‌رفتم درب را پشت سر من می‌بست و می‌گفت شاید من را بدون حجاب ببینند! البته این خیلی مهم نبود. یک بار که درب را پشت سر من بست، من پشت در ماندم. قدم کوتاه بود و به زنگ نمی‌رسید. کسی هم از کوچه رد نمی‌شد که از او بخواهم زنگ را بزند. گریه کردم. خیلی گریه کردم. و بعد مادرم از طبقه دوم صدایم را شنید و درب را باز کرد. من بعد از آن دیگر بیرون نرفتم. این حس ناخوشایندی که بعضا این روزها - بعد از بیست و پنج سال و اندی - هنوز درونم جوانه می‌زد را تو ریشه‌اش را به یاد داری.چند سال بعدتر را چی یادت هست؟‌ آشنایی برای من نزدیک به چهارشنبه سوری یک کیسه ترقه و... آورده بود. اولین باری که چیزی فروختم همان موقع بود. من که از قبل بیرون رفتن در ذهنم به ترس تبدیل شده بود، طبیعتا چهارشنبه‌سوری هم قرار نبود کاری کنم. پس آن کیسه ترقه را به بچه‌های دیگر فروختم. کسی مثل من که امروز تجربه زیادی در فروش دارد، از همان روزها شکل گرفته است. یادت هست که چند فروختم؟بماند. همه این‌ها را گفتم که به این برسم. امروز که بعد از مدت‌ها در خیابان قدمی زدم، از زیر درخت توتی رد شدم. هر کسی شاید نتواند بوی درخت توت را به خاطر بسپارد. اما تو به من اجازه دادی که هر سال برای ساعتی هم که شده، تنم به تن برگ و شاخه و میوه درخت توت بخورد. البته وقتی کوچک‌تر و کوتاه‌تر بودم، رابطه‌مان اینقدر نزدیک نشده بود.تو نیم‌سقف روی درب ورودی خانه قدیمی‌مان، اجازه دادی بر کولت سوار شم، تا توت‌های درخت توتی که رویت را پوشانده بود را بچینم. همان روزهای نزدیک امتحانات خرداد. با اینکه یک نیم‌سقف روی درب ورودی بودی، اما من را بیشتر از همه دیدی، از کودکی و چند سالگی تا دوران نوجوانی. تو من را بیشتر از همه یاد توت و برگ‌های سبز پررنگش می‌اندازی. آن سال‌های آخر - قبل از اسباب‌کشی از آن محله - قدم به اندازه کافی بلند شده بود و چیدن آن توت‌ها، من را بیشتر از همیشه در جایی قرار می‌داد که دوست داشتم باشم. دنج، میان شاخه و برگ‌های توت و توت‌های سفیدی که به اندازه توت‌فرنگی بزرگ بودند و سبدی که دوست نداشتم پر شود.به خاطر همین بود که گفتم:توت‌ها که می‌رسندانگار در پسِ ذهنِ جنگ‌زدهٔ کودک درونمصلحی برقرار می‌شود.انگار تو هستی،مادرم خوشحال است،بهار را پیدا کرده‌ام،جوانی‌ام بازگشته است و وطنم دوباره وطن شده است...دوست عزیز من.نیم‌سقف روی درب ورودی خانه قدیمی‌مان.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 00:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تن</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%AA%D9%86-ovpd6enxtofp</link>
                <description>بعد از آنکه از تنم عبور کردمتو در وادی ناشناخته‌‌ای ظهور کردی.آنجا که وطن به مثابه تن،سلول به سلول مرا به نبرد وامی‌داشت،تو صلحی بودیپس از قرن‌ها جنگ.از اینکه دوستت داشتم،از اینکه میان اردیبهشت برف می‌بارید،از اینکه تیر می‌خوردم و زنده می‌ماندم،از اینکه بی‌دهان‌ تو را می‌بوسیدم،از هیچ و بدفرجامی،به اعماق تو‌ رسیدم.تو‌ خلق می‌شدی ومن در تصور تو،بارها رمان‌هایی بی‌سرانجام می‌سرودم.چند شب قبل از سی و دو سالگی،از بام‌ خیالاتم پریدم.امید دارم،نجاتم دهی.آرزو دارم نجاتم دهی.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 04:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>