<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سالار چایچی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sal</link>
        <description>دیگه فعالیتی در ویرگول ندارم. در بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم.
https://salinus.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:17:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2023347/avatar/BwRctO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سالار چایچی</title>
            <link>https://virgool.io/@sal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پایان کار من در ویرگول و برنامه‌های آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-pfgbjxjusqv7</link>
                <description>سلام به تیک اول و دوم و سوم و...سلام به دوستی که داره اینو می‌خونه و دنبال چیزیه که تاییدش کنه یا نکنهسلام به ایرانیبراتون آرزوی سلامتی نمی‌کنم چون اگر آرزوهای من بگیر بود که الان اینجا نبودم با این حال امیدوارم زنده باشید.این مطلب یکی مونده به آخر من در ویرگوله،‌ مطلب پایانی رو به شرط حیات بعد از پایان جنگ منتشر می‌کنم. چون معنی این جمله «تنها پست‌هایی را می‌توانیم تایید کنیم که در شرایط فعلی، امکان انتشار داشته باشند.» رو دقیق متوجه نمی‌شم، چیز بیشتری نمی‌نویسم. یعنی نمیشه نوشت.کل این ۴۰ روز پیش‌نویسی این مطلب رو توی ذهنم مرور کرده بودم ولی الان حتی بهش اشاره هم نمی‌تونم بکنم. بیشتر از همه چیزها احساس تحقیرشدگی دارم. چه در نگاه شخصی و چه در نگاه بزرگتر.من بلاگ شخصیم رو راه انداختم. مدیوم،‌ بلاگ‌اسپات و بلاگفا که سرور خارجی دارن و یا تحریمن یا فیلتر یا شبکه ملی اجازه نمی‌ده. ویراستی که تکلیفش معلومه. بلاگ بیان برای همیشه تعطیل شد. باقیشون هم مثل پارسی بلاگ، پرشین بلاگ، بلاگ اسکای، رزبلاگ و... هم فی المجلس تعطیلن. راهی جز این نداشتم. آدرس بلاگ من:salinus[.]irیا همون سالینوس دات آی آرمطالبی که طی ۳-۴ سال اخیر در ویرگول نوشتم رو به مرور پاک می‌کنم و با تمام جزئیات و کامنت‌ها و پس‌نوشت‌های جدید توی سالینوس آرشیو می‌کنم.ویرگول رو دوست دارم اما اعتبار و احترام ویرگول برای من از بین رفته. دلایلش رو کامل در آخرین مطلب سالینوس نوشتم.اینکه مطلب یکی مونده به آخره. مطلب پایانی، بعد از اتمام جنگ،‌ اگر بودیم و نفسی برقرار بود می‌نویسم. گودبای پارتی چیزهایی که طی این سال‌ها نوشتم رو برگزار می‌کنیم :)</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:28:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده‌گی، رفتارها، خداحافظی و امید</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-vtflt7in6e4d</link>
                <description>از قدیم و دورانی که برو بیایی در فیسبوک داشتم، عادت مضحکی همیشه خرخره‌ام را می‌گرفته. هم آن موقع و هم حالا که در سراشیبی تند عبور از جوانی نصف و نیمه‌ام هستم هم می‌دانم که دیدی که پشت این رفتارم هست تماما از یک تنهایی مفرطی نشئت می‌گیرد که شاید حالا عمرش از یک دهه هم دارد عبور می‌کند و دیگر عادی شده. آن زمان در فیسبوک ابزار برای ابراز این عادت به قشنگی فراهم بود. مثلا کسی را تگ می‌کردی یا استاتوس آن لحظه‌ات را دقیقا با ذکر اینکه کجا هستی و چه کاری داری انجام می‌دهی با بقیه به اشتراک می‌گذاشتی.اگرچه که همان موقع هم برای کسی اهمیتی نداشت. الان که این تنهایی عمیق‌تر شده و تعداد دوستان فیزیکی و مجازی هم چند ده برابر کم‌تر شده که دیگر اصلا اهمیتی ندارد. بماند که کشور و تاریخی که در آن زنده هستیم که مزید بر علت شده و آدم‌ها دیگر فرصتی برای اینکه به این رفتار من پاسخ که هیچ، حتی فکری هم کنند، ندارند.آن زمان با اعتمادبه‌نفس تمام استاتوسی پست می‌کردم که دارم مثلا فلان‌شهر را ترک می‌کنم یا برای مدتی قرار است نباشم. با اینکه لزوما نمی‌دانم این استاتوس من در آن افراد چه فعل و انفعال احساسی ایجاد می‌کرد اما خروجی‌اش شبیه این بود که «خب حالا ما چیکار کنیم؟» اگرچه خیلی هم بی‌راه نبود. بخشی از این رفتار در آن زمان از اغراق انتظارات ذهنی من بود. طوری که تصور می‌‌کردم که اگر مثلا بگویم دارم می‌روم یا مدتی نیستم، کسی باید نگران نشود و بپرسد چرا؟اما حالا با اینکه همان رفتار هم کم و بیش هست اما مبداش و هدفش کاملا متفاوت شده. من قدیم‌ترها هم در همین ویرگول ماهی یک یا دو بار یا حتی در یک فصل سه یا چهار بار بیشتر چیزی نمی‌نوشتم. سال بلوای ۱۴۰۴ که بر سر ما نازل شد باعث شد که کمی بیشتر بنویسم. با اینکه خیلی دلم به نوشتن هم نمی‌رود اما سیل نوشته‌هایم از خرداد تا همین امروز بیشتر و بیشتر شد.این نوشتن‌ها آدم‌هایی را سرازیر روان من می‌کنند که هم محترم‌اند و هم بعضا آشنا. در یک بیابان خالی از سکنه که آدم‌ها اسمش را تنهایی می‌گذارند اگر یک گیاهی بروید،‌ مسئول مراقبت از آن با کیست؟ امروزه روز من خودم را هم بارها فراموش می‌کنم و اگر بدانم گیاهی هم هست که باید از آن مراقبت کنم، همه چیز بیشتر از این ویران می‌شود.آدم‌ها که می‌خوانند و نظری هم هرزگاهی می‌نویسند، در تنهایی من به همین گیاه‌ها تبدیل می‌شوند. بعضی‌شان هوا را تلطیف می‌کنند و بعضی دیگر هم شبیه به گلی که یادآور عشقی دست‌نیافتنی است در میان این دشت سر بلند می‌کنند. مقابله و یا حتی همراهی با این رویش‌های ناگهانی که احتمالا فقط در ذهن من شکل گرفته و خیلی برای آن فرد مقابل واقعیت ندارد،‌ همه چیز را ناممکن‌تر می‌کنند و تنهایی را به گستره‌های نامعلوم‌تری می‌کشاند که حتی ذهن متخیل نویسنده‌ای مثل من هم توان تصور و پردازشش را ندارد.برمی‌گردم به همان کم‌تر نوشتن و بیشتر خواندن. آدم‌ها در این سناریوی ذهنی من، من را زود فراموش می‌کنند. البته این بدی آدم‌ها نیست و روزگار همیشه همین‌طور بوده است. این وقفه در حضور این فراموشی را سرعت می‌بخشد. اگرچه که همه آن قصه‌ها و غصه‌های دراز و بی‌پایانی که از آرزوی قدم‌زدن از راه‌آهن تا تجریش یا حل‌شدن در خشت‌های یزد همچنان بر جان من نقش بسته اما واقعیت منهای آن‌چیزی که من تصور می‌کنم، خالی‌تر از همیشه است.تمام این‌ها هم کنار این است که در ویرگول خیلی هم به آزادی بیان اهمیت نمی‌دهند. دیدیم که همین مدت هم تعداد زیادی از مطالب را پاک کردند. تقصیر ویرگول هم نیست. همگی ذیل سرکوبیم و در تنگنای کلمات، قدرت نوشتن از من یکی که سلب می‌شود. وگرنه هم خطاب به خود ویرگول و هم به طرفداران الدنگ و پفیوز و خون‌خوار جریان سرکوب و قتل که گله‌ای از آن‌ها را در دانشگاه‌‌های مختلف دیدم می‌گویم که بازی ادامه دارد.در دنیای شمل ملیجک‌های وابسته پابسته، مشخص است که عشق جایی ندارد اما در پس این دریای خون شما، همان ساحل روشن زندگی‌ست. هم مرگ و هم زنده ماندن من پای‌کوبی بر ایدئولوژی شماست.زندگی باقی می‌ماند.عید، قبل و مابعدش را حتما با یاد از دست‌رفتگان دی جشن بگیرید.این‌‌ها از سرزندگی ما بیشتر از همه وحشت می‌کنند.فعلا به‌درودساچ / آخرین پست ۱۴۰۴ / ۶ اسفندلاهیجان - نوروز ۱۳۹۶</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 16:02:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار ماها دیگه از ۵ گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%B5-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-ht6plwbjbuqc</link>
                <description>کمی از ۵ صبح گذشته. کسی خونه نیست. حتی صدای اسباب و اثاثیه خونه هم در نمیاد. من در لبه تاریکی مهملات خودم رو در ذهن آشفته‌م مرور می‌کنم:اون آدمی که این همه به مقصد و مبدا فکر می‌کنه، بیشتر از اینکه متفکر باشه، دیوانه‌ست.مهملاته دیگه. یاد بدن می‌افتم. بدن من. بدن من‌ها. وقتی بالای آگهی تحریم می‌نویسند جوان ناکام یعنی آن که مرده با کسی نخوابیده؟‌ یا اینکه کام ازدواج دهانش را شیرین نکرده؟ برای بدن من هم آگهی تحریم می‌زنن؟‌ جوان باکام؟ اینکه هنوز اتفاق نیفتاده یعنی کامم هنوز اینقدر تلخ نشده؟ نمی‌دونم.سرعت اینترنت خوب شده. پینگ پایین دارم. خزعبلات دانلود می‌کنم. جایی نوشته بود عکس اون اجسادی که کنار راهروی کثیف بیمارستان رها شده بودن صحت داره. چرا نهار می‌نویسیم و ناهار می‌خونیم؟ اون‌ها آیا ۱۹ دی ناهار خورده بودن؟ ۱۸ دی از رستوران سرکوچه کباب گرفته بودیم. ولی نفرستادند. هوا بسته بود. زمین بسته بود.سلام. فکر کن حالا چیزی که من نوشتم شروع شده. الان کمی بیشتر از ۵ گذشته. چشم‌هام ضعیف‌تر شده. مظنه عینک و عدسی جدید این روزها چقدر شده؟ احتمالا آستیگ‌مات شدم. آستیگ‌مات دقیقا چیه؟ نمی‌دونم. شاید نوعی مرض تنهایی‌ه. تنها شدن یا تنها ماندن؟‌ تنهایی زندگی کردن؟ تنها زنده ماندن؟ اینقدر در تاریکی دنبال نور گشتم که آستیگ‌مات شدم. چشمانم را دربیارم بزنم به شارژ. وقت خواب رسیده انگار.برای کارهای عقب‌افتاده هم وام داریم؟ سامانه عقب‌افتاده‌ من چی؟ در یارانه دهک چندم کار‌عقب‌افتاده جبران میشه؟ از عقب‌افتادگی غنی شدم. غرق در عقب‌افتادگی شدم. زندگی از من جلو زد یا مردگی؟ میم با ضمه. موردگی خونده میشه. کاش زودتر اخراجم کنن. اخراج. خرج. خراج. خوارج. مهملات ساده.پشت اون ساختمونی که دروس عمومی درس می‌دادن، یک روز بلند خندید. داشتیم قدم می‌زدیم. صداش که در لای آجرهای ساختمون منعکس شد، در ذهنم که هنوز کودکش به جنگ‌زدگی نیفتاده بود، خاطره‌ای به اندازه یک قرن ثبت کرد. اسم شوهرش چی بود؟ داود است. اسم شوهرش داود شد. داود یا داوود؟ حداقل اسم من قشنگ‌تر بود. حدس می‌زنید من زودتر اخراج می‌شم یا زودتر استعفا می‌دم؟درود دوباره. نیم‌ساعتی از ۵ گذشته. ساعتم انگار کمی عقب مونده. ساعت کامپیوتر هم عقب می‌مونه؟ موبایلم را چک نکردم. آلما یعنی سیب. یرآلما یعنی سیب‌زمینی. بادمجان یعنی گوجه‌فرنگی. عشق یعنی حسرت و مابقی زندگی فقط دویدن شده. آلما در خواب من زرد می‌پوشید. چیزهای زرد کمی در دنیا داریم. موز،‌ لیمو، سیب، پیراهن آلما در خواب من. امشب اگر تموم بشم، تا آخر هفته بو می‌گیرم. کسی خونه نیست.این لحظه‌ای که کم کم هوای سیاه از شرق روشن می‌شه و به طوسی می‌زنه رو دوست ندارم. اون شبی که هادی نوروز فوت کرد،‌ از فرط یک بدبختی که الان یادم نیست چی بود تا همین ساعت‌ها بیدار بودم و از پنجره راهروی خوابگاه رطوبت‌زده بیرون را تماشا می‌کردم که چجوری شیف شب روزگار تموم می‌شه. احتمالا خوابیدم و کلاس‌هارو نرفتم. ظهر اول وقت تیتر شده بود: شوک به فوتبال ایران: کاپیتان پرسپولیس درگذشت.بی‌خوابی نیست. کم‌خوابی نیست. بدخوابیه. زبرخوابیه. تخت سرده. آدم تنهاست. آغوش‌ها گم شدن. مظنه آغوش این روزها چنده؟‌ زنگ بزنم مادرم. برگرد و فکر کنم دو سالمه. زندگی با آغوش شروع میشه و مابقی دویدن در پی آغوش‌هاست. آغوش‌های گم‌شده، عشق اساطیری. سکس خیالی. نیمه‌خیالی.سلام منو پذیرا باش. صدای اذان میاد. چند نفر رفتن بالای دار؟ چند لگد به صندلی زدن؟ نمی‌دونم. تازه یادم اومد. ماه رمضون هم هست. همه شهر که خاموش بود. کسی روزه نمی‌گیره. می‌گفت آقای دکتر روزه نمی‌تونم بگیرم چون گشنه‌م میشه. قصاب می‌گفت از اینکه با ۳ تراول صدی میان و درخواست گوش چرخ‌کرده می‌کنن کلافه شدم. نمی‌صرفه. آخرین باری که افطار خوردم کی بود؟‌ ۱۲ سال پیش؟ یا بیشتر؟سرم کم کم درد می‌گیره. فرزند ایران. جان‌فدای میهن. جاویدنام. کشیدن اسحله اینا روی خونوادم. اگر الان نمردم، هستم که بیام حقمو بگیرم. پرچم فلسطین میارن واسه وطن‌پرستی. اینجا کجاست؟ اگر خونمونه مادرم کجاست؟‌پدرم کوش؟‌ صبح گرمه، شب سرده. نزدیک شش شده. حالم بدتر.تو ذهنم از مناره رفتم بالا. بلندگو رو کندم. میندازم زمین. نمی‌خوام دیگه بشنوم. زنگ بزنم مادرم. از خواب بیدارش کنم، بگم دوستت دارم. به تو که می‌تونم بگم. آلما نبود. رویا نبود. اون یکی نبود. این یکی نبود. زیر گند کبود کسی نبود. تو که هستی. بند اتصال به زندگی. به این که نپرم پایین. به اینکه نزنم جایی این تیغ بیک رو. کاش تیغ‌ها فیک باشن.رابطمون لانگ دیستنسه. زندگی رو می‌گم. می‌گه دوستم داره اما براش خواستگار میاد. «پس کی میای خواستگاریم؟» یه روغن یک لیتری می‌گن شده ۳۰۰ تومن. سرخ‌کردنی نمی‌خورم. وزنم کم شده. از بس فکر کردم. چون دوری. چون دوری ۳ بار روزی ۱۰ بار ماهی ۱۰۰ سال، هر شب هر عصرونه هر بعدازظهر سگی که می‌گذره می‌گم از بین همه فاصله اگر می‌شد به تو برسم چی می‌شد؟‌ اصلا تو کی هستی؟ اسمت چیه؟ دوستت دارم هر کی هستی.میگم برم بخوابم. خوابم می‌بره. اگر بودی حتما برات می‌نوشتمخوش آن ساعت که یار از در درآیوشو هجران و روز غم سر آیوز دل بیرون کنم جان را به صد شوقهمی واجم که جایش دلبر آیوساچ / اسفند ۱۴۰۴گلدون‌هام - لبه پنجره خوابگاه - مهر ۱۳۹۳ - ارومیه</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 05:39:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چیز که می‌خواستم دارم،‌ فقط...</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-zekw1q3qsdsm</link>
                <description>همه کتاب‌هایی که می‌خواستم دارم، فقط...یک ذهن خالی کم دارم. کمی فکر کم‌دغدغه نیاز دارم که شب و روزش به خاطر کمبود مال و ثروت و بدهکاری همیشگی به گند کشیده نشده باشد. کمی فرصت می‌خواهم که بدون اینکه در پس‌زمینه‌ام فریاد و جیغ‌های ممتد باشد، کتاب‌هایم را دستم بگیرم. کمی دستان بدون لرزش نیاز دارم که کتاب را که دستم می‌گیرم،‌ نلرزد و بتوانم خط‌ها را دنبال کنم. کمی نور کم دارم. آخر می‌دانی سال‌هاست همیشه شب است و همه این لامپ‌ها چیزی را روشن نمی‌کنند.آن همه عشق که می‌‌خواستم دارم، فقط...یک معشوق کم دارم که جیبم را قبل از خودم بازرسی نکند و بشود این همه عشق را نصیبش کرد. کمی زندگی معمولی می‌خواهم تا این تن سرریزشده از عشق بدون معشوق را جایی رها کنم. دفتر می‌خواهم، کاغذ می‌خواهم، خودکار و مداد و پاک‌کن می‌خواهم تا این همه عشقی که در انزوا زاییده شده را به شعر و نثر دربیاورم. آدمیزاد می‌خواهم که بنشیند، من را ببیند که چگونه سر تا پایش را عشق‌پوش می‌کنم. هوا می‌خواهم تا این همه تنهایی بیش از این بوی نا نگیرد.آن همه والدین که می‌خواستم دارم، فقط...کمی زندگی معمولی کم دارم. تا آرزویشان که دیدن عروسشان است را به ده سال بعد حواله ندهم. کمی کودکی می‌خواهم. کمی پیش‌ دبستانی می‌خواهم. مقداری از اول ابتدایی تا برگردم و همه کج‌رفتاری‌های پدرم با کودکی‌ام را تعمیر کنم. سفر می‌خواهم،‌ کمی سفر در زمان می‌خواهم که برگردم و بر گرده پر از گرد مرگ پدربزرگ ناخلفم شمشیری بزنم. تا برگردم و این همه آجر به آجری که به هم خورد تا من و من‌هایی از یک سکس ناخواسته نطفه بدشانسی شدیم، نجات پیدا کنیم.آن همه بازی که می‌خواستم دارم، فقط...یک دوست کم دارم. علی، محمد، هدایتی، سینکی، مسعود، محمدرضا، سعیدیان، قلی‌پور، کردبچه. کمی نوجوانی می‌خواهم که بنشیند و دسته دوم کنسولم را به او بدهم تا بازی کند و بازی کند و بازی کند و من فقط تماشا کنم. مقداری رمق کم دارم. از آن رمق‌هایی که یک بازی را یک روزه تمام می‌کرد. که یک لیگ را تمام می‌کرد. یک نقشه به پایان می‌رسید. چشم کم دارم،‌ دست کم دارم، پا کم دارم.آن همه خوردنی که می‌خواستم دارم، فقط...دو مادربزرگ کم دارم. فسنجان ترش، سبزی پلو با ماهی عید، فلفل پلو، کاکا و شیرینی نخودچی کم دارم. خاطره کم دارم، طعم کم دارم، نمک کم دارم، فلفل کم دارم. یک رمضان کم دارم، سحری با صدای مادربزرگ کم دارم. به جای رژیم و شمردن کالری‌ها، یک قابلمه دست‌پخت عزیز را کم دارم. غذا کم دارم، غذایی که فقط سیرم نمی‌کرد و زندگی‌ام را زنده نگه می‌داشت.آن همه وطن که می‌خواستم دارم، فقط...چند کیسه سیاه زیپ‌دار کم دارم. تا قبل از دفن آرزوهایم برایشان فاتحه بخوانم و چالشان کنم. یک پاسپورت و یک زندگی معمولی کم دارم. تا همه این کابوس، این درد که به اندازه اقیانوس‌ها بزرگ‌تر شده را در خشت‌های یزد حل کنم. کمی امیرچخماق کم دارم. چهل‌‌ ستون کم دارم. چند سد کم دارم. مسعود ذات‌پرور کم دارم. مهسا امینی کم دارم. سارا ابراهیمی کم دارم. خدیجه علیپور کم دارم. پوریا جهانگیری کم دارم. سپهر بابا کم دارم. رضا بارانی کم دارم. جوان زنده کم دارم.هر چیز که می‌خواستم دارم،‌ فقط کمی زندگی کم دارم.ساچ / سی بهمن ۱۴۰۴حیاط مادربزرگ - ۱۳۹۸</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 03:57:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی دیگر ببارم بهار می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-lhhhorckehac</link>
                <description>یکویرگول از آن‌چیزی که تصور می‌کنید، جامعه فعال نسبتا کوچکی دارد. چیزهایی که من می‌نویسم و تا به حال می‌نوشتم هم مخاطب زیادی نمی‌توانسته داشته باشد. چون که آدم ایرانی در شکل تکثر خاص خودش خیلی خودش را شبیه دیگری نمی‌بیند. اگرچه فاجعه‌هایی مثل کشتار خون‌خوارانه دی ۱۴۰۴ و قطعی اینترنت در قله خودش ما ایرانی‌ها را تا حدودی نزدیک به‌هم می‌کند اما فردگرایی منحصر‌به‌فرد ما (که نمی‌دانم ریشه تاریخی دارد یا چی) با عبور از قبه سوگواری‌ها و بدبختی، همیشه جان می‌گیرد و روی آوار قبلی - نه اینکه چیزی را فراموش یا عادی کنیم - صرفا به غار تنهایی خودمان برمی‌گردیم.این است که نوشتن بعضا سیاه‌ترین وجه احساسات شخصی من نمی‌تواند مخاطب را به هر معنا جذب کند. که به خودی خود اهمیتش بالا نیست.دودر همین جامعه کوچک ویرگول که رخ و جهت هر انسانی ولو با نام‌هایی ناشناس مشخص شده، وقتی احساسات شخصی من درگیر نگاه دیگرانی می‌شود که قبل‌تر از من و بهتر از من و ادبیاتی‌تر از من، سر بلند کرده‌اند، نوشته‌ها ارزشمندتر و نفوذ به حفره‌ها و دالان‌های تاریک‌تری که تا به حال حرف زدن از آن‌ها برای من سخت بود، آسان‌تر می‌شود.سهمدتی طولانی دختری اهل برزیل را دنبال می‌کردم. برزیلی‌ها به واسطه هوای همیشه شرجی و گرم خیلی لباس نمی‌پوشند و طبیعی بود که این در عکس‌ها و ویدیوهاش هم بیش از همه چیز جلب توجه کند. با این حال دلیل دنبال‌کردن او برای من این نبود. اینکه انسان‌ها بدون آزار رساندن به بقیه در هر جایی که باشند هر کاری که بخواهند انجام دهند - حتی فسق و فجور - بخش کم‌شنیده‌شده‌تری از یک زندگی معمولی است که خیلی‌ها انکارش می‌کنند. اما هست و در همه جای دنیا هم رواج دارد.البته که تا حدودی با لینک‌هایی که بیو و استوری‌هایش داشت، می‌دانستم چه خبر است، جوانی کردم و اسمش را جست‌وجو کردم تا ببینم صدایش چه لحنی دارد، کارش چیست و... . به یک سری از سایت‌های همیشه‌فیلترشده و همیشه فیلتربوده هدایت شدم و چیزهایی دیدم که از سقف خواسته من از یک زندگی معمولی بالاتر (یا پایین‌تر - نمی‌دانم!) بود.اگرچه آن هم یک زندگی معمولی است. زندگی معمولی یعنی اینکه بتوانی انتخاب کنی چگونه زندگی کنی، نه اینکه فقط زندگی کنی یا به یک زندگی وادارات کنند. سرزنشی نیست و با اینکه این پنجره از یک زندگی معمولی یک آدم خارجی را دیگر دنبال نمی‌کنم اما منکرش هم نیستم.چهارهفته قبل برای خرید چند کتاب ناچارا حضوری به خیابان انقلاب رفتم. این جوان‌ترها هر جور دلشان می‌خواسته لباس پوشیده بودند،‌از دامن گرفته تا بولیز شلوار. یکی از یکی زیباتر. اگرچه که مانند من و من‌ها به خیلی از آرزوهای اقتصادی‌شان نمی‌توانند برسند اما حداقل برای آن بخش که می‌توانند تصمیم گرفتند زندگی کنند. این همان بخشی از زندگی معمولی است که حداقل این دهه هشتادی‌ها و نودی‌ها کوتاه نیامدند و ادامه‌اش دادند.پنجآدم در سی و دو سالگی با این همه وقتی که در شبکه‌های اجتماعی می‌گذراند، همچنان با چیزهایی روبرو می‌شود که قبل از آن برایش معنایی نداشته است. در این گروه‌های درسی چیزی به نام «پارتنر درسی» هست که افراد می‌آیند و با جزئیات درخواست می‌دهند. اگرچه که اصل این کار ظاهرا صرفا برای به اشتراک‌گذاشتن منابع (کتاب، ویدیو و...) بوده اما اینکه چقدر شدنی باشد، خودش مسئله‌ای حل‌نشدنی است!البته اینکه همه پسرها هم درخواست پارتنر خانم دارند، خودش می‌تواند تیندر ایرانی باشد.ششچند روز قبل جایی نوشتم که واقعا قفل کرده‌ام. قبل‌ترها مثل ۹۸ یا ۱۴۰۱ ذهن من با کمی هن و هن کردن و تقلای چند برابری از جا بلند می‌شد و حداقل اگر زخمی هم شده بود، ادامه می‌داد. اما امروز جسمم و ذهنم از دور زندگی خارج شده و ساده‌ترین کارها هم سخت به نظر می‌رسند. اگرچه همه متفق‌القول این را عادی می‌دانند اما این بار چیزی متفاوت است که احتمالا به خاطر عبور از ۳۰ سالگی.۳۰ سالگی یعنی در یک حالت ایدئال نیمی از عمر رفته و باقی سراشیبی تند به ۴۰ و ۵۰ سالگی است. اینجا در چالش زندگی با والدین در آستانۀ 30 سالگی، ۳ سال قبل اوضاع اینچنین آشفته‌ای داشتم و الان که ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ هم از سرگذراندم هم همیشه چیز بدتر شده. همین امسال درباره حفره‌های گفته بودم که من را هر روز می‌بلعند:یک استکان چای اضافه سر میز است. همه آن را می‌بینند. چیزی نمی‌گویند. یادشان رفته روی صندلی چهارم میز آشپزخانه چه کسی می‌نشست. چای سرد می‌شود. سرد تر از حفره. یک شکلات تلخ اضافی روی میز باقی مانده، کسی به آن دست نمی‌زند. نمی‌دانند چرا. انگار منتظر کسی هستند که از آن اتاق بیاید. ولی به زبان نمی‌آورند. اینجا کسی بوده که دیگر نیست. او را حفره بلعیده است.شب که می‌شود یک دست رخت خواب، یک شارژر، دو کنسول بازی و یک صندلی اضافه می‌آید. تمامش همینجاست. در اتاق من. کنار پنچره. کنار تخت. یک مسواک سبز اضافی در لیوان داخل یخچال است. مسواک چه کسی سبز بود؟ کسی نمی‌داند. کسی یادش نمی‌آید این‌ها برای چه کسی بوده است. ولی مسواک سبز آنجاست. من از ذهن همه پاک شدم. از این پهلو به آن پهلو می‌شوند که خوابشان ببرد. نگاهشان می‌کنم. همه چیز همان است. سو سوی چراغی از اتاق من به بیرون منعکس می‌شود. ولی من را حفره بلعیده است.برای نوشتن 31 سالگی؛ حفره او را بلعیده است روزها اشک ریخته بودم.هفتاوایل سال ۹۲ بود که برای مدت کوتاهی با دختری از اهواز که هم‌دانشکده‌ای من بود، مراوده ناقص و کم‌جانی داشتم. یک روز بعد از یکی از اس‌ام‌اس‌ها گفت که مادرم هم پیام‌های تو را می‌خواند. به عبارتی آن زمان داشتم با رئیس اصلی صحبت می‌کردم و اینکه می‌گفتند دختر را ببین و مادر را بگیر به این تبدیل شده بود که با مادر مذاکره کن تا دختر را بگیری. خیلی اوقات راستش‌راگفتن بهتر از کش‌دادن بی‌خود و بی‌جهت داستان است.هشتهمه این کم‌کاری‌ها و سخت‌شدن زندگی معمولی را هم کم و بیش بعد از ۱۴۰۱ هم تجربه کرده بودم. شغل روتین داشتن آدم را به یک آدم‌آهنی ترسویی تبدیل می‌کند که هر روز برای اینکه جیره آخر ماهش قطع نشود، به رفت و آمد تن می‌دهد. چیزی که الان احساس می‌کنم این است باید همه چیز را زمین بگذارم و حداقل بخش عمده چیزها را از ابتدا شروع کنم. نه ذهنم یارای شنیدن دارد و نه بدنم کمک می‌کند.نهاگرچه مثل روز برایم روشن است که در ادامه مسیر و حداقل برای ۱۴۰۵ و اهداف کوتاه و بلندی که دارم، با غول خانواده و ژن و پدر و مادر و... بجنگم و قطعا پشتیبانی هم نخواهم داشت، اما اگر زندگی معمولی در همین انتخاب‌ها هم خلاصه نشود که از این جسد متحرک چیزی باقی نمی‌ماند. دهحتی احساس می‌کنم برای استعفا، ۲۹ اسفند خیلی دیر است و باید همین ۳۰ بهمن همه چیز را قیچی کنم. اما کارفرمای ایرانی خنجرش - که همان سر دواندن آدم‌هاست - را همیشه در غلاف آماده دارد. گفتن استعفا یعنی حق و حقوق را «حالا با هم هماهنگ می‌کنیم» یعنی چند ماه بعد. پس همچنان کظم غیظ و تحمل اولدرم بولدرم‌های مدیریت ناقصش را برای حداقل یک ماه دیگر باید به جان بخرم.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 15:31:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، بهار، نسیم و هرج‌ومرج‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%87%D8%B1%D8%AC-%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AC-%D9%87%D8%A7-g0pgnqjdejpx</link>
                <description>یکامروز یک ساعت از فیلم «درخشش ابدی ذهن بی آلایش» (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) رو تماشا کردم. از هر فیلمی که ژانر رومنس یا درام داشته باشه همیشه می ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. تماشای فیلم عاشقانه در این کشوری که عشق نایاب‌ترین پدیده ممکنه، از ترسناک‌ترین سینمایی‌ها هم می‌تونه ترسناک‌تر باشه. اونم برای منی که حجم عظیمی از ترسناک‌ترین و وحشتناک‌ترین فیلم‌های موجود و حتی دارک‌وب رو هم تماشا کردم.اصلا تعداد فیلم‌های عاشقانه‌ای که تا به حال دیدم شاید از انگشتان یک دست هم فراتر نره. مثل این می‌مونه که با یک تبلت در وسط بیابان بشینی و شبانه‌روز ویدئوی دریا و رودخانه ببینی. اگرچه که برای کسی که دوست داره درباره عشق بنویسه، این یک نقطه ضعف بزرگ محسوب می‌شه.دوهر جمعه جدید که می‌رسه و تاریخی جدید داره، غروب تاریک‌تری نسبت به قبلی به من نشون می‌ده. یعنی این جمعه در چشم من از جمعه قبلی و قبلی‌ها تاریک‌تره. منظورم لزوما روشنی هوا نیست، انگار روزنه نوری که در جایی بر ذهن من می‌تابید هر جمعه کورتر کورتر می‌شه و احساس می‌کنم مسیر پیش رو، دیگه مسیر درستی نیست چون انتهاش بن‌بسته.سه اگر مثل «جول» در همین فیلم درخشش ابدی ذهن بی آلایش می‌تونستم همه محتویات حافظه‌م از ۹۶ به بعد رو پاک می‌کردم. همه چیز از روزهایی شروع شد که فکر می‌کردم شاغل‌شدن خیلی اتفاق میمون و مبارکیه. همه چیز از ۹۶ به بعد در هم ضرب شد و امروز شلم شوربایی که در اون روزانه وول می‌خورم دیگه راه فرار باقی نذاشته.چهار تعداد زیادی از چیزهایی که در دوران اینترنت تمام‌ملی نوشته بودم رو پاک کردم. هر چی بیشتر می‌خوندمشون بیشتر خودم رو نمی‌دیدم. اگرچه که حرف دل من بودن اما در سطح. در عمق هرج و مرج بیشتری دارم. احساس می‌کنم از خودم هر روز دورتر می‌شم و تلاطم این جریان زیرین آرامش رو ازم گرفتهوپنج تایم‌لاین اینستاگرام از شنیده‌ها که هیچ، کم کم در حال شنود افکار منه. در نیافتگی عشق، وقتی به ذهنم بیش از حد بال پرواز تصور می‌دم، خاطرات اتفاق‌نیفتاده‌ای رو طوری واقعی می‌سازه که گاهی اوقات مرز بین واقعیت و تخیل رو گم می‌کنم. ذهن من از هر نقطه یک رابطه عاشقانه با تصاویری مبهم از فرد مقابل برای من خاطره می‌سازه و حتی تلاش من برای مواجهه با اون بی‌ثمر بوده. از اولین قرار گرفته تا روزی روی زانو از او خواستگاری می‌کنم و روزی که خبر بچه‌دارشدنمان را به من می‌دهد.در همین حین که توپخانه ذهن من میلیون‌ها ساعت خاطره برای من کارگردانی می‌کنه، تایم‌لاین اینستاگرام پی در پی کلیپ‌هایی با همین مضمون نشونم می‌ده. پر از آدم‌هایی کاملا معمولی که سر قرار می‌رن، نامزد می‌کنن و خبر بارداری به هم می‌دن. البته که تماشای این ویدئوها همونطور که قبلا هم گفته بودم تنها دریچه از یادنبردن یک زندگی معمولیه. اگرچه حسرت‌سازه اما دست زاکربرگ درد نکنه که حداقل طعم زندگی رو به چشم‌هام می‌رسونه.ششهمین چیزهایی که می‌نویسم و بیشتر تاریکه، برای خیلی‌ها ملغمه‌ای از ناله‌ها و تنبلی‌هاست یا حداقل شبیهشه. یعنی ممکنه کسی باشه که بگه که مرد اینقدر غر نمی‌زنه. شاید هم درست بگه. اصلا همین وجه از روبازی‌کردن از سمت من، دافعه‌ای در باقی انسان‌ها ممکنه به‌وجود بیاره. ولی خب چه کنم که از درون خودم دروغ نمی‌تونم بسازم و تحویل مردم بدم.هفتشبکه‌های اجتماعی ممکنه سوگیری شدید در آدم ایجاد کنه. یعنی هی ببینی هر کسی که در اینستاگرامه آیفون داره و این فقط منم که ندارم. که درست هم هست. لزوما شبکه‌های اجتماعی بازنمای دنیای واقعی نیست. اما وقتی خود واقعیم رو با واقعیت دنیا می‌سنجم و تصویر شبکه‌ اجتماعی رو هم کنار می‌ذارم، باز هم حس یکسانی در من ایجاد می‌شه.مثلا در اطراف من هر کسی در سال‌های اخیر ازدواج کرده یا وارد رابطه شده، مسئله اول همیشه پول بوده:سوال اول: فلانی با فلان پسر تو رابطه‌ن.سوال دوم مستقیما پس از سوال اول: پسره چی داره؟ ماشینش چیه؟ خونه‌شون کجاست؟ درآمدش چقدره؟همین دو سوال توی شبکه‌های اجتماعی در قامت آیفون و ماشین آنچنانی (که الان پرایدش هم دیگه آنچنانیه) خودش رو نشون می‌ده. آدم‌ها ولی می‌گن اون واقعی نیست. ولی وقتی به واقعیت هم می‌رسی، صحنه متفاوتی نمی‌بینیو چه بسا همه چیز سهمگین‌تر و سخت‌تره.تنها تفاوتی که اینجا وجود داشته این بوده که هر دو سمت رابطه بسیار پولدار بودن و اونجا اولین چیز اخلاق آدم‌ها بوده که توی ذوق زده. اینجاست که عشق مجال پیداشدن پیدا نمی‌کنه و در پستوی مال و ثروت دفن می‌شه.هشت این همه چیزهای حوصله‌سربری که می‌نویسم خیلی اوقات برای خالی شدن خودم بوده. هرزگاهی هم کسی لطف می‌کنه و همراهی می‌کنه. از همه این‌ها ممنونم و ازشون پوزش می‌خوام که خیلی اهل معاشرت نیستم. صفحات خیلی‌هارو می‌خونم، همه بهتر از من می‌نویسن. بدون تعارف. اینکه عکس‌العملی ندارم نه از سر غروره و نه بی‌محلی، در بزرخ نیافتگی عشق، ارتباط روی خط نامرئی اینترنت، نوع جدیدی از تنهایی در من ایجاد می‌کنه.شاید اگر ویرگول یک پیام‌رسان داخلی داشت که می‌شد بدون نیاز به حضور آشکار در نظرات با آدم‌ها ارتباط برقرار کنی، این قفل ناتوانی من در معاشرت کمی باز می‌شد.نهدر بعضی از نوشته‌های آدم‌ها همون تقلای یک زندگی معمولی رو می‌بینم.«جول» در همین فیلم درخشش ابدی ذهن بی آلایش جایی در همون اول فیلم می‌گه: «نمی‌دونم چرا هر زنی بهم توجهی نشون میده، عاشقش می‌شم!» این برای من همون نیافتگی عشقه. در نبود عشق، آهن‌ربای حساس احساس به هر سمتی کشیده می‌شه. برای انزوای من و من‌ها، این آهن‌ربا که همراه با خانه‌نشینی هم شده، در خطوط ویرگول می‌تونه هر روز گم و گم‌تر بشه.ده ۲۷ جلد کتاب درسی و بیشتر از ۲۰۰ گیگ دوره آموزشی برای اسفند ۴۰۴ تا اردیبهشت ۴۰۶ آماده کردم و هزینه دادم. دنبال تغییر مسیرم هستم. اگرچه که این مسیر همچنان خالی از عشقه اما اگر تقدیر بر پیداشدنش باشه، همه سنگلاخ این مسیر به خمیری نرم تبدیل می‌شه که البته خیلی هم به این امیدی ندارم. این هم بی‌تاثیر نیست که اصلا تلاشی هم براش نمی‌کنم. حداقل برای من عشق، به اون معنای واقعیش، حرمتی بالاتر از جست‌وجو و در معنای امروزش رابطه‌های پی در پی و شماره‌دادن و... داره. نه من عرضه این کارهای امروزی رو دارم و نه خیلی علاقه‌ای دارم. اگرچه که اگر می‌شد یا عرضه‌اش را داشتم ممکن بود بارها انجامش داده بودم.یازده این شکل شماره‌گذاری و نوشتن، آدم رو از هزاران مطلب کوچک‌تر‌نوشتن دور می‌کنه. حداقلش اینه که وقتی صحبت از عشق پیدانشده می‌کنم، در بقیه ابعاد ذهنم هم می‌تونم اونو به بقیه بفهمونم یا حداقل برای خودم روشنش کنم. اینقدر می‌نویسی که در نهایت تا چند روز ذهن برای تفسیر سایر بدبختی‌ها نفس بکشه.دوازدهبرای من هنوز روشن نیست که یک مرد چقدر باید از خودش احساسات بروز بده. از سمتی مقداری تجربه کردم که محبت و علاقه زیاد برای دخترها از سمت یک مرد خیلی رفتار مردانه‌ای به حساب نمیاد. از سمت دیگه شاید صرفا با آدم اشتباهی روبرو شدم که قدردان احساسات نبوده. اما موضوع اینجاست که اگر یک نویسنده مرد احساساتش رو زمین بذاره، دیگه چی برای ادامه دادن داره؟سیزدهچمن در چمن سبزی چشم‌هات / تنت پیچ و تاب درخت اناردلم بغض ابر کبود خزون / نگاهی بهم کن بهارو بیارنسیم نفس هات رو صورتم / تو صبحی تو خلوتت پا شدمتو هر غرفه خاطرم عطر تو / من از یاد گرمت شکوفا شدمتنت شرجیه روشنه شهرمون / لبت شهد شیرین خرمای منتو روزای سرد خزون اوین / شب گرم موهات یلدای منحسین شنبه زاده / مهدی یراحیساچ / ۲۴ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 18:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات آشفته یک انسان معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-tjtxrz1rsrsv</link>
                <description>یک - در هفت سالگی، شب زایمان مادرم - به دنیا آمدن خواهرم - تنها چیزی که یادم است این است که تا پاسی از نیمه‌شب با مادربزرگ خدابیامرزم منچ بازی کردم. کبریت‌بازی هم کردیم. کبریت‌بازی اینگونه است که جعبه کبریت را به حالت چرخشی به بالا پرت می‌کنی، اگر روی وجه دراز به زمین نشست، ۲ امتیاز می‌گیری و اگر روی وجه کوتاه‌تر نشست، ۵ امتیاز می‌گیری. برد و باخت آن شب را یادم نیست. مادربزرگم که پدربزرگ دیکتاتورم بارها سکته‌اش داده بود،‌ بخشی از برکت زندگی‌ ما بود. بعضی آدم‌ها شبیه نان و برنج هستند. وقتی می‌روند،‌ در گوشه و کنار زندگی چیزی جز خستگی روز به روز باقی نمی‌ماند.دو - آخرین باری که با خانواده و فامیل مسافرت رفتم، در یکی از تونل‌های آزادراه‌ ناقص تهران - شمال ساعت‌ها در ترافیک بی‌حرکت ماندیم. هر چه در باقی سفر گذشت، فقط کش آمدن زمان بود و آدم‌هایی که در عین عزیزبودن دیگر نمی‌توانم تحملشان کنم. نمی‌دانم چه سالی بود اما بعد از آن پشت دستم را داغ کردم که خانواده از یک سنی به بعد برای احوال‌پرسی و اشتراک روز مرد و روز زن و تولدهاست. باقی زندگی برای مردی مثل من باید در انزوایی سکوت‌انگیز بگذرد.سه - کتاب‌هایی زیادی دارم که نخوانده‌ام. روزی که خریدمشان پولی ته جیب داشتم که نمی‌دانستم با آن چه کنم. ۴-۵ جلد کلیدر دارم، ۷ جلد رمان زمان از دست رفته پروست را دارم و سری کامل تاریخ ایران باستان و معاصر را هم دارم. ترسم همیشه از این بوده است که همین روزها به پایان خط برسم و نتوانم این همه کلمه و داستان نخوانده روی ذهنم بریزم. در آن یک دقیقه‌ پس از ایستادن قلب می‌گویند همه خاطرات انسان یک‌بار در ذهنش مرور می‌شود. برای من کم‌خاطره، شاید این بار نوار حسرت‌ها را پخش کنند.چهار - بین من و کارفرما انگار کمی تلپاتی هم برقرار است. چند روزی است که از او خبری نیست و کارهای بی‌ربط به من حواله نکرده است. استعفای درپیش یا به نوعی قطع همکاری یا حتی عدم تمدید انتهای سال را انگار دورادور به ذهنش خطور کرده و دیگر دلش نمی‌خواهد ارتباطی با من داشته باشد. البته میزان بدهی‌ای که به من دارند نیز در این بی‌خبری بی‌تاثیر نیست. روزی که شماره‌هایشان را از روی موبایلم پاک می‌کنم،‌ ارزش یک دقیقه سکوت برای ذهن از دست رفته‌ام را دارد.پنج - در دوران سربازی، من و یکی دیگر از بچه‌ها بودیم که پارتی خیلی گردن‌کلفتی نداشتیم و صرفا به خاطر یک پیام ساده توصیه‌ای ما را در آن بخش گذاشته بودند. به همین خاطر همین همیشه کارهای سخت فیزیکی و حمالی‌های موجود برای ما بود. هیچ کدام ماشین نداشتیم (الان هم ندارم) و خود رفت و آمد و باقی مسائل سختی را دوچندان می‌کرد. پدر یکی از آن‌ها آنقدر پول‌دار بود که خیلی روزها نمی‌آمد و کسی هم پیگیرش نمی‌شد که چرا نیامده است. ولی من بارها به اشکال مختلف تهدید می‌شدم که فلانی تو را به زودی به فلان‌جا (یک جایی با هزاران برابر سخت‌گیری بیشتر) می‌فرستیم. شکلی که در آن مدت تحقیر شدم، برای خودم هنوز قابل هضم نیست.شش - کسی تعریف می‌کرد مادر سه دختر که یکی‌شان به تازگی عروسی کرده بود، به مرکز درمانی آمده بود تا با IVF و تعیین جنسیت جنین آزمایشگاهی، یک پسر در رحمش بکارند تا برسد و به دنیا بیاورد. خود این مادر تعریف می‌کرد که دخترانم آرزویشان است که برادر داشته باشند و همش این را می‌گویند، با شوهرم نشد و الان اینجام. بعد از انجام عمل آه و اوه این مادر به آسمان بلند شده بود. تنها حرف دیگران این بود که مگر پسر دوست نداشتی؟ پس آخ و اوخ نکن و بکش.هفت - یادم نمی‌آید کدام جام جهانی فوتبال بود، اما در یکی از آن‌ها نشستم برنامه همه بازی‌ها را روی کاغذ آچهار با خط کش تر و تمیز کشیدم. از روزنامه و تلویزیون و تله‌‌تکست هم کمک گرفتم. می‌خواستم همه بازی‌ها را ببینم. آن زمان اینترنت رواج و سرعت امروزی را نداشت و من اصلا کامپیوتر هم نداشتم. اما تلویزیون‌مام تصویر در تصویر داشت. زورم به کسی نمی‌رسید و خیلی اوقات از آن تصویر کوچکتر بازی را تماشا می‌کردم. احتمالا از نیمه کار هم ولش کردم و نمی‌دانم اصلا تا پایان چقدر پیگیر بودم.هشت - زندگی عرصه شکست‌هاست. در ایران آنقدر که شکست می‌خوری احتمال پیروزی‌ات بالا نیست. این نبرد دائمی که اصلا گاهی اوقات معلوم نیست رقیب در آن کیست، برخی اوقات آن‌قدر سهمگین می‌شود که دیگر دلت مبارزه نمی‌خواهد. حتی همین روتین و روزمرگی زندگی هم این روزها به صحنه جنگ و جدال خونینی تبدیل شده. و من یکی دیگر نمی‌دانم برای چه و با چه کسی دارم می‌جنگم. در سطح سلول‌هایم خسته‌ام ولی سوار بر جریان، روزها را از سر می‌گذرانم.نه - چندین سال قبل،‌ وقتی گفتم چقدر بهش علاقه دارم، جواب داد بگذار با مادرم مشورت کنم. چند روز بعد آن «نه»‌ که می‌خواست بگوید را توصیف کرد. در آخر گفت: «الان در شَک هستم. اگر بگم آره که خانواده‌ام مخالف هستند و اگر بگم نه هم شاید علاقه تو واقعی باشد و بعدا پشیمان شوم.»‌ بعد از این پیام خداحافظی کردم و دیگر خبری از او ندارم. او شک داشت و من این شک را با جیب خالی نمی‌توانستم بخار کنم. اگرچه کم و بیش پس از آن به موفقیت‌های نازک و کوچک مالی رسیدم اما حالا دیگر زمان عاشق‌شدن سرآمده و کف دریاچه افسردگی و اضطراب خودم هم نمی‌دانم دنبال چه می‌گردم.ده - شاید یک بلاگ در بلاگفا یا بیان تاسیس کنم و آنجا بی‌نام و نشان و با یک اسم بی‌معنی چیزهای بیشتری بنویسم. از فانتزی‌ها بگویم. از لمس اول و آخرین بارقه‌های توان جنسی سرکوب‌شده بگویم که باکره مانده و باکره می‌میرد. از آخرین اشکی که ریخته شد. از همه آن‌هایی که بودند،‌ آن‌هایی که رفتند و آن‌هایی که در آینده می‌آیند. از حس‌های نافهمیدنی‌تر بگویم. از بدن یک مرد معمولی بگویم. از خاطرات آشفته یک انسان معمولی در عصر زیبادوستانه در اوج جوانی که حالا از دست رفته بگویم. همه این‌ها چیزهای سختی است که اینجا گفتنش، هم طرفدار خاصی می‌تواند نداشته باشد و هم ذهنیت را نسبت به من با این سن و سال تغییر می‌دهم.یازده - بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان / نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقیساچ / ۲۰ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 01:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی، ۱۴۰۵ و چیزهای مختلف</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B5-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D9%81-vepxriotfg4k</link>
                <description>یک - کسی که الان بلاکش کردم زیر یکی از نوشته‌های من کامنت گذاشته بود که:‌ «حالا ما چیکار کنیم سالار؟‌» خوشبختانه / متاسفانه در بازه‌ای از زندگی هستم که خیلی حوصله اینتراکشن با آدم‌هارو ندارم. نه اینکه من خیلی خوب باشم اونا بد یا بالعکس، در جهان باینری امروز من حوصله تعامل با آدم‌هارو ندارم. همه چیز خیلی خسته‌کننده به‌نظر میاد. همین متن هم از خیلی جهات مزخرف و حوصله‌سربره.دو - نشسته بودن و داشتن فیلم عروسی تماشا می‌کردن. مثل همیشه که در اتاق انزوای خودم بودم، داد زدن که بیا اینارو ببین، دخترهایی قشنگی‌ان، فلانی رو برات بگیرم؟ بیا دیگه... اگرچه که ذاتا تجرد قطعی رو قبول کردم. ولی ازدواج زوری رو هم نمی‌پذیرم. اگرچه چنین چیزی بالفعل نداریم اما دنیای تجرد قطعی با تمام برهوتی و عدم وجود عشق همچنان وطن منه.سه - سرانگشتی داشتم حساب می‌کردم که اگر یهو از خواب بیدار شم و بی‌خبر و خودسرانه واقعا کسی رو برای من گرفته باشن، چقدر نیاز دارم تا بشه یک زندگی ساده رو شروع کنم. هر چقدر چلوندم توی تهران با کمتر از ۲.۵ تا ۳ میلیارد نمیشه چیزی رو شروع کرد. وام ازدواج سال بعد رو انگار کردن ۵۰۰ تومن. یه ۲ تومن کم دارم علی الحساب تا حداقل در خواب بتونم ازدواج کنم.چهار - برنامه قطعی من برای یکی دو ماه آینده استعفاست. روزانه جمله‌هام رو بازنویسی می‌کنم تا به امید حق علیه باطل ۲۸ اسفند با همه آدم‌های اون شرکت خداحافظی کنم و با تحویل کلیدها، برگردم و کل عید رو بشینم تو خونه. البته توی این کشور اینکه چقدر دیگه زنده‌ای رو نمیشه پیش‌بینی کرد. کلاشینکفی، کلتی، گلوله جنگی... بالاخره یه راه برای مرگ پیدا میشه. ولی خب در دورانگارانه‌ترین حالت ممکن تصمیمم برای آخر اسفند همینه.پنج - اینجا نوشتم که خودم هم نمی‌فهمم چرا هنوز امید دارم اما ۱۴۰۵ حداقل برای من می‌تونه مقداری متفاوت (سخت) باشه. منظورم پیروزی و رهایی از چنگال ظالم و... اینا نیست (که امیدوارم اینم باشه). حتی منظورم پولدارشدن و نمی‌دونم شغل عجیب و غریب پیدا کردن و حتی ازدواج و عاشق‌شدن هم نیست. اگر زنده بمونم، ۱۴۰۵ باید دنبال خودم بگردم.شش - کاری رو که دوست داشتم ۱۴۰۴ انجام بدم رو حتی یک درصد هم نتونستم جلو ببرم. ولی از الان برای ۱۴۰۵ مقدماتش رو دارم فراهم می‌کنم و براش هزینه هم دارم می‌کنم. چیزیه که ۱۰ - ۱۵ ساله آرزوش رو دارم و رسیدن بهش هم در عین سخت بودن ولی شدنیه. تو ایران خیلی ابلهانه‌ست که بخوای مثلا برای یکی دو ماه آینده هم برنامه‌ریزی کنی، چه برسه برای یکی دو سال بعد. ولی خب مثل سایر ابعاد زندگی وقیحانه ما در ایران، چاره‌ای مگه هست؟ به قول اون یارو: «ما خودمون انتخاب کردیم اینجوری زندگی کنیم»هفت - فیلترچی‌های مزدور که شیرفلکه این اینترانت (اینترنت نه، اینترانت ملی) رو باز میکنن، کلا بازدید سایت‌های ایرانی از جمله همین ویرگول کاهش پیدا می‌کنه. اینکه آدم‌های کمتری چیزهایی که می‌نویسم رو می‌خونن خیلی اوقات حس بهتری داره.هشت - گاهی اوقات می‌شنوم میگن که این سالار اصلا رفیق‌باز نبوده و نیست. نمی‌دونم تعریفه یا تایید نفرینه. در این جهان و به خصوص در این شلم شوربای ایران، بین همه بدی‌ها و سختی‌ها، تنهایی سهمناک‌ترین چیزی بود که نصیب من شد. البته که الان دیگه بخشی از روتین زندگی من شده و سعی می‌کنم این رفیق‌باز نبودن رو همون تعریف تلقی کنم.نه - هر دفعه که بار استرس و دغدغه و اضطراب از ظرفیت ذهنی من بیشتر میشه، فارغ از اثراتی که روی بهره‌وری کاری من می‌ذاره، برام مشکل گوارشی هم درست می‌کنه. سال ۹۵ که ترم آخر بودم و توی ۲۲ سالگی توی یه رابطه نصفه و نیمه هم گیر کرده بودم و از قضا مجبور بودم ۲۲ واحد رو هم پاس کنم، اونم توی ارومیه، اون موقع هم یادمه مثل الان معده‌م درد می‌کرد.ده - شاید یه روز هم از خواب بیدار شیم و دیگه یادمون نباشه کلماتی مثل عراقچی، شریعتمداری، رسایی، فیلترشکن، مذاکره، موشک، هسته‌ای، برجام، بسیجی، ارزشی، سرکوبگر، حزب، چپ، راست، کمونیست، روسوفیل، تورم، ارز، ریال و... اصلا وجود ندارن و همشون از ذهن ما و واقعیت موجود پاک شدن.یازده - میگن زندگی همینه دیگه... والا من نفهمیدم زندگی چیه. کسی رو از برزیل توی اینستاگرام دنبال میکنم. صبح‌ها از خواب که بیدار میشه قهوه‌ش رو دم میکنه، می‌نوشه، یه لباس قشنگ می‌پوشه، میره بیرون، شهر آرومه، تمیزه، رنگیه، همه جا زیباست، میره باشگاه، برمیگرده، استوریش رو میذاره و هر چی دلش هم میخواد پست می‌کنه، کافه‌ش رو هم میره و شب هم برمی‌گرده خونه، همینقدر معمولی و ساده. نه خونه لاکچری داره، نه زندگی عجیب غریبی. شاید زندگی اینه، یه جایی که از خواب بیدار بشی،‌ توی خونه خودت و توی ذهن خودت بیدار شی، نه اینکه اولین خبری که صبح میخونی فیلم و ویدیوی جدید از یه جوون کشته‌شده که تمومی هم نداره و کل اون روز ویدیوی جدید پیدا میشه، میری تو خیابون همه آدم‌ها از درون مردن، سرکار دو ماهه حقوق نگرفتی، هوا کثیفه، خیابون‌هارو خاک و دود و کثافت برداشته، عذاب وجدان میگیری یه فنجون قهوه بیرون بخوری چون پولت تا نصفه ماه هم نمی‌رسه، مغازه‌ها یکی در میون یا بسته‌ن یا خالی از مشتری و‌ بعد از ۱۰ - ۱۱ ساعت برمیگردی خونه و دوباره همون آش و همون کاسه. اینم زندگیه؟ نمی‌دونم.دوازده - این نیز بگذرد. اما دیگه روی این تن و روح جا برای زخم جدید نیست.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 01:56:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم هم نمی‌فهمم چرا هنوز امید دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-askbnx1shu8m</link>
                <description>قبل از همه این جریان‌ها، مدتی بود اسکرول‌کردن در اینستاگرام را کنار گذاشته بودم. میانگین استفاده‌ام از آن از روزی ۴ - ۵ ساعت به روزی ۱۰ دقیقه رسیده بود. همه محتوای اینستاگرام بد نیست و این من بودم که خیلی در استفاده از آن تعادل نداشتم. این روزها که اینترنت قطره چکانی و با هزار زحمت و تغییر هزارباره فیلترشکن وصل است، تقریبا به همان وضعیت اعتیادگونه برگشتم.تایم‌لاین اینستاگرام من، نه الان و حتی قبل از قطع اینترنت هم بیشتر شامل محتوای خارجی‌ها می‌شد. زوج‌ها، مدل‌ها، سیاست‌مدارها، دخترها، موزیسین‌ها، پیچ‌های اجتماعی / خبری و بعضا فوتبالیست‌ها و باشگاه‌های فوتبال. تماشای این‌ها از دریچه کوچک اینستاگرام تنها بخشی از این جهان است که اجازه می‌دهد یک زندگی معمولی را فراموش نکنم. اینکه یک زندگی معمولی چگونه است و آدم‌ها در یک زندگی معمولی چه کارهایی انجام می‌دهند.مثلا دوآ لیپا را از حدود ۱۱ سال قبل دنبال می‌کنم. زمانی که کم کم داشت موزیک‌هایش هیت (Hit) می‌شد. در آن زمان با یک پسر بی‌نام و نشان که سرآشپزی در یک رستوران بود، دوست بود. از آن زمان تا امروز بیشتر از ۶ - ۷ بار دوست‌پسر عوض کرده و درست شبیه به یک کتاب تاریخ همه عکس‌هایی که از رابطه‌های مختلفش دیدم را به خاطر سپرده‌ام. آن دوست پسر اولش آیزاک همان آدم قبلی است و دیگر ندیدم با دختری عکسی در اینستاگرام پست کند و همچنان به آشپزی مشغول است.این تاریخچه زمانی حدودا ۱۰ ساله در کنار بی‌شمار افرادی که معروف هم نیستند و در این سال‌ها دنبالشان کرده‌ام، همان دارویی هستند که آرزوی من برای داشتن یک زندگی معمولی را در لبه تبدیل به یک حسرت همیشگی حفظ کرده‌اند. فلان دختری که از اسکیت‌ساختن (Skit: کمدی‌های کوتاه) به یک مدل موفق تبدیل شد. فلان موزیسینی که بند سافت راک موفقش رو منحل کرد و یه بند جدید ساخت ولی دیگه موفق نشد و... جایی در همین روزها خواندم که این وضعیتی که ما در آن گرفتار شده‌ایم، اولین چیزی که از دست ما ۲۰ - ۳۰ ساله‌ها می‌دزدد، عشق است. نه اینکه تازه فهمیده یا شنیده باشم، بارها درباره‌اش نوشتم. در پس این نیافتگی عشق، تنهایی جان‌کاهی است که برای من یکی این روزها حداقل کمتر قابل تحمل است.می‌دانید دلم هم می‌سوزد. این همه تجربه‌ای که نداشتم و این همه ترومای شخصی و دسته جمعی که تجربه کردیم، یک زندگی لنگ در هوا ساخته است. در این تعلیق بدفرم و دراز مدت، ذهن آدمی منجمد می‌شود و همه چیز معنای خودش را از دست می‌دهد. معلق‌بودن نمی‌گذارد معمولی‌بودن را تجربه کنم.نمی‌دانم اما احتمالا مشکل از من باشد. ذهن خیال‌پرداز من - که ممکن است به خاطر نویسنده‌بودنم باشد - همچنان در نامشخص‌ترین مکان‌ها و زمان‌ها یک زندگی معمولی برایم توصیف و تعریف می‌کند. همه این تصاویر ذهنی که واقعی به نظر می‌رسند و سرشار از یک زندگی معمولی هستند، شعله کم‌سوی امیدواری را در دل یک بوران سهمگین به شکل تعجب‌برانگیزی در من روشن نگه می‌دارد.من هنوز می‌بینم که با او از راه‌آهن تا تجریش را پیاده قدم می‌زنم.نمی‌فهمم.من هنوز در کشاکش همین روزهای تاریک، می‌بینم که میان خشت‌های یزد،‌ گرمای دستش، زندگی‌ام را به خورشید زندگی نزدیک‌تر می‌کند. در خانه لاری‌ها نور ردشده از شیشه‌های رنگی روی صورتش، همه خاکستری‌های زندگی را می‌شوید. روبری امیرچخماق صدبار عکس می‌گیریم و کنار مسجد جامع یادش می‌آورم که چقدر دوستش دارم.خودم هم نمی‌فهمم چرا هنوز امید دارم.می‌بینم غروب زمستانی را که در بازار رشت، برای خانه‌مان ماهی شور، اشپل و واویشکا می‌خریم. از رسته پشتی رشته خشکار می‌گیریم و کمی جلوتر هم پنیر سیاهمزگی. مدتی جلوی شهرداری می‌نشینیم. اینجا همانجاست که زمزمه‌کنان تلاش می‌کنم به او بفهمانم که من از قدیم،‌ از خیلی قدیم‌تر دوستش داشتم. از بهمن فلان‌سالی که داشتم می‌مردم ولی تصویر مبهمی از او من را زنده نگه داشته بود.مرد که گریه نمی‌کند.نمی‌‌دانم که از امیدواری کی ناامید می‌شوم. نمی‌دانم دق‌کردن فقط برای مادرهاست یا مردها هم دق می‌کنند. اگر مردی دق کند یعنی به اندازه کافی قوی نبوده است؟ نمی‌دانم. شاید ما ایرانی‌ها زیادی نازک نارنجی هستیم و عشق برای ما ساخته نشده. نمی‌دانم.چرا هنوز امید دارم؟ خودم هم نمی‌فهممساچ / نیمه بهمن ۱۴۰۴بازار رشت - ۱۴۰۱</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 02:01:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناامیدی، امیدواری، عشق و دیگر چیزها</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7-ghfk8palcsyb</link>
                <description>yچندتا نکته می‌گم و برای مدتی از خدمتتون مرخص می‌شم تا به ترمیم ذهنم بپردازم:۱- من در صفحه‌‌ ویرگولم دیکتاتوری دارم. البته در مقابل همان آدم‌هایی که طرفدار مسببان وضع موجودند، کلیدواژه‌های مشخصی دارند و سعی می‌کنند با سواستفاده از کلمات، خزعبلات جهت‌گرفته‌شان را به خورد ملت دهند. آن که قرار بود چیزی را ببیند و متوجه شود، ظرف همین چند روز دیده و متوجه شده و باقی کسانی که غریزی و مبتنی بر توهامات ایدئولوژیک زندگی‌ می‌کنند و اعمالی مانند تماشای صداوسیما ازشان همچنان سرمی‌زند، از دایره مباحثه من سال‌هاست خارجند. در برهه‌ای از تاریخ هستیم که متاسفانه با عده‌ای تمامیت‌خواه قلیل پرزور و دهن‌گشاد و پرسروصدا طرفیم و حرف از گفت‌وگو و مصالحه گذشته است.۲- زندگی در ایران - برای آدم‌های معمولی مثل من - که نه پولی در بساط دارند، نه در چپ و راست جا می‌شوند، نه بر و روی زیبایی دارند و در متوسط‌ترین خانواده ممکن هم به‌دنیا آمده‌اند،‌ شلم شوربایی از ناامیدی بوده است. تا هم چشمی در این جهان باز کردیم ۸۸ و ۹۶ و ۹۸ و ۱۴۰۱ و جنگ ۱۲ روزه و الان هم ۱۴۰۴ از راه رسید و کاسه و کوزه ما را در هم شکست. با تمام این اوصاف توتالیترها امروزه از تماشای ناامیدی مردمان معمولی لذت دوچندان می‌برند چون پهنای باند رانت و قدرتی که پیدا می‌کنند به اندازه ناامیدی مردم گشادتر می‌شود.۳- جوانه زدن امید یا مراقبت از یک شعله امید بی‌رمق در این دوران از تاریخ بسیار سخته. موردی که اما باید به اون توجه کنیم این است که بزرگترین متفکران تاریخ در لبه بحران متولد می‌شوند. ابزار تبدیل‌شدن به چیزی که نظام توتالیتر دوست نداره، در حال حاضر خشم است. به نظرم در حال حاضر نه در اعماق نابودی، بلکه در لبه نابودی هستیم.۴- دوران سخت امروز لزوما باعث بروز استعداد نمی‌شه و همین الان هم طبق هشدارهای نهادهای بی‌خاصیت اجتماعی، شیوع خودکشی بعد از این تایم از اعتراضات بسیار محتمل تلقی می‌شه. ایستادن وقتی از حداقل ثبات و رفاه برخوردار نیستیم، ممکنه شق‌القمر حساب بشه. با این حال در صورت ایستادگی کافی، آگاهانه، مهربانانه با هم‌نوعان و زندگی‌مدارانه فارغ از بودن یا نبودن این حکومت تمامیت‌خواه فعلی، بوی بهبود به مشام خواهد رسید.۵- یکی از کارمندهای وزارت ارتباطات در لینکدین پستی گذاشت و گفت که به خاطر عدم تمکین (برای قطع اینترنت) از نهادهای امنیتی اخراج شده. طبق گفته این فرد - در تایید صحت پست‌ من با عنوان پیش‌بینی: اینترنت دیگر وصل نمی‌شود خیلی واضح اشاره کرده که اگر قرار بر وصل‌کردن بوده باشد، برگرداندن وضعیت به همان اینترنت فاجعه قبل از ۱۸ دی کار ساده‌ای است. اما نمی‌خواهند وصل کنند. اسم‌‌هارو عمدا حذف کردم:۶- در حدی نیستم که توصیه‌ای برای کسی داشته باشم وقتی خودم تا گردن در مشکلاتی مثل افسردگی، مالی، ذهنی، جسمی و... قرار دارم. اما خمشگین‌شدن فارغ از بعد فیزیکیش که همونطور که در پست‌های قبلیم هم بارها گفتم که با سیستم کنونی کاملا اجتناب‌ناپذیر شده، می‌تونه به ابزاری برای رشد شخصی در جهت منفعت عمومی هم استفاده بشه. مطالعه بیشتر، همراه‌کردن بقیه در شناخت دقیق‌تر و عاری از ایدئولوژی سیستم کنونی و توده توده نشدن، برای ما آدم‌های معمولی شاید بهترین کار باشه.۷- به طور کلی از نظر من دیگه چیزی به نام «عبور از این برهه حساس» و عبارات مشابه نداریم. از منجلاب حال حاضر یا با معجزه ظهور عقل در سیستم کنونی عبور می‌کنیم یا با دخالت خارجی‌ها. در هر دو حالت هیمنه و هیبت توتالیتری و ایدئولوژیک سیستم کنونی فرومی‌ریزه. آیا مافیای هزارتو و هزارپاهای پشت پرده که گردانندگان اصلی هستن تن به چنین اتفاقاتی می‌دن؟ نمی‌دونم. زمان مشخص می‌کنه.۸- بهار سال ۱۴۰۱ - آخرین باری که با دختری سر قرار رفتم - پر از زندگی بودم. انگار چمدان زندگی رو در همون کافه جا گذاشتم. اگرچه جرقه یک‌طرفه‌ای بین من و او شکل گرفت، اما در نهایت هر چیزی که نشد به خاطر مسائل اقتصادی بود و همه چیز در مدت کوتاهی به پایان رسید. برای مردها خیلی اوقات دوست‌داشتن و همراهی و پشتیبانی داشتن، دو بال برای زندگی‌شان‌ست. چیزی شبیه به این چیزی که ۲ سال پیش نوشتم:و دیگر جوان نمی‌شوم (منطق میانسالی زودرس!)۹- انسان به طور کلی خیلی قدرت انتخاب ندارد. بر خلاف تصور، ما آدم‌ها در نهایت آن چیزی هستیم که شرایط مختلف ما را در آن قرار داده‌اند. ولی انصافا گذر از این همه چیزهای از پیش‌تعیین‌شده یا حداقل اجباری، بدون چشیدن طعم عشق سخت‌تر از خیلی چیزهاست. گاهی اوقات آنقدر جمله دوستت دارم در دلم می‌ماند که به در و دیوار هدیه میکنم. دوست دارم که بگم این نیز بگذرد اما احتمالش هر بار کم‌‌تر می‌شود.۱۰- قبل از ۱۸ دی،‌ نسخه بسیار نرم‌تری از من در ویرگول بود که جز یک یا دو مطلب، فقط از عشق می‌نوشت و دنبال‌کننده زیادی هم نداشت. همان دوران و همان من برای این روزگاران مفیدتره. آمار پست‌های اخیرم رو هم که می‌بینم تقریبا کسی به قبل از مطلب بی‌چاره مثل یک ایرانی که ۱۹ دی از سر استیصال نوشتم، مراجعه نمی‌کند. قبل‌تر هم خیلی نوشتم همه ابعاد عشق،‌ صورتی وابسته به مال و ثروت پیدا کرده و صحبت از عشق در این زمان تقریبا خریدار و خواننده‌ای ندارد.۱۱- مدتی برای مراقبت و ترمیم از وضیت ذهنی، مالی و سایر ابعادی که در این ۲-۳ هفته اخیر آسیب دید، چیزی نمی‌نویسم.موقتا بدرود.یزد زیبا - بهمن ۱۴۰۳</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 19:26:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من باید می‌رفتم، زودِ زودِ زودِ زود...</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%88%D8%AF-gtid2hkf7uf4</link>
                <description>ووادیسواف اشپیلمان پیانیست یهودی اهل لهستان، بعد از اینکه پدر و مادر و دو خواهر و یک برادرش رو به زور سوار قطار کردند تا به کوره‌های آدم‌سوزی یا گورهای دسته‌جمعی ببرند، به وقیحانه‌ترین شکل ممکن زنده ماند. در خرابه‌ها زندگی کرد، مدت‌ها غذا نخورد، حمام نکرد و استعدادش درست در آخرین لحظاتی که فکر می‌کرد که آن افسر آلمانی قرار است کارش را یک‌سره کند به کمکش آمد.چیزی که نواخت نوکتورن شماره ۲۰ در دو دیز مینور از شوپن بود. چند میلیون نفر در آن سال‌ها از دست هیتلر این‌گونه نجات پیدا کردند؟ نمی‌دانم. اشپیلمان کمی هم خوش‌شانس بود. شاید چیزهایی را به چشم دید، مثل آن گاری پر از جسدهای لاغر و نحیف یا اعدام‌‌های درجا با شلیک به سر و... اما خیلی چیزها را هم شاید ندید. این همه اردوگاه نسل‌کشی بود. همین ندیدن،‌ حس ناچیز امید را در او تا حدودی شاید روشن نگه می‌داشت.آیا من ایرانی نحیف کم‌استعداد که از ابتدای زندگی‌ام یک روز خوش هم ندیده‌ام هم می‌توانم این شعله کم‌جان رو به موت امید را در خودم زنده نگه دارم؟ یعنی ببینم که کسی دارد لای کیسه جسدها ضجه می‌زند و می‌گوید: «سپهر بابا... کجایی؟» نه یک جا نه دو جا، هزاران ویدئو از سرتاسر این سرزمین نفرین‌شده ببینم و صبح همان روز راست راست راه بیفتم برم سرکار کارفرمایی که حقوق و مزد من را به بیضه‌‌های پسرش حواله کرده؟قبلا همه این ناله‌ها برای ناامیدی از آینده بود. حالا که حداقل می‌دانم آینده‌ای ندارم. این تقلای زنده‌ماندن روزانه هم دیگر دارد سخت می‌شود. زندگی برای من ایرانی همان سطل فلزی خیارشوری است که اشپیلمان پیدا کرد و آخر هم نتوانست از آن بخورد. زندگی هست برای من نیست. من یارانه‌بگیر که دو ماه دو ماه حقوق نمی‌گیرم و اینترنت طبقاتی سهمم است و تورم ۶۰درصدی تو پاچه و آستینم رفته است را چه به زندگی؟امروز با اینکه می‌دانم هیچ امیدی به آینده نیست اما پیامکی شبیه به پیامک استعفا برای کارفرمایی به یک ورش هم نیست ارسال کردم. آخر می‌دانی آقایان برای اینکه بمانند اینترنت را قطع کردند و منی که با هزار ترفند دو شیفت سه شیفت فریلنسری می‌کردم درآمدم به صفر رسید. من از کارفرمایی که مسافرت و ماشین شاسی‌بلندش به راه است و آهنگ پیشوازش با هوار ما ملت شهادتیم گوشت را کر می‌کند، خیلی وقت است انتظاری ندارم.برای بچگی‌ام همین پیامک را باید بفرستم که همه چیز را متصور می‌شد جز اینکه یک آدم سی و دو ساله این چنین عاجز و ناتوان با ریش‌هایی که تمام سفید شده و موهایی که ریخته، بنشیند پشت کامپیوترش و برای دیگران شرح درد بنویسد. برای آینده‌ام بفرستم که قرار بود با آلمایی نازنینی سهیلایی سارایی مائده‌ای کسی زندگی‌ و فرزندانی داشته باشد، عشق بورزد و زندگی کند.من که اشپیلمان نیستم. شاید قوی‌تر از او باشم (باشیم). اینکه زندگی نباشد و به تو هم چیزی نماسد، وولیدن در همان خرابه‌ها و سر و کله‌زدن با سطل فلزی خیارشوری که دربش باز نمی‌شود چون ابزار لازم را نداری،‌ شاید خود زندگی باشد، شاید همان نوعی امید باشد. اما زندگی هست،‌ هوا هست، پول هم هست، همه چیز هست، فقط برای ما نیست. این پفیوزها از ما دریغش کرده‌اند و کاری هم از من برنمی‌آید.سلول‌های بدنم، فغان خستگی و عجز سرمی‌دهند. جسمم به مرور در حال مبتلا شدن به انواع امراض جسمانی است. از درون فاسد شده‌ام. روحم زخمی و تنم رو به زوال است. خیلی زودتر از این‌ها باید می‌رفتم. از این خانه، از این شغل، از این کشور، از این شهر، از این تهران.بدتر از همه چیز این است که اگر مثل اشپیلمان شانس بیاورم و افسر جایی من را نجات دهد یا حداقل ابزار زنده‌ماندنم را تامین کند، تا بقیه هم به خوش‌بختی نرسند این کرم نامردگی از بدن من خارج نمی‌شود. درآمد به اندازه و بالای من وقتی همسایه و آشنا و دوست و در و دیوار نمی‌توانند زندگی کنند، به پهنی نمی‌ارزد.وارد هر خیابان و محله‌ای که می‌شوی، گرد مرگ را می‌بینی که روی همه چیز جاخوش کرده است. در مترو و اتوبوس جنازه‌های متحرک با قیافه‌ای عبوس از کنارت عبور می‌کنند. زخمی، زخمی، زخمی... کجای این وطن زندگی را پیدا کنم؟اگر این جنگ تمام شد و من بودم،‌ می‌روم. برای همیشه می‌روم. نمی‌دانم کجا و چگونه. اما این چیزی که امروز در مقابل خودم می‌بینم تباهی خالصی است که زندگی در آن نمی‌تواند جریان داشته باشد.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 16:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به‌روزرسانی ۱ [پیش‌بینی: اینترنت دیگر وصل نمی‌شود]</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-em54cvrmjvrb</link>
                <description>۴ روز قبل من پستی با این مضمون نوشتم که پیش‌بینی: اینترنت دیگر وصل نمی‌شود.خب واکنش‌ها متفاوت بود. یکی من رو به ساختن تئوری توطئه متهم کرد:ظاهرا چیزهایی که گفتم سنگین بود اما این حرف‌های دم دستی که کار از جایی پیش نمی‌بره. توی همین مدت دانشگاه شریف با اینترنت طبقاتی با دانشگاه عراق وبیناری درباره هوش مصنوعی داشت. چندین مسئول دولت دولت هم درباره هوش مصنوعی و... صحبت کردن و چندجا هم انگار هوش مصنوعی داره وارد بخش‌های حکومتی میشه. این یعنی پیشرفت توی هوش مصنوعی داره اتفاق میفته اما نه اونجوری که شما فکر میکنید!و خب باقی چیزها هم همونجوری پیش میره. توی همون پست هم گفتم که طبقاتی‌شدن اینترنت در ادامه منجر به طبقاتی‌شدن سایر چیزها میشه. که دیگه درباره‌ش صحبت نمی‌کنم چون همه چیز واضحه.یه دوست روبیکایی هم اومد گفت که من کوچکترین سررشته‌ای از شبکه و ساختار سیاسی ندارم. سایبری‌های بی‌نام و نشون و بدون دنبال‌کننده و بدون پست که فقط برای چریدن و پاشیدن خزعبلات توی اینترنت حضور دارن. من مهندس کامپیوتر هستم و سال‌هاست درباره ساختار سیاسی و فرهنگی ایران مطالعه دارم. دیگه به هر ننه قمری که از راه می‌رسه نباید رزومه نشون بدم که:اما خبری که امروز اومد حرف من رو تایید کرد. اینترنت حداقل تا عید به همین شکل می‌مونه و بعد از اون هم از نظر من تغییر نمیکنه. شرق توی گزارشش نوشت که:اتفاقا درک واقع‌بینانه از ساختار سیاسی ایرانه که به من این اطمینان رو میده که اینترنت دیگه وصل نمیشه. جوری نباید از ساختار سیاسی ایران یک معادله چندمجهولی بسازیم که دارای چندین بخشه و همه بخش‌ها با هم در تعارض به سمت پیشرفت هستند! ساختار سیاسی دست اقلیت مفت‌خور و قدرتمنده و بقیه خرده نان‌‌ها و پرزها و غبارهایی هستن که هرزگاهی یه مصاحبه علیه اعمال حکومت می‌کنن و بعدشم در افق محو می‌شن!ساختار سیاسی به اون معنا وجود نداره اصلا. این بار با پروپاگاندای رسانه‌ای که البته فقط توی فالس‌نیوزها و صداوسیمای شیطانی و طرفداران نابخردش بولد شده، به خوبی ادله محکم رو برای قطع دائمی اینترنت دارن. ابزارش رو همونطور که روزانه قطع و وصل شدن اینترنت رو تجربه می‌کنید، دارن تست می‌کنن تا در نهایت یک سری سایت‌های سفید یا همون وایت لیست در اختیار شما بذارن و دوران اینترنت آزاد رو رسما به پایان برسونن.حالا اینکه یهو توی این اقیانوس حماقت و جنون یک عقلانیتی بر خلاف ۴۷ سال اخیر ظهور کنه رو من نمی‌تونم پیش‌بینی کنم و توقعی هم ندارم. اما سلسله اتفاقات بعد از قطعی کامل و رسمی اینترنت همون چیزهاییه که توی اون پست گفتم. مگر اینکه باز هم می‌گم کسب‌وکارهای بزرگ یک‌صدا علیه این موضوع بایستن و در مقابل رانتی که بهشون اعطا میشه سکوت نکنن که این هم بعیده.همین امروز که تونستم به لینکدین دسترسی پیدا کنم، ده‌ها پست تعدیل و درخواست پیدا کردن شغل و... دیدم که سیلی که پیش‌بینی می‌شد از همین الان آغاز شده. تفاوت این موج بیکاری با قبلی‌ها اینه که یک‌سری از مشاغل روی حالت تعلیق نمی‌رن و کلا از اکوسیستم دیجیتال خارج می‌شن و به پایان کار می‌رسن. هر چیزی که مربوط به سئو هست، احتمال زیاد گوگل‌ادز، کانتنت مارکتینگ، بخش زیادی از کل پروسه ایمیل مارکتینگ و... از بازی خارج می‌شن.باز هم همونطور که گفتم به صرافی‌های دیجیتال همونطور که توی این خبرهای چندروز اومده،‌ اینترنت دادن اما با وضعیت کنونی اینترنت اعتبارشون به شدت کم شده و همینکه یهو شاید دوباره تصمیم دیگه‌ای درباره اینترنت بگیرن خودش باعث میشه که به این صرافی‌ها اعتماد نکرد.در نهایت اینکه دوران دیجیتالی‌شدن و اقتصاد دیجیتال و این چرت و پرت‌هایی که فالس‌نیوزها عاشقشن که هی درباره‌ش رویافروشی کنن،‌ در ایران به پایان رسیده. دو سه حالت بیشتر خارج نیست یا اینکه یک اتفاق غیرمترقبه‌ای بیفته و آگاهی در جان کم‌عقل و مجنون حکومت ظهور کنه (به شدت بعیده) یا اینکه کسب‌وکارهای بزرگ به جنگ این موضوع برن و به رانت راضی نشن (که این هم تقریبا بعیده).از اونجایی هم صنف مردمی وجود نداره، هیچ سندیکای قدرتمندی وجود نداره، نماینده مجلس انتخاب‌شده از سمت مردم وجود نداره، هیچ فرد موثری هم در این حوزه نیست، از سمت ما مردم هم اتفاقی رقم نمی‌خوره.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 13:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش‌بینی: اینترنت دیگر وصل نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-zs0ypuskoywq</link>
                <description>این پست برای ناامیدکردن یا رهاکردن حق طبیعی داشتن یک اینترنت آزاد نیست و تا قیام قیامت با روسوفیل‌های کمونیست توتالیتر در این راه می‌جنگیم و حقمون رو می‌گیریم. من ۳ روز صبر کردم تا بیشتر بخونم و مشاهده کنم تا ببینم واقعا چه اتفاقی داره میفته. ()تجهیزات جدید - سفید و سیاه‌سازی نویناتفاق تازه‌ای که این بار افتاد اینه که تونستن طبق خواسته خودشون مثلا گوگل رو سفید کنن و باقی ابزار گوگل مثل جیمیل، سرچ کنسول، گوگل پلی و... رو همچنان مسدود بذارن. این برای اولین بار انجام شده و به نظر میاد این رویه تا همیشه باقی بمونه. چون همه رانتی‌ها با این کار سود می‌برن:پایان دوران گوگل و ظهور موتور جست‌وجوی مدیریت‌شدههمه موتور‌های جست‌وجوی آبدوغ‌خیاری ته‌انباری مثل گردو و ذره‌بین و... با گرفتن بودجه‌های هنگفت میرن سراغ ساخت یک SERP (صفحه نتایج جست‌وجو) دلخواه و دست‌کاری شده، بدون هیچ شکلی از الگوریتم و کاملا مدیریت شده. هر نتیجه‌ای که کمونیست‌ها بگن، اینا تا کمر خم می‌شن و اونو از نتایج جست‌وجو حذف میکنن. کوچکترین خطا و عبور از خط قرمزها، سایت‌هارو از نتایج جست‌وجو حذف میکنه و این رویه تا ابد گستره سایت‌ها و رسانه‌های وابسته رو بیشتر و بیشتر می‌کنه. دقیقا چیزی که حکومت می‌خواسته.اینترنت طبقاتی و اینترنت سفید رسمی می‌شودهمین الان هم همه خبرگزاری‌ها و سیاسی‌های کم‌شعور مجلس و خیلی‌ها سیم‌‌کارت سفید دارن و احتمالا خانواده‌هاشون هم دارن. چون شبانه‌روز دارن توییت می‌زنن و از روز اول دسترسی داشتن. به این ترتیب همه صنف‌ها و افراد تقاضا می‌کنن که به اینترنت آزاد دسترسی داشته باشن. همین چند روز از بازی‌سازها گرفته تا گردشگری و تجار و... ناله اینترنت‌ آزاد کردن و از قبل هم که توی دانشگاه‌های کلنگی ایران هم این رویه در پی گرفته شده. اینترنت طبقاتی و سیم‌کارت سفید همه‌گیرتر می‌شه.اینترنت طبقاتی، فیلترشکن فروش‌های جدیداینترنت طبقاتی در بعضی سطوح به طور قطع به دیتاسنترها و رئوس فیلترشکن فروش‌ها کشیده میشه. کسایی که سال‌هاست توی شورای فضای مجازی و مجلس انقلابی و جاهای دیگه نفوذ کردن و میلیاردها دلار به جیب زدن. این بار با قطع کامل اینترنت، زور بیشتری پیدا میکنن چون فقط خودشون هستن که به اینترنت و دیتا سنتر آزاد دسترسی دارن.همین امروز که من به سختی و با یک کانفیگ v2ray تونستم وارد تلگرام بشم، این افراد یا حداقل نوچه‌های این‌ها کانفیگ‌هایی که تا قبل از این ۵۰ هزار تومن و نامحدود بود رو با یک گیگ محدودیت استفاده نزدیک به یک میلیون تومن می‌فروشن و نون توی خون مردم می‌زنن. درآمد فیلترشکن‌فروش‌های نفوذی که توی همه دستگاه‌های مرتبط هستن به شکل نمایی زیاد میشه.پایان توهم اقتصاد دیجیتالچشم‌انداز افرادی که برده اینترنت ملی هستن - اعم از سازنده و طرفدارهای احمقش - یه جایی مثل چینه. چین جاییه که به روز ترین تجهیزات تکنولوژی جهان رو داره و بزرگترین همکار و دوستش - فارغ از همه رجزخونی‌های سیاسی - آمریکاست. هزاران برند آمریکایی و اروپایی در چین تولید میشه. مردمش اگرچه به اینترنت محدودشده دسترسی دارن اما به همه چیز در بالاترین کیفیت دسترسی دارن.با این حال امثال رسایی و شریعتمداری و سایر مجنون‌های سیاسی در ایران که برای اینترنت ملی و فیلترکردن یقه جر می‌دن، نمی‌فهمن که کشوری که با سوریه و یمن و افغانستان و ترکمنستان و پاکستان و ترکیه به سختی و با هزاران ترفند رابطه داره، بالا تا پایینش تحریمه، از نظر تکنولوژی قرن‌ها از حهان عقب افتاده و یک مشت ایدئولوگ نابخرد اونو می‌گردونن، نمی‌تونه حتی به گرد پای چین توی این ماجرا برسه.با تمام این اوصاف، گروه اسنپ، گروه دیجیکالا، گروه گلرنگ (تپسی، اکالا و...)، گروه علی بابا و سایر کله گنده‌های این بخش، بخشی کاملا از دور خارج می‌شن و برخی به خاطر محدودیت و رانت ایجادشده ناخواسته رشد می‌کنند و اقتصاد دیجیتال کاملا فرومی‌پاشه و هیچوقت بازیگر جدیدی ظهور نمی‌کنه.تعدیل نیروی گسترده از فروردین ۱۴۰۵اگرچه که به نظر من مجبور میشن به شرکت‌های بزرگ اینترنت سفید بدن اما بخش عمده‌ای از کسب‌وکارهای بزرگ مجبور به تعدیل نیروی شدید می‌شن چون درآمدها کم شده. از همه مهم‌تر مشتریان هستن که دسترسی کامل به اینترنت ندارن. همه کانال‌های بازاریابی اصلی مثل اینستاگرام، تلگرام، گوگل‌ادز و حتی لینکدین ازشون گرفته شده، گوگل مشخص نیست با سایت‌های ایرانی چه رفتاری رو در پی می‌گیره و ترافیک اورگانیک سایت‌ها از بین رفته و بحث رپورتاژ و بک‌لینک هم معلوم نیست که آیا مثل قدیم اثر کنه.کارشناس‌های جونیور و سنیور سئوکپی‌رایترهای جونیور و سئوادمین‌های اینستاگرامتدوین‌گر، فیلمبردار و استراتژیست شبکه‌های اجتماعینویسندگان محتوا (مثل من)برنامه‌نویس‌های مستقلتماما شغلشون رو از دست خواهند داد و اگر همین الان هم بی‌کار نشده باشن، اسفند ۱۴۰۴ به پایان دوران شغلیشون در ایران می‌رسن.دیگر چیزی به نام فریلنسر نداریماینترنت طبقاتی در یک حکومت توتالیتر در کنار مسئولان کمونیست و... اصلا قرار نیست به افراد عادی برسد. افراد عادی مثل من و شما و فریلنسرها اولین چیزی که احتیاج دارند - فارغ از اینکه در چه حوزه‌ای فعالند - اینترنت آزاد است. بدون اینترنت آزاد اصلا فریلنسری معنایی ندارد. جان‌دادن بین پیامرسان‌های بی‌خاصیت و بی‌‌کیفیت بومی که جدیدا تیک سوم هم دارد نامش فریلنسری نیست.دانلود کتابخانه‌های زبان‌های برنامه‌نویسی مختلفدسترسی به صفحات سایت‌های خارجی برای نوشتن محتوای متنیانتشار برنامه‌های اندرویدی در گوگل استوردسترسی به کارفرمای خارجی و درآمد دلاریسئوکارها و گول‌ادزکارهاو بسیاری دیگر از مشاغل که امکان فریلنسری داشتند از بیخ و بن نابود خواهند شد (همین الان هم شدند).اگر مثل من فریلنسر هستید، آماده تغییر شغل باشید.یوتیوبر ایرانی در داخل و خارج، خدانگهدار!هم آن‌هایی که به واسطه درآمد از سابسکرایبر ایرانی به درآمدی فضایی رسیدن و الان در دبی و ترکیه و کانادا و... زندگی می‌کنند و هم آن‌هایی که در ایران جان کندند و تونستن در این بلبشو چند دلار درآمد کسب کنند، به پایان کار خود رسیدند. آن دسته اول که قرار نیست داخل آپارات فعالیت کنند و دسته دوم هم درآمد ریالی و قطره قطره پلن‌های درآمدی آپارات راضیشان نمی‌کند اگرچه دلقک‌های اینستاگرامی احتمالا حضور پررنگی‌تری در آپارات خواهند داشت.ایران اینترنشنال‌های جدید متولد می‌شوداین مهم‌ترین خواسته صداوسیما است. جایی که مرجع خبری از رسانه‌های مستقل به جاهایی که کاملا باینری هستند منتقل شود تا راحت‌تر بتواند دروغ‌هایش را به کرسی بنشاند. رسانه‌های معتدل و راست‌گو که وابسته نبودند عمدتا در تلگرام، یوتیوب و اینستاگرام فعالیت داشتند که خبر را به واسطه حقیقت و واقعیت منتشر و تحلیل می‌کردند. اما حالا این سازمان کثیف با خیال راحت به دروغ‌سازی و جنگ زرگری با اینترنشنال و... ادامه میده. در ادامه هم این کانال‌های ماهواره‌ای بیشتر میشن و به فعالیت خودشون کمافی‌سابق ادامه میدن چون دو طرف بیشتر وجود نداره.تغییرات عجیب در قیمت خدمات دیجیتالاز رزرو کردن پرواز خارجی گرفته تا نصب بازی روی کنسول‌ها تا سایت‌هایی که اکانت‌های سرویس‌های مختلف خارجی می‌فروختن یا کاملا از بین می‌رن یا با قیمت‌های نجومی مجبور به کار می‌شن؛اشتراک پلی استیشن و گیم پس ایکس باکس دیگه وجود ندارهدسترسی مستقیم به هوش مصنوعی قطع و هوش مصنوعی‌های بومی با محتوای فیلترشده و مدیریت‌شده همه‌گیر میشهنصب بازی هکی روی کنسول‌ها یا کاملا متوقف میشه یا رانتی‌ها با اینترنت سفید و قیمت نجومی انجام میدن.طرفداران گوشی‌های پرچمدار و میان رده کاهش و گوشی‌های مدیریت‌شده (احتمالا برند داریا) با اندروید دستکاری‌شده جایگزین می‌شن که روشون اپلیکیشن‌های اختصاصی مثل ایتا و دولت من و... به زور نصب شده و قابل پاک کردن هم نیستتوقف توسعه اینترنتاگرچه قبل از این هم شعار مفت در این باره زیاد داده میشد اما در حال حاضر هزینه‌ای که توسعه اینترنت چه از نظر جغرافیایی و چه از نظر سرعت و کیفیت باید پرداخت بشه، دستاوردی برای کاربر نداره. به خصوص حالا که اساتید از مختل‌کردن اینترنت استارلینک به وجد اومدن و در حال جشن گرفتن هستن.همین حالا هم در روزهای اخیر پهنای باند به شدت محدود و بین ۳۰ تا ۴۰ مگابیت قرار گرفته و شاید در آینده کاملا انتخابی پهنای باند یک سری از سایت‌هارو به دلخواه خودشون باز کنن. به همین دلیل فیبر نوری و اینترنت 5G و... خیلی فرقی با نسل‌های قبلی خودشون نخواهند داشت و عملا توسعه اینترنت بی‌معنا میشه.کریپتو و ارزهای دیجیتال به خاطره پیوستندهمین امروز جایی میخوندم که از اینکه با بسته شدن راه‌های ارتباطی قیمت تتر را به شکل داخلی پایین آورده‌اند خوشحالند. پس احتمالا پیش‌بینی می‌کنم که صرفا چند صرافی وابسته اینترنت سفید میگیرن و معامله این ارزها برای کاربران با محدودیت‌های شدید پرداخت و برداشت ادامه پیدا می‌کنه ۰برای کنترل قیمت ریال بی‌‌ارزش). جوری که پس از مدتی دیگه ارزشی خلق نمی‌کنه و به کل فراموش میشه.بیس و بنیه ارزهای دیجیتال دسترسی به وایت‌پیپرها، مطالعه روزانه خبرهای مرتبط از منابع خارجی، تحلیل‌های اقتصاددان‌ها و فعالین معروف در یوتیوب و... و همچنین دسترسی به چارت‌های لحظه‌ای جهانی است. به همین خاطر صرفا وصل‌بودن آن صرافی به اینترنت سفید کار کاربر را پیش نمی‌بردفقط یک راه هستاگر کسب‌وکارهای بزرگ فشار نیارن و به اینترنت سفیدی که بهشون خواهد رسید راضی بشن، عملا نقطه‌ای بر تمام تلاش‌ها برای یک اینترنت آزاد در ایران گذاشته میشه. که پیش بینی من همینه. ولو اینکه دیجیکالا و اسنپ و خیلی از پلتفرم‌های دیگه پیشاپیش با کمک جاهایی مثل ابرآروان و... به پیشبرد اینترنت ملی کمک کردن. اگر به اندازه کافی تطمیع بشن مثل تبلیغات تلویزیونی بیشتر، رانت بیشتر و حمایت بیشتر، از این فاز کاملا کنار می‌کشن با این حال نمی‌تونن از تعدیل نیرو فرار کن و این اتفاق کاملا اجتناب‌ناپذیره.ناامید نیستم اما امید هم ندارمایران از بالا به پایین درست نخواهد شد. چون بالا و در بخش حاکمیت چیزی به نام عقل و آگاهی و منطق وجود نداره. یک ایدئولوژی دینی هست که لایتغیره و طرفداران متعصب، خشک مغز و فارغ از هر گونه آگاهی جهانی داره. به همین خاطر اگر جنبش عظیمی از نظر صنفی، گفت‌وگویی، جنبش فشار به حاکمیت، فشار از طرف کسب‌وکارهای بزرگ ایجاد نشه، هیچ اتفاقی نمیفته و رو به زوال بیشتر و بیشتر میریم.این شاید آخرین پست من درباره این موضوع باشه و دیگه درباره‌ش حرفی نمی‌زنم. از اعماق وجودم می‌خوام که پیش‌بینی‌های من تک به تک غلط باشه ولی با توجه به جمیع شرایط بخش اعظمیش اتفاق میفته.مطلب زومیت رو درباره اینترنت سفید یا همون وایت لیست بخونید.https://www.zoomit.ir/report/455804-blacklist-whitelist-shift-internet-control/به امید پیروزی حق بر باطل.به‌روزرسانی شماره یک این پست را مطالعه کنید.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 15:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان جوابی که جنیفر لوپز داد</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B1-%D9%84%D9%88%D9%BE%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-m58szmlyg1kk</link>
                <description>قبل از اینکه به این خاک سیاه بنشینیم، کسی از جنیفر لوپز پرسید: چرا شما همچنان در ۵۰ - ۶۰ سالگی اینقدر بدن خود را در موزیک ویدئوها و مراسم‌های مختلف به نمایش می‌گذارید؟ جنیفر هم بدون لکنت زبان برگشت گفت: شما هم در این سن این بدن را داشتید نشانش می‌دادید و همین کار را می‌کردید! این حل‌المسائل همه مشکلات لاینحل ماست.چرا اینجا اینترنت را قطع می‌کنند؟اگر برایتان سوال پیش می‌آید که چرا اولین چیزی که از بیخ و بن در هر برهه‌ای از این کشور از بین می‌رود اینترنت است؟ باید خیلی ساده پاسخ را بدهیم:اگر شما هم در این جهان که همه چیز به سمت آزادی بیان بیشتر، رسانه‌های مستقل‌تر و گسترش اینترنت می‌رود، این همه امکانات و زور و ابزار فیلترینگ و مسدودکردن از انواع و اقسام کشورهای کمونیستی و... داشتید، همین کار را می‌کردید.چیزی غیر از این نبوده و نیست. بارها و بارها اینترنت را قطع کردند و نه روندی برای آینده تغییر کرده و نه اثری از افزایش / کاهش امنیت دیده می‌شود. موضوع این است که این ابزار و زور وجود دارد و چون هیچ هزینه‌ای هم برایشان ندارد، هربار تکرارش می‌کنند. وزارت بی‌اثر و توخالی ارتباطات هم عملا وجود خارجی ندارد و هر چهار سال یک مانکن را در آن می‌گذارند. تا جایی هم که یادم می‌آید شاید تنها وزیری باشد که نه استیضاح می‌شود و نه تغییر می‌کند، چون اصلا عددی نیست.حالا چرا رانتی‌ها هم قطع شدند؟تعارف که نداریم. هر چقدر هم به‌زور افراد را در شبکه‌های اجتماعی بومی - رانتی و پیام‌رسان‌های بومی - رانتی فرو کنید، هر چیزی که بومی نیست، در نهایت طرفدار و دنبال‌کننده بیشتری هم دارند. اینجا فقط بحث کیفیت هم نیست. اینجا حق انتخاب مطرح است و مشخصا انتخاب بیشتر انسان‌های ایرانی، نسخه‌های اورجینال خارجی است.چیزی که طراحان کم‌شعور اینترنت ملی تصور نمی‌کردند این است که همین تعدد پلتفرم‌های کپی - پیست ایرانی که با رانت‌های چند میلیاردی بولد شدند، با نداشتن کیفیت و امنیت لازم در مواقعی که به قول خودشان (نه من) - در خیابان‌ها تروریست‌ها جولان می‌دادند - همین پیامرسان داخلی هم خودش معضل جداگانه‌ای شود و هم در معرض سواستفاده و هم در معرض هک و نفوذ قرار گرفتند.تولید عبارات وکلمات ساختگی جدید: وصل مرحله به مرحلهبعد از اغتشاش‌گر و ناترازی، این بار دستاوردی جدیدی در حال وقوع است. «وصل مرحله به مرحله»کمدی در این کشور از سریال‌های پاورچین و بزنگاه و فیلم‌های شش انگشتی و اخراجی‌ها، این روزها به شکل عملی وارد روزمره ما شده و به خاطر همین هم هست که دیگر کمدی به آن معنا در سینما و تلویزیون نمی‌تواند ساخته شود. چون حرف جدیدی نیست برای زدن، هر چه بوده و هست، قبلا زده شده و جماعت ایرانی دارد آن را زندگی می‌کند.وصل مرحله به مرحله؟‌ بعد از ضرر چند صد میلیون دلاری به کسب‌وکارها تازه با جدیت از یکی از همین خبردلاری‌های وابسته خبری درز می‌دهند که:پیگیری‌ها نشان می‌دهد قابلیت چت شخصی و فعالیت در گروه‌ها در پیام‌رسان‌های داخلی نیز به‌زودی فعال خواهد شد.این نوع کمدی را ژوله و قاسم‌خانی‌ها و حتی خشایار الوند مرحوم هم نمی‌تواند بنویسد. تازه اساتید پیگیری کردند که این پیامرسان‌های دم‌دستی رانتی که روز روزش قطع بودند و بیشتر آشنا و دوست اصلا نصب ندارند را باز می‌کنند تا ما حالش را ببریم.روایت‌های تاییدنشده از وصل پله‌ایدر معدود سایت‌هایی که تروریست‌ها و اغتشاش‌گرها دارند زیرش کامنت می‌گذارند، دلیل این اتصال پله‌ای :) را حدس زده‌اند:سیم اینترنت برچسب نداشته، قاطی بقیه شده، دارن دونه دونه امتحان می‌‌کنن.هواوی که تجهیزات فیلترینگ بهشون داده، اینجارو بهشون آموزش نداده،‌چون پولش رو ندادن.به شعبه دوم چین خوش آمدیدزندگی ما داره‌ای پله‌ای تمام می‌شود. اینترنت هم هر جوری دوست دارید وصل کنید.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 20:05:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهم ابری، تنم زخمی، دلم خونه</title>
                <link>https://virgool.io/lifes-and-beings/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%85-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-ihznqu6tppju</link>
                <description>ما همیشه هم اینقدر بدبخت نبودیم. همین چند سال پیش مادربزرگم هنوز زنده بود. تازه الان می‌فهمم همه چیز از همانجا شروع شده است. برکت زندگی‌ها بیشتر اوقات به آدم‌هایش است. حالا که گیر این زندگی بدیمن نامرد افتادم این بیشتر به حالم طعنه می‌زند. آدم‌ها که می‌روند، بخشی یا قسمتی از زندگی‌ات را هم با خودشان می‌برند. وقتی مادربزرگم بود، هوا نفس‌کشیدنی‌تر بود.همیشه هم مردن نیست، همین رفتن آدم‌هاست که زندگی دیگر بوی نا می‌گیرد. هر گوشه‌ای را نگاه می‌کنی تلی از مشکلات روی هم تلنبار شده است. سایه مادربزرگم همه این‌ها را قاطی باقی سیاهی‌ها می‌کرد. کلید روزها دست مادربزرگم بود. وگرنه چرا همه‌‌اش شب می‌شود؟ مگر غیر از شب است که یک مرد می‌تواند در خلوت خودش گریه کند؟‌ دیگر اشکی ندارم.بعضی‌ها بی‌صدا می‌روند. جای خالی‌شان است که بعدا داد و قار راه می‌اندازد. آنجاست که می‌بینی همین چند وجب جایی که روی صندلی خالی است، جای همین زندگی است که دیگر پیدایش نمی‌کنیم. انگار آب شده و به داخل زمین رفته است. بعضی آدم‌ها شبیه سفره روی میز می‌مانند. وقتی می‌روند، هر چه بوده را هم با خود می‌برند، می‌کشند و روی زمین می‌ریزند. خرده نان و تکه گوشت‌هایی که از سر شانس روی میز باقی می‌ماند، دیگر مزه‌ای ندارند.هر چیزی بعد از آن تلاش نافرجامی برای یک زندگی معمولی بود که از ما دریغ شد. چقدر آرزوی ساده دارم که حتی ذهنم از تصورش هم عاجز شده است. حتی از گفتنش هم می‌ترسم. این دشت وسیعی که در آن گم شدیم و زندگی در آن پیداکردنی نیست، توان تصور یک آرزو را هم از من گرفته است.اینقدر از چهارراه ولی‌عصر تا میدان ماقبل آزادی را در ذهنم تنهایی قدم زدم که کم کم دارد یادم می‌رود که آرزوی من همینقدر ساده بود که دوست داشتم با یار غاری این مسیر را متر کنم. این امروز است که قدم زدن در خیابان به بقیه حکم تیر می‌دهد. از قبل‌ترها من به خودم از پشت سر شلیک کردم. این زخم کاری، این جهان نابود و ویران، همه از زندگی پیدانشدنی است. هر روز جست‌وجو می‌کنم تا شاید جایی بتوانم ردی از آن پیدا کنم.دلم برای همه چیز تنگ شده است. اینقدر تنگ که دیگر جای سوزن انداختن نیست. مادربزرگم خیاط بود. خودم چرخ خیاطی‌اش را برایش می‌آوردم. همه درزهای زندگی ما را هم می‌دوخت. گفتم که ما همیشه اینقدر بدبخت نبودیم. مادربزرگم بود. زندگی بود. نفس می‌کشیدیم...ساچ / ۲۷ دی ۱۴۰۴نوشهر - نوروز ۱۳۹۳</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 01:02:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامع‌ترین راهنمای استفاده از اینترنت ملی</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%85%D9%84%DB%8C-mxonnkdzgiwn</link>
                <description>می‌دونم اومدی اینجا که یه لیست از یک‌سری سایت‌ها و اپلیکیشن‌های قابل دسترس ببینی.یعنی این مطلب رو باز کردی که بتونی کمی از این باری که روی دوشت هست رو پایین بذاری.ولی اینجا راهنمایی وجود نداره.تو لایق یک اینترنت آزاد هستی. بدون فیلتر / بدون دستگاه امنیتی / بدون دخل و تصرفبه این وضعیت عادت نکن و برای حقی که از قضا حق مسلم خودته بجنگ.بنویس و نذار بی‌وطن‌های زورگو حقت رو ازت سلب کنن.این دو مطلب رو هم حتما روزانه بخون:ضررشمار قطع اینترنت (به‌روزشده در ۲۶ دی ۱۴۰۴)مخالفت با اینترنت آزاد (به‌روزشده در ۲۶ دی ۱۴۰۴)</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 00:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضررشمار قطع اینترنت (به‌روزشده در ۲۶ دی ۱۴۰۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D8%B6%D8%B1%D8%B1%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-wydevn47cck6</link>
                <description>به خاطر قطع چند باره و طولانی مدت اینترنت در ایران به انواع و اقسام بهانه‌ها،‌ لیست زیر ضررهای قطع اینترنت را از جهات مختلف با ذکر منبع از رسانه‌های مختلف منتشر می‌کند. این لیست دائما به‌روز می‌شود:کارزار مخالفت با قطع اینترنتhttps://www.karzar.net/282737۲۶ دی ۱۴۰۴انجمن تجارت الکترونیک با انتشار متنی در وبسایت رسمی اعلام کرد:«دی ماه ۱۴۰۴، زمان انتشار گزارش ششم کیفیت اینترنت در ایران بود. اما حرف زدن از کیفیت اینترنت، در شرایطی که ایران در یک خاموشی گسترده دیجیتال به سر می‌برد، بی معناست.» (خبرآنلاین)«هرچند که پیش از این بارها از تبعات قطعی دسترسی مردم به اینترنت گفته‌ایم، وظیفه خود می‌دانیم این بار صریح‌تر از قبل، عواقب این اقدام را برشمریم. از بین رفتن امنیت روانی جامعه، کاهش امید و انگیزه، اختلال در زندگی روزمره مردم، توقف دسترسی افراد به کیف پول‌ها و دارایی‌های دیجیتال، بی اعتمادی به کسب و کارهای دیجیتال و به تبع آن کاهش انگیزه برای کارآفرینان، سرمایه‌گذاران و متخصصان این حوزه، افزایش بیکاری، افزایش مهاجرت، گسترش استفاده از ابزارهای ناامن و به تبع آن کاهش امنیت داده، تنها بخشی از پیامدهای جبران‌ناپذیر چنین اقدامی است.»پشوتن پورپزشک، نایب‌رئیس اتحادیه کسب‌وکار‌های مجازی، می‌گوید در نبود هرگونه زمان‌بندی مشخص برای رفع قطعی اینترنت، تنها در یک هفته بیش از ۲.۵ همت خسارت به بخش تجارت اجتماعی یا همان سوشال کامرس کشور وارد شده است. / OTP فقط برای ورود به سایت‌ها با احتیاط باز شده و کوچک‌ترین تخطی باعث قطع کامل شماره می‌شود. هر نوع استفاده‌ای خارج از ورود، منجر به بسته شدن سرویس خواهد شد. (دیدارنیوز به نقل از زومیت) پورپزشک تاکید می‌کند که اگرچه زیرساخت فنی بسیاری از فروشگاه‌ها آماده است، اما بدون امکان اطلاع‌رسانی، عملا فروش متوقف می‌شود.رئیس اتحادیه طلا و جواهر تهران درباره مشکلاتی که قطع اینترنت برای این صنف به همراه داشته و مانع ادامه فعالیت شده است، می‌گوید: «از هفته گذشته تاکنون صنف ما به دلیل قطع اینترنت در وضعیت تعطیل و نیمه‌تعطیل به سر می‌برد. چراکه امکان رصد قیمت اونس جهانی دشوار است و طلافروشان موفق به خرید نمی‌شوند. ضمن اینکه بخش مهمی از جابه جایی مبادلات یعنی فیش‌ها و قیمت‌ها از طریق فضای مجازی است. همچنین معاملات فیزیکی در بازار باید در اپلیکیشن‌های خرید و فروش ثبت شود، اما با این وضع، طلافروشان نمی‌توانند کار کنند. همچنین از آنجایی که بازار بصورت کامل بازگشایی نشده است، معاملات فیزیکی انجام نمی‌شود.» (دیدارنیوز به نقل از رویداد۲۴)۲۵ دی ۱۴۰۴نقره کار تشریح کرد: باید به این نکته توجه کرد که در این شرایط وقتی به مشکل اقتصادی اشاره می‌شود، صرفا چرخش مالی بهم نمی‌خورد و اتفاقا آسیب‌های روانی- فردی و روانی-اجتماعی بسیاری به همراه دارد. به عبارتی وقتی فرد از چرخه کسب و کار خارج می‌شود، تأثیری که برروی شخص، پرسنل، افراد خانواده می‌گذارد، بسیار بزرگ‌تر است و تأثیر آن علاوه بر حوزه اقتصادی بر سایر حوزه‌ها خواهد بود. (دیدارنیوز)مدیرعامل پلتفرم هاشور، فرزاد آذری‌پور خاطرنشان کرد: در روزهای نخست و قطعی کامل اینترنت در شوکِ جمعی فرو رفتیم. پس از اینترنت ملی هم همچنان دسترسی کاربران جدید به دلیل عدم ارسال کد پیامک سخت بود. اما با وجود این اختلال برخی از کاربران با تاخیر گاهی پنج دقیقه‌ای می‌توانستند وارد پلتفرم شوند. / علاوه بر مشکلات اینچنینی، دسترسی به مسئولان رسیدگی هم در دنیای بدون ارتباط سخت بود. شاید باور نکنید ولی ما مجبور شدیم دستگاه فکس بیاوریم و امور اداری را مانند دو دهه پیش انجام دهیم! (فیلم‌زی)۲۴ دی ۱۴۰۴به گزارش دیجیاتو، به‌گفته مدیرعامل «رایچت»، ۹۵ درصد مشتریان این شرکت در دوران قطع اینترنت نمی‌توانند از خدمات این شرکت استفاده کنند.به گزارش دیجیاتو، تداوم یک هفته‌ای قطعی اینترنت می‌تواند ۴ درصد از کل اقتصاد دیجیتال ایران را ببلعد و نابود کند. این بحران زیرساختی، شرکت‌های حوزه فناوری اطلاعات را که در قلب اقتصاد دیجیتال قرار دارند، به شدت تحت تأثیر قرار داد؛ به طوری که ۶۳ درصد آن‌ها با افت نقدینگی بیش از ۵۰ درصدی مواجه شدند. همچنین، اینترنت به معضل اصلی دورکاری در شرایط بحرانی تبدیل شد و فعالیت از راه دور را برای بیش از ۷۰ درصد شرکت‌ها با چالش جدی مواجه کرد.به گزارش دیجیاتو، هوش مصنوعی‌های به‌ظاهر بومی به خاطر استفاده از API از کار افتاده‌اند.به گزارش دیجیاتو، زحمات سالیان دراز آنلاین شاپ‌ها بر باد رفت.برای انجام کارها به مرز می‌روند و از سیم‌کارت افغانی‌ها استفاده می‌کنند. (زومیت)۲۳ دی ۱۴۰۴مدیرعامل پادرو: آنلاین‌شاپ‌ها با قطع اینترنت در حال مرگ هستند / کسب‌وکارهای خرد و متوسط نیز کانال‌های ارتباطی اصلی فروششان را از دست داده‌اند. برخی از آنها حتی یک ریال هم نمی‌توانند کسب کنند، آن هم در زمانی که تورم به نزدیکی 50 درصد رسیده است و ارز ترجیحی کالاهای اساسی حذف شده است. (دیجیاتو)ضرر هنگفت خانواده اسنپ / بر اثر اختلال پیش‌آمده در شبکه ارتباطات، درخواست‌های کاربران در سوپراپ اسنپ تا میزان ۸۰ درصد کاهش داشته است. / کسب‌وکارهای خُرد و متوسط فعال در سوپراپ اسنپ روزانه حدود ۵۰۰ میلیارد تومان کاهش فروش داشته‌اند. (دیجیاتو)مهاجرت برای چک کردن یک ایمیل؛ آرزوهای دانشجویان ایرانی که با قطع اینترنت بر باد می‌رود. / سفری دو سه روزه به یک کشور همسایه و چک کردن ایمیل‌ها ده‌ها میلیون تومان هزینه روی دست دانشجوها می‌گذارد. (دیجیاتو)اگر داده‌های انجمن صنفی کسب‌وکارهای اینترنتی را مد نظر قرار دهیم، قطع اینترنت تا الان خسارت 18 هزار میلیارد تومانی داشته است. (دیجیاتو)تعطیلی کسب‌وکارهای گردشگری با قطع اینترنت (زومیت)</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 23:13:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخالفت با اینترنت آزاد (به‌روزشده در ۲۶ دی ۱۴۰۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-kgojvypg3fsy</link>
                <description>لیست زیر که دائما به روز می‌شود، لیست کسانی است که به هر نحوی با اینترنت آزاد مخالف هستند. منبع و لینک خبر به پیوست هر فرد اضافه و لیست دائما به روز می‌شود:مخالفین اینترنت آزادطرفداران اینترنت طبقاتیهر کدام از افراد زیر اگر توضیح یا شفاف‌سازی داشتن، به ادامه اون بخش اضافه خواهد شد.۲۶ دی ۱۴۰۴فیلترچی‌ها زانوی غم بغل بگیرید:براساس آنچه مسئولان فضای مجازی کشور گفته‌اند و در گذشته هم شاهد بودیم، اتصال دوباره اینترنت نیازمند این است که مجموعه‌های امنیتی به این نتیجه برسند که امنیت به‌طور کامل به کشور برگشته و اشراف بر کشور حاصل شده، تا دوباره بتوان شاهد اتصال به شبکه جهانی اینترنت بود. (علی سافی - همشهری - خبرآنلاین)۲۵ دی ۱۴۰۴احمد کارآمد در شهرآرانیوز:ابزار‌هایی که متعلق به دشمنان ما هستند نظیر سایفون فیلتر نمی‌شوند در صورتی که ما توان محدود کردن اینها را داریم و لزومی ندارد چنین نرم افزاری در ایران فعال باشد. البته باید حتماً نیاز‌های مردمی را در پلتفرم‌های تحریمی و مالی نظیر چیزی که تریدر‌ها نیاز دارند بر طرف کنیم برای مثال هوش مصنوعی chat Gpt با ابتکار وزارت ارتباطات در دسترس قرار گرفته است و هر فردی از داخل ایران بخواهد به این هوش مصنوعی دسترسی داشته باشد IP این فرد تغییر می‌کند و به chat Gpt وصل می‌شود.این ظاهرا فعال اجتماعی اینگونه حجت را تموم کرد که:اگر هم قرار شد فردا یا یک ماه دیگر یا یک سال دیگر اینترنت در اختیار عموم مردم قرار بدهند به شدت معتقدم که باید با حالت قبل از این اغتشاشات برنگردیم....به نقل از مهر، اینترنت طبقاتی آماده رسمی شدن | معاونت علمی ریاست‌جمهوری از رایزنی‌ برای ارائه دسترسی به اینترنت به کسب‌وکارهای بزرگ خبر داد.مسئولان ستاد توسعه اقتصاد دانش بنیان دیجیتال، اتصال پذیری و ارتباطات معاونت علمی اعلام کرده‌اند که جزئیات حمایت‌ها، اطلاعیه‌های و فرآیندهای مرتبط از طریق سایت و سامانه خدمات معاونت علمی اطلاع‌رسانی خواهد شد....سرمست از قطع اینترنت ایران، حالا از اختلال در استارلینک شادی می‌کنند! | قله جدید فتح‌شده | بچه بازیگوش منطقه تا کجا کار را پیش می‌برد؟به گزارش خبرگزاری فارس، نشریه آمریکایی فوربس نوشت: ایران اولین کشوری است که خدمات دهی استارلینک را از کار انداخته و دسترسی‌ها را تا این میزان مختل کرده است....مقامات خردمند ایرانی خواستار قطع ترمینال‌های استارلینک در ایران شدند. | نبوغ ایرانی در عرش!ایران به دبیرکل اتحادیه بین‌المللی مخابرات نامه نوشته و نسبت به استفاده از استارلینک، که در ایران غیرقانونی است هشدار داده است. نمایندگی دائم جمهوری اسلامی ایران نزد سازمان ملل متحد در ژنو خواستار اقدام و تعهد فوری این نهاد برای رسیدگی به «تهدیدی جدی علیه امنیت ملی و نظم تنظیم‌گری بین‌المللی» شده است.۲۴ دی ۱۴۰۴رسانه ضدملی و ضدایران کیهان همچنان می‌تازد«درباره اظهارات سخنگوی دولت گفتنی است که اگرچه بررسی جزئیات حوادث اخیر و ریشه و عوامل آن بسیار مهم است، اما به نظر می‌رسد مدیران دولتی بهتر از همه به عمق ماجرا عنایت دارند. از بی‌تدبیری‌های اقتصادی و دامن زدن به تورم تا رها گذاشتن فضای مجازی و رسانه‌ای به عنوان بستر شبکه‌سازی و شبیخون جنایتکارانه دشمن، چیزی نیست که از چشم مدیران دولت پنهان مانده باشد و عجیب این است که برخی مدیران، همزمان با تحرکات سرویس‌های جاسوسی آمریکا و اسرائیل برای برپایی آشوب از بستر فضای مجازی، وعده رفع فیلترینگ را می‌دادند و کاملاً نسبت به آن تحرکات، کرخت یا منفعل (شاید هم همراه و هماهنگ!) بودند و ضمناً توجه نداشتند که تصمیمات تورم‌ساز آنها می‌تواند موجب تولید نارضایتی اقتصادی و موج‌سواری دشمن شود.»</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 22:41:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواست ایمیلش را چک کند، مهاجرت کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@sal/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-e3bi8juy94v3</link>
                <description>هر وقت کرم مهاجرت درونم وول وول می‌زند، مهم‌ترین دلیل معمولا یک دلیل اقتصادی بود. البته که در پس این دلیل اقتصادی، آزادی‌هایی خلق می‌شود که فکر کردن به آن در کره‌شمالی خاورمیانه (ایران) از متخیل‌ترین نویسندگان و کارگردان‌‌ها هم برنمی‌آید. اگرچه که غریزه انسان ایرانی مفلوک حتی با اینکه بیشترمان توانایی رفتن به کابل را هم نداریم، طعم این آزادی‌ها را از دور چشیده‌ایم.این را خیلی‌‌ها نمی‌توانند بفهمندتا قبل از این، تا صحبت از آزادی می‌شد، همه اساتید محترم سیاسی - اجتماعی آن را برابر با لخت‌شدن می‌دانستند. یعنی آزادی از نگاه این افراد یعنی من می‌خواهم لباس زیرم را در بیاورم و در خیابان آزادانه بگردم. این تعریف روال و نرمال آزادی از نگاه این افراد است. به عبارتی وقتی شعار آزادی آزادی آزادی سر داده می‌شود، این‌ها فکر می‌کنند آدم‌ها قرار است در ۳ ضرب لخت و عور مادرزاد شوند و در خیابان قر دهند.حالا یک سطح بیشتر فرو می‌رویمپیشنهاد به این دوستان این است که از این به بعد ماجرا متفاوت‌تر ببینند. اگر یک ایرانی خودتحقیر غرب‌زده سخن از آزادی به زبان آورد، این بار به جای پیش‌کشیدن بحث لخت‌شدن و به قول یکی از منحرفان جنسی مخلوقین قانون عفاف و حجاب - کارهای تخت‌خوابی - سراغ چک کردن ایمیل بروند.یعنی هر کسی گفت: ای خلق الله! من آزادی می‌خواهم. خسته‌م و می‌خواهم مهاجرت کنم! در ابتدا یک برچسب اغتشاش‌گر درب مخرجش بچسبانید و به او فریادکنان بگویید: ای ملعون خارج‌زده! حتما می‌خواهی ایمیلت را چک کنی؟‌ بری در وان ترکیه و اپلیکیشن جیمیل را باز کنی و به فسق و فجور بپردازی؟به نظرم این افق، نسبت به ماجرای لخت‌شدن همه‌گیری بیشتری دارد. چه بسا در فصول سرد سال همه ما هم شاید نخواهیم لخت شویم، به هر حال بدن انسان نمی‌تواند هر سرمایی را هم تحمل کند. اما برای از این به بعد هر کسی گفت این وضعیت را نمی‌خواهد خیلی ساده بگویید:هر کی می‌خواد ایمیلش رو چک کنه، جمع کنه بره...پیشنهاد‌های دیگر برای جایگزینیبه هر حال بر خلاف تصور اساتید گرانقدر حتی در تایلند و در آن خیابان معروف در پاتایا، آدم‌ها همه چیزی بر تن دارند و اینگونه نیست که همه جهان وحوشی کفتارصفت هستند و فقط ایرانی‌ها ملزوم به پوشاندن بدنشانند. به هر حال اگر از وصله چک‌کردن ایمیل خوشتان نمی‌آید، گزینه‌های زیر به شما پیشنهاد می‌شود:هر کسی پیامک تاییدش نمیاد، جمع کن برههر کسی می‌خواد فیلم خارجی دانلود کنه، جمع کنه برههر کسی می‌خواد با پیامک از مادرش خبر بگیره، جمع کنه برههر کسی ستار هاشمی رو وزیر خوبی نمی‌دونه، جمع کنه برههر کسی ابزار برنامه‌نویسی خارجی می‌خواد، جمع کنه برههر کسی کلیک و ترافیک ارگانیک گوگل می‌‌خواد، جمع کنه برههر کسی شبکه اجتماعی می‌خواد، جمع کنه برههر کسی می‌خواد چت کنه، جمع کنه برهبازگشت به ماقبل تاریخدیشب شایعه‌ای از دور شنیدم که نینجاها دوباره با بالارفتن از ساختمان‌ها در حال شکستن و جمع‌آوری دیش‌های ماهواره هستند. اواسط دهه ۱۳۸۰ وقتی این‌ها می‌ریختند تا دیش‌ها را جمع کنند، همه به هم خبر می‌دادند و درب را به روی نحسشان باز نمی‌کردند. امروز دیجیاتو همین خبر را در عین ناباوری کار کرد و گویا بازگشت به دوران پارینه‌سنگی در حال وقوع است.بازگشت به ماقبل تاریخ‌ترمن تقریبا آماده‌‌م که کم کم سراغ گرفتن ویدیو هم بیایند. یعنی به عقلشان اینگونه خطور کند که بیایند و VHS هر خانه را بردارند چون غیرمجاز است! به ولله اگر بیایید حداقل باید دو ساعت منتظر شوید تا بروم در انبار و دنبالش بگردم. حداقل ۲۰ سال است که خبری از آن ندارم. البته چند شوی گوگوش روی VHS دارم که نمی‌دانم قابلیت پخش دارند یا خیر.با این حال اگر با پوشیدن آستین کوتاه قرار است دست‌هایمان را هم رنگ کنید که ما کم کم سراغ خرید لباس آستین بلند برویم. اگر خوردن معجون هم دارد ممنوع می‌شود که امروز یک سری به آبمیوه‌فروشی سر کوچه‌مان بزنم. اگرچه که اگر با کلاه و شال‌گردن در سرما بخوام به بیرون بروم، شبیه اهدافی برای شلیک می‌شوم و به آن حال بعد از خوردن معجون غیرمجاز نمی‌ارزد واقعا.بازگشت به ماقبل تاریخ‌ترتراگر لطف کنید و این عقب گرد را روی دور تند بگذارید که ممنون می‌شوم. لطفا تجمع بیش از ۳ نفر را هم ممنوع کنید. شبیه دوران قارقارک میرزا. زیر پنجره ما این بچه‌ها زیاد تجمع می‌کنند و صدایشان واقعا آزاردهنده است. اگر این کار را هم انجام دهید به زعم من دیگر قله‌ای برای فتح باقی نمی‌ماند. مگر اینکه از لای کتب تاریخی قله‌ای فتح نشدنی پیدا کنید.مثلا کارهایی که اسکندر مقدونی و چنگیز مغول نتوانستند انجام دهند و شما با افتخار آن را گردن بگیرید.مثل نابودی ایران.</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 14:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی ما زدیم به عاشقی، شما خواب بودین</title>
                <link>https://virgool.io/lifes-and-beings/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%86-fxrfhxwnna7d</link>
                <description>برج‌های رفته به خورشید، خونه خواب شماستاز راست‌ترین راست تا چپ‌ترین چپ، همه را طی این‌ سال‌ها گشتم. سیاست در ایران با اینکه بالاجبار در آستین همه ما فرو رفته است اما در هسته خودش عموما کثیف، یکسان و فاقد ارزش انسانی است. من آدم سیاسی‌نوشتن نبودم و نیستم. کسی اگر قرار بود چیزی ببیند تا الان از نگاهش گذشته و باقی مسائل و تجمع‌های زورکی با آوردن تجمع‌کننده از شهرهای مختلف به تهران و میدان ماقبل آزادی، چیزی را تغییر نداده،‌ نمی‌دهد و نخواهد داد. ایران با بزک دوزک رسانه‌های وابسته و کثیفی مثل صدا و سیما تغییری نمی‌کند.ما کجا، شما کجا؟ دل‌‌های عاشقا کجا؟من همیشه از عشق و دنباله‌اش می‌نویسم. در مطلب خستگی حاصل از زندگی در ایران نوشتم که آدم رنجور ایرانی برای تحمل این همه ناامیدی و استرس ساخته نشده و وضعیت فاجعه ایران باعث می‌شود که هر روز قطعه‌ای از روحمان از دست می‌رود. با این حال از آرزوی محال عاشق‌بودن در ایران هم گفتم که اگر برای من رقم بخورد می‌توانم با همه این هیولاها بجنگم و پیروز شوم.البته که قبل‌تر از آن در مطلب عاشق نشدیم و موشک خوردیم، کمی بعد تر از جنگ ۱۲ روزه، به تفصیل به این پرداختم که چگونه همه تصور عاشقی جایش را به دغدغه زنده ماندن و چگونه پول درآوردن داده است. در عین حال هم از ناممکن‌بودن امکان عاشقی یا پیدا کردن آدمی که بشود با او عاشقی کرد هم گفتم.یه سفر توی خیال واسه بوته‌های پیرچیزی که من همیشه می‌دیدم و می‌بینم، عشق ناپیدایی بوده است که روزی جوانه می‌زند و همه این‌ خرده شیشه‌ها و نیزه‌ها و شمشیرهایی که در ذهن و جان ما فرو رفته است را در خود حل می‌کند. با اینکه دور است، سخت است، تخیلی قدرتمندی می‌خواهد ولی حداقل آرزویش را هم نمی‌توانم داشته باشم؟ در بگو دوباره از آرزوهات با یاد بهنام صفوی نوشتم:می‌نشینم تا بهار به تابستان و گرما به سرما برسد و سرآغاز هر فصل و هوایی، با تو در جایی که دلم می‌خواهد رویا می‌سازم. در خرداد با تو در پناهگاه فرضی زیر حمله دشمن، در مرداد باغ زردآلو در قم و در پاییز، نارنجی باغ‌های سیب و انگور نازلوی ارومیه را به تنت می‌زنم و زمستان در خشت‌های یزد حل می‌شویم. شاید فاصله واقعیت با رویا آنقدر زیاد باشد که زندگی آن را گردن نگیرد ولی کسی برای تصورات وهم‌انگیز یک نویسنده پولکی که جُرمی تعریف نکرده. اینکه بخواهم از آرزوها بگویم حتی اگر چیزی از جوانی در من باقی نمانده باشد.گم شدیم تو قیر شب، شما تو مهتاب بودینچنگ زدن به هر چیزی غیر از خود، عاشقی را می‌تواند کور کند. من همیشه سعی کردم از هر چیز غیرخودی فاصله بگیرم. همین است که ضربه‌های پی در پی زیست مفلوکانه در جایی مثل ایران، با اینکه تنم را زخمی‌تر و روانم را متلاشی‌تر از همیشه کرده است اما همچنان در گوشه و کنار این هرزآباد لم یزرع، چند گل - ولو کم‌رنگ و کوچک - می‌رویند.دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن نه فقط از سمت والدین، بلکه از یک شخص سوم، مانند هوا برای زندگی، ضرورتی برای زندگی در ایران است. همه این خشمی که در جان این آدم‌ها افتاده اگرچه باطن اقتصادی دارد اما همین جیب خالی است که در اولین اثرش عشق را می‌سوزاند. آدم بی‌عشق، هر کار بدی از او ممکن است سر بزند. اگرچه که در ابتدا خودش ضربه می‌خورد.هر چیزی غیر از خود است که عاشقی را محو می‌کند و آن را با ایدئولوژی‌های خشک و سست جایگزین می‌کند.ما به فکر یه بهار باشه پیرهن کویرمن تا همینجا و در آستانه ورود به ۳۳ سالگی،‌ تجرد قطعی و همیشگی خودم را قبول کردم. نه به عنوان یک انتخاب، بلکه درست شبیه یک ماهی که در تنگ کوچکی که فقط ثلث آن آب دارد انداخته شده و راه دیگری ندارد. در بیرون از این تنگ ولی تخیل من است که پرواز می‌کند. توان مقابله با آن را هم ندارم. امروزی‌ها آن را شاید نشخوار فکری بنامند.من که راضی می‌شوم اگر گوشه‌ای از این پروازها به آلما گیر کند. آلمایی که کمتر در خواب به سراغم می‌آید. ناشناخته‌ای که کودک جنگ‌زده درونم را به بازی وامی‌دارد و کاری می‌کند که به عشق ایمان بیاورم.حقیقت این است که اگر می‌شد، اگر آدمش بود، اگر اندازه جیبم اینقدر اهمیت نداشت، می‌توانستم در همین تنگ جلبک‌گرفته عاشقی کنم.ما به فکر خود عشق، سبز بشه گل کنه بازدو سال پیش نوشتم:در یازدهمین روز سی سالگی، پس از مدت‌ها رویاهایی می‌بینم که انگار بارها تکرار شده‌اند. زیست دوگانه‌ای که انگار من و تویی که نمی‌شناسم در خط زمانی دیگر داریم. همان مبل تنگی که خودت را کنار من جا کرده بودی و همۀ آدم‌های آن اتاق به تماشای ما نشسته بودند. شاید نسخه‌ای از من در جایی پیدایت کرده و حالا شادابی‌اش زندگی‌اش سرریز رویای من شده.و تو هنوز نیستی.تیترها از آهنگ حمید حامی به نام ما کجا شما کجا گرفته شده.ساچ / ۲۲ دی ۱۴۰۴تهران - ۱۳۹۶</description>
                <category>سالار چایچی</category>
                <author>سالار چایچی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 16:31:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>