<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه سلحشور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@salahshoorgulanfatemeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:38:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1530279/avatar/lQlrFw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه سلحشور</title>
            <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خداحافظ تنهاییِ خونه‌ی پرنور ارغوان</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%BA%D9%88%D8%A7%D9%86-efns2sxbwo6p</link>
                <description>آخرین سیگار تنهایینمیخوام بنویسم خداحافظ خونه‌ی ارغوان، چون مطمئنم میام و میبینمت دوباره؛ شاید سه باره و چهارباره نشه ولی دوباره مطمئنم میشه. ولی احتمال میدم دیگه تنها نباشیم دوتایی با هم، من و تو خونه‌ی ارغوان.میخواستم برات اسم بذارم گفتم اسم کوچه رو بذارم روت بعد رفتم سرچ کردم دیدم خارجی‌ها به درخت گل ارغوان، لاو تریز هم میگن؛ واقعا لاولی هستی برای من. دلم میخواد یه ارغوان تتو کنم رو دستم به یادت خونه‌ی ارغوان.وایسا حساب کنم چند روز با هم زندگی کردیم، تقریبا 1200 روز تو خونه‌ی من بودی، خونه‌‌ای که خیلی از اولین‌های بزرگسالی رو توش تجربه کردم، خونه‌ای که خیلی از رویاهام رو توش زندگی کردم، عاشقی کردم، بلندترین خنده‌ها رو اینجا تو آغوش تو سر دادم، بزرگ شدم به معنی واقعی کلمه، یاد گرفتم احساساتم رو ببینم، من تو دل تو شیون کردم، درد کشیدم، تنهایی کشیدم، بزرگترین ترس‌هام رو زندگی کردم، حتی بعضی شب‌ها مردم و آخ که چقدر دوستت دارم و آخ که چقدر آزادی‌بخش بودی. نمیدونی چندبار به پنجره‌هات نگاه کردم و ته دلم قربون‌صدقه‌ت رفتم. هنوز اولین باری که دیدمت رو کامل دقیق و باجزئیات یادم میاد، یادمه که گفتم تو خونه‌ی من باید باشی، یادمه که کل رویاهام و روزهای خوش تو آغوش تو از جلوی چشمم رد شد و میدونی دقیقا همون شد، و میدونی هیچ روزی یادم نرفت که چقدر خوشحالم از داشتنت، هیچ روزی.دارم فکر میکنم چه روزهایی برام خاطره‌انگیز بودن تو این خونه. داشتن عشق اول تو این خونه یا مثلا زندگی کردن بازی بچگی ما سه تا من و عاطی و آیلار یا هر روزی که تو این خونه مهمونی گرفتیم یادم می‌مونه. شب‌های پیاده‌روی تو پذیرایی از اضطراب هم یادم میمونه یا شب‌هایی که بلند بلند گریه میکردم. خوابیدن رو تخت با عاطی بعدها آیلار، داداش، فریما، فاطی یا رعنا یادم میمونه. وااای که چقدر رویامون بود همسایه‌ی آیلار شدن و وااای که چه دلچسب بود زندگی‌ش کردن و وااای که چقدر ممنونم ازت.چند روز پیش به یکی گفتم من همیشه از بچگی دوست داشتم آمستردام رو ببینم و بهم گفت پس خیلی زود قراره به رویات برسی و بهش گفتم من به رویاهای زیادی تو زندگی‌م رسیدم و راستش یکی از این رویاها همین بود، اینجا تو این محله و تو این شهر تو یه خونه‌ی زیبا و پرنور مستقل و تنها زندگی کردن.میدونی وقتی خداحافظی رسیده، شاید دیگه خونه‌‌ای نباشی که من توش هر روزم رو زندگی کنم ولی همیشه اولین خونه‌ی من خواهی موند، خونه‌ای که رویاهام رو توش زندگی کردم، خونه‌ای که به من آرامش، استقلال و آزادی بخشید برای اولین بار. خونه‌ی پرنور من.خونه‌ی ارغوان شاید یه روز مال من شدی، مال خود خودم ولی به هر حال تو برای همیشه اولین خونه‌ی من خواهی موند.لطفا سالم و امن باقی بمون و اگر کس دیگه‌ای تو آغوش تو زندگی کرد مثل من بهترین‌ها رو براش رقم بزن.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 15:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار منم همون فیل‌م</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%85-petxiz2plo9o</link>
                <description>داستان اون فیل‌ها رو شنیدین؟ نمی‌دونم حقیقت داره یا نه. میگن به پای بچه فیل یه طناب قرمز میبندن و هر کاری می‌کنن نمی‌تونن بازش کنن و رها بشن؛ چون بچه‌ن و زورشون کمه. این بچه‌ فیل‌ها که بزرگ می‌شن، دیگه تلاش نمی‌کنن از این طناب قرمز رهایی پیدا کنن، تو ذهن‌شون شکل گرفته که نه نشدنیه. با یه هول کوچولو، یه قدم بزرگتر برداشتن، اون طناب قرمز پاره می‌شه، رها می‌شه و حالا می‌تونه هر جایی بره.چند وقته فهمیدم، منم همون فیل‌م انگار، با این تفاوت که من خودم همه‌ش چک می‌کنم اون طناب قرمز به پام بسته شده یا نه. می‌ترسم از نبودنش. چی میگن، میگن زندانی عاشق زندانبان‌ش شده. یه همچین چیزی.مثلا اصرار دارم که من ترسوئم، یه طناب قرمز به اسم ترسو بودن بستم به پام و همه‌ش هم چک می‌کنم یه وقت یادم نره که من طناب به پام بسته است. فاطمه عه سگ، حواست هست که تو از سگ می‌ترسی، عه حواست هست که تو از فضای بسته می‌ترسی، عه حواست هست که تو از این می‌ترسی، از اون می‌ترسی. من یه فیل‌م، یه فیل که به طناب قرمز دور پاش وابسته شده و اتفاقا خودش هم این طناب رو به پاش بسته و انگار می‌پرستتش. جالبیش اینه که من همه‌ش چشمم هم به فیل‌های دیگه است، اون فیل‌هایی که طنابی به پاشون وصل نیست؛ می‌تونن بلند بپرن، می‌تونن بدوئن، خب چون چیزی بهشون وصل نیست.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 02:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدبختی همه‌چی تو این دنیا هزینه‌ داره</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-oztbiwxteqkf</link>
                <description>بدبختی همه‌چی تو این دنیا هزینه‌ داره؛ هر چی بهتر، هزینه‌ش بیشتر.مثل طلای قشنگ که گرون‌تره، خاطرات قشنگ‌تر، روزهای بهتر، خونواده‌ی صمیمی‌تر، دوستای نزدیک‌تر هزینه‌ش بیشتره.هزینه‌ی تموم شدنشون، ندیدن‌شون و خداحافظی ازشون.وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشیم، چیزی برای دلتنگ شدن نداشته باشیم، هزینه‌ی چی؟ غصه‌ی چی؟ مثلا معلومه وقتی که پارتنرت رو خیلی دوست نداشتی، راحت‌تر موآن میکنی، یا وقتی شهری که توش بزرگ شدی رو دوست نداری، هیچی توش نمیبینی، معلومه راحت ترکش میکنی.اشک ریختن، غصه خوردن، پاره شدن از میلیون‌ها احساس متناقض، هزینه‌ی همه‌ی روزهای خوبیه که دنیا برامون رقم زد، دوستی‌ها و آدم‌های عزیزی که سر راهمون قرار داد، حس‌های خوبی که بهمون بخشید.راستش انگار همیشه اینو میدونستم، برای همین از عمیق شدن احساسات میترسیدم ولی حواسم نبود که احساساتم به خیلی چیزها داره عمیق میشه.مثلا من این خونه رو زیادی دوست دارم، من تهران رو زیادی دوست دارم، زیادی توش حس‌های خوب تجربه کردم. من وقت گذروندن با دوست‌هام رو زیادی دوست دارم، همدلی و همدردی زیادی ازشون دریافت کردم.راستش حالا حتی از تجربه کردن روزهای خوب هم میترسم، چون الان خیلی دارم هزینه میدم؛ ولی بهتر نیست دست به جیب باشم و راه به راه واسه این چیزها هزینه بدم تا اینکه آخرعمر با یه زندگی نکرده روبرو شم؟ با عشقی که دریافت نشده، همدلی که احساس نشده، حس‌های خوبی که تجربه نشده، روزهای خوبی که لمس نشده.میدونی ته این ریسمان ترس رو که ببینی، ترس از تحمل نکردن و تاب نیاوردنه؛ تحمل نکردن این خداحافظی‌ها. ولی من تحمل میکنم تا بتونم میلیون‌ها خاطره‌ی خوب بسازم، ولی من  هزینه‌ش رو میدم تا بتونم بهترین حس‌های دنیا رو هزاران بار تجربه کنم.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 21:38:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌ها اجازه دارن متفاوت باشن</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%86-taelvqpgx8yr</link>
                <description>عجیبه، حس میکنم دیگه منتظر روزهای خاصی نیستم؛ حداقل نه اونقدرها. انگار دارم یاد میگیرم که هر روز رو قدر بدونم.امروز یهو به خودم اومدم گفتم نکنه این بار آخرین باری باشه که با فاطی (دوستم که هم‌اسم منه و ویزاش اومده) تو ایرانشهر می‌چرخم. خواستم غصه بخورم که دوباره با خودم گفتم، هر روز آخرین بار برای یک‌سری چیزهاست، باید این رو بدونم نه برای اینکه غصه بخورم، بلکه برای اینکه خوشحال باشم از داشتن امروز. نمی‌دونم حس میکنم تاثیر داشت، خوشحال بودم از داشتن امروز.امروز چهار نفر بودیم، ما دو تا فاطی‌ها و دوست فاطی و دوست دوست فاطی. پسر بودن. خیلی اتفاقی بحث رابطه افتاد. فکر کنم واسه اولین بار حواسم بود که من بحث رابطه رو پیش‌ نکشم که بعد به خودم غر بزنم که ای بابا فاطی اور شیر کردی و فلان. من بحث رابطه رو وسط نکشیدم. کار دوست دوست فاطی یا دوست فاطی بود. نمیدونم.  این بحث تو هوای به شدت کثیف تهران و کوچه‌ پس‌کوچه‌های کریم‌خان بود. بعد از یه پیتزا ایتالیایی خوشمزه که صاحبش به ما تیکه انداخته بود که تا حالا ایتالیا نرفتین و ما هم نگفتیم که رفتیم، به دروغ که بحث رو برده باشیم.دوست دوست فاطی به چیزی اشاره کرد که من میتونستم ساعت‌ها در ستایش مخالفت باهاش صحبت کنم و در واقع بحث کنم و حتی حرص بخورم.برام عجیب بود نه مخالفتی اعلام کردم، البته یه کم مشخص بود مخالفم، نه بحثی کردم و نه حرصی خوردم. برای خودم خیلی جالب بودم. اتفاقا یه جا هم بهشون گفتم:((من تصمیمم رو‌ گرفتم. من دیگه وارد رابطه‌ای نمیشم که بخوام سر بدیهیات بحث کنم و بدیهیات رو توضیح بدم. دفعه سومی که بخوام بدیهیات رو توضیح بدم میزنم زیر میز.)) و انگار همون موقع هم همین کار رو کردم. من وارد بحث بر سر بدیهیات نشدم. ولی برام جالب بود که دیگه برامم مهم نبود که یک پسر یک جای دنیا، به چیزی که من میگم خیانت و یه جورایی هم جامعه میگه خیانت، نمیگه خیانت. از طرفی انگار این شکلی بودم که بابا من چه میدونم از رابطه، چارچوب، حس یا هر چیزی که یک آدم رندوم تجربه کرده. به من چه. با من که تو رابطه نمیره. به من که خدشه‌ای وارد نمیکنه.انگار همیشه فکر میکردم هر کس هر جای دنیا، اشتباهی کنه، یه سر این اشتباه به من هم میرسه و به من هم آسیب میزنه. نمیدونم شاید هم دارم می‌پذیرم که انسان‌ها میتونن خیلی با من تفاوت داشته باشن و تفاوت‌شون هم به من آسیبی نرسونه. یکی می‌تونه تو رابطه یه آدم خیلی لاشی باشه ولی به من ربطی نداره و به من هم آسیبی نمیرسونه تا زمانی که من یه سر اون رابطه نیستم. آدم‌ها اجازه دارن متفاوت باشن، متفاوت رفتار کنن و قرار نیست این تفاوت به من آسیبی برسونه.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 01:29:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنیده شدن چه حسی داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-hv75frchmfgl</link>
                <description>تا حالا بهش فکر کردین؟ شنیده شدن چه حسی داره؟ تو توییتر اینو پرسیدم، یکی خیلی جواب قشنگی داد و انگار همین یه نفر بود که منظورمو فهمید. نوشت: سبکی.میدونین یعنی چی؟ خیلی وقت‌ها خیلی ساده است؛ یعنی وقتی میگی از روغن حیوانی بدم میاد، بهت نگن نه فکر می‌کنی، روغن حیوانی نیست اصلا که کره است، بخور حالا، ببین چه خوشمزه است. یا مثلایا مثلانمیدونم خیلی ساده است. یعنی گوش بدی، یعنی اهمیت بدی، یعنی ببینی، یعنی بپذیری.آره ((سبکی)) خیلی صفت قشنگی بود و همینطور بیگانه.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 00:01:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استاد در نپذیرفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-yh9ffhillgwp</link>
                <description>دوستم تا یه ماه دیگه میره فرانسه. این یک ماه اخیر زیاد پیش هم بودیم، در واقع با هم زندگی کردیم. اونم مثل من روزهای پیش از مهاجرتش رو با گریه و سوگواری میگذرونه، البته من مثل همیشه خشم زیادی رو هم تجربه میکنم.امروز که خسته از این حس سوگواری جفتمون، به زمین و زمان فحش میدادم،  گفتم بابا پس چرا فلانی انقدر راحت و هیجان‌زده رفت؟ گفت: فلانی خیلی کاراکترش با ما فرق داره.خب حالا به جای زمین و زمان به کاراکترمون فحش میدم. من استاد نپذیرفتن خودمم؛ خودم، احساساتم، کاراکترم. البته برای فعلا.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 00:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه تنها، تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-a0h2i97e8hjg</link>
                <description>امروز پس از مدت‌ها هیچکس تو این خونه رفت‌وآمد نکرد به جز من. این جمله زمان خیلی طولانی‌ای من رو خوشحال‌ترین آدم کره‌ی زمین میکرد. تازگی داشت. الان دیگه نه؛ مضطرب میشم و نگران. یه پادکست گوش میدادم امروز در مورد تنهایی و ارتباطش به اضطراب. راستش آره، این اضطراب امروزه‌ی من باید از تنهایی اومده باشه. نه تنها، تنها بودم که به شدت هم احساس طرد شدن میکردم. نه تنها، تنها بودم اصرار داشتم که تنها هم باشم. انگار که دنبال بردن کاپ عن تنهایی باشم. این کاپ تنها به تنهاترین انسان کره‌ی زمین اهدا میشه، انسانی که تنهایی از پس تنهایی بربیاد.ولی این کاپ عن تنهایی نحسه، انگار که روش طلسم خوندن، همینکه لمسش میکنی، اضطراب میره تو تموم وجودت.راستش من ناجورترین وصله‌ی کره‌ی زمین برای تنهایی بودم. من حتی تو شکم مامانم هم تنها نبودم. من نصفه‌ی دیگه‌ای داشتم که دنیا رو طور دیگه‌ای حس میکرد. اکثر تجربه‌ها یکی بود ولی حس‌ها نه لزوما. من شیطون بودم، نصفه‌ی دیگه‌م آروم بود. من روابط عمومی رو مدیریت میکردم، نصفه‌ی دیگم امور مالی رو. من الان نه تنها، تنهام که یه دست، یه چشم، یه پا، یه گوش و حتی یه کلیه‌‌م رو هم ندارم. اونا هم تنهام گذاشتن. من نه تنها، تنهام که حتی یک انسان تنها هم نیستم، من یک نصفه انسان تنها هستم.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 00:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یدونه هم تیک بزن</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B2%D9%86-gx1a33livqh5</link>
                <description>من شهرستان بزرگ شدم، دور از فک و فامیل. یادمه همیشه یه عقده داشتم، اینکه شهرستان زندگی نکنم، تهران زندگی کنم. بقیه هم بی‌تقصیر نبودن توو به وجود اومدن این عقده، شاید هم حق داشتن، البته که حق داشتن، بی‌راه نمیگفتن. مثلا میگفتن آدم تو شهرستان، به دور از همه، معاشرت یاد نمیگیره، نمیدونم شاید هم چرت میگفتن.البته یه دلیل اصلی این عقده که رویا شده بود، آیلار بود، هم‌بازی بچگی‌هام. خیلی دوستش داشتم و اون تهران زندگی میکرد. تابستون‌ها فقط همو میدیدیم و خاله بازی میکردیم و تو بازی‌هامون همسایه بودیم.من این رویا رو زندگی کردم، داره میشه سه سال، 26 دی میشه سه سال و من خوشبخت‌ترین موجود کره‌ی زمین بودم تو این سه سال.راستش هر روز تو این سال‌ها، یهو متحیر به اطرافم نگاه میکردم میگفتم من تهرانم؟ من پیش آیلارم؟ مگه میشه انقدر خوشبخت باشم؟ بابا مگه رسیدن به آرزوها و رویاها واسه فیلم‌ها و کارتون‌ها نبود؟بعضی وقت‌ها با خودم فکر میکنم که من یه غول چراغ جادوی نامرئی دارم و حتی خودمم خبر ندارم. خیلی سوسکی من رو کندوکاو میکنه، آرزوها و رویاهام رو پیدا میکنه و تیک‌شون میزنه.من دوست دارم تهران زندگی کنم. تیک. نزدیک آیلار. تیک. تو یه خونه‌ی بزرگ و خوشگل. تیک. تو این شرکته کار کنم. تیک. داداش کوچولو داشته باشم. تیک. یه عالمه دوست خوب و جدید پیدا کنم. تیک. برم سفر با دوستام. تیک. کارمو دوست داشته باشم. تیک. میخوام بیشتر بدونم، دنیا رو ببینم، پذیرش بگیرم. تیک، تیک، تیک و هزاران تیک دیگه.من خیلی زیاد خوشبختم ولی الان تو این لحظه این حس رو ندارم راستش. انتظارم از غول چراغ جادو بالا رفته. میخوام بتونه همه‌ی رویاهام رو یه جا تیک بزنه، نه اینکه بگه این رو میگیرم، اینو میدم. زندگی پیش آیلار رو میگیرم، زندگی تو یه کشور دیگه رو میدم.من دیگه همه‌ی آرزوهام رو یه جا میخوام. مثلا میخوام همه‌ی آدمای عزیز زندگیم رو هر وقت که خواستم ببینم و بغلشون کنم.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 19:18:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگوار یا خوشحال</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-spmsgfmzas0m</link>
                <description>خیلی روزای عجیبی رو میگذرونمدارم می‌پذیرم که همه‌چی رو قراره یه روزی از دست بدم، پس تو طول روز خیلی پیش میاد که یه لحظه از دغدغه‌هام فاصله بگیرم و به کوچکترین چیزها با عشق نگاه کنم.به دوییدن بابا موقع بالا اومدن از سربالایی پارکینگ دقت کنم و خوشحال شم که بدن سالمی دارهبه نوع ایستادنش و کت چرمش، موهای جو گندمی‌ش و دست‌های تپلشبه فرم صورت آیلار، آغوش امن و بی‌سروصداش، آهنگ‌هایی که با هم گوش می‌دیمبه خیابون‌ها و اتوبان‌های تهران، ترافیکی که همیشه آزارم می‌داد.یا حتی به زاویه‌های مختلف خونه، مثلا امروز از یه زاویه جدید به خونه نگاه کردم و با دوربین ثبتش کردم؛ از پشت درخت‌های پاییزیدوباره دارم سوگواری رو تجربه میکنم، دارم اشک میریزم برای روزی که هیچکدوم اینا رو ندارمامروز که بابا و خاله حرف میزدن، اسم شوهرخاله رو آوردن که شش سالی میشه مرده و با خودم فکر کردم چقدر این آدم‌ها عزیز از دست دادن و هنوز هم ادامه میدنمن می‌ترسم، من از خداحافظی با هر چیزی می‌ترسم.راستش این نوع فکر کردن جالب هم هست. انگار دیگه کمتر عصبانی میشم، کمتر حرص میخورم و البته بیشتر خوشحال و شکرگزارم.انگار همه‌ش میگم فاطی نهایت لذت رو ببر، تموم میشه، خیلی زود تموم میشه.مثلا چند وقت دیگه میشه یه سال که من تنهام و من اصلا نفهمیدم کی این ۳۶۵ روز گذشت.یا کی روزای هم‌خونه شدن با دوست تموم شد.من دلم برای تک تک روزها و ثانیه‌ها تنگ میشه و چقدر سخته رها کردن و رها شدن.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 01:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الگوی نادیده گرفته شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-acfokpi9spew</link>
                <description>انگار این الگوی نادیده گرفته شدن تو همه‌ی روابطم رخنه کرده و یه جایی بالاخره با یه سیلی تو گوشم خودش رو نشون میده.مهم نیست مامانم باشه، بابام باشه، برادرم خواهرم، پارتنرم یا حتی دوست نزدیکم.انگار یه جایی میزنن تو گوشم که هانی اصلا مهم نیست برامون که تو داری اذیت می‌شی؛ اصلا مهم نیست بوی سیگار تو‌ خونه‌ت اذیتت می‌کنه، اصلا مهم نیست صبح‌ها نمی‌تونی صداها و‌ بوها رو تحمل کنی، اصلا مهم نیست از معاشرت با فلانی لذت نمی‌بری یا گوشت قرمز گاهی معده‌ت رو اذیت میکنه یا رو لباس‌هات حساسی، یا حریم شخصی‌ت برات مهمه، یا کثیف بودن خونه مضطربت می‌کنه، یا یا یاهیچکدوم اینا مهم نیست چون من یه آدم حساس و رو مخم که همه‌چی آزارم میده. من یه آدم ادایی و آزاردهنده‌م؛ مگرنه کدوم آدمی دوست نداره خونه‌ش بوی عن سیگار بده، یا کدوم آدمی از کثیفی لذت نمیبره یا کدوم آدمی رو لباس‌هاش حساسه و دوست داره تند تند لباسشویی بزنه.آره من یک عجیب‌الخلقه‌م و هیچی‌م قابل درک نیست.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 13:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه بهتر که اینجا یه خونه است که من اشک‌هاش رو نمیبینم</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-lqnubpcdobq7</link>
                <description>خیلی اتفاقی شد برگشتن به ویرگول.2 روزیه فیلترشکنم کار نمیکنه و برای دیسترکشن، لینکدین رو انتخاب کردم. یه پست از ویرگول دیدم برای کمپین #پرداخت_مستقیم_پیمان و یادی از ویرگول کردم.راستش یه مدتیه که سوگوارم، سوگوار برای چیزها و آدم‌هایی که تو مسیر زندگی از دست دادم و قراره از دست بدم.راستش من آدم سوگواری نبودم، یعنی انگار پلاگینش تو بدنم غیرفعال بود. در واقع به قول روانشناس‌ها سرکوبش کرده بودم همیشه و تا تونسته بودم ازش فرار کرده بودم، خیلی حرفه‌ای.به نظرم تو دوی فرار از احساس ناراحتی می‌تونم مدال بگیرم، دونده‌ی خوبی‌م تو این حوزه.اتفاقا مثل همه‌ی دونده‌های حرفه‌ای هم تقاص پس میدم، اونا با آسیب‌های زانو و من با آسیب نمیدونم چی چی، سوگواری طولانی؟ افسردگی؟ بی‌حوصلگی؟ اضطراب؟ نمیدونم اسمش رو چی بذارم.ای بابا، کاش دوییدن بدون آسیب بود، خیلی خوب می‌شد.خیلی آسیبش بده، خیلی زیاد دردناک و خیلی زیاد فلج‌کننده.نمیدونم کاش دوران نقاهتم زود تموم بشه، من عادت ندارم به فلج بودن. امروز عصر سوگوار این خونه بودم، سوگوار ترک کردنش.برای من خونه خیلی معنوی و خاصه، انگار جون داره، هر خونه‌ای.انگار خونواده است مثلا خونه شرایطی مهیا میکنه برای رشدت، تجاربت، شادی‌هات، موفقیت‌هات و ..این خونه خیلی بستر خوبی بود.وای قلبم ریش میشه از گفتن این فعل نکبتی.کاش ((بود)) از لغت نامه فارسی حذف میشد. آخه این چه فعل نحسیه.امروز عصر یه کم باهاش حرف زدم، به گوشه گوشه‌ش نگاه کردم، اشک ریختم و خاطراتم رو توش مرور کردم.خاطراتی که این مادر برام رقم زد، این خانواده، این خونه.یادمه 16 سالم اینا بود که باید خونه‌ای که 12 سال توش بزرگ شده بودم رو ترک می‌کردم و اتفاقا دقیقا همین کارها رو میکردم؛ راه میرفتم به دیوارهاش دست میکشیدم و باهاش صحبت میکردم.ده سال گذشته و من انگار همون آدمم، با همون دلبستگی‌ها، دلبسته‌ی خونه‌ها.چرا براش اسم نذاشتم؟ چطور خطابش کنم پس؟اون خونه‌ی 10 سال پیش اسمش ((خونه‌ ویلایی)) بود. آخه تنها خونه‌ی ویلایی بود که توش زندگی کردم.راستش الان حس خاص زیادی به اون خونه ویلایی ندارم، خاطراتش هم خیلی کمرنگ شده ولی یادمه سوگواری براش چقدر سخت بود. راستش تا پامو گذاشتم تو خونه پاداد، اسم خونه بعدی‌مون بود، فهمیدم وقت گذاشتن و رفتن از خونه ویلایی بود.نمیدونم حسم به این خونه در آینده چی خواهد بود ولی الان دوست داشتم این خونه‌ی بی‌اسم پرپنجره‌ی پرنور آزادی‌بخش، یه آدم بود. بغلش میکردم و زاااااااار می‌زدم. ولی نه چه بهتر که اینجا یه خونه‌است که من اشک‌هاش رو نمی‌بینم.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2024 01:13:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال زندگی نیست آقای قاضی</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-qmi2whntnlgc</link>
                <description>حال زندگی نیست آقای قاضینمی‌‌دونم چرا ولی نیست دیگههر شب که میخوام بخوابم میگم فردا روز بهتریه، ولی صبح، جونِ کندن از پتو و بالش هم نیست.می‌خوام کسی به روم نیاره و یه مدت فقط بخوابم، انقدر بخوابم بلکه اون صبح خوب و باانرژی و اینا برسه.ولی من به حرف نیچه اعتقاد داشتم همیشه: جنگ خوبه که انگیزه رو خب میکنه.ولی خب روح و روانت باید آماده‌ی جنگ باشه که پاهات بایسته و دستات شروع به گرفتن شمشیر کنه؛ مگه غیر اینه؟</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jul 2023 15:37:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک برند خوب، باید پیش همه عزیز باشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-e4wbwbs7anlv</link>
                <description>جواب خیره!فیلیپ کاتلر تو کتاب معرکه‌ی نسل چهارم بازاریابی از مک دونالد و استارباکس مثال می‌زنه.میگه تو یه تحقیقی میان درصد دوست‌داران و بیزاران این دو تا برند رو محاسبه می‌کنن.مک دونالد: 33% دوستدار و 29% بیزاراستارباکس: 30% دوستدار و 23% بیزار(بقیه‌ی افراد خنثی بودن)میگه این دوقطبی دوستدار و بیزار تقریبا متعادله و این هیچ اشکالی نداره؛ چرا؟چون بیزارها دشمنای ضروری یک کسب‌وکارن،که گروه دوستدار رو مجبور به فعالیت می‌کنن.میگه بدون وجود هر دو گروه دوستدار و بیزار، گفت‌وگوها درباره‌ی برند کسل‌کننده می‌شه (اگر اصلا گفت‌وگویی باشه)و میگه طبیعیه که یک برند تو یه بخش از بازار محبوب نباشه،اصلا اون موقع است که کارش رو درست انجام داده.برند </description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 14:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا دیجیتال مارکتینگ جایگزین بازاریابی سنتی می‌شه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-fwtbuowbdmey</link>
                <description>جواب فیلیپ کاتلر، نه هستش!فیلیپ کاتلر تو بخش یک از کتاب نسل چهارم بازاریابی اینطور این موضوع رو بیان می‌کنه.((ما اعتقاد داریم هر دو نیاز به ادامه‌ی حیات در کنار یکدیگر دارند))این استاد علم بازاریابی تو ادامه از چندتا کسب‌وکار مثال می‌زنه که به نظرم مثال zappos از همه جذاب‌تره.زاپوز یک فروشگاه آنلاین خرید لباس و کفشه .تا حالا آنلاین کفش خریدین؟ خرید این پوشاک چه فرقی با بقیه‌ی محصولات داره؟کفش رو به آسونی نمی‌شه آنلاین سفارش داد، خصوصا کسایی مثل من که پاهای بدقلقی دارن.zappos چی کار کرده؟امکان مشاوره برای خرید کفش رو به امکاناتش اضافه کرده؛یعنی همون روش قدیمی تماس تلفنی و مشاوره و این داستان‌ها؛یعنی آنلاین + آفلاین.بازاریابی آنلاین و آفلاین در کنار هم پیش می‌رن، تا تجربه‌ی شخصی‌سازی‌شده‌ مفیدی رو برای مشتریان به وجود بیارن.آیا دیجیتال مارکتینگ جایگزین بازاریابی سنتی می‌شود؟</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 09:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برندهای بزرگ و اجرای استراتژی repositioning</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-repositioning-q3kshg9zb30o</link>
                <description>تو بازاریابی، به فرایند تغییر درک مخاطب هدف از خدمات یا محصولات Repositioning گفته می‌شه.جایگاه یک محصول شامل اینه که مشتریان درمورد ویژگی‌های اون چطور فکر کرده و چطور اون رو با محصولات رقیب مقایسه می‌کنن.بنابراین، تغییر جایگاه شامل تغییر کامل نحوۀ درک بازار هدف از محصوله.شرکت‌‌ها جایگاه‌یابی مجدد رو با اهداف گوناگونی انتخاب می‌کنن.برای مثال اگه عملکرد یک محصول رضایت‌بخش نباشه و هزینه‌های زیادی رو به دوش برند بذاره،یا اگه تغییر اساسی تو گرایش‌های یک فرهنگ (Cultural Trends) یا اقتصاد به وجود بیاد،برای همسوکردن محصول و خدمات با جامعه، repositioning امری ‌اجتناب‌ناپذیر خواهد بود.تو این لینک مثال‌های اجرای این استراتژی توسط برندهای بزرگی مثل آدیداس، نایک، گوچی، استارباکس و ... رو نوشتم.محتوا رو که بخونین، ربط عکس رو به repositioning متوجه می‌شین ?استراتژی </description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 13:41:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاقو قاتل شبکه‌سازی است</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%DA%86%D8%A7%D9%82%D9%88-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dvakmhbcugkh</link>
                <description>این نتیجه‌ی تحقیقات شرکت convene حول نیازهای مشتریه.یکی از خدماتی که این شرکت ارائه می‌ده، مهیا کردن یه فضای عالی برای برگزاری کنفرانس‌ها و دورهمی‌های سازمانیه.تو این فضاهایی که برای برگزاری ایونت‌ها اجاره می‌ده، منوی غذا یا میان‌وعده هم وجود داره.حالا این شرکت با بررسی ایونت‌ها و کنفرانس‌ها، به یه نتیجه‌ی جالب می‌رسه.بیشترین چیزی که تو هر ایونتی جریان داره،ایجاد connections یا شبکه‌سازیه،و هیچ چیز به اندازه‌ی چاقو مانع شبکه‌سازی نمیشه.برای درک بهتر این موضوع خودتون رو در مقابل یک فرد محترمی که تحسینش می‌کنید، به همراه یک ظرف و یک چاقو تو دستتون، تصور کنید.کریستوفر کلی، مدیرعامل convene می‌گه: «هر چیزی تو منوی ما بدون نیاز به چاقو، قابل خوردن و لذت بردنه. افراد تو کنفرانس‌ها تمایل دارن با هم ارتباط برقرار کنن، بنابراین هر چیزی که این ارتباط رو به هم بزنه، آزاردهنده است. ما می‌دونیم که غذا مهمه و شبکه‌سازی هم مهمه، پس باید تو یک مسیر قرار بگیرن.))این یک مثال بارز از درک نیاز مشتریه.در آخر هم بهتره بدونیم شناخت این نیازها تمومی نداره و درواقع یه دریاچه نیست، بلکه یه اقیانوسِ خیلی عمیقه، که هیچ قواصی به عمیق‌ترین نقطه‌ی اون نمی‌رسه.نیاز مشتری
</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 12:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه‌حل‌ نوآورانه  GOODYEAR</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-goodyear-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%81-gkleflhu0bax</link>
                <description>تبلیغاتشما زمستان سخت رو تو سال‌های خیلی گذشته در نظر بگیرید،حالا جاده‌ها، ماشین‌ها و تایرهای اون دوران رو تصور کنید.رانندگی تو هوای سرد و زمین یخ‌زده و برفی همین الانش هم سخته، چه برسه به اون دوران.همین شد که خیلی از کارخونه‌ها شروع به پیدا کردن یه راه‌حل کردن.یکی از این شرکت‌های بزرگ که بعدها بین‌المللی هم شد، GOODYEAR بود.این شرکت تایرسازی پیشرو تو سال 1960 با لاستیک‌های فلزی میخ‌دار این صنعت رو متحول کرد.بعدها به خاطر آسیبی که این تایر به آسفالت و زمین‌های اون موقع می‌زدن، تولیدشون متوقف شد، ولی تلاششون و دیدن تبلیغات جذابشون خالی از لطف نیست. ?این هم لینک یوتوب یکی از تبلیغات تلویزیونی‌شونه که مربوط به همکاری goodyear و ford mustang هستش.https://www.youtube.com/watch?v=Teb6UXJ1QeI</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 16:24:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علمی جدید در حوزه‌ی بازاریابی</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-szo7wjn9pdai</link>
                <description>بازاریابی عصبیمن یه روشی برای سنجش عملکرد بیلبوردها یا انواع محتواهای تبلیغاتی دارم.حرکت مردمک چشمم رو دنبال می‌کنم که ببینمپیام اصلی کی به چشمم میاد؛اصلا به چشمم میاد یا نه.فکر کنم این روش رو بعد از دیدن نحوه‌ی عملکرد hotjar پیدا کردم.بعد هم فهمیدم یه علمی وجود داره به اسم نورومارکتینگ یا بازاریابی عصبی که توش از همین کارها می‌کنن.حرکت مردمک چشم یا از اون جالب‌تر سیستم‌های عصبی رو موقع دیدن پیام‌های تبلیغاتی می‌سنجن.طبیعتا هنوز تو ایران رواج پیدا نکرده ولی تو کشورهای پیشرفته، کانون تبلیغاتی‌هایی وجود دارن که از نورومارکتینگ برای بهبود بازدهی تبلیغات استفاده می‌کنن.نورومارکتینگ</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 11:08:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردودلی از جنس کمردرد یا شاید ناامیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%DA%A9%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-ineia6xvnmxt</link>
                <description>یه نقطه‌ای از کمرم تیر می‌کشه که نمی‌فهمم اسمش چیه، سینوس‌هام کلافه‌م کردن و با یه دستمال کاغذی جفت لپ‌تابم به نوشتن مشغولم.از صبح ساعت 11 تا الان که ساعت 10 شبه، فکر کنم فقط 2 ساعت پشت این میز و روبروی این سیستم نبودم.اما کار مفید؟شاید 3 ساعتخسته‌م، از زیاد نشستن، زیاد نوشتن و به جایی نرسیدن.ولی رسیدن به کجا؟نمی‌دونم.شاید کمر دردم از نشستن نیست، از ناامیدیه؟نمی‌دونم.بدن من رو تریلی زیر بگیره، آخ نمی‌گه، اگه روانم بخواد.روانم الان استراحت می‌خواد.نمی‌دونم.شاید یه خبر خوب می‌خواد.یه خبر خوب از جنس قبول شدن تو مصاحبه‌ای که پریروز داشتم.الانه که افکار وسواس‌گونه‌م بهم حمله کنن.بگن: بابا فاطی از کجا معلوم همونقدر رویایی باشه که تو فکرش رو می‌کنی.یا مثلا می‌گن: بابا فاطی تو از اونجا یه بهشت ساختی، خبری نیست.و منم فحش و بدوبیراه به افکارم میگم.ولی ته دلم حرفاش رو باور می‌کنم.آهدرد دارمخسته‌متف به زندگیدلم استراحت می‌خواد.</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 23:42:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک مدل بازاریابی خفن به اسم  stp marketing</title>
                <link>https://virgool.io/@salahshoorgulanfatemeh/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%81%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-stp-marketing-cwii7dniaovw</link>
                <description>stp مدل بازاریابیفیلیپ کاتلر مدل بازاریابی stp  رو تو سال ۱۹۶۹ ایجاد کرد.این مدل در ابتدا برای استفاده تو استراتژی بازاریابی شرکت‌های کالاهای مصرفی طراحی شد،اما الان STP marketing می‌تونه تو زمینه‌های دیگه‌ای مثل سیاست و آموزش هم به کار گرفته بشه.هدف از مدل بازاریابی STP اینه که مشخص کنه محصول یا خدمت شما در مقایسه با رقباش تو چه جایگاهی قرار می‌گیره.این مدل بازاریابی پربازده، توسط برندهای خیلی بزرگ مثل Tesla ،Starbucks ،Nike و apple  هم اجرا می‌شه.مدل بازاریابی STP چیست؟بخوام ساده بگم، این مدل شامل سه بخش تقسیم‌بندی، هدف‌گیری و جایگاه‌‌یابی می‌شه.شما تو مدل بازاریابیSTP ابتدا مخاطب‌هاتون رو تقسیم‌بندی می‌کنین (Segmentation)، بخشی که بیشتر مناسب محصول و کسب‌وکار شماست، هدف قرار می‌دین (targeting)، درنهایت هم کالا یا خدماتتون را جوری ارائه می‌کنین که مخاطب‌های هدف شما رو به‌طور مؤثر جذب کنن. (positioning)</description>
                <category>فاطمه سلحشور</category>
                <author>فاطمه سلحشور</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 11:54:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>