<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سالار عیناوی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@salareinavipour</link>
        <description>در زس و اسنپ مهندس ابر بودم و از مهاجرت ابری در noravesh.com و درباره ادبیات و ... اینجا می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:56:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/63658/avatar/sAz0ey.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سالار عیناوی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@salareinavipour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک کابوس آمریکایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@salareinavipour/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qn0i1fxuje4i</link>
                <description>استنتون کارلایل در خانه‌ای که می‌سوزد روی مبل آرمیده.هشدار: این یادداشت داستان فیلم را لو می‌دهد!وقتی آغاز و پایان اقتباس دلتورو از کوچه کابوس را با متن اثر مقایسه کردم، متوجه تفاوت مهمی شدم که در درک بهتر فیلم و آنچه دلتورو می‌خواهد بگوید به ما کمک می‌کند.فیلم با تلاش شخصیت اصلی داستان استنتون کارلایل برای دفن پدرش و ترک خانه پدری آغاز می‌شود.کارلایل ساعتی را از پدرش که بعدها می‌فهمیم از او متنفر بوده به یادگار می‌برد.ساعتی که در نماهای نزدیک می‌توان تیک‌تاک عقربه‌هایش را شنید و گذر زمان را برای مخاطب تداعی می‌کند.اما گذر از چه و به چه؟استنتون مرد جوان بی‌چیزی است که سال‌ها مراقب پدر بوده و پس از آنکه جانش به لبش رسیده، او را می‌کشد تا بتواند به زندگی ادامه دهد.در سفر به مقصدی که مشخص نیست، و احتمالا در پی دیدن رویای آمریکایی، خوابش می‌برد و به نظر می‌رسد این نقطه شروع کابوس آمریکایی برای ضد قهرمان است.او ناگهان خود را در یک سیرک می‌یابد و اولین نمایش آن یک geek show است که در آن زمان به نمایش‌هایی گفته می‌شد که فردی عجیب، خواسته از معلولیت یا شرایطی خاص، برای تماشاگران اجرا می کرد.در اولین مواجهه با عبارت Geek شک کردم که دلتورو می‌خواهد بین معنای معاصر آن یعنی فردی متخصص یا علاقه‌مند(به شکل افراطی) در حوزه‌ای خاص ارتباطی برقرار کند.آیا این Geek ها همان مردمان طبقه متوسط امروز اند؟و آیا صدای حرکت عقربه‌های ساعت، هشداری درباره نزدیک شدنمان به یک فاجعه است؟این شک، که برای فردی که در حوزه IT فعالیت می‌کند و ارتباطش با فرهنگ Geek کم نیست، با جلوتر رفتن فیلم متقن‌تر شد چرا که استنتون جاه‌طلب و مستعد داستان با یادگیری زیر و بم اصول نمایش و گرداندن سیرک می‌تواند بالاخره به ثروت و رفاهی که مد نظر داشت برسد و دقیقا اینجاست که افول او آغاز می‌شود.گتسبی بزرگ داستان ما در دام زن فتانی می‌افتد که اگرچه دنبال پول نیست اما عقده‌هایی دارد و بابت تحقیری که از استنتون دیده می‌خواهد تلافی کند.یکی از سکانس‌های کلیدی فیلم، درگیر شدن استنتون با لیلیت است و دقیقا حین این درگیری است که لیلیت به او می‌گوید:«خیال کردی کی هستی؟ کسی که می‌تونه فراتر از جایگاه مرد عادی(Common Man) بایسته؟» و نشان می‌دهد که دلتورو پس از فیلم‌های قبلی که هرکدام بخشی از دیدگاه‌های طیف چپ را نمایندگی می‌کردند؛ اکنون به سراغ تفسیری کاملا مارکسیستی از وضعیت حال حاضر جهان رفته است.استنتون که درگیر ماجرای قتل یک کلان سرمایه‌دار شده و دیگر نمی‌تواند مثل قبل به زندگی ادامه دهد، متواری می‌شود و پس از هفته‌ها زندگی بی‌خانمانی و الکل، خود را در محوطه یک سیرک می‌بیند.او که سودای بازگشت به روزهای اوج را در سر دارد به دفتر مدیر می‌رود و می‌فهمد که شخص دیگری اکنون رییس است.رییس جدید طرفدار برنامه‌های ذهن‌خوانی و … نیست پس با زیرکی به او پیشنهاد می‌کند تا به عنوان یک  Geek موقت در نمایش هر روزه حاضر شود.نمای آخر درخشان است!وقتی دوربین zoom in می‌کند صدای تیک‌تاک ساعت را برای آخرین بار می‌شنویم و می‌فهمیم که فیلم نزدیک شدن به فاجعه را برای طبقه متوسطی که بسیاری از آن‌ها جزو همان Geek ها محسوب می‌شوند، هشدار می‌دهد.درست مثل دیالوگ آخر(که آن هم در کتاب نیست)؛ استنتون که متوجه شده در چه دامی افتاده با خنده‌ای جنون‌آمیز سرنوشتش را می‌پذیرد و وقتی رییس از او می‌پرسد:«نظرت چیه؟می‌تونی Geek باشی؟» او پس از آنکه نوشیدنی حاوی افیون را سر می‌کشد پاسخ می‌دهد:«آقا…من اصلا برای این کار زاده شدم».</description>
                <category>سالار عیناوی پور</category>
                <author>سالار عیناوی پور</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 12:12:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببرهای تنها در جنگل‌های تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@salareinavipour/%D8%A8%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-ehfuaifwgmcx</link>
                <description>آیا شمایل «جف کاستلو» با آن کلاه و بارانی ادای دین «ملویل» به هم مسلک خود «دشیل همت» نیست؟«ملویل» چنان شیفته آمریکایی‌ها است که نام اصلی‌اش «ژان پیر گرومباخ» را تغییر می‌دهد و نام هنری «ژان پیر ملویل» را که برگرفته از نام نویسنده آمریکایی «هرمان ملویل» است انتخاب می‌کند.او نیز مثل «همت»، که در ماجرای مک‌کارتیسم همه چیزش را باخت، بابت گرایشات و فعالیت‌هایش مجبور به فیلم سازی به عنوان کارگردانی مستقل شد.«کاستلو» هم مانند «سم اسپید»، پروتاگونیست آثار «همت» که «بوگارت» نقشش را بازی می‌کرد، ضد قهرمانی تنها و این بار مقابل قانون است.ببرهایی که در خوردن و پوشیدن و شریک گزیدن سخت‌گیر نیستند و همچون درندگان کهنسال در واقع انتخابی ندارند.او که در روزمرگی و خانه محقر خود اسیر شده، همانطور که «اسپید» در دفتر مشارکتی‌اش، باید فردی را به قتل برساند و برای اینکار دست به سلسله اقداماتی می‌زند تا شاهد جور کرده باشد که این از قضا نشانه واقع‌گرا تر بودن «ملویل» نسبت به آمریکایی‌ها است چرا که نمی‌توان در شرایط آن کلوپ شبانه دست به قتل زد و بدون شاهد از قانون فرار کرد(مقایسه کنید با آدم‌کش‌های آمریکایی که مثلا در «شمال از شمال غرب» شخصی را در میانه یک مراسم رسمی و حضور گسترده مردم با پرتاب کارد به قتل می‌رسانند بدون اینکه کسی آن‌ها و کاری که انجام داده‌اند را ببیند و حرفی بزند).نقشه او با مشکلاتی روبرو می‌شود و بعد از به قتل رساندن هدف، نوازنده دیسکو او را می‌بیند ولی بعد از دستگیری «جف» نوازنده به پلیس می‌گوید که او قاتل نیست و درست همینجا است که ترفند ملویل احتمالا جواب می‌دهد.انتخاب «دلون» با آن زیبایی مشهور که با زنان برابری می‌کند بی‌دلیل نیست و پیشتر در صحنه چراغ قرمز شمه‌ای از جذبه دلون برای زن‌ها را در راننده‌ای که کنار جف توقف می‌کند و او را دید می‌زند، میبینیم.پس کارکرد آن صحنه آماده کردن بیننده برای باور به این مسئله است که نوازنده هم همچون آن زن راننده جذب «دلون» شده و او را از مظنون بودن می‌رهاند.«کاستلو» ولی خام زن‌ها نمی‌شود و شک می‌کند که نوازنده هم احتمالا گمارده کارفرمایش است و او بوده که اطلاعات صاحب کلوپ را به کارفرما داده و به دستور آن‌ها هم درباره جف سکوت کرده.درگیری با نماینده کارفرما تاییدی بر این فرضیه است و اینجاست که «جف کاستلو» به یک سامورایی بی‌ارباب تبدیل می‌شود.به رونینی خیانت دیده که حالا بین تیغ پلیس و سندیکا گرفتار شده و در صدد انتقام است و در عین حال از وضع خود خسته شده و همچون داستان مذکور قصد ادامه ندارد.اینجا است که پی کارفرمایش می‌رود و از او انتقام می‌گیرد.حالا نوبت به نوازنده می‌رسد که تحت نظر کارآگاه «تناردیه» داستان است.فردی که نماینده قانون است ولی برغم آدمکش داستان، که بیهوده آدم نمی‌کشد حتی زمانی که به نفعش است، از هیچگونه اخلاق حرفه‌ای بویی نبرده و برای دستگیری «کاستلو» از هر روشی استفاده می‌کند. رفتن سراغ نوازنده آن هم با اسلحه خالی در عمل همان خودکشی رونین‌ است ولی او با حضورش شواهد همکاری نوازنده با سندیکا را قوی‌تر کرده و حالا دیگر انتقام گرفته شده پس سامورایی می‌تواند به آرامش برسد.</description>
                <category>سالار عیناوی پور</category>
                <author>سالار عیناوی پور</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 14:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کیمیایی» چطور «طلا» را به «سرب» بدل کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@salareinavipour/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8-%D8%A8%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-mbpdgbfnejrg</link>
                <description>در سال پر ماجرای ۱۳۶۷ که ایران درگیر جنگ و همچنین برای آن‌ها که در فکر فتح قدس بسر می بردند مسئله اسرائیل حیثیتی بود، «مسعود کیمیایی» فیلمی ساخت که به نظر می‌رسد قرار است به مسئله آوارگان یهود بپردازد.در تیتراژ آغازین «سرب» وقتی دیدم که آن را به «یهودیان پراکنده جهان» تقدیم کرده گمان  کردم با فیلمی تابو شکن و دوران ساز روبرو هستم چرا که در آن برهه حساس به دنبال نمایاندن مشکلات از زاویه دید «دیاسپورای یهود» است و بعد هرچه فیلم پیشتر رفت بیشتر نا امید شدم چرا که به نظر می‌رسید از سکانس کشته شدن «یعقوب» فیلم از مسیر اصلی خارج شده و به دنبال ارجاعات و ژست‌هایی مختص سینمای کیمیایی است که قرار است دوباره لذت ساختن فیلم فارسی را ارضا کند.«یزقل» که مامور «هاگانا» است با چاقویی یعقوب را می‌کشد و تا نمای آخر سکانس درگیری به نظر می‌رسد که چاقو در دست اوست و نه در بدن «یعقوب» و بعد پس از سر رسیدن «میرزا محسن» و درگیر شدن او با «یزقل» که به فرار قاتل ختم می‌شود مامورها می‌رسند و می‌بینیم که «میرزا محسن» چاقو به دست بالای جسد «یعقوب» خشکش زده.غیر منطقی نیست؟به نظر می‌رسد که رابطه علی و معلولی بهم خورده و منطق روایی خدشه دار شده.در این لحظه بود که به نظرم رسید این نما صرفا بابت ارجاع به اثر دیگری آورده شده و آن چیزی نیست جز «شمال از شمال غرب» و در دست گرفتن احمقانه کاردی که در کمر «کاپلان» فرو رفته توسط «تورنهیل».این نما شروع سقوط فیلم و بزرگترین اشتباه کیمیایی در کارگردانی است چرا که روایت درخشان رئالیستی فیلم تا آن لحظه را قربانی ارجاعی(یا شاید تقلیدی) بیهوده و غیر منطقی می‌کند و بعد از آن دیگر با اثری نزدیک به فیلم نوآر مواجه نیستیم زیرا که با ورود «نوری» برادر «میرزا محسن» به داستان، فیلم وارد فضایی گانگستری می‌شود که عرصه نمایاندن معرفت، خانواده دوستی، غیرتمندی و به طور کل تمامی خصلت‌های قهرمان‌های فیلم فارسی کیمیایی است.قبایی که به تن  «نوری» که در ابتدا مردی «مدرن» و سنت گریز که به رغم مخالفت خانواده اش همسری اروپایی برگزیده، از سیاست دوری کرده و «ژورنالیسم غیر متعهد» ادبی پیشه‌اش است پوشانده می‌شود، گشاد به نظر می‌رسد.آیا چنین فردی ناگهان با قرارگرفتن در این موقعیت به چریک یا مبارزی غیرتی بدل می‌شود که اسلحه در دست گرفته و با نصیحت‌های برادرش به راه او می‌رود؟آیا او ناگهان به گانگستری هفت تیر کش تبدیل می‌شود که وارد گنگ «آیت الله کاشانی» علیه «هاگانا» می‌شود؟در اینجا به نظر می‌رسد کیمیایی دنبال نصیحت کردن شخصیت‌های اینچنینی در دوران خودش است و می‌خواهد آن‌ها را به راه راست هدایت کند.همچنین امکان محتمل‌تری وجود داشت و این بود که «نوری» به عنوان یک ژورنالیست حرفه‌ای به روزنامه مرد امروز ملحق شود و با قلم، سلاحی که با آن آشنا است، به جنگ با «هاگانا» برود.گذشته از این مباحث وقتی به سکانس مشاجره در دفتر روزنامه میرسیم به نظر می‌رسد که برای پرسش مهم و فرامتنی مدیر روزنامه یعنی:«این یهودی‌ها که سال‌ها آواره بودند چه باید بکنند؟» به پاسخ کلیشه‌ای:«این کلیمی‌ها با صهیونیست‌ها فرق دارند و حسابشان جداست» اکتفا می‌کند و بعد در ادامه فیلم عملا نشان می‌دهد که این کلیمی‌های متفاوت حاضر نمی‌شوند در تبرئه میرزا محسن همکاری کنند و باید با کتک زدن و توهین کردن به آن ها مجبورشان کرد که به نظر نقض غرض فیلم است.در طرف دیگر با کنش‌ها و واکنش‌های غیر منطقی «هاگانا» طرفیم که در خیابان یهودی به گلوله می‌بندد ولی به کتک زدن ژورنالیست مخالف خود راضی است و این صرفا از آن جهت در منطق فیلم توجیه پذیر است که نوری باید در پایان فیلم و در موقعیتی که اعضای گنگ کاشانی حضور دارند ولی مانع شلیک «یزقل» به «نوری» نمی‌شوند، ناگهان خود را سپر بلای «دانیال» کند و بمیرد آن هم نه برای اینکه حیات «دانیال» فی نفسه مهم است بلکه از این جهت که باید زنده بماند تا در پایان فیلمی که به یهودیان پراکنده دنیا تقدیم شده، یک ملی-مذهبی مسلمان را تبرئه کند و البته پایانی دراماتیک برای قهرمان داستان رقم بخورد.اینجاست که فرصت درخشان داشتن فیلمی که می‌تواند توانمندی کارگردان در ژانرها و موضوعات دیگر را نشان دهد و در عین حال برای دیگر مردم جهان حرفی داشته باشد از دست می‌رود و «کیمیایی» که سابقه ساخت فیلم‌هایی که فرصت «کالت» شدن را داشته اند فیلمی بلاتکلیف می‌سازد که حتی در تاریخ سینمای مملکت خود هم نقطه کم رنگی است.</description>
                <category>سالار عیناوی پور</category>
                <author>سالار عیناوی پور</author>
                <pubDate>Sat, 02 Oct 2021 16:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ویلیام فار بی‌خیال نشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@salareinavipour/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%B4%D8%AF-qevjzkgqtq7d</link>
                <description>در بحبوحه یکی از بزرگترین همه‌گیری‌های تاریخ، یعنی شیوع وبا در انگلستان قرن ۱۹ پزشکی به نام «جان اسنو» با جمع آوری داده‌های مربوط به موارد ابتلا و مرگ کشف کرد که بیماری نه از طریق گازها و هوای متعفن حاصل از دور ریختن پسماندهایی که شهر را فرا گرفته بلکه از طریق نشت آلودگی به چاه‌های عمومی آب آشامیدنی منتقل می‌شود.نظریه اول که با شهود آدمی هم سازگاری بیشتری داشت به «میاسما» معروف بود و نظریه غالب تلقی می‌شد.در آن دوران رایج بود که هر ۱۰ سال یک بار وبا شایع شود و لندن ۲ شیوع دیگر را پشت سر گذاشته بود.نسخه مختصر این داستان را شاید شنیده باشید اما اصل آن نکات جالب‌تری برای توجه دارد.اسنو در این راه تنها نبود و داده‌های مربوط به همه‌گیری را از دو منبع دفتر ثبت عمومی که «ویلیام فار» قهرمان اصلی و کمتر شناخته شده این یادداشت مدیریت می‌کرد و همچنین بازدید و آمارگیری میدانی جمع آوری کرد.پس از تمامی این تلاش‌ها اسنو یافته‌هایش را در Board of Governors and Directors of the Poor مطرح کرد که به حذف دستگیره پمپ آب عمومی Broad Street و غیرقابل استفاده شدن آن ختم شد.البته اسنو جمع آوری داده و تحقیق را متوقف نکرد زیرا هنوز نظریه شواهد کافی نداشت و جالب است که طی یکی از عملیات تحقیق در شیوع محلی وبا با فرد دیگری به نام «هنری وایتهد» آشنا می‌شود که کشیش بود و طی این عملیات تصمیم میگیرد با اسنو همکاری کند.غرضش چه بود؟نکته جالب داستان اینجا است.فار و وایتهد هر دو از موافقین «میاسما» بودند و به نظرشان اسنو اشتباه می‌کرد و با این وجود برای اثبات این نکته که اشتباه می‌کند با او همکاری کردند.یک همکاری دقیق و مبتنی بر اصول اخلاق حرفه‌ای.کمیته تحقیق وبا نظریه اسنو را به راحتی نپذیرفت چرا که از قضا در آن هفته باکتری وبا موجود در چاه‌های عمومی بر اثر گذشت زمان از بین رفته بود و این ویلیام فار بود که یک دهه پس از شیوع با جمع آوری داده‌های انبوه توانست درستی نظریه را نشان دهد.او در شیوع سال ۱۸۶۶ لندن و زمانی که جان اسنو در قید حیات نبود با جمع آوری داده‌های لازم نظریه اسنو را تایید و طی گزارشی منتشر کرد.حالا که به انتهای داستان رسیدیم باید از خود بپرسیم عجیب نیست که دو فرد مخالف اسنو چنین تعهدی در رعایت اخلاق حرفه‌ای داشته اند؟چطور غرور خود را زیر پا گذاشتند؟آیا نمی‌توانستند بی‌خیال شوند یا برای خودشیرینی در «انجمن واگیرشناسی لندن» جمع شوند و به دربار نامه‌ای بفرستند که «میاسما» درست است و تمامی اصول حرفه‌ای خود را زیر پا بگذارند؟این روزها که پس از هر فاجعه، نامه‌ها و گزارش‌های متخصصین برترین دانشگاه‌های کشور در حوزه‌های مختلف و موضوعات خطیر با این حجم از دروغ، پنهان کاری، خودشیرینی و تملق را می‌بینیم باید از خود بپرسیم چه بر سر ما آمده که از جامعه علمی لندن قرن ۱۹ هم عقب تر رفته ایم؟!</description>
                <category>سالار عیناوی پور</category>
                <author>سالار عیناوی پور</author>
                <pubDate>Mon, 20 Sep 2021 20:24:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرم‌افزارهایی که روی ابر زندگی می‌کنند!</title>
                <link>https://virgool.io/noravesh/writing-software-for-managed-compute-gnq8w1ahlfm5</link>
                <description>در قسمت قبل دیدیم گوگل چطور Borg را به دنیا آورد و در این مطلب به موضوع زیر می‌پردازیم:نرم‌افزارهایی که روی ابر زندگی می‌کنند!پس از هر انقلاب پردازشی روش‌های مهندسی نرم‌افزار نیز تغییر می‌کنند.از این رو نویسندگان در بخش «نوشتن نرم‌افزار برای محاسبات مدیریت شده»(Writing software for managed compute) به تلاش توسعه دهندگان گوگل برای تطبیق بین لایه نرم‌افزاری و پردازشی پرداخته‌اند.معماری با توجه به شکستصرفا این نکته که ارائه دهنده خدمات ابری پایداری را تضمین کند کافی نیست و اگر واقعا نرم‌افزار از ابتدا برای استقرار روی یک خدمت ابری طراحی شده، که به اصطلاح ابرزی(cloud-native) خوانده می‌شود، باید به گونه‌ای نوشته و مستقر شده باشد که با از دسترس خارج شدن یک نمونه(instance) از نرم‌افزار کل خدمت نهایی از دسترس خارج نشود.در اینجا مثالی از پردازش اسناد توسط Borg زده می‌شود:فرض کنید مهندسی بخواهد دسته‌ای از یک میلیون سند را پردازش و صحت سنجی کند.اگر پردازش هر سند یک ثانیه زمان ببرد دست کم ۱۲ روز طول می‌کشد تا یک ماشین بتواند تمامی ۱ میلیون سند را پردازش کند.بنابراین کار را بین ۲۰۰ ماشین توزیع می‌کنیم که به زمان قابل قبول ۱۰۰ دقیقه برسیم.حال اگر یکی از این ۲۰۰ ماشین دچار خطا شود برنامه‌ریزی(scheduler)،  که پیش تر از آن سخن گفتیم بدون دخالت انسانی یک ماشین دیگر را جایگزین و پردازش را به آن منتقل می‌کند.مقایسه «احشام، نه حیوانات خانگی» که سال‌ها بعد در ادبیات رایانش ابری رواج پیدا کرد پیامد همین رویکرد در معماری است.وقتی که ماشین شما یک «حیوان خانگی» باشد در صورت بروز خطا باید یک مهندس درگیر عیب‌یابی و رفع ایراد بشود ولی زمانی که عضوی از یک گله دام باشد کافی است آن را حذف کرده و نسخه دیگری را راه اندازی کنیم.البته رعایت این نکته برای اطمینان از اینکه نرم‌افزار در صورت بروز خطا،  رفتار درستی نشان خواهد داد کافی نبود چون که کشتن یک Replica و بعد راه اندازی مجدد آن توسط Borg امری رایج بود و گاه ۵۰ دقیقه طول می‌کشید و نتایج پردازش نیز از دست می‌رفت.برای حل این مشکل لازم بود تغییر دیگری نیز در معماری پردازشی اعمال شود:«بجای تخصیص ایستای هر پردازش سند، دسته یک میلیونی را به چند قطعه، برای مثال ۱۰۰۰ قطعه از هر ۱۰۰۰ سند، تقسیم می‌کنیم».هر وقت یکی از سرورهای کارگر پردازش یک قطعه را تمام کرد نتایج را گزارش می‌دهد و به سراغ قطعه بعد می‌رود.در این صورت اگر یکی از سرورها از دسترس خارج می‌شد ما چیزی بیش از نتایج پردازش یک قطعه را از دست نمی‌دادیم.از آنجایی که در معماری پردازش داده گوگل، تخصیص کار ؟ روی اسناد از ابتدا به شکل پویا و طی فرایند کلی انجام می‌شد ، این روش بسیار کارآمد بود.مشابه این قضیه، وقتی برنامه‌ریز Borg تصمیم به جابجایی یک دربرگیرنده می‌کند برای پرهیز از نمایش خطا به کاربر، پیشاپیش به آن هشدار می‌دهد تا از پذیرش درخواست‌های جدید جلوگیری کند و همچنین فرصت خاتمه ارتباطات قبلی را داشته باشد و این نیازمند آن است که توزیع کننده بار(Load balancer) نیز پاسخ «نمی‌توانم درخواست جدیدی را بپذیرم» بفهمد و ترافیک را به Replica دیگری منتقل کند.نوع کارهای Batch در برابر Servingتا اینجا اغلب از کارهای Batch سخن گفتیم یعنی برنامه‌هایی که انتظار می‌رود پس از انجام کاری مشخص خاتمه بیابند و از نمونه‌های معروف آن می‌توان پردازش log یا یادگیری مدل در حوزه یادگیری ماشین را نام برد.این نوع از کارها نقطه مقابل Serving هستند که به شکل بی‌پایانی ادامه دارند و منتظر درخواست‌های جدید برای پاسخگویی‌اند( مثل برنامه پاسخگویی به جستجوهای کاربران گوگل ).این دو نوع کار، خصوصیات کاملا متفاوتی دارند از جمله:کارهای Batch روی توان عملیاتی(تعداد درخواست‌های قابل پاسخگویی) تمرکز دارند حال اینکه در نوع Serving مدت زمان پاسخگویی به هر درخواست مهم است.عمر Batch کوتاه است( به چند دقیقه یا نهایتا چند ساعت می‌رسد) ولی در Serving تا زمانی که نسخه جدیدی برای انتشار نداشته باشیم و یا راه اندازی مجدد نشود، فرایند پاسخگویی ادامه دارد.اغلب به دلیل طولانی مدت بودن کارهای Serving، راه اندازی آن‌ها نیز زمان‌بر است.کارهای نوع Batch به خودی خود گزینه‌های ایده آلی برای مواجهه با خطا هستند و کافی است داده‌ها به قطعات درستی تقسیم و بعد تخصیص داده شوند( چارچوب(Framework) رایج این کار در گوگل MapReduce بود که بعد با Flume جایگزین شد).درباره کارهای نوع Serving هم، اگرچه از ابتدای راه اندازی اینترنت تجربه تخصیص پویا و توزیع بار در آن‌ها وجود داشته است، نمونه‌هایی وجود دارد که در قالب گفته شده نمی‌گنجند.مثلا نمونه رایج آن سرورهایی هستند که اغلب از آن با عنوان «رهبر»(Leader) یاد می‌کنیم.این سرورها که به نوعی وظیفه حفظ حالت برنامه را به عهده دارند( چه درون حافظه یا روی دیسک) را نمی‌توان در صورت از کار افتادن صرفا دوباره راه اندازی کرد چرا که وضعیت سیستم از دست رفته است.یا اگر چنین سروری با اسم میزبانی‌اش(hostname) در شبکه شناخته شده باشد و از دسترس خارج شود، دیگر بخش‌های سرویس نیز دچار ایراد می‌شوند.اینجاست که با چالش جدیدی روبرو می‌شویم.مدیریت حالت(Managing State)همانطور که دیدیم حالت(State) یک عامل دردسر ساز است.مثلا وقتی قصد ما «احشام» در نظر گرفتن کارها است؟ ، باید به داده‌های ذخیره شده در حافظه یا دیسک هم به این شکل نگاه کنیم.بنابراین لازم است با گذرا فرض کردن داده‌های درون حافظه، ذخیره سازی واقعی جای دیگری رخ دهد.ساده‌ترین راه حل این چالش، ذخیره سازی روی یک راهکار ؟خارجی است و این یعنی هر داده‌ای فراتر از حوزه پاسخ به یک درخواست باید در سامانه‌ای خارج از ماشین، قابل دسترسی از دیگر نقاط و همچنین ماندگار ذخیره شود.اگر حالت محلی داده‌ها روی سیستم شما تغییر ناپذیر باشد، مقاوم کردن برنامه شما در برابر خطاها نسبتا راحت است ولی متاسفانه داستان به این سادگی نیست.مثلا باید دید این «سامانه‌ی خارج از ماشین، قابلی دسترسی از دیگر نقاط و همچنین ماندگار» چطور پیاده سازی شده و آیا رویکرد «احشام، نه حیوانات خانگی» در این مورد هم رعایت شده؟پاسخ قاعدتا باید مثبت باشد مثلا استفاده از RAID ممکن است چنین امکانی به ما بدهد ولی نکته دیگری هم هست این که داده‌ها به نسبت درستی، تکثیر شده باشند و این چالشی بود که گوگل برای رفع آن مجموعه‌ای از راهکارها را برای خود پیاده سازی کرد.در اینجا نویسنده به یکی از دروس کلیدی که گوگل حین زمان تکمیل این معماری گرفته اشاره کرده و آن چیزی نیست جز:«برای حل کردن چالش‌های مربوط به تاخیر(latency) از Cache و از برنامه اصلی جهت پاسخگویی به بار کلی استفاده کنید».این بدین معنا است که برنامه شما بدون استفاده از Cache نباید در اثر بار ساقط شود بلکه صرفا باید انتظار کمی تاخیر بیشتر را داشت.اتصال به یک خدمتاین بخش یکی از مهمترین مباحث رایانش ابری یعنی کشف خدمت (Service Discovery) را بررسی می‌کند.چطور چنین مفهومی زاده شد؟همانطور که قبلا دیدیم اگر برنامه شما از طریق نام میزبان(hostname) و به صورت Hardcoded یا حتی به عنوان یک پارامتر تنظیمی حین راه اندازی آدرس دهی می‌شود، دیگر نمی‌توان برنامه را پیرو رویکرد «احشام» دانست چرا که با هر تغییر باید به شکل دستی تنظیمات را از نو اعمال کرد.راه حل چیست؟افزودن یک لایه مسیردهی بیشتر که آدرس دهی را با توجه به نوعی نشانگر انجام می‌دهد.مثلا برنامه‌ریز پس از هر بار راه اندازی مجدد یک ماشین در محلی دیگر آدرس آن را جایی ذخیره می‌کند تا برنامه‌های دیگر برای دسترسی به آن از این طریق اقدام کنند و این همان توضیح کلی مفهوم کشف خدمت(Service Discovery) است.از آنجایی که یکی از عواقب چنین رویکردی پاسخ نگرفتن برخی از درخواست‌ها حین جابجایی و کشف نمونه جدید سرویس است باید این را به عنوان یک تصمیم در طراحی واسط‌های برنامه نویسی لحاظ کرد که با نتیجه نگرفتن چند درخواست کل سیستم دچار مشکل نشود(یکی از الگوهای طراحی رایج در این زمینه Circuit Breaker است که در پیاده سازی برخی از بزرگترین خدمات و محصولات مبتنی بر ابر در ایران جای اش خالی است).برای این کار حدی از Idempotency نیاز است به این شکل که با تکرار درخواست‌های مشابه توسط Client که حین خطای مذکور انجام می‌گیرد از طریق روش‌هایی چون تخصیص نشانگر توسط Client می‌توان از اعمال دوباره آن جلوگیری کرد.مثلا وقتی یک سیستم سفارش پیتزا طراحی می‌کنیم، Client باید به هر سفارش نشانگری تخصیص بدهد که در صورت ثبت آن سرور متوجه شود سفارش یک بار ثبت شده و در صورت تکرار درخواست صرفا کد ۲۰۰ را برگرداند.مورد غافلگیر کننده دیگر، اختلال در ارتباط بین برنامه‌ریز و یکی از ماشین‌ها است.در این حالت برنامه‌ریز تصور می‌کند که یکی از میزبان‌ها از دسترس خارج شده و یک نسخه در جای دیگری راه اندازی می‌کند.حال اگر ماشین اول دوباره ارتباط را برقرار کند دو نسخه از برنامه داریم که تصور می‌کنند یک شناسه دارند.برای حل این مشکل باید ببینیم سیستم «کشف سرویس» به کدام نمونه ارجاع داده.کدهایی که یکبار اجرا می‌شوندـ(One-Off Code)اگر توسعه دهنده‌ای بخواهد کاری انجام دهد که متداول نیست و برای مثال ممکن است ماهی یا سالی یک بار انجام شود می‌تواند از توان سخت افزاری خودش استفاده کند مگر زمانی که حجم پردازش به قدری است که زمان زیادی صرف آن می‌شود.در اینجا می‌توان از توان پردازشی سیستم CaaS بهره برد اگرچه ممکن است این نگرانی به وجود بیاید که کار مذکور منابع زیادی را اشغال کند.در این صورت بهتر است با استفاده از مکانیزمی، ظرفیت هر پروژه یا فضای نام را به صورت پیشفرض مشخص کرد تا از هدر رفت ضمنی منابع توسط برنامه‌ها جلوگیری شود.</description>
                <category>سالار عیناوی پور</category>
                <author>سالار عیناوی پور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 22:10:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوگل چطور Borg را به دنیا آورد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/noravesh/%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-borg-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-irz7gcp9qqty</link>
                <description>سال ۲۰۲۰ کتابی با عنوان مهندسی نرم افزار در گوگل(Software Engineering at Google) توسط جمعی از اعضای اسبق(که به عنوان Xoogler شناخته می‌شوند) و نویسندگان فنی منتشر شد که تجربیات مهندسی در گوگل و چالش‌هایی که طی زمان با آن مواجه شده اند را با مخاطب به اشتراک می‌گذاشت.به لطف کیانوش مختاریان که از مهندسین نرم افزار گوگل است فرصت داشتم فصل آخر کتاب را که مرتبط با حوزه کاری‌ام بود بخوانم.این فصل به مفهوم «پردازش به عنوان خدمت»(Compute as a Service) پرداخته و به قول نویسنده داستان رسیدن از مسئله ساده‌‌:«فقط بهم سخت افزار بده تا کارم رو انجام بدم»به سیستمی است که همگام با رشد و تکامل سازمان، مقیاس‌دهی و توسعه می‌یابد.نوعی تاریخچه چالش محور، به این معنا که تک تک مشکلاتی را که تیم مهندسی با آن روبرو شده و برای حل آن راهکار ارائه داده با مثال توضیح داده است، پیدایش سیستم معروف Borg است.جالب است بدانید که این سیستم را می‌توان جد بزرگ راهکارهای ابری گوگل همچون Cloud Platform، AppEngine،Kubernetes و ... دانست.داستان مفصل است و به چهار بخش تقسیم شده که برای جای گرفتن در حوصله مخاطب، و به قول هیچکاک به اندازه ظرفیت مثانه آدمی بودن، آن را به چهار مطلب تبدیل می‌کنم تا با مرور دقیق‌ هرکدام، درس‌هایی که برای هر مهندس نرم افزار فعال در این حوزه دارد را فرا بگیریم.این اولین مطلب شامل معرفی هر بخش و همچنین مرور اولی است:رام کردن محیط پردازشرام کردن(Tame) را نویسنده به عمد انتخاب کرده تا دشوار بودن تسلط بر محیط پردازشی را، که مثل رام کردن یک گاو وحشی با دشواری همراه است ، نشان دهد پس من هم از معادل مرتبط آن استفاده کردم.این بخش به چگونگی رسیدن گوگل به راه حل‌هایش برای مشکلات این حوزه و بعضی مفاهیم کلیدی CaaS می‌پردازد.نوشتن نرم‌افزار برای پردازش مدیریت شدهنشان می‌دهد چطور یک راهکار پردازش مدیریت شده روی نحوه نوشتن نرم‌افزار توسط مهندسین تاثیر گذاشت. به طوری که نویسنده معتقد است مدل انعطاف پذیر برنامه ریزی(Scheduling) موسوم به «احشام، نه حیوانات خانگی»(Cattle, not pets) اساس موفقیت گوگل در ۱۵ سال اخیر بوده و ابزاری مهم در جعبه افزار هر مهندس نرم‌افزار کنونی است.پردازش به عنوان خدمت(CaaS) در گذشت زمان و حین مقیاس‌دهیروی درس‌هایی که گوگل درباره نقش انتخاب‌های اش در معماری راهکارهای پردازشی حین تکامل و توسعه سازمان گرفته، تمرکز کرده است.و در آخر، انتخاب خدمات پردازشیبه مهندسینی که انتخاب یک راهکار پردازشی به دوششان گذاشته شده، اختصاص یافته و عواملی که به آن‌ها کمک می‌کند را بررسی کرده.رام کردن محیط پردازشهمانطور که گفتیم Borg، که یکی از ابزار داخلی گوگل است، جد بسیاری از راهکارهای امروزی CaaS همچون Kubernetes و Mesos است.دنبال کردن فرایند رشد و تکامل آن و زحمات مهندسین گوگل برای رام کردن محیط پردازشی مد نظرشان می‌تواند به درک نحوه توسعه و تکامل متقابل این سازمان کمک کند.خودکارسازی کارهای پر زحمتاگر در شروع قرن حاضر قصد استقرار(Deploy) نرم‌افزارتان روی سروری را داشتید احتمالا کار با انتقال کد از طریق SFTP و پیگری کار با SSH ختم می‌شد.با افزایش تعداد ماشین‌ها، که در عصر حاضر امری اجتناب ناپذیر است، کار سخت و انجام دستی آن زمان‌بر و مستعد خطا(Error-Prone) بود.این شد که تعدادی از سازمان‌ها تصمیم گرفتند تا نسخه‌ای خودکار شده از این فرایند را به کار گیرند ولی در هر حال تکنولوژی مورد استفاده به همان شکل سابق بود.برای مثال نویسنده نقل قولی از Jeff Dean یکی از مهندسین ارشد گوگل درباره راه انداختن یکی از فرایندهای خودکار پردازش داده به عنوان بخشی از رویه انتشار نرم‌افزار آورده که به مضمون می‌شود:راه اندازی این تسک کابوسی لجستیک و زمان‌بر است.در حال حاضر نیاز دارد فهرست اسامی بیش از ۵۰ سرور را دریافت، رویه‌ای را روی آن اجرا و بعد پیش‌رفت کار را نظارت کند.هیچ پشتیبانی‌ای از مهاجرت خودکار پردازش جاری به ماشین دیگر در صورت به خطا خوردن یکی از ماشین‌ها نیست و نظارت بر پیشرفت کارها به شکلی سنتی و بدون انعطاف انجام می‌شود.فراتر از این قضایا از آنجایی که رویه‌ها ممکن است تداخل داشته باشند یک فایل ثبت نام دست نوشت و پیچیده برای کنترل استفاده از ماشین‌ها وجود دارد که کار برنامه ریزی را غیر بهینه می‌کند و جدال بر سر منابع کمیاب را افزایش می‌دهد.این یکی از اولین عوامل شروع کننده تلاش‌های گوگل برای مهار محیط پردازشی بود و توضیح می‌دهد که چطور راهکارهای بسیط(Naive) در مقیاس وسیع غیر قابل نگهداری می‌شوند.خودکارسازی‌های ساده سازمان‌ها می‌توانند اقدامات ساده‌ای برای کاهش این زحمات انجام دهند.مثلا می‌توانند با نوشتن یک Shell Script، یا اگر قابل استفاده مجدد بود به شکل کدهای یک زبان برنامه نویسی، فرایند استقرار را به طور موازی روی سرورها اجرا کنند.یا حتی جالبتر اینکه فرایند نظارت(Monitoring) هم می‌تواند خودکار باشد.قاعدتا فردی که مسئولیت کار استقرار را بر عهده دارد ترجیح می‌دهد اگر جایی از فرایند به مشکل خورده بداند و یا مداخله کند.این یعنی باید بتوان سنجه‌هایی(Metrics) را از رویه استخراج کرد و آن را در یک فضای اشتراکی ذخیره کرد یا به سیستم مانیتورینگی فرستاد که در آن‌جا اختلال‌ها در یک نگاه قابل تشخیص باشند(مثلا با ذخیره کردن سنجه‌هایی مثل «زنده بودن رویه»(process is alive) یا «تعداد سندهای پردازش شده»).به عنوان راهکارهای متن‌باز فعلی در این حوزه هم می‌توان از پرومتئوس و گرافانا استفاده کرد.حال اگر اختلالی مشاهده شد چه؟استراتژی سنتی مقابله با این مسئله ارتباط SSH به سرور و راه اندازی مجدد رویه است که پیشتر گفتم فرایندی زمان‌بر و پر خطا است و می‌توان آن را به این شکل خودکار کرد:به جای نظارت شخصی از عاملی(Agent) روی ماشین استفاده می‌کنیم که وظیفه کشف اختلال و بعد راه اندازی مجدد رویه را دارد.به جای ورود به ماشین و دستی اجرا کردن فرامین تکراری می‌شود آن‌ها را در قالب شل اسکریپتی ذخیره کرد و با استفاده از یک حلقه ساده برای کشف خطا، اسکریپت را اجرا کرد.معادل این کارها در عالم رایانش ابری(Cloud) همان تنظیم سیاست‌های التیام خودکار(Self-healing Policies) است( مثلا برای کشتن و راه اندازی مجدد یک ماشین مجازی(VM) یا دربرگیرنده(Container) ).این اقدامات شاید بخشی از مشکلاتی که Dean گفته بود را حل کند ولی مسائل پیچیده تری هم وجود دارد.برنامه ریزی خودکارطبیعتا قدم بعدی، واگذاری برنامه ریزی استقرار از عامل انسانی به کامپیوتر است که احتمالا اولین خدمت(Service) واقعی در حوزه CaaS محسوب می‌شود و سنگ بنای Borg را تشکیل می‌دهد.بدین ترتیب بجای مدیریت کردن اجرای برنامه‌های باینری به شکل دستی و با استفاده از فایل ثبت نام، کافی است کامپیوترها فهرست ماشین‌های موجود را داشته باشند و با توجه به آن رویه‌ها را روی ماشینی که با نیازمندی‌های برنامه تطابق دارد اجرا کنند.برای بسط دادن این قابلیت می‌توان اسکن لاگ‌های ماشین‌ها جهت کشف خطا و مشکلات را هم به سیستم اضافه کرد تا در صورت وقوع خطا به مهندسین هشدار داده شود و از برنامه‌ریزی جهت استقرار رویه‌ها روی ماشین مذکور جلوگیری کنیم.حتی می‌توان پیشتر رفت و یک سری تعمیرات ساده، مثل راه اندازی مجدد به امید حل خطا یا اسکن دیسک، را خودکار کرد تا قبل از مشغول شدن مهندسین روی ماشین‌ها انجام شود.آخرین گلایه Dean یعنی عدم مهاجرت خودکار پردازش‌ها به ماشین دیگر در صورت بروز خطا هم با راه اندازی سیستم فوق حل می‌شود و دیگر نیازی به مداخله انسانی نیست.دربرگیرندگی و چند مستاجریاگر قرارباشد جهت بهینگی استفاده از سخت افزار، چند برنامه روی یک ماشین مستقر شود چه؟در این صورت به مشکلاتی برمی‌خوریم مثلا توسعه طبیعی برنامه یا نشت حافظه آن ممکن است باعث اختلال در کارکرد دیگران شود یا امور خاصی مثل دسترسی اختصاصی به دایرکتوری tmp/ ممکن نیست.همچنین نسخه‌های مشخصی از کتابخانه‌ها و برنامه‌های پیش نیاز برای هر برنامه مورد نیاز است که با نسخه‌های دیگر تداخل دارد.در مورد امنیت چه؟قطعا باید راهی برای جلوگیری از نشت اطلاعات حساس هر برنامه وجود داشته باشد.پس درجاتی از محصورسازی(Isolation) نیاز است تا پیشروی رویه اجرایی بدون مداخله دیگر طبقات(Tenants) را تضمین کند.پاسخ کلاسیک به این مسئله مجازی سازی بود که باز هم محدودیت‌هایی داشت مثلا باید یک سیستم عامل کامل را درون هر نمونه(instance) از ماشین مجازی راه اندازی می‌کرد و بنابراین علاوه بر استفاده زیاد از منابع سخت افزاری سرعت بالا آمدن آن هم کند بود.این راهکار خوبی برای پاسخگویی به کارهای دسته‌ای کوتاه مدت(short lived batch jobs) که باید به سرعت راه اندازی و اجرا می‌شدند نبود پس مهندسین طراح Borg در سال ۲۰۱۳ را مجبور کرد دنبال راه حل دیگری بگردند و در نهایت به استفاده گسترده از دربرگیرنده‌ها (Containers) منتهی شد.این فناوری از قابلیت‌های مبتنی بر cgroups(که آن را هم مهندسین گوگل در ۲۰۰۷ به هسته لینوکس اضافه کردند)، chroot jails و امکانات محصورسازی فایل سیستم همچون Bind Mounts و Union/Overlay استفاده می‌کرد.با گذشت زمان و تکامل بیشتر سازمان مشکلات بالقوه بیشتری در حوزه محصورسازی کشف شد مثل مشکلی که که در سال ۲۰۱۱ و حین کار روی Borg با فضای شناسه رویه‌ها(process ID space) پیش آمد.سقف پیشفرض شناسه‌ها 32,000 بود و به نظر می‌رسید رو به اتمام است که باعث محدود شدن تعداد رویه‌ها و نخ‌های(Threads) هر Replica می‌شد و بعدا به آن دقیق‌تر می‌پردازیم.اندازه‌دهی درست و مقیاس‌دهی خودکارنسخه ۲۰۱۶ Borg کارها را بر اساس برنامه ارائه شده توسط مهندسین برنامه ریزی می‌کرد(مثل تعداد Replica و منابع مورد نیاز).این به خودی خود مسئله ساز بود چرا که مهندسین باید اندازه این منابع را محاسبه می‌کردند و این باعث می‌شد که با گذشت زمان و توسعه سیستم زحمات و خطاهای اندازه گیری زیاد شود.با خودکارسازی این بخش از کار نیز دیگر جایی برای نگرانی نبود.خلاصهتوسعه یک سازمان و کامل‌تر شدن محصولات آن با رشد این موارد همراه است:تعداد برنامه‌های مختلفی که باید آن‌ها را مدیریت کرد.تعداد کپی‌های یک برنامه که نیاز به اجرا شدن دارند.اندازه بزرگترین برنامهبرای مدیریت موثر این افزایش مقیاس به خودکارسازی نیاز داریم.باید انتظار توسعه خود فرایند خودکارسازی را هم داشته باشید(مثل برنامه‌ریزی برای GPU و TPU که یکی از بزرگترین تغییرات Borg در ۱۰ سال اخیر بود).یکی از بزرگترین چالش‌های خودکارسازی در گوگل که هنوز هم در حال بهبود است فرایند خودکارسازی مدیریت مراکز داده(Data Centers) است.فرایندی که سابقا دستی و توسط مهندسین انجام می‌شد و هفته‌ها از لحظه آماده بودن ماشین‌ها زمان می‌برد حال آنکه با افزایش تعداد مراکز داده، در حال حاضر با حداقل دخالت انسانی انجام می‌شود.</description>
                <category>سالار عیناوی پور</category>
                <author>سالار عیناوی پور</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 18:03:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش بازنشستگی یا چرا شمیم بهار سلینجر نمی‌شود؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@salareinavipour/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-tg64nou28uur</link>
                <description>قرن ها بگذشت و سلینجرشمیم بهار چهره‌ای است که ۵۰ سال خبری از او نبود و به نظر می‌رسید انزوایی خود خواسته از نوع سلینجری برگزیده.قاعدتا وقتی نیم قرن گوشه می‌نشینی و ناگهان اثری منتشر می‌کنی تصور مخاطب این است که شاهکار کرده‌ای و با این پیشفرض بود که «قرن ها بگذشت» شمیم بهار را خواندم و نا امید شدم.بر خلاف به به و چه چه‌هایی که اخیرا به اصطلاح منتقدان و مرور نویسان این و آن مجله نوشته اند مشخص است که داستان در دوران قرنطینه و با عجله نوشته شده تا یک سال مانده به پایان قرن شمسی منتشر شود.خط داستانی حول یادآوری بیتی از مولوی است که زوجی میانسال و تحصیل کرده حین سفری در میانه یک همه گیری درباره آن صحبت و از خلال آن تاریخ جهان و تاریخچه زندگی خودشان را زیر و رو می‌کنند.شیوه روایت کم شباهت به اثری که اقتباس سینمایی اش همزمان با دوره‌ای که بهار روی داستان کارکرده یعنی «در این فکر هستم که تمامش کنم» نیست و اگر اقتباس سینمایی اثر به همت کافمن گل نکرده بود و عناصر مشترک در شیوه روایت این دو نبود شاید این فکر را تداعی نمی‌کرد.فارغ از این قضایا و زبان عجیب شخصیت‌ها که با هر توجیهی به پس زمینه و جایگاه اجتماعیشان نمی‌خورد، داستان چیزی برای گفتن ندارد و به نظر می‌رسد بهار هم مانند بسیاری از هم نسلانش در دیگر حوزه‌ها همچون فرمان آرا و ابتهاج و … چیز جدیدی برای عرضه نداشته و صرفا یاد بعضی نفرات و رنج‌هایی که گذشت و چه بر سرمان می‌آید را تکرار کرده.به عبارتی او صرفا با یک «کاش این اعدام نمیشد کاش اون دق نمیکرد/ کاش همه‌ی همه مونده بودن با هم میومدیم، یه اتوبوس لبالب» حتی نقد احوالی که گذشت را از زاویه جدیدی برای خواننده باز نکرده است.بنابراین چرا حالا که این همه سکوت کرده و آخرش مشخص شده چیزی برای گفتن ندارد اطرافیان معتمد اش، که قطعا اثر را قبل از انتشار خوانده اند، به او نگفته اند که داستان را منتشر نکند؟چرا خودش که منتقدی سر سخت بود و قطعا میداند که کیفیت رمان جدیدش چگونه است پیش از هر کس از صرافت این کار نیفتاده؟اینجا بود که به پرسشی اصلی رسیدم:چرا ما سلینجر نداریم؟منظورم فردی هم ارز توانمندی او در نویسندگی نیست بلکه این نکته است که اغلب بزرگان ما در حوزه‌هایی فکری همچون ادبیات، هنر و علوم انسانی پس از دوران درخشش خود کنار نمی‌روند و به رغم امثال سلینجر، که جلوی جوشش فکری خود را نمی‌گرفت بلکه صرفا آن ها را منتشر نمی‌کرد، بازنشسته نمی‌شوند؟دلایل بسیاری به نظرم می‌رسد ولی  پر رنگ ترین و به مراتب خطرناک ترینشان سوء استفاده اطرافیان از اعتبار شخص است.بسیار میبینیم که فرزندی، همسری و گاه اقوام و بیگانگان به مراتب دورتری با چسباندن خودشان از راه‌هایی همچون استفاده از اعتبار نام خانوادگی در برگزاری کلاس نویسندگی و بزرگداشت و شب فلانی و … در پی کلاه بافتن از این نمد اند و همین باعث می‌شود که در طولانی مدت آنچه می‌توان میراث فکری فرد نامید را لکه دار می‌کنند یا با تشویق به ادامه دادن نشر و تملق بسیار حتی زمانی که خلاقیت فرد تمام شده است از او امپراطور بی لباسی می‌سازند که حق اش نیست.از طرفی نشریات به اصطلاح نقد ادبی و … هم که جرات در افتادن با غول‌های سالخورده و دارودسته‌شان را ندارند ترجیح می‌دهند با تملق و یادداشت‌هایی که بیشتر بوی تبلیغات می‌دهند از موقعیت بهره ببرند و این می‌شود که کوه‌ها دائم موش میزایند و دور باطل ادامه پیدا می‌کند.خلاصه، قرن‌ها بگذشت و این قرن نوی‌است/ ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم.</description>
                <category>سالار عیناوی پور</category>
                <author>سالار عیناوی پور</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jul 2021 01:15:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از برج «بابل» تا برج «بالارد»</title>
                <link>https://virgool.io/@salareinavipour/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%AF-x4m1o3xkly09</link>
                <description>آیا انسان چنان در قواعد اجتماعی برساخته خود افراط می‌کند که از آن به ستوه می‌آید و بعد چنان در نقضش تفریط می‌کند که او را به خانه اول باز می‌گرداند؟«بالارد» در «برج» این فرضیه انسان شناختی را قصه کرده و زوایای جامعه-روانشناختی آن را از دید نماینده‌ هر طبقه، مستند ساز قلدر مآب و کودک صفتی به نام «ریچارد وایلدر»، «رابرت لانگ» که جراحی بی تفاوت است و «آنتونی رویال» معمار و سازنده این برج که گویی نابودی اش را خود از ابتدا رقم زده بود، روایت کرده است چنان که تکامل معکوس(Devolution) جامعه مد نظر نه با تقلیل(Reduction) فرایند به عقده‌ها و احوال ساکنین که با نمایش برآیند اوضاع روانی هر نماینده و نقشی که در سیر اتفاقات دارد، نشان داده شده.از سعی نافرجام «وایلدر» در جهت متقاعد کردن «لانگ» و همراه کردن ساکنین میانی در شورشی علیه طبقات بالاتر تا گذار از عقده ادیپش که حتی با از میان بردن «رویال» ، در نقش پدر، ناکام می‌ماند و شکستی سمبلیک در داشتن سهمی بیشتر از آن رفاه بی قید و شرط مادرانه است.حتی حاکمیت نوظهور زنان صرفا به تکرار کلیشه‌های معکوس و یک سیر قهقرایی دیگر ختم می‌شود و افق متفاوتی را نوید نمی‌دهد.آیا «بالارد» سعی داشته تکرار چرخه‌ای در آینده را نشانمان دهد که نسخه‌ای آلترناتیو در برابر پیش‌گویی تاریخی «مارکس» است؟آینده‌ای که از یک برج ظهور می‌کند و چنان که «رویال» آرزو می‌کرد به برج‌های دیگر سرایت می‌کند.در سفر پیدایش از برجی سخن گفته شده که آدمیان پس از سیل بزرگ و مستقر شدن در بابل آن را ساختند تا همبستگی خویش را حفظ کنند ولی چون تا بهشت میرفت خدایشان آزرده شد و زبان ایشان را که تا آن روز یکی بود مختلف کرد تا پراکنده شوند. افسانه برج بابل که احتمالا بالارد با آن نا آشنا نبوده رمز زدایی از چنین افسانه‌ای نیست؟مردمانی از اقشار و قومیت‌های مختلف گرد هم آمدند و در برجی زندگی کردند که ابتدا شاید نسخه محدود و کهن آنچه که امروز جهانی شدن نام گرفته در آن صورت گرفت و به تدریج موانع چنین رویکردی مسیر آن را تغییر داد چنان که تمامی ساکنین برج آن را رها کردند یا عده کمی از ساکنین باقی ماندند.آیا این آینده ما است؟تکرار افراط و تفریطی که در نهایت ما را به جهانی خالی از سکنه میرساند؟پ.ن: «بن ویتلی» اقتباسی از رمان ساخته که بهتر بود نمی‌ساخت.</description>
                <category>سالار عیناوی پور</category>
                <author>سالار عیناوی پور</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 22:17:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصرف کردن یا نکردن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@salareinavipour/thesocialdilemma-nheiajyycjfp</link>
                <description>در مستند جدید «اورلوفسکی»، اگرچه به مخالفان رادیکال هم تریبون داده شده، مسئله این نیست.او میداند که ترک شبکه‌های اجتماعی همچون بازگشت از تمدن غیر ممکن است و بنابراین معضل اجتماعی با پرهیز از لودیسم و جبرگرایی رایج در آثاری با موضوع تکنولوژی از زرد شدن گریخته و از امکان تغییر می‌گوید.هدف، اعمال بیشتر قواعد «طراحی اخلاقی» (Ethical Design) است تا مشتری همچون معتادان- که به همت مستند، جایگزین آشنا زدایی شده کاربران(Users) است- در چرخه روش‌های روانشناسی تبلیغات و هک رشد(Growth Hacking) روزگار نگذارد.ابر شرکت‌های شیطانی وجود ندارند و همانطور که در ابتدا از سوفوکل نقل می‌کند وضعیت بیشتر شبیه به نفرینی از روی دیگر عظمت تکنولوژی است و به نظر او بیشتر مدل کسب و کار این حوزه است که نفرین می‌کند اما دقیقا آنجا که مستند تصمیم به ارائه راه حل می‌دهد در دام شعار می‌افتد.به غیر از یکی دو تحصیل کرده رشته‌هایی چون تجارت و روانشناسی مابقی مصاحبه شوندگان متخصصین فناوری اطلاعات‌اند و از اقتصاد دان‌ها و دیگر متخصصین حوزه علوم انسانی که در این حوزه فعالیت می‌کنند کمکی نگرفته.به همین سبب بیشتر راهکارها آرمان گرایانه و شعاری‌اند تا عملی:گرفتن مالیات بابت استفاده از داده‌های عمومی از طریق رگولاتوری دولتی (با اذعان به این امر که کاری ورای توان مردم است) در اقتصاد بین الملل(و نه کشوری) امری اگر نه غیر ممکن که بسیار پیچیده است.مصرف کنندگان که ،ب حاضر به پرداخت هزینه برای چنین خدماتی نیستند و صرفا می‌خواهند بدون پرداخت هزینه مادی مصرف کنند بنابراین رویای پلتفرم‌های اشتراکی تحت مدیریت عمومی همچون ویکیپدیا که آن را مثال زده چه بسا به سرنوشت مشابهی دچار می‌شوند(ویکیپدیا چندین بار با مشکل تامین هزینه مواجه شده و بنرهای درون سایت هم برای کمک التماس می‌کنند).انتظار خود نظارتی (self-regulation) هم که مطابق شواهد مستند امری بعید است.از این رو به نظر می‌رسد که تنها دستاورد اثر در مقایسه با گذشتگانش توصیف صرف راهکارها است.اگرچه نفس آگاه تر شدن نسبت به مسئله خود امید بخش است و خوش بینی امری قابل دفاع.</description>
                <category>سالار عیناوی پور</category>
                <author>سالار عیناوی پور</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jan 2021 14:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رایانش ابری چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/noravesh/%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-d0znz9g2hauq</link>
                <description>رایانش ابری و کاربردهای آنبر خلاف موج های رسانه ای حوزه تکنولوژی اطلاعات یا همان  IT که هر فناوری تازه به ایران رسیده ای را شناخته شده نشان می دهند ، تجربه عینی در کسب و کارهای این حوزه و تیم های توسعه دهنده فعال در ایران ، از کم اطلاعی درباره چیستی رایانش ابری (Cloud Computing) و کاربردهای آن خبر می دهد.این که چه زمانی و تحت چه شرایطی یک کسب و کار IT باید به دنبال ابری شدن رفته و چگونگی مهاجرت به این پشته (Stack) فناوری هنوز برای بسیاری از کسب و کارها ناشناخته است لذا در این مطلب سعی می کنم برای بسیاری از پرسش‌ها پاسخی مناسب ارائه بدهم که برای وضوح بیشتر ابتدا پرسش ها را مرور می کنیم:«رایانش ابری» چیست (همراه با مثالی از استقرار یک برنامه لاراول روی IaaS)؟مزایای رایانش ابری برای توسعه دهندگان، مدیران سیستم و مهندسین DevOps نسبت به روش‌های سنتی چیست؟چه زمانی باید به دنبال «ابری شدن» رفت؟فازهای مهاجرت از زیرساخت سنتی به ابری چیست و در هر فاز باید به چه چیزی توجه کرد؟انتخاب ابر‌خصوصی یا استفاده از ابر عمومی؟این سوال ها اصلی‌ ترین مواردی است که هنگام مهاجرت به ابر باید برای آن‌ها پاسخی داشته باشیم و سعی میکنم در مجموع ای ای از مطالب به هرکدام پاسخ بدهم.همچنین در انتهای مقاله واژه هنامه ای برای شناخت بهتر اصطلاحات ارائه کردم تا تعاریف را واضح تر توضیح دهم.مورد اول و دوم را در مطلبی از بلاگ زیر منتشر کرده ام و بقیه موارد را به طور مفصل در مطالب بعدی توضیح می دهم: https://www.devopshandbook.ir/papers/what-is-cloud-computing-with-example.html </description>
                <category>سالار عیناوی پور</category>
                <author>سالار عیناوی پور</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 14:37:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>