<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صبا سالاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@salarisaba94</link>
        <description>گاهی ذهنم را بر روی کاغذ پیاده میکنم..
عاشق زبان و ادبیات های مختلف؛ و البته نوشتن..
دائماً در جست و جوی کلمات تازه..!
مبتلا به ارتباطات!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:15:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2953401/avatar/eLdezg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صبا سالاری</title>
            <link>https://virgool.io/@salarisaba94</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنچه گذشت..</title>
                <link>https://virgool.io/Aurora/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-jd3ef3xlsdcp</link>
                <description>خیلی وقته نمیدونم دوماه شاید هم سه‌ماه میشه که چیزی ننوشتم نه تنها در اینجا بلکه نه در چنل تلگرام و حتی دفتر ثبت روزانه‌ام...راستش حتی یادم رفته چطوری شروع به نوشتن میکردم مهم نیست فقط میخوام بنویسم ، چون از زمانی که یادمه می‌نوشتم حتی شده یک خط اما می‌نوشتم ولی این چندماه به‌قدری مشغول زندگی و دانشگاه و تجربه‌های جدید حالا چه خوب یا حتی به قول یکی از بچه‌ها گاهی هم با بدبختی همراه بود..!این چند وقت هرطوری بود خودمو مشغول کردم از کار مشاوره کنکور بگیر تا ویراستاری برای آزمون های مؤسسه های کنکور ولی بعد از مدتی همه رو ول کردم هرچند برای خودمم سخت بود چون بالاخره با چندتا از دانش‌آموزام چندماه کار کرده بودم پیشرفت‌شون رو دیدم تلاش‌هاشون رو دیدم ولی دیدم من ادم این کار نیستم راستش زیاد موافق کار کنکوری نیستم همینجوریش مخالف مافیا کنکورم بعد بخوام کارهم بکنم!.. راستش با عقل جور در نمیاد در نتیجه کلا گذاشتم کنار:/این چند وقت خیلی فکر کردم به اینکه این همه تلاش کردیم برای چی؟ آیا واقعا ما هم یه روزی طعم آزادی رو خواهیم چشید یا صرفا در رویامون قراره باهاش زندگی کنیم؟اصلا ما هستیم روزی در اینجا که بخواییم از این حق طبیعی بهره‌مند شیم یا نه ما هم مثل خیلی از آدم‌ها قراره یه روز تمام خاطرات‌مون رو بریزیم تو چمدون و بریم برای همیشه..الان هر لحظه با خودم میگم مگه ما چی می‌خواستیم از این زندگی که حالا این نصیب‌مون شد؟نمیدونم شاید هرجور شده باید توی همین چیزهای کوچیک و ساده دنبال شادی باشم ، چرا ؟ چون چاره‌ای ندارم چون واقعا دیگه این حجم از ترس و نگرانی و اضطراب برای آینده داره زندگیم رو نابود میکنه و منظورم از آینده یک سال دو سال و چهار سال نیست برای ما یک دقیقه دیگه هم آینده‌ست چون نمیدونیم چی در انتظارمون هست!..</description>
                <category>صبا سالاری</category>
                <author>صبا سالاری</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 16:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوانی ندارم!</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-oozlarmkn9dq</link>
                <description>چند ماهی هست که هیچ فعالیتی در ویرگول نداشته‌ام..این چند ماه روی 2x بود به خصوص روز‌های بعد از اعلام نتایج..گذشت مثل همیشه،اون لحظه شادی فقط تا چند سال همراهت خواهد بود بعدش انگار اتفاقی نیفتاده!اگر بخوام از این چند ماه بگم که یک طومار نوشته میشه.اما خب بریده‌ای از این مدت..بله بالاخره فارغ‌التحصیل شدیم ما هم..اگر بخوام از شهریور بگم ماهی که هم می‌گذشت هم انگار زمان وایستاده بود..شهریور در یک کلمه تحقیق انتخاب رشته و دانشگاه.. شب هایی که تا نصف شب از اون فارغ‌التحصیل از اون دانشجو در حال سوال پرسیدن بودنم و یا در حال گوش کردن به  ویس و ویدئو معرفی رشته و دانشگاه بودم!..بعضی روزها زمان نمی‌گذشت از استرس..ازاینکه در نهایت چی میشه..اون یک ماه تا اعلام نتایج اصلا نفهمیدم چطوری گذشت شب ها چطوری بود؟ روزها چیکار کردم؟هیچی یادم نیست..و خب در نهایت نتایج اومد و شد!علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه تهران..اون لحظه که نتایج میاد، حداقل برای من اینطوری بود،که بیشتر خوشحالیم به خاطر تموم شد پرونده کنکور بود تا دیدن نتیجه زحمات سه سالم..و بعد از اعلام نتایج تازه از اون شوک میای بیرون و میبینی انگار واقعا بزرگ شدی و از الان به بعد خودتی و خودت!و خب مسئولیت های بزرگسالی شاید سخت باشن اما حداقل تست زدن و تحلیل آزمون نیست/:همینجوری رندوم چون دستم خورد انتخاب شد و حذف نکردم:/دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران ملقب به علومِج..</description>
                <category>صبا سالاری</category>
                <author>صبا سالاری</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 19:22:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشه ای در لباس سکوت!</title>
                <link>https://virgool.io/@salarisaba94/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-pb0vo4q7ibvd</link>
                <description>زندگی همواره با چیزی پیوند خورده گاهی با شادی،گاهی با اندوه،گاهی با حس فقدان،گاهی با حس خلا و گاهی...زندگی من الان ترکیبی از همه چیز است هم شادم هم ناراحت هم زمان یک حس خلاء و ناکافی بودن رو در ژرف ترین بخش وجودم حس میکنم دیدی صبا دیدی کله پا شدی دیدی اونی که میخواستی نشد..سکوت واژه ای که به تازگی در زندگی ام رنگ و بوی تازه ای به خود گرفته نمیدانم شاید دیگر حوصله بحث با دیگران را ندارم از بحث کردن با آدم هایی که افکارشان را دو دستی گرفته اند و هرگز نمیخواهند باور کنند اشتباه کرده اند خسته ام از حرف زدن با آدم هایی که همش باید مواظب بود مبادا حرفی بزنی که ناراحت شان کنی.پس سکوت میکنم شاید بهترین راه همین باشد..هرجا میروم از یک چیز حرف میزنند جنگ کلمه ایی که امروزه بر زبان همه جاری ست..دیروز به تویتر سر زدم همه داشتند گلایه میکردند که چیشد به اینجا رسیدیم بله سوالی که من هم دارم چه شد که به اینجا رسیدیم.. گناه مردم این سرزمین چیست که سال هاست دارند برای سطحی ترین حقوق شان میجنگند..به امید آزادی برای مردم عزیز سرزمینم ایران!این روز ها این جمله را ذهنم برایم یادآوری میکند :در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد. اولین جمله ایی که کتاب بوف کور با آن شروع میشود شاید دو سال پیش که این کتاب را خواندم هرگز درک‌ش نمی کردم اما الان با پوست و استخوان می فهمم.زخم هایی که نمیدانی از کجا نشئت گرفته حتی نمیدانی عامل اصلی خودت هستی یا دیگران آن زخم ها را در وجودت کاشته اند..در این مدت انقدر در مسیر صبوری قدم برداشته ام که تمام درد و رنج هایم را از یاد برده ام و یادم رفته که چقدر خسته ام.انقدر درد هایم را در عمیق ترین بخش های وجودم دفن کرده ام که یادم رفته چه روز هایی را پشت سر گذاشته ام و چه زخم هایی روح ام را در انزوا خورده است.اما سکوت چیزی که همیشه همراه آدم نیست ممکن است یک روزی مثل کوه اتشفشان منفجر شوی ، هیچ وقت به سکوت دل مبند که او همواره همراه تو نیست.ممکن است یک روزی ، یک ساعتی ، یک لحظه ایی شاید در نیمه شب یا حتی در میان هیاهوی یک روز پر مشغله بغضی که سال ها در گلو ات مدفون کرده ای به بیرون راه یابد.در آن لحظه است که اشک ها از چشمانت جاری میشود نه از ضعف بلکه از سنگینی که تمام این مدت قوی بوده ایی و دم نزدی و روی پای خودت ایستادی.از تمام نبرد هایی که در سکوت جنگیدی از لبخند هایی که بر لب داشتی اما پشتش درد پنهان بود.گریه مرهمی ست صادقانه برای خویش، به روحی که سال هاست تاب آورده ، به قلبی که هنوز می تپد ، برای انسانی که سال هاست با تمام رنج و اندوه زندگی ،همچنان زنده است.......!رنج بخش جدایی ناپذیر از زندگی آدمی ست. گاهی در شکل شکست، گاهی در چهره تنهایی، گاهی به شکل ناامیدی به سراغمان می اید.شاید گاهی در های زندگی به روی مان بسته شود اما امید چیزی که انسان ها را از گذشته نگه داشته است شاید همین رنج های زندگی ست که ما را نگه داشته است وگرنه ما انسان ها سال ها پیش باید همه چیز را رها می کردیم. به نظرم در دل تاریکی همیشه نوری نهفته است گاهی همین رنج ها پلی باشد به سوی شناخت خودمان، باید امیدی که سال هاست در دل خاموش کرده ایم را روشن کنیم..ای کاش می توانستم خودم را بشکنم و دوباره بسازم شاید اینطوری غم هایم را به خاک بسپارم و دیگر به سراغ شان نروم اما هر چقدر هم فرار کنیم باز روزی گریبان مان را میگیرد شاید بهتر باشد بپذیرم که غم و اندوه بخش جدایی ناپذیر از وجودم است و شاید بدون انها هیچ وقت شخصیت ام ساخته نمیشد ای کاش دست از سرزنش خودم بردارم و بپذیرم تقصیر من نبود...</description>
                <category>صبا سالاری</category>
                <author>صبا سالاری</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 08:55:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زنده ام..</title>
                <link>https://virgool.io/@salarisaba94/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-flo0dzu6rkms</link>
                <description>سلام! از آخرین نوشته ام دو ماه میگذره ، دوماه پر چالش ،پر استرس، پر از نگرانی...توی این مدت میخواستم بنویسم اما نمیشد یعنی اون صدای درون همیشگی من ، نمیذاشت.در این مدت می‌نوشتم اما در آخر منصرف میشدم و پاک میکردم بالاخره دل و زدم به دریا..چیزی که این مدت خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود این که آیا من رسالت خودم در حق خودم رو به خوبی انجام دادم؟ تونستم واقعا خوشحال باشم ؟تونستم با غم و اندوه و شادی های زندگی کنار بیام و بپذیرم که هیچ چیزی و هیچ اتفاقی در زندگی ابدی نیست و هر چیزی در زندگی یک محدودهٔ زمانی داره و وقتی که زمانش برسه تموم خواهد شد..پذیرش!سوالی که خیلی وقت بود ذهنم رو مشغول خودش کرده بود و چند سالی هست که دنبال پاسخی براش هستم اینکه پذیرش یعنی چی ؟تو این مدت فهمیدم پذیرش یعنی؛بپذیری که بعضی چیز ها مال تو نیست هر چقدر هم تلاش کنی اما اون برای تو ساخته نشده و باید مسیر جدیدی رو شروع کنی و دست از لجبازی کردن با خودت برداری مثل این چند سال من خدا می‌دونه چقدر خودم رو اذیت کردم:/هی صبا بپذیر که همه قرار نیست باهات خوب باشن راستش چون همیشه در روابط‌م چه با دوست چه همکلاسی چه معلم و فامیل و آشنا ....، همیشه سعی کردم بهترین رو بذارم فکر میکردم دیگران هم همینطور هستن ولی گویا یک عده نه ..بپذیر زندگی فراز و نشیب های زیادی داره و زندگی بخوای یا نخوای تو رو در این وضعیت می‌ذاره ..همه چی قرار نیست همون جوری که تو برنامه ریزی کردی پیش بره بعضی اوقات نمیشه و تو باید آماده تغییر باشی..توی این مدت انتخاب های زندگی‌م رو خیلی مرور کردم از رشته تحصیلی تا....اما تهش به این نتیجه رسیدم که نه انگار واقعا همین ها مناسب من بود چون بود زمان هایی که همش خودم رو بابت انتخاب هام سرزنش میکردم..18 سالگی که هی میگفتن این بود ؟!ولی انگار همین بود:/ تا الان که هیچ فرقی با سال های دیگه نداشته اما اما در این مدت کوتاه تجربه های خیلی خوبی هم کسب شده ولی امیدوارم حداقل از الان به بعد بهتر بگذره..ترس اینکه از الان به بعد قراره چه جوری باشه دنیای بزرگسالی چطوریه ؟ نکنه رشته ای رو برم و وسط هاش پشیمون شم نکنه زندگی که توی ذهنم ساختم با واقعیت جور درنیاد نکنه بدبخت شم و...بله این ها مواردی هست که در این مدت فکر کردم و هیچ جوابی براش پیدا نکردم ..تو این مدت فهمیدم بالاخره باید دست از سرزنش کردن خودم بردارم همش در حال تجزیه و تحلیل حرف هام و افکارم نباشم.من راستش همش یه صدا یا شایدم یه نفر در درونم هست که میگه هی صبا نکن انجام نده این حرف و نگو ..مخصوصاً تو مدرسه ، یه حرفی که میزدم بعدش همش توی ذهنم تجزیه و تحلیل میکردم چرا گفتی صبا، نکنه ناراحت شده باشه طرف نکنه حرفم رو بد برداشت کرده باشن و نکنه های زیادی ..من از اون دسته آدم هایی بودم که توی ذهنم زندگی میکردم و انقدر غرق در افکار و دنیای درونم بودم که زندگی در بیرون از کالبد بدن رو فراموش کرده بودم:/ناگفته نماند تو این مدت تلاش های زیادی هم کردم مقاله های مختلف خوندم ، کتاب هایی در این حوزه خوندم و کلی فیلم و ویدئو روانشناسی دیدم تا اندکی دست از فکر کردن بردارم و بیشتر در حال زندگی کنم اما نشد نه که من نخوام ها مغزم نمی‌خواست._.به افرادی که زیاد فکر میکنن و دائماً در حال تجزیه و تحلیل افکار و زندگی و حرفاشون هستن میگن overthinker یا به اصطلاح نشخوار فکری البته به تعریف من کسانی که در دنیای درون شون غرق هستن و زندگی در حال رو یادشون رفته ، و یه جور محبوس ان در ذهن شون..راهکار های مختلفی رو امتحان کردم در این مدت مثل نوشتن البته نوشتن دوست قدیمی بنده هستن از دیرباز ولی نوشتن از یک دید دیگه.. به جای که در موردش فکر کنی بشین بنویس و اگر بنویسی به طور کامل حداقل 50% مشکل حل شده..تا میخوای فکر و خیال پردازی کنی( خیال پردازی که خیلی زیاد باشه منظورمه:) خودت رو مشغول یک کاری کن و حتی بنویس چرا به این موضوع فکر میکنم انقدر زیاد و آیا فکر بهش برام خوبه یا همش باعث ضرر بوده برام؟!..چرا باید کاری رو که دوست نداریم انجام بدیم؟اکثر آدم ها حداقل 70% درصد از زندگی شون رو مشغول کارهایی هستن که حتی یک درصد علاقه ای بهش ندارن مثل من در گذشته البته حداقل 18 سالگی بهم یاد داد(در این سه ماه:/) که صبا جان فرزندم دست از کارهایی که حتی ذره ای به آنها علاقه ای نداری بردار..و بپذیر که همه چیز تحت کنترل تو نیست و از کار ها و اتفاقاتی که تحت کنترل‌ت نیست دست بردار ول کن اصلا اون اتفاق افتاد و تموم شد ولی درس بگیر ..خیلی وقت دنبال این سوال هستم که چه زمانی آدم ها واقعا شاد و خوشحال ان و از خودشون احساس رضایت میکنن؟چیزی که هست اینه که هیچ وقت آدم ها صد درصد راضی نیستن و همیشه یه جای کار مشکل داشته نمی‌دونم چرا ولی انگار تو دنیا هیچ چیز صد درصد و صفر درصد نیست..ممکنه یک آدم به ظاهر شاد و خوشحال باشه اما از درون انگار دارن از هم میپاشن یعنی خوب نیستن اما ویران هم نه!..اینکه میشه بعد از یک روز طولانی ناراحت بودن به خاطر یک چیز کوچیکی ادم بخنده یعنی همیشه یک دلیل هست حتی کوچیک، اما هست برای شاد بودن. آدمی شاد هست که خودش رو از هر انتظاری خالی کنه ..پاسخ به این سوال ممکنه برای هر فردی متفاوت باشه و شاید همین تفاوت و تمایز هاست که روزنه امید رو در دل آدم ها کاشته حتی در اوج ناراحتی!بپذیریم که آشکار کردن نیمه تاریک وجود به اندازه آشکار کردن نیمه روشن وجود طبیعی هست..</description>
                <category>صبا سالاری</category>
                <author>صبا سالاری</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 11:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق ما فقط زندگیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@salarisaba94/%D8%AD%D9%82-%D9%85%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA-znplxxst4jt3</link>
                <description>میخواستم تا چند ماه ویرگول نیام و چیزی هم ننویسم اما اگر الان  ننویسم دچار فروپاشی روانی شده بعدش هم که ...الان که دارم اینو مینویسم نمیدونم چندمه به شمسی اما میلادی 30 مارچ(البته پایین صفحه مانیتور نوشته اینم)روزها از دستم درفته .حس میکنم زندگی در جریان نیست.اصلا حتی معنی زندگی کردن هم یادم رفته راستی زندگی یعنی چی ؟ چه جوری باید زندگی کرد !..من الان دقیقا مثل  یک برگه کاغذ  لای منگنه ام شایدم مثل برگی که یه بچه از بوته جداش کرده شایدم یه بچه هفت ساله ای که مامانش رو توی بازار گم کرده و تمام وجودش رو استرس گرفته شایدم...سهم ما آدما از زندگی و اومدن به این دنیا چیه؟الان درخت ها شکوفه دادن ,درخت ها نفس میکشن ,طعم  زندگی همه  جای طبیعت رو گرفته هر روز صبح صدای پرنده ها میاد از همه مهم تر خورشید زود طلوع میکنه و روزها طولانی ترن طبیعت زنده شده اما من از درون فرسوده شدم هر روز خودم و دلداری میدم اما دوباره غم همه وجودم و میگیره ..هر روزی یک برگه از حال و احوالم سیاه میکنم و از خودم مینویسم فقط برای اینکه چند دقیقه از هیاهوی این دنیا خلاص شم!  من همین که صبح زود برم پیاده روی و آهنگ مورد علاقه ام (starboy از the weekend  و با عرض پوزش از سایر خوانندگان مورد علاقه خیلی زیاد هستین و اینجا نمیشه گفت ...) گوش کنم و طلوع آفتاب رو ببینم بعد بیام یک چایی یا قهوه بخورم و برنامه ریزی کنم برای روزم و بعدش برم باشگاه و حین رفتن پادکست مورد علاقه ام رو گوش کنم و در طول روز کار های مورد علاقه ام رو انجام بدم, راضی ام !..بهار یعنی کل روز رو بیرون باشی و فقط برای خواب بیای خونه!(البته این نظر شخصی منه) سهم من از این بهار چیه؟ چرا به جای اینکه بلیط هواپیما بگیرم و برم ژاپن شکوفه های گیلاس و ببینم باید  هی به خودم یادآدوری کنم هر کلمه ای که بر وزن فعال و فعله باشد و جمع مکسر هم باشد,مفردش بر وزن فاعل است.. چرا باید همش بلیط هواپیما از تهران به ونکوور یا توکیو یا حتی قیمت تور سه روز کویر مصر رو سرچ کنم!ما در اینجا تلاش میکنیم برای هیچ برای چیزی که ممکنه سال بعد ارزش نداشته باشه ممکنه حتی روز بعدش دیگه شوقش رو نداشته باشیم و از همه سخت تر اینه که بعضی اوقات ممکنه ارزو کردنش فقط ارزو کردنش هم برامون  آرزو شه..متاسفانه عکس ندارم و مجبورم از بک گراند های سیستم اسفاده کنم پوزش مرا پذیرا باشید به دلیل عکس کاملا بی ربط..بعضی اوقات با خودم میگم ای کاش یه دختر ایتالیایی توی  1800میلادی بودم و  تنها دغدغه م این بود صبح که رفتم بیرون روزنامه بخرم کفش سبزم رو بپوشم یا قهوه ایی..کل تابستون رو منتظر زمستونیمکل زمستون رو منتظر تابستونیمعقربه ها رو میشماریم که کی عصر میشه بریم خونهو کار هایی رو میکنیم که حتی یک صدم علاقه نداریم بهش و صرفا از روی یک انتخاب نادرست مجبوریم ادامه بدیم عجله داریم و به خاطر اینکه فقط زود برسیم یک چایی گرم با مامان یا دوستمون رو از دست میدیم..به جای اینکه بریم بیرون و شکوفه ها رو ببنیم دائما فکر میکنیم و فکر میکنیم به هیچ..میدونید آدم خوشبخت کیه؟..نه اونیه که تحصیلات داره و نه اونیه که سفر گرون میره و نه اونیه که وقتی بخوای صفر های درامدش رو بشمری از یه جایی به بعد از دستت دربره و مجبور بشی از اول بشماری ..به نظرم ادم خوشبخت کسی که خودش رو میشناسهکسی که احساساتش رو نادیده نمیگیرهکسی که غم و اندوه ش رو توی خودش نمیکشهکسی که خوشحالی و شاد بودن خودش رو سرزنش نکنه..کسی که وقتی خواست رشته دانشگاهی ش رو انتخاب کنه نگه چون فلان رشته رو همه رفتن و باپرستیژه پس همینو میرمکسی که وقتی خواست یک لباس بخره اول نظر و علایق خودش رو درنظر بگیرهکسی که هر روز تجربه کنه و زمین بخوره و بلند بشهکسی که وقتی رسید به 40 سالگی بابت انتخاب هاش به خودش افتخار کنه و در حسرت اینکه چرا در 20 سالگی کلاس موسیقی نرفتم و ساز مورد علاقه ام رو شروع نکردم نباشه به نظرم جوری باید زندگی کرد که هیچ ای کاش ... نمونهباید مثل یک کودک زندگی کرد و شوق فوت کردن یک قاصدک رو داشت..</description>
                <category>صبا سالاری</category>
                <author>صبا سالاری</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 17:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بس سخت است و من دارم له میشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@salarisaba94/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B3-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-yrenfpvioply</link>
                <description>دیدی بعضی اوقات نمی تونی حرف هایی که توی ذهنت دارن روحت رو قلقلک میدن ، احساسات درونی‌ت ، خستگی هایی که این مدت روح ت رو صیقل دادن ، رو بیان کنی!..توی دنیای کلمات همش دنبال واژه ای هستی تا تو رو بگه ولی هیچی پیدا نمیکنی ، جوری که حتی کلمات هم گنجایش بیان احساسات ما رو ندارن..مثل الان من، که نمیدونم چه طوری شروع کنم، از کجا بگم ، چطوری بگم و....راستش من از همون سنین کم تا همین الآن که دارم می‌نویسم آدم مستقلی بودم ،به خاطر شرایط خانواده ام چون مادر و پدرم هر دو شاغل بودن همین قضیه باعث شدن آدم مستقلی باشم ولی مستقل بودن من به نظرم زیادیه نمیدونم کسی هست که مشابه من باشه ولی ما ها حتی در سخت ترین شرایط زندگی هم کمک نمی‌خوایم چون فکر میکنیم به تنهایی هم میشه حل کرد و کمک خواستن رو یه جور ضعف تلقی میکنیم..!و این زیادی مستقل بودن آسیب های زیادی هم بهم زده و تنها راهش هم رفتن پیش روان درمانگر هست و آدم هر چقدر زود تر مراجعه کنه از آسیب های زیادی می‌تونه جلوگیری کنه شاید به نظر خیلی ها ساده به نظر برسه ولی باید با یک روان درمانگر درمیون گذاشت لطفاً شما اگر با این قضیه دارین دست و پنجه نرم میکنین ، سریعا مراجعه کنید..هر روز که میگذره بیشتر متوجه میشم چقدر این مستقل بودن آسیب بهم زده ، مستقل بودن خوبه اما در حد اعتدال..این یک سالی که گذشت خیلی سخت بود برام و لحظات ناخوشایندش بیشتر از لحظات خوشایندش بود برام . از همون فروردین 1403 شروع شداینقدری سخت بود که حتی الان که دارم به اون روز ها فکر میکنم استرس میگیرم. و اسکار سخت ترین فصل زندگیم هم میرسه به پاییز 1403 هر چقدر توی تقویم ذهنم میگردم یک روز خوب پیدا کنم نیست که نیست!..االانو الان که رسیدم به 18 سالگی تازه میفهمم چقدر زندگی کردن سخته بهتره بگم زیستن سخته..و متوجه میشی چقدر تنهایی و هر روز با یک نقاب از آدما مواجه میشی و نمیدونی الان شخصیت اصلی این فرد کیه و کدوم رو باور کنم؟این یک مدت چیز هایی از آدم ها دیدم که باور کردنش برام سخت بود. چون همیشه اون ذهنیت مثبت بهم اجازه نمی‌داد که شخصیت اصلی شون رو باور کنم و بپذیرم آدم ها اونطوری که ما درباره شون فکر میکنیم ، نیستن!و توی سخت ترین شرایط زندگیت خودتی فقط و باید ناجی خودت باشی یکی از درس هایی که امسال بهم داد همین بود .سالی که با گریه های فراوان و سختی های زیاد به پایان رسید و حالا باید منتظر 1404 باشم.سالی که گذشت بیشتر متوجه شدم چقدر آدم درون گرایی هستم البته ما درون گرا ها در کنار بعضی آدم ها هم برون گرا هستیم ولی ماهیت اصلی مون درون گرایی..سعی میکنم در رابطه با درون گرایی سلسله نوشته هایی رو بنویسم در مورد چالش هاش ، مزایا و موقعیت ها و تجاربی که یک درون گرا داره.حالا که بحث تراپی و تراپیست شدیک چیزی که در دنیای حال حاضر خیلی ها در برابرش مقاومت میکنن تراپی رفتن و حتی در سوشال مدیا چیزی که بار ها باهاش مواجه شدم از آدما اینه که میگن چرا تراپی برو باشگاه:|..توی المپیک امسال سیمون بایلز،ژیمناستیک کار اهل کلمبوس امسال 6 تا مدال طلا گرفت حالا داستانش جالبه این خانم زیبا در المپیک 2020 به دلیل مشکلات روحی و فشار روانی سنگین و حتی افسردگی که داشته باهاش دست و پنجه نرم می‌کرده ، تصمیم میگیره از مسابقات کنار گیری بکنه.و در این چهار سال مشغول جلسات تراپی رفتن و کار کردن روی خودش بوده ودر2024 با انگیزه زیاد و تمرینات مداوم در المپیک پاریس کلی مدال طلا میگیره و الهام بخش برای همهٔ مردم دنیا میشه این دوست عزیزو توی مصاحبه ای که ازش دیدم می‌گفت این موفقیت رو مدیون تراپیست‌ و جلسات تراپی‌ هستم!این خانم ورزشکار بوده و باشگاه میرفته اما موفقیت‌ش رو مدیون تراپی رفتن‌ش ، و برای هر دو ارزش قائل بودههر کاری به جای خود..</description>
                <category>صبا سالاری</category>
                <author>صبا سالاری</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 14:04:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز ، شروع و....</title>
                <link>https://virgool.io/Aurora/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%88-bkhwnuobjsrv</link>
                <description>بعد مدت ها سلام!آقا تموم چیزایی که نوشته بودم الان یک دفعه پرید مجبورم دوباره از اول بنویسم ، خب ایرادی نداره، برای بار هزارم دوباره می‌نویسم:)من همیشه از اینکه از خودم حرف بزنم، از احساس واقعی م همیشه امتناع میکردم شاید باورتون نشه اما نمیدونم چرا همیشه  علایق واقعی‌م اون چیزی واقعا دوستش داشتم اون چیزی خود خود خودم بودم رو همیشه پنهان میکردم نمیدونم اما هر چی که بود خیلی آزار دهنده بود اما الآن تصمیم گرفتم علاقه هام ، احساسات واقعی‌م اون چیزایی که واقعا دوستشون دارم اون چیزایی که باهاشون صبام و مسیر زندگی‌م رو اونجوری که می‌خوام بسازم..به نظرم آدما با هم خیلی متفاوت ان هر کدوم دنیای متفاوتی دارن اما نمیدونم چرا همیشه ما آدما سعی میکنیم مثل هم باشیم مثل هم لباس بپوشیم مثل بقیه حرف بزنیم ، سبک زندگی مون مثل بقیه باشه علایق مون مثل بقیه حتی رشته تحصیلی و شغل مون مثل بقیه مثل همین الان که همه میگن فقط حقوق آقا شاید من نخوام چرا باید راه بقیه رو برم من می‌خوام مسیر زندگی م رو اونجوری که می‌خوام بسازم نه اونی که بقیه می‌خوان دلیل نمیشه چون همه میرن حقوق و روان شناسی منم باید همینا رو برم ، این جاست که باید با تمام قدرت از خودت دفاع کنی و دنبال علاقه ت بری .من همیشه دقیق آخر نظرم عوض میشه حتی سه سال پیش یه دفعه گفتم می‌خوام برم انسانی  فکر کن اردیبهشت یک ماه مونده به امتحانات تصمیم‌ت عوض شه فکر کردنش هنوزم برام عجیبه اما من اینکار رو کردم شاید بعضی اوقات گلایه کنم اما بازم میگم اینجا همونی که میخواستم آفرین صبا (مثلاً فکر کنین. اینجا استیکری که هم می‌خنده هم گریه می‌کنه رو گذاشتم).می‌دونم ربطی نداره اما همیشه دلم میخواست یه جا ازش استفاده کنم.با خودم میگم اگه من الان توی یک کشور دیگه زندگی میکردم الان چیکار میکردم ‍؟ شاید درگیر کار های ورودی دانشگاه و شاید هم تفریح نمیدونم هر چی بود از الان  قطعا خیلی خوشحال بودم.من از انتظار کشیدن بدم میاد خیلی خیلی هم بدم میاد (شاید الان تویی که داری اینو می‌خونی بگی دختر خوب کی خوشش میاد) متاسفانه در جایی هم زندگی میکنیم که کلا منتظریم منتظر چی نمیدونم اما منتظریم فقط. الآنم من منتظرم!..اولین متنی که نوشتم حالا جدا از اون نوشته های دیگه ‌م و به خودم قول دادم که اینجا اولین جایی باشه برای نوشتن.. ممنونم بابت وقتی که میگذارید.🙌 </description>
                <category>صبا سالاری</category>
                <author>صبا سالاری</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 12:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبز شدن و آغازی دیگر..</title>
                <link>https://virgool.io/@salarisaba94/%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-istbdhhlwxgv</link>
                <description>چند سال پیش هرگز به این موضوع فکر نمی کردم که روزی برسد که مجذوب موضوعات اجتماعی شوم..برایم فراتر از ذهن بود که بتوانم در اجتماع نظراتم را بدون هیچ ترس و رعبی با دیگران به اشتراک بگذارم ..و این موضوع زمانی شروع شد که خودم را شناختم،  تصمیم گرفتم مدتی با دیگران ارتباطم را قطع کنم و خودم را بشناسم من از زندگی خودم چه میخواهم!.. اینکه من آدم با ارزشی هستم و باید ذهنم را خالی از صحبت های بی مضمون کنم باید ، باید یک صبای دیگری متولد میشد، یک جورایی باید ذهنم را خانه تکانی میکردم و یک صبای دیگری باید سبز شود و جوانه بزند..#زن#برابری_عدالت_استقلال</description>
                <category>صبا سالاری</category>
                <author>صبا سالاری</author>
                <pubDate>Tue, 07 Nov 2023 18:36:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>