<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Chaos</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@salde</link>
        <description>Limbo</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:53:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Chaos</title>
            <link>https://virgool.io/@salde</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@salde/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-cjc1zbr8vl6s</link>
                <description>نمی‌دونم تصمیماتی که گرفته می‌شه درست هستن یا نه! احساسی بهشون ندارم. در واقع در مسیر رسیدن به این نتیجه هستم که احساسی نداشته باشم و فقط فکر کنم. فکر کنم به عمل و عکس‌العملی که نشون می‌دم.حتی نمی‌دونم این تصمیم درستیه یا نه. مغزم درد می‌کنه، خیلی قبل‌ترها محمود عزیز دولت‌آبادی نوشته بود: &quot;مغزم ، مغزم درد می‌کند از حرف زدن چقدر حرف زده‌امچقدر در ذهنم حرف زده‌ام خروار خروارحرف با لحن و حالت‌های مختلف ، مغایر و متضاد.&quot;رسیدم به جایی‌که متوجه شدم که هر چقدر برای چیزی بیشتر حریص باشی، بدوی به دنبالش، یا به دست نمی‌آوری، یا دیر و یا آرزو خواهی کرد کاش نمی‌خواستمتش:) در واقع متوجه نشدم، به من زندگی متوجه کرد، به من فهماند!چند روزی هست که وقتی نفس عمیق می‌کشم، قفسه سینه‌م می‌سوزد. نمی‌توانم خم باشم، حتما باید 90 درجه نشسته باشم وگرنه قلبم تند می‌زند و نفس کشیدن سخت می‌شود.این همه اذیت شدن، این مقدار نرسیدن، این حجم موی سفید و خیره شدن به سقف برای چندین ساعت، برای 24 سالگی است؟ من فکر می‌کردم، اوج زندگی، ادا و اطوار، قر و فر، انرژی بالا برای همین دهه جذاب 20 باشد، که نبود، حداقل برای من نبود.اشتباه فکر می‌کردم.اشتباه:)</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 09:08:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمیدن</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-mscfd73nlfv6</link>
                <description>تراپیست به من می‌گه اگر رها کردن قهرمانی داشت و جام داشت، به خودت می‌دادنش. می‌خواد آرومم کنه و یکم فان باشه. چون بی‌احساس نشستم جلوش و حرف می‌زنم. بهم گفت دلت نمی‌خواد گریه کنی؟ گفتم: برای چیزی که تموم شد؟ تاثیری که روی زندگیم گذاشته؟ یا برای تصمیمم؟گفت دنبال دلیل برای تخلیه احساساتت نباش.بهش گفتم: عزیزم، دنیا که بر مدار احساسات من نمی‌چرخه. راهشو می‌ره. سپری می‌کنه چون مسیر طبیعیشه. مثل وقتی که از حالت بده و فشار روانی زیادی رو داری تحمل می‌کنی اما دستشوییت می‌گیره:)حالم از این بهم می‌خوره که بهم می‌گن قهرمان رها کردن. برو بابا.الان مثلا خواستی حالم یکم خوب شه؟ یا به فکر بیوفتم واای کاش کمتر ول کنم؟ نه حاجی جان! من اینکارو نمی‌کنم، چون حتی همون ول کردن هم کار من نیست. مکانیزم ناخودآگاهمه.</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 11:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدن‌درد</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-mfqmqzdvvyhx</link>
                <description>در قبل معتقد بودم که انسان به آن‌چه که نقاب می‌زند، تبدیل می‌گردد. من نقاب‌های زیادی برای زمانی که با آدم‌ها بخواهم معاشرت کنم و یا حتی در یک مکان باشیم، می‌زنم.حتی با تمام نقاب‌هایی که انتخاب می‌کنم و می‌زنم بازهم شخصیت نه‌چندان گرمی دارم. به‌طوری که وقتی شروع به صحبت کردن می‌کنم، اولین جمله این است که چرا طلبکارانه صحبت می‌کنی؟ چرا نگاهت این‌طور است؟ چرا فلان؟ چرا بیسار؟در واقع دیگر نمی‌توانم تشخیص دهم که آیا نقاب می‌زنم یا واقعا این هستم؟! اما زمانی‌که تنها هستم، در واقع به معنای کلمه تنها هستم، صدای افکار شماتت‌گر خود را می‌شنوم که ایراد می‌گیرد از من! در تنهایی حساس‌تر از همیشه هستم، دل‌نازک‌تر از همیشه، گویا همیشه در دوران PMS هستم.تنها بودن، انتخاب خودم بود.هنوز هم هست، تاب‌وتحمل آسیب دیدن را ندارم، متاسفانه از مراقبت کردن از خود، اندکی خسته شدم و ترجیح می‌دهم، همه‌ی آدم‌ها در مدار دیگری باشند. به انتخاب خود باشد که بخواهم وقتی با آن‌ها بگذرانم یا خیر!نقاب بی‌خیالی می‌زنم. حتی روانشناسم هم باورش شده که بی‌خیالم! اما شاید گولم می‌زند. ارجاعم داد به روانپزشک! دوز قرص‌های اضطرابم افزایش یافت. مدت‌هاست وقتی قهوه می‌‎نوشم، هیچ اتفاقی برایم نمیوفتد. نه خوابم از بین می‌برد، نه تپش قلب می‌گیرم. فقط یک نوشیدنی تلخ را نوشیدم. شب، بدن‌درد به سراغم می‌آید و جانم را می‌فرساید.کندن نقاب سخت است. بدون نقاب ترسناک هستم. چشم‌هایم همچون گودال تهی که فقط می‌بیند و نگاه نمی‌کند.گاهی از خودم، افکارم و تصمیماتم می‌ترسم.</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2024 08:04:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>GIRLS AS AN ENGINEERS</title>
                <link>https://virgool.io/@salde/girls-as-an-engineers-sbkgv3flbpka</link>
                <description>&quot;Celebrates International Women in Engineering Day&quot; June 23 is International Women in Engineering Day. An annual holiday to celebrate the contributions, progress, and impact of women in engineering around the world!Happy International Women in Engineering Day to all of us, especially to Mining Engineers ❤️📷📷</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2024 14:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد ناگهانی</title>
                <link>https://virgool.io/@salde/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-wcznch7wenpm</link>
                <description>حدود 10 دقیقه پیش متوجه شدم شخصی که قرار بر این بود به من ترفیع کاری بدهد و اصلا حضور من در شرکت به‌دلیل ایشان بود، رفتند. برای همیشه!چهره‌ی زشتی خواهم گرفت اما می‌گویم: به‌خاطر خودم ناراحت‌تر شدم. به‌خاطر اینکه بعد از مدت‌ها نفس راحتی کشیدم که استخوان پشتم تیر نکشید و به سرفه نیوفتادم. اعتماد کردم به بودنم. به خودم دیگر اعتمادی ندارم.همکار با لبخندی گفت: فلانی دیگر نمی‌آید. منتظر واکنشم بود. با لبخند منتظرم بود. با نگاه خندان. بدون واکنش نگاهش کردم. مثل همیشه تظاهر کردم به بی‌حسی. تظاهر کردم آدمی هستم که تاثیر نمی‌پذیرد و مثل همیشه زندگی‌اش را می‌کند.همکار باخت! خواستم ببازندمش. بازنده شد. اما بازنده اصلی من بودم! که استخوان کمرم تا دست چپم همچنان تیر می‌کشد و هر چه نفس عمیق می‌کشم بدتر می‌شود.اگر بخواهم روراست باشم، باید بگویم که تنها این خبر منجر به این حجم از درد نشد.منِ قدیم مرخصی رد می‌کرد، می‌رفت خانه، زیر پتو، آهنگ خسته فرهاد را می‌زاشت و زااار می‌زد، به‌خاطر همه چی.منِ جدید سکوت کرده، جوری به مانیتور خیره شده و تایپ می‌‌کند که انگار نامه محرمانه‌ای را می‌فرستد، اما هی به سقف نگاه می‌کند که گریه نکند.ترکیب جالبی شدم؛ قوی، ترسو، شجاع، تنها، اشک دم مشک.یه وقتایی آنقدر تظاهر کردم که نمی‌دانم احساس واقعی من چه بود. خودم را نمی‌شناسم، مولانا راست گفت که: بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هستاز خود بطلب آن چه خواهی که توییگرسنه بغل هستم. اما پس می‌زنم هر کسی که بخواهد بغلم کند. در واقع کسی نیست، صرفا برای اینکه خودم ضایع نشوم، پس می‌زنم تا نقاب افتخار را بزنم.</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 09:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدن</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-jo9glvggkf1s</link>
                <description>دییگه تقریبا همه می‌دونیم که بین دیدن و نگاه کردن، تفاوت‌های زیادی وجود داره! من برای مشاهده مرگ آرزو ها و خواسته‌هام، فعل دیدن رو استفاده می‌کنم، چون برای من نگاه کردن به از دست رفتن چیزهایی که علاقمند هستم، سخت و جان‌فرساس پس برای فرار از این حسم، ترجیح می‌دم شجاعانه ترسم رو اعلام کنم!مرگ دلپذیری نیست، وقتی 5 ساله بودم، فکر می‌کردم تا 22 سالگی آدم معروفی می‌شوم، همه جا اسم من هست، اما 24 ساله هستم و هیچ‌کدام نیستم! حتی اسم معروف و آسانی هم ندارم و هر شخصی که اسمم را می‌پرسد، قطعا به بار دوم و سوم هم می‌رسد که بپرسد!فکر می‌کردم پولدار می‌شوم از آن ثروتمندای قهرمانی که به همه کمک می‌کند، برای مادرش طلا می‌خرد و برای پدرش آبرو و یک ماشین سمند. برای خواهرش لباس و برای برادرش  یک ساعت زیبا.اما نشدم، جلوی همان مادر و پدر سر خم کردمو گفتم شرمنده، شرکت حقوقم را نداده، پول می‌خوام. آه که چه فحش‌هایی من به تو دادم شرکت! چه صبح‌هایی که گریه‌کنان پا شدم و زار می‌زدم.خوب شد حداقل رهایت کردم.---من از دست دادم، آرزوهایم را! چون دیگر ذوقی نبود، چون باور دارم یک‌سری چیزها مال من نیست! نمی‌شه چپاند، شبیه به لباس قرضی می‌ماند که می‌دانی برای تو نیست! عکسش را جایی نمی‌گذاری.ناله ناراحتی نیست، خیلی‌ها شبیه به منند! ما زیادیم! آدم‌هایی که متوسطند و ادامه می‌دهند.</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 09:01:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس نخواسته شدن</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-vs8xze8um0mg</link>
                <description>مغز و قلبم بیشتر روزها و تمامی شب‌ها هشدار نخواسته شدن را القا می‌کنند. وقتی برای مدت زیادی قرار هست سرم و آمپول بهت تزریق کنن، آنژوکت بهت وصل می‌کنن که هر سری درد دوباره ورود نامطلوب سوزن رو تجربه نکنی! (قطعا دلیل بهتری دارد، من پزشک نیستم و صرفا تصور خودم رو گفتم) آخه درد غیرقابل عادت هست.اما، مغز و قلب من هر سری سوزن احساس نخواسته شدن را آپدیت می‌کنند و با اصول انسان‌های اولیه اعلام جنگ می‌کنند. مخصوصا شب‌ها!قلب احساس را تزریق می‌کند و مغز  با منطق از من می‌پرسد: چرا کسی دوستت ندارد؟ و شب برایم خیلی شب می‌شود. برای همین است روز را ترجیح می‌دهم! حداقل در روز سرکار می‌روی و یا در جایی می‌نشینی و به آدم‌ها نگاه می‌کنی و بازی کی الان به چی فکر می‌کنه؟ راه می‌ندازی:) اما شب لامصب است، نمی‌شود بروی و جایی بشینی. چون اینجا ایران است. اگر تجاوزی رخ دهد، جمله &quot; وای به دختره تجاوز شده&quot; بر سر زبان‌ها می‌چرخد، کسی نمی‌گوید: پسر متجاوز! جمله بعدی این است که &quot; مقصر دختره هست، پسر مردم که مریض نیست، دختره چراغ سبز نشونش داده! لباسش بد بود، آرایش داشت، رژ قرمز زده بود، دختری که دوست پسر دارد طبیعی هست که بهش تجاوز شه عادیه براش&quot; نه، مقصر نیست، پسر مردم مریض هست، دختره کاری نکرد، لباسش به تو ربطی نداره، آرایش داشت یا نداشت رژش چه رنگی بود هم به کسی مربوط نیست. تجاوز عادی نیست! چرا نمک باشیم برای زخم‌ها؟ میل به تیکه و کنایه و اذیت کردن و آتش بیار معرکه شدن چرا داریم؟بگذریم.شب‌ها بسان آدم متجاوزی است و نمی‌شود شب را اعدام کرد یا با شب عقد کرد، فقط باید قرص خواب‌هایی که روانپزشکت تجویز کرده را بخوری، دراز بکشی و به نقطه نامعلوم خیره شوی، اشکی سر خود از گوشه چشمت به سمت گوشت برود و بپرسی: این بود زندگی؟ این بود آن بزرگسالی که وقتی 8 ساله بودم آرزویش را داشتم؟ آهنگ خانه آرزوی معین را پخش کن، اشک بریز و به یاد بیاور تمام وقت‌هایی که نخواسته شدنت پرت شد توی صورتت، قلب و مغزت!</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 14:35:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استعفا</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-b5luoi4viqyv</link>
                <description>دقیقا یک ماه قبل، نوزده اردیبهشت، چهارشنبه، استعفا دادم. از جایی که تحلیلگر بودم و با بی احترامی طرف مقابل، بدون دونستن ادامه مسیر، استعفا دادم.اما پشت رها کردنم، کلی فکر بود. اینکه اجاره خونه چطوری می خوای بدی؟ خرید وسایل خونه و مایحتاج زندگیت! اما استعفا دادم، پس از کلی جنگ درونیبا خودم. گریه کردن ها، عصبی بودن از دست خودم، اونقدر که خودم رو بزنم و به خودم  بگم: حالم ازت بهم می‌خوره!!!همچنان باهام تسویه نکردن و از اسفند حقوق می‌خوام.لحظه‌ای نیست که فحش ندم! به خاطر شرمندگی که دارم تحملش می‌کنم.به خاطر وقتی که برام اندکی پول واریز کردن خانواده و من گفتم من شرمنده‌تون شدم، ببخشیدبه خاطر بغضم که نتونستم بگم خدانگهدار مامان.الان گفتن که تا مرداد طول می‌کشه تسویه! لامصبا چه تسویه‌ای! حقوق اسفند و فروردین مگه تسویه می‌خواد؟! مگه نباید به موقع پرداخت می‌شد که الان که می‌گی قانون اینه خودت خنده‌ات نگیره.امیدوارم حال الانم، به شما برگرده! ببین دعا بوده یا نفرین.اگر کسی راهکاری داره، ممنون می‌شم برام بنویسین:))))))))))</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 13:54:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Chain</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/chain-vrdbkwca0n5u</link>
                <description>به مثابه یک زنجیر بهم وصل هستیم.قبلا گمان می‌کردم که اگر جایی کار خوبی کردم حتما در همان زمان و مکان به من برخواهد گشت. اما برنگشت! هیچ‌وقت برنگشت!زمان دیگه، جای دیگه‌ای بهم برگشت! شعار هم نمی‌دم که آره صد برابرش بهم برگشت! نه قاطی‌پاتی بوده، یه وقتایی هزااااااااااااااااار برابرش و یه وقتایی معادل همون بود.بعدتر فهمیدم که همون لحظه حس خوب رو گرفتی، اون لحظه‌ای که قلبت یهو خوشحال شد، چشمات دیگه دو تا قهوه‌ای سوخته نبود، رنگ گرفتن، دستات پر حس شدن.زندگی یک طیف هست که مجبوری باهاش کنار بیای! حداقل برای ما آدم‌های معمولی و متوسط که قیافه کاریزماتیکی نداریم، از اون دسته آدم‌هایی هستیم که اگه یکی باهامون همنشین و هم صحبت شه ممکنه خوشش بیاد که ادامه بده مکالمه رو!برای ما آدم‌های معمولی که برای یاد گرفتن یه مهارت باید 2 2 تا چارتا کنیم که خب به آخر ماه می رسه یا نه!ته شم بگیم خب که چی؟ مردیم تا الان؟برگردیم به زنجیرما یک زنجیر هستیم! که برای خوشبختی جمعی دور هم هستیم. نادر ابراهیمی می‌گه:خوشبختی امروز ما ، تنھا به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقایسعادت ما این است، و ھمین نیز علت سعادت ماست.یک روز از من پرسیدی:و یادت ھست که من، در جا، جوابی نیافتم که بدھم. « ؟ کی علت و معلول، کاملاً یکی می شود «بسیار خوب!پاسخت را اینک یافته ام</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 12:38:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها کردن!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-i6cql4jggmtg</link>
                <description>زمانی که 20 سالم بود رها کردن کار سختی بود، احساس می‌کردم باید تمام انرژی خودم رو بزارم تا درست کنم شرایط رو! حتی شرایطی که مسببش من نبودم ولی دلم می‌خواست درست کنم، هم به خاطر اضطرابی که داشتم و دارم و هم به خاطر میل به قهرمان شناخته شدنم.اما، زمان گذشت و ضربه‌های زیادی هم خورده شد بهم و هم خودم به بقیه زدم و تصمیم گرفتم رها کنم، مغزم آلارم می‌داد که دیدی ارزش نداشت برای فلان شخص از استراحتت بگذری؟ برای فلان امتحان از خوابت بزنی؟ چی می‌شد اگه استراحت می‌کردی و الان حس اینو نداشتی که از خود گذشتگیت بی پاسخ مونده؟ به جای 15 می‌شدی 13 چی می‌شد؟ من می‌دونم چی می‌شد! همین مغزی که همه این چرت و پرتا رو می‌گه همون موقع بهم احساس عذاب وجدان میداد! همون لحظه‌ای که حس کرد دیده نشد و ازش قدردانی نشد بهم گفتکه به اندازه کافی خوب نبودم! به اندازه کافی تلاش نکردم که 17 بشم!برای همین، رها کردم.رها می‌کنم. وقتی اذیتی میشم، وقتی نمی‌تونم شرایطی رو درست کنم حتی شرایطی که خودم مسببش بودم یا هستم! رها می‌کنم چون نمی‌ارزه! زندگی واینمیسته تا تو یاد بگیری به کی اعتماد کنی، افسردگیت خوب شه، قرص‌های اضطرابت بالاخره تاثیر بزاره. زندگی می‌گذره! همه چی در امتداد هم اتفاق می‌افته. به خودم یاد دادم که ممتد ادامه بدم حتی اگه گریه می‌کنم! راه برم و گریه کنم! حتی اگه درد دارم، درد بکشم اما راهمو برم. برای خودم باشم! خودم رو رها نکنم!</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 10:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@salde/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-e9w4vve9frvx</link>
                <description>سلام:)این جانب بیمار شده، سرماخوردگی، ببخشیدا ولی اسهال، پریود، تهوع:))یعنی یه عطسه می کنم جایی از بدنم نیست که واکنش نشون نده.حالا داشتم با مامان صحبت می کردم، گفته: چقدر خوب که آب و هوای تبریز بهت می سازه.مامان:// تبریز کم مونده یه چاقو به قلبم بزنه، ساختن نمنه؟!:))تلخ ترین قسمت اینجاست که اگه خونه هم بودم باید سوپ درست می کردم که شام همه بشه، شاید تلخ نیست.بی ربطه ولی دلم بغل می خواد.الان آهنگ شب تولد خلسه رو گوش می دم.</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 11:48:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@salde/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-x6piyamxdufw</link>
                <description>سه ماه پیش نوشتم دوست دارم تبریز باشم، خب خبر خوب این که الان تبریزم و دانشگاهم:)حس می کنم اگه نمی نوشتم و جایی نداشتمش الان یادم نبود که چقدر دلتنگ تبریز بودم، واقعا به عنوان آدم حس می کنم عجبیم!الان که تبریزم و از محیط امن خونه مون دورم و خب کلی اتفاق دیگه هم این وسطا افتاد استرس دارم و نمی دونم چی کار کنم:)))به قول تراپیستم اگه یه بار دیگه بگی نمی دونم تلفن رو روت قطع می کنم=)ترکیبی از خوشحالی، غمگینی، افسردگی و دلزدگی هستم و گویا این احساسات تموم نمی شن بلکه منتقل می شن از یه حس به حس دیگه:)))همین دیگه+_+</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 10:30:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف و خوابگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@salde/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-lr3d8myzbiso</link>
                <description>روحم می طلبه تا جایی باشم که برف بباره؛ درست مثل دو سال قبل؛ اولین برف تبریز شب قبل از امتحان مقاومت مصالح اومده بود؛ با بچه های خوابگاه کلی برف بازی کردیم، کلی غلت خوردیم تو برف:)) از همه جالب تر این بود که یکی گفت من کیک می پزم با چایی می خوریم؛ 2 بامداد رفتیم واحدمون، منتظر کیک و چایی و همچنین چنگال به دست؛ تیکه اولو که خوردیم قورتش ندادیم؛ از این کیک رژیمی آماده ها بود؛ انگار چمن با تخم مرغ خوردیم:)))اما الان؛ شب قبل از امتحان ایمنی - بهداشت و محیط زیسته، بارون میاد، چسبیدم به بخاری، یه تغار قهوه خوردم که بیدار بمونم.دلم می خواد الان خوابگاه باشم، هم اتاقیم بگه: چایی می زارم. منم بگم: لیوانا هم کثیفه؛ بشور(خوابگاه تنها جاییه که اول باید ظرف بشوری تا بتونی غذا یا چایی بخوری:) )می دونی؛ قبلا که طعم جدا زندگی کردن رو نچشیده بودم این قدر کلافه و دلتنگ نمی شدم اما الان؛ به شدت کلافه و دلتنگم، برای کسی که ازش متنفرمم این حسو نمی خوام.خلاصه اگه جایی هستی که دلت، روحت پیشته، خوشحالم برات:)</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jan 2022 23:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Film: I,Tonya</title>
                <link>https://virgool.io/@salde/film-itonya-bhi3mstzhrif</link>
                <description>این فیلم با بازی جذاب مارگو رابی در نقش تونیا ساخته شده که یه مستند از زندگی واقعی توینا هاردینگ هست که زندگی تونیا هاردینگ رو از کودکی تا جوونی به نمایش می زاره که باید بگم بازی بی نظیر الیسون جنی در نقش مادر تونیا در کنار درخشش مارگو رابی یه فیلم جذاب رو پدید میاره که حتی مارگو رابی رو هم تا مرز گرفتن اسکار پیش برده و جوایز نقش مکمل رو برای الیسون جنی درو کرده:)امتیاز AMBD:  هفت و نیم(7.5)</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 21:06:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>A Beautiful Mind</title>
                <link>https://virgool.io/@salde/a-beautiful-mind-zx7qhlcxbfpp</link>
                <description>فیلم ذهن زیبا در واقع تلفیقی از خود واقعی انسان و خود درونی انسان هست؛ ساده تر یعنی این که آن چه که هستیم در کنار آن چه که رویا سازی می کنیم و در ذهن خود زندگی می کنیم.توی انی فیلم یک تصادفی بین زندگی و دنیای ذهنی و عینی نابغه ریاضی رو می بینیم بدون اینکه خود جان نش از این اتفاق خبر داشته باشه، در واقع اگر همسرش اون رو به حال خودش رها می کرد خودش متوجه تصادفش نمی شد.ممکن هست که هر کدوم از ما این طوری باشیم که بیش از حد به ذهن خودمون و رویاهامون پر و بال بدیم و باعث بشه زندگیمون مختل بشه بدون این که بفهمیم که مختل شده.در نهایت باید بگم که حس می کنم زندگی بدون رویا ساختن (هدف نه هاااا، رویا:) ) زیاد از حد خشن میشه، در واقع دوزشو باید بدونیم.پ.ن:  فیلم قشنگیه مخصوصا اون قسمتی که با دوستش مواجه میشه و اگه ادامه بدم اسپویل میشه *_*</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 14:56:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Midnight In Paris</title>
                <link>https://virgool.io/@salde/midnight-in-paris-abzyjvwjibua</link>
                <description>فیلم midnight in paris :فیلمی که به روحیه من خیلی نزدیک بوده و احساس اوون ویلسون( به  عنوان نقش اصلی) فیلم به خوبی اجرا شده بود، این طور بگم که من همیشه دلم می خواد در دهه 20 ایران می بودم و حتی قبل تر!اما فیلم یک حقیقت طلایی هرچند تلخ رو شبیه یک نسیم به ما یادآور می کنه و اونم اینه که: لحظات طلایی الان هست، ما الان داریم زندگی می کنیم و الان نفس می کشیم، نمی تونیم به گذشته بریم فقط در رویاهامون شاید این اتفاق بیوفته:)قسمت های پایانی فیلم بانو کتی بیتس میگه: کار هنرمند این هست که آن چه که مخاطب می خواد رو بهش بده و رویاشو درست کنه.در کل من وودی آلن رو دوست دارم و سبک کارهاشو می پسندم و اگر این فیلم رو ندیدین و از سبک کارهای نوستالژیک و اگزیستانسیالیسم( باور به اصالت وجود) خوشتون میاد این فیلم رو ببینین *_*</description>
                <category>Chaos</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 13:19:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>