<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های salehirajmehrnaz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@salehirajmehrnaz</link>
        <description>#رج هستم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:01:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/81323/avatar/6i9HsC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>salehirajmehrnaz</title>
            <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>•سودای تهران•</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D8%B3%D9%88%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-nqrfqjbvqw15</link>
                <description>ساعت ۴ صبح است.. طبق معمول خوابم نمیبَرد.. کنار پنجره لم داده ام.. به بیرون نگاه میکنم..چشمَم به چراغ چشمک زنِ قرمز رنگ برج میلاد گیر میکند... چقدر آشفته و خسته به نظر میرسد برج تهران! که ظاهرا در چراغانی ترین حالت خود نیز به سر می بَرَد، اما انگار صرفا یک جسدِ تزئین شده‌ است..با دقت بیشتری که نگاه میکنم، چراغ های چشمک زن قرمز رنگ بیشتری میبینم.. روی ساختمان های بلند.. و حتی روی تاور های ساختمان سازی..برای چه هست؟ به چه دردی میخورد؟ احتمالا برای هواپیماهاست.... آخ قلبم!.. قلبم یخ میزند هر بار به بلاهایی که سر هواپیماهای این شهر می افتد، فکر میکنم.. و تصویر مسخره مثلا امنِ این نقطه های قرمز، مانند شیادی در لباسِ آدم حسابی ها، به من زبان درازی میکند... راستی چند نفر از آشناها و خانواده های مسافران سفرهای تراژدیک، درون این ساختمان هایی هستند که من میبینم؟ ...همانطور که توجهم روی ساختمان ها متمرکز شد، نگاهم به پنجره  نورانی بزرگی افتاد که دقیقا رو به رویم قرار داشت..قصدم فضولی و نیت بد نبود، اما دوست داشتم برای لحظه ای هم که شده به تماشای زندگی مردم بنشینم..  و بدون قصد و فکر و هدف، فقط نگاه کنم.. درست مثل یک فیلم بود.. یک آقا درون خانه قدم میزد، چیزهایی را جا به جا میکرد، احتمالا خانه را مرتب میکرد.. از خودم سوال میکنم، که این مرد تنهاست؟ که ناگهان زنی وارد صحنه میشود.. دروغ نخواهم گفت، انتظار صحنه ای هیجانی و دلپذیر داشتم‌.. اما خیلی سرد و بی تفاوت از کنار هم عبور کردند.. انگار که همدیگر را نمی دیدند.. انگار که برای یکدیگر وجود نداشتند.. شاید داشتند با هم حرف میزدند.. که مثلا &quot;قرص هایت را بخور&quot; ، &quot;صبح مرا ساعت ۸ از خواب بیدار کن&quot;، یا حتی &quot;شبت بخیر&quot;!.. اما هیچ کدامشان در مقابل هم نایستاده بودند.. تماس چشمی برقرار نکردند.. حتی سرشان هم به سمت یکدگیر خم نشد..نمی دانم زن و شوهر بودند، یا خواهر برادر، یا پدر دختر.. اما دلم پژمرده شد از این تصویر بی مهر.. بدون بغل.. بدون بوسه‌..‌بدون دست هم را گرفتن.. حتی بدون تماس چشمی! وقتی اینها را میگویم، فکر نکنید من آدم خیلی متفاوتی از این ها هستم.. اگر من در آن خانه بودم، احتمالا حتی در تصویر هم حضور نداشتم! طبق معمول در اتاقم بودم شبانه روز.. از پشت در، شب بخیر ها میشنیدم و شببخیر ها میگفتم.. وَ صبح ها کسی نمیدانست که من بیدار شده ام؟ خوابم؟ یا که اصلا نخوابیده‌ام هنوز؟درست مثل همین الان...همه آدمهایی سرد، بی روح، خسته و بی تفاوت شده‌ایم... و این غمگین است.. درست مثل خودِ تهران!ناگهان چراغ ها خاموش شد.. تصویر قطع شد... توجه ام از جز به کل پرت شد... ساختمان ها!...چقدر ساختمان ها بد چیده شده اند!.. انگار که یک مشت دانشجوی ناموفق شلخته معماری، ماکت تهران را با باقی مانده مقواهای کهنه و قهوه‌ای-خاکستری تهِ کِشو و کمدشان ساخته اند! در آسمانش نه ستاره ای هست، نه ماهی، نه هواپیمایی.. مشکی غلیظی پس زمینه را پوشانده است...چراغ هایش، خانه هایش، آدم هایش، آرامش و امنیت ظاهری اش، انگار همه به یک فوت بند است!و نه یک فوت بی رحمانه، بلکه ذره ذره ی ماکت رو به رویم التماسم میکند که: یالا! فوت کن! چه کسی را گول میزنم؟ ذهن خودم تحمل این حجم از درماندگی و سیاهی در یک قاب را نداشت..و الا تهران روحش کجا بود که بخواهد التماسم کند؟ قلبِ تهران مدت هااست که دیگر نمی زند..در نگاه اول هم معلوم بود که تهران خیلی وقت است، مُرده است..من غم این عزیز از دست رفته را به همه‌مان تسلیت میگویم‌... همه‌مان در این غم شریک هستیم...شب بخیر!#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jul 2020 12:34:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•من، برده‌ی عقلم هستم•</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-qxl2gzpiuu5d</link>
                <description>خسته شدم از بس همیشه منطقی بودم.‌. همیشه افسار من دست عقلم بوده..دلم میخواد از دستش خودمو رها کنم.. دلمو بردارم بزارم رو چشمامو ببینم منو کجا میخواد ببره..دلم میخواد یهو به وجد بیام، قلبم از محبت و عشق و شادی پر شه و همه چیز رو اونطور که دلم میخواد، واقعیِ واقعی حس کنم..مثلا یهو دل به دریا بزنم.. یا دیوانه بشم سر به بیابون بزارم...مدت زیادی از این فکر و خیال هام نمیگذره، که یهو از دور، توی مسیر دل، یکسری شیشه شکسته و چاله چوله و راه ناهموار دیدم!.. باز ترسیدم که زخمی بشم!.. دردم بگیره.. من طعم درد رو خیلی خوب میشناسم..سوزشش رو چشیدم.. دیدم چقدر طول میکشه تا یه زخم از ذوق ذوق کردن بیوفته و کامل خوب بشه..همونجاها بود که ناامید و بیچاره، قدم قدم عقب رفتم و راه فرارمو برگشتم‌... قلاده اسارت عقل رو خودم دوباره دور گردنم سفت کردم..میدونی؟ من بار ها تا لب ساحل رفتم.. اما دل به دریا نزدم.. نتونستم که بزنم‌. من اهل دلم نیستم.. عاشقی بلد نیستم من.. اصلا من آدم عاشق شدنها نیستم!.. هر جا، هر وقت با هر کی، هر تهدیدی دیدم، عقب کشیدم.. فرار رو به قرار ترجیح دادم.. شادی ام رو به شعارِ &quot;هرگز غم نداشتن&quot; فروختم.. راس میگن:&quot; عشق، اگر عشق است.. آسان ندارد&quot;من آدم سختیِ عشق نیستم و لیاقت چشیدن قشنگی هاشو ندارم.. تا وقتی ترس توی جونم هست، باید قبول کنم که از اون الگوی تعادل زندگی آرمانی‌ام خیلی  به دورم و درواقع من، برده ی عقلم هستم.. . #رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 06:23:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•مسئولیت خودمان بودن•</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-g9ebwnzcyijk</link>
                <description>بیایید یکبار دگر حرف ها را دور هم جمع کنیم.. جلسه ای رسمی ترتیب دهیم و خیلی جدی در آن حضور داشته باشیم...شاید این بار بتوانیم واژه ها را آشتی دهیم و مفاهیمی را که سر به هوا در ذهنمان پرسه می زنند به جمله ای، عملی، اشاره ای تبدیل کنیم..شاید کلید ارتباط، همان جمله سازی باشد.‌‌. جمله هایی که جرات گفتنش را نداریم، چون از بازخوردشان می ترسیم.. با جرات حرف بزنیم و به استقبال انتقاد ها برویم...شاید حداقل این بار کمی &quot;متفاوت&quot; بودیم... کمی &quot;خودمان بودن&quot; را تجربه کردیم.. و مسئولیت افکارمان،تصمیم هایمان و رفتارهایمان را به گردن گرفتیم و پذیرای تغییراتی برای رشد و کاملتر شدنمان بودیم...#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 15:08:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•مومیایی خاطرات•</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-jl20zb0hma7o</link>
                <description>بعضی وقتا وسط یک کتاب قطوری که میدونی هیچ کسی سمتش نمیاد، یه گل خشک میکنی...نزدیک ۱ سال بعد بازش میکنی.. میبینی فقط اون گل خشک نشده.. همه خاطره ها هم ته کشیدن لای اون کتابی که هیچ کسی نمی خونَتِش..دارم فکر میکنم چقدر من و این کتاب وجه اشتراکمون زیاده..  من هم آدم های زیادی رو توی دلم مومیایی کردم.. انگار دلم شده یه قبرستون.. یه جایی که توش زندگی از جریان افتاده.. یه جایی که کارش دفن کردن خاطرات آدماس.. به گل خشک شده نگاه میکنم.. انگار نه انگار یه روز یه گل پر از عشق و طراوت بود..پر از خاطره.. پر از معنا و مفهوم... درست مثل آدم ها.. نگاهشون که میکنم باورم نمیشه که با اینها بخشی از عمرمو گذروندم.. با احساس و اعتماد..من هم دقیقا مثل همین کتاب قطوری ام که جز ثبت کردن خاطراتی که مفهومش سالهاست گم شده، به درد چیزی که براش ساخته شده نمیخوره.. کتابی که خوندنی نیست و دختری که دوست داشتنی نیست.. #رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 05:44:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• به وقت قرنطینه •</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-zgjqcdoyw21j</link>
                <description>وقتی با قطار سفر میکنی (منظورم قطار های ایرانیِ خودمونه!) همه چیز اونقدر که رویایی نقل میکنند نیست..قطار های ما تنگ و کوچیکه.‌‌‌‌. اگه پات برهنه باشه و به موکت زمین بخوره GAME OVER میشی.‌‌.. هی نگرانی که مریض نشی.. تو زمستونا زیادی توی کابین گرم میشه.. تو تابستونا زیادی سرد میشه.. در طول شب مُدام قطار وایمیسته‌‌... قطار که وایسته سرویس بهداشتی (مثلا بهداشتی?) رفتن مصیبت میشه.. نصف شب بخوای بری بیرون، تازه اگه شانس بیاری و همسفرات فامیل باشن یا آدمهای غریبه بدقلقی نباشن، با هزار رودربایستی باید دنبال کفشهات بگردی و این دقیقا همون مرحله GAME OVERعه که مجبوری وایستی رو موکت کابین‌‌...همه ی همه ی همه ی اینا تا وقتیه که صبح شده نزدیک رسیدن به مقصد...نزدیک به رسیدن به کسایی که دوسشون داری ..فقط ۵ دقیقه از کل مسیر رو تصمیم میگیری به خودت خوش بگذرونی‌‌‌..سرحال میری تو راهرو و با این تصویر رو به رو میشی.. مات و مبهوت نگاش میکنی و ازش عکس یادگاری میگیری.. این همه مدت توی اینستاگرام و پینترست در به در دنبال عکس های خوشگل و جذاب طبیعت میگشتی و حالا منظره ای که درست چند قدم باهات فاصله داشت رو از دست دادی.. اونجاس که میفهمی باید خیلی بیشتر از ۵ دقیقه تو این مدت زمان موقت به خودت خوش میگذروندی.. و با این حساب که قطار هر چی هم که هست بالاخره تو رو به مقصد و چیزهایی که میخوای میرسونه، از سختیهاش فاکتور میگیری... وضعیت قرنطینه یه همچین قطاریه... یعنی مقصدش بازم رسیدن آدمها بهم دیگس.. سلامتیِ عزیزامونه.. دوباره توی آرامش کنار هم دیگه بودنه‌‌‌‌... به خاطر مقصد هم شده، میشه نقص هاشو بپذیریم و باهاش کنار بیایم.. چیزی که از دست میدیم تفریح ها و لذت هاییِ که خاص این دورانِ... که شاید همیشه دنبال یه همچین فرصت هایی بودیم و حالا که جلو چشممونه نمیخوایم که ببینیم‌شون.. چه لذت ببریم چه بشینیم حرص بخوریم، میگذره، تموم میشه مسیر بالاخره.. ولی هر لحظه ای رو که صرف شاد کردن خودمون نکنیم، سرمون کلاه میره..#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 15:59:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• من، من های زیادی را میشناسم در خودم •</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-bvdknuacjg0x</link>
                <description>من، من های زیادی را میشناسم در خودم..با خیلی هایشان گپ و گفتی داشته ام...یکی از من ها همیشه کوشا و پرتلاش برای به تحقق رساندن آرزوهای منِ دیگر زندگی میکند...از دگر من ها، نمونه ای را میشناسم که کل روز را هم به بطالت بگذراند عین خیالش نیست...من های زیادی در من زندگی میکنند که همه ی آنها باهم موافق نیستند.. حتی به گروه های مخالف تبدیل شده اند و گاها برای هم خط و نشان میکشند...مثل مادری صبور، همه شان را دور خودم جمع میکنم.. با هر کدام طبق خلق و خو و عادت شخصی خودشان رفتار میکنم..اما یکی از من ها نیست.. هر چه میگردم پیدا یش نمیکنم.. منی که از کودکی کنار پنجره به دیدن ستاره ها می نشست.. منی که در وجود هر آدمی دنبال علاقه و احساس میگشت.. منی که نقاشی میکشید، خیال میبافت و عاشقِ معشوق خیالی اش میشد..من، منِ احساساتم را گم کرده ام.. قهر کرده با من.. میدانم.. شنیده ام که پشت سرم میگوید که من به او توجه نمیکنم.. ذوقش را کور میکنم.. نظرش را نمیشنوم... تحویلش نمیگیرم..و حالا نمیدانم کنار کدام پنجره نشسته و گلگی ام را پیش کی میبرد اما بهش بگویید که برگردد..بگویید دوستش دارم و بهش احترام میگذارم...بگویید بدون او، هیچ کدام از من ها به جایی نمیرسند .‌بگویید به آغوش گرم تعادل بازگردد.. صداقتش را به قهر با &quot;من ها&quot; نبازد..بدون او، هوس را از نیاز، نیاز را از علاقه نمیتوانیم تشخیص دهیم ما..قول میدهم که اگر بیاید، حواسم هست که دیگر با بقیه من ها دعوایش نشود..و دیگر بی خود و بی جهت او را بازخواست نمیکنم و حقش را ضایع نمیکنم..بگویید من و همه ی من های دگر پشیمانیم..او سر جایش بیاید، ما روی زخمش مرهم میگذاریم، دردش را تسکین میدهیم، غم و حرف هایش را گوش میدهیم و پشتش وا می ایستیم..خلاصه که خودم خوب میدانم.. تا زمانی که یکی از &quot;من&quot; ها از دستم دلخور باشد، هیچگاه به تکامل نمیرسم..?هوای من هایتان را داشته باشید!#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 22:24:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• فقط نگاه میکنم... •</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-vrkqj3ttgyxp</link>
                <description>در زندگیِ این روز هایِ منهمه چیز و همه کس در گذرند در تلاطم و همهمه و شلوغی..همه مشغول کاری هستند..همه درگیر احساسی ..یکی میخواهد برای همیشه برود.. یکی میخواهد نقشه ماندنش را محکم تر کند..یکی می بَرَد... یکی می بازَد.. یکی میمیرَد..یکی متولد میشود‌‌..یکی می فروشد.. یکی می خَرَد..یکی هم مثل من، فقط نگاه میکند...انگار که از قطار زندگی جامانده باشم، روی سکویی نشسته ام و پاهایم را تاب میدهم..منتظرم تا قطار دیگری از راه برسد..به نظر می رسد که فقط یک بار فرصت سوار شدن را داشته ام و حالا که از دست رفته، با یک مشعل امید در دست، فقط دارم به بقیه نگاه میکنم‌..زخم میزنند.. نگاه میکنم..محبت میکنند... نگاه میکنم..می دَوَند.. غلت میزنند.. میخَزَند..فقط و فقط نگاهشان میکنم..نه قدرتی برای تحلیل کردن دارمنه حوصله ای برای قضاوت کردن..و نه توانی برای واکنش نشان دادن..نه از قضاوتی ناراحت میشومو نه از تعریفی خوشحال..نه چیزی را به دل میگیرمنه دلی را به دست می آورم..انگار که همه مثل رودی در گذر و در جریان باشند..و من یک تکه سنگ کوچک و تنها روی چمن ها افتاده ام..خاک میخورم ..زیر پا لگد میشوم ..به مرور سخت تر و سردتر میشوم..و بی تفاوت و بی خیال عبورِ رود را نگاه میکنم‌...حتی دقیقا نمیدانم دلم میخواهد که در جریان رود باشمیا که مثل این داستان خودم را قانع کنم که خب، من سنگم، و آنها آب.. سرنوشت ما را از هم جدا نوشته اند..!#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 02:36:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>▪︎می سوزد دلم...▪︎</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%EF%B8%8E%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%85%EF%B8%8E-na34zrlfphwl</link>
                <description>?یکسان نیست.. حقمان در هیچ چیز..حتی مرگ..در تمام نفس هایی که میکشم، تعداد نفس های کسانی که باید به مقصد دیگری می رسیدند را میشمارم... هر دم، تلاش و آرزوهایشان را به درونم میکشم و در هر بازدم... دود میشنود می روند هوا..می سوزد.. شش هایی که سرب در آن رخنه کرده.. دلی که پر از خون شده.. ذهنی که سم به فکر و خیالش تزریق شده.. در جنگ میمیریم یا با سرطان؟ تنها میمیریم یا با خانواده ؟ شاید تقدیر این است که درست بعد از سالها تلاش و جان سالم به در بردن و جستن و گریختن از بلاهایی که هر دم روی سرمان نازل میشود، سوار بر هواپیمایی به سوی آرزوها جان بدهیم.. می سوزد دلم... یا مثل شمع آب میشویم .. یا به یکباره آتش میگیریم و تمام میشویم... مرگی که قبلا میگفتند حق هست، به شرطی بود که زندگی هم به حق باشد ...میسوزد دلم... #رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2020 14:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•دِلِ من دانَد و من دانَم و دِل دانَد و مَن...•</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D8%AF%D9%90%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%8E%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%8E%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D9%90%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%8E%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D9%8E%D9%86-joudircbu4hy</link>
                <description>زائده ی عقلهای کثیف را، به دلها نسبت ندهیم...گاه گاهی خودم می دانم چه نقشه هایی برایم میکشند با عقلهای نامهربانشان! اما من به دلهای پاکشان ایمان دارم...امیدم به آدمی، قطع نخواهد شد هرگز.. از دوست داشتن و دوست داشته شدن دست نخواهم کشید..از نو داستان های بی اعتمادی را سر نخواهم گرفت‌‌..اگر هنوز به روی آدم هایی که اعتمادم را زیر سوال میبرند لبخند میزنم، چون دوستشان دارم! دلم را می سوزاند بهم ریختگی افکارشان..تا هر کجا که میخواهند به سخره بگیرند صداقتم را..خمی به ابرو نخواهم آورد.. با این که بوی منزجزکننده افکارشان از هر رفتار و گفتارشان به مشامم می رسد، بازیچه ی بازی هایشان نخواهم شد..کمکشان میکنم، به دنبال خوبی هایشان میگردم... بارها میبخشم و فرصت دیگر میدهم تا باز ببخشم! بارها انتظار بخشیده شدن دارم و با دل و جان عذرخواهی میکنم..آنقدر با بیشعوری ها &quot;کنار&quot; می آیم تا بالاخره به من ثابت شود که دیگر جایِ ماندن نیست.. هر وقت فضایی، جایی، آدمی لیاقت آن طوری که تا کردم را نداشت، آن وقت شاید برای حفظ خودم &quot;کنار&quot; بکشم.. دیگر نه از هوشم برای جنگیدن استفاده میکنم.. نه توجه اضافی دارم که پای نیرنگی بزارم.. و حالا بیشتر از هر زمانی میدانم &quot;چاه کَن همیشه ته چاه است&quot;.. پس در هر صورت و شکلی،دِل من بر افکار آنها پیروز خواهد بود..#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2020 09:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•&quot;نامحلولی از من و غم&quot;•</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%BA%D9%85-czdbgaw2kxc2</link>
                <description>نه در غمی حل میشومنه غمی در من حل میشود.‌.ما همینطور &quot;حل نشنونده&quot; در هم ماندیم وبا هم بزرگ شدیم.. به هم عادت کردیم ، جدا جدا رشد کردیم..من یکسو و غمم سوی دیگرِ وجودم را گرفت..خوش نبودیم اما کسی جای کس دیگری را تنگ نمیکرد.. سعی کردیم بهم بپیوندیم،اما مرزمان نمیگذاشت به هم ملحق شویم..ما از جنسِ هم نبودیم..با هم سازگاری نداشتیم...خیال وهمی بیش نبود تصور این که اینگونه به سر میرسد زندگی..بازی خیلی بزرگتر از یک حل نشدنِ ساده بود..حالا دیگر هر کداممان سرکش شده ایم.. من، فضای بیشتری میخواهم و غم از سر و کله ی من بالا می رود تا قلمرو اش را بزرگتر کند..هر چه حضور من در زندگی ام کمرنگتر میشود و اختیاراتم محدودتر میشود، غم جولان بیشتری می یابد تا بتازد به قلمروهایی که برای هر یک وجبش خونِ دل خورده بودم..انگار که هر روز از نا کجا آباد به ظرف درونم غم تزریق کنند، روز به روز بی کفایت تر و بی دست و پا تر از خانه خودم طرد میشدم ..مسلما تا چند وقت دیگر جایی برای من نمیماند.. نه زور و توانی دارم که بجنگم.. نه امید و آرزویی از درونم میخروشد تا دفاع کنم..تصمیم گرفتم تسلیم شوم.. هر جور که هست درون غم بروم و به شکل حباب حباب درونش شکسته شوم تا حداقل جزیی از من، در کالبد خودم زنده نگه داشته شود..نشد..به قول زمانه، آب روغن قاطی کردیم..زندگی حالا بر وفق مراد هیچکداممان نیست..خراب شدم.. من و غم قاطی شدیم و دیگر چرخ دنده های این ماشین مکانیکی روی زمان نمیچرخد..حالا که انقدر معلق دست و پا میزنم بین بودن و نبودن..دو مسئله برایم پیش آمد..چرا وقتی میتوانستم حرص و طمع را از خودم و غم دور نگه دارم، این کار را نکردم تا هر دو به نحوی که بود زندگی را با هم بگذرانیم..دوم،‌ از کی باورم شد که من، فارغ از دنیای آدمها و عواطف، ماشینی بی احساس و متحرک هستم که نباید اصلا آب روغن قاطی کنم!..چه شده بود که از بین این همه احساسات شیرین و تلخ و دردناک، که درونم تجزیه و تحلیل و نابود شده بود، تنها غم انقدر سرکش بود که از من جدا شد و جداگانه از من زندگی میکرد؟چه شد که انقدر از یکپارچگی خارج شدم که تحمل خودم برای خودم دشوار شد و حالا تصور عشق و محبت به کس دیگری برایم جز خیالی بیش نیست؟ مهر و علاقه و به آغوش کشیدن، برای یک ماشین تعریف نشده و نخواهد شد..من کِی یک ماشین خرابِ ۲۰ ساله آب روغن قاطی کرده شده بودم؟ حالا درون کدام کالبد به زندگی شبهِ انسان وارم ادامه دهم؟ با کدام زور و توان؟ انگار که واقعا، تنها دار و ندار من در این دنیا، غم است..غمی که حالا از همسایگی خارج شده و  در جز جز وجودش، خورد شده ام اما باز هم بهم نزدیک نیستیم و با هم یکی نشده ایم!همینطور حیران و سرگردان و نامحلول منتظرم...منتظرم بادی بوزد.. مرا پرت کند به جایی دور..مکانی غریب .. زمانی ناآشنا..یا که آبی ظغیان کند.. بیاید و هر چه که بود و نبود، با خود بشورد و ببرد..یا که آتشی برپا شود.. به هر طرف شعله بکشد و هست را نیست کند و هیچ آثاری از درد و نا امیدی و آنچه که گذشت، به جا نگذارد..یا که خاک...چند وجب خاکی بیاید.. درست بالای سرم بریزد.. و تمام شود این مسخره بازی که اسمش &quot;زندگی&quot;ست...#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2019 03:29:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•غَمِ ناشِناختهِ ناخوانآ •</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D8%BA%D9%8E%D9%85%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A2-prccvrtrm2x6</link>
                <description>خاک، پس می زند ریشه ام را...شاخه های باور خم میشود کم کم...سنگینیِ سایهِ غمی ناشناخته، درد مبهمی را به رگم تزریق میکند آرام...چقدر خواسته هایت ناخواناست روزگار‌‌...جاده ی چاره تهی به نظر میرسد... گره اندیشه کور میشود.. خیالم نخ کش میشود..شب درونم را میشکافد...با بال های شکسته، لشگرِ شکست خوردهِ رویا های بلند پروازم را ، که به پشت پاهایم زنجیر شده اند، روی زمین میکشم و از لبه پرتگاه زمان میگذرم...چقدر خواسته هایت ناخواناست روزگار‌‌.‌.سایه پرواز خود را روی زمین می گسترانم...به بالش آرزو ها لم می دهم و پتوی خواب را روی سرم میکشم..کبریت خاموشی را آتش می زنم.. زیر پتوی خواب، هوشیاری را احیا میکنم.‌.شعله های سکوت می سوزاند گلویم را‌..خونم می جوشد اما دهانم مهر است...گلوی خیال خشک‌‌ است اما افکار از سفال ذهن میتراود‌‌‌...عاقبت کوزه میشکند و جرعه ای از محتویات گلویم را تر میکند..‌ آتش خاکستر میشود و دودِ صدایم به گوش کاغذها میرسد‌..روزه ام باطل میشود اماانگار که این روزه شکسته اش بیشتر ثواب دارد‌‌‌..‌چقدر خواسته هایت ناخواناست روزگار‌‌...#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2019 04:44:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•دو کلام حرف حساب با &quot;معمولی ها&quot;!•</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-szmnahlinw8i</link>
                <description>من همیشه معمولی بوده ام...مثل خیلی از آدم‌های روی این کره زمین..ما معمولی ها، قیافه مان معمولی است، با یک وضع مالیِ معمولی، با هیکلی معمولی که در قدی معمولی جای گرفته، با موهای معمولیِ لَخت یا فِر که خوب هست ولی از آن دسته خوب های خیلی معمولی.. با خانواده و دوستانی معمولی‌‌... با هوشی معمولی و استعداد های رنگارنگ اما کاملا معمولی...ما معمولی ها... که خیلی هم زیاد هستیم... همیشه در معنایابیِ کلمه منحصر به فرد در جا می زنیم..یعنی چه که همه ی انسانها استثنایی هستند؟یعنی ما معمولی ها... ما ها که پوستمان جوش میزند.‌ما ها که کک و مک داریم و قد بلند و زیباییِ خیره کننده ای نداریم.. ما ها که صدایمان مثل سِلِن دیون و اَدل نیست، نقاشیمان مثل پیکاسو نیست، شعر گفتنمان مثل سعدی و حافظ و مولانا نیست.. ما منحصر به فردیم؟کارمان سخت است.. خیلی سخت... در دنیایی که عصر تبلیغات پوشاک و لوازم آرایش و صنعت مادلینگ غوغا کرده است، ما معمولی ها واقعا برایمان دشوار است پی منحصر به فرد بودن خود بگردیم... برای همین هم یکسری قانون های نانوشته را پذیرفتیم.‌ پذیرفتیم که ما از قشر &quot;معمولی ها&quot; هستیم.. عده ای زیبارو و تیزهوش، ما را دسته بندی کردند و ما هم با قاطعیت و داوطلبانه پذیرفتیم.. روان و روح را انکار کردیم و دل دادیم به عصری از تاریخ که جسم را به عرش اعلی و هدف از خلقت را زیر سوال برد..پذیرفتیم که خاص بودن بین همین چشم چشم دو ابرو میچرخد.. خاص بودن در عکس هایی موج میزند که در آتلیه با عشوه های آنچنانی گرفته میشود و در فضای مجازی برای حفظ مرز بین معمولی ها و منحصر به فردها به اشتراک گذاشته میشود...تعداد لایک ها و ویوور و کامنت هاست معیار اندازه گیری خاص بودنِ ما ... حالا در ذهن تک به تکمان و عملا در واقعیت، فاصله ای نامرئی بین ما و آنها وجود دارد...فاصله ای که واحدش حسرت و حسادت است... و آنقدر ما را ملزوم به معمولی بودن میکند که هیچوقت نه می فهمیم چرا منحصر به فردیم و نه می فهمیم عبارت منحصر به فرد چه معنایی دارد؟ نه می فهمیم چه شد که معمولی بودن و معمولی ماندن را پذیرفتیم؟گاها بی همتا بودن را اشتباه ترجمه میکنیم و میدویم پی معیار های فشِن و زندگی مثلاً لاکچری تا ما هم شبیه به منحصر به فرد ها شویم..از خودمان که بپرسید، میگوییم پذیرفتیم که به هر حال ما آدم های معمولی هستیم.. اما هر لحظه می خواهیم فرار کنیم و با &quot;خودمان را شبیه به معیار های امروزه کردن&quot;، ثابت کنیم آنقدر ها هم جمله ی &quot;همه افراد خاص و تک هستند&quot; شعار نیست!میدانم آدم ها آن چیزی که فکر میکنند و میدانند هستند هم، نیستند! ولی سعی برای خودشناسی حداقل انسانی را که به باید نباید های اشتباه دامن زده، آزاد میکند و حداقل ترین مزیتش این است که فرد از ساده نگری نجات میابد و شانس این را پیدا میکند که بداند و به دیگران بفهماند خودش و تمامی افراد خاص هستند و دست از این عالم قیاس و مقایسه و بازی و تفریح مالی که رسما در ذهنمان سرمایه گذاری کرده اند، بشوید..دنیا پر از افراط و تفریط است و تنها لطفی که میتوانیم به خودمان و این دنیا کنیم، حفظ تعادلی نسبی ست تا به عامیانه ترین شکل ممکن: حالمان خوب باشد!...#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Sat, 26 Oct 2019 23:18:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•غلیانِ خا‌کستری ها•</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D8%BA%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-n8gdixgqvqxo</link>
                <description>شهرِ غریب...شلوغ بود... خیلی شلوغ.. هوا پر از دود... دیوار های خاکستری شهر، افسردگی را به صورتم بازتاب میکردند.‌. هوا سرد بود ولی آفتاب چشمم را از راس می سوزاند...قیافه مردم را میدیدم.. همه در فکر فرو رفته بودند.. همه مبهم.. همه خالی از هر چیزی که انسان را لحظه ای به وجد می آورد... انگار گلوی همه از تجمع کلی حرف باد کرده بود..با دیدن این تصاویر بیشتر درون خودم فرو میرفتم.. روی صندلیِ عقب تاکسی کهنه و خسته نشسته بودم و بدون این که بدانم چرا، احساس درماندگی شدید میکردم...همه چیز خیلی سنگین بود و من آن روز از دنده ی تحلیل عالم و آدم بلند شده بودم..تحمل تصاویری که میدیدم با تفاسیری که میکردم، واقعا سنگین بود.. انگار که یک درخت هم در گوشه ی این شهر زنده نبود.. یک پرنده هم در آسمان پر نمیزد.. یک سگ و گربه هم در خیابان احساس امنیت نمیکرد.. امنیت.. واژه ی امنیت غریب است برای این شهر انگار... گل هایش پژمرده اند و سیگار هایش روشن...گویی جادو جنبل شده کل شهر.. از هر جنبنده اش بگیر تا هر سوراخ سُنبه اش... طلسمی چیزی ست شاید.. ظاهرا که جنگی نشده هنوز، ولی ما هر لحظه بیشتر از قبل تلف میشویم و تلفات میدهیم‌.‌.. رویاهای ما خیلی وقت است که جز جهنم چیز دیگری تعبیر نمیشود...در آتش ها میسوزیم.. در سیل ها غرق میشویم... در زلزله ها آوار روی سرمان میریزد.. در تورم ها و تحریم ها بی خانه و بی ماشین و بی زندگی و بی رویا میشویم.. در خانه و سر کار و دانشگاه و فضای مجازی فحش به سر و صورتمان می خورد و تحقیر میشویم و گاهی هم تحقیر میکنیم...به قول سریال پایتخت:&quot;ما باختیم... بَدَم باختیم.. داریم به قَهقَرا میریم.. فقط بزارین بریم ما...&quot;#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 11:45:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• غروب... •</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-pgoc1z6wpjlo</link>
                <description>کاش می دانستم چه بر سر خورشید می آید هر غروب...آن لحظه ای که انگار کسی گلویش را سفت گرفته و راه نفس کشیدنش را بسته....آن لحظه که از شدت خفگی صورتش سرخ میشود و انگار از درد به خودش میپیچد و دمدمه های خاموشی مطلق، آنقدر سخت جان میدهد که تمامی ابر ها کبود میشوند...کمی بعد، یواش یواش در دل ابرها محو میشود وُ از راس دید خارج میشود... آسمان از شب تا صبح را در لباسی سیاه عزا میگیرد و کل دوستان و آشنایان به احترام خورشید ۱ شب را سکوت میکنند... و دقیقا روز وفات خورشید را &quot;شب&quot; می نامند...واقعا دوست داشتم بدانم هر صبح که خورشید طلوع میکند یادش هست که دیشب را چطور مرده بود؟#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 17:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•موهبتی به نامِ &quot;غم&quot;•</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%BA%D9%85-lnqch7azyjmm</link>
                <description>بعد از اینکه عزیزی فوت میکند،انگار که در تمام تصویر هایی که با چشم میبینم و یا در ذهنم تجسم می کنم غمی، گله ای، دردی موج می زند... مانند سنگی که در طوفان روی صخره ای که وسط دریای خشمگین گیر کرده و توان حرکت ندارد، فقط سر جایم میخکوب شده ام و منتظرم تا امواج یکی یکی روی سرم بکوبند...از هر ۱۰ برداشت خودم به ۹ تایش شک می کنم و از هر حرفی که میشنوم ۱۰ها برداشت..بعد از این که عزیزی فوت می کند، می دانم که باید قدر لحظه های زندگی را بدانماما در عین حال از زندگی کردن هم میترسم.‌.سرگردان در تلاطمی عجیب غریب گم شده ام.. هر از گاهی خودم را محک میزنم.. با کسی که میخندد میخندم با کسی که گریه میکند گریه میکنم... تمام کار هایم را طبق روال همیشگی انجام میدهم.. فیلم میبینم، دانشگاه میروم، شب ها تا صبح بیدار میمانم و درست مثل قبل تنبلی میکنم.. حتی تازگی ها جسارتی را در خودم احساس میکنم که قبلا نداشته ام... و با این که با خودم تصمیم گرفته ام با همه مهربان باشم و از این ایام به بعد همه را درک کنم، انگار می خواهم با عالم و آدم بجنگم.. فقط به خاطر اینکه نشان بدهم که من گم نشده ام و اینجا هستم هنوز..میدانم اگر خودم با همت خودم خوب نشوم، زمان همه چیز را میشورد و می برد.. تمام دغدغه های الانم مثل یک فامیل دور میشود که آشنا هست برایم اما نمی شناسمش! و نمی خواهم که این اتفاق بیوفتد!متاسفانه یکی از صادقانه ترین و شفاف ترین احساسی که بعد از مدت ها داشتم &quot;غم&quot; بود... کاملا صیقل داده شده و عمیق... یک غمی که ۳-۴سالی بود در دلم زیر فشار سکوت مانده بود و حالا کاملا پخته شده است.. بعد از مدتها یک احساس واقعی را حس میکنم و نمیخواهم زمان و مشغله زندگی آنرا از من بدزدد... وقتی حل کردن مسئله ای پای زمان میوفتد... دردت را فراموش میکنی اما زخم هایت بازِ باز هستند و تو با نادیده گرفتنشان دردشان را سرکوب میکنی فقط.. انگار که عملا زخم هایت را به هیچ وقت خوب نشدن محکوم میکنی و در عین خوش خیالی چند سال دیگر روح و روانی زخمی با اعصابی مریض و کلی عقده ی حل نشده داری که یادت نمی آید کِی چطور این بلاها به سرت آمده است!...زمان فقط مسکن طولانی مدت است... زمان برابر است با فراموشی... برابر است با نادیده گرفتن... نمیخواهم اثرات آن ضربه ها و آن احساس از روی روحم پاک شود.. میدانم بالاخره همین امواج مرا از جایم بلند میکند و به جای دیگری می نشاندم.. میترسم که احساس غمَم را گم کنم.. دنبال افسرده شدن نیستم، فقط یک حسی از ته دل بهم میگوید تمام احساسات واقعی به هم دیگر راه دارند.. و برای این که از دَرِ هر کدامشان به دَرِ احساس دیگری برسی باید از همه شان عبور کنی و کلید هر کدام را داشته باشی... باید بلد باشی هر کدام از احساسات جایشان کجاست و چطور با آن خودت را بسازی.. برای این که بتوانم وارد احساسی شوم و یا از احساسی خارج شوم باید غمم را بپذیرم و مانند دیگر اجزای وجودم با خودم به هر جایی ببرمش..نمی توانم از  آن فرار کنم چون آن از همان اول هم جایش در قلب من، در کنار دیگر احساسات بوده و حالا درست همانجایی است که باید باشد...#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 17:27:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• &quot;قضاوت ممنوع&quot;، ممنوع! •</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-mi8l3owegmam</link>
                <description>سر کلاس روانشناسی شخصیت، استاد یک حرف جالبی زد‌‌..عین جملات تو ذهنم نیست ولی مفهومی که دستگیرم شد این بود:انقدر جمله کلیشه ای #قضاوت_نکنیم رو بکار نبریم!ما راجع به هرچیزی بخوایم نظر بدیم، داریم قضاوتش میکنیم دیگه! چه خوب چه بد! اصلا قضاوت یکی از کارکرد های استدلال مغز و روانشناسی شناختیِ!!ما وقتی یک رفتاری از کسی می بینیم که بارها تکرار شده مسلما قضاوتش میکنیم که بتونیم درک کنیم این خصوصیت اخلاقیشه و باهاش چطور برخورد کنیم بهتره! حتی اونی که میگه من قضاوت نمیکنم همون لحظه داره اخلاق شما رو قضاوت میکنه و طبق اون قضاوتها تصمیم میگیره که انکار کنه‌.. مثلا یه استاد وقتی ۵بار دیر رسیدی سر کلاس، راهت نداده، خب تو از سری بعدی قضاوت میکنی تو ذهنت که نباید سر کلاس این استاد دیر برم چون نمیزاره برم سر کلاس مثلا! و همین قضاوت بهت کمک میکنه که سری بعدی زود برسی به کلاسش‌.. قضاوت از روی بدیهیات و واقعیات صورت میگیره.. چیز هایی که عملا وجود دارند چه انکار کنیم چه نکنیم... ما راجع به هر چیزی بخوایم نظر بدیم، یعنی داریم قضاوتش میکنیم!این از این..حالا یه قضاوتی هست که میگیم بده و زشته و عیبه.. اون چیه؟ لفظ #قضاوت_ممنوع برای مواقعی هست که یکی رو یا یک چیزی رو اصلا نمیشناسین و هیچ شناختی ازش ندارین ولی اون آدم یا اون شئ شما رو یاد چیز بدی میندازه ( مثلا یک شخصی شبیه به کسی هست که اخیرا باهاش دعوا کردین) ناخودآگاه از اون فرد بدتون میاد و هی ازش ایراد های بی دلیل میگیرین.. هنوز نشناخته سعی میکنین محلش نزارین مثلا! آره اینجاها قضاوت غلطه‌.‌. ( بحث تداعی کردن)پس به کسانی که مدتی هست ما رو میشناسند و از خصلت و خوی ما خبر دارند نگیم قضاوت نکن... این شعارِ‌..نه تنها نمی تونه ازمون دفاع کنه، حتی به ادای دفاع کردن هم نزدیکمون نمیکنه...#رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 23:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•لحظاتی که ذهنم پر میکشد...•</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D8%AF-xp04ihwlgdrd</link>
                <description>خیلی وقتها با دقت تمام به صورت آدمها نگاه میکنم و گوشهایم را کاملا در اختیار آنها میگذارم... و سعی میکنم به هر کلمه ای که از دهانشان خارج میشود، توجه تام داشته باشم... وهر از گاهی هم هوشیارانه به حواسم تلنگر میزنم که جمع باشد و پراکنده نشود تا کاملا منظوری که گوینده اظهار دارد می خواهد به گوشم برساند، و معنا و قصد حقیقیِ او از سخنانش را تمیز دهم... اما وقتی یک مشت حرف ناآشنا از ذهنی پرت و دور افتاده با بوی منزجرکننده عقده و کمبود و در غالب کلمات پر ادعا و خالی از واقعیت تحویل میگیرم ذهنم به طور کلی پر می کشد و مرا با کسی که دنیایش روی سیاره ای دیگر، فرسنگ ها از دنیای من فاصله دارد تنها میگذارد... همانطور که به صورتشان زل زده ام،  هزاران اتفاق ریز و درشت امروز و دیروز را بازرسی میکنم و تصمیم های فردایم را جسورانه میگیرم و انگار در این لحظه هاست که راحت تر می توانم با خودم خلوت کنم و یا از قدرت تخیلم بهره ببرم و هر تصویری با هر صدایی را که دلم می خواهد به جای شکل و صوت کسی که رو به رویم ایستاده و پشت سر هم دروغ میبافد، جایگزین کنم.. واقعا ممنونشانم که ناخودآگاه چنین لذت های کوچک یواشکی که خودم هم از وجودشان خبر نداشتم، به من هدیه میدهند! #رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 00:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• شبِ یلدا •</title>
                <link>https://virgool.io/@salehirajmehrnaz/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-xz3osv4oflrj</link>
                <description>بیانم کافورتر از کافور بود لحنم مشک تر از مشک گشت بختم شب شد، موهایم روز سیاه مویم کی شدی سیاه بخت؟ کو کجایی دخترک باز بیا تا کجا باید به دنبالت گشت تیرگی بر من هجوم آورده موی سیاهم کِی، چه وقت سپید گشت؟ من مزحکه ی مایوس این تیرگیم بخت سپیدم کی، چه وقت سیاه گشت؟ شب طولانی چه بود؟ یلدا بود؟ بخت ما هر روز یلداتر گشت #رج</description>
                <category>salehirajmehrnaz</category>
                <author>salehirajmehrnaz</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 00:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>