<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سلمان خوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@salman.janparvar66</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:30:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4335100/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سلمان خوری</title>
            <link>https://virgool.io/@salman.janparvar66</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پدر و بخاری</title>
                <link>https://virgool.io/@salman.janparvar66/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kau0vnjxa1a6</link>
                <description>زمستون که میشه هیچی و هیچکی مثل بخاری عزیز و صمیمی برای باباها نیست.‌  اهم توجهات بزرگوار پدر معطوف به بخاری بود و هست.عمده این توجهات و محبت در جهت عکس، نفرت از کولر‌ و سرما است.از درآوردنشون تمیز کردن ساز و میزون کردنشون جزی از تاریخ و مراسمات کوچک هر خانه بود.کتل و فلاسک و قلیون و اَسی نون‌ومهوه و  تشک و پشتی و بخاری در گرداگرد یک متری تمام آن‌چیزی بود‌ که  در شبهای سرد در کانونی گرم در مکان معین در گوشه مشرف به تلویزیون در اتاق سه دری خشتی در کنار خانواده به پدر آرامش،رفعت، میبخشید..!حساسیت روی نوع شعله ها و رنگ آبی لاجوردی زمان کتل گذاشتن ، تنظیم حرارت اون اتاق سه‌دری از تخصص‌‌های پدر بود!زمسٌونای قدیم بخاری گازیا نبود یه علاءالدین داشتیم علاوه بر گما معنویت از میتراوید، عزیز بابا(وصفش قبلا کردم) اینقد که بابا به این بخاری علاقه و قرابت داشت محبت بهش میکرد.دسمال می‌کشید.ما مشاهده میکردم بغض میکردیم [غین بغض با لحن عربی مغضوب علیهم بخوینن تا بدونن چی میگم]نقل حسودی‌ این صوبتا و چیا نی ولی بُُُغض میکردم.انگار جیگرگوشه بابا،وسطای پاییز از زیرآوار در مخفوف ترین قسمت جای آچاری( انباری) بیرون میکشید، کأنه یوسف رو از چاه بی مهری پیدا کرده! حیاتی دیگه بهش ببخشه و عزیز خانه کنه...آخ.یه برهه تاریخی هر مرد در اقلیم ایران فرصت داشت قدران خوبی از دلگرمی و تن گرمی هاش رو انجام بده که فصل سرما برای بخاری هم این امکان به پدرها رو فراهم میکرد.از مظاهر مرد مفید خونه بودن بود!گرماش کم میشد شعله‌ش زرد میشد به پت‌پت می افتاد بابا تشویش و پریشون بود!دیدی این مادرا که میشنین پوشاک بچه عوض میکنند تر و خشک میکنن (البت مادرای قدیم).بزرگوار هم همینطور می آوردتش کف حیاط یه کارتونی چیزی پهن میکرد یه لگن می‌ذاشت تِنگش، نفتشو خالی میکرد.نفت پاک! بی ناخالصی میریخت تو باکش، درجه خطی سیاه میشد، حالی میکرد. لنگ و لوله بخاری وا میکرد دستمال میکشید لاش، رو فتیله‌ش و پمپرکش، تر و خشکش میکرد.ناز و نوازش. سرپوش و دستگیره برق مینداخت.!کبریت که می‌کشید شعله آتیش توی چشای بابا عشق حلقه میزد آدم صحنه های عاشقانه فیلما براش تداعی می‌شد.. درشو میبست ذل میزد تو‌ چشمای شعله آبی علاالدین انگار الیسا و ریک توی کازابلانکا دارند همدیگه رو نگاه میکنند...! امان از جگر زلیخا!‌روزها هر چی سرد تر میشد شب ها دراز تر سنت و رسم نون و مهوه خورون در اقلیم لارستان کهن دلپذیرتر.‌ یک روایت داریم که سید پیر #بُراق -سلام الله علیه- از پیر بابای گپ- روحی له الفداء - نقل می‌فرماد: «خونه‌ی که اَسیْ، نومهوه شه ته نِبی، فرشته ا جا نِدا، اَ پَسِ در اَنی،»نون و مهوه حرمت داره خوشبختانه لذت هم داره! داشتنش گرم کردن روی بخاری  و‌ خوردنش برکت داره.هیچکی مثل پدر نمی‌تونست رو بخاری نون گرم کنه.از ملایمات خطیر بود، اصلا دلش نمی‌اومد نون بذاره سرپوش بخاری، درپوش مال وقتی بود که مهمون داشتیم، پاره نون بزرگ میگرفت، میگفتی الانه بیفته داخل بخاری، اما بالانس‌ و متعادل بود، گرم و نرم میداد دست بچه هاش!بین خودمون باشه اون موقعها  توی محله ،بچه ها آرزوشون ابوظبی‌رفتن پولدار شدن یام دکتر و مهندس‌! اما این فقیر آرزوم این بود که بتونم نون نازک و روغن مهوه رو بخاری گرم کنم که نیافته داخل لوله‌ش.یا توی تیم سوباسا بازی کنم!حالا یبار یه حرکت نمادین خواستم این آرزو عینیت بخششم نونی گرم کرده باشم، لاکردار تولپی افتاد ته بخاری! یهو تمام فعل و انفعالات شیمیایی مهوه مشتعل شد! انگاری باروت، عامو شعله زوزه میکشد تا سقف تیر ومرا.نابود کردیم..‌خیلی نون ذغال کردیم و سرزنش شدیم.ناکامی هم زاد بود، آخرشم آمُخته نشدیم! اما علاالدین رفت یعنی از دستمون بیرون کشیدن نامسلمونا!اینا که قول دادن نفت میارند پای سفره و نتونستند همین بخاری هم از ما گرفتن ولی قبلیا حداقلش با ساختن علاالدین بوی نفت به تن و لباسمون دادن! نقل‌ش اومد نداره!زندگی اون موقع ها #برکت داشت تاریخ انقضا نداشت بعد علاالدین تاریخش گذشت.. فقط داره زمستون تکرار میشه! الان هم این جبعه بُغ کرده بخاری گازیا اومده. و اون قرابت و معنویت رو نداره و مثل بخاری نفتیا نیس و نمیشه، حتی صمیمت اون رو نداره شبیه این آدمای بی بخار، زیر دیوار دور از اهل و همه نشسته، حتی نمیشه پا گذاشت رو رون و سینه ش گرم شد،ولی خب بابا دوستش داره با این ترموستات و یه چرخش کارش راه می‌افته اما بزرگوار خاطر اینم مخواد، الان زنگ زده برو خیابون انقلاب چند تا ازین چوب سفال‌یا بگیر پارسالیا شکسته. خوشکل میخوامش میخوام نو نوارش کنم ...!دغدغه بابا بخاری‌شه... گرمش میکنه...</description>
                <category>سلمان خوری</category>
                <author>سلمان خوری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 12:03:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین بازمانده کوچه ما</title>
                <link>https://virgool.io/@salman.janparvar66/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-pblqvsznd22c</link>
                <description>یادمه قبلنا بچه بودم که بابام یکی از این ماشین لندراورا رو خریده بودفقط ما نبودیم تو کوچه که #لندرور داشتیم غیر ما پنج تا لندرور دیگه م بود از سر کوچه تا تهش لندرورای سبز خوشکل ردیف بود و یه باربند که با پله سُربی رنگ روش سوار بود؛کریم ممد و صدیق احمد و احمدنوروز و معدل خلیفه خدابیامرز و محمود قاسم هر کدوم یکی داشتنکوچه ما شده کوچه لندروریایه تنه میتونست با فیروزآباد که به شهر لندرور معروفه قرار داد خواهرخواندگی امضاء کنه!لندرور مثل ماشینای دیگه نبود که کوپ و خوابیده باشه و چار تا آدم بزور توش جا میشه!خودش یه مکعب گنده س که رو چارتا تایر سوار و میتونه شیش هشتا آدم توش تپوند... اونم زمونه ای که توی هر خونه کم کم هفت هشتا بچه بود! اصلا ساختن واسه عیال‌ وارا!.حالا این لندرور آخرین بازمانده اوناس؛ علیرغم اینکه مال صدیق‌احمد خونه نشین شده ولی این که تو کوچه پارک شده همونیِّ که یه زمونی مال بابا احمد ما بود از بخت ما چو انداختن که دولت تصمیمی داره واسه از رده خارج کردن برخی ماشینا، فریب خوردیم‌و فروختیم و بعد چند سال با دست بدست شدن دوباره محمودقاسم که لندرور خودش رو نداشت دوباره خریدشلندرور ما باز به کوچه‌مون برگشت و همین جا مونده تا با اون دو تا کاسه چراغاش مثل گربه ها که دزدکی نگاه میکنن آدما رو می پان هر روز ما رو دید میزنه که چه ساده اونو رها کردیم ودست زمونه اونو به کوچه ما برگردوند و دید ما بزرگ شدیم و ماشینای لندکروزر و غیره...بافخرفروشی از تیپای رنگوارنگ توی کوچه جولان دادناما لندراور همون دوست داشتنیه که بابا گازشو میگرفت اوج سرعتش دیگه۱۲۰ تا بود دیگه اگه بیشتر میشد ربنا و آیه الکرسی ننه مون می رفت آسمون، اینقد ما رو آورد و رسوند خودش بجایی نرسید؛تو صحرا و کوه و‌کمر با صدای نوار کاست ناظری و شجریان دنیای رو ‌میساخت ! یه حس شبیه به کاوشگرای نشنال جئوگرافی و دیسکاوری بهمون دست میداد که نگو و نپرس ؛یه وقتای که عمو عسکر،کوت سبز آمریکایا تنش بود که دیگه عینهو رامبو تو فیلم کبرا پشت رل بود و مام تو شوق بچگی؛حالا بماند که توی تمب و چاله ها های صحرا یه ریپای می زد:)لندراور سبز هنوزم دم در خونه محمود قاسم آخرای کوچه نشسته.پیر و جاافتاده اما زنده س، یه ورش رو مالیده جایی، رنگ سبزش رو باخته یه آینه بغل ناجور رو با زور روش تعبیه کردن، گَهگُداری محمودقاسم که همیشه قدردان چیای قدیمی هستُ باهاشون صمیمیِ،یه استارتی میزنه با چارتا بوک‌بوک روشن میشه و یه چرخی باهاش میزنه اما بیشتر وقتا یه قمبرک انداخته به هیکل زوار در رفته‌ش ، رو به غروب کوچه نشسته چشم تو چشم آدما؛ اگر چه میخواد خودشو بی تفاوت نشون بده اما یکم بری تو بهرش میفهمی بغضی مبهم تو وجودش هست تا تلنگری بزنه بگه ما محکومیم که خودمونو تو شیشه غبار گرفته ش ببینم که رها کردن دوست داشتنی های زندگی مون به همین راحتی نیست.خودش یا خاطره ای از اون تو رو هر روز خفت میکنه یا سرزنش میکنه بهت زخم میزنه و همین تقاص ! بزرگترین عبرتیه که دیگه دوست‌‌داشتنی هامونو راحت از دست ندیم©سلمان جان پرور#دنده عقب با اتو ابزار#landrover</description>
                <category>سلمان خوری</category>
                <author>سلمان خوری</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 17:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>