<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سامان سلطانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saman</link>
        <description>samansoltani.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 05:04:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/55/avatar/kQwnll.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سامان سلطانی</title>
            <link>https://virgool.io/@saman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای سالگرد نبودنت</title>
                <link>https://virgool.io/@saman/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-rpdapw8d9kzf</link>
                <description>امروز درست یکسال شد که ندارمت. درست یکسال که چهار چشمی خیره شده‌ام به جای خالی‌ات و هنوز باورم نمی‌شود که نیستی. بابا هنوز فعل‌هایش رو جمع می‌بندد، هنوز منتظرم تبلت را از بابا بگیری و با من هم‌صحبت شوی. هوا که تاریک و شب که می‌شود، در هر لحظه منتظر تماست هستم. بارها خواب دیدم که هنوز هستی و این فقط یک کابوس است. اوایل زیاد می‌گفتم «هنوز»؛ شاید فکر می‌کردم از بار غم نداشتنت روزی کم می‌شود ولی هی بیشتر و بیشتر شد. حالا می‌دانم این هنوز معنیش تا آخر عمر است. شاید بپذیرم که ندارمت ولی هیچ‌وقت باور نمی‌کنم که دیگر نیستی.فکر کردم و لحظه‌ها را مرور کردم؛ که چه باید می‌کردم که اینطور نمی‌شد. از لحظه‌ شروع کردم تا روز تولدم پس رفتم. روز اولی که به دنیا آمدم. ای کاش من متولد نمی‌شدم که فشاری به جسم نحیف تو نمی‌آمد؛ شاید تاب می‌آوردی. دوست دارم همچو کودکی ۵ ساله پا به زمین بکوبم و بهانه‌گیری کنم. به عالم و آدم شکایت کنم و با فریاد بگویم: «من مامانم رو می‌خوام.»می‌خواستم ویدئو را سیاه و سفید کنم، ولی یادم آمد که چقدر عاشق رنگ‌ها بودی و از رنگ سیاه متنفر. همیشه لباس‌های رنگی پوشیدی. گونه‌های برجسته‌ی زیبایت همچون گلبرگ‌های گل‌های روی لباست بود. جرات تماشای عکس‌هایت را ندارم مادر. جرات ندارم لبخندت را ببینم و باور کنم که نیستی و دیگر این لبخند قرار نیست تکرار شود.عاشق ذوق کردن‌هایت برای هر چیزی بودم. مادر نیستی خوشحالی کنی برای هر دستاورد کوچک من. خوشحالی و ذوق هیچ‌کس جز تو مزه ندارد. هر چند بعد از تو، تمام لحظات شاد، حتی شادترین‌ها، ولو به میزانی اندک، غمگین خواهند بود. تو امیدوارترین آدمی بودی که می‌شناختم. همیشه به دوستانم می‌گفتم اگر من ده درصد پشتکار مادرم را داشتم دنیا را فتح می‌کردم. تو عاشق زندگی بودی. یه معنای واقعی کیف می‌کردی از بودن. من چه؟ من هیچ‌وقت زندگی را دوست نداشتم. انگار که زندگی از زجر کسانی که دوستش ندارند؛ لذت می‌برد. زندگی بی‌رحم است. کسانی که دوستش دارند را پس می‌زند. تو را پس زد. من همیشه در سفر بودم. بهم می‌گفتی وقتی که از خانه می‌روی گویی کل خانه را باخود می‌بری. مادر، مادر نازنینم کل خانه تو بودی، خانه که هیچ کل دنیا را با خودت بردی. یادت هست برایم آرزو کردی کاشکی آرام بگیرم؟ حالا رفتی و برای همیشه آشوب شدم مادر. حالا به که بگویم برایم دعا کند وقتی محتاجم؟ معنی زندگی را بی تو گم کرده‌لم.در این روزهای سرد زیر صفر و تاریک، شالگردنی که با دست‌های نحیف و نرمت برایم بافتی به دور گردنم می‌پیچانم، گویی که مثلن همیشه دستانت دور گردنم است و می‌گویی: «بگذار تا گردنت را سیر ببوسم.» و‌ من همیشه قلقلکم می‌آید و تو را بیشتر به خودم فشار می‌دهم. چشم‌هایم را می‌بندم، صورت نرمت را تصور می‌کنم، می‌توانم دست‌هایت را در دستانم حس کنم، حتی چروک‌هایش و ناخون‌هایت را. تصویر گونه‌های برجسته با لبخند همیشگی‌ت هیچ‌وقت از جلوی چشمانم نمی‌رود. شب‌ها؛ با صدای لالایی‌های تو، خوابیدم.لالایی مادرم؛حالا نوبت توست.تو بخواب؛ امیدم.دوستت دارم مامان.</description>
                <category>سامان سلطانی</category>
                <author>سامان سلطانی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Oct 2021 20:13:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوگواری پرواز هفتصد و پنجاه و دو</title>
                <link>https://virgool.io/@saman/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88-dgmschev9yim</link>
                <description>این عکس را از آسمان قبرستان مونت‌مارته در پاریس گرفته‌ام.برای اینکه پرداخت آنلاین انجام بدهم؛ تا فرودگاه تاکسی اینترنتی گرفتم. نام راننده بیات است، اهل کرمانشاه‌ست. بعد از فوت پدرش از کرمانشاه آمده تهران که خرج خانواده را در بیاورد. روزها دانشگاه تعمیرات آسانسور می‌خواند و سرایداری می‌کند، شب‌ها هم با ماشین پسرخاله‌ش منتظر مسافرهای فرودگاه می‌ماند. دوستش که سوئد رفته می‌گفت این مدرک خیلی آنجا معتبر است. از من جویا شده بود وضعیت آلمان برای آسانسور چطور است. مدیر ساختمان ۲۰ میلیون از پولش را که سال‌ها جمع شده پرداخت نمی‌کند. می‌گفت ۴ فروردین عروسی‌اش است و حدود ۱۰۰۰ نفر از اهالی روستایشان را دعوت کرده. می‌گفت در منطقه‌ی ما عروسی در روز به صرف ناهار برگزار می‌شود.از دیروز چند اسکناس دو هزار تومانی ته جیبم هست. داشتم فکر می‌کردم که نذارم توی جیبم بمانند، چیزی بخرم یا بدماش به امید که خرجشان کند. می‌شمارم، یک، دو و سه. تایشان می‌کنم می‌ذارم زیر دستمال کاغذی که روی داشبورد ۲۰۶ بیات است. می‌گویم: «وقتی چمدان دارم به تاکسی اضافه‌تر پرداخت می‌کنم. این باشد اینجا.» تعارف می‌کند و من پیاده می‌شوم و او می‌آید تا کمک کن که چمدان‌ها را در بیاوریم. پیشاپیش عروسی‌اش را تبریک گفتم و به سمت ورودی رفتم.فرودگاه تقریبن خالیست، مدتی در صف منتظر می‌مانم. آقای جلویی از من می‌پرسد: «مگه همه شرکت‌ها پرواز‌هاشون رو کنسل کردن؟». دلهره را در چهره‌ی همه‌ی کسانی که در صف هستند می‌بینم. استرس وزن چمدان را دارم، بار مجاز ۳۰ کیلوست. خانم پشت میز صدا می‌زند: «نفر بعدی». پاسپورت و کارت اقامت را تحویل می‌دم و چمدان را روی نوار نقاله؛ نشان می‌دهد ۳۰.۹. نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: «ساک دستی هم داری؟» ساک را نشان می‌دهم و روی دستگیره‌ش برچسبی می‌زند با عنوان Cabin Approved. کارت پرواز را می‌گیرم و اتفاقی چشمم به علیرضا می‌افتد. بیش از چهارسال هست که ندیدمش. می‌روم کنارش و می‌گویم: «ببخشید می‌شه چمدونتون رو بذارید اونور منم بشینم؟» تلاش می‌کند جابجا کند که می‌گویم: «علیرضا منم، سامان». سرش را بالا میاورد و با چهره‌ی خسته‌ش می‌خندد. پرواز قبلیش لغو شده بود و منتظر بود امروز بپرد. یک ساعتی گپ می‌زنیم و از کتاب استیون هاوکینگز که نسخه‌ی اصلیش را از یک کتاب‌فروشی از زنجان به قیمت خیلی ارزان خریده برایم می‌گوید. او می‌رود کارت پرواز را بگیرد و من می‌روم در صف اتباع ایرانی.همیشه نگرانی این را دارم موقع خروج بهم بگویند که ممنوع خروج هستی. در فکر و حال خودم بودم که پسری با عجله می‌آید و می‌گوید: «ببخشید من پروازم داره می‌پره، می‌شه برم جلو؟» بعد از او با تشویش به باجه نزدیک می‌شوم و منتظر می‌مانم، سرباز تمام وقت به من زل زده و نگرانی‌ام را بیشتر می‌کند. افسر هم گاهی نگاه می‌اندازد و سوالی می‌پرسد و نهایتن می‌گوید: «به سلامت.»بازرسی را با باز کردن زانوبند آتل‌دارم در اتاق بازرسی ویژه، رد می‌کنم و می‌روم سوار هواپیما بشوم. به ته راهرو که نزدیک شدم چشمم به پسری می‌خورد که عجله داشت! اینقدر نگاه‌ش کردم تا سنگینی نگاه‌م را حس کرد و رویش را آنطرف کرد.جاگیر می‌شوم و پرواز کم کم آماده‌ی پرش است. مادرم بیدار است. گفته بود بیدار می‌مانم تا دم حرکتت. پیام دادم که : «مامان جان همه سوار شدن. چند دقیقه دیگه می‌پره. خوب بخوابی.» ته‌ش هم یک شلکلک قلب و بوس گذاشتم.هواپیما می‌پرد. می‌شمارم. هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه، هزار و چهار، هزار و پنج …هزار و دویست و نود هفت، هزار و دویست و نود هشت، هزار دویست نود و نه، هزار و سیصد. دقیقن ۵ دقیقه. هواپیما بلند شده و در حرکت است. تصور می‌کنم که ممکن است الان موشکی به هواپیما اصابت کند. خودم را در تمام لحظات جای مسافرین پرواز اوکراینی می‌گذارم. تمام مدتی که ایران بودم را مرور می‌کنم، حرف‌هایی که زدم و شنیدم، گلایه‌ها، خنده‌ها. پیام‌هایی که به مادرم دادم. همه‌چی مثل برق از جلو چشمانم رد می‌شود. دو سال پیش با همین پرواز اوکراینی به ایران آمده بودم، ممکن بود امسال هم با همین پرواز سفر کنم.</description>
                <category>سامان سلطانی</category>
                <author>سامان سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 02:25:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار در حین تحصیل در آلمان</title>
                <link>https://virgool.io/@saman/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-m3yjvdbplxn4</link>
                <description>خیلی از دانشجویان ایرانی بعد از شروع تحصیل در آلمان، نیاز به پیدا کردن کار دارند. این مقاله را مدتی قبل برای شفاف‌سازی این موضوع نوشته‌ام.اجازه کارشما بعد از اینکه در آلمان دانشجو شدید اجازه کار دارید. اینکه با ویزای اولیه یا در حالت دانشجوی زبان اجازه‌ی کار دارید یا نه را باید از اداره‌ی خارجی‌های شهر محل سکونت خود بپرسید.نوع کاردر کل کارها به چهار دسته تقسیم می‌شوند. کار دانشجویی (HiWi)، کار عادی، کار تخصصی و آزادکاری (Freelance). برای کارهای دانشجویی مانند RA ،TA و ... معمولن باید حداقل یک ترم از زمان تحصیل شما گذشته باشد. در صورتی که نمره‌ی بالایی در درس خاصی کسب کنید در صورت وجود هی‌وی، می‌توانید با استاد آن درس مذاکره کنید. تعداد کارهای عادی مانند کار در رستوران یا فروشگاه‌ها به نسبت کارهای تخصصی بیشتر است و به نسبت حقوق کمتری دارند. در صورتی که در کاری تخصص دارید، تعداد کار کمتر است ولی شانس شما به دلیل متخصص بودن بیشتر است. به صورتی کلی آزادکاری به دلیل نامحدود بودن، شرایط خاص کاری و مباحث مالیاتی برای افرادی که از خارج از اروپا می‌آیند، غیرمجاز است. ولی شما می‌توانید به اداره‌ی خارجی‌ها مراجعه کرده و وضعیت را جویا شوید، در مواردی پیش آمده با وجود قرارداد با موارد مشخص که موافقت کرده‌اند.حداکثر میزان زمان کاردر حال حاضر در اجازه‌ها/کارت‌های اقامت ذکر می‌شود که شما ۱۲۰روز به صورت تمام‌وقت یا ۲۴۰روز به صورت پاره‌وقت اجازه کار خواهید داشت. هر روز کاری تمام‌وقت ۸ساعت و پاره‌وقت ۴ساعت است. پس شما به صورت پاره‌وقت حداکثر ماهیانه ۸۰ساعت و به صورت تمام‌وقت ماهیانه ۱۶۰ساعت اجازه کار دارید. نهایتن در دو حالت شما ۹۶۰ ساعت در سال اجازه‌ی کار دارید.نکته‌ی قابل ذکر این هست که از هر ماه میلادی که وارد آلمان شدید، مدت زمان باقی‌مانده تا پایان سال برای تعداد روز/ساعت محاسبه می‌شود. برای مثال با احتساب ۱۲۰ روز در تمام‌وقت شما اجازه‌ی ۱۰ روز کار تمام وقت در ماه را دارید، پس اگر ماه از روز اول ماه سوم وارد آلمان شدید شما ۱۰۰ روز اجازه‌ی کار خواهید داشت.حقوقحداقل میزان حقوق در آلمان در حال حاضر ساعتی ۸.۸۴ یورو است. میزان حقوق به تخصص و نوع کار بستگی دارد. برای مثال، حقوق دانشجوی برنامه‌نویس می‌تواند بین ۱۰ تا ۱۵ یورو باشد. برای محاسبه و دیدن حقوق‌های مشابه کافیست در گوگل جستجو کنید یا به سایت‌هایی مثل glassdoor.com سری بزنید. بعضی از شغل‌ها ( مثل کار رستوران‌ها) ممکن از به شما پیشنهاد کار سیاه بدهند که معمولن حقوق آن کمتر است و برای فرار مالیاتی این کار انجام می‌شود. انجام کار سیاه در آلمان ممنوع است؛ در صورت اجبار با احتیاط کامل کار را قبول کنید.پیدا کردن کاراکثر دانشگاه‌ها قسمت مخصوص کاریابی دارند و شما می‌توانید کارهای مربوط به دانشگاه و مرتبط و حتی گاهن آگهی‌های شرکت‌های خصوصی را پیدا کنید. معمولن در کتابخانه و سلف دانشگاه (منزا) آگهی‌های کارهای دانشجویی را می‌توانید بیابید. در بعضی سایت‌های آنلاین (مانند indeed.de) هم می‌توانید به دنبال کارهای پاره وقت بگردید؛ ولی دانشگاه همیشه گزینه‌ی بهتری بوده است. در انتها لیستی از منابع یادداشت شده است.وضعیت مالیاتدر صورتی که درآمد شما زیر ۴۵۰ یورو در ماه باشد، نیازی به پرداخت هیچگونه مالیاتی ندارید. به این سبک کار در اصطلاح mini job گفته می‌شود.در صورتی که درآمد شما بالای ۴۵۰ یورو در ماه باشد مالیات از شما کسر و اگر در انتهای سال مجموع درآمد شما زیر ۸۱۳۰ یورو باشد، پس از مراحل قانونی و پر کردن فرم‌ها به اداره‌ی مالیات، مبلغ گرفته شده به شما پس داده می‌شود.دانشجو می‌تواند سالانه ۸۱۳۰ یورو کسب درآمد کند و مالیاتی که پرداخت می‌کند را در انتهای سال پس بگیرد. بیش از این میزان شامل مالیات می‌شود. برای مثال اگر شما ساعتی حدود ۸.۵ یورو کار کنید و تمام ۲۴۰ روز پاره‌وقت را پر کنید، درآمد شما ۸۱۳۰ یورو خواهد بود و لازم نیست مالیاتی پرداخت کنید. ولی در صورتی که دستمزد شما ساعتی ۱۳ یورو باشد درآمد سالیانه‌ی شما ۱۲۴۸۰ یورو خواهد بود و با توجه به کلاس مالیاتی باید مالیات آن را پرداخت کنید. برای مثال یک دانشجوی مجرد حدود ۲۵ ساله کلاس مالیات یک است که مالیات آن حدود ۲۰درصد خواهد بود. پس نهایتن بعد از کسر مالیات ۹۹۸۴ درآمد خالص خواهد بود.در صورتی که در انتهای سال درآمد سالانه شما زیر مبلغ ذکر شده بود ولی در طول ماه از شما مالیات کسر شده بود، می‌توانید با مراجعه به اداره مالیات، مبلغ کسر شده را پس بگیرید.دقت داشته باشید که همانطور که گفته شد تعداد ساعت کاری محدود است ولی میزان درآمد خیر. ممکن است کار شما خیلی تخصصی و دستمزد ساعتی آن ۲۵ یورو باشد و در آمد سالانه شما حدود ۲۴هزار یورو خواهد بود ولی به دلیل اینکه مالیات آن را پرداخت خواهید کرد مشکلی نیست.در کل امور مالیاتی وظیفه کافرما است (به جز آزادکاری).زبان در صورتی که تمایل به کار خارج از دانشگاه دارید، توصیه‌ی اکید می‌شود که زبان آلمانی را در حد گفتگو و نوشتار روزانه بلد باشید. هر چند شرکت‌هایی هستند که مشکلی با کار به زبان انگلیسی ندارند ولی تعداد آن‌ها کم و رقابت برای استخدام آن‌ها زیاد است. برای مثال شغل‌های مانند برنامه‌نویسی که تمام اصطلاحات آن‌ها انگلیسی هستند، زبان آلمانی مقدماتی یا انگلیسی ممکن است کافی باشد.توصیه‌های عمومی اینکه فقط به امید کار از ایران تشریف بیاورید نگرش درستی نیست و در روزهای اول ممکن است شغلی که تمام هزینه‌های شما را پوشش دهد را بدست نیاورید. پس بهتر است به عنوان یک کمک هزینه به کار دانشجویی فکر کنید تا پوشش هزینه. بهتر است از ترم دوم به فکر کار باشید و ترم اول را فقط به دانشگاه، درس و آشنایی با محیط اختصاص دهید.ساعات کاری را طوری تنظیم کنید به که اولویت فعلی اقامت شما که تحصیل است، خدشه‌ای وارد نشود.برای پیشبرد تحصیلی بهتر است کارهای مرتبط و یا حتی درون دانشگاهی انجام دهید.منابع جستجوی کارMensaLibraryExamination OfficeThe job section in your university&#x27;s websitehttps://www.jobmensa.dehttps://de.indeed.comhttp://jobs.meinestadt.dehttps://www.studenten2go.dehttps://www.glassdoor.dehttps://www.xing.com/https://www.stepstone.de/</description>
                <category>سامان سلطانی</category>
                <author>سامان سلطانی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2018 14:46:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>