<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمانه بردبار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samaneh.bordbar180</link>
        <description>کارشناس ارشد IT، عکاس، طراح و پشتیبان وب سایت، گرافیک سایت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:49:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/185591/avatar/3M85j5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمانه بردبار</title>
            <link>https://virgool.io/@samaneh.bordbar180</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان ترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@samaneh.bordbar180/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-zqbp5uhcghot</link>
                <description>رمان جدیدم به اسم ترانه بخش چهارم:- به چی؟؟/- به این که میتونم بهت اعتماد کنم؟؟؟- چطور- خوب من به شرطی میبخشمت و قبول میکنم که اجازه بدی برم اتریش و اونجا ادامه درسمو بخونم چشماش گرد شدبا استفهام پرسید-چرا-چون قول دادم- یکم فکر کرد و گفت باشهخوشحال لبخند زدمموهامو از کنار صورتم زد پشت گوشم و صورتشو بهم نزدیک کرد چشمای قهوه ای گرمش باز و بسته میشدندرست روبه روی صورتم قرار گرفت تک تک اجزای صورتمو دید زدو لبهامو بوسید برای اولین بار مقاومت نکردم و اجازه دادم ببوستمبعد 2 دقیقه جدا شد دستمال برداشتم و صورت و لب رژلبیش رو تمیز کردم جلو ایینم وایسادم وباز رژ زدم از پشت سرم بغلم کرد و اروم در گوشم گفت خیلی خوشکلیابرومو دادم بالا از اتاق اومدیم بیرون و میلاد رضایتمون رو اعلام کرد همه دست زدن و اظهار خوشحالی کردن مامان بزرگ و بابابزرگ بوسیدنمون و تاریخ عقد رو شنبه هفته بعد 4بهمن تعیین کردن روز تولدم خندیدم و همون شب بابابزرگ برامون یه صیغه محرمیت خوند و قرار شد بریم دنبال کارای عقد و عروسی نمیدونم خوشحالم یا ناراحت اما دارم عروسی میکنم یه زمانی از شیما میپرسیدم دوران عقد و عروسی چجوریه و اون همیشه اب دهنمو راه مینداخت با تعریفاش اون شب میلاد نمیتونست ازم دل بکنه اخر همه ازم خدافظی کرد و رفتالان تو اتاقم و رو تختم دراز شدم و دارم به تک تک لحظات امشب فکر میکنم دستمو جلو صورتم گرفتم . به حلقه نامزدیم خیره شدم حلقه ی ساده تک نگین رو انگشت دست چپمغلط زدم به پهلو خوابیدمو اجازه دادم خواب به چشمام بیاد و منو با خودش ببره ...یک هفته گذشت یک هفته ای که سراسرش خرید عقد و بیرون و مزه کردن شرایط بود احساس تنفرم به حداقل رسیده بود و اروم تر بودم اما هنوزم نمیتونستم خیلی نزدیکش بمونم مدادم با خودم در حاله جنگ بودم جنگی که تهش معلوم نبود کی میبره عشق یا نفرت؟؟؟با صدای میلاد به خودم اومدم امروز اخرین روز خرید بود و حلقه میخاستیم خاله و مامان بیرون وایسادن تا خودمون انتخاب کنیم نگام به ویترینای حلقه ها افتاد یکی از یکی پر رنگ و لعاب ترو خوشکل تر . مثل بچه ها ذوق کردم و چشمم به یه حلقه شیک ساده افتاد از فروشنده خواستم برام بیارتش وقتی دستم کردم برق رضایت تو چشمم افتاد...دستمو بالا گرفتم به سمت مامان و خاله و میلاد و پرسیدم چطوره ؟؟؟همه تایید کردن زیباست و خوشکلهخندیدم و گفتم میدونید که سلیقه من حرف نداره مامان گونمو بوسید و گفت درش هیچ شکی نیست حلقه هامونو با میلاد پوشیدیم و دستامون کنارهم گرفتیم سینا عکس گرفت که داد ما در اومد و همون موقع رفت تو پیج اینستاش و زیرش نوشت دو زوج عاشق و دست های طلاییشانخندیدیم و حلقه هارو خریدیم و رفتیم بیرونبارون گرفته بود تو پیاده رو جمعیت زیر بارون و ما...سوار ماشین شدیم مامان اینا رو پیاده کردیم و با میلاد و سینا تصمیم گرفتیم بریم بام شیراز رومو کردم به سینا و گفتم شماره دریا رو بدهپرسید چرا؟؟؟گفتم میخام زنگ بزنم باهامون بیاد باماون که قهره- تو بده حالا- اوکی بزن- 09173......- مرسیگونمو محکم بوسید که داد میلاد در اومد و باز ریختن رو سرهمبعد چندتا بوق صدای دریا تو گوشی پیچید- الو- سلام دریاجان منم ترانه- سلام ترانه خانم خوبین- ممنون عزیزم خودت چطوری- به لطف شما خوبم- قربونت عزیزم منو بچه ها میخوایم بریم بام خواستم تو هم بیای- با کیا میرین؟؟- من و شوهرم و سینا- عههه بسلامتی ازدواج کردین؟؟؟- به زودی عزیزم بیا تا برات بگم- چشم کجا- میایم در خونه دنبالت تا یه نیم ساعت دیگه- باشه مرسی ترانه جون خیلی لطف کردی- کاری نکردم عزیزم تا یه نیم ساعت دیگه میبینمت فعلا خدافظ- خدافظقطع کردم که سینا و میلاد زدن زیر خنده اونم چه خنده ایسینا بین قهقه گفت اوه شوهرمممممممممممممممممممعامو کو تا شوهرت بشهمیلاد زد پس کلش و توپید باز تو دخالت کردی برادر زن- نه بخدا به جونه امام به مولا مو بی گناهم- افرین برادر زن- چاکریممممممممممم دوماددددددددددخوب بستونه دیگه بریم دریا منتظرهراه افتادیم و پخشو روشن کردمو صدای خوش صداپاشایی پیچیداین یه حس جدیده یکی دوباره از راه رسیدهمثه اون چشمم ندیده انگاری اونا خدا واسه من آفریدهیکی که صاف و ساده اروم قدم زد تو امتداده شب تنهایی جادهدست خودم نیست قلبم میلرزه بی ارادهمی لرزه دل دیونه اسمش عشقهکسی نمیدونه اسمش عشقههمیشه میمونه اسمش عشقهاگه من اونو دوس دارم اسمش عشقهتنهاش نمیذارم اسمش عشقهمیاد کنارم اخه اسمش عشقه...در خونه دریا اینا بودیم بازم اون چهره محجبه و چادر سیاه و برف صورتش و اون صورت غمگین پیاده شدم جلوتر رفتم و بغلش کردم و صورتشو بوسیدم و در گوشش گفتم نگران چیزی نباشاروم تر شد و دنبالم اومد سینا جلو نشست و منو دریا عقب خیلیم ناراضی بود که چرا فرستادمش جلو بشینه با میلاد سلام تعارف کرد و با سینا سلام خالیبا شوخی و خنده های من و میلاد جو اروم تر شده بود رفتیمیه جایی به اسم الاچیقو همه کفشمونو در اوردیم و نشستیم تو اون اتاقک سفارش کیک و چایی دادم و نگاهم به چهره ی این دوتا عاشق دل شکسته افتاد هردو سرشون پایین بود و چیزی نمیگفتندبه میلاد نگاه کردم واشاره کردم میبینیشونلبخند زد و ابروشو داد بالاخندیدمو رو کردم به دریادریاجون شماره خونتون و مادرت رو لطف کن بهم بده هفته دیگه ایشالا بعد عقدم خدمتون میرسیم و رسمی حرف میزنیم هیچ جای نگرانی نیست سینا به تو راست گفته اون واقعا تورو برای زندگیش میخاد نه خوش گذرونی الانم که اینجام میخام بهت اطمینان بدم خطری تو کمینت از جانب سینا نیست دیگه نگران نباش تا هفته دیگه رسما عروس مامان نیکی هستی سینا اشکش چکید و  گفت تو وجودت خیلی مهربونه... مهربون مثل عبادت...دریا ادامه داد... واسه من از تو دورم ..که به رویات کردم عادت نفسی که بند جوونه ...جون تازه واسه بودن ...مثل باور یه اهنگ ...یه ترانه برا خوندنو میلاد ادامه داد تو وجودت مهربونهبا اجازه گفتم الان برمیگردم رفتم بیرونکفشمو پوشیدم و رفتم از اون بالا به شهر خیره شدمو قطره اشکم چکید چشمه ی احساساتم فوران کرد داداشم داماد میشه و من عروسکاش همیشه بچه بودیم و بزرگ نمیشدیمچه زود لحظه ها میگذرند و ما قد میکشیم و میشه 24 -25 سالمون و نهایتا 30-40 و 50 سالگی خواب ابدیمیلاد دستشو رو شونم گذاشتعمر و سن و مهم نیست مهم زندگی با عشقه زندگی با دوست داشتنه زندگی شریک شدن غم ها و شادی هاست زندگی یکی شدن قلب هاست زندگی شور و هیجان و دل بستگی هاست زندگی اشتباه داره خطا داره ولی بخشش و گذشتم داره ناراحتی و غم داره ولی کنارش شادی و خوشی هم هستمهم اینه که بلد باشی چطوری خودتو با این شرایط وفق بدی و زندگی کنینفس عمیقی کشید و ادامه دادوقتی یک ترانه داری برای زندگی کردنپس بنواز و بخوانبرای ادامه ی زندگیتبرگشتم و دستمو رو دستش گذاشتم...و ادامه دادماین شهر به این بزرگی ادم به این زیادی....ببار ای ابر مه اندود من ؛ مستانه ام کنبسوزم نی چرا از بی غبار دیوانه ام کنچون ببار بر روانم شو روان ای دولت شعربگن طناز منامراز من جانانه ام کن...با میلاد یک صدا خوندیممستانه ام کنننننننننمستانه اممممممم کن.....میلاد صدام زد ترانه-جان- میخام یه رازی بهت بگم- چه رازی- یه راز بزرگ- سخته گفتنش- عه بگو دیگه- خیلی دوستت دارم- چقد مثلا- اندازه تمام واژها کلمات جمله ها و عبارت های تمام ترانه های دنیا- تو دیونه ای- دیونه ام اونم دیوانه ی توزدم رو شونش و برگشتیم پیش دو زوج عاشقبعد یکم خوش و بش برگشتیمو پیش به سوی شنبه ای که عقد من بودصبح زود بیدار شدم رفتم حمام یه حموم دلچسب که مزه داد بهم یه صبحونه ی خوشمزه و رفتن به ارایشگاه خسته کننده نبود اما تمام مدت مثل بچه ای که منتظره ببینه بالاخره چه شکلی میشه این ذوق تو وجودم بود مامان و خاله مرتب کل میزدند و قربون صدقم میرفتند ارایش صورت دخترانم و فاصله گرفتنم از دخترانه بودنم و تبدیل شدنم به یک خانمواژها در وصف لحظات گم میشوند...تو میمانی و یک کلمه که درونش کلمات گم میشوندواژه ایست پیچیدهسخت نیستکمی فکر می خواهدآن چیست که در وصفش واژه ای نیستان کلمهزن استزنیک زن و دنیای خودشدنیایی با شوهرشبعد چندساعت سرمو بالا کردم و به خودم تو ایینه نگاه کردمموهای شنیون شده و فر شده به روی گردنم و گل سر زیبایی که لابه لای تاج عروسم لابه لای موهام خودشو جا داده بودموهای خوش رنگ و زیبای منبه زیبایی نسیم بوزیدخط چشمی که چشمام رو درشت تر کرده بود سایه ای پشت چشمم که به زیبایی نقش بسته بود رژ قرمز زیبایی که زیبایی لب های منو دو چندان میکردگردنبند ظریف تو گردنم که یه ستاره بود که توش نوشته بود ترانهلباس عروس ظریفم که اندامم رو قاب گرفته بوداستر و تور از بالای سینه تا کمر و بعد پوف و و ادامه دادنش تا زمین مثل یک پرنسسلباسمو بالا دادم تا کفش یک پرنسسس رو ببینمصندلی شیشه ای که پای سفید و ناخون های لاک زده ی قرمز توش جا گرفته رو پاشنه پا چرخیدم و دوباره سرجام ایستادم دستامو بالا گرفتم و بهش خریده شدم بازم سفید و لاک قرمزچه نقاشی قشنگی شده بودمبه دست خالقمممنونم بابت همه چیزامروز این روز بزرگ تو زندگیم آرزو میکنم همیشه ی همیشه خوشبخت زندگی کنم و به هرچیزی که میخوام برسمچشمامو بستم و دستمو رو قلبم گذاشتم اروم بودم اروم تر از این نبود در اتاق باز شد و قامت یک داماد نمایان شدبه عقب برگشتممردی دیدم با کت شلوار مشکی و پیرهن سفید و پاپیون مشکیموهایی خوش حالت و خوش فرم حالت داده شده ریش های زده شده و تنها یه ته ریش کوچولوکفش هایی مردونه و هم چنان مشکیبه سمتم قدم برداشت..به ارومیبه لطافت قدم زدن روی برگ هایی پاییزیزمزمه کردمقشنگه ردپای عشققشنگ این حرف......به سمتم اومد روبه روم ایستاد خیره شده بهم و منم خیره به او...دسته گل رزهای ابی و سفید رو از پشتش بیرون اورد تعظیم کردو گل رو روبه روم گرفتو گفت:فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن باهم بودنمحاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شمگل رو گرفتم و چرخیدم و جلو ایینه وایسادم و ادامه دادممیدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارمروزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارمتو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داریتو هم از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاریاز پشت سرم بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه کردخیلی خوشکل شدیخندیدم پیشونیمو بوسید و دست همو گرفتیم و از پله ها رفتیم پایین جمعیت جلو ارایشگاه فقط نزدیکا بودند و خاله و مامان گریشون گرفت عموبیژن و بابا بغلمون کردند و پیشونیمونو بوسیدن سینا و دریا هم بودن دریا رو بغل کردم و بوسیدم سینا بغلم کرد و گریش گرفت و بعدم میلاد بغلش کرد سینا همون جا یه دور رقص برامون زد و تقدیم کرد به تک خواهرشمیلاد دستمو فشرد و به سمت ماشین عروس رفتیم رویا و سینا پشت سرمون با رقص اومدند و گل ریختن رو سرمون میلاد در ماشینو برام باز کرد و کمکم کرد بشینم در رو بست و نشستراه افتادیم پخش روشن شدبا علامتای فیلم بردار بلند شدم و گلمو تکون دادم میلاد مدادم شور میزد نیوفتم و من میخندیدمگلمو با طنازی تکون میدادم ومیرقصیدم نشستم و با میلاد دستمونو گرفتیم بردیم تو هوا و تکون میدادیم و میخندیدمدوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممممممممممممممدوتایی جیغدوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممممممممممممممممن توی زندگیتم ولی دوستت دارم منه بیچارهدوستت دارم منه بیچارهمگه دلم تو دنیا دیگه کسیو جز تو دارهکجای زندگیتم یه رهگذر تو خوابتدوستت دارم.................حالا دستات تو دستام نگاتم تو نگام این چه حسیه چه حالیه من چرا رو هوام..............................گل رو ماشین هم ست بود با دسته گل منکلیم به میلاد غر زدم چرا ماشین خودشو ماشین عروس کردهاونم همش شونش مینداخت بالا و میگفت دخالت نکن..................رفتیم سمت باغ و پیاده شدیم با عکاس و فیلم بردار رفتیم داخلهمش دامن لباسو میگرفتم بالا که خاکی نشه ولی باز میشد فایده نداشترفتیم و کلی هم عکس تو اون باغ گرفتیم انفدر که دیگه بدنم خشک شده بود اجزای صورتم خشک شد ای بابا وایییییاین عکاسه هم عجب سیریشی بودا مگه دست بر میداشت یکی این مدل یکی اون مدل .دیگه داشتم جوش میودرم دلم میخاس موهاشو بکنم رفتم یکم اب خوردمو خستگی در کردم میلاد هم اومد- خستت شد- خیلی- خسته نباشی پس- کوفت... زدم تو بازوش- میلاد دستمو گرفت گفت هی میگم دوستت دارم میخام اینو باور بکنی و شروع کرد رقصیدنرفت وسط پل وایساد و شروع کرد رقصیدن مردونه میرقصید گوشیمو در اوردم شروع کردم به فیلم گرفتنمن میگم با تو زندگی خوبهنباشی زندگیم اشوبهمن میگم با تو عاشقی خوبهدله من جز تو واسه کسی نمیکوبهمن میگم عاشقتم میخام اینو باور بکنیهی میگم دوستت دارم میخام اینو باور بکنیسینا هم پیداش شد و حالا شدن دوتا وبزن برقص نمیگن بیوفتن تو اب ....چه کیفی میکردن همسینا باباکرم میومد برا میلاد میلاد هم با عشوه جوابش میداد من و عکاس و فیلم بردارم مرده بودیم از خندهیه ساعت بعد راه افتادیم به سمت تالارو یه ساعت دیگم تو راهخسته شده بودم اما شوق و ذوقی که داشتم به تموم خستگیام غلبه میکردمیلاد دستمو گرفت و محکم فشرد و دنده عوض کردنگاش کردم و ابرومو دادم بالااونم بیشتر داد بالاخندیدم و دیونه ای حوالش کردممن عاشق توام نترس من عاشقه توام هنوزمن عاشقه توام ببینیه لحظه چشماتو ببند یه لحظه دستامو بگیریه لحظه پیشه من بشین...رسیدیم در تالار و و بوقی که زدیم فک کنم همه ملت فهمیدن ما اومدیمرفتیم داخل و پیش به سوی جایگاهقبل فرش قرمز وایسادیم و و میلاد پیاده شد در سمتمو باز کرد دستمو گرفت و پیاده شدیم باهم به جمعیت لبخند زدیم و دست تو دست هم از روی فرش قرمز رد شدیم و به زیبایی تمام لحظات خندیدیم تمام اون هیاهو تمام اون ادما فشفشه و گل هایی که رو سرمون ریخته میشداخر فرش میلاد دستمو بالا گرفت و یه چرخ زدم همه دست زدن وارد تالار شدیم و رفتیم داخلهمه و همه بودن از همه قشنگ تر وجود نازنین ادیان و مهین و عمو بوددریا و رویا که میرقصیدند و استقبال میکردند محمد و وحید عمو بیژن و خله نیلو دایی مهداد نازنین و سینا که مدادم میومد وسط دخترا و چشم قره ی دریاشیما و اوین و شوهراشون و بقیه دوستا و اشناهابابا اومد جلو یه دسته پول ریخت رو سرمون و جوونا و بچه ها جمع شدن که جمع کنن منم یکی برداشتم و گفتم یوهوووووو منم دارم همه خندیدن با میلاد به همه سلام احوال پرسی کردیم و رفتیم تو جایگاه عاقد اومد و همه نشستنتور رو سرمون قرار گرفت و رویا شروع کرد به سابیدن و عاقد هم در حاله خوندنو منو میلاد در حاله خوندن و امضا کردنبالاخره لحظه ی اصلی رسیدلحظه ای که عاقد صدا زددوشیزه محترمه سرکار خانم ترانه رادمهر فرزند سپهرایا وکیلم شما را به عقد دائم اقای میلاد آریان فر فرزند بیژن در بیاورم با مهریه معلوم عروس خانم وکیلم؟؟؟سرمو پایین انداختم یکم تامل کردمو با اطمینان تو چشمای مامان بابا نگاه کردم و با پلک بهم رضایت دادناروم و باوقار گفتم: با اجازه پدر مادرم و بقیه ی بزرگترا و داداش عزیزم بلهو صدای کل و دست هیاهو و بوسیدن و تبریک گفتن...بابا اول از همه بغلم کرد و اشکاشو پاک کرد و تبریک گفت و از میلاد قول گرفت همیشه مراقبم باشه...مامان بغلم کرد و سفارش های مادرانهسینا و های های گریه های مردونش تو بغلم و اروم کردنشدریا و رویا و خنده هاشون تبریک هاشونمهین جون و اشک هاشادیان عزیزمعمو سامان و نصیحت هاشخاله نیلو یا مادرشوهرعموبیژنمحمد و وحیددایی و زن داییو دوستام و بقیه و اخر همهمیلادچه آرامشی تو رفتارته دلم تا ابد گرفتارتهگرفتارته..............عشق یعنی وقتی که دستتو می گیرممطمن باشم که از خوشی میمیرمعشق یعنی وقتی که بی قرارت میشممطمن باشم که تو میمونی پیشم............وقت رقص عروس داماد که رسید با میلاد رفتیم وسط چراغا خاموش شدن نورافکن ها و پرتوهای پراکنده و برف شادی و اسفند همه و همه ...میلاد دستمو گرفت و دست چپشو پشت کمرم گذاشت شروع کردیم به رقصیدنهرچی تو دنیاس ماله ما دوتاسدله مادوتا عاشق دریاس........میلاد لپمو بوسید و بعد پیشونیم و اجازه داد چرخ بزنم و برگردم بغلشتو چشمام زل زدو اروم و به نرمی باهام میرقصید و تکونم میداد میخکوب بودم میخکوب این وقاراسم تو عشقه...دنیام بهشته...واسه ما دوتا جدایی زشته ...هم کسم تو...هم نفسم تومن روی ابرامبی تو چ تنهامبا تو توی رویامهمه ی روزامهرچی تو دنیاسماله ما دوتاسدله مادوتا عاشق دریاسدله ماااااااااااااااااااااا دوتا عاشق دریاساسم تو عشقه...دستامو با ناز بالا بردم و تکون دادم و لبخند عمیقی زدم تو چشماش نگاه میکردم و با طنازی تکون میخوردمهمراه با اهنگ خوندمهم نفسم شو همه کسم شو دنیا رو میخام همراه با تومنو نگاه کن عشقو صدا کندستشو به موهام نزدیک کرد و می رقصیدیم همه دورمون جمع شدن و شروع کردن رقصیدن دخترا دورم حلقه زدن و شروع کردن به کل زدن و رقصیدن ...سینا قل خورد اومد وسط و دستامو گرفت و شروع کردیم رقصیدن بهش لبخند زدم اخرای رقص پیشونیشو بوسیدم و در گوشش گفتم ایشالا قسمت خودت خندیدرفت با دریا برقصهمهین کنارم قرار گرفت و شروع کردیم به بابا کرم رفتن یادم افتاد به خریدمون که چقد تو ماشین بابا کرم رفتمرویا هم خودشو جا کرد و شروع کرد رقصیدن یکم که خسته شدم کنار وایسادم و بقیه نگاه کردمتازه متوجه رویا شدمرویا موهاشو فر کرده بود و لباس قرمز دکلته پوشیده بود و ارایش ساده و شیکی داشت خیلی خوب میرقصید و نگاه خیره یشایان پسرعموی میلاد شدیدا روش بود اخرم رفت سراغش و شروع کرد به رقصیدن ابرومو دادم بالا و گفتم به زودی رویام آره...دریا موهاشو جمع کرده بود بالا سرش و لباس ابی تیره تنش بود لباسش پوشیده بود و جوراب شلواری مشکی و سینا که بغلش کرده بود و میرقصیدن...خوب داداشیمم کت اسپرت مشکی و پیرهن ابی تیره و شلوارکتون ابی تیرش پاش بود و حسابی خوش میگذزوندرومو برگردوندم و بقیه رو دیدم مامان و خاله و نازنین یه گوشه میرقصیدند و خوش و بش میکردنمحمد و وحید هم بابا کرم میومدن تو دل هم و غش غش میخندیدن اینا کی بزرگ میشن اخهادیان هم بازی پیدا کرده بود و میرقصید براش دست تکون دادم بهم لبخند زدشیما و اوین و نگار حلقه زده بودند و میرقصیدند و تیپ های خوشکل و دوست داشتنیمیلاد اومد تو و همه ی دخترا و فامیلاش دورش رو گرفتند و حلقه زدن دورش منم شروع کردم براش دست زدن نگای منو کرد و اجازه گرفت پلک زدم و لبخند زدم...از سن پایین اومدم و رفتم با همه حال احوال کردم و نشستم رو صندلی همه اومدن باهام عکس بگیرن ...پاهام واقعا درد گرفته بود تو این صندلامیلاد اومد کنارم در گوشم گفت پات درد گرفتهگفتم اره گفت ماساژش میدمقرمز شدممممممممممخندید و بلندم کرد و بغلم کردو باهم رفتیم و به عنوان یادگاری به همه یه گل و نوقل دادیمساعت 2 بود کم کم همه عزم رفتن کردیم...تو محوطه ایستادم و مشغول خدافظی شدیم میلاد کنارم ایستاد و دستشو دور کمرم انداخت و مراقبم بودعجب مراقبتی همباز هم لحظه خدافظی با همهسینا میخاست دریا رو ببره و هول هولکی باهام خدافظی کرد مامان بابا هم بغل کردم و به سفارشای مامان چشم گفتم بماند هم که چقد سرخ و سفید شدم نیلو جون و عمو بیژنم بوسیدنمون و بازم سفارش و گریه ...سوار ماشین شدیم و پیش به سوی خونهبالاخره این شب هم تموم شد شبی که خیلی از دخترا آرزوش دارن برای من تموم شد و الان دارم میرم خونم ... خونه ای که با رویا چیدمش اونم طی یه هفته . میلاد ریموت زد رفتیم تو پارکینگ پارک کردیم در رو باز کردم و پیاده شدم پاهام خیلی درد میکرد میلاد دستمو گرفت و رفتیم سمت اسانسور و پیش به سوی خونمونشونه به شونه رفتیم در رو باز کرد کفشامو در اوردم و خسته رو مبل نشستماروم گیره های موهامو باز کردم با این که ساده درستم کرده بود اما بازم باز کردن موهام سخت بود رفتم سمت اتاق جلو ایینه وایسادم و موهامو کاملا باز کردم میلاد اومد پشت سرم و زیپ لباسمو کشید نفس راحتی کشیدم و خواستم درش بیارم که نگام به میلاد افتاد اونم ابروشو داد بالا و چشمک زد . بیخیال شدم لباسمو در اوردم و دویدم تو حمومدر حمومو قفل کردم و خندیدم میلاد پشت در داد زد من که نخوردمت که فرار میکنی ترسو برات دارممنم داد زدم پرویی نکن حولم و بیار برام رفتم زیر دوش و خودمو شستم یه دوش اب گرم حالمو جا اورد خودمو خشک کردم و با حولم رفتم تو تخت میلاد تا فهمید اومدم منو کشید تو بغلش سرمو رو سینش گذاشت و در گوشم گفت امروز تولدته و تولدی که همراه با سالگرد ازدواجمونه و یکی شدنمون خیلی دوستت دارم فرشته کوچولو همیشه عاشقتم لبخند زدم و گونشو بوسیدمو یکی شدنمون و تبریک زنانگی...نمیدونم کی خوابم برد ...با احساس این که یه نفر موهامو نوازش میکنه چشمامو باز کردم دیدم رو بالشتمم و میلاد داره موهامو نوازش میکنه غلط زدم و گفتم نکن خوابم میادبیشتر بغلم کرد و در گوشم گفت فسقلی خوابالوتم قشنگهریز خندیدم و بیشتر رفتم زیر پتو ...میلاد بلند شد و به سمت حموم رفت ...به خودم اومدم احساس درد میکردم فک کنم تکون خوردن برام سخت بود صدای ویبره ی گوشیم در اومد درش اوردم و جواب دادم صدای اروم رویا پیچیدخوش گذشت عروس خانم- بی حیا سلامت کو- سلام علیکم تازه عروس- قربونه شوما- پسر عمه کوشش؟- رفته حموم- اوه اوه چه تمیز- رویاااااااااااااااااااااااااااااااااا- ها چته وای ترانه پام داره از جا در میاد بس که دیشب برات رقصیدم توهم باید تلافی کنیا- رو چشمم راسی خانمی دیشب شایان خوب میخاستت ها- اوووووه شماره هم داد- وای چه شووووووووووووووووود- بلهههه درد که نداری؟- چرا یکم- میخای بیام؟- نه دیونه خوب میشم اونم جلوی میلاد- باشه گلم- فدات شم کاری نداری فعلا؟- نه عزیزم کاری داشتی بزنگ قربونت بای- فدات بای بایمیلاد با تیپ ورزشی اومد تو و پرسید کی بود؟رویا- اوه دختر دایی نازنین- اره-ترانه خوبی همسرم؟-نه میخام بیشتر بخوابممیلاد اروم نشست رو صندلی پاش رو پاش انداخت و دستشو زد زیر چونش لب زد...ترانهترانه منعاشق چشمات شدمراستش یه چندسالیهخندیدم به خودش و ژستش و بالشو پرت کردم طرفش روهوا گرفتش و حمله کرد به تخت و بوسه و نوازش....یک سال بعد ...همون طور که از خونه ی دریا اینا میومدیم بیرون میلاد زنگ زد گوشیو جواب دادم الو میلاد- سلام خانمم- سلام خوبی کجایی- خوبم گلم مطبم میخای بیام دنبالت –اره میرم خونه مامان اینا بیا اونجا- باشه همه چیز روبه راه شد برای شیرینی خوردن-بلهههههه-مبارکه –سلامت باشی شوهر زود بیایا فعلا خدافظ- قربانت خدافظسینا خندون اومد تو کوچه و بابا و مامانم و خانواده دریام پشت سرش وای مگه مامان از مامان دریا دل میکند ولی عجب زن مهربونی بود کلا خیلی گرم و مهربون بودن با مذهبی بودنشونسوار ماشین شدیم و راه افتادیم...مامان- سپهر ماشالله خانواده خوبینبابا- خداکنه حالا صلای هم برنسینا- معلومه که میریممن- مهم دریاس که خیلی نازنینهسینا-قربون تو خواهر-فدای اقا دامادمامان-وای اصلا باورم نمیشه دوتاتون رفتین منو بابات تنها شدیم- مامان جان من که یک ساله رفتم سینا هم که نامزدی بود همش با دریا بود- شب که میومد خونه مادر- حالا دیگه باید بپذیرید بهتون سر میزنیم همش مادریاشکاشو پاک کرد و نگای بابا کرد بابا هم با یه لبخند مهربون جوابش داد سینا کف زد و گفت مادر و پدر عاشق رو عشقه لبخند زدم و قطره اشکمو پاک کردماینا واقعیه رویا نیست...طی چشم بهم زدن عروسی سینا رسید باورش سخت بود ولی با وجود این همه صبح با دریا رفتم ارایشگاهتمام مدتی که ارایشگر مشغول بود ذهنم درگیر بود کارش که تموم شد به خودم اومدمموهام بلوند زیتونی شده بود ابروهام رو به بالا ارایشی دقیق و ظریف و لباسم لباسی هم رنگ چشمم هم چنان ابیمثل فرشته ها دنباله دار و پوف دار کفشمو پوشیدم و اومدم سراغ دریا اونم تموم بود فکر کنم …در رو باز کردم دیدم سینا بغلش کرده دوتشون تا منو دیدن کنار کشیدند خندم گرفت سینا پرو بود ولی دریا خجالتی ...- با اجازه ولی من خواهردامادم اجازس بیام- سینا :بچه پرو عشق بازیمون خراب کرد- دریا : نه عزیزم تو تاج سرماییدریا رو بغل کردم بوسیدم و پشت سرش سینا هم بوسیدم تبریکگفتم و اومدم بیرون میلاد تکیه به ماشین داده بود و داشت با گوشیش حرف میزد اومدم سمتش منو دید تماس رو قطع کرد و اومد سمتم سرمو که پایین بود بالا گرفت تو صورتم دقیق شد و گفت: نه خوب بوده کارش به به خوردنی بود خوردنی تر شدمشتی حواله ی بازوش کردم و گفتم میلااااااااااااااااد- جانم- بریم زشتهدستمو گرفت در رو برام باز کرد نشستم و در رو بستسوار شد و راه افتاد- میلاد من بغض دارم- چرا عزیزم- چون سینا داره مرد میشه- اون مدت هاست مرد شده- ولی امشب یه چیز دیگست- درسته ولی باید بپذیری دیگهنگام کرد انگار فهمید چی میخوام پیچید یه کوچه تاریک و کشیدم تو بغلش و ارامش عمیقی بهم داد اروم شدم دستاشو گرفتم تو تمام مدت تو راه مرتب باهام حرف میزد و ارومم میکرد بعد از رسیدنمون اصلا دلم نمیخاس تنها برم تو زنا کاش قاطی بود ولی افسوس بخاطر دریا اینا نمیشد ازش خدافظی کردم و رفتم تو تالارخیلی هارو نمیشناختم ولی فامیل خودمون چرارویا اومد سمتم و بغلم کرد در گوشم گفت منم همونی که تو میخای میخاممممممممممماجی جووووونمخندم گرفت – لوس از کجا فهمیدی- ضایع بود- از چی- از صورتت و بغضت- عهههه؟؟؟- اره فقط برو دستشویی ارایشت تمدید کن- چیییییییییییییییییییییییی- بلهههه پسرعمه گل کاشته- وایییییییییییییی میلادباهم رفتیم تو دستشویی ارایشم و تمدید کردم و لباسمو پوشیدم باهم رفتیم رقصدیدمو منتظر عروس داماد درسته شوخ بودم اما خیلی با خانواده دریا ایا جور نبودم چون همه پوشیده بودن فقط من و رویا و نازنین جون و مهین لباسمون مجلسی بود اونا فک کنم فقط چادر کم داشتن طفلی داداشم خبر دادن عروس و داماد رسیدن سریع پالتومو پوشیدم و رفتم دم در شالمم سرم کردم وای الهی قربونش برم ببین چی شده اشکم چکید گریم گرفت سینا کت شلوار مشکی و پاپیون سفید و دست تو دست دریا به سمتمون میومدنخیلی دوست دارم باور نداری……….اشکم میچکید و گریه میکردم حس کردم یکی دستشو رو شونم گذاشت برگشتم میلاد بود چه خوب بود که هست و تنهام نذاشتهبه سینش تکیه دادم و بغلم کرد سینا اول مامان رو بوسید مامان هم گریه میکرد بعد سمت من اومد و بغلم کرد و در گوشم گفتخواهری مرد شدم برات گریه نکن داداشی نمیتونه اشکتو ببینه هاصورتمو بوسید و ازم جدا شد باهاشون رفتیم داخلبازم من و رویا مهین جون رفتیم وسط و شروع کردیم رقصیدن یهو احساس کردم که دارم بالا میارم به سمت دستشویی هجوم بردم و بالا اوردم برگشتم بیرون رویا برام چشم ابرو اومدمامان و مهین جون و نازنین و خاله هم ابرو دادند بالاخندیدم و گفتم چتونهمامان اومد جلو بغلم کرد و گفتم مبارکهتازه دوزاریم افتادددددددرویا اشکش در اومد خاله اومد بغلم کرد و قربون صدقم رفت مهین اومد و گوشمو کشید و گفت شیطووووونا یه سالم نشدا خندیدم از اون لحظه مراقبت و قربون صدقه های مامان و خاله شروع شد از تالار که اومدیم بیرون رفتم سمت میلاد بغلم کرد و در گوشم گفت خبرا زود زود رسید عشقم مبارکهاشکمو پاک کرد و بلندم کرد و چرخوند لباس ابیم با دنباله هاش رو زمین کشید شد همه دست زدنسینا و دریا سمتمون اومدن و تبریک گفتنعلاقمونعشقمونزندگیمونبا یه کوچولو محکم تر شدکوچولویی که اومدنش برای من و میلاد خیلی خیلی زندگی دوبارسزندگی دوباره من و میلادآبتین کوچولوی منمن و بابایی همیشه دوستت داریمهمیشه و همیشهدفترمو بستم و رفتم سراغ ابتینبغلش کردم و رفتم سمت پنجره بارون میومدبارون تند و زیبابا یه عصر زمستونیابتینو بوسیدمرویای کوچولوی منتکمیل ارزوهای من بودیپسر نازنینمخیلی دوستت دارم...ارامش حقیقی من در کنار تو و میلاد و تمام عزیزای زندگیمه...خیلی دوستت دارم باور نداری...احساس بین ما که گفتنی نیست...یکی شدیم باهم تو با منی، این گفتنی نیست...زمستان 94ساعت 7:8 دقیقهبه قلم سمانهبا آرزوی شادی در تک تک لحظه ها...نویسنده: سمانه بردبار</description>
                <category>سمانه بردبار</category>
                <author>سمانه بردبار</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 15:36:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@samaneh.bordbar180/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-nzdlj5z1vhoi</link>
                <description>رمان جدیدم به اسم ترانهبخش سوم:در زدم میلاد با همون صدای جدی و ارومش گفت بفرمایین منم شیک در رو باز کردمو و بستم سرش پایین بود تو کتاباش رفتم از پشت سرش چشماشو گرفتمممممممم خندید و گفت ای شیطون نکن کور شدم خندیدم و ولش کردم با خنده گفتم سسسسسسسسسسسسسسسلام علیکماونم خندید و گفت به به صفا اوردی قدم رنجه فرمودی بفرمایین سلام سلام صدتا سلام نشستم رو مبل از پشت میزش بلند شد و برام چایی ریخت گذاشت جلوم و یه ابروشو داد بالا و پرسید باشگاه بودی ... منم چشمک زدم خندید و گفت خسته نباشی- هم چنین راستی زودتر جمع کن بریم دنبال خط- افرین دخترخوب اون خطت رو بده میخام- اخه چرا- حرف نباشه زوداز تو کیفم در اوردم و گذاشتم جلوش خندید و برش داشت دو تا تیکش کرد و انداختش سطل یهو بغض کردم چقد باهاش خاطره داشتم فک کنم 6 سال بود رفتم لب پنجره و زل زدم به بیرون اومد پشت سرمو و کنار گوشم گفت خانم کوچولو نداشتیمااااا هیچی نگفتم برم گردوند و گفت نگرانتم همین میدونم باهاش خاطره داری سخته ولی خودت مهم تری خودت مهمی عزیزمنبه زور لبخند زدم کیفشو برداشت از رامین خدافظی کردیمو رفتیم پارکینگ بازم این با ساناتاش من نمیدونم چرا عوض نمیکنه ریموت زد در رو باز کردم سوار شدم اونم سوار شد ظبطش بالافاصله پلی شد بازم حمیدعسکری میلاد عاشق حمیدعسکری بود همش گوش میداد یه بار کلی دعواش کردم بیخیال گوش دادم رفت بیرون و به سمت نمایندگی حرکت کرد با دقت رانندگی میکرد برعکس من که هول بودم رسید و پارک کرد پیاده شدیم رفتیم خط خریدیم با گوشی البته من گوشی نمیخاستم خودش به زور خرید اونم گرون ترین خوب چیکار کنم منم که بدم نمیاد ایفون 5 رنگ سفید مثله بچه ها ذوق کرده بودم رفتیم سوار ماشین شدیم شماره اشناها رو از گوشی میلاد برداشتم سیو کردم کلی خوشحال بودم ذوق زده رفتیم خونمون با میلاد پیاده شدیم رفتم با ذوق نشون مامان دادم اونم کلی تشکر کرد بابا خواست حساب کنه باهاش که میلاد گفت اگه این کارو کنین دیگه نه من نه شما رفتم تو اتاقم که میلاد هم پشت سرم اومد اول خوب اتاقمو نگاه کرد بعدش با اخم گفت بشین نشستم اومد روبه روم نشست و گفت خوب ترانه خانوم باید یه قولی بدیبا تعجب گفتم چه قولی- این که دخترخوبی باشی و اذیت نکنی- چششششششششششمبلند شد یه کاغذ برداشت و با ماژیک مشکی شروع کرد به نوشتن نمی دیدم چیه نوشتنش تموم شد و برداشت و چسبوند کنار ایینه و رفت بیرون اتاق دست خط کشیده ی نستعلیقش تو چشم میزدنوشته بوداگر کسی را یافتی...که در لبخندت؛غمت را دید...در سکوتت؛حرف هایت را شنید...در خشمت؛محبتت را فهمید...بدان او بهترین دارایی زندگی توست...میلاد...اشک از چشمام سر خورد بلند شدم جلو ایینه وایسادم و زل زدم به خودم روی نوشته ی میلاد دست کشیدم و بی هوا بوسیدمش از اتاق رفتم بیرون میلاد رفته بود برگشتم اتاق گوشیمو برداشتم برنامه هارو نصب کردم و وارد واتس اپ شدم به به همه هم که بودن حتی سینا فقط انگار من نبودم و اما میلاد عکس خودش بود که فک کنم کنار دریا گرفته بود و استاتوسش...ما اولین دفعه است که تجربه زندگی داریم ولی او قرن هاست که خداست... لبخند زدم یکم با بچه ها چت کردمو و خوابیدم با احساس این که کسی تکونم میده بیدار شدم سینا بود نشستم سرجام و گیج نگاهش کردم سینا خندید و گفت ساعت خواب خانم خانماساعت چنده مگه؟؟؟-ساعتم 6 عصره-اووووف چقد خابیدم-اره دیونه-چرا صدام کردی-میخام با دریا برم بیرون میخام توهم بیای-من چرا-دریا خواسته ببینتت-ااااا نه بابا-اره بابا یه ربع دیگه پایینی-باوووشبلند شدم پریدم دسشویی اومدم موهام رو بستم و فقط یه رژ قهوه ای زدم اونم روشن شال خاکستریم با پالتو مشکی و شلوار مشکی و بوت مشکی قهوه ایمو پوشیدم اومدم پایین سینا هم پالتو کوتاه مشکی و شلوارلی تیره ابی دکمه پیرهنشم تا خرخره بسته بود نهههه مذهبی شده دسته دریا جون درد نکنه ریموت زدم سوار شدیم و دنده عقب اومدم تو کوچه و حرکت به سوی دریا ... نزدیک یه پارک نگه داشتم سینا رفت پایین تا دریا رو بیاره منم منتظر تو ماشین نشستم چه سرد شده بود بخاری رو روشن کردم دیدم گوشیم زنگ میخوره میلاد بود جواب دادم –سلام میلاد – سلام ترانه جان چطوری خوبی – مرسی میلاد خیلی خوبم الانم با سینا اومدیم بیرون – اااا خوش میگذره – اره قربانت – فردا میخام برم کوه میای – اوهوم میام – باشه صبح زود میام دنبالت – باشه فعلا – فعلا ... سینا و دریا داشتن میومدن طرف ماشین به احترام دریا پیاده شدم یه دختر محجبه و زیبا سلام کردم و دست دادم و روبوسی کردم و اونم گرم جواب داد تعارف کردم سوارشن دوتاشون عقب نشستن خندم گرفت به شوخی گفتم مگه راننده شخصیتونم اونام خندیدن سینا هم با شوخی گف هی راننده بزن بریم خانومم خستس منم خندیدمو راه افتادم و گفتم ای به چشممممدریا و سینا حرف میزدن منم فک میکردم کجا برم بالاخره رفتم یه سفره خونه بالای کوه پارک کردم و باهم پیاده شدیم صدای معین پخش میشد ...دلم گرفت از اسمون.... هم از زمین هم از زموون...تو زندگی چقد غمه... دلم گرفته از همه...ای روزگار لعنتی.....تلخه بهت هرچی بگم...من به زمین و آسمون...دسته رفاقت نمیدمحال و هوام با این اهنگ عوض شد دریا و سینا یه تخت انتخاب کردن همگی نشستیم سفارش چایی و کیک دادیم به دریا نگاه کردم خجالت کشید سرشو انداخت پایین 19 ساله بودن به قوله استاد شجاعی هنوز جوونن بالای 20 سال درک داره میفهمه زندگی ینی چی امسال ینی چندماه دیگه میرفتم تو 24 سالگی چه زود گذشت دریا به حرف اومد و با لبخند و همون حجب و حیا گفت سینا از شما خیلی تعریف کرده خندیدم و گفتم افرین به چاپلوس خان خودمسینا هم گف چاکریمممممم ... بچه پرو از رو نمیرفت . روکردم به دریا و پرسیدم دریاجون از خودت بگو چیکار میکنی چندتا خواهر برادرین خانوادت چطورن بالاخره ما باید اشنا بشیم دیگه- ترانه جون من دوتا داداش دارم بزرگتر از خودم که هردو متاهل هستن و بچه دارن و خواهری ندارم مهدی و محسن که هرکدوم یه دونه بچه دارن و زناشون هم مثل خواهرن برام با شما فرقی ندارن راستش ما بخاطر بابام یکم مذهبی هستیم و بابام با یه سری چیزا مخالفه مثل بدحجابی و این چیزا و من به سینا هم گفتم خیلی نمیتونم بیام بیرون اگه منو میخوای باید بیاین خاستگاری که سینا گفت بذار ترم تموم بشه و خواهرمم در جریان باشه تا با مامان بابام صحبت کنه- البته عزیزم ما هم اصلا دلمون نمیخاد شما رابطه ی پنهان داشته باشید دوست داریم رسمی باشی تا هردو خانواده احساس راحتی بکنن راستش از قدیم گفتن آسیاب به نوبت پس من چییی؟؟؟هردوخندیدند سینا رو کرد به منو و گفت تو که دیگه ترشیدی مارو عشقه منم حرصی مشت زدم به بازوش ...رو کردم به دریا و گفتم- تحویل بگیر شوهرتووووخندید و چیزی نگفت چقد مظلوم بود اگه اینجور باشه که میخورمش از خودم خندم گرفت مگه گربم... قرار شد با مامان بابا حرف بزنم که زنگ بزنن بریم خاستگاری و یه نامزدی کنن تا درسشون تموم بشه و خیالشونو راحت کنم اون روز به خوبی و خوشی در کنار دریای عزیز و سینا تموم شد رسوندمش و با سینا رفتیم خونه ... اون شب خسته بودم و زود خوابم برد صبح با زنگ میلاد پریدم بالا به کل قرار کوه یادم رفته بود تند جواب دادم که میلاد شیک گفت یا تا 10 دقیقه ی دیگه پایینی یا زندت نمیذارم و قط کرد اوووووخ خوابم برده بووود تند رفتم حاظر شدم و اومدم پایین چقد خوب بود دیگه وقتی برای ارایش نمیذاشتم بدون ارایش خیلی بهتر بودم مامان 2 تا لقمه پیچید داد دستم که ببرم خدافظی کردمو واومدم تو کوچه تو ماشین نشسته بود در رو باز کردم و نشستم کولمو گذاشتم عقب و لقممو در اوردم موذی گاز زدم میلاد قهقهه زد و گفت من صبحونه خوردم زورم نمیاد بادم خالی شد بیشوووور با حرص لقمو خوردم رفتیم کوه بیرون از شهر ساعت 6 صبح اینجا کوه من میلاد همین الان یهویی خخخ چه عکسی شد میلاد اروم قدم برمیداشت و اهنگ هاشو پلی کرد که گوش بدیم تو سکوت قدم میزدیم و هدفمون قله کوه بود ازم جلو زد تازه وقت کردم ببینمش یه کت کرم با شلوار مشکی و بوتای قهوه ایش اوووووف حتما باز عطر زده تا 3 کیلومتریش هم میاد من نمیدونم اخه تو کوه کی تیپ میکنه حتما برای خار و بوته ها تیپ کردهصداش زدم هییییییییییییییییییییی میلی-صدبار گفتم درست صدام کن از این سینا یاد گرفتی-نخیر خودم بلد بودم انقد تند نرو تمرکزم بهم میریزه-مگه تو تمرکزم داری-نه فقط تو داریعجب-مش رجبدوباره سکوت شد اون خیلی گرفته بود به نظرم, منم دیگه چیزی نگفتم بذار خودشو خالی کنه رفتیم اون بالا یه عده ادم اون بالا بودند حتما اونام اومدن کوه یهو یکیشون بلند شد و گفتتتتتتت عهههه بچه ها دکترمیلادددددددددد فک کنم 6 نفری بودن 3 تا دختر 3 تا پسر جلوتر رفتیم یهو دو جفت چشم عسلی دیدم که اونجا وایساده داره میخنده دندونام رو بهم فشار دادم زشت بود اگه راهمو کج میکردم میرفتم با میلاد رفتیم جلو به همه سلام کردم جز اون که باعث تعجب بقیه شد میلاد با اون عوضی دست داد و و همو بغل کردن چشام قد نلبکی بزرگ شد شاخ در اوردم از شدت عصبانیت دستم می لرزید ینی اونا باهم.... نه خدا به شدت برگشتم و دویدم پایین کوه هرچی صدام کرد فایده نداشت تند تند از کوه میدویدم انقد سرعتم زیاد شده بود که تعادلمو از دست دادم و سر خوردم و افتادم و خوردم به یه سنگ و دیگه هیچی نفهمیدم...با احساس درد بدی توی سرم بیدار شدم چشممو باز کردم همه جا سفید بود دکتر اومد بالا سرم و لبخند زد و گفت خدا بهت رحم کرد بهتری؟؟سرمو تکون دادم که دردم گرفت و چشمام رفت توهم دکتر بهم گفت سرم ضرب دیده و الان باندپیچی شده و تا چند روز دیگه خوب میشه یه مسکن بهم زد که تخت خوابیدم بعد از گذشت ساعت ها بیدار شدم و همه چیز یادم اومد اشکم چکید و گریم گرفت پرستار از صدای هق هقم اومد تو اتاق یه نگاه بهم کرد و پرسید درد دارم که گریه میکنم لبخند تلخی زدمو و گفتم کاش درد جسمانی بود ... دستمو و گرفت و گفت صبور باش گریه برات بده... سرمو تکون دادمو رفت بعد چندساعت مامان بابا و سینا اومدن داخل ... مامان گریه میکرد و بابا بغلم کرد و پیشونیمو بوسید و گف تو که مارو دق دادی بابامامان سرشو گذاشته بود رو دستمو و گریه میکرد سینا سرش پایین بود و حرفی نمیزد هرچی اصرار کردن چیزی بگم هیچی نگفتم انگار مرده بودم شب دکتر بازم بهم ارامش بخش زد که درد سرم رو حس نکنم خوابیدم یه خواب پر از کابوس چشمامو اروم باز کردم سرم بهتر بود پشت شیشه اتاقم سینا و میلاد رو دیدم که باهم بحث میکنن به شدت ازش متنفر بودم سرمو چرخوندم به اون طرف بازم هزار جور فکر اومد تو سرم که همش کار میلاد بوده اون اینجوری کرده خسته بودم خسته خسته سینا و اون عوضی اومدن تو سینا پرسید بیداری؟؟؟ هیچ جوابی ندادم اصلا نه حوصله کسی رو داشتم نه دلم میخواست حرف بزنم سینا سرشو پایین انداخت و رفت بیرون میلاد به سمته تخت اومد روم اونطرف بود و چشمامو بسته بودم دلم میخاس بره گم شه صدام زد ترانه لجباز بیداریبا سردترین لحن ممکن گفتم به تو ربطی نداره خندید و دستشو اورد که دستمو بگیره دستمو پس کشیدم و خشن گفتم برو گمشو بیرون... عصبی اومد جلو صورتم , صورتمو تو دستاش گرفت و چونمو فشار داد دردم گرف چشمامو با درد باز کردم و با صورته بهم ریخته و چشمای قرمزش مواجه شدم خشن نگاش کردم و غریدم دستتو بکش کنار نفسشو با صدا داد بیرون و غرید خوب گوش کن ببین چی میگم اون پسره چشم عسلی که دیدی صمیمی ترین دوسته منه ارتام اریان فر دوسته منه صمیمی ترین دوستم و 9 ساله دوستیم من نمیتونم به خاطر اشتباه احساسی تو قیدشو بزنم اون سر تو با من شرط بست که به راحتی به دستت میاره و خیلی راحت میندازت کنار من بهش گفته بودم تو محکمی امکان نداره ولی دیدم برعکس تو ظعیف و رنجوری حتی نمیتونی جلو خودتو بگیری با چندنفر بودی هااا؟؟؟ خجالتم نمیکشی نه؟؟؟ برات متاسفم ترانه رادمهر تو یه دختره خراب و کثیفی لیاقت دوست داشتنه منو نداری دستشو کنار کشید و عصبی رفت بیرون چشمام از حد تعجب باز نمیشد تو شوک بودم چشمامو بستم سرم باز درد گرفت گریم گرفت حالم بد بود این اشغال شرط بسته بود سر من سر دخترخالش عوضی کسافط متنفرم ازش متنفرررر روزای بیمارستان گذشت مرخص شدم ولی دیگه ترانه نبودم افسرده ی تمام حتی سیناهم نمیتونست منو بخندونه همه از وضع من به شدت ناراحت بودند خودمو تو اتاقم حبس کرده بودم مامان اینا برام یه سفر ترتیب دادن که برم اتریش پیش عموم اون دکتر بود و بهتر میتونست با من کنار بیاد برای منم خوب بود از این وضع راحت میشدم مخالفتی نکردم دو هفته ای گذشت پاسبورت و بلیط اماده شد و من سه شنبه 8 شب پرواز داشتم به سمت اتریش مامان و بابا خوشحال بودند که اونجا بهتر میشم سینا حرفی نمیزد روز سرد پاییزی سه شنبه رسید چمدونا رو تو ماشین گذاشتن و سوار شدیم بی تفاوت بودم بی تفاوت محض برای اخرین بار به شهر نگاه کردم به ساختمونا فلکه ها ماشینا و ایران و مردم و... رسیدیم فرودگاه پیاده شدیم و قدم زنون به سمت سالن رفتیم من با پالتو مشکی . صورتی بی فروغ ابروهای در اومده شلوارلی ابی و شال مشکی و جای زخم سرم رو دستم با همه خدافظی کردم بهتره بگم فقط بغلشون رفتم و صورتمو بوسیدن در اخر سینا بغلم کرد و صورتمو بوسید و گفت دلم برات خیلی تنگ میشه صورتشو بوسیدم و اروم به سمت گیت رفتم بعد از بازرسی اخرین نگاه رو بهشون انداختم و بغضم ترکید و گریه کردم سوار هواپیما شدیم و پیش به سوی اتریش... بعد از چندساعت با اعلام خلبان بیدار شدم یه نگاه به دورم کردم همه هم که خارجی شدن خندم گرفت برای منم فرق نمیکرد شالمو در اوردم و موهامو ازاد کردم بعد از پیاده شدن و تحویل چمدونم دنبال عمو تو فرودگاه گشتم بالاخره دیدمش موهاش یکم سفید شده بود به سمت عمو سامان رفتم همو بغل کردیم و با کمک عمو رفتیم سمت ماشین بی نهایت شهر زیبایی بود چهره زمستونی داشت ساختمونا و برجای بلند درختای برفی با عمو خندیدم خیلی خونگرم رفتار میکرد و با جوک ها و اداهای بامزه واقعا اختیارمو از دست میدادم عمو یه مرد 45 ساله بود پوست سفید موهای قهوه ای که جلوش سفید شده بود هیکل چهارشونه و خیلی خوشتیپ سمت یه خونه رفتیم که اصلا انگار وسط درختا بود اونم تو خیابون وا تعجب کردم همه خونه ها حیاط نداشتن فقط جلوشون یه فضای سبز بود خونه به رنگ شیری بود خیلی جذاب و شیک بود پیاده شدیم در رو باز کردم رفتم داخل زن عمو مهین و پسرکوچولوشون که خیلی خارجی شده بود اسمش گذاشته بود آدیان اونم بوسیدم و با مهین جون خوش و بش کردم زن خوش پوش و شیکی بود کلا همه چیز خیلی خوب بود برام اتاق تدارک دیده بودن یه اتاق ساده با دکور ابی تخت و ملافه ابی و یه میز صندلی ابی که روی میز فقط یه لیوان بود و یک کمد ابی و بالکنی که از لابه لای پردش منظره ی سبز زیبایی پیدا بود وسایلمو از چمدون در اوردم و چیدم تو کمد لباسام مرتب تو کمد چیده شد و لپ تاپ و چندتا کتاب و خودکارام رو میز گذاشته شد با رضایت رفتم لب پنجره و نفس عمیقی کشیدم گوشیمو در اوردم و روشنش کردم که اگه زنگ زدن جواب بدم رفتم پایین آدیان داشت با دوچرخه میرفت بیرون منم دلم میخاس برم گفتم ادیان میشه منم همرات بیام یه دوری بزنیم ادیان لبخند زد و گفت حتما با مهین و عمو خدافظی کردم سوار دوچرخه عمو شدم و دوتایی راه افتادیم خونه ها و منظره های اطراف بی نظیر بود رفتیم نزدیک یه پل که از رو رودخونه رد میشد ادیان مرتب برام توضیح میداد و تعریف میکرد اینجا کجاست خیلی بچه شیرینی بود و فارسی با مزه حرف میزد لپشو کشیدم و رفتیم از روی پل رد شدیم محشر بود چراغای روی پل سایه زیبایی از نور روی رودخونه انداخته بود منظره فوق العاده چشم اندازی بود عالی بود عالی با تعریف های بامزه آدیان مستانه میخندیدم قهقه من سر فلک را به زمین خواهد زد .... با طنازی باد موهام به رقص در اومد و ارامش وارد رگ های بدنم شد چه تزریق خوبی ... بعد از چندساعت به خونه برگشتیم مهین جون داشت میز رو میچید بغلش کردم و بوسیدمش اونم منو بوسید و از محبت من لبخند دندون نمایی زد با ادیان سر میز نشستیم عمو هم به ما ملحق شد باورم نمیشد اینجا هم غذای ایرونی بخورن ولی مهین جون قرمه سبزی درست کرده بود تعجب کردم پرسیدم مهین جون مگه شما غذای ایرانی میخورین مهین لبخند زد و گفت اره عزیزم . من هنوز فرهنگمو دور نریختم. خندیدم و سرمو تکون دادم اون شب اروم بودم و در کنارشون پر از ارامش بعد از شام همه رو بوسیدم شب بخیر گرفتم و اومدم از پله ها بالا در اتاقمو باز کردم و نشستم رو تخت به ایینه نگاه کردم خیلی قیافم مویی شده بود پا شدم رفتم دسشویی و با یه منقاش که ظاهرا خیلی پیشرفته بود موهای که زیر ابروم در اومده بود با حوصله چیدم و صورتمو تمیز کردم اخیش چه خوب شدم صورتمو شستم و یه دوش گرفتم اومدم بیرون خودمو خشک کردم لباس تن کردم و خزیدم زیر پتو گوشیمو در اوردم و روشنش کردم اووه اینجا نتم داشت خوووب اووووف چقدر پیام تو واتس اپ و تلگرام داشتم یادم نبود درسته خطمو برداشتم ولی برنامه ها هستن خندیدم و بازشون کردم دوستام بودن و اقوام و گروه های مختلف تعجب کردم چرا اون عوضی پیام نداده هه چه مسخره برا چی بده اشغال بره بمیره گوشیو خاموش کردم و خوابیدم ... صبح با احساس نور روی صورتم بیدار شدم از پنجره نور به صورتم میخوردچندبار پلک زدم تا درست ببینم از جام بلند شدم همه چیز اینجا خوب بود ولی حس غربت تو وجودت رو هیچ کاری نمیتونستی بکنی رفتم دستشویی و صورتمو شستم و اب زدم با حوله خشک کردم و اومدم طبقه پایین ظاهرا همه خواب بودن تعطیلات بود و عمو مرخصی بود خیلی تا کریسمس نمونده بود. پالتوم رو پوشیدم کلاهمو سر کردم و رفتم بیرون خیابونا خلوت بود ظاهرا همه تو استراحت بودن تا رودخونه راه رفتم و بالاخره یه نیمکت خالی دیدم رفتم و اونجا نشستم پامو تو بغلم جمع کردم تو سرم کلی فکر بود احساس تنهایی میکردم احساس پوچی انگار که سربار عمو شدم... نمیدونم چقد به اتفاقات اخیر فکر کردم که صورتم خیس خیس شد وقتی به خودم اومدم چندساعت گذشته بود اینجا همه چیز فرق میکرد کسی کم تر نگران دیگری میشد چون امنیت بود و کسی کاری به کسی نداشت همه چیز ازاد بود و دلیلی برای ازار و اذیت وجود نداشت تصمیم گرفتم برگردم خونه عجیب بود که خانواده وابسته من تو این چند ماه حتی یه خبر هم از من نگرفته بودن پوزخند زدم وقتی تباشی کم کم علاوه بر حظورت یادت هم کم رنگ میشه قدمام هم اهسته بود رودخونه انگار یخ بسته بود هوا سرد بود ماشینا و اتوبوس ها عبور میکردند و هرچندگاهی چندتا عابر از کنارم رد میشدند به خونه که رسیدم ماشین دیگه ای جلوی در دیدم حتما عمو مهمون داشت در رو باز کردم و وارد خونه شدم ادیان تا منو دید به سمتم اومد و بغلم کرد بعد از یه عالمه خوشمزگی بالاخره رضایت داد برم داخل رفتم و عمو و زن عمو رو دیدم که رو به من بودند و مردی که پشتش به من بود اون مرد کی بود؟سلام کردم و همه حواس ها به من جمع شد اون مرد هم فهمید و بلند شد و برگشت سمت من یک لحظه قلبم از دیدنش ایستاد سلام کرد ولی من حتی تکونی هم نخوردم به سمت من اومد ولی من با حداکثر سرعت به اتاقم رفتم تو لحظه اخر که میخاستم در رو ببندم پاشو گذاشت بین در و اومد تو ... رومو برگردوندم و سرمو تو دستم گرفتم اون اینجا چیکار میکرد بوی عطر تندش اذیتم میکرد از پشت سرم بهم نزدیک شد و تو یه حرکت سریع محکم بغلم کرد طوری که شونه هام از درد پیچید سرمو تو سینش بردم که نبینمش موهامو بوسید و اروم در گوشم زمزمه کرد ترانه مناشک هام به سمتم هجوم اوردن ازش متنفر بودم با کار اخرش تو بیمارستان دلم نمیخاست حتی ببینمش از این که دارم گریه میکنم لجم گرفته بود حتی زور نداشتم خودمو از بغلش بکشم بیرون 2 دقیقه گذشت دستش زیر چونم قرار گرفت و چونمو بالا گرفت چشامو بسته بودم که نگام به چشماش نیوفته . سرشو به صورتم نزدیک کرد نفس های داغش میخورد تو صورتم و اذیتم میکرد اروم گفت چشماتو باز کن گوش ندادم . دوباره گفت خودت خواستیو سرشو بیشتر به صورتم نزدیک کرد و لباشو محکم روی لبام گذاشت هر اقدامی برای خلاص شدن از دستش میکردم بی فایده بود اشک هام به سرعت چکیدند و مقاومتم بیشتر کنار کشید و نفس عمیق کشید دستشو تو موهاش کرد و رفت سمت پنجره هق زدم و گوشه دیوار کز کردم صداشو صاف کرد و ادامه داد..-دلم خیلی برات تنگ شده بود میفهمی؟ نمیدونم چرا اون روز تو بیمارستان اینجوری شد یه جورایی کاملا اعتمادمو نسبت بهت از دست داده بودم اما الان وضعیت فرق میکنه با گذشته چندماه میگذره و من از کرده ی خودم پشیمونم درسته الان هیچ فایده ای نداره اما بذار بگم من از همون بچگیت دوستت داشتم و دلم میخواست ...مکث کرد و نفس عمیق تری کشید برگشت رو به من دستشو تو جیبش کرد و ادامه داد این بچه ماله من بشه برای همیشهپوزخند زدم و اروم گفتم خراب شد تصویرت...ادامه دادم... زمانی که بهت احتیاج داشتم پشتمو خالی کردی و رفتی طرف دوستت و شرط بندی فکر کردی یادم رفته خیر اقا تا زندم فراموش نمیکنم و این زخم تا ابد تو قلبم میمونه که چه کردی با منگونه خیسمو پاک کردم و با تمام سردی زل زدم تو چشمش و گفتم ازت متنفرم...عقب گرد کردمو از میلاد عوضی دور شدم از پله ها پایین اومدم و بی توجه به همه چیز و دویدم تو خیابون و نهایتا رودخونه و اون نیمکت زدم زیر گریه و و های های گریه کردم حالم از همه چیز بهم میخورد  از تنهایی از بدبختی از قلب بیچارم از همه چیز حالم بد بود بدتر از همه چیز دنیا گونه هام سوزش پیدا کرده بود سرمو بلند کردم و به رودخونه نگاه کردم مثل همیشه سرد و ساکت مثل من داد زدم خدااااااااااااااااااااااااااااا چرا من ؟؟؟؟...حنجرم تیر کشید ... بلند شدم دستامو تو جیبم کردم و بی هدف تو خیابونا راه افتادم نمیدونم چندساعت تموم تو اون خیابونا راه رفتم تا جایی که پام از شدت درد دیگه نایی نداشت یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه در رو که باز کردم مهین نگران سمتم اومد و بغلم کرد و با گریه پرسید چرا انقدر یخ کردی حتما سرما میخوری کجا بودی عزیزم یکم تو بغلش موندم و لپ ادیان رو کشیدم و از پله ها رفتم بالا عمو سرشو بلند کرد و گفت فردا بیا مطب باید حرف بزنیم سرمو تکون دادم رفتم تو اتاقم در رو بستم و رفتم رو تخت دراز کشیدم دست سردمو رو صورتم گذاشتم و فشار دادم هیچ گرمایی حس نمیشد داغون بودم به معنی واقعی کلمه نه خانواده ای نه علاقه ای نه سرگرمی نه عزیزی نه هیچی... محکم مشتمو به دیوار کوبوندم و خوابیدم ... با احساس نور رو صورتم از خواب بیدار شدم بی رمق رفتم پایین و مهین با صبحونه روونه ی مطبم کرد تو این روز سرد زمستونی باید میرفتم مطب . در مطب پیاده شدم و به سمت در رفتم اپارتمان شیک و بزرگ سوار اسانسور شدم و رفتم طبقه 6 و واحد679 منشی که زن خوش پوشی بود و ظاهر بانمکی داشت گرم استقبال کرد رو صندلی نشستم اخرین نفر که رفت من وارد شدم عمو با روپوش سفید پشت میزش سرشو بلند کرد و لبخند زد خوش اومدیسرمو تکون دادم و رو کاناپه نشستم و بهش زل زدم.بلند شد کنار پنجره ای که ویوی شهر رو قشنگ نشون میداد ایستادبه حرف اومدترانه عزیزم فکر کنم الان وقتشه که برگردی و سعی کنی از نو بسازی در کنار خانوادت اینجا بدتر افسرده میشی و له تر. میلاد هم مقصر بود اما همیشه باید توی قلبت جایی برای بخشیدن ادما بذاری سعی کن فراموش کنی و از نو بسازی و به جیزای جدید فکر کنی تو افسردگی گرفتی مادر پدرت فکر میکردن با اومدنت بهتر میشی اما متاسفانه بدتر شد منو ببخش که نمیتونم هیچ کاری کنم تنها کارم اینه که این کتاب رو بهت بدم این کتاب رو بخون و بهش فکر کن مطمنم نتیجه میده لبخند گرمی زد و گفتMake your life from the first please…خندیدم و بلند شدم جلو اومد و گرم بغلم کرد پیشونیمو بوسید و راهیم کرد از ساختمون که بیرون اومدم بازم به اون برج نگاه کردم و راهی خونه شدم تو راه برای ادیان یکم خوراکی خریدم دم در بغلش کردم و بوسیدمش و خوراکیا رو بهش دادم مهین از تو اشپزخونه لبخند زد و گفت حالت چطورهلبخند زدم و راهی اشپزخونه شدم بغلش کردمو و سرمو رو شونش گذاشتم و با بغض گفتم دلم برای اینجا و شما و ادیان خیلی تنگ میشه... مهین نرم موهامو بوسید و در گوشم گفت...تازه اوله راهی دختر قوی باش ...بهت سر میزنیم عزیزم...خندیدم و موهاشو که معلوم بود تازه اتو کرده بهم ریختم ادای عصبانی هارو در اورد و زد سر شونم با خنده رفتم بالا جلو ایینه وایسادم و به خودم نگاه کردم حالا که میخام برم بذار یک تغیری هم بخودم بدم این قدم اوله اومدم پایین و از مهین ادرس یه ارایشگاه گرفتم و با ادیان راهی شدم اونو به ارایشگر بچه ها سپردم و خودمو به خانم شیک و خوش برخورد اونجا سپردم بعد از تقریبا 3 ساعت به خودم تو ایینه لبخند زدم به موها و ابروها و صورت صاف و تمیز ... تشکر کردم و رفتم سراغ ادیان موهاش کوتاه شده بود و خیلی بهش میومد بعد از حساب کردن باهم به باغ وحش و شهربازی رفتیم و حسابی سعی کردم خودمو با جیغ زدن و هیجان خالی کنم اخرشب با ادریان به خونه اومدیم وقتی خوابیدم حس کردم چقد خسته شدم امروز کاش همه ی روزا مثل امروز خسته کننده بود چشمامو روهم گذاشتم و خودمو سپردم به خواب...با حس اینکه یه نفر به سرم ضربه میزنه از خواب بلند شدم ادیان موذی خندید و گفت good morning ………….خندیدم و لپشو کشیدم فسقلی با چشمای سبزش بهم زل زد و محکم بغلم کرد و فارسی با لکنت گفت ... هانی من خی لی تن هام ....کمرشو مالش دادم  ... ادیان همه ما به یه نحوی تنهاییم ولی باید بلد باشیم چجوری با این تنهایی کنار بیایم و زندگی کنیم...مثل تو که اینجا با یه مامان بابای خوب زندگی میکنی ...ادیان عزیزم قوی باش ...بوسیدمش و باهم رفتیم پایین...مهین جون داشت تو یه ظرف سفالی خوشکل انار دونه کرده قرمز می ریخت اووووووووف اب دهنم راه افتاد با ادیان حمله کردیم و حالا بخور کی نخور و بماند که این دم اخری مهین جون چقد نم اشک به چشماش مینشست چون من داشتم میرفتم، از پشت سرش بغلش کردم و سرمو رو شونش گذاشتم همون طور که ظرف میشست اروم زمزمه کرد ترانه تو منو یاده جوونیم میندازی ..اخم ساختگی کردمو و گفتم مهین جون شما خیلیم جوونی قربونتون برم الهی، مهین جون گونمو بوسید و گفت : این دم اخری که میخوای بری دلم بد میگیره برا شیرین زبونیات اداهات... نم اشک رو گونشو پاک کردم و بوسیدم چقد مهربون بود نشستم رو صندلی و سرمو رو میز گذاشتم ... مهین:ترانه مایلی امشب بریم خرید کنیم هم خودت خرید کن هم سوغاتی بگیر...با دلخوری گفتم نه که خیلی از حالم میپرسیدن زنگ میزدن...-ترانه اونا به عموت زنگ میزدن و حالت می پرسیدن- اما بی وفان دلخورم...- گاهی وقتا باید تو زندگی ببخشی تا بقیه کنارت داشته باشی- مهین جون- جانه دلم- چرا شما انقد خوبی؟؟؟خندید و ابروهاشو داد بالا- میرم اماده شم تا بریم خرید-  باشهاز پله ها بالا رفتم و اماده شدم اومدم پایین که مهین و حی و حاظر دیدم سوت زدم و دست زدم- اووووووووووووووووووووه ببین زن عمو چه کرده- -تا دل عموت بخواد- خیلی میخاددددددددددددددددددددد- دختره دیونه بزن بریمدستشو گرفتم و گفتم بریم لیدی منغش غش خندید و راه افتادیم ...مهین ریموت زد و سوار شدیم دست بردم ظبط رو روشن کردم و گذاشتم یه اهنگ شاد شادو به حالت دنس دستمو تکون میدادم مهینم خندید و همراهیم کرد تو خیابون میگشتیم و برا هم میرقصیدیم و چه لحظه های قشنگی عجب اهنگیم تو فلشش بودا اونم چیییییییی دخترعموجانوای وای پوکیده بودمدخترعموجاااااااااااااااااااااااااااااانیه نگاه به مهین کردمو و با ناز ادامه دادمچشمای تو دریای محبته عشق تو ، تو قلب من حقیقتهمن میخام دستاتو اروم بگیرم با چشام بگم به عشقت اسیرمباهم دوتایی یک صدا خوندیمدخترعموجان من تویی ،مهربون من تویی ،ارومه جون من تویی، هم زبون من تویی، اخ بهاره دخترعمو لاله زاره دخترعمووووووخیلی ماهه دخترعمو....غش غش خندیدم و دستمو تکون دادم بابا کرمممممممممممهین پیچید جلو یه مجتمع که بگم قصر بود بس که خوشکل بود لامصب . پیاده شدیم و رفتیم توووو. اوف چقدرم شلوغه باهم رفتیم سمت لباسا ... هرچیزی که چشمم گرفت خریدم و برای سینا و مامان بابا هم لباس ... یه خرید حسابی مث مانکن ها پرو میکردم و جلو مهین رژه میرفتم و غش غش میخندید بعد از یه عالمه خرید رفتیم یه رستوران باحال . نشستیم و سفارش دادیم من که سر در نمیوردم مهین سفارش داد و کلیم داد زد که خوشمزس منم ساده گفتم باشه بعد یه ربع دیدم یه پیش خدمت با غذا داره میاد غذاها رو چید و غذای اصلی رو وسط گذاشت و پرسید اجازس درشو باز کنم منم از خدا خواسته گفتم اره درشو برداشت و جیغ من به اسمون هفتمم رسید از پشت میز پریدم و جیغ زدم مهین و یارو گارسونه هم غش غش میخندیدند کسافط هشت پا سفارش داده بود با کیفم انداختم دنبالش و حالا بزن کی نزن اخر سر خودمم از خنده روده بر شدم هردومون رو چمنا دراز کشیدیدم و از ته دل میخنیدیدم دستمو گرفت وگفت- چطوری- عالی عالی- خوشحالم عزیزم- منم- زود به زود بهمون سر بزن- قول میدم کارای ارشدم بکنم بیام اینجا- راست میگی- اره دلم میخاد اینجا باشم- اگه بیای قول میدم یه کیث خارجی خفن برات تور کنم- او لالا خدای من- مسخره نکن دیونه جدی- باشه حتما به عمو هم میگم- نه نامردی نکن- خخخخخخخ خدا چقد خوشحالمبلند شدیم و به سمت ماشین رفتیم و دوباره اهنگ و رقص و شادی اخرشب رسیدیم خونه و تختم بهانه ی در رفتن خستگیمچشم بهم زدم روز پروازم به ایران رسید روز رفتن...و سخت تر از رفتن چیزی نیست و نخواهد بود رفتن از پیش عزیزانی که خیلی دوستشون داری خیلی سخته ...با بغض شدیدم تو فرودگاه راه میرفتم سخت ترین لحظه خدافظی از مهین و ادیان بود باید بگم لحظه ای که عمو نصیحتم میکرد که اروم باشم سخت ترین لحظه عمرم بود شونه عمو از اشک های من خیس شد گریه های بی وقفه ی من و ادیان و مهین... که سخت ترین دقایق من بود هیچ وقت فکر نمیکردم که یه روز برگشتنم تا این اندازه سخت باشه پاهام منو میکشیدن به سمت هواپیما اشک هام بی وقفه می باریدند و صورتم غرق قطره های احساسی بود که این اواخر نسبت به اونا پیدا کرده بودم فراموش نمیکنم لحظه ای که مهین در گوشم زمزمه کرد خواهر نداشته ی من ، منو تو این غربت تنها نذار یا لحظه ای که عمو زمزمه کرد...برای زندگیت بجنگ تا سرحد مرگ قوی باش دختر و با چشمای اشکیش مشتشو نشون داد ینی تو میتونی و اما ادیان عزیزم که بی وقفه می بارید مثل بارون بهاری زمزمه میکرد ترانه ترانهI cant live without u come back plzسرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم چقد ناراحت بودم چقد دل تنگ ... من بازم برمیشگتم ولی این بار نه برای درمان بلکه برای زندگی برای زندگی...با احساس خستگی شدید خوابیدم ...چشمامو که باز کردم تو فرودگاه بودم شالمو مرتب کردم و بعد از اجازه ی خلبان و مهمان دارا پیاده شدیم اروم از پله ها پایین اومدم و باد ملایمی به صورتم خوردایران بودم توی کشورم و نسیم صورتمو نوازش میداد از گیت رد شدیم و به سمت سالن انتظار به خودم زمزمه کردم...کاشکی میشد بهت بگم چقد صداتو دوس دارمبغضمو قورت دادمو وادامه دادمچقد مثه بچگیام لالایی هاتو دوس دارمسادگیاتو دوس دارمخستگیاتو دوس دارمصورت مامان و بابا و سینا درخشیدند جلوم و تازه فهمیدم چقد دلتنگم بی اختیار شروع کردم به دویدن مثل پرنده ای که تازه راه بیرون به روش باز شده و داره میپره ازاد و رهالالالالالالایییییییی لالالابخواب که میخام تو چشات ستاره ها رو بشمارمپیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارملالالالاییی لالابی اختیار تو اغوش مادرم جا گرفتم و بوی مادر ارومم کرد تن لرزونم اروم گرفت و حس ارامش به رگ هام تزریق شد نفس های اروم اشک های پی در پیلالایی لالایی لالاپیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارمبوسه های شیرین مادر به صورتم و لبخند غم انگیزم به مادرمدنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیهباغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیهمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادر مادررررررررررکاشکی میشد بهت بگم چقد صداتو دوس دارم لالایی هاتو دوس دارم بغض صداتو دوس دارماز صداها و بوسیدن و بغل ها هیچی جز مادر نفهمیدم کلمه ای که ناخواداگاه به من ارامش میداد مادرم مادرررررزمزمه میکردم مادراز نوازش های مادرم به بدن رنجور و نحیفممادرم دارو ندارم مادرمبعد از اون اغوش امن پدر . پدر منپدرم با مویی سفیدپدرمپدر من با قطره های اشکیک مردگریه میکندو این یعنی اوج درد....برادرم داداشم دنیای من گریه میکند...طاقت دیدن اشک هایش را ندارمندارمنخواهم داشتصحنه ها یکی یکی پشت سرهم مثه یه فیلم سپری میشن از رویا و خاله و عمو بیژن و محمد و وحید و دایی و زن دایی همه و همه و بغل و گریه و اظهار شوق از برگشتم بغض اجازه نمیداد حرفی بزنم تو این چند روز انقدر اشک ریخته بودم که دیگه چشمه ی اشکم بی خود می جوشید لبخند زدم خانوادم بودند هیچ چیز توی دنیا مثله خانوادت برات نمیمونن و پشتت نیستن...موهامو درست کردم و به بقیه پیوستم بعد از کلی خوش و بش و احوال پرسی رضایت دادن برم خونهلحظه ای که وارد اتاقم شدم اتاقی که چند ماه خالی از ترانه بود همه چیز سرجای خودش و پر از ارامش...جلو ایینه وایسادم و به خودم نگاه کردم 3 ماه و 10 روز گذشت به همین زودی قاب عکس منو ادیان و عمو و مهین که کریسمس گرفته بودیم گذاشتم کنار تختم و بوسیدمش رو تختم دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روم ترانه از فردا باید دوباره شروع کنی ولی این بار با دفعه های قبل خیلی تفاوت داره این بار نمیبازم به هر قیمتی که شده با یه نفس عمیق و شمارش معکوس خوابیدم...با صدای معین از خواب پریدم اخه این وقت صبح کی معین گوش میده با بدخلقی بلند شدمو و دستمو تو موهای ژولیدم کردم اه اینم شد مو وی ویبا حرص بلند شدم و رفتم بیرون اتاق صدا از اتاق سینای بیشعور بود در رو باز کردم دیدم نشسته لب پنجره و همچین تو افق غرق شده هرکی ندونه فک میکنه زنش مرده. زدم سر شونش برگشت با استفهام نگام کرد لبخند زدم و اروم گفتم اجازس بشینم با سر تایید کرد کنارش تو بالکن نشستم پامو تو خودم جمع کردم و نگاش کردم تو این چند ماه فقط یکم لاغرتر شده بود . نفس عمیقی کشیدم و گفتمچی شده کله سحر رفتی تو فاز معین و غم و اندوه؟- ترانه کاش تو دکتر بودی- چرا- چون خوب بلدی ادمو اروم کنی و حال داغونشو بفهمی- چی شده که اینقد ناراحتی؟؟؟- هیچی- سینا با خواهرش غریبی میکنه مسخرس . و قهقه زدم مشتی به بازوش زدم و ابرومو دادم بالا هااااااااا؟- یک هفتس دریا باهام قهره- چرا- چون میگه نمیتونم به این وضع ادامه بدم ... توهم که حالت بد بود و رفتی و مامان بابا هم داغون و من نمیدونستم چیکار کنم فقط سکوت کردم...به عمق چشماش زل زدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم و شمره گفتم همه چیزو درست می کنم مطمن باشسرمو به سرش تکیه دادم و زمزمه کردمدلم برات خیلی تنگ بود داداشی- قطره اشکش سر خورد رو گونه من شونشو مالش دادم و بعد چند دقیقه رفتم بیرون اووووم یه دوش الان خوب میچسبه موافقی؟؟؟بلههههههههه خندیدم عجب خلی شدم با خودمم حرف میزنم رفتم زیر دوش و اجازه دادم تمام غم و ناراحتیای اخیر از تنم بیرون بریزن نفس عمیق و ارامش نفس عمیق و هم چنان ارامش...موهامو خشک کردم و مثله یک خانم مرتب و اراسته اماده شدم و اومدم پایین . مامان بابا سرمیز نشسته بودند و معلوم نبود چی تعریف میکردند که از خنده روده بر شده بودند مستقیم رفتم جلوشون تعظیم کردم و بلند گفتم سلام عرض شد خانواده رادمهرعزیزمهردوشون با خنده جواب سلام دادند رفتم پشت سر مامان و گونشو بوسیدم و اونم با بوسه ی گرمش جواب داد و هم چنین بابا ... از خونه بیرون زدم امروز بی ماشینم چون دلم برای این کوچه این خونه ها و این شهر تنگ شده... با پوتینام مثل بچه ها میپریدم بالا و پایین و مثه بچه ها شاد و شنگول ...به خیابون که رسیدم یکم مودب شدم و راه افتادم سمت دانشگاه و ثبت نام ارشد و رفتن اگه بشه...بعد کارای دانشگاه یکم خسته شده بودم از اونجا بیرون اومدم و پیاده از خیابون ارم شروع کردم رد شدن با جلوه ی زمستونی و بهاری که در راهه نمیدونم چرا این لبخند از روی لبای من کنار نمیرههوووووووووووووووووووووووووم چه خوبه این ارامشکلاهمو جلوتر کشیدم و رفتم سمت خونه ...ماشینا جلوی خونه خبر از مهمون میداد...کلید انداختم و در رو باز کردم صدای همهمه بزرگترا و خنده یک لحظه محو نمیشد در زدم و داخل شدم همه برگشتن و نگام کردن با شور هیجان سلام بلند و بالایی دادم و رفتم سمت مامانجون و اقاجون هردوشون بغلم کردند و بوسیدنم با همه دست دادم و روبوسی کردم و نهایتا با تکون دادن سرم به میلاد سلام کردم رفتم برم بالا که دستمو کشید و اشاره کرد باهام حرف داره ... اه چه کنه ایه میدونه حالم ازش بهم میخوره ها ... سرمو تکون دادم زود بیاد ورش بزنه از شرش راحت شیماونم انگار گنج بهش داده باشن با ذوق پله هارو دوتا دوتا پرید بالا جلو اتاقم وایساد پشت چشمی نازک کردمو و کلید انداختم و بدون تعارف اول خودم رفتم خر که تعارف کردن نداره وارد که شدم نشستم پشت صندلی مهندسی چرخ دارم و منتظر نگاش کردم خیلی شیک نشست رو تختم با اون تیپ... اه به این نمیشه فوش داد خدایی خوش تیپه ... دستشو به عادت همیشش تو موهاش فرو کردو به حرف اومدبی تابمممممممممممممممممممممممم بی تابدردا که دوریتدردافردا تو بیانداری خبری ز حال من نداریسحر ندارد این شب تارمرا به خاطرت نگه دارنگه داررررررررررپوزخندی زدم و نگامو به دستام دوختمبلند شد جلوی میزم وایساد و خم شد سمت صورتمو زل زد تو چشمامصدا زد ترانهپلک زدم و زل زدم تو چشماشزمزمه کرد خبر ز حال من نداریمنه عاشقسرمو به علامت تاسف تکون دادم و گفتم روان شناس چو دیوانه شود دیوانه ها دگر چه خواهند شدخندید و دستمو گرفت ادامه دادمن یک عاشقم عاشقی جرم نیست عشقم را دوست دارم دلش شکسته است و من درستش خواهم کرد ...به خدای سوگند...تو یک حرکت سریع بوسه ای سریع به پیشونیم زد و برگشت عقب و و هم چنان زل زد تو چشممبا استفهام پرسیدم چرا این کارو کردی- دلم خواست- الان که ابروت بردم میفهمیبلند شدم برم سمت در که از پشت سرم بغلم کرد و قفل شدم تو دستاش . اومدم جیغ بزنم که دستش جلو دهنم قرار گرفت در گوشم با اون نفس های داغ زمزمه کردببار ای ابر من مستانه ام کن دیوانه ام کندستشو دندون گرفتم و محکم تر بغلم کرد بیشتر به گوشم نزدیک شد و زمزمه کرد اگه اون دنیا اگه خوده خدا اگه تمام عالم بهم بگن دست از عشق تو بردارم برنمیدارم ترانهدوستت دارم بهتر بگم از بچگیت دوستت داشتم دورادور هواسم بهت بود اون شرط بندی لعنتی همش از سر لج منو ارتام بود ترانه عزیزم منو ببخش من با احساساتت بازی کردم ولی جبران میکنم مسبب تمام ناراحتی هات من بودم من غلط کردمصداش لرزید و گوشم نم برداشتادامه داد غلط کردم منو ببخش من به همکار خودم به ارتام باختم چون اشتباه کردم من خودخواه بودم تورو در نظر گرفتم منو ببخش این خودخواه عوضی میخاد با کمک تو ادم بشه با کمک تو بتونه بسازه خودشودوباره ادامه داد ترانهاحساس خفگی میکردم به زور برگشتم و هلش دادم عقب صورتش خیش از اشک بود جلوش ایستادم درسته که ازش بدم می اومد ولی خوب دیدن گریه ی مرد اصلا قشنگ نیست دست بردم سمت صورتش که پاک کنم که کشیده شدم تو بغلش و سرش لابه لای موهام قرار گرفتاشک ها جوشید و سر خورد رو گونمصدای قلبش که دیوانه وار می کوبید کنار گوشم بوداروم موهامو نوازش میکرد و هق میزدبا هق ادامه دادم باید خیلی زودتر میومدی عذرخواهی- میدونم ولی تو رفته بودی...محکم تر بغلم کرد و کنار گوشم ادامه داداشتی کردی خانم کوچولو؟- نه- چرا؟؟؟؟؟- چون تو یه دیو خون آشامی- چی؟- همین که گفتم- اون وقت تو چی هستی- یه فرشته پاک- اره تو زیباترین فرشته ای هستی که تا حالا دیدماز بغلش اومدم بیرون بارون گرفته بود کنار پنجره رفتم پرده رو کنار زدم و به کوچه ی خیس بارون زل زدمانگار تو دل منم بارونی بودپشت سرم قرار گرفت و دستشو رو شونم گذاشتزمزمه کرد امروز بزرگترا تورو برا من اجازه خواستندو قرار شد جمعه خاستگاری انجام بشهبعد از این که من برم باهات صحبت میکننکه جمعه خاستگاری بشه...اینو گفت و از اتاق بیرون رفت من موندم و یه عالمه فکر...به این که ایا میتونم میلاد رو ببخشم یا نهبه این همه مدتبه اون ارتام عوضیبه سادگی خودمبه اینده منبه ارشد و دانشگاهبه رفتن به اتریشبه سینا و دریابه مامان بابابه ترانهبه همه چیزنشستم پشت میزم و به بارون نگاه کردم بارون تندی که می بارید ذهنم خیلی مشغول بود با صدای در زدن اتاقم به خودم اومدم گفتم بفرمایید بابا بود اومد داخل و نشست رو تختانگار مظطرب بودسرمو بلند کردم و مصمم گفتم میدونم چی میخوای بگی بابابابا که انگار راحت تر شده بود ادامه داد درسته که از اون حادثه تا الان از میلاد دلخوشی ندارم اما پسرخوبیه ذاتا و این که پسرخالته و احترام خانواده خالت برامون واجبه اونا تو نبودن تو خیلی به مادرت لطف کردن نمیدونم که تو دل تو چه خبره دختر ولی هرچقدرم چرکینه به این فکر کن که خودتم مقصر بودی یا نه به این فکر کن که اینده ای ام هست بخششی هم هست گذشتی هم هست و هم چنان زندگی ادامه داره پس به دل ناارومت تسکین بده و خودتو برای اینده و تصمیمت اماده کن میدونم که میتونی درست تصمیم بگیری نظرت نظر منم هستبلند شد لبخند زد و دستشو رو شونم گذاشتم موهامو بوسید و رفت بیرون...بلند شدم گیتارمو برداشتم و نشستم لب پنجرهشروع کردم به زدندستشو میگیری نگرانت میشمدور میشی میری نگرانت میشمدستتو میگیره دور میشه میرهتورو از دست دادن تلخه نفس گیرهدستام یخ کردن تو سرم اتیشهوقتی از هم دوریم نگرانت میشههزار ساله که رفتیمن هنوز پشت شیشمموهاتو باد بردهعطرش جا مونده پیشمحالو روزم خوش نیستبی تو نااروممبه یادت که میوفتم نگرانت میشمنگرانت میشمنازکی رنجوریتوی ظاهرم اما یاغی و مغروریچشمات میخندنتوی قاب چوبینگرانت هستمروبه راهی خوبیهزارساله که رفتی من هنوز پشت شیشمموهاتو باد بردهعطرش جا مونده پیشمحال و روزم خوش نیسبی تو نااروممبه یادت که میوفتم نگرانت میشممممممممممممممم...نگرانت میشم.........&quot;اهنگ نگرانت میشم ابی&quot;دستمو از رو تارای گیتار برداشتم و نگام به ساعت افتاد 2 شب بوداروم بلند شدم از اتاق اومدم بیرون در اتاق سینا باز بود و اروم با صورت مهتابیش رو تختش خواب بود رفتم تو اتاق پتوشو صاف کردم و برگشتم تو اتاقم دراز کشیدم و خوابیدم...با لباس عروس سفید دنباله دار توی سالن میرقصیدم و گل بود که رو سرم پرپر میشد با طنازی قشنگی میرقصیدم و هماهنگ با اهنگ تکون میخوردم با همهمه فهمیدم داماد اومده برگشتم سمتش ولی از چیزی که دیدم تعجب کردم میلاد تو لباس دامادی کنار مناز خواب پریدم چه خوابی دیدم منچشممو مالیدم و رفتم دستشویی بعد یه مسواک حسابی و شستن صورتم وایسادم جلو ایینه موهامو شونه کردم پریدم پایین صبحونمو خوردم و شال و کلاه کردم و رفتم دانشگاه طبق چیزی که میگفتن باید 2 ترم میگذروندم تا بتونم بورس بشم برمساعت کلاسا و استادا رو گرفتم انتخاب واحد کردم و رفتم بیرون دانشگاه از دانشگاه اومدم بیرون که دیدم یه ماشین از پشت سرم داره بوق میزنه ترجیح دادم بی تفاوت رد بشم حتما مزاحم بود دیگه و رد شدم دیدم دست بردار نیست اومدم یه چیزی بهش بگم دیدم میلاده اوووف اخم کردم و راهمو ادامه دادم با دو اومد پشت سرم و شروع کرد به ترانه ترانه کردم با اخم برگشتم گفتم دوس داری کل ملت بفهمن اسمم ترانس؟؟انگار که حساب کار دستش اومد صاف شد اخم کرد و گفت سوارشومنم با همون جدیت گفتم نمیشمیکم صداش بلندتر کرد سوار میشی یا به زور سوارت کنم خانم رادمهرایشی گفتم و رفتم سوار شدم پسره خرسوار شد و راه افتادگفتم منوببر خونه لطفا مایل نیستم باهات جایی بیاماصلا به روی خودش نیورد فقط اروم گفت شما تصمیم نمیکیری من چیکار کنم چیکار نکنمروم برگردوندم و با جدیت گفتم بله؟؟؟خیلی ریلکس نگام کرد و گفت همون که شنیدیچشمام گرد کردم و داد زدم نگه دار ببینم-نگه ندارم چیکار میکنی- ابروت میبرم و شروع کردم به زدنش و گفتن نگه دارکیفمو میزدم تو پا و کتفش و جیغ میزدماونم از من رندتر پیچید تو یه فرعی که مگس پر نمیزد کیفمو پرت کرد عقب و محکم کشیدم تو بغلشقلبم تند تند مثل یه گنجشک میزد هرچی تقلا کردم بیام بیرون نشدانگار هرکول بود با این زورشچشمامو بستم و الکی خودمو زدم به بی حسی و بی اعتراضی تا بعد از شرش راحت شماونم دید دیگه تقلا نمیکنم شل تر شد و اومد سرمو بلند کنه که با مشت رفتم تو دماغش از ماشین پریدم بیرون حالا بدو کی ندو وای عجب جایی هم بود ناکجا اباد بود مگس پر نمیزد هیچکس نبود وای خدا بیرون از شهره ای خدا محکم پامو به زمین کوفتم دردم گرفت و گفتم لعنت به تو برگشتم عقب نگاه کردم با یه نیشخند داشت نگام میکرد اروم راه افتادم سمت ماشین جلوم وایساد و زل زد بهمیه مشت دیگه زدم تو بازوش وای ده تا دیگم زدم انقد زدم که دستم درد گرفتخستم شد رفتم نشستم تو ماشین و سرمو تکیه دادم به شیشه بعد چند دقیقه سوار ماشین شد و زل زد بهمبه درک انقد زل بزنه که چشماش در بیاد خرشرک غول بیابونی هرکول بتمن مردعنکبوتیتازه زبونممم در اوردم براشخندید و اومد زبونمو بگیره که روم کردم اون طرفبعد چند دقیقه دستشو برد سمت پخش ماشینش و یه اهنگی پلی کرد اوفی مردیم بذار حداقل از یه اهنگ فیض ببریمدستشو گذاشت رو دستم پسش زدم از رو نرفت و باز دستمو محکم چسبید اروم با حرص گفتم غول بیابونی کلاچ گرفت دنده جا زد و راه افتاد هرچی تلاش کردم دستم در بیارم بی فایده بودبیخیال شدم و تکیه دادم به شیشه و نگای خیابونا و ماشینا میکردم یهو دونه های سفید رو شیشه حواسمو گرفت به خودش با ذوق پریدم بالا و گفتم وای اخخخخخخخخخ جووووون برفاونم انگار ندیده ها افتاد غش غش خندیدن بعد با طعنه گفت اخی بچم برف ندیده تو عمرش اخم کردمو رومو برگردوندمزد رو شونم و گفت حالا قهر نکنمنم با ناز گفتم اگه میخای قهر نکنم پس ببرم بام که پر برفه برف بازی کنمنگام کرد و سرشو تکون دادمنم بلند گفتم نشنیدم بگی چشمچشم غره ای رفتو گفت از کی تا حالا مرد به زن میگه چشم- همین که هس میخای بخا نمیخایم بخا- دخترم دخترای قدیم- پسرم پسرای قدیم- مگه من چمه- هیچی زیادی قدی- تو هم زیادی زبون داری- به توچه- به تو چه هممممممممممرقتیم بام و پریدم پایین کلی برف بود هورا کشیدم و رفتم تو برفا و تا دلم میخاس برف بازی کردم و چقدرم با گوله های برف به میلاد بدبخت زدم اخر سر دیگه دستام یخ کرد سوار ماشین شدم میلاد بخاری رو زیادتر کرد و کتشو انداخت رو دوشم دستاشو گرفت تو دستام و هو کشید تو دستام که گرم بشهدستام که گرم شد بغلم کرد و یه اهنگ عاشقونه گذاشت و شروع کردن به نوازش کردن موهام به منظره برفی جلوم نگاه میکردم و اروم بودم یهو به حرف اومد و گفت فکراتو کردی راجب جمعهچیزی نگفتمو تا رسوندنم دم در خونه حرفی نزدیم در خونه دستمو بوسید و خدافظی کرد یه خدافظ گفتم و رفتم داخل ...مثل چشم بهم زدن جمعه 29 دی رسید و منم بی قرار و هنوز بین دوراهی از صبح مامان مشغول تمیز کاری و بند و بساط بود ساعت 5 که شد مامان اومد تو اتاقم و گفت دختر چرا هنوز حاظر نشدی با بی رمغی گفتم همین خوبهپوفی کشید و گفت این کارا کنی شوهر گیرت نمیادارفت سر کمدم و یه لباس استین سه ربع گلبهی با شلوار مشکی بیرون کشید و داد دستمابروشو داد بالا و گفت تا نیم ساعت شیک و تمیز پایینی وگرنه من میدونم و تورفت و در و بست خوب طبیعی بود بچه خواهرش خاستگارم بود بلند شدم لباسامو تن کردم و موهام شونه کردم و باز گذاشتم و گیس گردم یه طرفم یه رژ قرمزم زدم و به سادگی خودم خیره شدم یعنی امشب چی میشدشونه بالا انداختم صندل صورتیمم پوشیدم و رفتم پایین همه اماده بودند زنگ رو زدند قلبم به تپش در اومد اه استرس چی داری دختر... سینا ایفون رو برداشت و در رو زددایی مهداد و عمو بیژن اول اومدن تو باهاشون دست دادم و بعدش زن دایی نازنین و خاله نیلوخاله نیلو با ذوق بغلم کرد و گفت وای عروس گلمبه زور لبخند زدم لپمو ماچ کرد و رفت تومحمد و وحید اومدن زد سر شونمو گفت بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادامنم گفتم مرضاونام خندیدن و گفتن عروس بداخلاق و با خنده رد شدنرویا کفششو در اورد و بغلم کرد و چشمک زد بهمو بعد اونا بابابزرگ و مامان بزرگ و اخرهمه میلاد گل و شیرینی رو داد دستم و لپمو کشید همه رفتن داخلرفتم تو آشپزخونه و گل رو که همه رز بودن تو گلدون گذاشتمو شیرینی هارو تو ظرف گذاشتم شروع کردم پذیرایی باز باب تعریف بود و دورهمیپذیراییم کردم نشستم رو مبل رو به روم میلاد بود و تک تک حرکاتمو تحت نظر داشت شک نداشتم تعداد نفسامم میشمردبهش نگاه کردمکت اسپرت قهوه ای پیرهن کرم و شلوار مشکی و کمربند قهوه ای و اون جورابای سفید موهایی که مثل همیشه بالا زده بود و دستشو تکیه گاه چونش کرده بود که ساعتش پیدا باشه و مردونه به صحبت مردا گوش میداد...و منو زیر نظر داشتبعد خوردن چاییبحث شروع شد خاله که رسما منو عروس خودش گرفته بودمامان بزرگ به حرف اومد و خواست منو میلاد بریم حرف بزنیم سرمو تکون دادم و بلند شدم رفتم تو اتاق میلاد هم پشتم اومد تو اتاق .نشستم رو تخت کنارم نشست و دست سردمو گرفت بین دستاشزل زد بهم سرمو بلند کردم و نگاش کردمپرسید:فکرات کردیسرمو تکون دادم- خوب به چه نتیجه ای رسیدی- به...</description>
                <category>سمانه بردبار</category>
                <author>سمانه بردبار</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 15:29:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@samaneh.bordbar180/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-zoq5fkt3fqwh</link>
                <description>رمان جدیدم به اسم ترانهبخش دوم:رقصیدن آهنگ حمیدعسکری هم دیونمون کرده بود تو چشمام زل زده بود و دست نمیکشیدارتام با اهنگ زمزمه کرد...چند روزه که دلم میگه .... عاشق تو شدم دیگهفقط میترسم که بگی.... خسته شدم از تو دیگهباهم چرخیدیم و بازم با همون چشمای عسلی روشنش که ادمو میبرد تو رویا بهم نگاه کرد و ادامه دادحس میکنم که این روزا ... بدجوری عاشقت شدمنه عادته نه یک هوس... برام شدی مثل نفسسسسسسسسسسمن تو بهشتمو تو فرشتمی .... تو ماله منی و گل منیاگه دنیا رو هم بدم بجای تو ... فقط تویی که تو سرنوشتمیدنیا رو گشتم تا رسیدم به تو ... فرق میکنه واسه من چشمای تواره دوستت دارم من تا پای جون ... هرچی بخوای میدم تو پیشم بموناز بس داغ بودم و هول بدنم گر گرفته بود زود جدا شدم ازش و رفتم یه لیوان اب یخ خوردم وای حالم خیلی بد بود اشک از چشمام سر خورد رفتم تو دسشویی و اب پاشیدم به صورتم و خشکش کردم برگشتم خداروشکر همه مشغول رقصدین بودند کسی جز ارتام متوجه من نبود چشم چرخوندم تا پیداش کنم که حس کردم صدایی از پشت سرم اومد- دنبال من میگردی؟؟- نه چیزه ... خواستم ببینم همه چی سرجاشه . وای این چی بود گفتم عجب سوتی دادم خندید و گفت عهههه؟؟؟ تروخدا؟؟؟؟سرمو کج کردم و نیشم شل شد و سرخوش خندیدم یهو جدی شد و سرشو انداخت پایین و با دستاش بازی کرد و گفت- ترانه خانماب دهنمو قورت دادم چقد زود تغیر حالت میداد و مصمم گفتم- بله- متشکرم که باهام رقصیدین و دعوتم کردین- خواهش میکنم کاری نکردمبازم تو چشام زل زد و لبخند زد وای ادم یه جوری می شد با این کاراش عزم رفتن کرد و رفت از بقیه خداحافظی کنه تا دم در با سکوت باهاش رفتم دم در دستشو سمتم دراز کرد زشت بود دست ندم دستمو تو دستای داغش گذاشتم و محکم دستمو فشرد و خیلی اروم گفت دوستت دارم و سریع اونجا رو ترک کرد توی شوک حرفش مونده بودم بهت زده در رو بستم و به تپش قلبم گوش دادم برگشتم پیش بچه ها بعد از یکم حرف زدن بچه ها هم دونه دونه رفتن و من و سینا برگشتیم خونه ساعت حوالی 1 بود که به تختم رفتم دراز کشیدم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم اومد برداشتمش قفل رو باز کردم و وارد این باکس گوشیم شدم یه شماره غریبه بازش کردم نوشته بود چقد امشب خوشکل شده بودی خواسته بگم تمام حرفایی که با اهنگ برات خوندم واقعیته و من واقعا دوستت دارم ترانه چند روز بهم فکر کن و بهم جواب بده شب نازت بخیر...یهو اشکم ریخت رو گونم گوشیو سرجاش گذاشتم و به پهلو خوابیدم قلبم به شدت می تپید امشب چه اتفاق هایی افتاد خدایا کمکم کن چشممو بستم اما خوابم نمیومد غلط زدم و سعی کردم هجوم افکار رو پس بزنم و خوابیدم ...با احساس خستگی چشممو باز کردم مامان داشت با سینا حرف میزد ازجام بلند شدم موهامو از رو صورتم کنار زدم و دنبال کش موهام گشتم نبود اه کجاس این خم شدم زیر تخت نگاه کنم اونجام نبود وای باز کجا رفته این با غرغر بلند شدم موهامو با کلیپس بستم و رفتم پایین بابا داشت چایی میخورد منو دید و گفت باز چی شده خانم کوچولو چقد غرغر میکنی-کشم گم شده بابا-عیبی نداره یکی دیگه بزن-تا حالا 3 تا اینجوری گم شده- دورت بگردم-خدانکنه-بیا صبحونه بخور- چشمپشت میز نشستم و برا خودم پنیر و گردو برداشتم لقمه گرفتم و گذاشتم دهنم بابا خنده ریزی کرد و گفت باز صورتتو نشستی چشمات پوف کردهتعجب کردمو و پقی زدم زیر خنده ...سینا با چهره خوابالو و غرغری اومد نشست و گفت وای خدااااااااااااا مامانم مامانای قدیم این چیه دیگه نمیذاره دو دقیقه بخوابیم ایییش اون چایی رو بده حاجی- باز چی شده پسرجون- از همسر نازنینت بپرس منو بیدار کرده میگه برو خرید کن- مگه بد میگه سینا- تو هیچی نگو ترانه دلم دیگه از دست تو به مرز جنونه- وااااااااااااا داداش- مرگ داداش جز جیگر بگیرید ایییییییییش اصلا از وجود نازنین من استفاده ی درستی نمی کنید پشت چشمی نازک کرد صداشو نازک کرد و گفت ایییییییییش دندوناشو نشون داد و گفت من اب پرتقال میل دارم بی زحمت بدید وگرنه نمیرم خریداااااااااامامان با وسواس اومد تو اشپزخونه نگاش کرد و گفت وای تو که هنوز اینجایی زودباش دهه- اییییییییش باز جادوگر شهر اوز اومد- با کی بوووووووووووووودی- با ترانه بودم- سیناااااااااااااااااااااا- غلط کردم با خودم بودم مادر و دختر باهم حمله میکنند منه بدبخت بی پناه بی کس ایییییییییییییییی خدا بازم به مرحمتتبابا: بسه نمک پاشو زود حاظر شو کار داریمسینا:رو چشبابا: رو چشمممممممممممسینا: رو چشمممبعد از این که عین اژدها صبحونشو خورد با بابا رفتن خرید منم رفتم اماده شدم برم باشگاه در اتاق رو باز کردم جلو ایینه وایسادم یکم ارایش کردم و مانتو مشکی کوتاهمو با شال طوسی و شلوار لی یخیم پوشیدیم عینک افتابیم زدم و اومدم پایین مامان کوله پشتیمو که دید گفت عبوووووووووووور بخیر- میرم باشگاه- باشه عزیزم مراقب خودت باش- چشمممممممممممگونشو بوسیدم و رفتم کتونی مشکیمو پا کردم و از در زدم بیرون باشگاه نزدیک بود ماشین نمیخواست از کوچه رد شدم و رفتم خیابون بالایی در زدمو وارد باشگاه شدمرها با تعجب از پشت میز بلند شد و با ذوق طرفم اومد و بغلم کرد و غرق بوسم کرد مربی چندین سالم بود بوسیدمش و نشستیمرها: چه خبرا از این طرف راه گم کردی خانم-رهاجون میدونی که درگیر درس و پایان نامه بودم- میدونم عزیزم امیدوارم موفق باشی- فدات اسممو بنویس تو همون ایروبیک- باشه عزیزم لباسات در بیار برو طبقه پایین تا 5 دقیقه دیگه شروع میکنیملبخند زدم و با تشکر رفتم پایین لباس ورزشیمو پوشیدم و با اونایی که میشناختم دست دادم و روبوسی کردم و چندتای جدیدم دست دادم رها با هیکل خوش فرم و موهای بلوندش اومد عادت داشت به خودش برسه همیشه شیک و جذاب بود خوشبحال شهاب شوهرش ... لبخند زد و چشمک زد که نخورمش با نگامسرمو انداختم پایین و شروع کردیم بعد 2 ساعت ورزش خسته رفتم دوش گرفتم و خودمو خشک کردم لباس پوشیدم و با بچه ها خدافظی کردم و زدم بیرون ساعت تازه 11 بود برا این که یکم پیاده روی کنم رفتم از خیابون پردرخته برم که دیر به کوچمون برسم سرم پایین بود و راه میرفتم که یه ماشین جلوم نگه داشت ترسیدم پریدم عقب یهو ارتام شیک و مجلسی پیاده شد خندید و گفت سلام عرض شد بانو- س س سلام شوووووماااا اینجا- چرا ترسیدی خانمی خوب دلم برات تنگ شده بود- اقا ارتام این چه وضعشه منو ترسوندی- ببخشید معذرت میخام مایلی بریم یه دوری بزنیم داشتم میومدم طرف خونتون اینجا دیدمت دیگه بیا سوارشو- نه مرسی من خودم میرم- تعارف نکن عزیزم سوارشومجبوری سوار شدم ماشینش بوی عطر سرد و تندی میداد عاشق این عطرام اهنگ حمید عسکری پلی بود و فضا ارامش بخش بود راه افتاد و مستقیم رفت سمت یه کافی شاپ دنج تو بالاشهر یادش بخیر یه روز با شیما پاتوقمون بودا در کافی شاپ نگه داشت پیاده شد در رو برام باز کرد اوه چه آقا منم شیک پیاده شدم رفتیم تو کافی شاپ سفارش رو من با ذوق مثله بچه ها دادم اونم چی کیک شکلاتی با شیرشکلات یعنی پدر هرچی کالری تو باشگاه سوزوندم با این سفارش در اوردم ارتام روبه روم نشست و بهم زل زد بهش دقیق شدم یه کت اسپرت کرم با پیرهن شکلاتی و شلوار کتون کرم تنش بود ساعت رولکس شیکککککککککککک واوووو چقد هیز شدم خاک به سرم اینم که همش تو چشمم زل میزنه چه غلطی کردیم چشمامون ابی شدا ای خدا خودت یاری بنما سرفه ی مصلحتی کردمو صدامو صاف کردم و یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم خوب؟؟؟؟-خوب به جمالت جواب ما چی شد؟؟؟-اقا ارتام شما دیشب تازه پیشنهاد دادین حداقل بذارین دو روز بشه بعد-خوب من هولم-اره معلومه-مطمنم قبول میکنی- نمیدونم-میدونی عزیزمبه چشماش زل زدم و گفتم از کجا بهت اعتماد کنمیهو سرشو انداخت پایین و گفت بخدا دوستت دارمخندیدم و گفتم دیونهدستمو گرفت و لابه لای دستای داغش گذاشت و گفت ترانه یه مدت اشنایی که اشکالی نداره اگه ازم بدت اومد قول میدم برم دیگه برنگردم باور کن همون لحظه که دیدمت شیفته ی اخلاقت و کارات و برخوردت شدم از کافی نت بگیر تا باغ و مهمونی من دوستت دارم من انقد مغرور بودم که دلم نمی لرزید نمیدونم چرا یهو اینطوری مثله بچه ها شدم دقیقا حرفی که من به خودم قبلا زده بود رو تکرار کرد خندیدم و چشمک زدم اونم با ذوق گفت ینی قبول کردی با شیطونی ابرو بالا انداختمو گفتم نوچ نوچاخم کرد و گفت ای بابااااااااااااااابازم خندیدم که یهو دستمو و بوسید یهو شوکه شدم چرا این کارو کرد سرمو انداختم پایین خجالت کشیدم سرمو بلند کرد و گفتخجالت نکش خانمیهمون موقع برامون کیک رو ارودن از ذوق کیک یهو عین بچه ها گفتم اخ جووون کیکارتام سرخوش خندید و برام گذاشت جلوم ظرف کیک رو و قاچ زد چنگال کرد تو کیک و گرفت سمت دهنم یه تای ابرومو دادم بالا شیطون نگاش کردم خندید و گفت زودباش خانم کوچولو هواپیما اومده یوهوووو دهنمو باز کردم و کیک رو خوردم وای چقد خوشمزه بود ارتام به زور تا ته کیک رو بهم داد شیرشکلاتمو خوردم و حساب کرد و رفتیم بیرون از در که اومدیم بیرون یهو یه ماشین با سرعت رد شد ترسیدم  عقب عقب اومدم خوردم به سینه ی ارتام دستمو گرفت و گفت اروم باش مردک روانیه میاد تو خیابون باهم رفتیم سمت ماشین سوار شدیم مثه بچه ها بغ کرده بودم باورم نمیشد انقد جلوی یه پسر بچه بشم و این رفتارا خنده موذی کردم که از چشم ارتام دور نموند دستمو گرفت و گذاشت رو پاش یکم خجالت کشیدم و به روی خودم نیاوردم ارتام نگام کرد و گفت عصر بریم بیرووون خانمی؟؟- من هنوز نگفتم هستما- نخیرممممممممم هستی دیگه نگاهات لو میده خودتم همچین بی احساس نیسی بهماخم کردم که گفت تسلیممممممممممممخندیدم و گفتم دلم میخاد برم شهربازیییییییییییارتام خنده ی سرخوشی کرد و گفت منو که بابات نمیبینی هاااااااخم کردمو لوس گفتم چرا باباییلپمو کشید و گفت عصر میبرمتخندیدمو با ذوق دست زدمو و گفتم اخ جوندم در پیادم کرد و با گفتن عصر میبینمت خدافظی کرد و رفت و انگار نصف منم برد با خودش وای خدا چرا اینجور شدم انگار تپش قلبم باز تند شده فک کنم باز لپم گل انداختهرفتم داخل و سریع رفتم تو اتاقم جلو ایینه وایسادم اره لپام گل انداخته بود لباسمو در اوردم و اب زدم به صورتم خندم گرفت داشتم عاشق میشدم اووووووووووووم عشقاهنگ مست چشات ابی رو گذاشتمو رو تخت دراز کشیدم وای خدااااااااا اخرش چی میشهشیما زنگ زد گوشیو جواب دادم- سلام عجیجم خوفی- سلام خانم کوچولو اوحوال خره خودم- گمشووووووووووو شیمی زشت- خوب خوبه احوال هم که نمیگیریاز بس ذوق داشتم کل ماجرا رو براش تعریف کردم اونم با فوش میداد یا غش غش میخندید اخرشم با گفتن این که تجربه کن و به خودت فرصت بده قط کرد . رفتم پایین و با مامان مشغول سالاد درست کردن شدیم ناهار که کشیدیم مشغول خوردن شدیم سینا و بابا شوخی میکردن ولی من اصلا حواسم نبود انگار تو رویا بودم هرچیم به خودم تشر میزدم انگار نه انگار بعد از ناهار رفتم بالا و تخت خوابیدم بهتر از خیالات بود با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم اوووووووووووووووه یا خدا این ارتامه بود خندم گرفت شمارشو دراز سیو کرده بودم وای خوب چی میذاشتم فامیلیش چی بود صدامو صاف کردمو و جواب دادم الوووو- سلام خانم خوش خواب- سلام خوبی مگه ساعت چنده- پنج و نیممممممممممم- واییییییییییییییی الان حاظر میشم- خخخخ نگران نباش وایسادم دم در مگس میپرونمخندیدم و گفتم زود میام قطع کردم وایییی خاک برسر خوابالوم تندی رفتم دسشویی دست و صورتمو حسابی شستمو با حوله خشک کردم موهامو اتو کردم و ریختم یه طرفم و یه موگیرم زدم نریزه تو چشمم بعدش رفتم سراغ ارایش یه رژقهوه ای روشن زدم و کرم زدم یکمم چشمام صفا دادم از ارایش زیاد بدم میومد ساده قشنگ تر بود شلوار مشکیمو پوشیدم با مانتو سفیدم و یه شال البالویی به به چی شدمممممممممم یه بوس فرستادم برا خودم کیف و گوشیمو برداشتم زدم بیرون یه یادداشت نوشتمسلام مامانم من رفتم بیرون زود برمیگردم ترانه........و چسبوندم به در یخچال اومدم دم در یه کفش پاشنه دار البته کم نه که با سر برم رو زمین به رنگ مشکی پوشیدم و شیک از در حیاط اومدم بیرون و ماشین مشکیییییی ارتام خان چشمک زد پیاده شد عینکشو داد بالا لبخند زد اومد طرفم رفتم در رو باز کردم تا برسه اخییییییش چه ضدحالی پریدم بالا اونم با حرص برگشت سرجاش نشست و گفتتتتتتتتت خوب شیطونی میکنیا ..... منم نیشم تا بناگوشم باز کردمو و سرمو چرخوندم و چندبار پلک زدم اینو از سینا یاد گرفته بودم ادم میمرد از خنده ارتام ابروش رو داد بالاو ماشینو روشن کرد اووووووووف چه بی مزس حتی نخندید بی احساس باهات قهرم سرمو انداختم پایین و با دستای لاک زده ی قرمزم ور رفتم ارتام اروم رانندگی میکرد اهنگ شادی پلی کرد و دستمو باز گرفت و بوسش کرد تو چراغ قرمز گیر کرد برگشت نگام کرد و گفت خوشکله منوووووووووووومن: دلتم بخواد- دلم که خیلی میخاد خانمیموذی خندیدم لپمو کشید و گاز داد و رفتیم شهررررررررررربازیماشینو پارک کردیم و پیاده شدیم دستمو گرفت و رفتیم که بریم برام کلی بلیط گرفت اولی تونل وحشت بودبا ترس رفتم نشستم اونم کنارم نشست وای من که میترسم عجب غلطی کردیم گفتم بریم شهربازی وای خدا یا خدااااااااااااا شروع کرد به راه افتادن تونل اولی که به خوبی و خوشی گذشت در سلامت کامل بودیم تونل دومییییییییی وای یه اسکلتی اومد جلومون قلبم رفت تو دهنم تاپ تاپ کرد پرید بیرون وایییییییییی جیغ زدم اون بیشعورم هرهر می خندید منم حرصم گرفت پامو گذاشتم رو پاشو لهش کردماونم غش غش خندید و منم حرصی تر باز از اونجا رد شدیم وارد یه تونل دیگه شدیم که یه سری موجودات دریایی و مار و از این چرتو پرتا بود من که اصلا نگاه نمیکردم سرم پایین بود اه کسافطا اب هم می پاشیدن رومون وی وی بالاخره جهنم تموم شد و پیاده شدیم این ارتامم که انگار نه انگار اه اه فقط ادمو حرص میده برگشت سمتمو گفت انقد حرص نخور مامان بزرگ منم براش شکلک در اوردم رفتیم چرخ فلک خیلی حال داد از اون بالا انقد جیغ زدم که گفتم بمیرم بهتره این ارتام بیشعور عمدتا اون بشقابی که توش نشسته بودیمو و تکون میداد من که دیگه اشهد خودمو خونده بودم همین که وایساد با دو رفتم سمت ابخوری و دوتا مشت اب زدم به صورتم نه انگار هنوز زنده بودم وای وای همینجور سرم گیج میرفت عجب غلطی کردیم گفتیم شهربازی خدایا عفو این ابلیس چیهارتام با دوتا اب میوه اومد سمتم خیلی سعی میکرد در مقابل نگاه عصبی وجدی من نخنده ولی موفق نبود اب میومو گرفتم و یه نفس سرکشیدم و کوبیدم تو سینی بعدشم تند تند رفتم به سمت در خروجی ارتام هم پشت سرم اومد اب میوشو یه نفس مثل من سر کشید و وایساد جلوم منم اخم کردم و گفتم بروکنار اخم کرد و گفت با من اومدی با منم برمیگردی منم داد کشیدم مگه من با تو شوخی دارم با دادم چند نفر به سمتم برگشتن ارتام با چشم غره و اخم گفت بیا بریم تو ماشین اینجا زشته ابرومون میره ... دیدم راس میگه همراش تا ماشین رفتم سوار شدم و در رو کوفتم بهم ... اونم سوار شد و ماشینو روشن کرد و اومد بیرون اعصابم خرد بود انگار من مسخره اینم داشت جونمو میگرفت خاک برسرش بکنن اییی اییی ... یهو گوشیم زنگ زد گوشیمو در اوردم دیدم سینا هس زود جواب دادم الوووو سیناسلام ترانه کجاییبیرونم چیکارم داری؟دیدم ماشین نداری گفتم بیام دنبالتمنم یهو یه فکر موذی زد به سرم برای تلافی بعد صدامو ناز کردم و با عشوه گفتم عزیزم نیم ساعت دیگه سر خیابونه سمیه باش فدات شمسینا هم با تعجب خندید و گفت باشهگوشیمو تو کیفم گذاشتم دیدم ارتام کارد بزنی خونش در نمیاد همچین دور برگردون دور زد که پرت شدم تو شیشه عجب عوضی هسبراق شد تو صورتمو گفت چشمم روشن قرار دومم که میدازی خجالت نمیکشی شوخی سرت نمیشه ادمت میکنم ادمت دستشو بلند کرد که با ترس گفتم داداشم بود ... دستشو نگه داشت و با مشت خوابوند رو فرمون بعد با داد کر کننده گفت دیگه حق نداری از این شوخیا با من بکنی فهمیدیعوضی اشغال صداشم برام بلند میکنه فقط سرمو تکون دادم سر خیابون سمیه نگه داشت سریع پیاده شدم و در رو کوفتم بهم پسره ی عوضی خاک برسر من که به این ادم رو دادم نه به صبحش نه الانشم ازش متنفرممممم متنفرررررر رفتم سوار ماشین بابا که سینا خان دزدیده بودش شدم سینا داشت با گوشیش حرف میزد سوار که شدم ماشین رو روشن کرد و راه افتاد انقد عصبی بودم که نمیفهمیدم چی میگه دم در خونه سریع پیاده شدم و کلید انداختم و رفتم داخل تند تند رفتم تو اتاقمو در قفل کردم دم در اتاق نشستم رو زانوم و چشمامو بستم اشکام اجازه ی ریختن داشتن برای اولین بار از زدن یه پسره الاغ ترسیدم منی که همیشه شیر بودم سرمو تو دستام گرفتم هق هق کردم بلند شدم لباسمو در اوردم و رفتم زیر پتوم و بی صدا گریه کردم اشکامو پاک کردم رفتم سراغ گیتارم هروقت دلم میگرفت ارومم میکرد از تو کاور درش اوردم نشستم رو تختم و گیتار به دست شروع کردم به زدنبار اولی که دستات گره خورد دورتنمفهمیدم عشق ینی چی فهمیدم باشی بهترماولین بوست برام آخرین افسانه بودحس بودن برام کنارت تنها بهانه بودبهت عادت کردم به حسم به تو حسادت کردمبه آرامش تو چشمای تو به دوست داشتن تو عادت کردم...............امیرفرجام &quot;بهت عادت کردم&quot;اشکامو باز از رو گونه هام پاک کردم لعنت به احساساتی بودن کاش ادم بتونه سنگ باشهچشمامو بستم سرمو تکیه دادم به دیوار احساس درد بدی تو قلبم میکردم مسخره بود اینو کجای دلم بذارم احساس کردم یکی در میزنه اجازه دادم بیاد داخل مامان با دیدن چهرم داد زد ترانه مادر چت شده بازم نفسم گرفته بود هروقت زیاد عصبی میشدم و گریه میکردم نفسم میگرفت کبود شدم افتادم رو تخت مامان جیغ زد و سینا رو صدا زد سریع اسپری رو از تو کشو در اوردن و به دهنم زدن بعد دوبار اسپری یکم راه نفسم باز شد چشمام رفت رو هم و خوابیدم وقتی بیدار شدم تو تختم زیر پتوم بودم احساس گشنگی میکردم از جام بلند شدم با اون بلوز شلوار سورمه ای خیلی بی روح بودم قیافمم بدتر بیخیال شونه بالا انداختم رفتم دستشویی و رفتم پایین همه دورهم شام میخوردند یه سلام اروم کردمو رفتم نشستم رو صندلی همه به گرمی جوابمو دادن ولی اصلا حالم خوب نبود به زور از زور گشنگی چندتا لقمه خوردم و رفتم تو حیاط نشستم رو تخت تو حیاط پامو بغل کردمو و زل زدم به درختا و که برگاشون یواش یواش زرد میشدن پاییز بود فصل پاییز سینا اومد تو حیاط سویی شرتمو انداخت رو شونم و اون طرف نشست اونم زل زد به درختا خیلی اروم گفت : چت شده که انقد بهم ریخته ای؟جوابی ندادم و سرمو تکیه دادم به تختنفس عمیقی کشید و گفت : دریا بالاخره قبول کرد برای یه مدت اونم شناخت با من باشه دریا یه دختر چادری با پوست سفید و چشمای مشکیه خوشکله مثله تو اخلاق مهربونی داره خیلی باحیاست تو تک تک رفتاراش احترام موج میزنه از وقتی بهم گفت موهاتو اونجور درست نکن گوش کردم دیروز بردمش بیرون همش خجالت میکشید و با شرم بود تو چشمام نگاه نمیکرد تا این که وادارش کردم نگاه کنه خیلی بهش علاقه دارم ترانه فکر کنم یه ساله دوسش دارم ولی یه هفتس دارم باهاش زندگی میکنم یه هفتس بالاخره به دستش اوردم دریا میگه نمیتونیم خیلی دوست باشیم باید بیای خاستگاریم تا رسمی بشه چون خانوادش مذهبین ترانه دریا رو ببینی عاشقش میشی اون روز یکی از عکساتو تو گوشیم دید گفت خیلی خوشکل تر از منی منم حسودیم شددددد راس میگه ترانه؟؟؟لبخند تلخی زدم و گفتم نه تو خوشکلتری پسرکوچولواونم خندید و گفت چشمامون فقط شبیه همه با این تفاوت که تو بوری من مشکیمممممممممم مثل دریامبا این حرفش دیگه خندم گرفت خندیدمو گفتم بد نگذره دریاتم شداونم خندید و گفت هی خواهرشوهربازی در نیاریامنم داش مشتی شدمو گفتم باووووشه داااااااشباهم رفتیم تو یکم حس و حالم بهتر شده بود سینا عکس دریا رو بهم نشون داد راس میگف خیلی نورانی بود یک فرشته بود خوشبحال داداشم شب بخیر گفتمو رفتم بالا کم کم داشت سرد میشد باید لباس زمستونی میپوشیدم چند روز گذشت هیچ خبری از ارتام نبود منم گوشیم خاموش بود هیچ حسی برای روشن کردنش نداشتم امروز شنبه بود حوصلم خیلی سر رفته بود نم نم بارون میومد خالم همه رو باغش دعوت کرده بود رفتم حاظر بشم یه خاله داشتم به اسم نیلوفر که بهش میگفتیم خاله نیلو شوهرشم عمو بیژن بود از مامانم بزرگتر بود دوتا پسر داشت میلاد و محمد ... محمد و سینا هم سن بودند خیلی صمیمی میلاد هم روان پزشک بود نمیگم ازش خوشم میومد ولی در حد دوستم هیچ وقت جز رویا دخترداییم با کسی گرم نبودم تو فامیل بگذریم یه دایی هم دارم بچه اخره اسمش مهداد هس دایی مهداد با زن دایی نازنین و دخترشون رویا عشق بنده که خیلی صمیمی هستیم رویا یه سال ازم کوچیکتره و شیمی میخونه و داداشش وحید که دبیرستانی هس اینم خانواده ی مامان اینا یادم رفت بگم مامان بزرگ و بابابزرگ هم که تاج سرمونن رفتم بالا پالتوی مشکیمو تن کردم و شال مشکیمم پوشیدم فقط یه رژ زدم چهرم از بی حالی در بیاد دیگه حوصله ارایش و اینارو نداشتم بابا هم کلی کیف کرده بود رفتم یه لباس هم برا اونجا برداشتم یه لباس استین بلند مشکی که دور یقش بند سفید داشت دور استیناشم سفید بود اسپرت بود اومدم پایین مامان و بابا و سینا هم اومدند سوار پارس بابا شدیمو رفتیم خونه خاله تو راه به چهره ی پاییزی شهر خیره شدم عاشق پاییز بودم رفتیم خونه خاله پیاده شدیم زنگ زدیم محمد با خنده در رو باز کرد و با همه روبوسی کرد به من دست داد و رفت بغل سینا و اداهای دخترونه اییش پسرهای لوس رفتیم داخل عمو بیژن و خاله اومدن پیشمون روبوسی کردیم خاله بغلم کرد و گرم بوسیدم هنوز دایی اینا نیومده بودن مامان بزرگ بابابزرگ هم با چهره خندون اومدن پیشواز رفتم بفل مامان بزرگ و حسابی ماچش کردم کلی دلم براش تنگ بود اونم منو خیلی دوست داشت بعد از میلاد من بزرگ ترین نوش بودم همه رفتیم داخل مامانم احوال میلاد رو گرفت اخه نبود خاله گفت مطبه یه نیم ساعت دیگه میاد رفتم بالا لباسمو عوض کنم شال و پالتوم رو اویزون کردم و لباسمو پوشیدم چقدر مظلوم شده بودم هیکل ظریفم مثه دختربچه ها شده بودم لبخندی زدمو رفتم پایین بعد از چایی خوردن دایی اینام اومدن تا رویا رو دیدم گل از گلم شکافت پریدم بغلش کردم و ماچ ماچ که مسخره کردنای سینا و محمد رفت بالا منم براشون زبون انداختم خوب حریف زبون من نمیشدن پس ساکت شدن با رویا رفتیم تو اتاق میلاد, رویا هم لباسشو عوض کرد و یه لباس بنفش پوشید به چهره سبزه روشنش میومد موهای مشکیشو شونه کرد و بالا بست و نشست رو تخت اگه میلاد میفهمید تو اتاقشم میکشتمون خیلی رو اتاقش حساس بود مام از عمد میومدیم اتاقش میلاد همیشه اروم بود حتی بچگی برا همین دکتر شد اونم روان پزشک همیشه ما رو اروم میکرد مامان جون و باباجون عاشقش بودند کل خانواده دوستش داشتند میزش پر از کتاب و کاغذ بود که مرتب چیده شده بودند رویا اومد کنارم گف چیه تو فکریخندیدم و گفتم بی حوصله و کسلمحتما اومدی پیش دکتر میلاد-ا لوس نشو رویا- باشه دیونه منم این نوید دیونم کرده برم یه زنگ بهش بزنمباشه ای گفتمو رفتسرمو گذاشتم رو میز و اروم رو کتابش دست کشیدم یخ بودن یخی رو دوست داشتم با خودم مشغول بودم که یهو میلاد اومد داخل تا در رو باز کرد مثل فنر پریدم منو دید و خندید و سلام کرد منم سلام کردم دستمو فشرد و تعارف کرد بشینم نشستم اونم در رو بست و رو تخت نشست بهم زل زد و گفت خوبی؟؟؟سابقه نداشت انقد اروم باشمنمیتونستم دروغ بگم پس سرمو به نشونه ی نه تکون دادم اومد رو به روم نشست رو میز سرمو بالا گرفت و گفت چون تویی دعوات نکردم اومدی تو اتاقم ها اگه هرکی دیگه بود کشته بودمش یهو اشکم در اومد و ریخت تو دستاش تعجب کرد بغلم کرد منم خیلی راحت گریه کردم فقط دلم میخاست خالی بشم تو تمام مدت که گریه میکردم موهامو نوازش میداد و اروم نفس میکشید وقتی احساس کردم خالی شدم ازش جدا شدم و سرمو انداختم پایین دستمال برداشت و صورتمو خشک کرد و بهم نگاه کرد و گفت خب شروع کن براماروم حرف میزد پر از آرامش میلاد صورت گندمی داشت همیشه یه ته ریش داشت و موهاش ساده بود همیشه تیره میپوشید و اروم بود و عطر سرد میزد ...اب دهنمو قورت دادم و با بغض شروع کردم به تعریف کردن از همون باغ تا مهمونی و اون روز همه رو گفتم و اخرش اضافه کردم منم دلم میخاست بالاخره یه عشق تو زندگیم تجربه کنم خسته شدم از تنهایی ولی اون یه عوضی بود احساس میکنم مثل دستمال کاغذی بودم که رومو کم کرده و پرتم کرده اون طرفازش متنفرم برا همینم گوشیم خاموشه میلاد ابرشو انداخت بالا و گفت پس خانم کوچولو هم کنجکاو شده هم نادووونمنم اخم کردم لپمو کشید و خندید و گفت فردا میریم برات خط میخرم به بقیه هم بگو سوخته باشه؟؟باشه-ترانه عزیزم جامعه ی ما پر از گرگ شده تو هم ظریفی خوشکلی حساسی احساساتی هستی و نیاز داری که یکی باشه کنارت کاملا میفهمم ولی عزیزم این دوستی ها اخرش چیزی عایدت نمیشه جز روح داغون شکست و انواع و اقسام مریضی که روح و روان افراد رو تحت تاثیر قرار میده همین که گوشیت خاموش کردی بهترین کار بود بهت افرین میگم گل من . از این به بعد هروقت احساس کردی تنهایی مثل قدیما بیا مطب با من حرف بزن یادته برا کنکورت توی طول دانشگاهت چقد میومدی پیشم مراقبت بودم هواتو داشتم نمیخام برات اتفاقی بیوفته حالا قول بده سنگین باشی مثل همیشه شیطونی نکنی خندیدم و اروم گفتم باشه این بار محکم تر لپمو کشید که محکم زدم تو بازوش که دادش رفت هوا رفتیم پایین و نشستیم میلاد یه راست رفت بغل اقااجون منم بغل مامانجون خووودم از قدیم بابابزرگ(باباجون) با میلاد خوب بود جونش بود و اون . منم با مامانجون . مشغول حرف بودیم که سنگینی نگاهی رو خودم حس کردم که سر بلند کردم دیدم میلاده ظاهرا با اقاجون حرف میزنه ولی منو نگاه میکنه یهو چشم ابرو اومدم چته مگه هیولا دیدی زوری نخندید و روش کرد اون طرف رویای گور به گوری هم اومد پایین و افتخار داد کلی باهم خندیدم و سربه سر هم گذاشتیم تا شام, عمو بیژن تعارف کرد بریم سر میز نشستیم سر میز رفتم کنار رویا و میلاد نشستم برام غذا کشید که لبخند دندون نما زدم و تشکر کردم بعد از خوردن اون سبزی پلو با ماهی رفتیم تو حال و بعد از یه ساعت بزرگترا رضایت به رفتن دادن با همه خدافظی کردم و رفتم به میلاد دست دادم و در گوشم گفت حتما برم مطب و کار خطایی نکنم باشه ای گفتمو رفتیم تو ماشین و پیش به سوی خونه خیلی اروم تر بودم اون شب راحت خوابیدم و دیگه ناراحت و دپرس نبودم حس این که دیگه یه نفر دیگم میدونه و من تنها نیستم بهم ارامش میداد یکی که همیشه مراقبم بود و نگرانم و دورا دور هوام رو داشت میلاد پسرخاله ی خوبممممممممممممم خیلی دوست دارم خندیدمو و چشمامو گذاشتم روهم و با ارامش خوابیدم صبح زود بیدار شدم و  با بابا رفتم ورزش صبگاهی تو حیاط و کلی خندیدم صبحونمو خوردم و رفتم باشگاه حسابی ورزش کردم بیشتر از هرروز و کلی عرق کردم اومدم بیرون و رفتم تاکسی گرفتمو زود رسیدم مطب خوشبختانه خیلی به ترافیک نخوردم رفتم بالا اقا رامین منشی میلاد داشت وقت میداد یکی بره تو منو دید و به احترامم بلند شد منم سلام کردمو و احوال پرسی پرسیدماقا رامین میلاد کی سرش خلوت میشه رامین خندید و گفت اخرین مریض بود نشستم رو صندلی یه ربع بعد مریض رفت و من رفتم...</description>
                <category>سمانه بردبار</category>
                <author>سمانه بردبار</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 15:25:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@samaneh.bordbar180/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-ahektmwexzgo</link>
                <description>رمان جدیدم به اسم ترانه بخش اول:به نام او که هر نگاهش را زندگی دوباره می دانم....هیچ وقت نگران فردایت نباش...خدای دیروز و امروزت فردا هم هست...اگر باشی..........به سرعت از پله ها پایین اومدم طوری که یه دفعه نزدیک بود پخش زمین بشم اعصابم به شدت خورد بود مرتیکه عوضی گیر به کپی داده انگار نمیخاد مدرک منو بده انگار زورش اومده شایدم دلش نمیخاد از اونجا برم الان سه دفعس به یه چیز الکی گیر داده بس که چشم هیزه مفت خور...مقنعمو درست کردم و رفتم اون سمت خیابون یکم رفتم جلوتر تا یه کافی نتی پیدا کنم کارد میزدی خونم در نمیومد بالاخره بعد از یکم پیاده روی چشمم به یه کافی نت خورد رفتم جلو چه مغازه ی توپی حتما کارشم خوب گرفته رفتم داخل یکم شلوغ بود چندتا پیرمرد یه گوشه بودند انگار فیش حقوقی میخاستند یه خانم مسن و یه اقای جوون هم داشتند چیزی تایپ میکردند رفتم پشت میز مسول که پسر نسبتا جوونی بود سرش پایین بود موهاش ساده درست شده بود هیکل لاغر و گندمی مایل به سبزه عینک هم داشت سرشو بالاگرفت و پرسید ...-در خدمتم خانم- کپی میخاستم ۲ تا کپی از این برگه- بله حتمابلندشد و رفت سمت دستگاه فتوکپی . کلافه باز موهامو درست کردم و نفس عمیق کشیدم که جلوی عصبانیتمو بگیرم اگه این بار گریه کردم میرم اسممو میذارم گرگرو ... لبخند زدم چه تعبیری... اون پسره برگشت برگه رو داد دستم تشکر کردم و پول رو دادم داشتم میرفتم بیرون که همون خانم مسن یهو از حال رفت جلوم سریع زیر بغلشو گرفتم و نشوندمش رو صندلی . پسرش سریع اومد و تشکر کرد اون پسره هم مظطرب اومد جلو ... بش گفتم یه اب قند براشون بیاره زشت بود این جوری برم، اب قند رو بهشون دادم بهتر شدن و گفتن:خیر ببینی مادرتشکر کردم و کیفمو برداشتم و زدم بیرون رفتم سمت دانشگاه و بازم اتاق محمدی لعنتی . در زدم و با گفتن بفرمایید داخل شدم . عینکشو جاب جا کرد و کپی هارو گرفت با یه نگاه دیگه گفت نه انگار رفتنی شدی داشتم از عصبانیت می مردم سریع خودشو جمع جور کرد مدارک رو تو پاکت گذاشت و تحویلم داد خرذوق شدما اوفیییییی لیسانس گرفتم به به به بهیوهوووووووووو سریع خدافظی کردم زدم بیرون داشتم عشق میکردما سریع گوشیمو در اوردم و شماره شیما رو گرفتم با یه تک بوق جواب داد با همون صدای خابالو گفت : ها چه مرگته سر صبحی توله خر-مرض کو سلامت اشغال- سلام و درد کدوم گوری هسی- در دانشگاه- ااا به سلومتی مدرکت گرفتی- هاااااااااااااااااااااا- دمت گرم تری جون- مرض شیم شیم- گمشو- عصر میام اگه شد بریم ددر واسه شیرینی مدرک- باوووشه- باباشه- احوال شوهر جونت؟- خوفه عشقم رفته سرکاررررررررر- ای درد کی عروسی میکنی از شرت راحت بشم- چشم بهم بزنی سه هفته دیگه عروسیمه- مبارکت باشه عزیزم- فدات ترانه جونم- فعلا کاری نداری تا عصر- نه بابایتماس رو قطع کردم بغض گلومو گرفت شیما داشت ازدواج میکرد داشت میرفت تو عقدش هم همین قدر بغض کرده بودم از در دانشگاه زدم بیرون اخرین نگاهمو کردم به اون ساختمون که یه روز با چه ذوقی اومدم توش یادش بخیر چه زود گذشت یادش بخیر چقدر دلم تنگ بود به سمت خیابون رفتم اروم تو اون عصر پاییزی قدم برمیداشتم و اهنگ گوش میدادم تند اهنگ های غمگین پلی میشدند و منو غرق احساس میکردننمیدونی تنهایی چقد سخته ...خیلی زود به کوچه ی خونمون رسیدم کوچه ی تمیز با درخت و بوته های سبز و خونه ی دو طبقه نمای سنگی که از دور پیدا بود بابا چقدر خرج ساخت این خونه کرد تا درست شد و شد این ... در مشکی رنگ به من نزدیک تر میشد به در رسیدم زنگ رو زدم مامان جواب داد کیه؟ خندم گرفت اخه جز من کی میتونه باشه در رو باز کرد رفتم تو حیاط در رو بستم و تکیه دادم به در یه نفس عمیق کشیدم و به حیاط نگاه کردم حیاط با برگای پاییزی که ماله درختا بود چقد زیبا و جذاب ... منظره ای بود برای خودش رد شدم و اروم کفشمو در اوردم و در رو باز کردم مامان تو اشپزخونه بود از تق و توقش پیدا بود بازم غرق تو کارش بود غرق آشپزی چه کیفی هم میکرد موهای زیتونیشو که کوتاه بود داده بود عقب و روسری سفیدشم سرش بود اخ که فرشته میشد با اون روسری صورت گرد و خندونش چشمای قهوه ای صبورش و هیکل تپل مپلی خوشکلش که مارو کشته بود بهش بگیم مامان قلقلی و کلیم حرصش میگرفت لبخند زدم چقد دوستش داشتم بوی قرمه سبزی میومد رفتم تو اشپزخونه و از پشت مامانو بغل کردم و دستمو گذاشتم رو چشماش و سفت گرفتمش مامان خندید و گفت : تویی شیطون خانم- پس کی باشه مامانیلپشو یه بوس محکم کردم و دستمو برداشتم مامان برگشت و یه بوس محکم رو پیشونیم کرد .- سلام عرض شد مامانی خودم- سلام خوشکله من خسته نباشی مامان، اخر موفق شدی این مدرکتو بگیری یا بابات بفرسم بیاد بگیره- ااا مامان مگه مدرسس بعدشم باید مژده گونی بدیا...- ای شیطون پس گرفتیییی- پس چییییی مامانی لیسانسه شدممممممممممم- ایشالا دکتری دخترم- خیلی خوشحالم مامان انگار یه باری از دوشم برداشته شد یه چندماه استراحت تا بهمن که کنکور ارشد بدم- باشه گلم لباسات عوض کن بیا ناهار بخوریم- چشم پس بابا و سینا کجان؟- رفتن کوه عصر میان- اینام خوب خوشناحسودیم شدا کاش منم میرفتم رفتم از پله ها بالا در اتاقمو باز کردم و مقنعم رو در اوردم اوووووفیییییییی اخیش بازم استراحت شایدم کار باشگاه و گیتاررررررر یوهووووووو خاک برسرم 23 سالمه خجالتم نمیکشم واقعا که ازحیا به دوره دختری گفتن رفتم جلو ایینه و موهامو از کش ازاد کردم جوووون موهای بورم بازم رها شدن میخان بندری برقصن خخخ خل شدما چشای ابیمو بستمو نفس عمیق کشیدم خداروشکر این زیبایی رو مامان بابا بهم دادن وگرنه چی میشدم پوست سفیدم هیکل ظریفم دماغ کوچولوم لبای خوشچل و نازم دستای ظریفم و ابروهای قهوه ای روشنم که ساده برداشته شده بود همه و همه زیبام میکرد برا خودم یه بوس فرستادمو و دراز کشیدم رو تخت خیلی زود خواب چشامو گرفتو رفتم لالا کنم تو خواب ناز بودم که احساس کردم زلزله اومده تو اتاقم ولی چرا فقط سرم داشت میپوکید زودی چشمامو باز کردم که دیدم سیناخان با بالش افتاده به جونه سرم یه چشم غره ای بهش رفتم که از خنده منفجر شد بالشمو برداشتم و افتادم به جونش حالا نزن کی بزن خودمم از خنده مرده بودم این کی میخاد ادم بشه خدا میدونه خاک عالم تو مخش ولی داداشی خودم بود دوسش داشتم وقتی حسابی خستم شد ولو شدم رو زمین اونم که از خنده رو به موت بود ولو شد کنار من وقتی حسابی خندیدم یهو گف راسی سلام علیکم ترتریجونم-مرض سینا درست اسمم صدا کن- چشم ترانه خانم خوبی خوشی امروز خیلی گذشت تو نبودی جیغ جیغ کنی بری رو اعصابم خندیدم و لپش رو ماچ کردم- سینا مدرکم گرفتم امروز- اوفی راحت شدیا کو شیرینیش- اونم به وقتش- اها وقت شوهر-  نه خره جشن میگیرم- اووووووووووووووو لالا- چته ورپریده- هیچی خر ذوق شدم به مولا والا یه چیزیم برا من تور کن از تنهایی در بیام- نه که تنهایی- خوب اونا خواهرای ناتنی هستن- مرض پرو خان- خودتیسینا پاشو برو خستمه میخام بخوابم حوصلت نیس الان- خووب باشه فعلا برم اماده شم میخام برم باشگاه- تو خستت نیس الان از کوه اومدیادستشو تو موهاش کرد و بی حرف از اتاق رفت بیرون ینی چش شد باید بعدا باهاش حرف بزنم چش شده پاشدم رفتم دسشویی و اب زدم به صورتم چشمام جون تازه گرفت موهام بالا سرم جمع کردم و رفتم پشت میزم دفتر خاطراتم مثل همیشه می درخشید دستمو رو جلد چوبیش کشیدم چقد باهاش خاطره داشتم بازش کردم بوی گل های رز توش مشاممو نوازش داد چه بوی خوبی صفحه ی اول رو باز کردمبا دست خط کشیدم نوشته بودم:منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش...اشک هایت را...با دست های خودت پاک کن ....همه رهگذرند...برگ زدم چقد پر بود انگار 5 سالم عمرم خلاصه بود تو این برگه ها چقد عمرمون زود میگذره یادش بخیر دوران بچگی چقد زود گذشت و قدرش ندونستیم...صفحه ای که باید مینوشتم اوردم و بالاش تاریخ زدمدوشنبه 9 شهریور94سلام همدم عزیزم بازم اومدم تا خاطره ی امروزمو برات بگم همدم عزیزم بالاخره موفق به گرفتن لیسانس از اون محمدی بیشعور شدم نخند خوب بیشعوره دیدی چقد معطلم کرد خوب بگذریم خیلی خوشحالم ازاد ازاد شدم اخیییش راحت شدما اوفی از فردا میرم باشگاه و زندگی و استراحت شروع میشه همه چیز خوبه خداکنه همینطور پیش بره گیتارمم فک کنم حسابی خاک خورده راستی باید به فکر جشنمم باشم و یه قرار کوه با بچه ها همه چیز خوبه خداکنه به همی منوال بگذرهبه امید تو ای تموم هستی منامضا کردمو و دفترمو بستم و بلندشدم از پله ها پایین اومدم نشستم تو سالن مامان بابا از تو حیاط اومدن و سلام کردم و نشستیم به میوه خوردن و تعریف و خندیدنبابا با موهای سفید و چشمای عسلیش چه مستانه می خندید پیر شده بود پیر بزرگ کردن ما چقدر دوستش داشتم همیشه حامی و ارامشم بود کنارش نشستم و دستمو دور شونش انداختم و بوسیدمش ...بابا سرمو بوسید و نوازشم کرد چقد به این ارامش احتیاج داشتمقطره اشکی بی رحمانه سر خورد از چشمانم و با پشت دست سریع پاکش کردم از جام بلند شدم و رفتم تو حیاط کنار باغچمون نشستم زل زدم به اسمون ...اسمون ابی ... تو فضای شاعرانم بودم که سینا مثل یوزپلنگ حمله کرد به در و اومد تو ... نیشش باز شد و گفت ااا سلام ببخشید ... پشت چشمی نازک کردمو و گفتم عبور بخیر ... اونم گف به مرحمت شما ... لامصب رو که نبود سنگ پا قزوین بود خندیدم و اومد جلو تعظیم کرد و گفت سلام بر خواهر زیبای خودم ... خندیدمو گفتم لوووووس . خندید و بااجازه رفت ... منم بلندشدم رفتم تو مامان اینا سرمیز نهار بودند بی حرف نشستم و برا خودم غذا کشیدم مامان اینا از مهمونی حرف میزدن سرم به کاره خودم بود که بابا گفت : ترانه بابا خوبی؟؟تو چشماش نگاه کردم و سرمو تکون دادم ینی ای بگی نگی سینا با ته دیگ اومد نشست سرمیز و قیافشو موزی کرد و ابرو بالا انداخت بابا خندید و گفت ماهم میخوایم بازم ابرو بالا انداخت منم یه چشم غره رفتم و گفتم میخواممممممممممممممممم سینا چشماشو چرخوند و با چنگالش فرو کرد تو اون ته دیگ طلایی خوشکل و بهم داد منم نیشم باز شد بابا گفت داری جر میزنی به ترانه دادی به من ندادی؟؟؟ سینا گیج یه ته دیگ براش گذاشت و نیش شلشو وا کرد و مثه منگولا نگاه کرد منم مردم از خنده مامان اومد زد پشت سرشو و گف نمیری پسر . غذامونو خوردیم و رفتم بالا تا چندساعت بخوابم تازه خوابم برده بود که این گوشی بیصاحاب زنگ خورد بی حوصله برش داشتم این کی بود وسط خواب نازم مزاحم شده بود مرده شورش الو گفتم که صدای شیما پیچید تو گوشی سلااااااااااااااااااااااااااااام خرو- خودتی بیشعور چی میگی- عصر میخایم دسته جمعی بریم ددر توهم که دیگه بهونه ای نداری پس گمشو بیا خیرسرت سوپرایز داریم شیرینی هم بدیا شاممممم- کیا هستن- سوپرایزه- باشه میام ساعت چن کجا؟- ساعته 6 جای همیشگی- - باشه گمشو تا ادامه خواب شیرینم بکنم- گم شدی خرس گنده- فعلا- بابایگوشیو قطع کردم و دراز کشیدم اما دیگه خواب از سرم پریده بود پاشدم یه اب به صورتم زدم ساعت 4 بود تند پریدم حموم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون موهای بلندمو شونه کردم و بالا سرم جمع کردم یکمشم کج ریختم تو صورتم یکم ارایش کردم و رفتم سراغ اصل کارررررر ینی لباس خوب چی تنم کنم هوووووم اها یه مانتو ابی تیره که شبیه سورمه ای بود با شلوار جین تیرم پوشیدم و شال ابی فیروزه ایمو سرم کردم یکم عطر لندن خوبمو زدم و شیک جلو ایینه وایسادم یه بوس فرستادم و قربونه خودم رفتم که انقد شیک و پیکم کیف و سوییچمو برداشتمو از پله ها اومدم پایین مامان داشت با تلفن حرف میزد بابام نبود سینای گوربه گورم معلوم نبود کجاس حتما با دوستاش بیرونه با باشگاه پوفی کردمو و اومدم پیش مامان که داش با خاله حرف میزد از اون حرفا که چهارساعت هس با اشاره بهش فهموندم دارم میرم بیرون زود میام سرشو تکون داد یه بوس از لپش کردمو رفتم تو حیاط اوف عاشق پاییزم به به رفتم کتونیمو پوشیدم و شیک سوار 206 دلفینیم شدم ریموت در رو زدم و دنده عقب اومدم بیرون و پیش به سوی خیابونه جمهوری تخته گاز رفتم یه اهنگ گیتار کلاسیک پلی کردم عاشق گیتارماووووم ایناهاشاهنگ یار فرامرز اصلانی.....سفر کردم که یابم بلکه یارم رااااااانجستم یارو گم کردم دیارم رااااااااااااز اون روزی که من بار سفر بستمبه هرجایی که رفتم در به در گشتتمفراموشم مکن من یار دیرینممممممبیا خالیست جای تو به بالینمتورا در خواب های خویش میبینمدر اغوشم بگیر از خود رهایم کنگرفتار سکوتم من رهایم کننننننن....با لبخند به جلوم و مردم خیره شدم لبخند زدم 23 ساله بودم دختری متولد بهمن اونم از نوع چهارم به اسم ترانه فرزند اول سپهررادمهر و نیکی افشار ... افتخاراتم گیتار بود و باشگاه و رشته ی نرم افزاری که خونده بودم نویسندگیم دوس داشتم عاشق هنر بودم همیشه به هنرمندا احترام میذاشتم دختری از جنس نسیم از جنس باد دیونه و عاشق خودم مغرورم بودم دوستای صمیمی من شیما و اوین بودند و دیگه این که تو این 23 سال خیلی چیزا یاد گرفتم سر دور برگردون دور زدم و وارد خیابون جمهوری شدم سرجای همیشگی ماشین شیما و نامزدشو و دوتا ماشین دیگه دیدم راهنما زدمو وایسادم به احترامم همه پیاده شدن بعضیارو میشناختم بعضیارو نه ... نگار و اوین و رکسانا سمتم اومدن همو بوسیدیم و سلام کردیم پسرا هم ارش نامزد نگار ... محمد دوس پسر اوین و شایان همسر رکسانا و شیما و کاظم شوهرش . و پگاه و مجید و در اخر پسری که چهرش اشنا بود ولی نمیشناختم با همه خوش و بش کردم ارش معرفی کرد دوستم آرتام لبخند زد و گفت خوشبختم منم لبخند زدم و سر تکون دادم و گفتم ببخشید قیافه شما اشنا نیس؟؟؟خندید و گفت خیلی باهوشین اومدین کافی نت کپی گرفتینخندیدمو گفتم اره اره خودتونینبچه ها هم خندیدن شیما دس به کمر اومد جلو و گف نمیخواین که تا فردا صبح اینجا وایسین بابا بریم یه چیزی میزی جایی ماییخندم گرفت و گفتم ای شکمو بزن بریم نگار و پگاه و شیما با من اومدن بقیه هم تو اون دوتا ماشین که سمند و مگان بود مستقر شدند واووو ارتام مگان داشت از کافی نت در میاره؟؟؟؟ نهههههه خودش فک کنم پولداره سر و وضعش که خیلی توپ بود اونم تیپش ابی بود ابی تیره مثله من کسافططططططط چقد هیز شدم دنده جا زدمو و پشتشون راه افتادم وای چقد شیما و نگار فک زدن سرم رفت جراتم نداشتم بگم خفه شن می خوردنمکنار یه باغ نگه داشتن و پیاده شدیم جووووون چه باغی درندشت بود بسته دختر انگا ندید پدیدا ارتام پیاده شد در رو باز کرد و با همون ابهتش تعارف کرد بریم تو منم شیک تخته گاز رفتم تو. زیر درخت نگه داشتم و پیاده شدم با ریموت درهارو قفل کردم و رفتم کنار شیما وایسادم زدم به پهلوش و گفتم فکتو ببند ندید پدیداوینم همچین دست محمد چسبیده بود انگار میخاس در بره والا خدا بده شانس ارتام تعارف کرد رو صندلی بشینیم بعدشم برامون شربت خنک اوردن به به چه باادب و با نظاکت شربت ‍‍پرتقال اوردن و شیک برداشتم چه باغ خوشکلی بود جون میداد بری بگردی توش و قدم بزنی وای تابم داشت کلی درخت جوب اب یخ که رد میشد وای خیلی کیف داشت همه با شوهرشون بودن من تنها یهو بغض کردم بااجازه گفتم و رفتم یه چرخ تو باغ بزنم اروم رفتم سمت تاب نشستم روش به یاده قدیما یکم خودمو هل دادم اروم تکون میخوردم برگ های پاییزی کل اونجا رو پوشونده بود چقد خوبه روشون راه بری خش خش کنن لبخند زدم حس کردم یه نفر داره میاد سمتم سرمو چرخوندم دیدم وای این پسره ارتامه اومد سمتم و لبخند زد و گفت چیزی کم ندارین لبخند زدمو و گفتم نه همه چیز خوبه ... با استفهام پرسید اگه خوبه پس چرا از جمع جدا شدین . وای حالا چی بگم بگم اون جمع زن شوهری بود من تنهاسرم انداختم پایین و گفتم خب همه متاهلن من تنها ... خندید گفت ینی تنهاها حق ندارن بیان تو جمع یه نگاه شک برانگیز کردم و گفتم حق دارن؟؟ قهقهه زد ترانه خانوم سخت نگیرین منم تنهاماسممو از کجا میدونس اووووف پسره ی فضول . اومد رو تاب کنارم نشست چه زودم پسر خاله شد . خوب اون سوالی که از عصر تو ذهنم فضولی میکرد پرسیدم : اقا ارتام انقد درامد کافی نت خوبه یه نگاه بهم کرد و گفت نه اون تفریح منه . من بابام کارخونه داره منم اونجا همه کارم جای بابام . درواقع وارد میکنم و میفروشم انواع قطعات سخت افزاری بابام از چین میفرسه و من برچسب زده با تجهیزات میفروشم اون کافی نتم دادم به دوستم وقتای حوصلم سر میره میرم اونجا . اهانی گفتم و به فکرای ناجورم دهن کجی کردم بعد مدتی سکوت پرسید رشتتون چیه گفتم نرم افزار گفت خیلی خوبه ما الان یه نیرو تو بخش کارشناسامون کم داریم میتونید هم کاری کنید لبخند زدم و گفتم فعلا میخوام استراحت کنم هنوز مهر لیسانسم خشک نشده که ... خندید و گفت هرطور مایلین به دستام زل زد و گف دستای ظریفی دارین ممنون گفتم و بلند شدم رسما داشت منو میخورد اومدم پیش بقیه شیما چشمک زد ینی خوش گذاشت چشم غره ای رفتمو و نشستم دختره ی پرو نگاه کن چی میگه نیشخندی زدمو و یه موز برداشتم اوووف بازم این ارتام اومد ور دل من یه نگایی زیر چشمی انداختم نه بابا خوشتیپم بود عینکش مثه منه ولی برا من قشنگ تره ته ریششو چقد دوس داشتم همش به سینا میگفتم مرد هستو و ته ریشش و گرنه چی بود همه ریششونو میزدن اخخخ بعد از صحبت پسرا من رو کردم به همه صدامو صاف کردمو و با لبخند گفتم:راستش من امروز صبح موفق به کسب لیسانسم شدم بالاخره بعد از چهارسال همتون رو به صرف شام فردا شب باغمون دعوت میکنم خواهش میکنم بیاین و مثل همیشه پشت و پناهم باشید شیما دستمو فشرد و لبخند زد سرمو انداختم پایین همه اعلام موافقت کردن ارتام لبخند زد و گفت حتما ترانه خانم ... لبخند زدمو سرمو تکون دادم بعد از یکم خوش و بش با بقیه راهی خونه شدم تنها بودم و مثل همیشه به ترافیک خوردم سرمو به پشت صندلی تکیه دادم و به ماشینا و خیابونه شلوغ خیره شدم پسر گل فروشی با یه دسته گل قرمز رد میشد دلم گل خواس اگه الان عشق داشتم کنارم حتما برام میخرید خندیدمو با دست اشاره کردم پسره بیاد اومد طرفمو پرسید خانم چندتا شاخه میخواین؟؟ گفتم دوتا بهم بده دوتا خوبشو جدا کرد و داد دستم پول رو گرفتم سمتش گفت زیاده گفتم هدیه من به تو با ذوق خندید و تشکر کرد و دوید طرف دوستاش قطره اشکم چکید کنار لبخندم گلارو بو کردم بوی رز بهم ارامش میداد نفس عمیقی کشیدم و ظبط رو روشن کردم بازم علی زند وکیلی این موقع بهم ارامش میداد و فضا رو معنوی میکرد برام:چو مجنون گیرم از عاشقان نشانه ی کعبهدله شکسته را میبرم به خانه ی کعبهشکایت میبرم از تو بر خدای تو......ترافیک کم تر شد رد شدمو خیلی زود در خونه رسیدم رفتم تو پارکینگ و پیاده شدم گل به دست وارد خونه شدم سینا داشت تلوزیون میداد ظاهرا میدید ولی حواسش اصلا نبود سلام کردم ولی اصلا نشنید رفتم بالا لباسمو عوض کردم گلارو تو لیوان اب رو میز گذاشتم و اومدم پایین و نشستم کنارش دستمو انداختم دور شونش و گفتم نبینم غمتو رفیقلبخند تلخی زد و سرشو رو شونم گذاشت اروم سرشو نوازش کردم و منتظر شدم حرف بزنهترانه- جانم- من خیلی تنهام- تو مارو داری پس تنها نیستی داداشی- ترانه وقتی اولین بار دیدمش احساس کردم تو یه دنیای دیگم یه دختر مثله خودم شوخ و شیطون و مهربون ... بعد تحقیق راجبش فهمیدم اسمش دریا هس چندماه گذشت تا این که به سعید گفتم اونم خواس برم بهش پیشنهاد بدم این کارو کردم ولی اون یهو بغض کرد و زد زیر گریه و رد شد... یعنی من انقد بی لیاقتم- حتما مشکلی داره بازم برو باهاش صحبت کن و بخواه مشکلشو بهت بگه این که غصه نداره- میترسم بگه منو نخواد- باید بتونی به ترست غلبه کنی و سعی کن دلشو به دست بیاری ادما دل دارن سنگ نیستن مطمنم تو میتونی بهت ایمان دارم مثل همیشه محکم باش و بخند و دل دریاخانمو به دست بیار صاف نشست و لبخند زد لپشو بوسیدم و پرسیدم مامان بابا کجان؟- رفتن خونه عمو علی- باشه من برم بخوابم خستم شب بخیرسرتکون داد رفتم بالا موهامو باز کردمو رو تخت دراز کشیدم با خودم زمزمه کردم مرسی خدا بابت تموم مهربونی هات خیلی دوستت دارم...چشمامو رو هم گذاشتمو و خودمو سپردم به خواب رویایی شب هامدلم قرص بود قرص قرص ...با احساس این که الارم گوشیم زنگ میخوره بلند شدم صاف نشستم و خاموشش کردم یادم رفته بود خاموشش کنم ولی حالا دیگه فایده نداشت خوابم نمیومد رفتم جلو ایینه موهامو شونه کردم و بستم رفتم پایین و صبحونه درست کردم کره و مربا و نون و چایی شیرین خوردم و اومدم بالا ساعت 7 بود گیتارمو در اوردم با دسمال تمیزش کردم و شروع کردم به کوک کردنش کوکش که تموم شد دسم رفت روش چقدر دلم براش تنگ بود امشب قرار بود مهمونی بدم سینا رو هم میبردم امشب یه سوپرایز دارم اونم گیتاره خوب چه اهنگی یه اهنگ رمانتیک پیدا کردمو موزی خندیدم و گذاشتم تو کاور که ببرم باغ تندی رفتم بالا سر سینا و گفتم خرس گنده پاشو کلی کار داریم غلطی زد و خش دار گف یه امروزم که مامان خانم تشریف ندارن با پدر محترم تو بیا مارو بی خواب کن ایییییش مارمولک زشت ... حرصم گرف موهای حالت دارشو کشیدمو و گفتم یا پا میشی یا یه سطل اب یخ میارم روت خالی میکنم میدونست شوخی ندارم زود سرجاش صاف نشست و گفت خوب چیه ... لبخند زدمو و شیک گفتم باید بریم باغ و تر و تمیز کنیم شب مهمون دارم به مناسبت لیسانس.... اوف کو تا شب؟؟؟سینا خودتم میدونی کلی طول میکشه با بدبختی رضایت داد و با یه عالمه وسیله راه افتادیم اونجا شروع کردیم به خونه رو جارو کردن گردگیری و دکور عوض کردن باغ رو تر و تمیز کردیم برق میزد به همه درختا اب دادیم زمین رو اب پاشی کردیم به به چی بود چی شد ... با رضایت لبخند زدم و رفتم سراغ ناهار یه چیز حاظری خوردیممو رفتم سفارش شام دادم که تا 10 بیارن کباب و جوجه و زرشک پلو با ماست و سالاد و نوشابه و دوغگوشیمو برداشتم همه دوستام و خودشونی هارو دعوت کردم سینا هم به سعید و طاها رفیقای فابش گفت بیان همه چیز روبه راه بود رفتم تو اتاق موهامو شونه کردم و فر کردم و ریختم دورم پشتگوشامم با موهام تل گیس درست کردم که نیاد تو چشمم ارایش یاسی رنگی کردم سایه ی یاسی و ابی که به پشت چشمام زدم و لبای سرخ شده و خط چشم ظریفم همه و همه خوشکلم کرده بود خوب چیکار کنم عاشق رنگ ابیم رفتم سراغ لباسام یه شلوار مشکی کتون که شیک بود با یه لباس یقه انگلیسی و استین سه ربع به رنگ ابی روشن پوشیدم بازم با رنگ چشام ست شد صندلای سفیدمم پوشیدم و شال حریر ابیمم انداختم سرم حاظر و اماده اومدم بیرون که دیدم سینا داره با عطرش دوش میگیره یه پشت چشم نازک کرد و گفت چطورم یه ابرو بالا انداختم و گفتم دخترکشششششخندید و یه چرخ زد به به چه کرده بودیه پیرهن سفید که سر استیناش نوار مشکی بود و تا ارنج بالا زده بود شلوار مشکی و کمربند براقش موهاشم بالا داده بود دستبند و ساعتشم ست کرده نه این میخاس دختر بدزده باهم رفتیم تو حیاط اولین مهمون شیما و شوهرش بودند شیما رو بغل کردم و صمیمی خوش امد گفتم بعد نگار و خواهرش بیتا و ارش بودند بازم گرم خوشامد گفتم بعد پگاه و اوین و محمد , بازم اوین رو بغل کردم و خوش امد گفتم محمد همچین نگاه میکرد انگار اوین رو خوردم بیا ماله خودت ارتامممممممم پشت سرم گفت وقت بخیر خانم محترم ببخشید اجازه میدید شرفیاب شم . خندیدمو و راه رو باز کردم چقد خوشتیپ شده بود با لبخند خوش امد گفتم دختر عمه هام و عموهام هم اومدند و جمعمون جمع شد ارتام یه پیرهن ابی تیره با یه شلوارکرم پاش بود طبق معمول موها رو به بالا و با عطرش دوش گرفته بود خیلی شیک ومجلسی ... با سینا دست داد و نشستند منم بعد از خوشامد گویی و پذیرایی رفتم گیتارمو برداشتم یه نقطه خوب انتخاب کردمو نشستم دستام نشست رو گیتار تمام نگاه ها برگشت سمتم ارتام با تعجب سینا با تحسین شیما مغرورانه اوین با ذوق...اروم شروع کردم به آکورد زدن و دستم رفت که بنوازه....شادمهرعقیلی&quot;حس خوبیه&quot;&quot;حس خوبیه ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زدهواسه ی رسوندنش به تو همه ی راهو نفس نفس زدهحس خوبیه حس خوبیه ببینی یه نفر واسه ی انتخاب تو مصممهدستتو بگیره و بهت بگه موندنش کنارتو مسلمه حس خوبیهتو همین لحظه که دلگیرم ازت از همیشه به تو وابسته ترماگه حس خوب تو به من نبود فکر عاشقی نمیزد به سرمبه من انگیزه ی زندگی بده تا باز دوباره حس کنم کنارمیبه دروغم شده دستامو بگیر الکی بگو که بی قرارمی الکی&quot;بعد از تموم شدن اهنگ همه دست زدن و برق تحسین تو نگاه همه بود افتخار میکردم بلند شدم و تعظیم کردم و گفتم خواهش میکنم اصلا افتخار نمیدم که همه خندیدن ارتام با لبخند نگام میکرد چه چشمایی گیرایی داشت عسلی روشن سمتم اومد و گفت اجازس منم یه اهنگ تقدیم کنم ... یه ابرومو دادم بالا و گفتم شما بلدین؟؟خندید و گفت بااجازه ... منم رفتم جاش نشستم اول یکم ملودی زد تا اهنگ اصلی چشامو زوم کردم روش چه با مهارت میزد انگار سالهاست گیتاریستهبا صدای جذابش شروع کردبرات خیلیا مردن و زنده ایحواست به چشمای گیرات نیستتو دیونه ای خیلی حالت بدهکه جز من کسی تویه دنیات نیستاگه جای تو هرکسه دیگه بودبه اندازه ی تو چشاش برق داشتنمیتونم حتی تصور کنمچقدر باتو دنیای اون فرق داشتدیووووونه تو چشمای من زل نزنچرا دشمنی میکنی با خودتمگه من چی دارم که وابسته شیچرا دشمنی میکنی با خودت دیونهبا چشماش بهم زل زد من غرق شده بودم و اروم روشو گرفت و با مهارت ادامه دادیکم بیشتر راجبش فکر کنهنوزم میتونی بذاری بریاگه چندوقت دیگه پشیمون بشیچجوری میخوای از خودت بگذریواست بد نمیشه برات سخت نیستیکی مثله من پیشه تو راه برهاره حاله من خوبه اما توچیخبر داری عمرت داره میگذرهدیووووووووووووووووونه تو چشمای من زل نزنچرا دشمنی میکنی با خووووووووووووووووووودت.....“آهنگ دیونه از امیرعباس گلاب”با تموم شدن اهنگ همه براش دست زدن و تحسینش کردن بعدم جلو اومد و گیتارمو داد برق نگاهش خیلی خاص بود برام یه حس تازه لبخند شیرینی زدم و سرمو انداختم پایین رفت کنار پسرا ولی حواسش هنوزم به من بود ساعت 10 بود باید شام میکشیدیم با دخترا شام کشیدیدم و مشغول شدیم هنوزم با خودم درگیر بودم نمیخام بگم مثل دختربچه ها عاشق شدم ولی نه واقعا عاشق شدم دیونه ای بودم برای خودم بعد از صرف شام بچه ها اهنگ گذاشتن و دو به دو مشغول رقص شدن چشمام اشکی بود حالم دگرگون شده بود ارتام بلند شد اومد سمتم بازم با وقار همیشگی گفت ترانه خانوم میشه افتخار رقص بهم بدین؟؟؟دو تا حس داشتم هم دلم میخواس هم خجالت میکشیدم زل زد تو چشمام و چشاشو اروم بست و باز کرد یعنی طوری نیست بلند شدم و هم قدم رفتیم وسط زل زد تو چشمام و دستمو گرفت وای چقدر داغ بود اروم دستشو روی شونم گذاشت و شروع کردیم به</description>
                <category>سمانه بردبار</category>
                <author>سمانه بردبار</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 15:22:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>