<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Green Gables🌱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samanehayneband</link>
        <description>آنه ی روزهای غربت، دیوونه نویسندگی در گرین گیبلز زمانه، کتاب خور بزرگ، نیمچه جهانگرد در جستجوی کشف دنیا، گمشده در کوچه پس کوچه های روزمرگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-14 20:44:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4892538/avatar/gi0dp6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Green Gables🌱</title>
            <link>https://virgool.io/@samanehayneband</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه عصر معمولی   بخش اول: تابستون</title>
                <link>https://virgool.io/@samanehayneband/%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-eplssni8zhvm</link>
                <description>اومد خسته و کوفته کیفشو انداخت روی تخت، رو کرد بهم و گفت: “تابستون! کدوم تابستون بابا؟ اون بیرونو نگاه کن، کجاش شبیه تابستونه؟ مردیم از این همه ابر و بارون. هوا که انگار غمزده ست، یه جوری عزا گرفته انگار چیییی شده! سه روزه مه عین یه پتوی کلفت و کهنه، بختک وار افتاده رو این شهر. چشم چشم رو نمیبینه”با خنده رو کردم بهش و گفتم: “چقد غر میزنی پشت هم، یکم هم نفس بکش”“چمیدونم، خب خودمون خواستیم بیایم اینجا. ولی قبول کن این «تابستون» نیست! انقدر حرصم میگیره وقتی سرکار همکارا میگن برنامه ت واسه تابستون چیه، دلم میخواد کله شونو بکوبم تو دیوار”همزمان با این حرف، نگاه مون میوفته به هم و غش میکنیم از خنده“والا خب راست میگم دیگه، برنامه م چیه؟ چی میتونه باشه؟ هیچی میشینم پشت پنجره به مه غلیظ روبروم خیره میشم و به اشتباهاتم فکر میکنم”دو تا ماگ چای رو میذارم روی میز. میاد میشینه روبروم.“من واقعا دلم برای تابستون تنگ شده، اینا حتی نمیدونن اون تابستونی که ما میگیم چی هست.“با پوزخند میگم: “ حق هم دارن، تا حالا تجربه ش نکردن”.“اصلا تو بگو، تابستون چیه؟ تابستون واسه تو چیه؟ بعضی وقت ها حس میکنم انقدر از اون روزها گذشته که یادم رفته. تو بگو”این حرفش پرتم میکنه توی اون گنجه قدیمی ته ذهنم که پر از خاطرات بچگیه!“تابستون” این کلمه توی ذهنم چندبار تکرار میشه.چشمهام رو میبندم، ناخودآگاه یه لبخند گنده میشینه کنج لبم و شروع میکنم: “تابستون یعنی عصر یه روز خیلی گرم و طولانی که عین آدامس کش میاد و هوا تا نصفه شب روشنه. میای خونه، خسته و کلافه و گرمازده، در رو که باز می‌کنی یهو وارد بهشت میشی. نسیم خنک کولر آبی و صداش که کل خونه رو پر کرده انگار زنده ت می‌کنه. حالا تو از کجا اومدی خونه؟ از کلاس تابستونی، نقاشی، والیبال، اسکیت و ...میری میبینی داره از آشپزخونه بوی زندگی خالص میاد. بوی چیه؟ مامانت داره هندوانه قاچ می‌کنه. یه نفس عمیق می‌کشی انگاری که میخوای مولکول به مولکول اون بو رو داخل ریه هات ذخیره کنی. از اون طرف میبینی پدرت مجله «سروش کودکان» جدید رو خریده و گذاشته برات روی میز. از خوشحالی داری بال درمیاری. میپری سمتش برش می‌داری و با ذوق عکس روی جلدشو نگاه می‌کنی. از اون گوشه اتاق صندلی رو میاری می‌ذاری جلوی کولر، بشقاب هندوانه و «سروش کودکان» رو هم میاری، پاهاتو جمع میکنی توی شکم ت، شروع می‌کنی به خوندن و ورق زدن و اون وسطا هندوانه خوردن! صدای مامانت یهو بلند میشه که: “صدبار گفتم وقتی از بیرون میای گرمته و عرق داری نشین جلو کولر، سرما میخوری”انگاری که نشنیدی یکم روی صندلی جابجا میشی و به خوندن ادامه میدی؛ «زندگی عجیب آقای ناپلئون بناپارت جنگجو». عجب عنوانی! قند توی دلت آب میشه وقتی میبینی سه چهار صفحه داستانه. یوهووو… بریم که غرق بشیم تو یه زندگی خیالی.یهو به خودم میام، صورتمو میچرخونم سمتش و میگم:“اوه، وایسا ببینم! اصلا تو توی تیم «سروش کودکان» بودی یا «کیهان بچه ها»؟”یه خنده کج میشینه روی صورتش: “چی میگی بابا، این سوسول بازیا چیه؟ معلومه که هیچ کدوم! من فقط، کوچه فوتبال خونه، و این سیکل دائما تکرار میشد”“باورم نمیشه! تو از ما نیستی!” میزنم زیرخنده“خب بقیه ش؟ تابستون رو داشتی میگفتی”“آره، تابستون!”دستمو میدارم زیر چونه م و نگاهمو میدوزم به پنجره. گوشه چشمهامو به نشونه فکر کردن نازک میکنم: “تابستون یعنی درخت های سبز توی حیاط که تو اوج گرما یه شلنگ آب دستت گرفتی و داری آب شون میدی، یهو پدرت میگه: “بریم برای مأموریت امروز؟”یعنی اون لحظه انگار دنیا رو بهت دادن. آب دادن به باغچه رو نصفه نیمه ول می‌کنی و میدویی سمت دوچرخه ت. به دقیقه نکشیده حاضر میشی و بلند میگی: “باباااا من آماده م بریم.”ماموریت چیه؟ تمرین دوچرخه سواری. کجا انجام میشه؟ توی کوچه پشتی. بهش میگن کوچه درختی. کوچه درختی یه کوچه خیلی پهن و بزرگه که خب قاعدتاً دو طرفش درخته. آخ چه صفایی داره دوچرخه سواری توی آفتابی که پهن شده وسط کوچه.پدر پیاده همراهت میاد و تو هم سوار دوچرخه ای. “دستگیره ها رو محکم بگیر، کل دوچرخه سواری به حفظ تعادله. جلوت رو نگاه کن ولی از اطرافتم غافل نشو.” تازه چرخ های کمکی ت رو درآوردن و قراره یاد بگیری خودت تعادلتو حفظ کنی. از شدت هیجان و استرس قلبت داره توی گلوت میزنه. نگرانی که نیفتی، ولی جلوی پدر میخوای طبیعیش کنی. سه چهار با وقتی گرفتتت با هم از سر تا ته کوچه درختی رو ‌تمرین میکنید. یهو آروم میکشتت کنار و میگه: “خب دیگه نوبت توعه که تنها بری. آروم و با احتیاط برو تا اون ته و برگرد. من همینجا وایمیستم.”یکم دست هات می‌لرزه ولی خب بالاخره باید از پسش بربیای.چشمهاتو متمرکز می‌کنی روی انتهای کوچه درختی و با یه هل کوچیک پدر راه میوفتی، اوایلش که همه چی عالی پیش می‌ره تاااا ته کوچه که یهو فرمون دوچرخه یه تکونی میخوره و از کنترلت خارج میشه. به خودت میای میبینی چرخ های دوچرخه توی جوی آبه و خودتم پخش زمینی.دزدکی نگاه می‌کنی میبینی توی دیدرس پدر نیستی، با دستپاچگی پا میشی خودتو دوچرخه رو جمع و جور می‌کنی و دوباره راه میوفتی سمت اول کوچه. یه لبخند رضایت مصنوعی هم می‌ندازی روی صورتتو میری سمت پدر. تا میبینتت یه لبخند مرموز میزنه و چشمهاشو تنگ می‌کنه و می‌پرسه: “خب؟ چطور بود؟” میگی: “عالی بود!” میگه: “خیلی هم خوب، فقط چرا چرخ هات خیسه؟” و ریسه می‌ره از خنده.یهو چشمهات میوفته به چرخ های خیس و رد آبی که کشیده شده توی مسیر“آخ آخ آخ لو رفتی که”“آره! شیرین ترین لو رفتن زندگیم”“دیگه چی؟”یهو میزنم زیر آواز: “تابستونه فصل شادی و خنده، بچه ها توی کوچه گرم بازی مثل چند تا پرندههههه”“اوووه یادش بخیر! اینو تلویزیون پخش میکرد”“آره، تابستون یعنی صدای این آهنگه بپیچه توی خونه، این یعنی بعدازظهره، آفتابه، گرمه، کارنامه ت رو گرفتی و دیگه رسماً تابستونه، فقط عشق و حال!”“خب حالا تو بگو، تابستون برای تو چجوریه؟ چه رنگیه؟ چه بویی میده؟”“من راستش اینجوری که تو تعریف میکنی چیزی تو ذهنم نمیاد، فقط همون صدور اجازه بازی کردن توی کوچه تااااا ۸ شب که هنوز خورشید وسط آسمون بود اصلی ترین چیزیه که میندازتم وسط تابستون، یخمک کثیف از چرخ دستی سرکوچه، فوتبال یا همون گل کوچیک، همینا دیگه.”“نگفتی چه رنگیه آخه! تابستون واسه من نارنجیه با رگه های طلایی اکلیلی، بوی هندوانه هم میده، خنککککککک”یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و میگه: “خیلی دوست داشتم بگم «وااای چه لطیییففف» ولی حیف که هیچ حسی به حرفات ندارم”دوتایی میخندیم.“تو که الان باز مسخره میکنی ولی من واقعا ناخودآگاه با هرصدای کولری شوت میشم توی تابستون. یه حس عجیبیه نمیدونم چجوری برات بگم. انگار یه تجربه آشناست ولی در عین حال غریبه ست یعنی ازت دوره”“هووم، استثنائا میدونم چی میگی این بار” یه مکث کوتاه میکنه انگار داره فکر میکنه و دوباره میپرسه: “به نظرت چرا ما خاطراتو مرور میکنیم؟ مخصوصا خاطرات بچگی رو؟”“شاید چون خاطره ها نجاتمون میدن”با یه چهره حق به جانب رو میکنه بهم و میگه: “از چی؟“ادامه دارد…“تابستون” این کلمه توی ذهنم چندبار تکرار میشه.</description>
                <category>Green Gables🌱</category>
                <author>Green Gables🌱</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 00:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>