<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Green Gables🌱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samanehayneband</link>
        <description>آنه ی روزهای غربت، دیوونه نویسندگی در گرین گیبلز زمانه، کتاب خور بزرگ، نیمچه جهانگرد در جستجوی کشف دنیا، گمشده در کوچه پس کوچه های روزمرگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4892538/avatar/gi0dp6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Green Gables🌱</title>
            <link>https://virgool.io/@samanehayneband</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین امید…</title>
                <link>https://virgool.io/@samanehayneband/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-cgy2siu6ngfi</link>
                <description>خیلی وقت بود که زل زده بود به جاده، همون‌جوری بی حرکت، بی روح. اگه بهش نگاه میکردی حتی نمی تونستی تشخیص بدی حالش خوبه یا نه. تهی از هر احساسی بود، از هر حالتی و از هر فکری. فقط خیره به روبرو!مه همه جا رو پوشونده بود انگار هیچ وقت هیچ چیز وجود نداشت. همه چیز در هاله ای غلیظ از ابهام فرو رفته بود. هوا خاکستری بود، تیره و غمزده. یکم هم سوز داشت و باد میومد. صدای هوهوی باد که بی هدف اینور و اونور می‌پیچید رو دوست نداشت، لزومی به این همه حرکت نمی‌دید، به جاش سکون رو دوست داشت. سکون و سکوت! دقیقا چیزهایی که باد نداشت. دیگه حوصله خودش رو هم نداشت چه برسه به باد. سنی ازش گذشته بود و حسابی تجربه داشت. اعتقادش این بود که تجربه، رام ت می‌کنه، آرومت می‌کنه، سر به راهت می‌کنه. شاید واسه همین بود که خودش آروم بود. شایدم فکر میکرد کاری از دستش بر نمیاد، شایدم قبلاً تلاش کرده بود، ولی چون چیزی تغییر نکرده بود، ناامید شده بود. یا حتی شاید به نظرش بهترین کار همین بود، سکوت و انتظار. کی می‌دونه توی فکرش چی می‌گذشت؟ ولی هر چی بود محکم سرجاش نگهش داشته بود. حتی به اطرافشم نگاه نمی‌کرد، البته حق هم داشت، چیزی نبود که نگاه کنه. اطرافش پر از خالی بود. فکرهای زیادی توی ذهنش می‌گذشت، فکرهایی که میخواستن آزارش بدن، توی دلش رو خالی کنن و آرامشش رو بهم بزنن. ولی تمام تلاشش رو میکرد که به خودش مسلط باشه، اون بیدی نبود که با این بادها بلرزه. تمام توانش رو گذاشت که نه هوای بی نهایت دلگیر اون روز پاییزی، نه هوهوی بادی که بی مهابا در اون فضای پر از نیستی میپیچید و گوش فلک رو کر می کرد و نه حتی تنهایی از پا درش بیاره. همچنان استوار و مصمم ایستاده بود و به جاده نگاه می کرد. یه فکر مزاحم یکدفعه مثل پتکی سنگین به سرش خورد، چی شد که اینجوری شد؟این سوال و این فکر تنها چیزی بود که قلبش رو آشوب و ته دلش رو خالی می کرد. خوب می دونست چرا و خیلی خوب می دونست چی شد، اما مثل طفل گریزپای در حال فرار از تکلیف مدرسه، تن به فکر کردن و غرق شدن در این موضوع نمی داد.سال ها بود که هر چیزی بود در واقع نیستی بود، سردی، تاریکی، رفتن و دل کندن. دل کندن! یک لحظه تمام ذهنش روی این عبارت میخکوب شد، چقدر درناک بود. ناگهان فکر کرد دل کندن حتی از از دست دادن هم غم انگیزتره.کمی دلش برای خودش سوخت، چقدر این حس رو تجربه کرده بود و مجبور شده بود بارها و بارها در سال های اخیر باهاش مواجه بشه. زندگی همینجوریه، بعضی وقت ها انقدر قوی ظاهر میشی که اصلا انتظار اون مدل از خودت رو نداری. یادش اومد چقدر قوی بوده و چقدر صبر کرده. تمام تنهایی هاش رو هم به یاد آورد و به خودش قول داد که قوی بمونه، هر چی که پیش بیاد فرقی نداشته باشه و اون فقط استقامت کنه. همچنان خیره به هیچ، به روبرو، به مه، به جاده ایستاده بود و فکر می کرد. صدایی در گوشش پیچید که انگار از قعر خاطره ها و افکار پرتش کرد توی زمان حال. اون صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد. عمیقا اعتقاد داشت که فکر هر چیز از خود اون ترسناک تر و استرس زا تر هست و الان دقیقا همون لحظه بود که این باور بهش بیشتر ثابت بشه. قبلا بارها به این لحظه و حالت فکر کرده بود، همیشه زمان زیادی برای فکر کردن داشت و مخصوصا سال های اخیر، این زمان بیشتر هم شده بود. همیشه فکر این لحظه لرزه بر اندامش مینداخت و آرامشش رو بهم میریخت ولی الان دقیقا وسط وسط همون لحظه بود. وقتی صدا انقدر نزدیک شد که عملا لرزش حرکت رو در نزدیکی خودش حس کرد، ناگهان آروم شد. خودش هم از آرامشی که در یک لحظه تمام وجودش رو پر کرد و مطمئنش می کرد، تعجب کرد. انگار در یک لحظه اعتماد و استقامت توی بند بند وجودش تزریق شد. یکدفعه تمام فکرهاش از بین رفت، تمام نگرانی، ترس، انتظار و حتی صبرش. دیگه کاملا خالی شده بود، خالی از هر احساس آنی و لحظه ای، از هر فکر مزاحم و گذرا. محکم ایستاد و با وقار همچنان خیره موند به جلو. الان از هر وقت دیگه ای آماده تر بود. همیشه میدونست این لحظه بالاخره می رسه ولی نمیدونست رفتارش و حسش در مقابل اون چیه. هیچ! لرزش و صدا کم کم انقدر نزدیک شد که نه فقط از جاده بلکه روی تنش حسش کرد. لرزش و صدا بیشتر و بیشتر می شد و پیشروی می کرد.او اما همچنان محکم ایستاده بود. درد؟ بله دردی وحشتناک و مهلک در همه جانش می‌دوید اما اهمیتی نمی داد، دردی به مراتب عمیق تر فکرش رو می سوزاند و به آتش می کشید. او آخرین درخت روی زمین بود. آخرین درخت روی زمین که به دستان آدمیزاد قطع شد و به زمین افتاد. آدمیزادی که تمام درختان رو قطع کرده بود و کل جهان رو به نیستی کشونده بود. درخت طی سال ها، بی رحمی و خوی سیری ناپذیر آدمیزاد رو دیده بود و می دونست این روز، عاقبت به سراغش میاد و برای او هم اتفاق میوفته. آدمیزادی که در هم شکستن نظم طبیعت و برهم زدن شرایط هوا رو حق خودش می دونست و بر اون پافشاری میکرد، مسلما حتی با دیدن تمام عواقب وحشتناک این هوس و زیاده خواهی هم چشمش رو روی همه چیز بسته بود و به تاخت جلو می‌رفت. به سمت ویرانی، نابودی و سیاهی!</description>
                <category>Green Gables🌱</category>
                <author>Green Gables🌱</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 17:12:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که دیگر فرصت جبران نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@samanehayneband/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-ucasjzdgquvn</link>
                <description>وقتی برای فکر کردن نبود. زمان مثل دونده ای حرفه ای و چابک در حال گذر بود و بی وقفه می گذشت. صدای قلبش امانش را بریده بود که در گلویش می تپید و سکوت بی انتهای محیط را برهم می زد. حتی جرات جم خوردن نداشت. کوچک ترین صدایی می توانست جلب توجه کند و بر همه چیز در یک لحظه رنگ نیستی بزند. پاهایش را در شکمش جمع کرده و تا آنجا که استخوان های بدنش اجازه می داد، حتی کمی بیشتر، مچاله شده بود. دلش می خواست زمین باز می شد و او را تا انتهای بی نهایت می بلعید و به درون می کشید. گویی هیچ وقت سهمی در هستی نداشته و کوچک ترین اثری بر آن نگذاشته. صدای پاهایی که از بیرون می شنید مثل پتکی به سنگینی بار کل زندگی به سرش می خورد و او را بیش از پیش مستأصل می کرد. صدایی مبهم اما نزدیک، نزدیک و نزدیک تر! صدایی که ضربان قلبش را آنقدر بالا می برد که حتی با قورت دادن آب دهان هم به سختی می توانست آن را سرجایش نگه دارد تا بیرون نپرد. ثانیه ها و دقیقه ها از هم جلو می زدند و مجال تصمیم گیری نبود. ناگهان در کسری از ثانیه سیل سهمگین و کشنده فکرهای مختلف به ذهنش سرازیر شد. چرا من اینجا هستم و چه شد که من اینجا هستم؟ از کجا و چگونه به این نقطه رسیدم؟ اصلا اینجا کجاست و من اینجا چه می کنم؟ و در یک لحظه گویی میلیاردها ثانیه از تجربه زیستن از پیش چشمانش گذشت.در هر صدم ثانیه هزاران هزار خاطره و لحظه، به دیواره مغزش می کوبید. هزاران انتخاب و هزاران تصمیم، هزاران موقعیت و هزاران بن بست. لحظه هایی نفس گیر و حیاتی. بالا و پایین زندگیش را ورانداز کرد و لحظه ها را کاوید. از کودکی و خانواده و دوستان تا تحصیل و کار و دانشگاه. از خانه و مدرسه و خیابان تا سفر و وقت گذرانی با افراد. از ارتباطات و اقوام و مربی ها تا آدم های خاص زندگی. یه لحظه درنگ کرد. آدم های خاص! و مثل دست اندازی عظیم همانجا گیر افتاد.دردی کهنه را در تمام تنش حس کرد. جنس درد کهنه بود، می دانست. پس چرا تا این لحظه متوجهش نبود؟ همان طور مچاله و در خود پیچیده با دست هایش که دور بدنش قفل شده بود، فشار بیشتری وارد کرد، انگار زخمی ابدی را می توانست با این کار، آرام کند. آرام نمی شد. شعله ور تر می شد و می سوخت. در تمام جانش رسوخ می کرد. این درد از کجا آمده بود خدایا؟ در کدام پستوی قلب و جانش پنهان شده بود که حالا ناگاه سربرآورده بود؟ آدم ها، انتخاب ها، لحظه ها. هر فکر و خاطره ای که از جلوی چشمش رد میشد با سرعت حیرت آوری از سرش بیرون می ریخت و کم کم انگار درون قلبش را تهی می کرد. خاطره ها یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند و بی رحمانه او را تهی تر می کردند. سرش پر از خاطره ها بود و آدم ها، آدم ها و لحظه ها، لحظه ها و انتخاب ها، انتخاب ها و فرصت ها، فرصت ها و مسیرها، مسیرها و تجربه ها، تجربه ها و روزها، روزها و اتفاقات، اتفاقات و تصمیم ها، تصمیم ها و سرنوشت، زندگی، الان، اینجا، همین لحظه، همین موقعیت، همین احساس، همین... همین نقطه. و ناگهان ذهنش هم خالی شد، خالی از هر خاطره، هر حس، هر تجربه، خالی خالی. مثل ذهن کودکی تازه متولد شده، گویی همه چیز را فهمیده بود و هیچ چیز را نفهمیده بود. گویی می دانست و نمی دانست. مسیر این نقطه را دیده بود، مسیری که به اینجا منتهی می شد را لمس کرده بود، به یاد آورده بود. صدای پاهایی که نزدیک تر می شد. زنجیرهایی که سال ها او را به بند کشیده بود، با یک احساس، یه موقعیت، یه روز، یه تصمیم و یک انتخاب. و حالا او اینجا بود در بند آن خود انتخابی محض. خود انتخابی! چه واژه عجیبی. اما حالا باید چه می کرد؟ کاش زمان را می شد به عقب هل داد و عقربه ها را برعکس چرخاند و زندگی را وارونه کرد. اما حیف و صد حیف که زندگی واقعی تر از اینهاست. بند و زنجیر خود انتخابیش هر لحظه نزدیک تر می شد و راه فراری نبود. در یک لحظه انگار تمام ترس و وحشت دنیا به قلبش پاشید و تردید، جانش را پر کرد. عقربه هایی که بیخیال می چرخیدند، انگشتانی که حالا کاملا مشت شده بودند و صدای پایی که تقریبا بالای سرش بود. فرصت تمام شده بود. همینجا بود، درست بالای سرش. اتفاق افتاده بود، همانی که نباید می افتاد. می توانست باز هم بزدل بماند و کنج حادثه پنهان شود و اجازه دهد هر کس او را به سویی بکشد. اما این بار نه! چشمهایش را بست، تمام رنج ها و ترس ها را با بغض پایین داد، تمام قدرتش را که سال ها سرکوب شده بود و گوشه ذهنش چال شده بود، جمع کرد و ایستاد، با تمام وجودش ایستاد. فریاد زد با تمام خود فریاد زد. فریادی به بلندای آسمان و به قدرت صاعقه، فریادی که هزاران لحظه و ثانیه در خود داشت، هزاران انتخاب، هزاران تصمیم. گویی تمام او یکی شد و غرید. سپس با تمام توان او را کنار زد و رفت. رفت و آزاد شد، آزاد شد و خندید، خندید و زندگی کرد.</description>
                <category>Green Gables🌱</category>
                <author>Green Gables🌱</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 05:53:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات روزهای بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@samanehayneband/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-wahdyw2lbusp</link>
                <description>گاهی تمام ذهنم پر از سوال میشود، پر از سوالی کهنه که به دیواره های ذهنم می کوبد تا بیرون بریزد. تا چکه کند از ذهنم و سر بخورد بر زبانم و جاری شود در دهانم. گاهی عمیقاً در فکر فرو میروم که بی تابی و میل به سرعت از کجا جوانه زده که اینگونه خشن و بی رحم به زندگیمان چنگ می زند. ما دقیقا از کی، فکر دو تا یکی طی کردن روزها و به تاخت سپری کردن لحظه ها را در سر پروراندیم و با قلم بزرگسالی به سر و صورتش طرح واقعیت زدیم؟ چه شد که تصمیم گرفتیم کفش دوی سرعت به پا کنیم و بی امان لابلای پستی و بلندی های زندگی از عمق جان و با تمام توان بدویم؟ با چه وعده ای و به چه هدفی، کل کودکی را با دقت تمام تا زدیم و در جیب هایمان فشردیم تا دست و پایمان را نگیرد در این رغابت سرعت، تا حواسمان را پرت نکند با لذت های عمیق در لحظه، با بی‌خیالی ها و خیال‌بافی های بی پروا و رهای کودکانه! چه بر سرمان آمد که یاد لذت عمیق لی لی کردن روی خطوط رنگی روزهای گرم کودکی، مثل پرنده ای سبک سر از خاطرمان پر کشید؟ به کدامین سو میدویم و به کدامین هدف دور و دراز دل بسته ایم که هوش و حواس و زندگی را از سرمان پرانده؟ و چه زمانی بود آخرین باری که زندگی کردیم؟ آخرین باری که گلی بوییدیم و عطر زیستن را ته اعماق جانمان فرودادیم؟ آخرین باری که با پای برهنه روی چمنزارهای بی بدیل زنده بودن قدم زدیم و چمن های خیسش را عمیقاً لمس کردیم؟ این سوالات و هزاران سوال دیگر که بر خط منطق رژه می‌روند و همراهمان در این مسیر بی پایان و بی انتها میدوند.</description>
                <category>Green Gables🌱</category>
                <author>Green Gables🌱</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 02:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه عصر معمولی  بخش سوم: مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@samanehayneband/%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-wqhhbebitqxf</link>
                <description>سرم رو از شونه ش برمیدارم، مستقیم توی چشمهاش نگاه میکنم، نه! من واقعا نمیخوام با این سوال روبرو بشم. آمادگی ش رو ندارم. هیچ وقت نداشتم. انگار همیشه میترسیدم این سوالی که توی ذهنم دائم رژه میره رو به زبونم بیارم.نمیدونم چجوری بگم انگار همیشه فکر میکردم اگه یه فکر ترسناک رو به زبون بیارم واقعی میشه. اما حالا اون داشت واقعیش میکرد.مکثم که طولانی شد، فکر کرد باید بیشتر توضیح بده، پس شروع کرد: “ منظورم اینه که به نظرت مهاجرت تصمیم درستی بود؟ ما یک عالمه خاطره و آدم های آشنا و محیط های آشنا رو رها کردیم اومدیم یه سر دیگه ی کره زمین، جایی که نه محل هاش برامون آشناست، نه آدمهاش، نه زبونشون. حتی با این آدمها از اون خاطره هایی که گفتی ما رو در گذشته بهم پیوند میزنه با اینکه همو نمیشناختیم، هم نداریم. فرهنگ هامون زمین تا آسمون متفاوته، نمیدونم چجوری بگم ولی اون گذشته رو نداریم با هم. ببین من و تو که با هم حرف میزنیم حتی با اینکه توی شهرهای مختلفی بودیم و مدل خانواده هامون خیلی متفاوت بوده ولی یه چیزایی رو تجربه کردیم که الان در موردش حرف میزنیم میفهمیم و درکش میکنیم، یا به قول تو پرت میشیم توی اون دوران و اون خاطره ها. ولی من با اینا نمیتونم این تجربه زیست مشترک رو بگیرم. یه جورایی هرچقدرم بخوایم شبیه شون بشیم، ریشه ای متفاوتیم.”همینجوری داشتم نگاهش میکردم، مونده بودم چی بگم. “نمیدونم جواب سوالتو چی بدم. فقط میدونم که نمیدونم. نمیدونم ترین نمیدونم دنیا.”“خب تو که انقدر قشنگ خاطره ها رو تعریف میکنی بگو ببینم، مهاجرت رو چجوری میبینی؟”“هوووف! این سوال رو جواب نداده مغزم نیم سوز شده. خیلی سخته گفتنش. نمیدونم واقعا. مهاجرت یعنی دل کندن از تمام دلبستگی ها و دل بستن به یه عالمه ناشناخته. ناشناخته که میگم یعنی واقعا ناشناخته ها! یعنی تو تصمیم بگیری همه تجربه ها، دوستات، خانواده ت، خاطره هات، طعم های آشنا، بوهای آشنا، استایل و تیپ های آشنا، آب و هوای آشنا حتی مدل زندگی و سبک زیست آشنا رو جمع کنی بذاری توی چمدون ۲۳ کیلویی و بیای از صفر صفر شروع کنی. صفر که میگم یعنی صفرهااا. یعنی تازه دوباره بعد سی سالگی بری آزمون رانندگی بدی، یه جوری که تازه انگار متولد شدی سعی کنی اصطلاحات عامیانه بین گفت و گوهاشون رو یاد بگیری، تازه اسم خیابون ها و محله های مختلف رو یاد بگیری. اوه یه چیزی الان یادم اومد. اون روز داشتم با همکارم حرف میزدم بهش گفتم هوا اینجوری گرفته ست من یاد روزهای مدرسه میوفتم. انگار الان کلاس سوم چهارم ابتدایی م و فردا امتحان دارم، همونجوری استرس میگیرم. چی بگه خوبه؟ برگشته میگه مگه شما توی ابتدایی امتحان داشتید که براش استرس بگیری؟ من اولین امتحانمو توی دبیرستان دادم.بعد این مکالمه تا چند ثانیه بینمون سکوت بود” میخندیم دوتایی. ادامه میدم:” لامصب حتی تو این مورد هم اشتراک نداریم”“میفهمم. همین چیزاست که گاهی حس میکنم بین یه عالمه آدمم ولی تنهام. یه موقع هایی حس میکنم توی یه بی انتهای تنهایی غرقم. شاید خنده دار باشه ولی من گاهی دلم برای بوی نونوایی تنگ میشه، بوی سفره افطار، بوی سبزی خوردن! ببین حتی من دلم برای استایل پیرمرد و پیرزن های ایرانی هم تنگ میشه.”یه لبخند کج و کوله میزنم ولی خدا میدونه تو دلم چه خبره. انگاری به زور تو رو بشونن جلوی بزرگ ترین ترس زندگیت و مجبورت کنن باهاش چشم تو چشم بشی.“من میگم مهاجرت اصلا چیزی نیست که بشه پیشنهادش کرد. یعنی یه نسخه نیست که بشه برای همه پیچید. اصلا هیشکی جز خود اون آدم تا نره و تجربه نکنه نمیتونه بگه آدم رفتن هست یا نه. من خودم هر روز دارم با این سوال میجنگم که: ارزشش رو داشت؟”“تو فکر میکنی بیشتر خوبه یا بیشتر بده؟”“هیچ کدوم! تو وقتی یه عالمه چیز رو میذاری و میای، یه چیزایی به دست میاری یه چیزهایی هم از دست میدی. به نظر من خنثی ست!”“اگه برگردی عقب بازم میای؟”نگاهش میکنم، یه جوری که تا عمق چشمای شیشه ای شو ببینم. “من با تو هزار بارم لازم باشه همین تصمیم رو میگیرم”دستمو میگیره و با خنده میگه: “ یعنی هزار بارم اشتباه میکنی؟”“بیا، تا میخوام یکم جدی باشم نمیذاری که. ولی آره، با عقل اون موقع م بازم میومدم. من دیوونه تجربه کردنم. آدمای جدید، فرهنگ های جدید، جاهای جدید، تجربه های جدید! اینکه از اون محدوده امن ت بیای بیرون و سفر کنی به نظرم دیدت رو باز میکنه، یه مدلی دیدت رو باز میکنه که قطعا آدم هایی که این کار رو نکردن هیچ وقت تجربه ش نمیکنن.”“اوه، پس خوبه مهاجرت! دو ساعته اینجا داری از غم غربت داستان میگی؟”“من اون موقع هم نگفتم بده. گفتم یه چیزایی رو از دست میدی که واقعا سخته. انگار یه تیکه از قلبتو گذاشتی و اومدی. اما گفتم یه چیزایی هم بدست میاری مثل همین تجربه ها”“به قیافه م نمیاد از این حرفا بزنم ولی من خیلی خوشحالم که با تو این تجربه رو حس میکنم، رفیق روزهای تنهایی!”</description>
                <category>Green Gables🌱</category>
                <author>Green Gables🌱</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 01:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه عصر معمولی  بخش دوم: خاطره ها</title>
                <link>https://virgool.io/@samanehayneband/%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-oewmcxhathgj</link>
                <description>پا میشم میرم کنار پنجره وایمیستم و زل میزنم به شهر مه آلود و گرفته: “خب من فکر میکنم ما برای خلاص شدن از شرایط الانمون چنگ میزنیم به خاطرات. خاطره ها از خستگی، تنهایی و غم نجاتمون میدن”“هر چی بیشتر میگی، بیشتر نمیفهمم!”“ببین، ما کلی خاطره ساختیم با چیزهایی که دوستشون داریم ( یا داشتیم) یا بهشون عادت داشتیم. الان با توجه به شرایط زندگی ممکنه اون چیزها ازمون دور باشن، یا از دستشون داده باشیم. به الانش که فکر کنیم خیلی تلخ و سخته ولی اگه بری توی اون خاطره و اون زمان، اون وقت همون حس رو تجربه میکنی و این واقعا لذت بخشه”“مثلا چی؟ چجوری؟”“مثلا من از بزرگسالی و بالا رفتن سن میترسم”میپره وسط حرفم: “ کتابی چرا حرف میزنی؟ بگو از پیر شدن میترسم”لبخند میزنم: “ خب حالا! آره از پیری میترسم. اگه تمرکزم رو بذارم روی این قضیه، مثلا استرس دیدن اولین موی سفید رو داشته باشم، یا با وسواس جلوی آینه تعداد چروک های ریز و جدید پیشونی و اطراف لبم رو بشمارم خب معلومه حالم خیلی بد میشه. اماااا، اینجا اما داره! اما اگه  اون لحظه به جای قصه بافتن تو ذهنم که واااای دارم پیر میشم واااای وقتم تموم شد الان چهره م چه شکلی میشه الان باید چیکار کنم و … بشینم فکرمو ببرم سمت یه خاطره خوب که توش حس جالب و دوست داشتنی رو تجربه کردم، اون موقع داستان فرق میکنه. اصلا بیا یه ترفندی رو بهت یاد بدم یه تکنیک سری و فوق مهم”“اوه چشم استاد اجازه بده دفتر و خودکار بیارم یادداشت کنم”میخندیم.“من خودم وقتی دلم میگیره یا احساس تنهایی میکنم یا چمیدونم مثلا استرس دارم، میشینم فکر میکنم به یه خاطره ای که دوستش دارم و سعی میکنم کل جزییاتشو یادم بیارم. “چشمهامو میبندم و شروع میکنم به تعریف کردن: “دم دمای عیده، هوا خنکه ولی بوی عید داره از در و دیوار میریزه تو خونه! از مدرسه میرسی و میبینی کل زندگی وسط اتاقه. چرا؟ مامان داره خونه تکونی میکنه.  بوی عید از تک تک وسایل پخش شده روی زمین بلند میشه. پیک شادی ت رو بهت دادن و تو هم که حوصله نداری توی تعطیلات انجامش بدی، میای میشینی وسط اون خونه بهم ریخته تلویزیون رو روشن میکنی و تند تند سوالات رو جواب میدی. میزنی شبکه پنج میبینی نوشته جشنواره نوروزی فیلم های سینماییو داره ارباب حلقه ها پخش میکنه. گوشه تصویر آرم سبزه عید و تنگ ماهیه که دائم جابجا میشن، انگار دارن با ریتم بهار میرقصن. همین طور که گوشت به تلویزیونه هی پیک رو ورق میزنی و از چرت و پرت بودن سوالاش حرص میخوری. مامان یهو بلند میگه: «اون دستمال رو بده به من، از دستم افتاد» نگاه که میکنی میبینی وایساده روی یه صندلی و داره بالای قفسه ها رو گردگیری میکنه. با یکم غرغر میری دستمال رو میدی دستش و برمیگردی سر پیک حل کردن و در واقع فیلم دیدن. همه چی یه حس و حالیه. انگار همه دارن برای یه چیزی آماده میشن. یه استرسی داره انگار، ولی استرسش شیرینه از جنس هیجانه!”فنجون چای شو برمیداره و میگه: “چه بامزه، من و تو اون موقع حتی از وجود هم خبر نداشتیم، دو جای مختلف دنیا بودیم ولی تجربه مشترک داریم. این برنامه ها که میگی این مدل و سبک خونه تکونی همش چیزاییه که منم تجربه کردم و خاطره دارم. خیلی عجیب نیست؟”“شگفت انگیزه! واسه همینه که میگم خاطره ها نجاتمون میدن. بدون اینکه با هم توی یه مکان تجربه شون کرده باشیم، میتونیم خاطراتی پیدا کنیم که ریشه های مشترک دارن و ما رو به هم وصل میکنن. وقتی من تعریفش میکنم تو هم حسش میکنی و برعکس. من عاشق خاطره هام!”“خب بقیه شو بگو.”میرم میشینم پیشش و دوباره شروع میکنم:” تو همین زمانهاست که یهو در باز میشه و پدر میاد تو. یعنی انقدر شیرینه این لحظه که نمیتونم توصیفش کنم. روز آخر کاریه و قراره بریم سفر عید. از صبح بهمون سپرده بود که تا اومدم شروع کنیم جمع و جور کردن وسایل که نزدیکای صبح بیفتیم تو جاده به سمت شمال. با هیجان میدوم سمت در، سلام میکنم و کیفشو ازش میگیرم. میگه:آماده؟ میگم: آماااااده قربان!وسیله جمع کردن برای سفر شمال خیلی آسونه یعنی من که دیگه حرفه ای شدم. توی سه سوت وسایلمو جمع میکنم و میرم سراغ بقیه اون پیک نوروزی حوصله سربر. دیگه نزدیک صبح راه میوفتیم. جاده شمال داره از شدت ماشینی که توشه منفجر میشه، انگار همه بار و بندیل بستن که سال تحویل رو شمال باشن. ولی همونم حس قشنگیه، ماشین ها رو که کنارم نگاه میکنم هر کدوم یه قصه ای دارن! بعضیا با صبر و حوصله دارن زمان ترافیک رو میگذرونن، بعضیا دارن با هم دعوا میکنن، بعضیا ماشینشون بوی عید میده با سبزه ای که گذاشتن پشت شیشه ولییییی توی همه این ماشینا بچه ها فارغ از همه چی، دارن بازی میکنن و خوش میگذرونن. اصلا نمیدونن تو دنیای پدر مادراشون داره چی میگذره”“موزیک های توی مسیر شمال هم یه دنیاییه”“آرهههه دقیقا! من که همش اینو پلی میکردم: بهار بهار چه اسم آشنایی، صدات میاد اما خودت کجایی”“وااای دلم بهار خواست، خیلی کیف میداد”“دقیقاااا! حالا خود شمال رو هم که نگم، بوی نویی میداد همه چی. دست فروش های کنار خیابون که ماهی و سبزه عید میفروختن، بوی سبزی تااازه و برنج محلی که روح آدمو به پرواز درمیورد”“آخ آره! تازه اون حال عید و سال نو که همه همدیگه رو میشناسن و به هم تبریک میگن تو خیابون خیلی کیف میده”“روبوسی و تبریک عید. نور میپاشه به قلب آدم!”“چقدر کیف داد مرور این خاطره ها”“دیدی گفتم؟ خاطره ها نجاتمون میدن. با کلی توپ پر و غرغر اومدی خونه به خاطر آب و هوای اینجا ولی وقتی فکرمون رو بردیم سمت اون روزها و خاطره هایی که دوست داریم اصلا فازمون عوض شد.”“اون که درست، یعنی قبول دارم تا یه حدی ولی اگه فقط بخوایم تو خاطره ها بمونیم، توی گذشته گیر میکنیم و الانمون رو از دست میدیم”“نه دیگه منظورمو کامل متوجه نشدی! ما فقط زمانی میریم توی خاطرات که بهشون احتیاج داریم نه همیشه. من میگم وقتی بدفازیم، ناراحتیم، میترسیم یا نگرانیم اما کاری از دستمون برای تغییر اون وضعیت برنمیاد، به جای دست و پا زدن توی اون حال بد، بهتره ذهنمون رو ببریم سمت چیزایی که دوستشون داریم تا حالمون تغییر کنه، مثل همین خاطره های خوب! ذهن، تفاوت لحظه حال و خاطره رو متوجه نمیشه، تو همون حسی رو میتونی با مرور خاطره تجربه کنی که توی لحظه حال داری تجربه میکنی.”“جالبه! دلم میخواد باهات مخالفت کنم ولی خب همین الان تستش کردیم و جواب داد” میخنده، از اون خنده قشنگا که آدم کیف میکنه.سرمو میذارم روی شونه ش، صورتشو برمیگردونه سمتم و میگه: “تو فکر میکنی ما کار خوبی کردیم؟”“چیکار؟”“اینکه تصمیم گرفتیم بیایم اینجا”ادامه دارد</description>
                <category>Green Gables🌱</category>
                <author>Green Gables🌱</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 02:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه عصر معمولی   بخش اول: تابستون</title>
                <link>https://virgool.io/@samanehayneband/%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-eplssni8zhvm</link>
                <description>اومد خسته و کوفته کیفشو انداخت روی تخت، رو کرد بهم و گفت: “تابستون! کدوم تابستون بابا؟ اون بیرونو نگاه کن، کجاش شبیه تابستونه؟ مردیم از این همه ابر و بارون. هوا که انگار غمزده ست، یه جوری عزا گرفته انگار چیییی شده! سه روزه مه عین یه پتوی کلفت و کهنه، بختک وار افتاده رو این شهر. چشم چشم رو نمیبینه”با خنده رو کردم بهش و گفتم: “چقد غر میزنی پشت هم، یکم هم نفس بکش”“چمیدونم، خب خودمون خواستیم بیایم اینجا. ولی قبول کن این «تابستون» نیست! انقدر حرصم میگیره وقتی سرکار همکارا میگن برنامه ت واسه تابستون چیه، دلم میخواد کله شونو بکوبم تو دیوار”همزمان با این حرف، نگاه مون میوفته به هم و غش میکنیم از خنده“والا خب راست میگم دیگه، برنامه م چیه؟ چی میتونه باشه؟ هیچی میشینم پشت پنجره به مه غلیظ روبروم خیره میشم و به اشتباهاتم فکر میکنم”دو تا ماگ چای رو میذارم روی میز. میاد میشینه روبروم.“من واقعا دلم برای تابستون تنگ شده، اینا حتی نمیدونن اون تابستونی که ما میگیم چی هست.“با پوزخند میگم: “ حق هم دارن، تا حالا تجربه ش نکردن”.“اصلا تو بگو، تابستون چیه؟ تابستون واسه تو چیه؟ بعضی وقت ها حس میکنم انقدر از اون روزها گذشته که یادم رفته. تو بگو”این حرفش پرتم میکنه توی اون گنجه قدیمی ته ذهنم که پر از خاطرات بچگیه!“تابستون” این کلمه توی ذهنم چندبار تکرار میشه.چشمهام رو میبندم، ناخودآگاه یه لبخند گنده میشینه کنج لبم و شروع میکنم: “تابستون یعنی عصر یه روز خیلی گرم و طولانی که عین آدامس کش میاد و هوا تا نصفه شب روشنه. میای خونه، خسته و کلافه و گرمازده، در رو که باز می‌کنی یهو وارد بهشت میشی. نسیم خنک کولر آبی و صداش که کل خونه رو پر کرده انگار زنده ت می‌کنه. حالا تو از کجا اومدی خونه؟ از کلاس تابستونی، نقاشی، والیبال، اسکیت و ...میری میبینی داره از آشپزخونه بوی زندگی خالص میاد. بوی چیه؟ مامانت داره هندوانه قاچ می‌کنه. یه نفس عمیق می‌کشی انگاری که میخوای مولکول به مولکول اون بو رو داخل ریه هات ذخیره کنی. از اون طرف میبینی پدرت مجله «سروش کودکان» جدید رو خریده و گذاشته برات روی میز. از خوشحالی داری بال درمیاری. میپری سمتش برش می‌داری و با ذوق عکس روی جلدشو نگاه می‌کنی. از اون گوشه اتاق صندلی رو میاری می‌ذاری جلوی کولر، بشقاب هندوانه و «سروش کودکان» رو هم میاری، پاهاتو جمع میکنی توی شکم ت، شروع می‌کنی به خوندن و ورق زدن و اون وسطا هندوانه خوردن! صدای مامانت یهو بلند میشه که: “صدبار گفتم وقتی از بیرون میای گرمته و عرق داری نشین جلو کولر، سرما میخوری”انگاری که نشنیدی یکم روی صندلی جابجا میشی و به خوندن ادامه میدی؛ «زندگی عجیب آقای ناپلئون بناپارت جنگجو». عجب عنوانی! قند توی دلت آب میشه وقتی میبینی سه چهار صفحه داستانه. یوهووو… بریم که غرق بشیم تو یه زندگی خیالی.یهو به خودم میام، صورتمو میچرخونم سمتش و میگم:“اوه، وایسا ببینم! اصلا تو توی تیم «سروش کودکان» بودی یا «کیهان بچه ها»؟”یه خنده کج میشینه روی صورتش: “چی میگی بابا، این سوسول بازیا چیه؟ معلومه که هیچ کدوم! من فقط، کوچه فوتبال خونه، و این سیکل دائما تکرار میشد”“باورم نمیشه! تو از ما نیستی!” میزنم زیرخنده“خب بقیه ش؟ تابستون رو داشتی میگفتی”“آره، تابستون!”دستمو میدارم زیر چونه م و نگاهمو میدوزم به پنجره. گوشه چشمهامو به نشونه فکر کردن نازک میکنم: “تابستون یعنی درخت های سبز توی حیاط که تو اوج گرما یه شلنگ آب دستت گرفتی و داری آب شون میدی، یهو پدرت میگه: “بریم برای مأموریت امروز؟”یعنی اون لحظه انگار دنیا رو بهت دادن. آب دادن به باغچه رو نصفه نیمه ول می‌کنی و میدویی سمت دوچرخه ت. به دقیقه نکشیده حاضر میشی و بلند میگی: “باباااا من آماده م بریم.”ماموریت چیه؟ تمرین دوچرخه سواری. کجا انجام میشه؟ توی کوچه پشتی. بهش میگن کوچه درختی. کوچه درختی یه کوچه خیلی پهن و بزرگه که خب قاعدتاً دو طرفش درخته. آخ چه صفایی داره دوچرخه سواری توی آفتابی که پهن شده وسط کوچه.پدر پیاده همراهت میاد و تو هم سوار دوچرخه ای. “دستگیره ها رو محکم بگیر، کل دوچرخه سواری به حفظ تعادله. جلوت رو نگاه کن ولی از اطرافتم غافل نشو.” تازه چرخ های کمکی ت رو درآوردن و قراره یاد بگیری خودت تعادلتو حفظ کنی. از شدت هیجان و استرس قلبت داره توی گلوت میزنه. نگرانی که نیفتی، ولی جلوی پدر میخوای طبیعیش کنی. سه چهار با وقتی گرفتتت با هم از سر تا ته کوچه درختی رو ‌تمرین میکنید. یهو آروم میکشتت کنار و میگه: “خب دیگه نوبت توعه که تنها بری. آروم و با احتیاط برو تا اون ته و برگرد. من همینجا وایمیستم.”یکم دست هات می‌لرزه ولی خب بالاخره باید از پسش بربیای.چشمهاتو متمرکز می‌کنی روی انتهای کوچه درختی و با یه هل کوچیک پدر راه میوفتی، اوایلش که همه چی عالی پیش می‌ره تاااا ته کوچه که یهو فرمون دوچرخه یه تکونی میخوره و از کنترلت خارج میشه. به خودت میای میبینی چرخ های دوچرخه توی جوی آبه و خودتم پخش زمینی.دزدکی نگاه می‌کنی میبینی توی دیدرس پدر نیستی، با دستپاچگی پا میشی خودتو دوچرخه رو جمع و جور می‌کنی و دوباره راه میوفتی سمت اول کوچه. یه لبخند رضایت مصنوعی هم می‌ندازی روی صورتتو میری سمت پدر. تا میبینتت یه لبخند مرموز میزنه و چشمهاشو تنگ می‌کنه و می‌پرسه: “خب؟ چطور بود؟” میگی: “عالی بود!” میگه: “خیلی هم خوب، فقط چرا چرخ هات خیسه؟” و ریسه می‌ره از خنده.یهو چشمهات میوفته به چرخ های خیس و رد آبی که کشیده شده توی مسیر“آخ آخ آخ لو رفتی که”“آره! شیرین ترین لو رفتن زندگیم”“دیگه چی؟”یهو میزنم زیر آواز: “تابستونه فصل شادی و خنده، بچه ها توی کوچه گرم بازی مثل چند تا پرندههههه”“اوووه یادش بخیر! اینو تلویزیون پخش میکرد”“آره، تابستون یعنی صدای این آهنگه بپیچه توی خونه، این یعنی بعدازظهره، آفتابه، گرمه، کارنامه ت رو گرفتی و دیگه رسماً تابستونه، فقط عشق و حال!”“خب حالا تو بگو، تابستون برای تو چجوریه؟ چه رنگیه؟ چه بویی میده؟”“من راستش اینجوری که تو تعریف میکنی چیزی تو ذهنم نمیاد، فقط همون صدور اجازه بازی کردن توی کوچه تااااا ۸ شب که هنوز خورشید وسط آسمون بود اصلی ترین چیزیه که میندازتم وسط تابستون، یخمک کثیف از چرخ دستی سرکوچه، فوتبال یا همون گل کوچیک، همینا دیگه.”“نگفتی چه رنگیه آخه! تابستون واسه من نارنجیه با رگه های طلایی اکلیلی، بوی هندوانه هم میده، خنککککککک”یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و میگه: “خیلی دوست داشتم بگم «وااای چه لطیییففف» ولی حیف که هیچ حسی به حرفات ندارم”دوتایی میخندیم.“تو که الان باز مسخره میکنی ولی من واقعا ناخودآگاه با هرصدای کولری شوت میشم توی تابستون. یه حس عجیبیه نمیدونم چجوری برات بگم. انگار یه تجربه آشناست ولی در عین حال غریبه ست یعنی ازت دوره”“هووم، استثنائا میدونم چی میگی این بار” یه مکث کوتاه میکنه انگار داره فکر میکنه و دوباره میپرسه: “به نظرت چرا ما خاطراتو مرور میکنیم؟ مخصوصا خاطرات بچگی رو؟”“شاید چون خاطره ها نجاتمون میدن”با یه چهره حق به جانب رو میکنه بهم و میگه: “از چی؟“ادامه دارد…“تابستون” این کلمه توی ذهنم چندبار تکرار میشه.</description>
                <category>Green Gables🌱</category>
                <author>Green Gables🌱</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 00:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>