<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمانه محمدزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samanelife</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 20:02:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/121424/avatar/Tlpdma.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمانه محمدزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@samanelife</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سالاد کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@samanelife/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-srdbeyce7tb4</link>
                <description>سالاد کرونا!این روزها کرونا ورد زبان همه ما شده طوری که همسرم محمد وقتی میخواست سالاد کینوا درست کند گفت: سمانه سالاد کرونا میخوری؟! آنقدر خندیدیم که حد نداشت! اما حقیقت خیلی تلخ‌تر از این حرف‌هاست ویروسی کوچک همه دنیا را بازیچه دست خودش کرده! کی فکرش را می‌کرد اینگونه خودمان را در خانه‌‌هایمان حبس کنیم؟ اینگونه از هم دور بشویم؟ بغل کردن ممنوع شود؟ مجبور به رعایت فاصله فیزیکی بشویم؟ کرونا واقعا&quot; ثابت کرد هیچ کس از فردای خودش خبر ندارد!کرونا، مهمان ناخوانده: مثل مهمانی ناخوانده آمد و کشت و نرفت! بدتر از همه این که گاهی با خودم می‌گویم: اگر مجبور شویم با این ویروس حالا حالاها زندگی کنیم چه؟ فکر کردن به آینده در روزهای قرنطینه باعث نگرانی‌های زیادی می‌شود. اما بهترین راه؛ پذیرفتن سختی این روزهاست. طبیعی است که محدود شدن بعد از آزادی چقدر می‌تواند رنج‌آور باشد اما این اواخر بیشتر درک میکنم که &quot;رنج&quot; همیشه در زندگی وجود دارد و بخشی از آن است؛ باید آن را بپذیرم تا به آرامش برسم.در قرنطینه بیشترین احساسی که به ما دست می‌دهد از درون تهی شدن است؛ چون اکثر ما درگیر شغل‌هایی شده‌ایم که عاشق آن‌ نیستیم بلکه مجبور شدیم و وقتی کاری برای انجام دادن نیست؛ درون خود گم می‌شویم و احساس بی‌ارزشی می‌کنیم. باید سفر کرد؛ سفری به اعماق وجودمان برای پیدا کردن کارهایی که عاشقشان بودیم اما روی آن‌ها خروارها خاک نشسته!ایکیگای؛ دلیلی که صبح به خاطر آن از رختخواب بیرون می‌رویم.در سفر من؛ کتاب ایکیگای هم همراهم بود. ایکیگای یعنی دلیلی که صبح به خاطر آن از رختخواب بیرون می‌رویم. با پیدا کردن این دلیل دیگر احساس تهی بودن نخواهیم کرد.ما آدم‌ها‌ وقتی درگیر کاری باشیم که زمان و خستگی برایمان معنی نداشته باشد احساس بهتری خواهیم داشت. روزهای قرنطینه بهترین فرصت برای پیدا کردن علایق و درگیر شدن با آنهاست. گاهی حتی ظرف شستن ساده هم می‌تواند ما را از فکر گذشته و نگرانی آینده رها کند و آرامش بخش شود.شاید کرونا خیلی هم بی‌فایده نباشد!ماها نسلی هستیم که آنچنان لزوم‌ وجود ارتباط با آدم‌ها را درک نکردیم اما این روزها حس کردیم که چقدر دلتنگیم و به دیدن آدم‌های اطرافمان احتیاج داریم در حالی که روز به روز دورتر میشدیم. ماها که جنگ را ندیدیم قدر چیزهای کوچک و ساده را کمتر از پدر و مادرهایمان می‌دانیم! اما حالا با این اتفاق فهمیدیم نه! هر چیزی، هر لحظه‌ای می‌تواند نباشد! ماها آنچنان مفهوم صبر، تحمل و تامل رو نمی‌فهمیدیم اما با قرنطینه مجبور شدیم بفهمیم و بیشتر به درون خودمان سفر کنیم. به نظرم کرونا در این برهه از تاریخ لازم بود؛ هرچند دردناک، سخت و پر از ضرر و زیان. ولی تغییرات ارزشمندی را هم در ما ایجاد کرده که شاید بعد از کرونا بروز کند!</description>
                <category>سمانه محمدزاده</category>
                <author>سمانه محمدزاده</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 14:48:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی، مثل تک درخت بیابان‌ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@samanelife/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AA%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-hqmnaxwejoeo</link>
                <description>عکسی که خودم گرفتم عمودی بود نشد آپلود کنم!به محمد گفتم: محمد، میشه یه لحظه نگه داری؟گفت: چرا عزیزم؟ چی شده؟گفتم: هیچی، میخوام از این تک درختِ یه عکس بگیرم!چیک... چیک...خیلی زیباست نه؟! گفت: اینجوری که تو ازش عکس گرفتی تازه میفهمم چقدر زیباست!تنها قدرتمند شدن، واقعا&quot; هنر است!گفتم: به نظرت قدرتمند نیست؟ گفت: چطور؟گفتم: آخه تنهایی رشد کردن اونم به این زیبایی خیلی سخته! وقتی تنها رفیقات زمین و آسمون و گاهی هم بارون خدا باشه رشد کردن سخت میشه دیگه! نمیشه؟گفت: آره از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم! برای همین همیشه از تک درختا عکس میگیری؟گفتم: آره، تک درختای تنهای بیابون برام حکم استقامت، قدرت و بزرگی رو دارن! شنیدی عطار راجع به تنهایی چی گفته؟گفت: نه چی گفته؟گفتم: عطار میگه: نیست در مذهب من هیچ به از تنهایی/ گر بسی بنگرم و مسئله برگردانمگفت: چه خوب گفته!تنهایی‌هایی که قرار است خودت را زیر ذره‌بین بگذاری خوب است!گفتم: آره، دیدی؟ تنهایی گاهی لازمه... یه وقتایی باید با خودت خلوت کنی و از ماجرا بیای بیرون، در افکارت غرق بشی و خودت رو جزئی از کل ببینی تا بفهمی کل داره چی کار میکنه و تو چه سهمی رو داری اجرا میکنی؟گفت: آره، ولی وقتی مدتش زیاد میشه دلم میگیره... آخه تو نباشی که نمیشه!گفتم: عشقم، من همیشه کنارتم شک نکن... اینکه میخوای یه جایی بری، میگم: &quot;برو... من با تنهایی اوکیم&quot; منظورم این نیست که دلم برات تنگ نمیشه، نه! فقط میخوام یه ذره با خودم خلوت کنم و ببینم دارم درست میرم یا نه!به قول صائب تبریزی: نخل تنهایی من میوه فراوان دارد...شما حال و احوالتون با تنهایی چه جوریه؟</description>
                <category>سمانه محمدزاده</category>
                <author>سمانه محمدزاده</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 21:37:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت، را راضی کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@samanelife/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%A9%D9%86-hwloz2ei9vi0</link>
                <description>عشق را تجربه کن.درست‌ترین تصمیم زندگی‌ام را وقتی گرفتم که فهمیدم زندگی کردن یعنی راضی کردن خودم، نه خانوادم و نه هیچکس دیگر!این جرئت را با یک عشق گرفتم! نقطه ضعف پدرم عشق بود! همیشه بهم میگفت باید عشق را تجربه کنی و با عشق ازدواج کنی تا خوشبختی را احساس کنی!اما کاش همین دیدگاه را در انتخاب بقیه مسیرهای زندگی‌ام داشت و اجازه تجربه چیزهایی را که دوست داشتم میداد، آنوقت همه چیز رویایی‌تر میشد!عاشق شو، ورنه روزگار به تو سخت آید!(سمانه?)عشق برای من مثل تولد دوباره بود، انگار تازه قرار است زندگی را تجربه کنم و خودم تصمیم بگیرم، اتفاقی زیبا ولی دردناک! چرا دردناک؟من شبیه پرنده‌ای بودم که پرواز بلد نبود! پرنده‌ای که در قفس به دنیا آمده بود! قفسِ مراقبتی و حساس خانواده‌ام! من بدون حتی تجربه یک پرواز، وارد دنیایی بزرگ، عجیب، سخت و ماشینی تهران شده بودم و تنها اتفاقی که برایم ‌افتاد به در و دیوارخوردن بود!!پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی‌ست!! (فروغ فرخزاد)سه بار با کله به در و دیوار خوردم و زخمی‌تر از قبل افتادم زمین! زخمی به وسعت تجربه‌هایی که خیلی وقت پیش باید میکردم و نکردم! گاهی گیج بودم، گاهی خسته، گاهی پر از آه و افسوس، گاهی پر از حرف‌های نگفته و گاهی پر از ناامیدی و ناامیدی و ناامیدی! تنها چیزی که نگهم داشته همان عشقیست که نجاتم داده، همان عشقی که می‌دانم بی‌دلیل سر راهم سبز نشده، همان عشقی که مواظب من است، همانی که حکمتی نهفته با خودش دارد! حکمتی که روز به روز با تلاش کردنم برای پیشرفت واضح و واضح‌تر میشد، حکمتی که هم رنگ خداست! خدایی که همیشه هوایم را داشت اما من ندیدم!با کسانی کار کن که با تو ارزش‌های یکسانی دارند.اولین تجربه به در و دیوار خوردن من، کار کردن در جایی بود که حس میکردم قرار است همه اتفاق‌های خوب آنجا بیفتد! توقعی غیر منطقی و بی‌جا!! در عرض دو ماه جوری از آن شرکت فرار کردم که با خودم عهد کردم دیگر پایم را آنجا نخواهم گذاشت!!ولی روزگار جوری بود که باز هم مجبور شدم برای گذراندن دوره‌ای آموزشی که آنجا برگزار میشد برگردم به آن دوران! که البته این اتفاق هم برای یاد گرفتن درس دیگری‌ست! یاد گرفتن بی‌تفاوتی! و گذشته را در گذشته رها کردن! که همین اتفاق هم افتاد و از پسش بر آمدم!تنها اتفاق خوبی که با کار کردن در آنجا برایم افتاد: ارتباط گرفتن با آدم‌های فرشته‌‌ای بود که میشه گفت همگی از یک جا زخم خورده بودیم!زخم همه ما قرار گرفتن در کنار آدم‌هایی بود که ارزش‌های یکسانی با ما نداشتند در حالی که این مسئله برایمان مهم بود! تمام تلاش ما این بود که کارِ درست را درست انجام بدهیم تا ارزشی خلق کنیم و تلاش اونا صرفا&quot; به دست آوردن پول بود!چیزی که تجربه تلخ من را شیرین‌تر می‌کرد فکر کردن به این بود که ارزشِ درست در بلند مدت مثل پروانه‌ای زیبا که از پیله‌ای زشت و پر از تاریکی رها می‌شود، بلاخره دیده می‌شود.از سر پروانه کی بیرون رود سودای شمع(صائب تبریزی)اولین نتیجه‌ای که از کار کردن در آنجا گرفتم این بود که دیگر حتی برای صرفا&quot; به دست آوردن تجربه و آموزش هم با افرادی که ارزش‌های یکسانی با من ندارند، کار نکنم!تحت هر شرایطی از حقت دفاع کن!دومین چیزی که آزارم داد نگفتن حقیقت بود! وقتی میخواستم از آنجا بروم، سرمایه‌گذار (عضو هیئت مدیره‌) از من خواست که باز هم قرارداد ببندم ولی من گفتم نه! و وقتی از من پرسید چرا؟ گفتم نمیخوام کار کنم! حقیقت را نگفتم، از حقم دفاع نکردم! نگفتم به خاطر چه رفتارهای زشتی نمیخواهم ادامه همکاری بدهم! بلکه بدون هیچ توضیحی، فقط رفتم! و تا مدت‌ها دردی عجیب تحمل کردم!به خاطر دوست هر کاری را قبول نکن!تا اینکه خدا دوباره این درد را سر راه من قرار داد، تا چیزی را که باید یاد میگرفتم بگیرم! دوستی گفت: وقت آزاد داری ما به شخصی برای تولید محتوا نیاز داریم من هم گفتم: باشه، حتما&quot;. چرا که نه؟ اما ازآنجایی که آن شرکت به من خیلی دور بود، تصمیم بر دورکاری شد! سه ماه کار کردم و حقوقی نگرفته بودم! ماه سوم بود که رویکرد را تغییر داده بودیم و برای بخش محتوای تخصصی مقاله‌ای را ترجمه کرده بودم و کاملا&quot; آماده بود اما منتظر تصویر گرافیکی آن بودم! که تقریبا&quot; یک هفته تمام به گرافیست کار می‌گفتم: تصویر چه شد؟ تا اینکه ایرادها شروع شد که چرا چند روز است خروجی نداریم!! من هم چون کار خودم را کرده بودم، عصبی شدم به امور مالی پیام دادم که اگر میشود حداقل حقوق دو ماه مرا بزنید و اگر نمیشود، من هم به مدیر اطلاع بدهم که نمیتوانم همکاری داشته باشم! امور مالی هم بدون هیچ کم و کاستی‌ای خودش مستقیم حرف‌های من را به مدیر اطلاع داد و مدیر هم گفت بهش بگید که ما هم از همکاری با ایشان معذوریم!!!! این درد برایم بدتر از درد قبلی بود! اول اینکه دوست من خودش از من خواسته بود کنارشان همکاری داشته باشم! دوم اینکه مدعی بودند که از کار من به تنهایی راضی هستند و قبول داشتند که تا الآن بیشتر از حد مسئولیت خودم کار کردم! ولی حالا که حرف از حق و حقوق شد، تصمیم به قطع همکاری شد؟! این بار که دوباره بحث دفاع از حقم سراغم آمده بود تصمیم گرفتم یه نفس عمیق بکشم و از حقم دفاع کنم! یه نامه بلند بالا برای مدیر نوشتم خیلی اصولی و منطقی تمام فاکتورهایی که مد نظرم بود را موضوع بندی کردم و فرستادم. (تمام مسائلی که باعث رنجش من شده بود را نوشتم) راس ساعت نه صبح بود که به من زنگ زد و ازم عذرخواهی کرد انگار تازه با خواندن حرف‌های من متوجه تمام اشتباهاتش شده بود و گفت حقیقتش اوضاع مالی ما اونجوری که حساب کردیم پیش نرفت و به این دلیل نمیتوانیم همکاری داشته باشیم!با شجاعت شکست را بپذیر حتی به عنوان یک مدیر!و من به تنها چیزی که فکر میکردم این بود: که چرا یک مدیر نباید شجاعانه نداشتن بودجه برای این بخش از فعالیت شرکت را مطرح کنه؟ و بعد از اون موضوع عدم همکاری را به دلیل نداشتن بودجه مطرح کند! تا اینکه هم حقوق ندهد و هم تند تند دستور بدهد که خود افراد درخواست حقوق داشته باشند و به خاطر درخواستی که حق آن‌هاست از مدیر بشنوند که ما هم از ادامه همکاری با شما معذوریم!! با این تجربه تصمیم گرفتم به خاطر دوستی وارد کاری بیهوده نشوم که در آخر جز بی‌احترامی دستاوردی برایم نداشته باشد!خودت تنها فانوس زندگی‌ات باش. مگر اینکه کسی خودش بخواهد فانوس راهت باشد ولی نه هر کسی!فانوس راهت را مطالعه خودت قرار بده!به در و دیوار خوردن سوم را زمانی تجربه کردم که باز هم توقعی بی‌جا داشتم! در مسیرهای زندگی سختی‌هایی هست که دلت میخواهد فانوس‌هایی داشته باشی تا مسیر را برایت روشن‌تر کنند گاهی یک فانوس کافی نیست! شاید هم هست! شاید هم به خاطر همین که فکر میکردم یک فانوس کافی نیست همان یکی را هم از دست دادم و دوباره غرق در تاریکی شدم! شاید هم کسی معنی نگاه من به داشتن فانوس را نفهمید! شاید هم هیچ کس هیچ‌وقت نفهمد!شاید هم تنها فانوس هر کس خودش باشد و بس!تمام به در و دیوار خوردن‌های من، پر از تجربه‌هایی بود که برای رسیدن به هدفم باید اتفاق می‌افتادند و بابت این تجربه‌ها خیلی خوشحالم!</description>
                <category>سمانه محمدزاده</category>
                <author>سمانه محمدزاده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 02:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل یک دختر سوار کاری کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@samanelife/%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86-bw0owq54bkra</link>
                <description>فیلم &quot;مثل یک دختر سوارکاری کن&quot; بر اساس واقعیت (2019)در این نقد گاهی بخش‌هایی از فیلم برای شما لو خواهد رفت!فیلم مثل یک دختر سوارکاری کن (ride like a girl) داستانی بر اساس واقعیت است که در آن به نکته‌های ارزمشندی پرداخته است و از نظر من دیدنش برای هر آدمی که دوست دارد زندگی را با تمام سختی‌هایش تجربه کند لازم است!در این فیلم شما دختری جوان را به اسم میشل پین به عنوان اولین زنی که کاپ ملبورن را برای مسابقات اسب دوانی در استرالیا برد، می‌بینید که توانست این رکورد را بشکند. (در واقعیت میشل پین کاپ ملبورن را در سال 2015 به دست آورد اما خود فیلم محصول سال 2019 است)مری ترزا پالمر بازیگر نقش میشل پینعشق، امید و ایمان؛ لازمه عبور از سختی‌ها هستند!اولین نکته جذابی که این فیلم برای من داشت: عشق، امید و ایمان میشل برای رسیدن به هدفش و به دست آوردن این کاپ بود.میشل بارها و بارها برای خواسته‌اش جنگید و هیچ‌وقت نا‌امید نشد! چیزی که امروز در ما جوان‌ها کمتر دیده می‌شود: داشتن عشق زیاد به رویاهایی که داریم و ناامید نشدن از سختی‌های مسیر رسیدن به هدف! ما در این دنیای ماکروفری علاقه داریم یک شبه به همه چیز برسیم ولی این نشدنی‌ست! تا شب و روز تلاش و جنگیدن برای اهداف نباشد به هیچ چیز نخواهیم رسید!  باید این مسئله را با گوشت و پوست و استخوان حس کنیم: چیزی که ارزشمند باشد هیچ وقت راحت به دست نمی‌آید پس باید سختی‌های زیادی را به جون خرید!در این فیلم شما می‌بینید که حتی پدر میشل هم معتقد است: به دست آوردن کاپ برای میشل خیلی زود است و او نمی‌تواند از پسش بربیاید اما میشل از خونه پدرش می‌رود تا برای به دست آوردن کاپ بجنگد! اما بعد از کلی تلاش و تلاش از روی اسب سقوط می‌کند به حدی که حتی به سختی راه می‌رود اما باز هم بلند می‌شود، برای هدفش میجنگد و کاپ را به دست می‌آورد! عین یک معجزه!!میشل فقط برای راه رفتن تلاش نمیکرد بلکه برای اسب دوانی تلاش میکرد که دوباره سرپا بشه!وقتی همه می‌گویند که تو موفق نمی‌شوی، بیشتر تلاش کن!نکته‌ی جذاب دیگر فیلم این بود که: گاهی ممکن است همه به شما بگویند امکان نداره موفق بشی، این کار نشدنی است ولی میشل ثابت کرد که اینطور نیست! حتی گاهی ممکن است این موضوع (تو نمیتوانی موفق بشوی) را به این شکل مطرح کنند: نیازی نیست راه خانواده‌ات را دنبال کنی و مثل اونها باشی، انتخاب خودت را بکن! در حالی که میشل برای هدف خودش می‌جنگید نه کسی دیگر، بنابراین منظور از انتخاب خودت را بکن در واقع انتخاب خودشان بود، آنها به زور می‌خواستند بگویند که تو نمی‌توانی! اما با همه این حرف‌ها میشل صبور بود! و به تلاش خودش ادامه میداد!به عرف جامعه نگاه کن! یک زن تا به حال کاپ ملبورن را نبرده است!صبور بودن، یکی از راه‌های مقاوم بودن در شرایط سخت زندگی‌ست.به صبر کردن و ایمان داشتن در فیلم خیلی زیاد اشاره می‌شود؛ در جایی پدر میشل بهش می‌گوید:برنده شدن فقط مربوط به سرعت داشتن نیست، بلکه مربوط به صبر است! صبری که کمتر در ماها دیده می‌شود، کمتر تشخیص می‌دهیم چه جاهایی باید صبور باشیم تا با عجله‌ی بی‌جا کار خود را خراب نکنیم!به نظر من این فیلم را باید بیش از یک بار دید و اگر موقع فیلم کاملا&quot; تمرکز خودتان را معطوف به فیلم کنید به شدت روی شما تاثیر خواهد گذاشت!عشق خانواده‌ها نباید مانع پیشرفت فرزندان شود!نکته جذاب دیگر فیلم؛ نشان دادن عشق بیش از حد خانواده‌هاست! مشکلی‌ست که من همیشه با خانوادم داشتم. این عشق حمایتی و مواظبتی شدید؛ فرصت‌ها و تجربه‌های زیادی را از من گرفت! به نظرم خانواده‌ها نباید به خاطر عشق و احساس مسئولیتی که نسبت به فرزندشان دارند جلوی تجربه برخی چیزها را بگیرند این کار امکان رشد را از بچه‌ها می‌گیرد و ممکن است باعث تصمیم‌های اشتباه فرزندان در هر برهه‌ای از زندگی‌شان بشود. این فیلم نشان می‌دهد که پدر میشل به خاطر ترس از دست دادن دخترش در برابر مرحله‌ای جدید از مسابقه دادنش مقاومت می‌کند و میشل هم به خاطر عشقی که به هدفش داشته به طرز عجیبی تلاش میکند که به وزن مسابقه برسد و در آخر بعد از پیروزی در آن مسابقه سقوط میکند! که از نگاه من این سقوط به خاطر ضعف بدنی و فشاری بود که به خودش آورده بود که این هم به خاطر تصمیم‌گیری از روی عصبانیت و اصرار بر ثابت کردن توانایی‌هایش به پدرش بود. پس این موضوع نشان می‌دهد که عشق خانواده‌ها باید به اندازه و هدایت کننده فرزندانشان باشد نه مخرب و آسیب‌زننده!لحظه‌ای که میشل با عصبانیت تصمیم می‌گیرد خانه را ترک کند و برای هدفش بجنگد!تبعیض جنسیتی، زندگی خیلی از زنان را نابود میکند!نکته بعدی‌ای که در فیلم به آن اشاره شد تبعیض جنسیتی بود! میشل با این موضوع هم به خوبی جنگید! در این حد که حتی در مسابقات دوست نداشتند میشل را برنده اعلام کنند و او را بابت سقوط فردی دیگر مقصر اعلام کردند! حتی دوست نداشتند کاپ ملبورن را یک زن ببرد! جایی نشان می‌دهد که معتقد هستند که تا به حال هیچ زنی به جایزه ملبورن حتی نزدیک هم نشده است پس نباید اجازه مسابقه را به میشل بدهند!اگر یک زن جام ملبورن را ببرد، چه می‌شود؟!!!!در جایی دیگر میشل برای درخواست سوار کاری با پیشنهاد سواستفاده جنسی مواجه شد! چیزی که برای اکثر زن‌هایی که می‌خواهند پیشرفت کنند ممکن است پیش بیاید به هر نحوی! چیزی بسیار زجرآور، توهین‌آمیز و نفرت‌انگیز! ولی میشل باز هم ناامید نشد و بدون اینکه تن به همچین درخواستی بدهد به مسیرش ادامه داد!تنها چیزی که مهم است، فرصت‌هایی است که به خودت می‌دهی!نکته دیگری از فیلم که خیلی دوست داشتم به سمت خودمان یعنی ما انسان‌ها برگردانم؛ گفته پدر میشل در مورد اسب‌ها بود:  یک اسب با شش‌هایش می‌تازد، با قلبش پایدار می‌ماند و با منشش برنده می‌شود!! به نظرم اگر ما ‌آدم‌ها هم با چشم‌هایمان در جست‌وجوی فرصت‌ها باشیم، با گوش‌هایمان پذیرای بازخوردها باشیم، دارای زبانی با قدرت ارتباط برقرار کردن و قلبی پر از خواستن باشیم و از همه مهم‌تر اگر در شخصیت خود همیشه منش و تواضع را حفظ کنیم، می‌توانیم مطمئن باشیم که قطعا&quot; برنده خواهیم شد!جایی از فیلم، موهای تنم سیخ شد: آن هم جمله‌ای بود که میشل قبل از مسابقه از پدرش به یاد آورد: تنها چیزی که مهم است فرصت‌هایی‌ست که به خودت می‌دهی!به نظرم این نکته واقعا&quot; جذاب است، خیلی وقت‌ها ما فرصت‌ها را نمی‌بینیم در حالی که آن‌ها بی‌دلیل سراغ ما نیامده‌اند! اینکه ما چقدر قدرت داریم فرصت‌ها و تهدید‌های زندگی خودمان را از هم تفکیک کنیم و برای فرصت‌ها آغوش خودمان را باز کنیم می‌تواند بزرگترین مشکل ما باشد! که در این دیالوگ من به شدت به فکر رفتم که چه فرصت‌هایی را بی‌دلیل از دست دادم و فرقش را با تهدید نفهمیدم!  ولی بعد از این فیلم احساس میکنم چشم‌های تیزتری برای دیدن فرصت‌ها خواهم داشت!امیدوارم نوشته من باعث شده باشد که حتما&quot; این فیلم را ببینید؛ این فیلم از امید، ایمان، صبر، تلاش و نکته‌های ارزشمند دیگری حرف زده است که ارزش چند بار دیدن را دارد.</description>
                <category>سمانه محمدزاده</category>
                <author>سمانه محمدزاده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 01:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان انقلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@samanelife/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-fy0240fawhan</link>
                <description>خیابان انقلاب (7 بهمن)خیابان انقلاب؛ حس هیجان و سرزندگی را در من جوری زنده می‌کند که دلم زود به زود برایش تنگ می‌شود خوشحالم که سه روز در هفته برای رفتن به شرکت دژ از انقلاب میگذرم!تمام مسیر را کلافه‌ام و غر میزنم اما به انقلاب که میرسم خیالم راحت می‌شود، احساس امنیت می‌کنم! با اینکه دل چیز دیگری می‌گوید ولی باید زودتر تاکسی بگیرم و بروم.قدم زدن در این خیابان برایم حس جریان داشتن زندگی را دارد، دیدن دانشجوها و جوانانی که کتاب به دست از این ور به آن ور می‌روند همه‌اش برایم زنده هستند! یاد تکاپوی دوران دانشجویی و مجردی خودم میفتم که شیطون‌تر بودم! واقعیتی که وجود دارد هم همین است: هر اتفاقی که بخواهد در مملکت بیفتد از ما جوان‌ها باید شروع شود! مثل انقلاب که اسم همین خیابان است!!عشق من به انقلاب به خاطر عشقی‌ست که به کتاب، دفتر و لوازم التحریر دارم! شاید خنده‌دار باشد اما من ماهیانه باید یکی از این چیزها را بخرم: یا کتاب یا لوازم التحریر! البته ادعایی ندارم که زیاد کتاب میخوانم اما حداقل خیلی دوس دارم که بیشتر بخوانم و باید وقت بیشتری برایش بگذارم و اعتقادی هم به این ندارم که بگویم: واقعیتش من وقت نمیکنم!! به نظرم 24 ساعت زمان زیادی‌ست برای اینکه نگوییم وقت نشد! برای همین سعی میکنم همیشه بگویم: وقت نگذاشتم و باید برایش وقت بیشتری بگذارم!انقلاب را آنقدر دوس دارم که یک نوعی از گشت و گذار در خانه‌ی ما بین من و محمد رد و بدل می‌شود به اسم: انقلاب گردی! که یهو در خون بدنم کم می‌شود و با این جمله، واکنش نشان می‌دهم: محمددد، بریم انقلاب گردی؟! آنجاست که اگر بگوید باشه بریم، ذوق و هیجان انقلاب گردی در خونم شروع به تزریق کردن می‌کند! تا اینکه به خود انقلاب برسیم و به اندازه چند ماه تزریق کامل اتفاق بیفتد! می‌شود گفت از آن دسته آدم‌هایی هستم که از خرید کردن حضوری بدم می‌آید! به نظرم پروسه سخت و طاقت فرسایی‌ست آن هم برای منی که عجول و تنبل هستم و خدا را شاکرم که برای اکثر چیزها دیجی‌کالا نجاتم داده است!! اما برای خرید کتاب و لوازم التحریر، حضوری رفتن، مثل اکسیژن برای مغز من است نه تنها سخت نیست بلکه لذت‌بخش‌ترین نوع خرید است. ساعت‌ها در کتاب فروشی و لوازم التحریری بودن بهترین کار برای روح من است! البته بعد از کافه رفتن و خوردن چیزهای خوشمزه!!!? حالا اگر این دوتا در کنار هم قرار بگیرند، ترکیب فوق‌العاده‌ای خواهد شد که از قضا انقلاب جان منم همین است که دیگر خوراک خودم است فقط کافی‌ست محمد هم وقت داشته باشد، در این صورت همه چیز بر وفق مراد خواهد بود!? البته برای کتاب خواندن در کافه باید تنها باشی مگر هر دویمان بخواهیم کتاب بخوانیم که در این صورت خیلی هم بد نخواهد شد!از حس و حال دست فروش‌هایش نگویم که اگر یک مدت فقط بایستی و به مردم و دیالوگ‌های بینشان نگاه کنی کلی قصه گیرت می‌آید مثل کاری که در مترو میکنم! اوایل که مترو سوار میشدم خیلی اذیت میشدم، اما به مرور رفتم تو نخ آدمها و دیدم هر کسی با خودش کلی داستان دارد البته اگر هم چیزی دستگیرم نشود ذهنم شروع به ساختن میکند! با نگاه کردن به قیافه و حرکات دست و خیلی چیزها می‌شود شروع به داستان سرایی‌های ذهنی و بی سر و ته کرد! کار مسخره‌ای‌ست که خیلی وقتها میکنم و به محض پیاده شدن از مترو یهو به دنیای درونی خودم پرت میشوم! نمیدانم چه کاری‌ست ولی خیلی حال میدهد! ?وقتی در انقلاب راه میروم بویی که به مشامم می‌رسد بوی نویی کتاب است! من از کتاب خواندن به صورت الکترونیکی واقعا&quot; بدم می‌آید به نظرم آن حسی که با دست گرفتن کتاب، خواندن خط به خط آن، ورق زدن آن و بوی لعنتی کاغذهایش خواهی داشت با گرفتن یک ماسماسک مسخره در دستت هیچ حسی نخواهی داشت! من هم آنقدر روی مرتب نگه داشتن کتاب‌هایم حساس هستم که نگو و نپرس! برای همین کتاب‌هایم را به هیچ کس قرض نمیدهم!! ?دانشگاه هم همیشه سر جزوه پدرم در می‌آمد، هر کسی از من جزوه میخواست باید تا انتشارات دانشگاه میرفتیم و کپی می‌گرفتیم تا دوباره جزوه‌ام دست خودم باشد که با خیال راحت بروم خانه! البته بگذریم که یک عده با این کار میخواستند مخ بزنند و با وسواس من حسابی میخورد تو برجکشان که حالا اون شماره را از یک نیمچه بچه درس خون چه جوری بگیرند!!! ?فقط یک چیز انقلاب حال من را بد می‌کند آن هم این است که هر وقت از متروی انقلاب بیرون می‌آیم همیشه‌ی خدا یک نفر ایستاده که به محض پایین آمدن از آخرین پله، صاف تو صورت من داد میزند پایان‌نامه، مقاله... پایان‌نامه، مقاله... آنجاست که دلم میخواهد منم تو صورتش داد بزنم تو را به خدا حرف نزن تا نزدم...!! ? از آنجایی که در نوشته قبلی‌ام گفتم به زور در این رشته تحصیل کردم طبیعی است که پایان نامه‌ام هم مانده باشد اما وقتی به ورودی خودم نگاه میکنم دلم میخواهد سرم را بکوبم به دیوار! من ورودی 91 لیسانس و ورودی 95 ارشد نرم‌افزار هستم!!!  اما از آنجایی که نیمچه بچه درس خون بودم، پایان نامه بیرون دادن برایم خیلی افت داشت و دارد و برایم عین تف سر بالا میماند!! به نظرم تمام ارزش ارشد به همین پایان نامه‌اش است یعنی چی که یک عده خودشان انجام نمی‌دهند! برای همین هم یک جورایی درگیر این هستم که حوزه تولید محتوا را به نرم‌افزار ربط بدهم و بعد دفاع کنم! امیدوارم که خداوند من را از شر این صدای پایان‌نامه‌ی خیابان انقلاب راحت کند تا بیشتر از این به تمام حس‌های خوب این خیابان گند نزند!?</description>
                <category>سمانه محمدزاده</category>
                <author>سمانه محمدزاده</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 15:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات میتونن معجزه کنن!</title>
                <link>https://virgool.io/@samanelife/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86-mv8wwzcdqjrx</link>
                <description>عکاس نیستم ولی عکس گرفتن رو دوس دارم.من عاشق کلماتم، معتقدم اکثر مشکلات ما با آدم‌ها میتونه با انتخاب درست کلمات در زمان و موقعیت درستی حل بشن، اما متاسفانه درست حرف زدن و به جا حرف زدن خیلی سخته.باید اعتراف کنم که عشقم به کلمات زمانی که یکی اشتباه تلفظشون میکنه یا تپق میزنه دو چندان هم میشه چون خنده امونمو میبره! :))یادمه وقتی مدرسه میرفتم عادت داشتم هر روز موقع برگشت هر اتفاقی که افتاده رو تعریف کنم و کلمات رو تند تند پشت هم بچینم، تا اینکه یه روز بابام اومده بود دنبالم و طبق معمول با یه &quot;چه خبرا؟&quot; شروع کردم به صغری کبری چیدن که یهو گفت: سمانه تا صبح میخوای توضیح بدی؟! منم زود ناراحت شدم و قهر کردم! :) ولی خب این ناراحتی هیچ وقت یادم نرفت و دلیلی شد برای نوشتن به جای حرف زدن!!! :)) در هر شرایطی که حس کردم لازمه با یکی حرف بزنم دست به قلم شدم، خوب یا بد هر چی که دلم می‌خواست رو مینوشتم، ولی هیچ‌وقت به کسی نشون نمی‌دادم تازه تمام تلاشم رو هم میکردم تا قایمشون کنم!! بیشتر از اینکه موضوع نوشته برام اهمیت داشته باشه اون حسی بود که موقع نوشتن پیدا میکردم. انگار یه کاراکتری خلق کرده بودم مثل گروت که تنها چیزی که بلد بود بگه این بود: من گروتم!! و تمام مدت بدون هیچ قضاوتی بهم گوش میکرد! و هیچی به اندازه داشتن دو تا گوش شنوا برام لذت بخش نبوده و نیست!!وقتی به این فکر کردم که چرا اینجام یه نگاهی به عقب‌تر انداختم یعنی دوران کودکیم و دیدم من از همون موقع یه جورایی مرض قصه رو داشتم! :)) در این حد که تا از خواب بلند میشدم، بدو میرفتم گوشه اتاق سراغ تمام باربی‌هام و داستان‌ زندگی اونا رو اجرا میکردم. عروسک بازیای من عادی نبود خیلی طولانی بود، حتی خوشم نمیومد کسی وسطش بیاد، دوس نداشتم زیاد از خونه برم بیرون فقط دلم داستان سرهم کردن موقع عروسک بازی رو می‌خواست، انقدر بازی می‌کردم تا خوابم ببره! قسمت جالبش اینجا بود که داستانام تقریبا&quot; ادامه‌دار بودن و هر روز بی‌ربط به روز قبل نبود. تا اینکه یه روز به مامانم گفتم مامان من یه عروسک مرد کم دارم و باید حداقل یه دونه بخریم و به زور یکی پیدا کردیم تقریبا&quot; چند شب از ذوقش خوابم نمیبرد و از اینکه قصه‌هام واقعی‌تر شده بودن دلم میخواست پرواز کنم! یه ذره گذشت و دوباره دیدم عروسک بچه هم کم دارم و دوباره مامانمو مجبور کردم باربی بچه پیدا کنیم  و یادمه به سختی دو تا خریدم! حالا دیگه حس میکردم همه چی تکمیله و تو داستانام یه خانواده واقعی واقعی دارم و انقدر بازی میکردم تا بیهوش بشم!! (هنوزم همشونو سالم نگه داشتم و دارم!!)بعد که بزرگتر شدم، دیگه عروسک بازی جذابیت خودشو از دست داده بود، دنیام تغییر کرده بود! تقریبا&quot; دوره راهنمایی بودم که با بازی سیمس (The sims) آشنا شدم و برادرم روی PC نصبش کرده بود، حالا کارم شده بود از صبح تا شب ساختن هزار تا قصه توی یه شهر با انواع و اقسام آدم‌ها و این تا زمان کنکور من ادامه داشت اونم در حد اعتیاد! به محض اومدن سری جدید سریع نصبش میکردم و اعتیاد گونانه بازی میکردم، تا اینکه به زور خانواده کم کم ازش فاصله گرفتم! و بعد از این، مدت طولانی‌ای تقریبا&quot; به اندازه دوره لیسانس و ارشدم از این فضا فاصله داشتم؛ منظورم نوشتن و بازی با کلمات و قصه‌اس، یه جورایی زندگیم غرق کد و صفر و یک و مدار منطقی و ریزپردازنده‌ها و درسای کامپیوتری شده بود. نمیدونم این فاصله به خاطر چی بود؟ عصبانیت از خودم، از خانوادم که منو به سمت رشته‌ای که مورد علاقم نبود هدایت کردن، از احساس مسئولیت پذیریه بیش از حدی که همیشه دارم و باید یه چیزو تا تهش برم حالا هر جوری که شده با ایجاد انگیزه مصنوعی یا هر نحوی که در توانم هست، نمیدونم. تا اینکه محمدو دیدم، عاشقش شدم! محمد درست توی مسیری بود که میخواست باشه؛ خوشحال، پر از انگیزه و هدف!اولش پیش خودم گفتم ایول چقدر خوب ولی بعدش بهش حسودیم شد نه، ببخشید بهش غبطه خوردم. خب از نظر من این دو تا خیلی با هم فرق دارن: حسادت یعنی، &quot;چرا&quot; رو ببری روی بقیه ولی غبطه یعنی &quot;چرا&quot; رو بیاری روی خودت یعنی به جای اینکه بگی: چرا فلانی، فلان چیز رو داره؟ لیاقتشو نداره(حسادت) بگی: نوش جونش چرا من نداشته باشم؟ (غبطه)خلاصه که مثل یه امید دوباره اومد تو زندگیم و یه جورایی محمد یادآور این شد که باید برگردم تو همین فضا؛ تا اینکه منم در گیر و دار پیدا کردن خودم در لا به لای زندگی به همین نتیجه رسیدم و دوباره برگشتم به نوشتن و چیدن کلمات پشت سر هم و الآن هم با دیدن سریال westworld حس کردم چقدر دوس دارم جای simon Quarterman باشم تا داستان آدمای به ظاهر واقعی رو بنویسم و خلاصه این شد که سر از کلاس کمپروژه محتوا درآوردم!راستی یه دلیل دیگه هم هست: یه حرفایی و یه دردایی رو نمیشه به زبون آورد تنها راهش اینه که تو خلوتت دست به قلم بشی. </description>
                <category>سمانه محمدزاده</category>
                <author>سمانه محمدزاده</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 19:31:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>