<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های samanmovahed</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samanmovahed</link>
        <description>من غلام خانه‌های روشنم؛ اینجا و همه جا!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:27:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/20605/avatar/2JyB5J.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>samanmovahed</title>
            <link>https://virgool.io/@samanmovahed</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من و نادرشاه!</title>
                <link>https://virgool.io/@samanmovahed/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%87-ncpzzcqgev4i</link>
                <description>این یک داستان واقعی است که برای من اتفاق نیفتاده اما آن را اینجا از زبان خودم روایت می‌کنم.تولد دخترخاله‌ام در پاییز است. درست هر سال که وقت تولد او همه جمع می‌شوند ملت یاد سربازی رفتن من می‌افتند. سرجمع با دوره آموزشی ۴ ماه سرباز بودم. بقیه ماجرا به دلیل رزمنده بودن پدر و تک پسر بودن شامل معافیت شده بود. چایی را می‌برم بالا که شیرینی ناپلئونی بی‌آبرو که در حلقم تبدیل به خمیر شده را ببلعم، اما باز شوخی بی‌مزه شوهر خاله‌ام مثل هر سال تکرار می‌شود: «خودمونیما آقا مصطفی! اما اون طور که تو سربازی کردی نادرشاه نکرد....» بعد از شوخی‌اش ریسه می‌رود و همه با دهان‌های گل و گشادشان غش و ضعف می‌کنند. با بدبختی شیرینی را پایین می‌دهم و لبخند ملیحی می‌زنم مثل همه این ۱۰ سال. اما حالا دیگر ۳۸ ساله‌ام و نمی‌خواهم پشت شوهرخاله بی‌نمکم قصه را ادامه دهم و از شیرین کاری‌هایم بگویم. راستش دیگر خسته می‌شوم از شوخی هرساله و بی‌مزه او. بعد به بهانه دستشویی از بین مهمان‌ها بلند می‌شوم و اتفاقا می‌چپم در دستشویی. می‌روم به شبهای نمور آموزشی. با کله کچل نشسته‌ایم دور هم و از خاطره‌هایمان می‌گوییم. ما خوشحالیم که در گردان تحصیلات تکمیلی هستیم. آن‌ها به ما می‌گویند ریغوها و ما به آن‌ها می‌گوییم شرورها. اما همه رفیقیم. آن‌ها چغرتر هستند و ما سوسول تریم. این به وضح پیداست. روزهای اول بچه‌های ما بیشتر وقت خواب گریه می‌کردند. من خودم هر وقت قلبم می‌گرفت می‌رفتم در دستشویی می‌چپیدم و گریه می‌کردم. فردایش نوبت تلفن داشتم. میخواستم به دختره زنگ بزنم. دختره حالا بیشتر از ۴ سال بود که منتظر بود من این سربازی کوفتی را تمام کنم و بروم خواستگاری. برایم توی راهی اسمارتیز گذاشته بود و هات چاکلت و نسکافه فوری. من با آن شکم بازاری و هیکل گنده، بچه خیابان پیروزی را با اسمارتیز ام.اند.ام راهی آموزشی کرده بود. شده بودم سوژه خنده بقیه پسرها که با قوتو و کلوچه و نان فطیر ننه جانشان راهی آموزشی شده بودند. من اما یواشکی، جوری که کسی نفهمد، شب‌ها ام.اند.ام ها را توی دهانم می‌گذاشتم و فکر می‌کردم دارم در یکی از کافه‌های مسخره که قلیان و قهوه با هم سرو می‌کنند شیک ام.اند.ام دختره را که با ژست رژیم نصفه گذاشته سر می‌کشم.راستش اگر می‌شد همان لحظه‌ها را بیمه می‌کردم. همان لحظه‌های پر از بیم و امید دوست داشتنی که دوستش داشتم اما می‌دانستم جنگ بیهوده‌ای است. می‌دانستم نه او حاضر می‌شود آخرش با من ازدواج کند و نه من توان ایستادن جلوی مادرم را دارد که آرزو دارد خودش برای بچه‌اش دستی بالا بزند. اما همان لحظه ارزش بیمه شدن داشت. لحظه‌ای که تو در بیابان در سرمای استخوان سوز زیر پتو ام.اند.ام سق می‌زنی و به امید آمدن صبح و تمام شدن صبحگاه و زنگ زدن به کسی هستی که حداقل در همان لحظه واقعا دوستت دارد و به خاطر تو هفته‌هاست لب به هیچ خوشمزه‌ای نزده چون میان هق هق لوسش بارها گفته بود:‌«تو آموزشی بهتون غذای سوسکی کثافت می‌دن، مریض می‌شی»راستش اما دلم برای همان غذاهای سوسکی هم تنگ می‌شود. برای همان غذایی که ردپای مرغ صدایش می‌کردیم. من مسئول تقسیم غذا بودم و سهمم طبیعتا از بقیه تپل تر بود. نمی‌دانید در آن قحطی و زمستان چقدر می‌چسبید یک تکه ران اضافه را به دندان کشیدن.پشت تلفن دختره گریه می‌کرد و من سعی می‌کردم کسی نفهمد چه خبر است. نمی‌خواستم دستم بیندازند. فکرش را بکن! مصطفی که اسمارتیز داره، پشت تلفن زیدش رو آروم می‌کرد.حالا بیا و درستش کن و بگو بی‌خیال شوند...کسی محکم به در می‌کوبد: داش مصطفی شیکمت کار نمیکنه؟؟؟؟؟؟ صدای قهقهه از مهمان خانه بلند می‌شود. الکی شیر آب را باز می‌کنم و بعد از چند ثانیه از دستشویی بیرون می‌زنم. با پیشانی عرق کرده و شکمی که در شلوارم به سختی جا شده بر می‌گردم و دلم می‌خواهد یک ناپلئونی دیگر به بدن بزنم... دختره چه شد؟‌ خیلی وقت است که ازدواج کرده و یک دختر کوچک دارد. اما خواسته من نفهمم تا دلم نشکند. به دوستانش گفته که بگویند از ایران رفته. اما نمی‌داند یکی از دوستانش هر از گاهی عکس دخترش را برایم می‌فرستد و من با موهای جوگندمی به صورت دخترکی نگاه می‌کنم که می‌توانست بچه من باشد، اگر جلوی مادرم می‌ایستادم و اگر او قبول می‌کرد کمی واقعی تر به زندگی نگاه کند....</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 00:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مربای فلفل تند؛ جست‌وجویی در دلم انداختی</title>
                <link>https://virgool.io/mamanpaz/%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D9%81%D9%84-%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-wu8jai7y9xte</link>
                <description>مربای فلفل تند یک آزمون برای توسعه ذائقه‌ شماست.چیزی که باعث می‌شود آشپزی را دوست داشته باشم دنیای پر از تجربه آن است. شما می‌توانید یک آشپز ماهر با سال‌ها تجربه باشید که تنها چند دستور غذایی یکسان را به خوبی و مهارت می‌شناسد و در پختن آن بی‌نظیر است. یا می‌توانید یک جست‌وجوگر تازه نفس دنیای آشپزی باشید که علیرغم تجربه‌ کم اما جسارت در نوردیدن عرصه‌های جدید را دارید. آمیختگی آشپزی با فرهنگ‌های مختلف این فرصت را برای شما پدید می‌آورد تجربه‌های تازه‌ای داشته باشید. تجربه‌هایی که برخی با آن نسبت ندارند یا از آن گریزان هستند. برای نمونه کدو حلوایی سال‌هاست که مهمان سفره‌های ایرانی‌هاست. در شمال کشور به عنوان پایه اصلی برخی غذاها به کار می‌رود و در غرب ایران هم هواداران زیادی دارد. با این حال در فرهنگ غذایی ایرانی کسی علاقه‌ای به خوردن گل کدو حلوایی ندارد. حال آنکه در غرب اروپا سرخ کردن گل کدو حلوایی و تبدیل آن به یک جور املت صبحانه‌ای خوشمزه از آن می‌سازند. اگر به یک آشپز ماهر مازندرانی که سال‌ها از کدو «کئی پلا»، «کئی کشک» و «کئی قلیه» ساخته بگووید که می‌تواند از گل کدو هم صبحانه‌ای تازه بیافریند بی‌شک در برابر شما موضع‌گیری می‌کند. حال آنکه در جای دیگری از دنیا این غذا یک دستور پخت سنتی و تاریخ‌دار است. غرض از این مقدمه اینکه در سرتاسر دنیا از مواد اولیه آشپزی رایج در همه‌جا استفاده‌های متنوعی می‌شود که اقبال عمومی به آن هم نشان می‌دهد که مورد قبول بخشی از مردم دنیاست. حتی در برخی مناطق از بخشی از مواد اولیه که از نظر ما دور ریز غذایی است استفاده‌های زیادی می‌شود و با آن غذا و خوردنی‌های جذای ساخته می‌شود. از این‌رو اگر جست‌وجوگر عرصه غذا هستید باید پا در راه تولید طعم و مزه‌های جدید بگذارید و ذائقه خودتان را با نیازموده‌های جدیدی تربیت کنید.همه این‌ حرف‌ها را وقتی به خودم می‌زدم که در باغچه‌‌ام چهار بوته فلفل کاشته بودم و از قضا هر چهار بوته فلفل تند عمل آورده بودند. در گام نخست با خشک کردن بخشی از محصول برداشت شده فلفل سابیده و خوش‌طعمی ساختم. یک برداشت محصول دیگر را دودی کردم و از آن فلفل باربکیو ساختم. محصول چهار بوته فلفل باغچه خیلی بیشتر از ایده‌های من برای استفاده از آنها بود. برای همین سراغ اینترنت رفتم و دیدم که جیمی اولیور یک دستور جذاب برای مربای فلفل تند دارد. شیرینی و تندی را احتمالا نمی‌توان متضاد هم دانست اما قطعا دو مزه‌ای نیستند که دوست داشته باشیم در یک ظرف گرد هم بیاوریم. اما منابع انگلیسی نشان می‌دادند که این اتفاق در بخش‌های زیادی از دنیا افتاده و بسیاری از باشندگان کره زمین در کار ساخت مربای فلفل تند هستند. برای همین سومین برداشت محصولات فلفلی باغچه را آماده تبدیل به مربای فلفل تند کردم. در همین‌جا بگویم که کمی در دستور پخت‌ها دست بردم چون چاره‌ای جز این نداشتم. در همه دستور پخت‌های دنیا نسبت فلفل تند به فلفل شیرین یک دوم است. در واقع بخش بیشتر فلفل را به فلفل شیرین اختصاص می‌دهند و بخش کمتر را به فلفل تند. این اصلا خبر خوبی برای کسی باغش هر هفته نیم کیلو فلفل تند تولید می‌کند نیست. برای همین تصمیم گرفتم در دستور پخت دست ببریم و ۴۰۰ گرم فلفل تند را با ۲۰۰ گرم فلفل شیرین بیازمایم. همین الان از آخر کار خبر بدهم که نتیجه اصلا بد نشد و حتی می‌توان نسبت برتری فلفل تند به شیرین را بیشتر هم کرد. همه دستور پخت‌های مربای فلفل تند چهار عنصر تکرار شونده دارد: فلفل تندفلفلسرکه سیبشکراما علاوه بر اینها جیمی اولیور از سیر هم در ساخت این مربا استفاده کرد. من هم به حرفش گوش دادم و چهار حبه سیر را در مربا ریختم. الان اگر به عقب برگردم این کار را نمی‌کنم. چون اگر راستش را بگویم مربای فلفلی که الان دارم اگر یک ایراد داشته باشد همین طعم ریزی است که سیرها به آن تزریق می‌کنند. طبق دستور جیمی اولیو باید فلفل‌ها را فیله کرد و دانه‌های داخل ان را جدا کرد. این کار را به راحتی با یک قاشق چای‌خوری می‌توانید انجام دهید. اما از آنجایی که استفاده از فلفل تند دقت‌هایی را هم لازم دارد بهتر است از دستکش استفاه کنید و در هنگام کار دست‌تان را چشم‌تان نزنید. فلفل‌های فیله شده را با چهار حبه سیر در غذاساز ریختم و چند بار آن‌ها را بهم درآمیختم. حالا وقت آن است که بین ۳۰ تا ۴۵ دقیقه آن‌ها را بپزید. برای پختش باید ۵۰۰ میلی‌لیتر سرکه سیب و هم وزن مخلوط فلفل‌ها شکر استفاده کنید. برای همین من ۴۰۰ گرم فلفل تند را با ۲۰۰ گرم فلفل شیرین آمیختم و به آن ۶۰۰ گرم شکر اضافه کردم. روی آنها هم ۵۰۰ میلی‌لیتر سرکه سیب ریختم. این ترکیب با سیرهای له شده ۳۰ دقیقه در قابلمه جوشید و بعد مایعی بسیار خوشرنگ تحویلم داد. میزان غلظت این مربا را خودتان می‌توانید تعیین کنید. با زمان دادن بیشتر از ۳۰ دقیقه به پخت آن می‌توانید مربای غلیط‌تری داشته باشید. مربای به دست آمده را بهتر است کنسرو کنید. من از قبل شیشه‌هایی را آماده کردم و مربا را در آن ریختم و درش را بستم و به مدت ۲۰ دقیقه در آب جوشاندم. حالا برای کل زمستان یک گزینه جدید و متفاوت برای صبحانه دارم. دیدم که بسیاری از مردم جهان از این مربا به عنوان یک دیپ در میز مزه‌ها هم استفاده می‌کنند. اتفاقا ترکیبش با پنیرهای سفت هم گزینه فوق‌العاده‌ای می‌سازد و می‌توان آن را کنار سایر مزه‌ها سرو کرد. چه میز میز یا میز صبحانه توصیه می‌کنم ترکیب این مربا و پنیر سفت را امتحان کنید.</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Fri, 18 Nov 2022 19:43:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوجه فرنگی و یخچال؛ یک مغالطه علمی؟</title>
                <link>https://virgool.io/mamanpaz/%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%D8%AE%DA%86%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%84%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-wotc94r5defp</link>
                <description>اگر در اینترنت جست‌وجو کنید به مقاله‌هایی بر می‌خورید که شما را از نگهداری گوجه در یخچال بر حذر می‌دارد. در ابتدا به نظر می‌رسد که بخشی از یک مقاله فیک با اطلاعات نادرست را می‌خوانید ولی اگر کمی دامنه جست‌وجو را افزایش دهید و زبان‌های دیگر را هم به آن اضافه کنید می‌بینید که باور عمومی در میان مردم جهان وجود دارد که نگهداری گوجه در یخچال اقدامی اشتباه است و «خواص غذایی» آن را از بین می‌برد. از قضا یک ریویونویس پیگیر آشپزی در وب‌سایت Seriouseats با این چالش مواجه شد که آیا واقعا نگهداری گوجه‌فرنگی در دمای ۴۰ درجه خانه در تابستان کالیفرنیا مفیدتر از نگهداری‌اش در یخچال است. آنچه می‌خوانید خلاصه‌ای از یافته‌های «دانیل گریتزر» در وب‌سایت Seriouseats است. او برای نوشتن این مقاله  یک تابستان را صرف بررسی گوجه‌ها کرده. صدها گوجه از مناطق مختلف آمریکا با تنوع و کیفیت متفاوت و در سطوح مختلف رسیدگی را ردیف کرده تا ببیند تفاوت نگهداری گوجه‌ها در یخچال با فضای باز در چیست؟اگر خواننده عجولی هستید همین اول کار نتیجه آزمایش‌های طولانی این مقاله را با شما در میان می‌گذارم:پاسخ کوتاه به این سوال که آیا باید گوجه فرنگی را در یخچال نگهداشت چند مورد زیر است:اگر گوجه فرنگی شما تا کنون در یخچال قرار نگرفته (خودتان پرورش داده‌اید یا مستقیم از مزرعه خریده‌اید) کارهای زیر را انجام دهید:ساقه‌ها را ببرید و گوجه فرنگی‌های نارس را وارونه در بشقاب قرار دهید و در دمای اتاق بگذارید تا برسند.گوجه فرنگی‌های رسیده را فورا مصرف کنید.گوجه فرنگی‌های رسیده مصرف نشده را به یخچال منتقل کنید. ولی خاطرتان باشد قبل از مصرف حتما آن را به دمای اتاق برسانید. یعنی بلافاصله بعد از برداشتن از یخچال گوجه فرنگی‌ها را مصرف نکنید. اگر عجله دارید می‌توانید با برش زدن گوجه فرایند هم‌دما شدن را تسریع کنید. همچنین گزارش‌ها می‌گوید که نگهداری گوجه بیش از سه روز در یخچال مناسب نیست.اما اگر گوجه‌های شما پیش از آنکه به دست‌تان برسد در یخچال نگهداری می‌شدند چاره‌ای ندارید جز اینکه ابتدا آن‌ها را در دمای اتاق نگهداری کنید تا برسند. سپس اگر برنامه‌ای برای مصرف آنها ندارید به یخچال منتقل کنید. آزمایش‌ها می‌گوید که یک گوجه (و بیشتر میوه‌های قرمز) را می‌توانید یک تا هفت روز در یخچال نگهداری کنید. سپس یک تا سه روز در دمای اتاق نگهداری کنید تا به نقطه اوج طعم و مزه‌اش برسد و بعد اگر برنامه‌ای برای مصرف آن ندارید دوباره آن را به یخچال منتقل کنید و تا سه روز نگهداری کنید.واقعیت غیرقابل انکار این است که یخچال‌ها با دمای نهایتا ۴ درجه برای نگهداری گوجه فرنگی‌ها مناسب نیستند. باور عمومی «نگهداری گوجه در یخچال اشتباه است» هم بر این داده استوار است. اما از آنجایی که متغیرهای فراوانی در این میان دخالت دارد تنها با یک مولفه «دمای یخچال برای گوجه مناسب نیست» نمی‌توان درباره سرنوشت‌ آنها تصمیم‌گیری کرد.برای درک بهتر مسئله باید شناخت درستی از فرایند رسیدن گوجه فرنگی داشته باشیم. همه گوجه‌فرنگی‌هایی که شما در طول هفته می‌خرید به یک میزان رسیده نیستند. برای اگر سطح حساسیت‌تان به درآوردن طعم‌ها و مزه‌های واقعی بالاست باید به خوبی بدانید که کی گوجه‌فرنگی بخرید، به چه میزان بخرید و چگونه زمان‌بندی کنید تا گوجه‌ها را در بهترین و رسیده‌ترین حالتش بخورید. بنابراین چند دستور کلی را اجرا کنید.بعد از هر خرید گوجه فرنگی‌های رسیده را نرسیده جدا کنید. اینطور می‌توانید یک برنامه‌ریزی زمانی برای استفاده از گوجه‌ها داشته باشید.گوجه فرنگی‌های رسیده را خیلی زود مصرف کنید. گوجه‌فرنگی‌های رسیده‌ای که نمی‌خواهید مصرف کنید را لاجرم به یخچال منتقل کنید. چون فرآیند فاسد شدن گوجه فرنگی بعد از رسیدن به اوج رسیدگی خیلی سریع اتفاق می‌افتد. اما اگر آن را به یخچال منتقل کنید چند روزی برای شما زمان می‌خرد. گوجه فرنگی‌های رسیده و در یخچال نگهداری شده را قبل از مصرف کمی در دمای اتاق آزاد بگذارید تا به دمای محیط برسند و بعد استفاده کنید. به این نکته توجه کنید که گوجه فرنگی‌های رسیده را می‌توانید نهایتا ۳ روز در یخچال نگهداری کنید. بعد از سه روز تغییراتی در طعم و مزه گوجه فرنگی‌ها پدید می‌آید و کیفیت آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهد.برای گوجه‌فرنگی‌های نرسیده چه برنامه‌ای بریزیم؟ به این سه عدد توجه کنید: ۷-۳-۳! این سه عدد نهایت روزهایی است که می‌توانید یک گوجه فرنگی کاملا نرسیده را نگهداری کنید. نهایتا تا هفت روز می‌توانید آن را در یخچال نگهداری کنید. سه روز می‌توانید فرآیند بهبود گوجه‌ها را در دمای اتاق برنامه‌ریزی کنید. نهایتا هم سه روز بعد از رسیدن می‌توانید آنها را در یخچال نگهداری کنید. درک همین زمان‌بندی ساده می‌تواند راهنمای شما باشد. گاهی ممکن است شما بعد از خرید فرایند سه روزه رسیدن گوجه فرنگی در دمای محیط را طی کنید و در روز سوم بعد از خریدتان گوجه‌های رسیده تازه‌ای را مصرف کنید. گاهی هم لازم است گوجه‌ها را هفت روز در یخچال نگهداری کنید و بعد فرایند رسیدن را برنامه‌ریزی کنید.پس قطعا دمای یخچال برای نگهداری از گوجه‌ها مناسب نیست ولی متغیرهای دیگر موجود در این فضا ما را مجبور می‌کند تا به کمک یخچال و داده‌های دیگر گوجه‌فرنگی‌های بهتری برای مصرف روزانه داشته باشیم.همانطور که همیشه می‌گویم مخاطب این یادداشت‌ها آن دست از خواننده‌هایی نیستند که تنها به خوردن غذا به عنوان یک فعل روزمره نگاه می‌کنند. بلکه مخاطب آنهایی هستند که در غذا به دنبال طعم و مزه‌ای منحصر به فرد و متفاوت هستند. با این دیدگاه قطعا باید برای شما مهم باشد که بهترین زمان استفاده از گوجه فرنگی چه زمانی است. یک زمان‌بندی ساده بعد از هر خرید می‌تواند شما را به گوجه‌های مطلوب‌تان برساند.</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 00:16:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمک و گوجه؛ یک برهم کنش هوشمندانه</title>
                <link>https://virgool.io/mamanpaz/%D9%86%D9%85%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-wlqcr1tctm66</link>
                <description>حتما برای شما هم پیش آمده که کاسه بزرگ سالادی را ساعتی پیش از مهمانی آماده کرده‌اید و در میانه مهمانی با حوضچه‌ای از آب گوجه در ته ان مواجه شده باشید. یا ظرف غذای ساده‌ای برای پیک نیک آماده کرده باشید و ببینید که بعد از چند ساعت گوجه‌ها آب انداخته‌اند و سایر غذاها را هم کمی خیس کرده‌اند! طبیعتا چنین رویدادی طعم سالاد و یا غذای پیک نیک را شما را تغییر می‌دهد. به ویژه اینکه اگر شما با علاقه و خلاقیت برای طعم ویژه سس سالادتان زحمت کشیده باشید و حالا باید آن را با مخلوط آب گوجه به خورد مخاطب بدهید. در این مقاله تلاش داریم به شما بگوییم چطور به کمک «نمک» می‌توانید مسئله آب انداختن گوجه را در غذاهای‌تان را مهار کنید و طعم واقعی و مورد نظرتان را تجربه کنید.مسئله نمک و گوجه تنها مسئله طعم‌ دادن نیست. یعنی تنها به این دلیل به گوجه‌ها نمک نمی‌زنیم که آنها را خوشمزه‌تر کنیم. بلکه اگر با کمی دقت از برهم کنش نمک و گوجه‌ها استفاده کنیم می‌توانیم تجربه‌های غذایی دقیق‌تری داشته باشیم. البته که نمک در بخشی از فرایند طعم دادن به گوجه دخیل است. در واقع نمک کاری می‌کند که مزه گوجه‌ها قابل تحمل‌تر باشند. نخست اینکه باعث تحریک غدد بزاقی شده و موجب می‌شود طعم‌ها زودتر به «جوانه‌های چشایی» زبان شما برسند و دیگر اینکه نمک روی گوجه درک شما از تلخی را سرکوب می‌کند و موجب می‌شود شما متوجه تلخی ذاتی گوجه‌فرنگی نشوید.اما داستان نمک‌ پاشیدن روی گوجه به اینجا ختم نمی‌شود. اگر بخواهید مسئله آب انداختن گوجه‌ها را برطرف کنید باید پیش از استفاده کردن از آن در غذای‌تان به آن نمک بپاشید. توضیح ساده‌اش این است  که نمک آب گوجه‌ها را می‌کشد. توضیح کمی دقیق‌ترش این است که نمک‌ها موجب می‌شوند فرایند فیزیکی «اُسمز/Osmosis» در گوجه‌ها تسهیل شود. اُسمز یکی از روش‌های انتشار مواد بین دو مکان مختلف است که اغلب در فضای بین سلولی رخ می‌دهد. این فرایند برای ایجاد تعادل انجام می‌شود و در اینجا کمک می‌کند تا سلول‌های گوجه فرنگی با غلظت آب و املاح بالا آب‌شان را آزاد کنند. نمک این فرایند را در گوجه فرنگی تسهیل می‌کند. این روش کمک می‌کند تا گوجه فرنگی‌ها با کمترین میزان آسیب به با بافت‌شان و چروکیدگی کمتر آب از دست بدهند.برای همین اگر نیم ساعت قبل از درست کردن سالاد‌تان گوجه فرنگی‌ها را برش بزنید و روی آن نمک بپاشید می‌بینید که حجم زیادی از آب آزاد می‌شود. به این ترتیب مشکل حوضچه آب گوجه فرنگی ظرف سالادتان را می‌توانید به راحتی حل کنید. فراموش نکنید که اگر می‌خواهید آب گوجه‌فرنگی‌ها را بکشید حتما آن را در یک آب‌کش قرار دهید و زیرش کاسه‌ای بگذارید که بتوانید آب آزاد شده گوجه فرنگی را جمع کنید. این آب را می‌توانید در تهیه انواع کوکتل‌ها، سس‌ها و سوپ‌ها استفاده کنید.در استفاده از نوع نمک و میزان آن هم باید ملاحظاتی داشته باشید. نمک دریا بهترین نمکی است که می‌توانید استفاده کنید و به شما گوجه‌هایی ترد تحویل می‌دهد ولی اگر عجله دارید و نمی‌خواهید زمان زیادی به فرایند اب‌گیری گوجه‌ها وقت دهید از نمک آشپزی استفاده کنید.</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 15:01:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت‌هایی درباره پاستا</title>
                <link>https://virgool.io/potandpan/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7-yhbkh7asxoy2</link>
                <description>به تازگی مقاله‌ای خواندم با عنوان «۱۰ جنایت علیه پاستا که مجبور نیستید با آن همراهی کنید». نویسنده یک سرآشپز سابق و ریویونویس فعلی در عرصه آشپزی است. تا آنجا که در شبکه های اجتماعی دنبالش کردم، اطلاع و آگاهی‌ای از ایران ندارد؛ اما با همین بی اطلاعی از ایران و جریان های آشپزی‌اش، در مقاله به چند رفتار معمول ایرانیان با پاستا اشاره کرده است. چیز جالب در این مقاله این بود که تا شماره پنج فهرست جنایت‌هایی که علیه پاستا ممکن است رخ بدهد، همان چیزهایی است که ما در ایران اغلب با پاستا یا همان ماکارونی انجام می‌دهیم؛ شکستن رشته‌های پاستا، ریختن روغن در آب آن قبل از جوشاندن، آبکش کردن پاستا با آب سرد، زیاد پختن و چندین و چند مورد دیگر. کارهایی که اغلب در آشپزی ایرانی برای پخت غذایی به کار می‌رود که در زبان عامه به «ماکارونی» یا «ماکارونی نارنجی» مشهور است و این غذا را به یک غذای محبوب خانگی بدل کرده است. در توییتر هم دیده بودم که یک دانشجوی ایرانی ساکن ایتالیا نوشته بود که هم خانه ایتالیایی‌اش وقتی در همان اول کار دیده که دوست ایرانی اش رشته‌های پاستا را می‌شکند و در قابلمه می‌ریزد، شیون زنان فرار کرده است. با این حساب اگر به ایتالیایی‌ها بگوییم که در همین ساندویچی مگسی‌های خیابان انقلاب ماکارونی را لای نان می‌گذارند و به عنوان ساندویچ دست مشتری می‌دهند باید سکته کنند. یا فراتر، اگر ته دیگ ماکارونی را به آنها نشان دهیم و بگوییم این پاستای پخته، آبکش شده و سپس سرخ شده در کف قابلمه است، چه واکنشی خواهند داشت؟از این شوخی‌ها اگر بگذریم باید پذیرفت که آنچه در ایران سال ها به عنوان ماکارونی طبخ شده یک غذای مستقل و قابل دفاع است که در میان اغلب غذادوستان ایرانی محبوب است. نگرانی‌های ایتالیایی‌ها هم البته بعد از جهانی شدن غذایشان، چندان مهم نیست. همان طور که پیتزای ایتالیایی در آمریکا دگرگون و به یک سبک پیتزای جدید تبدیل شد، ماکارونی ایرانی هم سبک جدیدی در پختن پاستاست. گیریم که تبلیغات ایرانی‌ها ضعیف‌تر از آمریکایی‌ها بوده و این غذای لذیذ با آن ته دیگ‌های فراموش نشدنی‌اش تنها در محدوده جغرافیایی ایران و در دل خاورمیانه طرفدار دارد. این بخشی از فرایند جهانی شدن غذاهاست. فرهنگ ایتالیا که غذاهای زیادی را به دنیا معرفی و در بسیاری از کشورها با همین فرهنگ غذایی اش نفوذ کرده دیگر نباید با آبکش کردن رشته‌هایش چندان مشکلی داشته باشد. البته در مقاله یادشده هم اشاره می‌شود که ایده اصلی شوخی با اشتباهاتی است که در طبخ پاستا رخ می دهد. جالب اینجاست که در این مقاله هم بدون اشاره به ایران اشاره می شود که آمریکایی‌ها چه بلاهایی که بر سر پاستا نمی‌آورند. به هر حال جهانی شدن غذاها، آمیخته شدن آنها با فرهنگ‌های دیگر و رفت و آمدهایی که با این فرهنگ‌ها دارد، موجب می شود غذاها دستخوش تغییراتی شوند که اغلب هویت جدیدی هم برای آنها ایجاد می‌کند. نباید چندان سخت گرفت.</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 01:50:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروراندن استعداد فیله گوساله</title>
                <link>https://virgool.io/potandpan/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-sekmuq9la5i5</link>
                <description>«هر چیز که در جستن آنی، آنی» را اگر کمی تغییر دهیم به «هر چیز که در خوردن آنی، آنی» می رسیم. دست بر قضا یک ضرب المثل رایج در انگلیسی هم می گوید: «شما آن چیزی هستید که می خورید!»؛ حالا بماند که این جمله نیچه را هم که «اگر در مغاک بنگری، مغاک هم در تو می نگرد»، کمی بسط دهید به همین عبارات بالا می رسید!   البته برای صحبت از اهمیت غذا و آشپزی و خوردن و نوشیدن لازم نیست پای مولانا، نیچه و فرهنگ عامه انگلستان را به میان بکشیم و کیست که نداند غذا، فرهنگ غذایی و دنیای آشپزی چه اهمیتی در زندگی انسان دارد؛ یکی از پر تنوع ترین شاخه های فرهنگی در میان ملل مختلف که یادگرفتنش راحت تر از آموختن زبان قوم یا ملیتی دیگر است. پس اگر مثل من همت یا استعدادی در آموزش زبان های دیگر ندارید اما به فرهنگ ملل علاقه مندید، پا گذاشتن به دنیای آشپزی را از دست ندهید؛ حداقل لطفش این است که دستپخت شما می تواند به اندازه یک مکالمه طولانی و دلپذیر با غیرهم زبانی کار را پیش ببرد.   اگرچه خوردن و آشامیدن یک فعل روزمره و تکراری به شمار می آید، اما کمی دقیق شدن در آن، پیدا کردن پیوستگی های فرهنگی آن در نقاط مختلف دنیا، آمیخته شدنش با دین در بسیاری از فرهنگ ها، تاثیرش در آموزه های فلسفی برخی مکاتب و حتی تاثیرش در پزشکی نشان از این دارد که غذا خوردن تنها آمیختن گوجه، تخم مرغ، روغن و ادویه برای ساختن یک صبحانه نیست؛ آشپزی چیزی فراتر از مقدماتی برای برآورده کردن یک نیاز روزانه بشری، بلکه تلاشی برای آرامش و تعالی روح است. حداقل برای من که چنین بوده و بسیاری از ناکامی ها را در پناه آشپزی پشت سر گذشته ام.   برای مثال من علاقه فراوانی به آموزش دادن و پروراندن دارم. سال ها در روابط خانوادگی تلاش کردم به بچه های خردسال نزدیکم چیزهایی بیاموزم؛ چیزهایی که احتمالا خودم بلد بودم و دوست داشتم به کسی آموزش بدهم. اما از بد حادثه چون بخشی از این فرایند به روابط انسانی و مهارت های آن باز می گردد، چندان توفیقی در آن نیافتم. حتی این تلاش هایم به نوعی به سرخوردگی و ناامیدی هم تبدیل شد.  بااین حال، درست در همان دوران ناامیدی بود که آشپزی به کمکم آمد و توانستم چاله اشتیاقم به پروراندن استعدادها را پر کنم. دیدم اگرچه نمی توانم استعدادی را در بچه ها پرورش دهم، ولی می توانم به خوبی یک فیله گوساله را در روغن زیتون، فلفل و رزماری بخوابانم تا چند روز بعد به یک استیک خوشمزه تبدیل شود. یا عدس های خام را می توانم چند روز قبل از عدس پلو شدن در میانه دستمال پارچه ای خیسی بخوابانم تا جوانه بزند و آماده تبدیل شدن به عدس پلو شوند. از پرورش استعدادهای انسانی به پرورش استعدادهای خوراکی رسیدم. احتمالا اگر بنشینم و فکر کنم بسیاری دیگر از چالش های زندگی ام را هم می توانم پیدا کنم که به مدد آشپزی از پسش برآمده ام؛ چه روزهایی که عصبانی بودم و بی هدف شروع کردم به سرخ کردن پیاز برای آرام کردن خودم و چه وقت هایی که شاد بودم و شادی خودم را با کبابی دلپذیر چندبرابر کرده ام. صبر و بردباری ام را با تلاش برای سرخ کردن سه ساعته پیاز برای یک صبحانه عثمانی آزموده ام و بسیار دیگر از مثال ها.  برای همین به نظرم رسید که شاید آشپزی به چیزی بیشتر از ستونی برای به اشتراک گذاشتن رسپی ها و دستور پخت ها نیاز داشته باشد. پس تصمیم گرفتم اینجا از آشپزی بنویسم.</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 00:17:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علیه این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@samanmovahed/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-jmxvfvdzobzw</link>
                <description>ذهن انسان کارکرد فریب کارانه ای دارد، گذشته ها را پالایش می کند، درد و رنج هایش را در پستویی پنهان می کند و تنها یک بازنمایی شاد و شیرین را از آنچه بر ما گذشته پدیدار می کند؛ همان چیزی که این روزها بازارش حسابی داغ است و به آن «نوستالژی» می گویند. این کارکرد فریب کارانه موجب می شود همه نگاهی زیبا و ویترینی به گذشته ها داشته باشند؛ برای مثال در چندسال اخیر بازار نوستالژی بازی با دهه ۶۰ شمسی خیلی داغ است. خود دهه شصتی ها این سال ها را همیشه در ترس و واهمه جنگ، موشک باران، زندگی کوپنی، صف نفت و کپسول گاز و مسائلی از این دست می بینند؛ چیزی که به هیچ وجه آن قدر زیبا نبود که حتی بتوان آن را فروخت. اما حالا از برنامه سازی تلویزیون تا طراحی داخلی کافه ها و هزارویک محصول دیگر را صرفا به مدد همین کارکرد فریب کارانه مغز به عنوان نوستالژی دهه ۶۰ و با یک «یادش بخیر» به من و شما می فروشند. ما هم لابد خوشحالیم بابت چیزی پول می دهیم که یادآور سال هایی است که عزیزانمان تکه تکه شدند. البته که با این مطلع این می تواند یادداشتی باشد علیه نوستالژی! اما آنچه اینجا قرار است به آن بپردازیم، نه درباره رفتارهای امروزمان است که نگاهی به آینده دارد و درباره آن چیزهایی است که سال ها بعد قرار است برایمان اتفاق بیفتد. شکی وجود ندارد که همه ما که این روزها در حال نفس کشیدن و زندگی کردن در این دنیا هستیم در یکی از حساس ترین مقاطع تاریخی قرار داریم. البته که ما به واسطه ایرانی بودنمان همیشه تجربه زیستن در «برهه حساس کنونی» را داریم، ولی قبول کنید که سلسله رویدادهایی که بر ما انسان های خاورمیانه ای از ابتدای سال ۹۸ رفت و در نهایت مصائب مان به یک همه گیری جهانی تبدیل شد، چیزی بیشتر از تجربه هایی است که تا پیش از این داشتیم. از این جهت بسیاربسیار مهم است که به عنوان شاهدان این روزها، کسانی که این ایام را زندگی می کنند و هر روز تجربه هایی از درد و رنج را در این روزها دارند وظیفه خودمان به عنوان شاهد را دقیق و درست انجام دهیم. برای آنکه سال ها بعد در دام ذهن فریب کارمان نیفتیم و بگوییم «یادش بخیر اون سالی که همه قرنطینه شدیم»، لازم است که این روزها را ثبت کنیم. همه ما تا پیش از این تجربه هایی از ثبت خاطرات روزانه داشتیم و داریم؛ تجربه هایی از کودکی، کارهایی که برای کلاس های نویسندگی انجام می دادیم و تلاش های نافرجام دیگر، اما شاید هیچ وقت این مسئله به این اندازه این روزها برای ما اهمیت نداشته. خاطره نوشتن در روزگاری که نه رنج و اندوه ارزشمند و بزرگی داریم و نه شادمانی بزرگ تری شاید موضوعیتی نداشته باشد. اما در این روزها چه؟ حالا که ما از تجربه کنندگان یکی از دردناک ترین رویدادهای بشری هستیم چه؟ این روزها باید مراقبت های فراوانی از خودمان و اطرافیانمان انجام دهیم. در کنار همه چیزهایی که چند ماه پیش در برنامه زندگی مان نبوده و حالا بخشی از روتین روزانه مان شده، بد نیست یک دفترچه یادداشت، یک پوشه در لپ تاپ یا یک وبلاگ جدید برای ثبت رویدادهای این ایام هم راه بیندازیم.</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 19:00:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وگو آيين درويشی نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@samanmovahed/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A2%D9%8A%D9%8A%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%8A%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-ygk7llglydqm</link>
                <description>عکس را در شهربازی ارم گرفتم. بگذاريد بعد از بيش از يك دهه تجربه زندگی در شبكه‌های اجتماعی، الگوی شبكه‌های اجتماعی محبوبم را خدمت‌تان اعلام كنم. شبكه‌‌ای اجتماعی با شعار «گفت‌وگو آيين درويشی نبود»!اگرچه پيش‌تر در گودر و بعدش در فيسبوك و اينستاگرام ضرورتش را حس كرده بودم ولی اين روزها با بالا گرفتن تنش‌های هرروزه در توييتر بيش از پيش در آرزوی شبكه اجتماعی هستم كه بر سردرش اين عبارت نوشته شده باشد. طبيعتا منظورم همه جور «گفت‌وگويی» نيست كه در آن صورت شبكه‌ اجتماعی معنی پيدا نمی‌كند. غرض آنجايی است كه بايد زبان در كام بگيريم، خودمان را در مقام دانای كل و شكافنده اسرار وسط نيندازيم و بگذاريم روال زندگی در اين شبكه اجتماعی خودش كارها را سامان دهد.تجربه زندگی در شبكه‌های اجتماعي برای بسياری از ما يك جور تمرين زندگی در دنياهايی است كه دركی از آنها نداشته‌ايم. موقعيت‌هايی كه در آنها قرار نگرفته‌ايم و واكنش‌هايی كه در دنيای واقعی امكان تجربه‌اش را نداشته‌ايم. از همين رو، در كنار يافتن دوستان جانی، يادگرفتن و يادگرفتن بزرگ‌ترين ره‌آورد وقت گذرانی چند ساعت در روز هم در اين پديده‌های زندگی دنيای جديد است. تاكنون در دنيای واقعی هيچ‌وقت در موقعيتی قرار نگرفتم كه با حرف‌ها يا حركات نژادپرستانه فرد يا افرادی مواجه شوم. اما اينجا با خواندن روايات و بيان احساسات و تجربه زيسته افرادی كه در اين موقعيت قرار گرفته‌اند كم و بيش می‌دانم چه موقعيت بغرنجی است. تاكنون فرزندی نداشتم ولی كم و بيش از تنش‌ها و چالش‌های زندگی پدر و مادرهايی كه بچه‌دار شدند باخبرم. مهاجرت نكرده‌ام ولی حال می‌دانم تجربه از دست دادن عزيزی در ايران برای يك مهاجر خارج از ايران چه حس و حالی دارد و مثال‌های فراوان ديگری كه همه اينها را مديون حضور مداوم در شبكه‌های اجتماعی هستم. با اين حال اين چرخه و خواندن و يادگرفتن خيلی جاها از مدار خود خارج می‌شود و آنجايی است كه عرصه شبكه‌های اجتماعی به صحنه كارزاری بدل می‌شود كه هدفش واكنش به يك جريان است و موج واكنش‌ها فقط به يك لايه ختم نمی‌شود. تقريبا روزی نيست كه در توييتر سر و كله يك عجايب‌المخلوقاتی با نظرات باهر پيدا نشود كه مثلا مردها فلان هستند يا زن‌ها وقتی غمگين می‌شوند بهمان هستند يا آن يكی اگر بيايد چنين مي‌كند يا مرد بهاری اگر برود چنان می‌كنند. حرف‌ها و سخنانی كه اشتباهاتش را بر پيشانی‌اش دارد و اصلا نياز نيست تا و من و شما و ديگری بر آن تحشيه‌ای بنويسيم و آن را دست به دست كنيم. با اين حال هر روز شاهد كارزاری در شبكه‌های اجتماعی هستيم. عده‌ای می‌آيند مثلا به ترانه عليدوستی حمله می‌كنند كه چرا فلان حرف را زدی. يك روز بعد عده‌ای می‌آيند به حمله‌كنندگان به ترانه عليدوستی حمله‌ می‌كنند. موج سوم می‌آيند و موج دوم را «ماله‌كش» می‌نامند و الی آخر. اينجا همان‌جايی است كه علاقه دارم شبكه اجتماعی محبوبم با شعار يادشده پديد بيايد و جلوي بحث‌های اضافی و توضيح واضحات را بگيرد. می‌دانم رسيدن به چنين شرايط آرمانی سخت است اما پختن چنين خيال خامی برايم جذاب است.</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 10:43:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن رسیدن است</title>
                <link>https://virgool.io/@samanmovahed/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zouu7ruegxgg</link>
                <description>یکی از آن صبحانه‌هایی که در سوادکوه انتظارمان را می‌کشید.سال‌های دانشجویی‌ام مدام مدت زمان‌هایی را که در راه بودم را حساب می‌کردم. اینکه چقدر از زمان را در جاده بودم تا به خانه برسم. چقدر در اتوبوس یا قطار ثانیه‌ها را می شمردم تا به مقصد برسم. تمام پیچ و خم‌های جاده تهران-سوادکوه را در حال بالا و پایین کردن‌های اعداد و ارقام بودم که ببینم مثلا امسال چقدر وقتم در جاده‌ها تلف شد و این میزان وقت چقدر از زندگی‌ام در این سال را تشکیل می‌دهد و چه و چه و چه. با آن وسواس دیوانه‌کننده‌ای هم که دارم روی اِکسل برایش برنامه‌ای نوشته بودم و نمودار کرده بودم و هزار و یک کار بیهوده دیگر صرفا برای اینکه ناراحتی خودم را از این موضوع نشان دهم. خیلی هم غر می‌زدم که علم با این همه پیشرفتش چرا هنوز جایی ایستاده که من برای رفتن به سوادکوه باید سه ساعت توی اتوبوس بنشینم و پس این دانشمندان چه می‌کنند و خلاصه از این دست بدقلقی‌هایی که آدم‌های همیشه معترض از بالا به مسائل نگاه کن انجام می‌دهند. آن سال‌ها مقصد برایم اصالت داشت. نمی‌خواستم وقتم در جاده‌ها تلف شود. دلم می‌خواست تا چشم می‌بندم در جایی که می‌خواستم باشم. اصلا این همه فاصله و تعلیق برای رسیدن را درک نمی‌کردم. برخلاف آنچه الان هستم. الان فرایند رسیدن به هدف برایم از خود هدف مهم‌تر است. همه‌چیز از آشپزی کردن شروع شد. از جایی که تصمیم گرفتم تنبلی و کلیشه‌های احمقانه ذهنی را کنار بگذارم و خودم برای خودم آشپزی کنم. اوایل همانطور بود که بالا توصیف کردم. گرسنه بودم و منتظر بودم سریع چیزی آماده شود که بخورم. دلم می‌خواست چوب جادوگری می‌داشتم تا به مواد اولیه بزنم و تبدیل به غذا شوند. ولی این جادوی آشپزی بود که نگرش مرا به لذت بردن از زندگی تغییر داد. اینجا بود که فهمیدم وقتی می‌خواهی غوره‌ها رو توی خورشت کرفس بریزی همین ایستادن و نگاه کردن به بادکردن غوره‌ها چه جذابیتی دارد. اینکه بالای دیگچه فسنجون بایستی و تیرانداختن خورشت را تماشا کنی و در دل بدانی که این تیر انداختن خبر از چه معرکه‌ای سر سفره خواهد داد. وقت‌هایی که بی‌حوصلگی‌ام را با سرخ کردن پیازه‌هایی که با وسواس تمام  به مربع‌های یک اندازه تبدیل شده‌اند درمان کرده‌ام و خیلی از موارد دیگر. درگیر بودن آشپزی با جادوی بو و رنگ و مزه و اهمیت آنها در فرایند پخت باعث شد کم‌کم بفهمم که مهم‌تر از مقصد راه رسیدن به مقصد است. جذاب‌تر از رسیدن به سوادکوه نظاره کردن جاده پر پیچ و خم فیروزکوه است. آن ابرها، دکه‌های آش فروشی، نیسان‌های آبی با بار پرتقال و نارنگی، سگ‌های ولگرد و هزار هزار نکته باریک‌تر از موی دیگر که در راه رسیدن به هر هدفی در راه منتظر ماست. در واقع آشپزی درهای لذت بردن از زندگی را برای من باز کرد. نه تنها با این کار در این سال‌ها حسابی چاق شدم که به واقع ادم دیگری هم شدم. آدمی که رفتن برایش از رسیدن مهم‌تر است.</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2019 14:52:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تختی: تصویر دقیقی از یک قربانی</title>
                <link>https://virgool.io/@samanmovahed/%D8%AA%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-wjp5exhhkwor</link>
                <description>یک هفته‌ای می‌شود که فیلم تختی را دیده‌ام و از آن فیلم‌هایی است که دست از سرم برنمی‌دارد. فیلم خوش ساخت و البته کم‌هیاهوی بهرام توکلی که تا به اینجای تاریخ سینمای ایران، دقیق‌ترین تصویری است که از این قهرمان ملی روایت شده است. یک قهرمان ملی که از بد حادثه در همه سکانس‌های فیلم و زندگی‌اش نقش یک قربانی را بازی کرده است. قربانی یک خانواده، یک محله، یک شهر، یک کشور و یک سیستم! نمایش دقیقی از اینکه چطور از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی تختی تا صاحبان قدرت، از دوستان نزدیک تا رقبای روی تشک همه و همه در اتحادی نانوشته دست به دست هم دادند تا تختی را قربانی کنند. انگار طی یک مراسم آئینی برای چرخیدن چرخ نخوت وخودخواهی آدم‌ها حتما باید یک نفر قربانی شود.بی‌شک درباره فیلم می‌توان از جهات گوناگون حرف زد. از صحبت‌های همیشگی درباره حافظه کوتاه‌مدت تاریخی مردم تا شباهت‌هایی که میان ایران شصت سال پیش و امروز در نامه محمد مصدق به تختی موج می‌زند تا بحث‌هایی درباره تاریخ کشتی ایران. اما آن چیزی که با تماشای این فیلم در من ماند و هضم نشد نمایش تصویری هیولاوار از یک جامعه بود. هیولایی که البته برخلاف دنیای فانتزی این بار نه در هیبت موجودی زشت و پلید که در قامت دوست و برادر و بچه محل در کنار تو زندگی می‌کند اما بی‌صدا ذره ذره وجود تو را می‌خورد و می‌تراشد.نمی‌دانم داستان «لاتاری» شرلی جکسون را خوانده‌اید یا فیلم «شکار» توماس وینتربرگ را دیده‌اید یا نه. اما اگر بخواهم از نزدیکی فضای فیلم تختی به فضای یک داستان یا فیلم بگویم بی‌شک نام این دو اثر به ذهنم می‌آید.در هر سه اثری که از آن نام برده شد، به یکباره «جامعه» تصمیم می‌گیرد کسی را قربانی کند. یکی از میان خودش را. یک مادر مهربان که یک‌راست از آشپزخانه به مراسم سالانه لاتاری آمده، در داستان لاتاری، یک معلم خوب و دوست‌داشتنی در اسکاندیناوی در فیلم شکار و اینجا در فیلم تختی معروف‌‌ترین و محبوب‌ترین کشتی‌گیری که تاریخ ورزش ایران به چشم خود دیده است. خشونتی پنهان و ترسناک که با ماسکی از لبخند و رفاقت و دوستی و برادری پوشانده شده است. دردناک‌ترین بخش ماجرا اما اینجاست که این هیولای پنهان چنان قدرتی دارد که حتی اگر تختی هم باشی، با آن همت و طبع بلند، در مقابلش شکست می‌خوری چون همه دست به دست هم داده‌اند تا تو را نابود کنند.پاسخ این سوال که حالا قربانی چطور انتخاب می‌شود، کمی دشوار است. سرنوشت تختی حداقل نشان داد که اگر تو مثل همه نباشی، حرص و آز و نخوت و خودخواهی عمومی و رایج در جامعه را نداشته ‌باشی و بخواهی یکی دیگر باشی، چرخ‌دنده‌های جامعه استخوان‌های تو را می‌شکند.توصیه به دیدن فیلم کمترین کاری است که می‌توانم در حق این فیلم انجام دهم. نه به خاطر خود فیلم، که برای شناخت بهتر خودمان و جامعه‌مان.</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2019 21:44:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما تماشاگران بستانیم…</title>
                <link>https://virgool.io/@samanmovahed/%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-asfef0qnyc2d</link>
                <description>چند شب پیش کیهان کلهر روی سن تالار وحدت و پیش از اجرای قطعه دومش گفت که چند سال قبل دوست آهنگسازش، کالین جاکوبسن بیست روزی را در ایران سپری کرده و در این میان، سفرش به اصفهان چنان شوری در او برانگیخته که حاصلش ساخت چند آهنگ شده است. از جمله آنکه در یکی از روزهای حضورش در اصفهان از یک آتشگاه دوره ساسانی در حوالی این شهر بازدید کرده و چنان که بعدا برای کلهر تعریف کرده بود دیدن این آتشگاه بیش از هرچیزی در سفرش به ایران او را تحت تاثیر قرار داده است. همین تاثیر و برانگیختگی منجر به ساخت قطعه‌ای شد به نام «آتشگاه»! قطعه‌ای که در همین هفته گذشته بیشتر از بقیه آهنگ‌ها، حتی بیشتر از قطعه «شهر خاموش» من را تحت تاثیر قرار داد. داشتم با خودم فکر می‌کردم اگر کمی افسرده‌تر یا کمی غمگین‌تر از این بودم بی‌شک بعد از کنسرت، «شهر خاموش» را به عنوان آهنگ به‌یادماندنی کنسرتم انتخاب می‌کردم اما اگرچه آن آرشه کشیدن‌ها در «شهر خاموش» هر دلی را ریش می‌کند اما من دل در گرو تصویرهایی به یادماندنی که از مکان‌ها داشتم مانده بودم و فرصت به تصویرسازی شهری خاطره‌انگیر اما خاموش و مرده نرسید. در واقع تصویرسازی که کلهر از لحظه زایش آهنگ کرد مرا در سفری به همه ساعت‌ها و لحظه‌های به یادماندی که تا کنون تجربه کرده بودم برد. آن بعد از ظهر به یادماندنی در چغازنبیل. آن لحظه‌های جادویی در خانه مستوفی شوشتر. آن نور اُریب آفتاب که در آن عصر تکرارنشدنی بر سپیدارهای دیلمان می‌تابید و طرحی از آن را روی سبزی نورسته چمن رسم می‌کرد. تماشای چوپانی که در گرگ و میش غروب گله گوسفندهایش را از تپه‌های تاریخی حسنلو پایین می‌آورد وقتی آخرین رمق‌های آفتاب سایه‌های گوسفندها را اندازه یک گاو می‌کرد. همه آن لحظات و ساعت‌هایی که هنوز بزرگی‌شان مرا مبهوت خودش می‌کند. همه آن زیبایی‌هایی که آدم را میخکوب می‌کند. همه آن دَم‌هایی که چنان شگفت‌زده‌ای که وسوسه می‌شوی آن را با دوربین موبایلت ثبت و ضبط کنی ولی بعدش به خاطرت می‌آید که این زیبایی بزرگ‌تر از آن است که تصویری نادقیق از آن در گوشی موبایلت ضبط شود که هیچ دوربینی نمی‌تواند کیفیت آن لحظه را ضبط کند. همه آن مکان‌ها و زمان‌هایی که در من شعله‌ای را روشن کرد اما حیف که من آن اهنگساز، نقاش، شاعر یا هنرمندی نبودم که آن زیبایی را در نت موسیقی، بوم نقاشی یا کلماتی به بند بکشم تا به همه نشان بدهم و تنها داریی‌ام از آن همه زیبایی تصویری ثبت شده در خاطر است. خیلی وقت‌ها صدای مکان‌ها را ضبط می‌کنم شاید بشود چیزی از آن لحظات را با خودم همراه کنم. صدای مدرسه علمیه امام محمدغزالی توس. صدای  جاده شازند به ازنا در اردیبهشت ماه. صدای خانه متروکه خیابان سمیه بعد از هتل قناری. اما راستش هیچ‌کدام کیفیت جادویی آن لحظه را ندارند. هیچ کدام مثل قطعه «آتشگاه» شما را لای آجرهای آتشگاهی دو هزارساله در کویر مرکزی ایران نمی‌گرداند و انگشتتان را روی پوست تاریخ نمی‌کشد. همیشه بعد از این همه تقلا و تلاش و افسوس خوردن بر بی‌هنری خودم برای دلداری می‌گویم: حالا که ما نبوغ به بند کشیدن این زیبایی‌ها را در اثری هنری نداریم همان بهتر که تنها تماشاگران بستان باشیم.مهاباد فراموش نشدنی!</description>
                <category>samanmovahed</category>
                <author>samanmovahed</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2019 17:39:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>