<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سامانتا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samanta</link>
        <description>گذر عمر را به نظاره نشسته‌ام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 05:16:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4294/avatar/Vx5XVY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سامانتا</title>
            <link>https://virgool.io/@samanta</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا اگر خوب نیستیم باید آن را به زبان بیاوریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-o2ajnr0o2dw3</link>
                <description>چند سال پیش، توی یه شهر کوچیکی زندگی میکردم و یک دوره‌ی شدید افسردگی رو پشت سر میذاشتم. دوره‌ای که شاید از بدترین و تاریک‌ترین بخش‌های زندگیم باشه و من این دوره رو متاسفانه بدون درمان گذروندم و تا مدت‌ها اثراتش در گوشه و کنار زندگیم دیده میشد. شاید هنوز هم دیده بشه! در اون دوران تعدادی دوست محدود داشتم که کم و بیش از هم خبر داشتیم. یک‌بار یکی از همین دوستان ازم حالم رو پرسید و بجای همون «خوبم» معروف و همیشگی، از حال واقعیم گفتم که چقدر خوب نیستم و چقدر تاریکم و و و ... این دوست! هیچ نگفت و بعد از ان روز هم دیگر هیچ تماس نگرفت و انگار رفت که رفت! تا چند وقت بعد که از طریق یکی دیگه فهمیدم کلا از شهر ما رفته! بدون خداحافظی! راستش برام عجیب بود ولی هیچ مهم نبود. خب رفت که رفت به خیر و سلامت.. اما چرا الان یاد این ماجرا افتادم؟ توی یه کتابی* که داشتم میخوندم نویسنده نوشته بعد از یک دوره اتفاقات بد در زندگیش، بجای اینکه به همه بگه چقدر حالش بده و چقدر به حضور همه نیاز داره، میگفته «خوبم»؛ همان «خوبم» کذایی که ما در تک تک احوالپرسی های روزمره بکار میبریم. نویسنده میگه این خوبم گفتن‌ها باعث شده بود که برای خودش یک زندان کوچک تنهایی بسازه و ازینکه نمیتونسته با دیگران صادق باشه به شدت احساس ناامیدی میکرده، ازین که چقدر همه‌چیز سخت بوده و اون قدرت بیانشون رو نداشته عذاب می‌کشیده ...اما ...تجربه‌ی فردی اون نویسنده کاملا برعکس تجربه من بود. من بعد ازین که گفته بودم چه حالی دارم انگار طرد شده بودم، انگار تنهاتر مانده بودم و انگار اون دیوار تاریکی دورم مرتفع‌تر شده بود. اون روزها از اون‌همه تنهایی و بی‌کسی غصه می‌خوردم، ازین که کسی نبود که بدونه ته چشم‌های من غمی هست که نشان از دردی داره که همچون خوره به جان روحم افتاده..اما امروز ازینکه حرف زدم و از حالم گفتم و باعث شدم کسانی رو از اطرافیانم دور کنم، راضی‌ام! شاید آن دوستی به ظاهر قشنگ تا امروز هم ادامه پیدا میکرد اما پوچ بود خیلی پوچ! حسنش برایم این بود که کم کم یاد گرفتم اگر حوصله ندارم، اگر حالم خوش نیست، اگر چیزی را دوست ندارم، آن را بیان کنم. یاد گرفتم که اول از همه در برابر خودم، احساسم و شرایط زندگیم احساس مسوولیت کنم بعد به این فکر کنم که دیگران چقدر از حرف‌های من، حال و احوال من، خواسته‌های من ناراحت خواهند شد! اگر کسی که ادعای دوستی می‌کند حوصله حال خراب دوستش را ندارد، خب همان بهتر که آدم زودتر بفهمد و برود رد کارش یا لااقل معلوم شود که دوست نیست؛ یک آشناست، یک رهگذر است، مثل هزار آدم دیگر است که امروز می‌آید و فردا می‌رود. لیاقت دل بستن و دلتنگ شدن ندارد، لیاقت غصه خوردن و نگران شدن هم ندارد ... امروز فهمیده‌ام که بهتر است بجای آنکه با «خوبم گفتن» دور خودم زندان بسازم با «خوبم نگفتن» دور خودم رو از آدم‌های اشتباه خالی کنم.. * No happy endings/ Nora McInery</description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2020 20:03:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار روزهای خوب نه تنها آمدنی نیست بلکه ساختنی هم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-c7ke4ptdewim</link>
                <description>این روزها همه از کرونا حرف می‌زنند، چند هفته قبل صحبت از هواپیمای اکراینی بود، قبلترش ماجراهای شلوغی خیابان‌ها در آبان و قطعی اینترنت، همینطور که باز به عقب برویم چیزهایی بود که از آنها حرف مدام حرف زدیم برایشان غصه خوردیم در شبکه‌های اجتماعی هشتگ زدیم. نگران جعبه سیاه سانچی بودیم. هزاران خاطره با پلاسکو زنده کردیم. در زلزله‌ی کرمانشاه کمک‌های مردمی فرستادیم پول فرستادیم بعد هر روز پرسیدیم پول‌هایی که جمع کرده بودید چه شد؟ آن‌بار هم مثل خیلی بارهای دگر از اعتمادمان سواستفاده شد.  گورخواب‌ها و کودکان خیابان هر از گاهی در خاطره‌ها زنده می‌شوند و باز به کناری گذاشته می‌شوند. کودک همسری و مجازات اعدام و هزار نقص دیگری که در زندگی روزمره به‌گونه‌ای به آنها عادت کرده‌ایم در گوشه و کنار ناله‌ای، فریادی بلند می‌کند و باز لابلای هیاهوی زندگی گم می‌شوند و ما می‌مانیم و ادامه زندگی.می‌دانم که روزی نه چندان دور برمی‌گردیم به این روزها نگاه می‌کنیم مثل همین پریروزها که به آن روزها نگاه می‌کردیم. آن‌روزها که گاهی به می‌پرسیدیم «این همه خستگی و غم کی تمام می‌شود؟ از این بدتر هم می‌شود؟» بعد زیر لب - شاید جوری که کسی نشود - با خودمان زمزمه می‌کردیم «از این که بگذریم روزهای بهتری می‌آیند.»از آن روزها گذشتیم و به این روزها رسیدیم. در مقایسه با آن روزها، این‌روزها روزهای بهتری‌اند؟آیا چند صباح دیگر به امروز نگاه کنیم باز هم از خودمان خواهیم پرسید که «پس کی این روزهای بهتر می‌آیند؟» یا باز هم یواشکی زیر لب زمزمه می‌کنیم که «صبر داشته باش روزهای بهتر می‌آیند.» آیا می‌توانیم امیدوار باشیم که این جمله بر زبانمان بیاید که «بالاخره روزهای بهتر آمدند؟»</description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2020 22:28:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو کلوم با خودم، با خودِ امروز، با خودِ فرداهای دور</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-hfdvejme1iko</link>
                <description>گاهی توی زندگی اتفاق‌هایی می‌افته که با وجود انتخابی بودن و حتی با وجود برنامه‌ریزی‌هایی که از پیش برای اتفاق‌ افتادنشون کردی باز هم هجمه‌ای از نگرانی با خودشون همراه می‌کنند. انتخاب‌هایی که میدونی باید قدم به قدم پیش ببریشون ولی وقتی دورنماشون رو نگاه می‌کنی دلهره‌ای عمیق و ترسناک همراهت میاره. آیا این انتخاب درست بود؟ آیا این کاری که تصمیم به انجامش داشتم کار درستی است؟ آیا من توان این رو دارم که تا انتهای این راه با تمام توان و به بهترین شکل پیش برم؟ هیچ جواب روشنی برای هیچ کدوم از این سوال‌ها وجود نداره ولی یه نیروی درونی بهت میگه تو همیشه برای قدم‌های کوچک که به نتایج بزرگ منتهی میشد استوار بودی. خستگی حق هر رهرویی است تو هم روزی خسته خواهی شد اما از پا نخواهی افتاد. توان امروزت را با فکر کردن به فردای دور تحلیل نبر...</description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 20:31:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از گذر ثانیه‌ها می‌ترسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-zjay84n0ncb7</link>
                <description>   از آینده می‌ترسم از روزهایی که تند تند فرا می‌رسند و لیست کارهایی که دوست دارم انجام دهم و وقت‌هایی که کم می‌آورم. من از گذر زمان می‌ترسم. از لحظه‌هایی که تمام می‌شوند، خانواده‌ای که دلتنگشانم و فرصت‌هایی که بدون در کنارشان بودن، سوخت می‌شود. من از امروز می‌ترسم. امروزی که به روزمرگی بگذرد و به بیهودگی تمام شود. من از کتاب هایی که نخواندم، سفرهایی که نرفتم، دوست‌هایی که نجستم، اشک‌هایی که نریختم، قهقهه‌هایی که نزدم، دیوانگی‌هایی که نکردم، می‌ترسم. من از بچه‌هایی که ندارم می‌ترسم.</description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Thu, 27 Sep 2018 22:33:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره روز خوب میاد :)</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/9-nntrulrwjvs1</link>
                <description>از گوگل‌فوتوز پیام اومد که پارسال این موقع عکسی داری میخوای ببینی؟ رفتم عکس رو ببینم که دیدم میتونم کل عکس‌های آگوست ۲۰۱۷ رو هم ببینم. سرم به دیدن عکس‌ها گرم شد و تک‌تک اتفاق‌ها، روزها و لحظه‌های سال قبل در خاطرم زنده شد. همه استرس‌هایی که بابت گرفتن کار جدید داشتیم. اوج بی‌پولی‌هامون بود. فشار عصبی و بلاتکلیفی و یک عالم بدهی ... تنها چیزی که بهش فکر می‌کردم این بود که یک تغییر همه چیز رو به زودی رو به راه خواهد کرد. حالا از اون روزها یک سال گذشته و چند تغییر بزرگ و هزار اتفاق ریز و درشت رخ داده اما مهمترینش اینه که اون فشارها و استرس‌ها و بی‌پولی‌ها، اون دغدغه‌ها و خستگی‌ها و کلافگی‌ها جای خودش رو به آرامش داده. آرامشی که هرچند گاهی دستخوش تلاطم میشه اما دور نمیشه... از این که امروز تونستم بعد از مدت‌ها جایی بایستم که فشارهای عصبی کمتری دارم و با آرامش می‌تونم به فرداهای بهتر فکر کنم، خیلی خوشحالم و خواستم این خوشحالی رو با شما شریک بشم و برای همه اونایی که اینو می‌خونند و همه اونایی که شرایط مشابه پارسال من دارند، روزهای شادتر و بهتری رو آرزو کنم. برای من شد برای شما هم میشه. برای همه میشه :) </description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Aug 2018 00:45:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوروز بی نوروز!</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/8-iz4sqw7pxhsr</link>
                <description>باز نزدیک سال نو شد و وقت نوشتن از غصه‌های غربت و دلتنگی نوروز و وطن و این داستان‌ها. اما راستش داستانی ندارم بنویسم. غصه‌ای هم ندارم از بابت نو شدن سال و دور بودن و غیره. امسال بیشتر و قوی‌تر از همه سال‌های قبل احساس می‌کنم هیچ تعلقی به مراسم جشن سال نو ندارم. چه سال نویی؟ چه تحویلی؟ وقتی هزار ساله که ذره‌ای عوض نشدیم؟ ذره‌ای تحول پیدا نمی‌کنیم. رخت و لباس نو می‌خریم. از بالا تا پایین خونه رو می‌شوریم و می‌سابیم. اما خودمون؟ طرز فکرمون؟ باورهامون؟ خواسته‌هامون؟ هیچ! همش درگیر ظاهریم. درگیر چی بپوشم؟ چی بخرم؟  درگیر اینیم که به بقیه بگیم آی ماهی قرمز نخر حیوون گناه داره ولی روزانه صدتا سگ و گربه بی‌گناه جلوی چشممون توی پارک و خیابون می‌بینیم و بی‌تفاوت رد میشیم. اینا گناه ندارند؟ جواب بعضی‌ها اینه: نه اینا پررو شدن. :|درگیر اینیم که سبزه نکارید آب حروم میشه اما هر بار حموم میریم، کوچه و ماشین می‌شوریم، خونه تکونی می‌کنیم از بالا تا پایین حیاط رو با شلنگ آب میشوریم هیچ آبی هم حروم نمیشه! همین رفتارها، همین سطحی بودن‌ها، همین قشنگ نبودن فکر و باور آدم‌ها منو از هر چی مراسم و سفره و برو و بیای الکی به نام سال نوست فراری داده؛ امسال بیشتر از همیشه. هر وقت یاد گرفتیم که بذاریم هر کسی همون طوری که دوست داره سال نوی خودش، زندگی خودش، باورهای خودش رو جشن بگیره اونوقت شاید بتونیم ادعا کنیم که چیزی در حال ما تحول یافته ... </description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Thu, 15 Mar 2018 20:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید می‌فروشند</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/7-twxiunimqkwv</link>
                <description>کمی مانده تا مغازه‌ها باز شوند و تا آن وقت توریست‌ها یا هنوز به خیابان نیامده‌اند یا در کافه‌ها صبحانه می‌خورند و قهوه می‌نوشند. من هم مثل یکی از همان توریست‌ها در کافه نشسته‌ام و از پنجره بیرون را تماشا می‌کنم. بیشتر کسانی که در خیابان دیده می‌شوند کارمندان اداره‌ها یا مغازه‌ها هستند. پیرزن‌ها و پیرمردهای احتمالا بازنشسته هم زیادند. از پشت پنجره‌ی رستوران آدم‌ها را تماشا می‌کنم و به آرزوهای هرکدامشان فکر می‌کنم. به این که آیا به همه یا دست کم بخشی از چیزهایی که می‌خواستند رسیده‌اند؟ آیا از امروزشان راضی‌اند؟ کمی آن‌طرف‌تر یک دکه کوچک است که مردی پشت دخل آن ایستاده و چند مشتری دارد. بهتر که دقت می‌کنم معلوم می‌شود دکه فروش بخت آزمایی است! البته قدیم‌ترها به آن بخت‌آزمایی می‌گفتند امروز می‌گویند لاتاری - یه مدتی هم می‌گفتند ارمغان بهزیستی آخر قرار بود برای عده‌ای به‌زیستن به ارمغان بیاورد. راستی آورد؟ -به هر حال آن دکه بلیت شانس می‌فروخت، بلیت امید به زندگی، بلیت خوشبختی! و چقدر مشتری داشت و چقدر آدم‌های زیادی هر روز به امیدی تازه نیاز داشتند و ... بعدترها به این فکر کردم که من چرا بلیت نمی‌خرم؟ امیدی به بهتر شدن اوضاع ندارم یا یاد گرفته‌ام به هرآنچه دارم راضی باشم؟ - که نمی‌دانم خوب است یا بد - شاید هم می‌خواهم خودم برای رسیدن تلاش کنم. هرچند که هزارسال طول خواهد کشید ... </description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Wed, 07 Mar 2018 12:17:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست و جیغ و هوراااا</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/6-xxzmb9hcxvon</link>
                <description>علاوه بر لیست کارهایی که هر روز باید انجام بدم و معمولا به شکل اولدفشن دوست دارم روی کاغذ بنویسمشون (لیست خرید رو هم همیشه روی کاغذ می‌نویسم)؛ یک لیست هم دارم از کارهایی که باید در طول یک سال انجام بدم. گاهی لازم نیست اون کار تا پایان اون سال به نتیجه نهایی برسه اما لازمه که شروع بشه و بخشی از اون نتیجه بگیره. برای سال ۲۰۱۸ لیست ۹ تایی مشخص کرده بودم - این یکی رو بطور استثنا توی گوگل‌کیپ گذاشتم چون ممکنه در طول زمان کاغذش گم و گور شه. این لیست معمولا حالت عمومی‌تری داره مثلا خواندن X کتاب، X بار سفر رفتن یا یاد گرفتن یک چیز تازه (مثلا موسیقی یا نقاشی). بعد جزییات ریزتر درباره این که چه کتاب‌هایی رو بخونم، کی بخونم، به چه زبان و با چه محتوایی باشند| کجا سفر برم چند روز برم و با کی برم| چه چیز تازه‌ای رو شروع کنم، چطور شروع کنم و ...| معمولا در طول روز یا هفته یا بسته مود و شرایط روحی خودم یا نیاز زمانی یا بودجه ?  مشخص می‌شه.این لیست جامع‌تر رو باید هر از گاهی نگاه کنم شاید لازم باشه یه چیزهایی بهش اضافه بشه یا لازم باشه اصلاحاتی درش انجام بشه. سعی می‌کنم چیزی رو حذف نکنم. اما خب با اضافه کردن به لیست خیلی موافقم.? به علاوه این که لیست رو بازبینی می‌کنم تا ببینم چه کارهایی رو انجام دادم یا شروع کردم یا فراموش کردم و به خودم یادآوری کنم یا پیگیر باشم و گاهی حتی به خودم سرکوفت بزنم! ?اما عموما یادم میره خودم رو تشویق کنم. یادم میره که به خودم بگم آفرین که هر روز بخشی از کارهایی که می‌خواستی انجام بدی رو پیش می‌بری و می‌تونی بهتر از این هم باشی. آفرین که سعی می‌کنی اولویت‌های زندگیت رو بر پایه برنامه‌ای که ریختی مشخص کنی و سعی می‌کنی توی روزهات و برنامه‌های روزمره‌ات هر روز چیز تازه‌ای یاد بگیری، کار مفیدی انجام بدی. یادمون میره چون شاید هنوز مثل بچگی دوست داریم منتظر بشینیم تا یکی بیاد بگه به‌به تو چه موفقی یا آفرین که کارهات رو خوب انجام میدی. حالا که دیگه آدم بزرگ شدیم، حالا که دیگه کسی از برنامه‌های کوتاه مدت و بلند مدتی که برای خودمون می‌چینیم خبر نداره، حالا که فرسنگ‌ها از اونایی که توی بچگی تشویق‌مون می‌کردند و حواسشون بهمون بود دور شدیم، چاره چیه؟ خودمون رو از تشویق محروم کنیم؟ یا در این مورد هم به خودکفایی برسیم؟خب راستش من دیروز احساس کردم که لازم دارم در این مورد به خودکفایی برسم و به خودم بگم آفرین که تونستی توی دوماهه‌ی اول سال ۲۰۱۸ (یعنی ۱۵٪ سال) از لیست ۹ تایی خودت ۵ تاش رو شروع کنی و تا (کم و بیش) دست‌کم ۲۰٪ هر کدوم رو پیش ببری. آفرین بهت که برنامه‌ریزی‌ت طوری بوده که می‌تونی این ۵ تا رو تا آخر سال ۱۰۰٪ تکمیل کنی و برای ۴ تا باقیمونده هم زمانبندی درستی در نظر گرفتی.البته شاید به نظر بیاد کار خاصی هم نکردم و همچنین جلوتر از زمان هم پیش نرفتم ولی خب می‌تونم بگم چنین نتیجه‌گیری کاملا درست نیست. با وجود دغدغه‌های یک جابجایی، ناشناخته بودن محیط جدید و هزار مشغله بعد از جابجایی، این که تونستم از برنامه‌هایی که در نظر داشتم عقب نیفتم و به طور موازی چند تاشون رو پیش ببرم از نظر خودم خیلی خوبه. دقیقا به همین دلیله که به نظرم هر کسی باید خودش رو تشویق کنه چون برنامه ریزی کردن، شروع کردن و به نتیجه رسوندن کارها در هر فرد به توانایی‌های فردی، نیازهای شخصی و امکانات و شرایط خاص اون فرد بستگی داره و مقایسه کردن هر کسی با دیگری نه تنها درست نیست بلکه می‌تونه آدم‌ها رو بی‌انگیزه کنه و حس منفی شکست‌خوردگی یا «هیچی نبودن» بهشون القا کنه. مثلا ممکنه بر اساس یک قیاس اشتباه این که من توی تقریبا دو ماه فقط X تا کتاب خوندم خیلی بد باشه یا شاید خیلی خوب باشه اما خب این که من توی این مدت و توی چه شرایطی تونستم X تا کتاب بخونم بهتر میتونه نشون بده که این عدد چقدر خوبه یا چقدر بده. ضمن این که باید با خودمون منصف باشیم. آیا واقعا از زمان درست استفاده کردیم؟ آيا می‌تونستیم بهتر باشیم و نبودیم؟ آیا لازمه دقت بیشتری در استفاده بهینه از زمان داشته باشیم؟ آيا چیزها یا کارهایی هستند که با حذف اونها بتونیم بهتر به اهدافی که تعیین کردیم برسیم یا حتی بهبودشون بدیم؟ بله مثلا من باید سعی کنم کمتر سریال ببینم ? کمتر کندی‌کرش بازی کنیم ? و کمتر توی شبکه‌های اجتماعی وقت تلف کنم ? اونوقت شاید بتونم کتاب‌های بیشتری بخونم، چیزهای بیشتری یاد بگیرم و در نهایت تشویق بیشتری - از جانب خودم - دریافت کنم.</description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2018 12:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینگ دینگ ...</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/5-ykyhfvzjb5kb</link>
                <description>این هزارمین بار است که صبح که بیدار می‌شوم پیام آمده که حاوی خبر بدی هستم بیدار شدی بگو تا برایت بگویم. این هزارمین بار است که از فاصله‌ی زمانی که چشمانم متن پیام را بخواند و بعد پاسخ دهم که «چی شده؟» زمانی کمتر از ۳ ثانیه بگذرد و در این ۳ ثانیه به اندازه ۳۰ سال خاطره به اندازه ۳۰ سال آشنا به اندازه ۳۰ سال زندگی در مفزم حادثه شکل گیرد. اولین چیزی که به ذهنم خطور می‌کند این است که «کی مرده؟» بعد هزار نکنه این شده باشد یا نکنه آن شده باشد در سرم پشت سر هم قطار می‌شود و آخر همه این نکنه‌ها می‌رسد به این که نکنه الان همه واقعیت رو بهم نگه؟ نکنه بهم به دروغ یه چیزی بگه و اصل موضوع رو نگه‌داره برای وقتی که به ایران رسیدم؟ نکنه به ایران برگردم و ببینم فاجعه رخ داده؟ و بعد با هر «نکنه» ضربان قلبم تندتر و بلندتر می‌شود. با هر فکر ناخوشایند دندان‌هایم محکم‌تر روی هم فشرده می‌شود با هر ثانیه اضطرابم هزار برابر بیشتر می‌شود... وای از آن وقتی که جوابش به سوالِ «چی شده؟» کمی بیشتر از ۱ ثانیه طول بکشه ... آنوقت من یه بار شاید هم هزار بار تا ته تمام عزاداری‌های دنیا می‌روم. تا ته فکر کردن به زندگی بدون آن آدم/آدم‌ها. تا ته دلتنگی، تا ته تنهایی، تا ته تمام حسرت‌ها و سرزنش‌ها می‌روم و برمی‌گردم... راستش اصلا مهم نیست خبر چی بوده و چقدر بد بوده و چقدر از آن چه که من بهش فکر کرده بودم فاصله داره. چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که چرا من هربار باید بدترین و تلخ‌ترین لحظه‌ها و اتفاق‌ها رو مجسم کنم. چرا همش انتظار آن لحظه بد زندگی را می‌کشم. چطور می‌تونم با این ترس زندگی کنم و هربار با هر تلنگر هزار بار تمام آنچه که از آن دلهره دارم را مرور کنم و مرور کنم و اشک بریزم و اشک بریزم.</description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2018 12:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بی‌حوصله شده‌ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/4-wsvf79jsds47</link>
                <description>امروز یک غریبه - شاید - گفت کمی بی‌حوصله شدی. او یک آدم از دنیای مجاز بود. یک آدم از جنس دیده نشده‌ها. از آن‌ها که گاهی برای توییت‌هایت جوابی می‌دهند. از آنها که تو را می‌خوانند و حواسشان به تو هست بدون آن که تو حتی بدانی.به من گفت کمی بی‌حوصله شدی. چه خوب فهمید که کم بی‌حوصله شده‌ام. اما چرا؟ نمی‌دانم. هزارتا چیز هست که نمی‌دانم خب این یکی هم روش. مگر آدم جواب همه سوال‌ها را باید بداند؟ بی‌حوصلگی‌های گاه به گاهی که سراغم می‌آید به هیچ‌کسی یا هیچ‌چیزی ربط ندارد. خیر ماهانه نیست! خیر مشکلات مهاجرت نیست. خیر از کسی دلخور نیستم - اما مواقع بی‌حوصلگی از همه بدم می‌آید :/ - خیر دچار بحران سی‌سالگی یا چهل سالگی نشده‌ام. بله همانطور که گفتم دلیلش را نمی‌دانم. اما می‌دانم که گاهی از همه آدم‌ها، همه حرف‌ها، همه روزها، همه روزمرگی‌ها کلافه‌ می‌شوم. از همه به دست نیامده‌ها، از همه آرزوها، از همه حسرت‌ها خسته می‌شوم. می‌دانم که گاهی از همه اخبار دنیا بی‌زار می‌شوم و از همه نامردی‌های دنیا دلم می‌گیرد. از همه دوری‌ها، بی‌دوستی‌ها، بی‌معرفتی‌ها، از همه حرف‌های گفته نشده و خفه شده دلم می‌گیرد.با این وجود بازهم نمیدانم چرا بی‌حوصله شده‌ام ...</description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2018 21:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش نترکد دلم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/3-jikezm9h3bs0</link>
                <description>می‌گوید: «هر چی دوست داری بنویس ...» خب من - شاید مثل خیلی‌های دیگر- دوست داشته باشم از چیزها بنویسم؛ اما نمی‌شود. مثل خیلی کارها که دوست دارم انجام بدهم اما نمی‌شود یا مثل خیلی جاها که دوست دارم بروم اما نمی‌شود. دلیلش؟ هزار دلیل دارد. هر نشدن هزار بهانه دارد و هزار داستان.برای هر کاری که نمی‌کنم، هر حرفی که نمی‌زنم و هر جایی که نمی‌روم می‌توانم تا بی‌کران توضیح دهم که چرا نشد، نکردم، نرفتم. برای حرف‌های نزده هزار دلیل می‌آورم که چرا سانسور می‌شوم. مثلا نگرانم که نکند کسی ناراحت شود، نکند کسی قضاوتم کند، نکند مجبور شوم بعدش خودم را هی و هی توضیح دهم. نکند به مذاق کسی خوش نیاید. نکند همه آنچه هستم را نبینند و محدود شوم به همان چهار کلامی که گفته‌ام و نوشته‌ام. نکند به صلاح نباشد - آخ که چقدر از مصلحت اندیشی بیزارم - نکند امروز بگویم و فردا پشیمان شوم نکند ... نکند ... نکند ... پس نمی‌نویسم. هر چه دوست دارم را نه می‌گویم نه می‌نویسم. همه را در دل نهان می‌کنم. روی حرف‌های نوشته‌نشده‌ی قبلی، زیر دوست‌داشتنی‌های ناگفته‌ی بعدی. همین‌طور خروار خروار داستان روی هم می‌گذارم خروار خروار درد دل، خروار خروار دلگیری حتی. همه را همینطور روی هم روی هم می‌چینم و می‌آیم بالا. گاهی با لگدی، مشتی، چیزی فشارشان می‌دهد که جمع‌تر بنشینند تا جا باز شود برای نگفته‌های بعدی که قرار است باز روی هم تلنبارشان کنم. لابلای این حرف‌ها و قصه‌های نگفته گاهی اندیشه‌ی کارهای نکرده و اندوه جاهای نرفته را نیز جای می‌دهم. برای تنوع. برای این که آنچه در کنج دلم جای می‌گیرد همه از یک جنس نباشد. شاید گاهی این اندیشه‌ها مرهمی باشد بر آن اندوه‌ها ... شاید گاهی آن نگفته‌ها راهی باز کند برای آن نکرده‌ها ... شاید روزی راهی پیدا شود میان این همه حرف و فکر و خیال هزار رنگ ِ بی‌رنگ ... </description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2018 19:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لمس ِخوب ِصدا</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/2-plrw5fil19s6</link>
                <description>در چند هفته اخیر چند نفری را دیده‌ام. بعضی را برای اولین بار در زندگی و بعضی را برای اولین بار بعد از مدت‌ها. وجه مشترک تمام این دید و بازدیدها یک چیز بود: ولع بسیار برای حرف زدن. در تمام مدت فقط دوست داشتم حرف بزنم دوست داشتم حرف بزنند. سکوت نباشد صدا باشد صدایی نه از جنس دکمه‌های صفحه کلید، صدایی نه از جنس وویس‌های تلگرامی، نه حتی از جنس اسکایپی. صدایی از جنس واقعیت.از آن صداها که بعدش چشم‌ها را ببینی، دست‌ها را لمس کنی، خطوط کنار لب‌ها را تماشا کنی و بگویی گوش کن این صدا از این لب‌هاست، این صدا پیام رسان این چشم‌هایی است که می‌خندد، این چشم‌هایی است که بغض می‌کند. از آن صداها که حس کنی بعدش دوس داری بزنی روی شانه دوست و بگویی لعنتی دلم برایت تنگ شده بود. دست دوست ِ تازه را بگیری و بگویی چه خوب شد که با هم آشنا شدیم؛ چه خوب شد که امروز با هم بیرون آمدیم؛ چه خوب که اینجایی... وجه مشترک تمام این دیدارها واقعیتی بود که سال‌ها دوری از «دوست» از من دریغشان کرده بود. </description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2018 23:58:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی مهاجرت می‌کنی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@samanta/1-adviuyfckhno</link>
                <description>من می‌خواستم فرار کنم. می‌خواستم از روزهای سیاه اون روزها فرار کنم. چند ماه پیش خیلی اتفاقی یک سری از نوشته‌های ۱۳-۱۴ سال پیشم رو پیدا کردم. ریز ریز توی یه صفحه سیاه نوشته بودم. ریز ریز غر زده بودم. از خودم. از کارم. از خانواده‌ام. از همکارام. از کسی که دوسش داشتم و دوسش نداشتم. از روزهای خودم که واقعا خوب نبودند. چند ماه پیش که می‌خوندمشون روزهای بدی که داشتم یادم اومد و یادم اومد که چرا تصمیم گرفتم از ایران برم. اون روزها من شغل خوبی داشتم. اعتبار خوبی توی محل کارم داشتم. سابقه کار خوبی داشتم. ماشین داشتم. پس انداز داشتم. اما انگیزه نداشتم. برنامه نداشتم. صبح بیدار میشدم میرفتم سرکار شب می‌اومدم خونه. میرفتم توی اتاقم و خیلی زود می‌خوابیدم. خیلی روتین. خیلی تکراری. خیلی خالی. خالی از امید پر از تکرار. خالی از رنگ پر از خاکستری.. یکی از همون روزها یکهو تصمیم گرفتم که بروم. کجا؟ اولین جایی که میشد. راحت‌ترین جا. نزدیک‌ترین جا (این یکی انتخاب من نبود اجبار! بود) و رفتم. کمتر از سه هفته بعد از زمانی که برای رفتن مصمم شدم، سوار هواپیما شدم و رفتم. رفتم که شروع کنم اما هیچ برنامه‌ای برای شروع نداشتم. داشتم اما نظم نداشت، هدف نداشت، مسیر نداشت. اما کم کم مسیر پیدا کرد. بعد مسیر گم شد یا شاید من در مسیر گم شدم. دست و پا زدم باید به مسیر برمی‌گشتم اما گم‌تر می‌شدم. انگار از ابتدا آنجا مقصد نبود. باید مقصدی تازه پیدا می‌کردم و کردم اما سه سال طول کشید. مقصد تازه اما راه بهتری داشت. کم کم آدم‌های بهتری دیدم. راه‌های تازه را شناختم. اینبار دورتر پریده بودم. دورتر پریده بودم و فکر می‌کردم دورتر پریدن یعنی درست پریدن. هنوز در حال فرار بودم. هنوز باید از تاریکی‌ها دور می‌شدم. از آن خاکستری‌ها ... وسط این پریدن‌ها چند باری بالم شکست و ترمیم شد. جای شکستگی‌ها گاهی هنوز خیلی درد می‌کند. یک درد موذی و ریز که انگار همه جا با من است و گاهی خودی نشان می‌دهد که هی فلانی یادت نرود که من اینجایم. بعد از همه رفتن‌ها، پریدن‌ها، شکستن و بی‌رنگی‌ها امروز اینجام. این‌بار برای مقصد تازه زیاد دور نپریدم. اینبار نمی‌خواستم فرار کنم می‌خواستم جایی آرام بگیرم. می‌خواستم/ می‌خواهم جایی قرار بگیرم. بعد از ۱۰-۱۱ سال دست و پا زدن، گم شدن و پیدا شدن، می‌خواهم کمی هم آرامش بگیرم. آرامش چیزی بود که آن سال‌های اول دنبالش بودم و نمی‌دانستم چطور پیدایش کنم. وقتی فرار می‌کنی، سال‌ها طول می‌کشد تا بفهمی چه می‌خواستی، چرا می‌خواستی و آنچه می‌خواستی از که می‌خواستی. اما وقتی مهاجرت می‌کنی می‌دانی کجا می‌روی، چه می‌خواهی و چرا می‌خواهی. من تنها این‌بار بود که مهاجرت کردم. پیش از آن همیشه فرار کرده بودم.... </description>
                <category>سامانتا</category>
                <author>سامانتا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2018 15:28:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>