<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Samareh Sharif:)?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samareh</link>
        <description>دغدغه مند و بی دغدغه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:01:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/197954/avatar/GrlmDa.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Samareh Sharif:)?</title>
            <link>https://virgool.io/@samareh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چراغِ راهم، عصای دستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D9%90-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B9%D8%B5%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-yelqxmpi3e3u</link>
                <description>خاک قاب عکس‌های کودکی‌ات را می گیرم و از اینکه دچار این کلیشه تکراری شده‌ام غمگینم. من در نبود تو زمین می‌خورم، فراموش می کنم قرص هایم را سروقت بخورم، پرده‌ها را کنار نمی‌زنم و در این خانه قدیمی سایه‌ای وجود ندارد. هفته دیگر شبِ یلداست و من نمی‌دانم قرار است به شوق چه کسی انار دانه کنم و خرمالو‌های رسیده را جدا کنم. بلند می‌شوم و حافظ را از میان همه کتاب‌های شعری که هرشب برایم می خواندی به زور بیرون می‌کشم و این منِ بی‌توان به عقب پرت می‌شود. با هر سختی‌ای که یک زانوی فرسوده می‌تواند متحمل شود بلند می‌شوم و نیّت می‌کنم. خیال روی تو در هر طریق همره ماست   نسیم موی تو پیوند جان آگه ماستاشک می‌ریزم و برای خیالِ رویت شعر را مدام می‌خوانم. تو که نیستی اینجا اشک همراه همیشگیِ وعده‌های من است. پس از مدت‌ها پرده های خاک گرفته را کنار می‌کشم تا این در و دیوار غمزده آفتاب بخورند؛ بلکه جانی دوباره بگیرند. سمت آشپزخانه می‌روم. قوطی چای پروانه گذاشته، نانی روی میز خشک شده و همه جا پر خاک است. سمت حیاط می‌روم و حسین آقا را صدا می‌زنم.او که می‌داند جان راه رفتن ندارم کیسه‌های خرید را تا بالا می‌آورد و متعجب نگاهم می‌کند. حق دارد. این خانه بی‌جان روزها بود که صدایی از این مادرِ بی‌رمق نشنیده بود. ساقه نرگس‌ها را کوتاه می‌کنم و در گلدان می‌گذارم. سماور را می‌شویم و آب را جوش می‌آورم و چای عطری دم می‌کنم. عصایم را کنار می‌گذارم گویی که مهمانی سرزده از راه رسیده باشد، با عجله و نگرانی کارها را پیش می‌برم. پوست‌های پرتقال‌ها را خلال می‌کنم، تو دیوانه شیرین‌پلو‌های مادرت هستی. فکر آمدنت نور را به احوال زندگی‌ام هدیه می‌کند.می‌بینی پسرکم؟ حتی فکر کردن به تو می‌تواند مرا بیدار کند و چراغِ راهم شود و از جا بلندم کند!یلدا منتظرت هستم.-اضافه‌گویی: فردای شب یلدا که امتحان جامعه‌شناسی بگذارند، اصلا یادت می‌رود مدت هاست که قرار است به بهانه یلدا پست گذاشتن را شروع کنی. تاخیر را به رویم نیاورید و یلدایتان پساپس همایون باد!:)</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 01:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس! (تاریخ محبوبم)</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%85-uwccdnayqpef</link>
                <description>مطمئن نیستم.نمیدونم شاید دلم نخواد با قوم قاجار و صفویه و پهلوی زندگی کنم. شاید ظرفیت هرج و مرج رو ندارم، شاید دیدن جنگ برام سخته، شاید جنبه زندگی توی شرایط عجیب و سخت رو ندارم شاید هم دوست ندارم در دوره ای زندگی کنم که کم و بیش از سرنوشتش باخبرم. می دونم که چند صد سال بعد زندگی همه مردم محتاج لپتاب و موبایل و اینترنت میشه... حتی دوست ندارم برم به خیلی سال بعد، زمانی که شونه کردن موهامون هم دست ربات ها باشه! یه موقعی همین دور و بر، شیرین و دلنشین!:) دوره ای که شستن دست ها به مرگ و زندگی کلی آدم بستگی نداشته باشه بتونم با آدما دست بدم و بغلشون کنم؛ بتونم نفس بکشم! دوره ای که اخبار ببینم ولی حالم بد نشه، لبخند بزنم و بگم خدا رو شکر:) حداقلش بتونم عید سر سفره هفت سین کنار همه فامیل بشینم و عیدی بگیرم دو سه روز بعدش هم برم مسافرت و برای بقیه سوغاتی بخرم.می خوام همین جوری باشم.من  دلم می خواد برم به آینده و کنار نوه ام زندگی کنم. براش اسم انتخاب کنم و بزرگ شدنش رو ببینم. وقتی دندون در آورد و به راه رفتن افتاد ذوق مرگ بشم. صبح ها موهاش رو ببافم براش لقمه کره مربا بگیرم و بذارم توی کیفش. نه، نمی ذارم سوار سرویس بشه، همین سرویس بود که باعث شد آدرس هیچ جا رو بلد نباشم. خودم می برمش مدرسه و اسم همه کوچه ها رو بهش یاد میدم.قربونش برم من.حواسم رو جمع می کنم که اختلاف سنی اش با خواهر و برادرش زیاد نشه. نمیدونم از اینکه اختلاف سنی ام با خواهرام زیاده خوشحالم یا ناراحت، راضی ام یا ناراضی ولی دوست ندارم نوه ام توی اوج بچگی اش با خودش بازی کنه. باهاش با مترو میرم میدون تجریش. اگر تابستون بود براش گوجه سبز می خرم و اگر زمستون بود لبو و باقالی داغ.اگر زبونم لال مریض شد سوپ شیر درست می کنم؛ سوپ شیر بهترین سوپ دنیاست. عید که شد با قطار میریم گرگان. هروقت حرف از قطار می زنم همه خانواده میگن قطار فقط جاده گرگان. از آب و هوایش تعریف می کنن، دلشون برای طبیعتش تنگ میشه ولی هیچ وقت با قطار نرفتیم گرگان.برای کسانی که مثل من قبلا این جاده رو ندیده بودن. اونجا می برمش لب ساحل و آتش روشن می کنم هوای شمال توی عید سرده، سرما می خوره. باید یادم باشه سر راه چند کیلو سیب زمینی بخریم که ذغالی اش کنم. باهاش شن بازی می کنم به یاد بچگی ام که همیییشه وقتی می رفتیم ساحل با بابا کوه درست می کردم. یادمه یه بار یه بسته پفک رو خاک کردیم که سال بعد درخت پفک در بیاد. نمی دونم چرا اکثر بچه ها باقلی قاتق دوست ندارن. می برمش یه رستوران خوب و زورش می کنم که امتحان کنه. باقلی قاتق بهشتی ترین غذای شماله. بازارچه های شمال هم که قشنگ ترین بازارچه های دنیاست. باید بریم اونجا و کللی لواشک و آلوچه ترش بخریم، باید یادمون باشه زیادتر بخریم که بقیه رو سوغاتی بدیم. عیدی بهش پول میدم. براش یه قلک می خرم و بهش میگم پول هاش رو جمع کنه. نمیدونم چرا هیچ وقت قلک درست حسابی نداشتم.قلک های مورد نظر وی. وقتی برگشتیم صبر می کنم تا خستگی اش در بره و بعد می فرستمش حموم. همه آدم ها بعد مسافرت خسته ان. نمی تونن سریع بپرن تو حموم. شب که خواست بخوابه قصه موشی و موشا رو تعریف می کنم. پای ثاابت قصه های هرشب بابا. یکم بزرگ تر که شد می برمش یه کتاب فروشی تو میدون انقلاب و براش هشت کتاب می خرم. امیدوارم تا اون موقع جایگاه کتاب هایی مثل هشت کتاب با وجود تلویزیون و اینترنت و هزار تا تکنولوژی دیگه حفظ شده باشه.شب سردی است و من افسرده. راه دوری است و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. می کنم تنها از جاده عبور؛ دور ماندند ز من آدم ها. سایه ای سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها...براش شعر می خونم.می خونم از وحشی بافقی وقتی می خواد بگه کلا اهمیتی نداره، اما من میگم داره!می توانم بود بی تو، تاب تنهائیم هستامتحان صبر خود کردم، شکیبائیم هست!بهش میگم که چقدر وجودش اهمیت داره چقدر خوبه که هست!=) من باهاش می خندم، زندگی می کنم!:)به قول سهراب:ارادتمند:مادربزرگ درون یک دهه هشتادی.پ.ن:عیدتون پیشاپیش مبارک تر از مبارک!:)</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 12:13:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام آقای رئیس جمهور&lt;حلال مشکلات!&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%D8%AD%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-u6wtdhho12hy</link>
                <description>&quot;به نام خدا&quot;موضوع نامه: سلام آقای رئیس جمهور۴!سلام آقای رئیس جمهور! آقای رئیس جمهور چند شب پیش که در خانه قزی خانم اینها داشتیم پیازداغ سرخ می کردیم از تلویزیون شنیدیم که شما ذکر کردید دو دست بیشتر ندارید. یک دست برای مبارزه با تحریم و دست دیگر برای مقابله با کرونا. آقای رئیس جمهور تفاهم تا کجا؟ ما هم دو تا دست داریم. ما حتی دو تا پا هم داریم گاها گهواره برادرمان را با یک پا تکان می دهیم، با یک دست برای شما نامه می نویسیم و با دست دیگر غذای روی گاز را هم می زنیم. ما را اینجور نگاه نکنید از هر عضومان یک هنر می ریزد. خلاصه اش اینکه ما فکر هایمان را کردیم و تصمیم گرفتیم که بشویم دست و پای سوم و چهارم شما. با یک دست با گوجه فرنگی مبارزه کنیم و با یک پا شمشثیرمان را روی خیار بکشیم علی برکت الله. ناسلامتی ما حسن۲ هستیم چرا با ما تعارف می کنید؟ما از نمایی دیگر. ما فکرهایمان را روی هم گذاشتیم دیدیم می توانیم توی باغچه قزی خانم و شمسی خانم گوجه فرنگی بکاریم. سیستم آبیاری اش هم پیچیده نیست شلنگ قزی خانم هست. آقای رئیس جمهور می گوییم مشکلات را بسپارید به ما شما قبول نمی کنید تازه کجایش را دیده اید. به خانه تقی و قلی این ها رفتیم و همه تخم مرغ هایشان را برداشتیم. لای شال گردن قلی پیچیدیمشان و سراغ مرغ های شمسی خانم رفتیم. تخم مرغ ها را زیر مرغ ها گذاشتیم خیالتان تخت ان شاءالله تا سه هفته دیگر جوجه ها را تحویلتان می دهیم . البته شمسی خانم دو تا مرغ بیشتر نداشت بقیه را زیر کرسی گذاشتیم. آقای رئیس جمهور شمسی خانم یک گوسفند هم دارد آن را هم گذاشتیم زیر کرسی و لحاف را خوب رویش کشیدیم که پهلوهایش نَچاید و ان شاءالله او هم امسال ده دوازده قلو بزایَد علی برکت الله.قزی خانم هنگام دیدن گوسفندش زیر کرسی.آقای رئیس جمهور یارانه ما که ۱.۵ دلار شده است و ماشین قلی اینها هم ۱۲۰ میلیون. ان شاءالله اگر ولخرجی نکنیم نوه ندیده مان... آخی بابابزرگ به قربان آن کله کچلش برود؛ ۳۰۰۰ ماه آینده می تواند با ماشین لاکچری اش در خیابان های آناناسی دوردورکند و شماره بدهد. معلوم است به بابابزرگش می رود و ختم این داستان ها. علی برکت الله می توانیم روی این مورد هم مقدماتی را فراهم کنیم. مثلا می توانیم صندلی های ماشین را برداریم و جایشان موکت پهن کنیم می شود یک سماور اشانتیون هم روی ماشین گذاشت تا کانون خانواده صمیمی تر شود و جوانان هم در دام هیولاهایی مثل اعتیاد نیفتند. می توانیم ترمزش را هم برداریم. اگر انسان سر راهشان باشد که آن انسانی که شعورش نمی رسد نباید وسط خیابان باشد همان بهتر برود در باقالی ها تا برای خودش و صد البته همگان درس عبرت شود اگر هم حیوانی مثل گربه باشد باز هم به نظر ما مشکلی نیست یک گربه کمتر بهتر. داشبورد هم از دید ما لزومی ندارد می توانیم به صنف البسه بگوییم برای شلوار ها دو تا جیب بیشتر بدوزند و آن را هم حذف کنیم علی برکت الله. می ماند درِ ماشین که آن را هم می توانیم با پارچه برایشان پاپیون بزنیم که یک وقت خدایی نکرده میان پیچ و واپیچ های لواسان پرت نشوند در آغوش سبز طبیعت، می توانیم برایش زیپ هم بدوزیم که مطمئن تر باشد. انتخاب طرح پارچه با شما. گرچه شما گفته بودید دو دست بیشتر ندارید، می توانید از زبانتان در این مورد یاری بجویید. خدای بزرگ را شکر با این اوصاف تا ۳۰۰ ماه دیگر می رسد نه؟ می توانیم فرمانش را خودمان به دست بگیریم الحمدللّه. حالا این همه آب در دریاها ریخته بی کار و بی عار چند لیترش را هم با بنزین مخلوط می کنیم که قیمت آن هم مشکلی برای جوانان ایجاد نکند و در دام هیولاهایی مثل بدبختی و بیچارگی و فلک زدگی نیفتند، هوا هم پاک تر می شود و با یک تیر هم دو نشان. البته که ما با آلودگی هوا مشکلی نداشتیم پیش از رخداد کویید؛ دو هفته می آمد مدرسه و ایل و تبارش را تخته می کرد و ما هم پس از مدت ها خواب به چشمانمان قدم رنجه می کرد. اما این بار اگر دور از جانتان گوش شیطان کر من پیش مرگتان باشم شما هم فوت کنید شادمان:| می کنند پس همان بهتر که آلودگی کمتر شود حداقل ما کمتر خون جگر بخوریم.البت از نظر ما ایران از خیلی جاهای دیگر سَر تر است برای همین هم نیازی به حل مشکلات نمی بینیم هرکس دوست ندارد از ایران برود. همین که می خواهیم مشکلی را حل کنیم از روی مهر و عطوفتمان است  دیگر این اهمیتی ندارد که آن مشکل حل می شود یا نه مهم آن است که ما با عنوان حسن دوم یا دستِ سوم حسن اول وارد کار شده ایم. وجود ما خودش لطف است دیگر به نظرمان آنقدر این مردم در ناز و نعمت بوده اند که توقعشان بالا رفته است اصلا چه معنی می دهد آقای رئیس جمهور؟ خلاصه بگوییم برایتان.  وجود ما خودش موهبت است. حال ما می خواهیم این موهبت را شامل حال مردم کنیم. فقط لطفا شیرینی ما فراموشتان نشود. ممنون.پایان.ارادتمند، حسن دوم، دست سوم.پ.ن: می توانید نامه های قبل را در هشتگ طنز متاسفانه تلخ مطالعه کنید، خالی از لطف نیست:)راستی نمونه جهش یافته جدید ویروس کرونا، از ساعت نه شب به بعد سرایت پیدا می کند! برای همین هم پس از آن تردد در خیابان ها جریمه نقدی دارد. ما هم هممه کار هایمان را پیش از ساعت نه انجام می دهیم، مهمانی ها و دورهمی هایمان را می رویم و راس نه زباله ها را سر کوچه می گذاریم و نه به بعد را در خانه می گذرانیم. خیلی هم عالی و پرتقالی. کرونا هم مال همسایه است ما بدن ورزشکاری داریم.(!)</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 18:18:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام آقای رئیس جمهور&lt;شاخ!&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AE-btfs0s6rpnjn</link>
                <description>&quot;به نام خدا&quot;موضوع نامه: سلام آقای رئیس جمهور۳!سلام آقای رئیس جمهور! آقای رئیس جمهور شما عجب شاخی هستید! در این جامعه حسن پرور فقط شما توانسته اید به این مقام شامخ برسید. الحق که ژن خوب هستید. از نامه قبل تا امروز ما تماام تلاشمان را کردیم که شما بشویم. آقای رئیس جمهور، نشدیم! حال که ما شما نشدیم از رو نمی رویم. حداقلش شاید مثل شما شدیم.علی برکت الله!:|||آقای رئیس جمهور دیشب که ما داشتیم جیب شلوار سیاوش را در خیاط خانه می دوختیم؛ به این مهم رسیدیم که شاگرد خیاطی برای ما نان و آب نمی شود... تا کی جیب شلوار بدوزیم و دکمه هایی که شکم های گنده پس از خوردن آناناس پرتشان کرده اند درون سفره را محکم کنیم؟! راستی آقای رئیس جمهور گفتیم که ما فهمیدیم آناناس خوردنی است؟ ما فهمیدیم!ما پس از یافتن نیمه گم شده مان.والا آقای رئیس جمهور... پیشنهاد بی شرمانه که همه جا هست. اگر ما تا امروز به آن پیشنهادات تن داده بودیم که الان در حال خوردن آناناس آب پز در باس ده هیلزمان بودیم. مثلا هفته پیش قلی گفت که اگر سر زانویش را بدوزیم و به مادرش چیزی نگوییم ساندویچ تخم مرغش را به ما می دهد؛ اما ما قبول نکردیم علی برکت الله! ?حتی دیشب! دیشب ما در بهر جیب دوزی بودیم که خواهر سیاوش آمد شلوار وی را بگیرد.. وای! وااای! نگوییم برایتان از گره روسری اش.. جلو آمد. داشتیم سلام و احوال پرسی می کردیم که کلاه سوئیشرتش را سرش کرد! آقای رئیس جمهور ما پنجره را باز کردیم و پریدیم، علی برکت الله! ?خلاصه اش اینکه ما از برای انجام یک فعالیت اقتصادی عزم خود را جزم کردیم. سراغ گنجه مادرمان رفتیم تا سرمایه هایمان را برانداز کنیم. سرمایه هایمان عبارت بودند از: قباله ازدواج پدر و مادرمان، کارت عروسی پدر و مادرمان، شناسنامه هایمان، کارت های واکسیناسیونمان، ساعت قدیمی پدربزرگ مرحوممان، رومیزی ترمه قرمز حنابندان مادرمان، آینه و شمعدان سر عقدشان و پتوها و قوری هایی که مادربزرگ هایمان سر تولدهایمان هدیه دادند. ولی ما امیدمان را از دست ندادیم. رفتیم و قلک خودمان و برادرمان را هم شکستیم؛ اما سرجمع به اندازه یارانه یک ماهمان هم سرمایه پیدا نکردیم.آقای رئیس جمهور می آیید شریک بشویم؟ ما شمّ اقتصادی قوی ای داریم! باور کنید زوج اقتصادی خوبی می شویم.حسن ۱و۲&quot;?&quot;مثلا برای شروع ما می توانیم پشت بام خانه مان را بگذاریم وسط. نگران نباشید صاحب خانه مان با ما. شما چه می گذارید؟! آقای رئیس جمهور می توانیم با قلی اینها هم شریک بشویم ماشینشان الان ۱۴۰ میلیون تومان شده است. آقای رئیس جمهور تقی هم تازگی ها بلا شده است! هرروز که از کنار خیاط خانه رد می شود از کیفش بوی تخم مرغ می آید. می خواهید با او هم شریک بشویم علی برکت الله؟راستش آقای رئیس جمهور ما رفتیم بنگاه محلمان. مظنه پشت بام را گرفتیم. نهایتش زیرپوستی ۱۰۰ هزارتومان پیش،۲۳ هزار تومان هم اجاره.:/ هرچه چک و چانه زدیم بالاتر نرفت... از همان جا هم رفتیم خانه تقی اینها و دریافتیم که چند روزی فاضلابشان بالا زده بوده و بوی تخم مرغ... خلاصه اش اینکه گلاب به رویتان!:/ قضیه شراکت تقی هم پرید:/ امّمّمّا او گفت که می توانیم روی پشت بام خانه آنها هم حساب کنیم، علی برکت الله! فعلا در اول کار ۲۴۶ هزارتومان پول داریم. آقای رئیس جمهور پشت بام خانه شما خیلی بزرگ است نه؟! اگر شما هم پشت بامتان را بگذارید وسط آناناسی می شود. مادر ما می گوید خیلی پولدار ها مثل ما نیستند که یک طرف باغچه شان را بادمجان بکارند یک طرف را گوجه. مثل ما نیستند که رخت هایشان را پنجاه بار وصله پینه کنند. مثل ما نیستند که بوی کبابی های میدان تجریش مستشان کند. مثل ما نیستند که! یک کارت می کشند و تمام. آقای رئیس جمهور می شود یک کارت بکشید و تمام؟ والا به ما می گویند پدرمان به خاطر قرض هایش به مسافرت طوولانی رفته. ما می گوییم مسافرت، شما هم بگویید مسافرت... اما قبل از اینکه برود اولِ هرماه می آمد و می گفت ۴۵ تومان ها واریز شد و کارت بانکی اش را در هوا تکان می داد. آقای رئیس جمهور شما هم وقتی ۴۵ تومان ها را واریز می کنند کارت بانکی تان را در هوا تکان می دهید؟می گوییم آقای رئیس جمهور... یک فکر آناناسی! ما همه محلمان را به پشت بام خانه شما منتقل می کنیم و خانه هایشان را اجاره می دهیم. نظرتان؟ آقای رئیس جمهور می بینید کارهایمان را؟ علی برکت الله!خب...حال که موضوع سرمایه حل شد، روی چه سرمایه گذاری کنیم؟ آقای رئیس جمهور تقی سلام می رساند، می گوید این روز ها نان توی روغن است. می گوید روغن ها را بخریم، انبارشان کنیم و سه روز بعد با هفت برابر قیمت روانه بازار کنیم. نظرتان؟ اما می گوییم آناناس بهترین گزینه است؛ کلاس هم دارد. آقای رئیس جمهور تقی هنوز می گوید روغن. کم مانده گیس و گیس کشی راه بیفتد. گرچه تقی کچل است. ما پس از اینکه تقی گیس های ما را کشید تصمیم گرفتیم برویم خانه قلی اینها. آقای رئیس جمهور قلی سلام می رساند می گوید روی یک چیز با ابهت سرمایه گذاری می کنیم. آقای رئیس جمهور قلی هم تازگی ها بلا شده است. ایده ای که دارد برگ های درختان محله تان را به پرواز در می آورد. آقای رئیس جمهور دست این قلی ما را یک جایی بند کنید والا حیف و میل می شود..ما پس از ایده برگ ریزان قلی به بنگاه محل رفتیم و درخواست سه دستگاه مستاجر تمیز برای پشت بام خانه هایمان ارائه کردیم. پس از یک روز مستاجر های گمشده مان را یافتیم. در محل مستقرشان کردیم و پول پیش و اجاره دو ماه را پیش پیش گرفتیم. با سرمایه حاصله دکه ای بسی لاکچری در جوار قله دماوند بنا کردیم و به فروش پفک هندی، آناناس، سیبِ زمینی و کلید پرداختیم.بله! قصد ما اجاره پشت بام تهران بود!ما.پس از تبلیغات فراوان توسط خواهر مذکور سیاوش در اینِستا و اونِستا کم کم دکه مان شلوغ تر شد و هر روز مجبور به اجاره یکی دیگر از پشت بام های محل می شدیم. آقای رئیس جمهور ما جدی جدی داشتیم به یک فعال اقتصادی شاخ پرحاشیه تبدیل می شدیم! آقای رئیس جمهور ما داشتیم حسن۲ می شدیم! شب ها خوابمان نمی برد؛ اشتهایمان ۵ برابر شده بود؛ سوی چشمانمان برگشته بود؛ شوق زندگی پیدا کرده بودیم. دیگر هرکس می خواست در قبال ساندویچ تخم مرغ سر زانویش را بدوزیم و به مادرش چیزی نگوییم قبول می کردیم. هرکس کلاه سوئیشرتش را سرش می کرد خودمان را از پنجره پرت نمی کردیم. اگر کسی حسن۲ صدایمان نمی کرد می بافتیمش. به همه می گفتیم آقّای رئیس جمهور شریک ما است! البته حواسمان هست که هنوز چیزی وسط نگذاشته اید! خلاصه اش اینکه آقای رئیس جمهور باکلاس شدیمم! با ابهت شدیم! پرحاشیه شدیم! حسن۲ شدیم!حیف که نشد! اگر می شد چه می شد!پایان.ارادتمند، حسن۲ با کلید فرسوده.و نامه قبل: https://vrgl.ir/YBaSP نامه قبل تر: https://vrgl.ir/uaS1b پ.ن: امیدوار برای به خیر گذشتن اولین روز آخرین آذر قرنِتان:)</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Sat, 21 Nov 2020 23:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام آقای رئیس جمهور&lt;پیری&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-umxse5ha4ami</link>
                <description>&quot;به نام خدا&quot;موضوع نامه: سلام آقای رئیس جمهور۲!سلام آقای رئیس جمهور! احوالتان خوب است، کیفتان کوک است، دماغتان هم که چاق است... آقای رئیس جمور چهارده ساال از عمرمان گذشته و هیچ نکردیم!صبح ها می رویم مدرسه، ظهر ها شاگرد خیاطی و بعدش هم که می آییم خانه و چهار  خط درس می خوانیم و از برادر کوچک ترمان مواظبت می کنیم؛ دمپختکی کوکویی چیزی بار می گذاریم؛ بعد هم مادرمان از سر کار می آید و برادرمان را می خواباند چند ساعتی استراحت می کند و دوباره خانه زندگی را به ما می سپارد و روانه شیفت شب می شود. یارانه ۱۰ دلاری مان ۱.۵ دلار شد. ماشین ۲۰ میلیون تومانی پدر قلی ۱۳۰ میلیون شد، ریال نه؛ تومان با ۱۱۰ میلیون تومانش می توانند تا آخر عمرشان آناناس که هنوز نفهمیدیم خوردنی است یا پوشیدنی بخرند. شهریه مدرسه مان خیلی شد! این از اضافه شدن ناگهانی شیفت شب مادرمان به برنامه زندگی مان مشهود است. آقای رئیس جمهور قلی تازگی ها هر روز ساندویچ تخم مرغ می خورد! از بویش هم متنفر است اما می گوید این روز ها تخم مرغ خوردن خیلی کلاس دارد. بویش تا آنجا هم آمد آقای رئیس جمهور؟آقای رییس جمهور چهارده سالمان شد و باکلاس نشدیم! سقف خانه مان کمی سوراخ شده است و شب هایی که باران می آید مجبوریم دیگ نذری قزی خانم را قرض بگیریم. ولی جای شما خالی انگار در کنار آبشار نیاگارا می خوابیم؛ صدای چک چک قطره های باران و برخورد به دیگ قزی خانم و به به شب از این رویایی تر؟ تعارف نمی کنم ها، بد نمی گذرد وگرنه چند شبی می آمدیم کنار شما و دیگر دوستان در مجلس علنی می خوابیدیم تا سقفمان را درست کنند. آقای رئیس جمهور چهارده سالمان شد و در مجلس نخوابیدیم!راستی آقای رئیس جمهور شما خیلی خوش به حالتان است، نه؟ جواب نامه پیشین ما را ندادید ولی مادرمان هنوز معتقد است که خیلی پولدار ها برای هر دردشان یک کارت می کشند و تمام. ما اگر بخواهیم چند شب در مجلس اقامت کنیم، مظنه چقدر است؟ اشتباه نکنید ما پول داریم؛ خیلی هم داریم حتی برای اینکه بتوانیم تا آخر عمرمان زندگی کنیم. مگر اینکه چیزی بخریم آنگاه پول هایمان زود تمام می شوند.الحق و الانصاف این همه از عمرمان گذشته... آقای رئیس جمهور شما که آدم پولدار و موفقی هستید ما را راهنمایی می کنید؟ چگونه دوست پیدا کنیم؟ دوستانی که جااانشان را برایمان بدهند. خیلی دوستمان داشته باشند. اکر موقعیتش پیش آمد به نفع ما کنار بکشند. خلاصه همه جوره هوایمان را داشته باشند مثلا برایمان آناناس و ساندویچ تخم مرغ بخرند. خدا را چه دیدید شاید یک روزی آمد و لواسانی چیزی را به ناممان کردند. بللند بگویید آمین که دعای شما مستجاب است. آقای رییس جمهور برای رسیدن به جایگاهی مثل شما در این جامعه حسن پرور باید بجنبیم وگرنه کلاهمان را می قاپند... دیگر فرصت زیادی باقی نمانده داریم پیر می شویم و زبانمان لال لواسان ها است که از دست می دهیم. آقای رئیس جمهور ما از این &quot;پیری&quot; که در آستانه اش هم هستیم خیللی می ترسیم. تمنا می کنیم راهنمایی مان کنید که چگونه مثل شما از فرصت هایی ۸ ساله استفاده کنیم و زندگی و رفاه خود را روز به روز ارتقا دهیم.مخلص کلام اینکه من هم حسن هستم.پایان.ارادتمند، حسن دوم.نامه قبل: https://vrgl.ir/uaS1b نامه بعد: سلام آقای رئیس جمهور&lt;شاخ&gt;پ.ن بی ربط: صدای باران را می شنوی؟:))</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 09:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام آقای رئیس جمهور&lt;فراموشی&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-mehupoiftbyr</link>
                <description>&quot;به نام خدا&quot;موضوع نامه: سلام آقای رئیس جمهور!سلام آقای رئیس جمهور. احوالتان خوب است؟آقای رئیس جمهور شما از زندگی ما خبر دارید؟ مادرمان می گوید اگر پدرمان یکی بدبخت تر از ما پیدا کند تا هروقت که بخواهد برایش آلواسفناج درست می کند. پدرمان هم هرشب می آید و در گوشمان می گوید: امشب را فراموش کن پسرم، باشه؟ و ما مجبوریم بگوییم: چشم! آقای رئیس جمهور شما تره بار می روید؟ از ما می شنوید پایِتان را صد قدمی اش هم نگذارید. پدر ما هر بار یک کیلو و نیم کدو یا پیاز می خرد اما به اندازه چهل کیلو آناناس غرغر می کند. راستی آقای رئیس جمهور آناناس خوردنی است؟ عکسش روی تی شرت یکی از بچه های مدرسه مان بود، رویِ مان نشد از او بپرسیم. آقای رئیس جمهور شما خیلی پول دارید نه؟ مادرِ ما می گوید خیّلی پولدار ها برای هر دردِشان یک کارت می کشند و تمام. نمی دانند درد یعنی چه. آقای رئیس جمهور شما نمی دانید درد یعنی چه؟ به گَمانم اگر می دانید مجبورید هرشب را به سطل آشغال ذهنتان روانه کنید. آقای رئیس جمهور شما برای همین فراموش کردن ها هم کارت می کشید؟ ما هرشب زور می زنیم که یادمان برود گوشت خاصیت دارد و مضر بودنَش را باور کنیم ولی یادمان نمی رود. بوی کبابی های میدان تجریش هنوز وسوسه مان می کند. بویش تا آنجا هم آمد آقای رئیس جمهور؟ولی چند روز پیش که برایمان گوشت قربانی آوردند مادرمان همه اش را برای ما و برادرمان درست کرد و خودش باز سیبِ زمینی خورد. آقای رئیس جمهور شما چقدر سیبِ زمینی می خورید؟ مادرمان می گوید سیبِ زمینی هم خیلی خاصیت دارد. آخر گوشت خاصیت دارد یا سیبِ زمینی؟ سیم های مغزمان اتصالی کرد.آقای رئیس جمهور اجاق خانه تان بزرگ است؟ داغی اش را فراموش کنید و چند دقیقه ای به شکم رویَش بخوابید شایدا دلتان برای ما سوخت.آقای رئیس جمهور سوراخ های نمکدانتان زیاد است؟ مزه اش را فراموش کنید شاید دلتان برای خرج عمل برادرمان شور زد.آقای رئیس جمهوور دغدغه هایتان زیاد است؟ همه شان را فراموش کنید شاید یادتان آمد یارانه ما سرجمع می شود دو دلار.پدرمان هروقت با مادرمان حرف قرض کردن را می زند مادرمان هوار می کشد که هروقت من مردم دستت را جلوی این و آن دراز کن! پدرمان هم قربان گره روسری اش می رود و قائله ختم به خیر می شود. ولی اگر ما بودیم؛ دستمان را تا آرنج دراز می کردیم شاید کسی لواسانی چیزی را برای ما کنار گذاشته بود. این همه را فراموش کردیم، عزت نفسمان هم رویَش از شما چه پنهان.راستی آقای رئیس جمهور امشب را فراموش کنید!..پایان.ارادتمند، ما.پ.ن۱: این مطلب با نهایت عدم اطلاعات و سواد سیاسی نوشته شده است!پ.ن۲: به شرط حیات قسمت های بعدی اش هم در راه است؛ خصوصا وقتی که قبل از انتشار وی ماهنامه جناب دست انداز را خواندیم و دیدیم یکی از موضوع های این ماه چه وجه تشابهی به این نامجموعه ما دارد.پ.ن۳: خیلی ها با باران و صدایش احساسی می شوند، عاشق می شوند و از این قبیل احوالات. نوای باران نه برای برانگیخته شدن احساساتتان بلکه برای جایگزین شدنش به جای برخی موسیقی هایی که نمی دانیم چه می گویند و گوششان می دهیم روانه گوش هایتان!مخلصیم.</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 20:34:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نومویی که اسمی برایش پیدا نشد..</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D9%86%D9%88%D9%85%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%AF-ajwim07chsrd</link>
                <description>سلام.سلام.سلام.کاش به جز سلام صحبتی  داشته باشم.قبل از اطلاع از احوال اخیر ویرگول این نومو را منتشر می کنم.در طی این مدت مدید که نبودم بیش از هرچیزی از ثمره که این فضا و خواندن ها و خواندن ها و خواندن ها و اندک نوشتن ها احوالش را خوب می کرد معذرت می خواهم.طی این مدت مجموعه ای فعلا سه قسمتی من باب &quot;سلام آقای رئیس جمهور&quot; نوشته ام که طی فواصلِ قول می دهم کوتاه منتشرشان می کنم تا ثمره خودش را پیدا کند و به خواندن نوشته های قطعا زیادی که از خواندنشان محروم بوده است می پردازم.تشکر، احترام و ارادت برای شمایی که کنار نمی کشید، می نویسید و مهم تر خوب می خوانید.</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 12:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، یک دهه هشتادی!&lt;منجی&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AC%DB%8C-ztln5gjcrhe4</link>
                <description> روز و شب هایی که سرشار از نمی دانستم می گذشتند..!نمی دانستم چه هستم، چه می خواهم، چرا زنده ام..(!)من رنج می بردم! رنج می بردم از آنکه صاف در چشمانم خیره شوند و بگویند:《آهای فلانی! احوالت مسخره ست!》رنج می بردم چون بالاجبار از آن دوره دلهره چهار ساعتی را داشتم که قرار است زندگی ام را بسازد! اینکه خانم دکتر صدایم کنند یا خانم خانه دار!!!رنج می بردم چون در جهانی که من زندگی می کنم  نوجوان فرصت محسوب نمی شود!رنج می بردم که تنها هدف زندگی ام باید رشته دانشگاهی باشد که در آینده به هیییچ کارم نخواهد آمد!اما...اوایل زمستان، شبکه نسیم، ساعت هفت و نیم شبکتاب، بآز!?دکتر مجتبی شکوری یا به قول نازنین جان، دیوار! (اگر خدایی نکرده پست سرگذشت عجیب دیواری به نام مجتبی شکوری را نخوانده اید، همین الان! بدویییید!) دیواری که رشته افکار ذهن مریض و نمی دانستم های ما را از هم گسیخت و دوباره از نو بافت! بافت و چه زیبا بافت که بسی راضی هستیم از گسیختن هایش!همان اولین برنامه ای که از او دیدیم، من باب سوگواری بود.. (و ان شاءالله درباره اش خواهم گفت.) می گفت و می گفت و دیدیم که چه گران می گوید! آن هم در زمانه ای که جمع حرف های دوران دوزار هم نمی ارزد. بی خیالش نشدیم، روز و شب هایمان شد سرچ کردن های مکرر.? خواندیم، دیدیم، شنیدیم و عوض شدیم! دیدیم زندگی فقط آن افکار مثبت اندیشی???نیست! قرار نیست هرگاه که اراده کردیم آرزویمان روبه رو مان زانو بزند و بگوید:کی برآورده شوم سرورم؟!?من باب زندگی اش شدید مطالعه کردیم. به خودمان آمدیم! آهای دختر! تا کی می خواهی بنشینی و دست روی دست بگذاری تا رویا هایت آرزوی رسیدن را با خود به گور ببرند؟!بیش از هر وقت و دوره ای رویابافی کردیم، بافتیم و بافتیم و بافتیم.  رویا هایی که ارزش رسیدن و لیاقت تحقق را داشته باشند. اما من باید چه چیز از این دنیای لعنتی بخواهم؟ که مطمئن باشم روزی از دوردست نگاهش میکنم و به رویای خود که حال جز داشته هایم محسوب می شود ببالم. آیا همین دنیایی که لعنتی نامیدمش ارزش جنگیدن را دارد؟ بجنگم که..؟ امید واقع‌بینانه حاصل عمل به اضافه پذیرندگی است. بدین معنا که، جهان را آنگونه که هست بپذیرم و براساس این پذیرش عملی را انجام دهیم که می‌توانیم (این همان امیدی است که ریشه در واقعیت دارد)(ادامه این مطلب را حتما اینجا بخوانید?)امید! نه آنطور کورکورانه، نه آنطور خوشبینانه، نه آنطور مطمئنانه! بلکه بسی واقع بینانه? بدانم خدایم هست! نگاهم می کند؛ کمکم می کند؛ هوایم را دارد و بیشتر از بیشتر حواسش جمع است که کج نروم.. امیدوار شدیم✊ روحمان آزاد شد در هوایی که خدا جریان دارد. از وجودش سرشار شدیم:)و ساختیم جهانی را که خودش و خودمان افتخار کنیم به بودنش! دنیایی که زین پس رنگ و بوی امید را گرفته بود و عجییب نمی خواست کنار بکشد.. سرمان را بالا گرفتیم ما آن آدم سابقی که زمین و زمان بر ضدش می چرخید نبودیم! ما خودمان بودیم! زنده شدیم!و کاش همه ما همان قدر که زنده ایم، زندگی کنیم و تجربه کنیم و رنج بکشیم و انسان باشیم!کاش این منجی  ها خریدنی بودند، سفارشی بودند و برای تک تک ملت کشورمان می خریدیم و سفارش می دادیم، کااااااااش!برسد به دست تو!?قطعا ادامه دارد?پ.ن: به شدت میدانم که خیلی خیلی خیلی خیلی در انتشار پست ها وقفه می اندازم؛ به بزرگی خودتان ببخشید و حتی المقدور باز هم به روی خودتان نیاورید?(ولی خدا رو شووکر می کنم که این بار ادامه پیدا کرد??)پ.ن۲: همان طور که در مطلب قبل گفتم، برنامه کتاب باز را از دست ندهید! مخصوصا در این احوال☺ اگر فرصت شود و به شرط حیات در یک پست لینک چند برنامه مفید و گران کتاب باز را خواهم گذاشت✋پ.ن۳، بی ربط: دقت کرده اید بوی چای داغ مخصوصا در هوای بارانی آن هم در چله تابستان چقدر آرامش می دهد؟ آرامشش نثارتان:)و دومین بچه مجموعه &quot;من، یک دهه هشتادی!&quot;و اولین بچه وی.راستی خواندن مطلب علامت تعجب! این حقیر خالی از لطف نیست?? بسی مخلصیم✋</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 01:33:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علامت تعجب!</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%AA%D8%B9%D8%AC%D8%A8-gx7xgxxxjap4</link>
                <description> مدیری: یک آقا یک خانم!ملت: این وررر مدیرییی!مدیری: چشمم، چشم. آقا شما بفرمایید! خانم؟ شما بیایید. شغل شما خانم؟ملت مونث: خانه دار.مدیری: و شما؟ملت مذکر: آزاد!مدیری: چی؟ملت مذکر: کاشی کار.مدیری: کتاب بیگانه اثر کیست؟ملت مونث: راستش این و خواهرم خونده! ازش بپرسم؟مدیری: کتاب سپید دندان اثر کیست؟ملت مذکر: آقای مدیری راحت بپرسید!مدیری: راحت؟! یک بیت از حافظ؟ملت مذکر: الا یا ایها الساقی...مدیری: اینو نخوووون آقا! شما خانم شعر از سعدی؟ملت مونث: اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل مندل من داند و من دانم و دل داند و منمدیری: این بیت از کیه؟ملت مونث: سعدی!مدیری: مولانا! اصلا امضای مولانا پای شعر مشخصه خانم! آقا تخلص هوشنگ ابتهاج؟ملت مذکر: سایه!مدیری: رسوندن! بله رسوندن؛ نرسونید لطفا! پنج چهره ایرانی که جهان اونها رو می شناسه؟ملت مونث: ابن سینا،،،،،،،، آقای مهران مدیری!مدیری: خواهش می کنم، دیگه؟ نمیدونید؟ شما آقا؟ملت مذکر: ?مدیری: آخرین کتابی که خوندید؟ملت مذکر: والا جناب مدیری تو این شرایط کی فرصت کتاب خوندن داره؟مدیری: من همیشههه گفتم، باز هم میگم، روزی ۱۰ دقیقه، توی اتوبوس، تاکسی، قبل خواب!ملت مذکر: سعیم و می کنم!مدیری: نقاشی که گوش خودش و برید؟ملت مونث: ای وای من! من خودمم نقاشی می کنم؛ ولی آقای مدیری حضور ذهن ندارم!مدیری: ونگوگ!( رو به تماشاچی) آقا بهتر بودن دست بالا✋ خانم بهتر بودن✋(!!!) آخه این چیش بهتر بود؟؟!!همه ما قطعا این سناریو را بار ها دیده ایم..افرادی که خود را شرحه شرحه می کنند تا بروند رو به روی مدیری بایستند و در جواب هر سوالش لبخندی همچون مونالیزای مرحوم تحویلش دهند! ?به راستی ما کیستیم؟~ملتی که یک بیت شعر از شعرایی که ایران به وجودشان می بالد به خاطر نداریم!~ آخرین کتابی که خوانده ایم وجود خارجی ندارد!~حتی چهار تا فرهیخته ایرانی را نمی شناسیم و نمی دانیم که پهلوان تختی هنوز زبانزد جهان کشتی است! آمار استفاده مکشوف زکریا رازی در دنیا روز به روز افزایش پیدا می کند! از هر جای دنیا وقتی سراغ جراح مغز و اعصاب درجه یک را از کسی بگیریم، بالافاصله نشانی مجید سمیعی در جیبمان جا خوش می کند! پروفسور مجید سمیعی!~از هنر فقط &quot;سلااام عشقولیای من!&quot; هر صبح را آموخته ایم!  ~ ما همان هایی هستیم که برای یک کارت پول و چند تا جیغ و دست و هورا خود را همان وسط گسیخته می کنیم!~ و حتی به روی خود هم نمی آوریم! به روی خود نمی آوریم که هیچ چیز نمی دانیم! نمی خوانیم! نمی آموزیم! ~اما!!! در عین حال ما توقع هر رفاه و توسعه ای را برای خود بی سوادمان داریم! پزشکیم چون پولش خوب است! مهندسیم چون آقای مهندس صدایمان می کنند! باشگاه می رویم چون باید باکلاس باشیم! آب کرفس می خوریم چون شیک است! اما...مایی که نه از سواد بویی برده ایم و نه از اگاهی،°توقع داریم یارانه ۱۰ میلیون تومانی مان اول هر ماه به حسابمان واریز شود! °توقع داریم مسئولمان دلش به حال سفره های خالی یک ملت بسوزد!°توقع داریم ایرانمان آباد تر از آباد باشد!°توقع داریم شعار نشنویم!و مگر نه این است که تک تک توقعات ما باید جامه عمل پوشانده شوند؟ما لیاقتمان بسی بیشتر از این حرف هاست! باید سر تا پای بی سوادمان را طلا گرفت! باید قدر گوهر وجود نادانمان را ارزش نهند!ما را دریابید که حیف و میل شدیم! و چقدر که علامت تعجب برازنده این متن است!همین قدر بزرگ!پ.ن: منظور تمام فعل های جمع این متن، خودمان هستیم و هیچ منظوری نداریم.پ.ن۲: برخی از صحبت های این حقیر را می توانید از زبان خود مهران مدیری در آخرین برنامه فصل چهارم کتاب باز بشنوید.(پیشنهاد می کنم حتما اگر برنامه را کاملا ندیده اید؛ یک چای لیوانی برای خود فراهم کنید و خوب بشنوید!)پ.ن۳: به دلیل تاخیر زیاد در انتشار این پست، پست بعدی را تا چند روز دیگر منتشر خواهم کرد؛)پ.ن۴: خودمان میدانیم زیادی پرحرفیم ولی شما به روی خودتان نیاورید?مخلصیم✋</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2020 02:14:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، یک دهه هشتادی! &lt;دغدغه&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-atyif1bwsq2x</link>
                <description>?نیمه اول سال بود.. مثل هر سال اغلب دانش آموزان در اوایل سال افت تحصیلی پیدا کرده بودند. اما در حوالی روز اهدای کارنامه میان ترم اول، مشاور وارد کارگاه شد. کارگاهی که هر چهارشنبه آنجا گرد هم می آمدیم و مثلا پیرامون مسائل و مصائب گفت و گو می کردیم.ما دور نشستیم اما مشاور نزدیک تخته ایستاد. همه می دانستند که چه گل هایی در آزمون هایشان کاشته اند. اما از درون مشاور هیچ کس خبر نداشت؛ بحث را آغاز کرد، پس از چند دقیقه که آرامش ماقبل طوفانش به پایان رسیده بود، طوفان را آغاز کرد:⚠بچه ها! من شاید تا حالا این حرف و به هیچ کس نزده باشم اما بعضی هاتون ممکنه آخر این سال، مال این مدرسه نباشین! ⚠?اواسط سال بود که یکی از پایه ها جشنی برگزار کرده بود. چند روز قبلش به ما اطلاع رسانی کرده بودند که مسابقه ای از تبلیغات تلویزیونی دارند که هر کلاس باید یک آگهی را اجرا و بازی کند. گذشت و گذشت تا به روز جشن رسیدیم که یادمان افتاد ما اصلا برای مسابقه فکری نکرده بودیم! همان روز چند نفری دور هم نشستیم؛ هرچه فکر کردیم نه لباس خاصی به همراه داشتیم و نه وسایل گریم و نه هیچ چیز دیگر... که تبلیع &quot;ال سی من&quot; به ذهنمان خطور کرد... خنده کنان یک نفر را داماد کردیم و چند نفر را ساقدوش. بعد هم درون روپوش مدرسه شان با یک کاغذ چسباندیم &quot;ال سی زن&quot; جشن شروع شد. هر پایه ای که برای مسابقه می رفت گویا چند روزی رویش فکر کرده بود و بعضی تدارک هم دیده بودند. ما هم با اعتماد به نفس روی سن رفتیم و نمایش را اجرا کردیم و تعداد زیادی هم خندیدند و ما هم تقریبا به هدفمان رسیده بودیم ... اما فردای آن روز! دوباره کلاس مشاوره شروع شد! مشاور با ترفند های یک دستی که اصلا درش مهارت نداشت با سوال 《جشن دیروز چطور بود؟》؛ شروع کرد! ما هم انتقاد های خود را بیان کردیم. اما گویی هدفش مستقیما مسابقه بود! و طوفان:⚠چند تا از معلما بعد از اتفاق دیروز اومدن پیش من و ازم می پرسن که حال و هوای بچه هاتون چجوریه؟⚠عجیب ترین، مسخره ترین، بدبینانه ترین و دورترین قضاوت ممکن را از یک نمایش و مسخره بازی ساده از شاگردان خودش کرده بود! ما که اصلا باورمان نمی شد که مشاور خودمان که هیچ، معلمان دیگر همچین سطح فکر پایینی داشته باشند، شوکه شدیم! هرچه می گفتیم ما صرفا قصد مسخره کردن آن تبلیغ را داشتیم، همه را به عنوان بهانه تلقی می کرد! گفتیم که آن همه آدم در تبلیغ های دیگر هستند و همان پیرمرد &quot;کدومو بدم؟!&quot; عالیس هم بازیگر است و می توان درباره آن کلاس هم همچین فکر مسخره ای  را کرد به خرجش نرفت که نرفت! رسما و علنا با ما مثل بچه دبستانی های جوگیر رفتار کرد!اما خلاصه مطلبش این بود:⚠بچه ها! شما احوالتون مسخره است! و باید فقط برای چیز هایی فراتر از این خوشحال بشید!⚠و در جواب سوال ما که مثلا باید برای چه خوشحال بشویم، پاسخ داد:⚠موفقیت های تحصیلی!!!!⚠?یعنی ما از صبح درس بخوانیم تا یک روزی 20 بگیریم و خوشحال شویم و تمام جهان هم به درک! ما فقط باید درس بخوانیم و برایش خوشحال شویم و اگر هم اتفاقی به همین مسخرگی افتاد سریع قضاوت مسخره تری بشویم! گویا ما زندگی را سخت گرفته بودیم، پس اینقدر ها هم سخت نیست، صبح بیا مدرسه و ۷-۸ تا کلاس را پشت سر بگذار و بعد هم برو در خانه و برای امتحان فردا بخوان! چه زندگی هیجان انگیز و مفیدی! ?اتفاقاتی زیر مجموعه همین کارگاه و گرد نشستن ها شروع جرقه دغدغه و دغدغه مندی در من بود! حتما تا به حال این جمله به گوش مبارکتان خورده:&lt;&lt;در جهانی که ما زندگی می کنیم؛ کلمات بیشتر از گلوله ها آدم کشته اند!&gt;&gt;من بسی به این جمله معتقدم و از نظر من چرخش دنیا بر جادوی کلمات است و بس! و اگر تو بر تک تک کلماتی که از دهانت خارج می شود واقف باشی و بلعکس گوشت را برای تک تک کلمات طرفت تیز کنی؛ هیچگاه به مشکل بر نمی خوری و همیشه با قدرت گلیمت را از آب بیرون خواهی کشید! و همین کلماتی که در همین گردهمایی ها گوش ما را بد نوازش کرد؛ مسیر فکری من را تغییر داد یا به عبارتی از این رو به آن رو کرد.. شاید بتوانم بگویم بعد از چند بار نوازش &quot;تصمیم&quot;  گرفتم پس از این دیگر همین طور ننشینم و یک سری به اصطلاح &quot;بزرگتر&quot; و &quot;با تجربه&quot; اصلا برایشان احساسات و عواطف مهم نباشد و هر طور که دلشان بخواهد صحبت کنند و من هم بر و بر زل بزنم در عنبیه شان! قطع به یقین با دعوا و داد بیداد هم چیزی عوض نمی شود و تغییری حاصل نخواهد شد!.. قطعا ادامه دارد..?پ.ن۱: من هر بار که گفتم &quot;قطعا ادامه دارد&quot; یه چیزی شده که قطعا ادامه پیدا نکرده? امیدوارم این بار طوری نشه:/پ.ن۲: مخلصیم✋و اولین بچه مجموعه &quot;من، یک دهه هشتادی!&quot;: https://virgool.io/@samareh/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-itqiye8lo1fq </description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 20:07:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون غیر اساسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ypxmkq85jwmq</link>
                <description>(مسابقه جناب دست اندازD:)⚠قانون اول: جامعه صرفا به &quot;دست و پای بلوری&quot; احتیاج ندارد!!! در همین باب، مادران و عمه هایی که در دورهمی ها، مدام قربان صدقه مدارک سیکل به بالا، یک ماه و نیم سختی کشیدن جوجوی مامان در سربازی، انگشتان خورده شده اهل محل، برای قیمه بادمجان یک پارچه خانووم، مهارت در منجوق دوزی و غیره و ذالک، به شش ماه پوشیدن دمپایی خیس محکوم خواهند شد!⚠قانون دیم: همیشه کسی که به در ورودی نزدیک تر است، موظف به باز کردن در است و تامام! متخلف محکوم به ۳ هفته پشت در ماندن در چله تابستان خواهد شد...⚠قانون سیم: به خدایان قسم، سیر در همه دنیا بو دارد؛ چه شمال و چه جنوب، اگر هوس سیر کردید، چرا می گویید: سیر در شمال بو ندارد؟ چرااا؟؟ صادقانه بگویید: هوس کردم! چرا به خورد ملت می دهید به بهانه اینکه بوی دهان مبارکتان حس نشود؟؟ بروید دو روز خودتان را در یک اتاق قرنطینه کنید و یک ملت را به دامان سیر نکشانید! فقط می توانم بگویم نفرین آمون بر متخلفان!《عکس دیده نشده از دچار شدگان به نفرین آمون!》⚠قانون چهارم: عاقاا:/ هر کس که دیرتر از همه به سرویس مدرسه رسید، نباید وسط و در دماغ جناب راننده بنشیند، اصلا ایشان حق دارند روی سقف بنشینند و از هوای پاک تهران لذت ببرند! متخلفین محکوم به شنیدن &quot;سلااام جوان ایرانی!&quot; در کله سحر تا مادام العمر می باشد! والللا?⚠قانون پنجم: همانطور که مدرسه محل استراحت نیست، خانه هم جای آموختن نیسست! در تعطیلاتی که زیرمجموعه کرونا، آلودگی هوا و دیگر معظلاتی که یقه مبارک را گرفته و ول نمی کنند،  مدرسین اجازه درس دادن و امتحان گرفتن را ندارند و بس! متخلفین، محکوم به ۱۲ سال نشستن پشت صندلی های  چغر و بدبدن و آموختن درس های دوزاری همچون جدول مختصات(?) خواهند شد!⚠قانون ششم:  سازندگان تبلیغات تلویزیونی به این مهم آگاه باشند که هییییچ مادری هنگام عوض کردن پوشک دلبند خود، دارای حس فتح اورست یا نیروی جاذبه و نیشی باز تا بناگوش نیست! ناآگاهان محکوم به عوض کردن پوشک تمام دلبند های ایل و تبار اینجانب می باشد!&quot;خدا این حس و لبخند و نصیب هممون بکنه، آمین!?&quot;⚠قانون هفتم: دادن خبرهای معلوم الحال، محکوم به خوردن سوپ خفاش است، ۸۰۰ کاسه! (همه تو برف وایسادیم داریم قندیل می بندیم، یهو میگه: وااای داره برف میاد! نههه بابا! ما فکر کردیم تولدته، خدا برف شادی رحمتش و رو سرمون نازل کرده!??)⚠قانون هشتم: اگر دررستورانی با یک اسم ۲.۵ کیلومتری در منو و یک مربع ۳ در ۳ دست گارسون مواجه شدید، حتما این حقیر را مطلع سازید، تا نکاتی را متذکر صاحب رستوران شوم! (مثبت ویرگول?)⚠قانون نهم: دست اندرکاران کارخانه رانی، موظف اند عملی مبنی بر بالا نیامدن جان ملت غیور ایران سر در آوردن تکه های میوه از رانی انجام دهند. مثلا آن تکه ها را در بسته ای جداگانه کنار رانی بگذارند تا با هر قلپ، یک عدد را روانه حلق مبارک کنیم.《حلق مبارک، پس از ناکامی اش از برای عشق بین وی و آن تکه ها:/》⚠قانون دهم: آقا جان! بی خوابی ۱۰۰۱ دلیل به جز عاشقی دارد! حتما قبل از آنکه فاز عاشقانه بردارید و دور و برتان را پر از گلبرگ رز و شمع کنید، سابقه شام و خواب عصرگاهی خود را چک بنمایید! فازبرداشتگان به ۴۰شب خواب در راس ساعت ۹شب محکوم خواهند شد!??پ.ن، حسن ختام، پایان و یا هر چیز دیگر که اسمش را بگذاری: مخلصیم✋</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 20:55:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، یک دهه هشتادی!</title>
                <link>https://virgool.io/@samareh/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-itqiye8lo1fq</link>
                <description>من یک دهه هشتادی هستم! از همان گودزیلا ها! همان هایی که آمال و آرزو هایشان سقف ندارد! بعضی هایشان، جانشان و درسشان! می خواهند دکتر مهندس بشوند و عجیب مصمم در این راه قدم بر می دارند. عده ای ورزشی و پر جنب و جوش، مخاطب فوتبال و والیبال، طرفدار تیم های پر آوازه! برخی دیگر هنرمند و خلاق، نقاشان ماهر و مستعد! دیگری رویایی و فانتزی، مشتاق بازیگری و شوق شهرت! عده ای رمانتیک و به روز، دنبال کننده پر و پا قرص جهان و پیرامونش! اما، من...نه آنقدر درس خوان و دارای شوق به یادگیری، نه جنب و جوش و حرکت های ژانگولری که در بدن باشد، نه خلاقیت و ذوق هنری که در چنته باشد، نه عشق به شهرتی که در وجود باشد و نه حوصله ای که دنبال جهان و اتفاقاتش برود...من علاقه ام جای دیگری است، مقصدم دور تر از اینهاست! من عاشق زندگی کردن و زندگی ساختن هستم! من دنبال جهان بهتری هستم! کشوری بهتر، ایرانی بهتر...تا چند وقت پیش اگر این حرف ها را صرفا جایی می خواندم، صدای خنده ام تا آسمان هفتم می رفت...اما حال حاضر، دیدم به جهانم، به خودم تغییر کرده! تا کی می خواستم بنشینم سر جایم، صبح ها مدرسه بروم، شب ها تکالیفش را انجام بدهم، چند وعده غذا بخورم،گاها یک سری مهمانی بروم و به حرف های خاله زنکی گوش بدهم، یک سری فیلم خزعبل ببینم و به اخبار و اتفاقات جهان، به بهانه سن و سالم بها ندهم؟!ایران فردا را من و امثال من خواهیم ساخت! اگر من به دهه هشتادی بودنم افتخار نکنم، از این &quot;بزرگتر ها&quot; چه توقعی می رود؟آری، من یک دهه هشتادی هستم، با افتخار!..#زندگی-کردن-ها#دهه-هشتاد!</description>
                <category>Samareh Sharif:)?</category>
                <author>Samareh Sharif:)?</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 21:29:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>