<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سما یاورنیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samayavarnia</link>
        <description>به امیدی آسمانی صاف، به گذر ابرها خیر میشویم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:17:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/64531/avatar/LlJugl.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سما یاورنیا</title>
            <link>https://virgool.io/@samayavarnia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوتوله درون خود را بشناسید!</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF-pmx3ezhlhvyv</link>
                <description>با کوتوله درونتان آشنا شویدهر کسی درونش یک کوتوله تنبل و ناامید دارد که او را وادار به هیچ کاری نمی‌کند. اگه فکر کردین که سوتی گرفتین باید بگویم که به مفهوم هیچ کاری باید دقت کنید. این کوتوله شکست ناپذیر، همیشه با شما است و شاید آینده، برنامه‌هایتان و حتی امید را از شما ربوده باشد. بله کوتوله درون شما، در عین حال که تنبل است اما راهکارهایی دارد که قوانین را می‌شکند و همیشه دنبال راحت‌ترین راه حل ممکن است. شاید با خود بگویید که این کوتوله اگر انسان رو واداربه «هیچ کاری» می‌کند پس چگونه دنبال راه حل می‌گردد؟خب خبباید به عرضتون برسانم که این کوتوله تنبل، هوشی دارد که شما را شگفت زده خواهد کرد.اگر این کوتوله نبود، شاید هیچ وقت نیوتون جاذبه را کشف نمی‌کرد یا معلوم نمی‌شد که انیشتن یک نابغه است. پس حالا متوجه شدین که  این کوتوله برای خودش یک پا غول ناشناخته است.کوتوله تنبلی را بپذیرید!برای این که بتوانید با کوتوله تنبلی خود کنار بیایید به نکات زیر توجه کنید:تنبلی چیزی نیست که شما از آن خجالت بکشید.انسان‌های تنبل همیشه دنبال آسان‌ترین راه حل هستن.کوتوله درونتان یک ایده پرداز عالی است.تنبلی خود را مانع و مشکلی برای آینده خود نبینید.چگونه با کوتوله درونمان، حرف بزنیم؟یک روز را برای خود اختصاص دهید. نوشیدنی مورد علاقه خود را آماده کنید و خود را مهمان رخت‌ خوابتان کنید. چشم‌های خود را ببندید و به موسیقی آرامی گوش دهید؛ بزارید تمام وجودتان را آرامش بگیرد و همان زمان کوتوله تنبلی، خود را نشان می‌دهد و در حالی که ذهنتان آرام در حال پردازش است، او ایده‌های نوینش را به گوش ذهنتان می‌رساند.در آرامش ایده‌ها را بگیرید و از این تنبلی که خود را مهمان آن کرده‌اید، لذت ببرید. نتیجه گیری...دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچدانی که پس از مرگ چه ماند باقی
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ
«مولانا»پس انقد خود را به آب و آتش نزنید و گاهی تنبل شوید.نویسنده: سما یاورنیا</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 11:00:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جذب و دفع احساسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%D9%81%D8%B9-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-mmbjqbitcwny</link>
                <description>اگر بخواهیم احساسات را تجزیه و تحلیل کنیم، تهش به جذب و دفع خواهیم رسید. شاید برایتان جای تعجب داشته باشد که احساس چه ربطی به قوانین و تئوری‌های محکم جذب و دفع دارد. احساسات در ضمیرناخودآگاه به وجود می‌آید و در زمانی که انتظارش را ندارید، خود را با استایل‌های متفاوت(مثل محبت،گناه، عشق، نفرت و...) نشان می‌دهد. چرخهٔ احساسات، طراحی‌شده توسط رابرت پلاچیک، دانشمند آمریکایی
احساسات هم مانند هر چیزی که در جهان هستی خلق شده است، دارای مدار و جاذبه است. شاید تعجب برانگیز باشید ولی انسان‌ هم دارای مدار و جاذبه است، اما قادر به دیدن آن نیست.جاذبه و دافعه احساسی کارایی آهن ربایی رو دارد که مخالف آنچه شما تصور می‌کنید، کار می‌کند. در آهن ربا همیشه نام‌های مخالف همدیگر را جذب می‌کنند، در صورتی که احساسات، هم نام‌های  (هم حس) خود را جذب می‌کنند. برای مثال:اگر شما دچار اندوه شده باشید، بی‌اراده احساسات ناخوشایندی مثل غمگینی، پرخاشگری، تنهایی و... را جذب می‌کنید و همین باعث می‌شود که احساساتی مثل خلصه، شادی و امید از شما دفع شود. شاید با خودتان بگویید، پس چگونه بعضی اشخاص در اوج غم و اندوه، دچار احساساتی از چرخه دیگر مثل خشم، بیزاری، وحشت و... می‌شوند؟چون همان اول به شما گفتم که احساسات هم دور خود مدار دارند که دقیقا مثل مدار اتم‌ها است و احساسات اصلی(وحشت، تحسین، بیزاری، اندوه، شگفتی، خشم، هوشیاری، خلصه) مانند پروتون و نوترون‌هایی هستن که  در مرکز این مدار ثابتند و احساسات فرعی مانند الکترون‌ها دور احساسات اصلی می‌چرخن و این یعنی برخورد دو احساس متفاوت می‌تواند باعث رد و بدل احساسات فرعی شود. (همون رد و بدل الکترون‌ها)ادامه دارد...نویسنده: سما یاورنیا</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 01:51:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست دوم رمان ارابه‌های خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-bckwn7qyjemf</link>
                <description>پوشه رو بستم و تو دستم لوله‌اش کردم. حق با کانر بود ما با کم کسی طرف نبودیم! یه پسر ایرانی که جبرودش حتی تو عکس هم معلوم بود اما منم آدمی نیستم که از یه فسقل پلیس بترسم. فکری به ذهنم رسید و با لحن مرموزی که بیشتر اوقات برای نقشه شومی به کار می‌برم گفتم:- کانر نظرت چیه حالا که اونا قصد نابودی ما رو دارن ما زودتر اون‌ها رو کیش و مات کنیم؟به میز شطرنج که جلوم بود خیره شدم و با لوندی مهره وزیر سفید رو برداشتم و تو یه حرکت شاه سیاه رو انداختم و تو خونه شاه قرارش دادم. کانر مشکوک نگام کرد و سرد گفت:- چی تو سرته ملکه؟خیلی چیزا که حتی به عقل شیطان هم نمی‌رسه اما فقط تو چشماش خیره شدم و با لحن شیطانیم گفتم:- یه بازی کوچولو تو راهه کانر.به سمت بار کوچیک کنار اتاقم رفتم و نوشیدنی پونزده ساله‌ای در اوردم و دو لیوان ریختم. لیوانا رو برداشتم و با عشوه به سمت کانر رفتم و یه لیوان رو سمتش گرفتم. لیوان رو از دستم گرفت که با خنده لیوانم رو به لیوانش زدم و گفتم:- به سلامتی پیروزی نقشه من.هر دو همزمان همه محتوای لیوان رو خوردیم که کانر با تلخی گفت:- حالا نقشه‌ات چی هست؟روی کاناپه کنار پنجره نشستم و پای چپم رو روی پای راستم انداختم و دستم رو روی پشتی کاناپه گذاشتم و با حرارت گفتم:- بهت گفته بودم قبلا کالبد شکاف بودم؟مشکوک نگاهش رو تو اجزای صورتم چرخوند و منتظر شد تا ادامه حرفم رو بگم.لیوان رو تو دستم چرخوندم و با نفرت گفتم:- قبل از اینکه فرار کنم، کالبدشکافی می‌خوندم و حتی شش ماه برای یه اداره قضایی هم کار کردم.کانر که انگار تازه فهمید منظور من چیه با تعجب گفت:- نه ملکه اصلا فکرش رو هم نکن که بذارم بری تو دسته ببرها.- هیچ‌کس نمی‌تونه بهتر از من اون پلیس‌های احمق رو سرجاشون بشونه؛ انگار یادت رفته من کی‌م کانر!کانر نگران جلوم وایساد و با ترس گفت:- می‌فهمی چی میگی ملکه! تو رئیس بزرگ‌ترین باند خلافکارایی و اگه یه وقتی پلیس متوجه این موضوع بشه دَخلت اومده و اون وقت مطمئن باش باند میره رو هوا.با خشم بهش خیره شدم و سرد گفتم:- جز تو آخه کی‌می‌دونه که من ملکه اصلی این باندم، ها؟خودم جواب سوال رو دادم و محکم گفتم:- معلومه، هیچ‌کس نمی‌دونه و همه من رو به چشم زیر دست نزدیک ملکه فعلی می‌دونن.کانر کلافه دستی تو موهای طلائیش فرو کرد و با لحن عصبی گفت:- چون هنوز کسی خبر نداره که الیزابت پنج ساله که مرده و تو جاش رو گرفتی‌.دیگه حوصله ادامه دادن این بحث رو نداشتم؛ پس از جام بلند شدم و بدون هیچ رحمی تو چشم‌های آبی کانر خیره شدم و گفتم:- پس رو حرف من حرف نزن، وگرنه مثل بقیه به دیار باقی می‌فرستمت، می‌خوام بخوابم برو از اتاقم بیرون.می‌دونست که من سر کشتن کسی شوخی ندارم. فقط به چشم‌هام نگاه کرد و ناامید گفت:- فقط آرزو دارم که بدونی داری چیکار می‌کنی.چرخید و سریع از اتاق بیرون رفت. به سمت میز رفتم و از تو پوشه عکس آرمین رو برداشتم و وسط میز شطرنج گذاشتم و نقشه‌ا‌م رو مو به ‌مو تو ذهنم مرور کردم.***دسته چمدونم رو کشیدم و در حالی که بادیگاردها با لباس مبدل از همه طرف اسکورتم می‌کردن به سمت خروجی فرودگاه امام خمینی رفتم. پرواز از بلاروس تا ایران خسته‌م کرده بود و بدنم حسابی کوفته شده.از فرودگاه که خارج شدم به سمت لیموزین رفتم و وارد اتاقک ماشین شدم. از شیشه دودی اتاقک به بیرون نگاه کردم. مردم با تعجب به ماشین نگاه می‌کردن، انگار که توقع داشتن شخص مهمی تو این ماشین باشه!سرم رو با تأسف تکون دادم و چشم‌های خسته‌ام رو روی هم گذاشتم و سعی کردم کمی فکر کنم ببینم از تهران چیزی به یاد دارم! نه هیچی یادم نمیاد! ذهنم ریکاوری شده.برام چندان فرقی نمی‌کنه که بعد هشت سال به وطنم برگشتم و الان دوباره تو تهرانم؛ حتی زنده بودن مامان و بابام هم برام چندان مهم نیست چون من صد و هشتاد درجه با چیزی که هشت سال پیش بودم فرق کردم. من دیگه ماهسینا، دختر سر خورده قدیم نیستم؛ من ملکه‌ام! همون کسی که با شنیدن اسمش تو دل همه گروه‌های مافیا رعشه می‌اندازه؛ دختری که بدون هیچ رحمی جون هر کسی رو می‌گیره و فرقی نداره اون شخص دوستش باشه یا عشقش!چشم‌هام رو باز کردم و از فکر بیرون اومدم و بیکار شیشه اتاقک رو پایین دادم و به بیرون خیره شدم. هوای تهران واقعا آلوده‌تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم و این برای منی که همیشه هوای عالی بلاروس رو تنفس می‌کردم واقعا آزار دهنده‌ست.تهران هیچ فرقی نکرده، همون جور کسل کننده و پر از ترافیک و چراغ قرمزهای طولانی و اعصاب خورد کن با میدان آزادی که من هر چیزی توش می‌بینم به جز آزادی! نمی‌دونم شاید دلم از این مردم خیلی پره که این‌جور دارم تهران رو زیر دست و پام له می‌کنم. شاید هر کسی جای من بود یاد خاطرات خاک خورده‌اش می‌کرد و اشک تو چشم‌هاش جمع می‌شد اما من هیچی برای یادآوری ندارم.ماشین بعد از یه عالمه چرخ زدن بالاخره به خیابون نیاوران رسید و جلوی آپارتمان بیست طبقه نگه داشت. در اتاقک توسط راننده باز شد که با خستگی پیاده شدم و به پنجره طبقه بیستم ساختمون روبه‌رو نگاه کردم. یعنی هنوزم توی این خونه زندگی می‌کنه؟نگاه از اون ساختمون گرفتم و وارد لابی ساختمون شدم. نگهبان میانسال با دیدنم سرش رو بلند کرد و با صدای مهربونی گفت:- سلام خانوم! می‌تونم کمکتون کنم؟اخمی کردم و سرد گفتم:- نه.از لحنم جا خورد و با تعجب نگاهم کرد اما من بی‌خیال فقط به سمت آسانسور شیشه‌ای رفتم و واردش شدم. دکمه طبقه بیستم رو زدم و بعد از بسته شدن درها به موسیقی حوصله سر بر آسانسور گوش دادم.به صورت رنگ پریدم تو انعکاس شیشه آسانسور نگاهی کردم و پوزخند زدم.زیبایی رویایی ندارم و برعکس اجزای صورتم ازم چیز مزخرف و چرتی رو ساخته. بیشتر شبیه یه آدم دائم الخسته یا کسل کننده دیده می‌شم. چشمای عسلی که بیشترش سبز یشمی خیلی بی‌حاله با موهای فندقی و لبای متوسط با بینی کوچیک؛ از خودم راضی بودم و با همین چهره معمولی می‌تونستم به راحتی مخ هر پسری رو بزنم. به قول یه جمله معروف زیبا بودن مهم نیست، خاص بودنِ که از همه چیز مهم‌تره و این جمله فقط مخصوص یک ملکه‌ست.از افکاری که به خاطر بیکاری به سرم زده، خنده‌ای کردم و با باز شدن درهای آسانسور سریع بیرون رفتم. انگشتم رو جای حسگر در گذاشتم که چراغ بالاش سبز شد و در با صدای تیکی باز شد. وارد خونه شدم و بی‌تفاوت در رو بستم و فقط بدن خسته‌ام رو برای پیدا کردن اتاق خواب روی زمین کشیدم. با دیدن یه اتاق خواب لبخندی زدم و روی تخت بیهوش افتادم.***</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 01:14:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست اول رمان ارابه‌های خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-axum03dshzvd</link>
                <description>پک آخر رو به سیگار گرون قیمتم زدم و از روی صندلی رنگ و رو رفته فندقی رنگ بلند شدم. سیگار رو روی زمین انداختم و با کفش پاشنه بلندم لهش کردم.با قدم‌های منظم به سمت در اتاق رفتم و اسلحم رو از پشت شلوارم در آوردم. در اتاق رو باز کردم و به دختر ترسیده توی اتاق نگاه اجمالی انداختم.بوی نم اتاق باعث شد اخم‌هام رو توی هم بکشم و وارد اتاق شدم. صدای پاشنه‌های کفشم رعشه انداخت به وجودش و با ترس گفت:- تو رو خدا کاریم نداشته باش! همه چی رو بهت میگم.پوزخندی زدم و در حالی که دورش می‌چرخیدم، ناخونای مانیکور شدم رو روی شونه کشیدم. خم شدم و در حالی که هرم نفسام به گوشش بر خورد می‌کرد با لحن ترسناکی گفتم:- بالاخره بعد سه روز به عقل اومدی.ناخونام رو تو شونه‌ش فرو کردم که جیغ خفه‌ای از ترس کشید و شروع کرد به گریه کردن. چشمام رو بی‌حوصله تو حدقه چرخوندم و با حرص موهای بلند طلائیش رو کشیدم و گفتم:- گریه رو تموم کن و همه چی رو بهم بگو.لب‌هاش از ترس لرزید و با صدای لرزون گفت:- من سروان نازنین مهدوی هستم و بهم ماموریت دادن که باید بین گروه شما نفوذ کنم و بفهمم رئیستون کیه؛ به خدا من بی‌تقصیرم! من فقط از دستورات پیروی می‌کنم... .با پاشنه کفشم پاش رو لگد کردم که جیغ بلندی کشید و به هق هق افتاد. از دختره دور شدم و تمسخروارانه خنده بلندی سر دادم و گفتم:- فکر کردین با بچه طرفین یا شاید با خودتون گفتین آخه گرفتن چند تا خلافکار که کاری نداره! شما پلیسای احمق دقیقا با کدوم عقلی وارد بزرگ‌ترین باند خاورمیانه شدین؟- تو رو خدا من رو نکشین... .بی‌حوصله اسلحه‌م رو توی دستم چرخوندم و سرد گفتم:- از چه کسی دستور گرفتی؟- سرگرد آرمین فلاحی.لبخند شیطانی زدم و با لحن جدی گفتم:- می‌دونستی همه جاسوساتون رو کشتیم و فقط تو موندی.با ترس آب دهنش رو قورت داد و با حرص گفت:- شماها یه مشت کثافط آدم کشین، لعنتیا مگه اونا باهاتون چیکار داشتن؟ اونا فقط مجبور به اطاعت از دستور بودن.جلوش وایسادم و چشم بند کثیف رو از روی چشم‌هاش پایین دادم که سریع نگاه عسلیش رو تو چشم‌هام دوخت. لبخند دلربایی زدم و با غرور گفتم:- برای جایزه اون اعتراف‌های گران‌بها بهت میگم که من همون رئیسی هستم که دنبالش بودی، آتاناز خانوم جعلی... .با بهت گفت:- اما این غیر ممکنه تو که مثل بقیه دخترا دزدیده شده بودی و به زور... .خم شدم سمتش و با نیشخند گفتم:- خودم می‌دونم بهت چی گفتم اما همش دروغ بود! برای اینکه هیچوقت تو دردسر نیفتی همرنگ جماعت شو؛ یکم فکر کن آخه کی فکرش رو می‌کنه که یه دختر به اصطلاح دزدیده شده رئیس یک باند بزرگه!در برابر چشم‌های گرد شدش فقط لبخند مصنوعی زدم و اسلحه رو روی پیشونیش گذاشتم و بنگ...چشم‌هاش همونجور باز خاموش شد و خون از سوراخ رو پیشونیش روی صورتم ریخت.با لذت خون رو با انگشت اشاره و شستم لمس کردم و با لبخند از اون اتاق بیرون اومدم.لمس خون بهم حس جاودانگی می‌داد! حس قدرت، شجاعت، مرگ و نترس بودن. چرخیدم و رو به دو تا بادیگاردهای جلو در اشاره کردم که برن داخل و خودم به سمت اتاقم رفتم و یک دوش مختصر گرفتم.***جلوی آینه در حال خشک کردن موهام بودم و کانر با پررویی نگام می‌کرد. موهای مجعد طلایی و چشم‌های آبی یخی رنگش، خاص‌ترین اجزای صورتش بودن و صورت استخونی مردانش مخ هر دختری رو می‌زد. از تو آینه بهش نگاه کردم و به شوخی گفتم:- مامانت بهت یاد نداده دختر مردم رو دید نزنی؟کانر: چرا بهم گفته! اما گفته فقط دخترای زشت رو دید نزنم.خندیدم و بعد با لحن جدی گفتم:- درباره آرمین فلاحی تحقیق کردی؟پوشه زرد روی میز رو برداشت و تو هوا تکون داد و گفت:- آره اما ترسناک‌تر از چیزیه که فکرش رو می‌کردی.ابروهام رو تا وسط پیشونیم بالا انداختم و با تعجب برگشتم سمتش و با اخم گفتم:- منظورت چیه؟پوشه رو روی میز انداخت و در حالی که پیپ اسکاتلندیش رو از جیب کت چرمش در می‌اورد گفت:- بیا خودت یه نگاه بهش بنداز.با ژست زیبایی پیپش رو با کبریت روشن کرد و از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت و بازش کرد. حوله رو روی میز توالت گذاشتم و به سمت میز فانتزی رفتم و پوشه رو برداشتم و بازش کردم.اولین چیزی که توجه‌م رو جلب کرد عکس یک مرد با چهره جذاب بود. مثل همه ایرانی‌ها چشم و ابرو مشکی بود و همه اجزای صورتش کاملاً ساده بود اما ترکیبشون با هم از اون یک فرد جذاب رو درست کرده بود. عکس رو بالا دادم و شروع به خوندن اطلاعات کردم.نام و نام خانوادگی: آرمین فلاحیسن: سی و چهار سالمحل تولد: تهراننام پدر: ارسلان فلاحیاز بیست و پنج سالگی وارد ارتش شده و بعد دو سال جز پلیس شهری شده.رشته تحصیلی: ریاضیرشته دانشگاهی: کامپیوتروضعیت: مجردنامزدش به دست یکی از دشمنانش کشته شده و هنوز معلوم نشده قاتل کی بوده.ورزش مورد علاقه: تیراندازی، فیتنس، دوچرخه‌سواری، وشو، کونگ فو، کاراته، والیبال، تنیس و چتر بازی.ابروهام از تعجب بالا پرید و بی‌اراده سوتی کشیدم و با بهت گفتم:- الان این همه ورزش رو کار می‌کنه!کانر دود پیپ رو خشن از بین لب‌هاش به بیرون فوت کرد و گفت:- ادامه‌شو بخون تا بفهمی چقد ترسناک‌تر از این حرفاست.سرم رو پایین انداختم و ادامه متن رو از سر گرفتم.مادرش رو تو بچگی از دست داده و بعد از اون عمو بزرگش سرپرستیش رو پذیرفته. تو سال هشتاد و هفت به عنوان نابغه کامپیوتری شناخته شده و تو بیشتر رشته‌های ورزشی مدال قهرمانی کسب کرده. اون در سال‌های اول خدمت به عنوان تک تیرانداز ماهر محسوب شد. در سال هشتاد به عنوان قهرمان ملی کاراته ایران شناخته شده و الان به عنوان پلیس اینترپل در حال خدمت است.</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 02:17:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ارابه‌های خشم به قلم سما یاورنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B3%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7-wb8vyeijsawq</link>
                <description>نام رمان: ارابه‌های خشمنویسنده: دیکتاتورs.yavarniaژانر: #جنایی #مافیایی #معمایی #جاسوسی #تریلر #عاشقانهخلاصه:گاهی جدایی مسبب نابودی می‌شود. رهگزان میل به ماندن می‌کنند و آتش می‌زنند به ریشه‌های زندگی که به سختی بزرگ شده.ارابه‌های خشم‌ داستان آدم‌های است که دیگر به تنگ آمده و برای آرامش روح گذشته خود هم‌دیگر را به سوی نابودی می‌کشانند. ترحم، خشم، انتقام به جدال هم آمده‌اند و این‌جاست که عشق زجه می‌زند تا این جدال تمام شود. رازهای بزرگی پنهان شده و فقط توسط ماه تاریک افشا می‌شود.شروع پست‌ها بزودی...دنبال و همراهی شما را پذیرا هستیم?پست اول?https://virgool.io/@samayavarnia/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-axum03dshzvd</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 02:08:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ارابه‌های خشم به قلم دیکتاتورs.yavarnia</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1syavarnia-q9zrv46jk2xz</link>
                <description>نام رمان: ارابه‌های خشمنویسنده: دیکتاتورs.yavarniaژانر: #پلیسی #عاشقانه #اجتماعیخلاصهگاهی جدایی مسبب نابودی می‌شود. رهگزان میل به ماندن می‌کنند و آتش می‌زنند به ریشه‌های زندگی که به سختی بزرگ شده.ارابه خشم داستان آدم‌های است که دیگر به تنگ آمده و برای آرامش روح گذشته خود همدیگر را به سوی نابودی می‌کشانند. ترحم، خشم، انتقام به جدال هم آمده‌اند و اینجاست که عشق زجه می‌زند تا این جدال تمام شود. رازهای بزرگی پنهان شده و فقط توسط ماه تاریک افشا می‌شود.تکه‌ای از رمان?این حرف براش خیلی گرون تموم شد و ماهسینا مصمم توی چشم‌های آرمین نگاه کرد و ناگهان کف دستش رو روی شوکر گذاشت که برق با درد وارد بدنش شد و سیستم عصبیش رو مختل کرد. بدنش شروع به لرزیدن کرد اما کم نیاورد و نگاه نفرت بارش رو از آرمین نگرفت. برق بدنش رو ضعیف کرد و همین که داشت روی زمین سقوط می‌کرد، آرمین به خودش اومد و شوکر رو به طرف دیگه پرت کرد و ماهسینای بی‌هوش رو گرفت. از این همه شجاعت و نترسی یک دختر تعجب کرد. برای اولین بار معادلات ذهنیش، فرمول اشتباهی رو بهش پیشنهاد کرده بودن.بدن بی‌جون ماهسینا رو افقی بغل کرد و آروم روی تخت خوابوندش. موهای آشفته روی صورتش رو پشت گوشش برد و به چشم‌های بسته‌ش خیره شد. برای اولین بار از اینکه این همه زیاده‌روی کرده بود ناراحت شد و کلافه با دست‌هاش صورتش رو پوشوند.نفس عمیقی کشید و دستاش رو روی زانوهاش کوبید و نرم گفت:- تو کی هستی؟ چرا داری این کارها رو می‌کنی؟حتی نمی‌دونست دلیل اینکه این دختر جز خطرناک‌ترین مجرم‌ها شناخته شده چیه؛ اما دختری که به دل اداره آگاهی و قلبش نفوذ کرده حتماً باید آدم خطرناکی باشه، چون اینکارها از یک آدم عادی بر نمیاد.ولی یک معادلاتی جور در نمیومد. نقش این دختر در کنار آرتوش چیه و چرا کمر به نابودی امیرحسام بسته بود!اون قاتل پنجاه نفر از اعضای مهم شورای ولی در عین حال به آرمین در گرفتن خطرناک‌ترین باند ایران كمک کرد.چنگی به موهاش زد و از اتاق بیرون رفت.با بسته شدن در آهنی، ماهسینا سریع چشم‌هاش رو باز کرد و به دوربین خاموش نگاه کرد. سریع به سمت شوکر شکسته رفت و قطعه‌های از هم متلاشی شده رو جمع کرد و لای بالیشتش قایم کرد.حالا برای انتقامش یک دلیل دیگه هم اضافه شده بود!https://forum.1roman.ir/threads/109065/برای خواندن رمان می‌توانید در سایت بالا عضو شوید.</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 09:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئاتر بدون تصویر</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-hpvgix2wwhc6</link>
                <description>سلام تا حالا شده به این فکر کنید که می‌توانید در یک عرصه جدید و خلاقانه شرکت کنید؟بیشتر مردم تئاتر رفتن رو دوست دارن ولی هزینه و نبود وقت کافی اجازه رفتن به تئاتر رو نمیده یا اشخاصی که دچار ضعف چشمانی هستند نمی‌توانند به تماشای تئاتر بپردازن. من می‌خوام یک سبک رو با حمایت شما معرفی کنم. برای اینکه این کار پیشرفت کنه و مجموعه‌ای از یک هنر کامل بشه از شما در خواست می‌کنم که ما رو دنبال کنید و با نظراتتون به ما قوت قلب بدید. با سپاس فراوان گروه تئاتر جوانکانال تلگرام:@Theater_javanوبلاگ:http://theaterjavan.blogfa.com</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jul 2020 08:52:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان رقص سیگار شکلاتی|نویسندگان:شبنم، سما یاورنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A8%D9%86%D9%85-%D8%B3%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7-ulh8wdfqdyeo</link>
                <description>رمان:رقص سیگار شکلاتیژانر:عاشقانه، اجتماعینویسندگان:دیکتاتور۱۶،شبنمخلاصه:صدای قدم های محکم بر پله های چوبی و عطر سیگار شکلاتی ساعت۵:۵۵ در دفتر ذهنش حک شده است... یک طرف دنیایی که حتی در خواب گذشته اش در آن غوطه ور است و طرف دیگر هم دنیایی که باید برود تا آتش خشم گذشته را فرونشاند...خوابی که در آن همه چیز را می بیند، می شنود و حس می کند، و رفتنی که لرزش هرباره کمرش در خیابان های استانبول مردان را به شه*وت و دخترک شکسته را شکسته تر از قبل نمایان می کند و هر بار چیزی در او می شکند به نام غرور...مسئله این است برود یا عمیق تر بخوابد؟!صاحب قدم های محکم و عطر سیگار شکلاتی اما عشق به صلیب کشیده اش را به دوش می کشد و دستی زخم شده با بوی سیگاری که یادگاری از رویاهای به ثمر نرسیده بود...ولی آیا کسی می داند چه آرامشی مسیح را به آسایش ابدی اش می رساند؟مقدمهمی‌نوشم قهوه تلخ زندگی رامی‌کشم نقش دود سیگار شکلاتی راترسیم می‌کنم چشمانت را در قاب نگاهممست می‌شوم با شیدایی وجودتبرایم برقص تا سیگار شکلاتی ات بشوم«آسایش»فنجون قهوه رو از میز۱.۴ برداشتم زیر چشمی نگاهی به مرد شیک پوشی که همیشه راس ساعت۵:۵۵دقیقه میاد و ساعت ۶ از کافه خارج میشه می ندازم. حالا اینکه دلیلش چیه رو خدا می دونه ولی کاش می شد بفهمم! شانه هایم را به معنای به تو چه ربطی داره آسایش بالا می ندازم و به سمت آشپزخونه کافه راه می افتم.با صدای بهناز سرمو بالا میارم و سوالی نگاهش می کنم:- بیا کیک‌ و قهوه‌ها رو ببر برا میز۵.بدون حرف سینی رو برمیدارم و به سمت میز شماره۵میرم و طبق عادت قهوه تلخ و کیک وانیلی رو جلوی پسره و قهوه ساده و کیک شکلاتی رو طرف دیگه میز که همیشه خالی از هر آدمی بود می‌ذارم. پسره که الحق قیافه جذاب و خشنی داره سیگار شکلاتیشو بین دستاش فشار میده و به رو به روش خیره میشه. بی توجه به حرکات همیشگیش از میز فاصله می گیرم و خودم رو بی‌توجه نسبت بهش نشون میدم. میز شماره۵ طبقه بالای کافه‌اس و فقط یک صندلی داره که به لطف این آقا کسی جز خودش رزو نمی کنه و همیشه پر از دود شکلاتی و من از سیگار متنفرم از این طبقه حس خوبی می گیرم. در بسته شده انو نشون میده که ساعت ۶شده و اون پسر بدون حرف کافه رو ترک کرده.‌ دستم رو نوازش‌وار روی کمرم که به خاطر ایستادن زیاد درد شدیدی گرفته میکشم و بعد از دستمال کشیدن میزا و طی کشیدن کف زمین کولمو بر میدارم و به سمت خونه راه میفتم.به خونه بزرگ رو به روم که تنها یادگاریم از خانوادم هست نگاهی می ندازم و از اینکه نذاشتم سند این خونه به دست خواهرم برسه هزار بار خدا رو شکر میکنم.درو باز میکنم و بعد از طی کردن یه راه نسبتا طولانی وارد هال میشم، کولمو رو مبل پرت می کنم و بی توجه به صدای شکمم خودمو میندازم رو تخت و در کمتر از ۲دقیقه خواب چشمامو ربود.دو سال پیش... «دانای کل»چند ساله که شادی از خونه رفته بود. دوتا خواهر که هم دیگر را دوست داشتن و دیوونه‌وار عاشق همدیگه بودن اما ظلمی که زندگی به آنها کرده بود هردو رو سرد و بی‌روح کرده بود.آرام مثه همیشه با صدای آلارم گوشی اش بیدار شد.صبحی دیگر برای تفریح این دختر شرو شیطون. از روی تختش بلند می شود و به سمت دسشویی می رود. از دسشویی بیرون میاید و جلوی میز توالتش می ایستد. به صورت جذاب و نمیکینش خیره می شود و شروع به نظر دادن درباره خودش می کند.«آممم اگه به جز جذاب بودن خوشکلم بودم دیگه هیچ پسری نمی مونه که دیگه نتونم تورش کنم...چشمای مشکی و درشت با موهای خرمایی و لبای غنچه ای گوشتی با گونه های برجسته و بینی نازم که بهم میاد و هیکل ریزه پیزم که به نمکی بودنم اضافه می کنه ...اما این آسایش بیشور همه حق منو خورده هم جذابه هم خوشکل...موهای طلائی با چشمای آبی-طوسی و لبای عمودی قلوه‌ای و مژه‌های پرو بلند با گونه‌های برجسته و یه چال نازم سمت چپ لپش داره ویه بینی ظریف و کشیده که به جذابیت صورتش اضافه کرده...هیکلش که واقعا تکه و حسابی رو فرمه... ای ننه بابا حالا چی می شد یکمم واسه من تلاش می‌کردین» با صدای در رشته افکارش پاره شد و با اخم گفت:-بیا توآسایش با لبخند خواهرانه‌ای وارد اتاق شد و گفت:‍-سلام صبح بخیرآرام زیر ل**ب سلام کرد و به سمت آینه برگشت و مشغول آرایش کردن صورتش شد. آسایش اخمی کردو گفت:-بازم می‌خوای با دوست پسرات بری بیرون؟آرام با تلخی که برای آسایش طعم گند گسو می داد گفت:-به تو ربطی نداره که من می خوام چیکار کنم.آسایش سعی کرد خونسرد باشد و با نفس عمیقی گفت:-آرام من برای خودت میگم تو خوشکلی، پولداری، خانواده داری(مکثی کوتاهی کرد و همین آتویی برای آرام شد)برای خودت دارم جوش میزنم که یه وقت آبرویی که داری رو ازت نگیرن.آرام زهرش رو همانند ماری به جان آسایش ریخت:-خانواده!!هه!!کدوم خانواده؟!من که نمی بینمشون اگه دقت کنی می بینی که خانوادمون شکسته شده...بابا و مامان تو بهشت زهرائن پس الکی حرف خانواده رو نزن.آسایش مشت محکمی به در کمد لباسها زدو گفت:-هر غلطی که دوس داری بکنآرام پوزخندشو نثار خواهرش کرد و گفت:-منم همینو میخوام... بذار یه حال خودم باشم...تو یکی نمی‌خواد دایه مهربون‌تر از مادر بشی آبجی کوچیکه.صدای زنگ گوشی آرامو به سمت عسلی تختش کشاند. گوشی اش را برداشت و جلوی چشمان بهت زده آسایش جواب داد:-سلام ...جانم سامان-باشه کیه که تو پارتی های تو شرکت نکنه...آسایش عصبی از اتاق بیرون زد. تحمل این همه حقارتو نداشت. همیشه از دخترایی که سریع خودشونو دو دستی به یه پسر می دادن متنفر بود و حالا خواهرش یکی از همونا شده. زیر ل**ب زمزمه کرد:-لعنت به این زندگی اشرافیهمه بدبختیا امروزشو از این زندگی اشرافی می دید...از تصادف پدر و مادرش تا خیابانی شدن خواهرش ...همیشه با خود می‌گفت:-اگه زندگیمون معمولی بود شاید این همه مشکل سر راهمون قرار نمی‌گرفتزمان حال... «آسایش»با تابیدن نور آفتاب چشمامو باز کردم و اولین چیزی که دیدم عکس آرام روی میز کنار تختم بود.لبخند تلخی به تلخی سرنوشتم خواهرم زدم و کش و قوسی به بدنمم دادم. گوشیمو از رو پاتختی برادشتم و پیام آقای صاحبی به چشمم خورد:-آقای صاحبی- سلام دخترم صبحت بخیر، امروز برای تایید سلامت مواد غذایی قراره بیان امروز کافه تعطیله نیازی نیست بیای.پیام آقای صاحبی رو با تشکر جواب دادم و اتاق و به قصد صبحونه خوردن ترک کردم. شکلات صبحونه رو از یخچال برداشتم و روی اپن گذاشتم و دو-سه لقمه صبحونه خوردم. نمیشه انقدر بی هدف روزمو شب کنم که بهتره برم باشگاه تا از بی حوصلگی نپوکم.بعد از پوشیدن لباسای ورزشیم که خلاصه شد تو یک نیم تنه و شلوار قد نود مشکی و کتونیای نایکم کلاه کپمو رو سرم گذاشتم و بارونی صورتی پاستیلیمو پوشیدم و بعد از برداشتن کولم رفتم سمت پارکینگادامه دارد....</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2019 03:26:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پایانی رمان افسونگر جهنمی</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-c1w5xqhohyoy</link>
                <description>فرار می‌کنم از عطرت، نفس‌هات، تپش‌های قلبت، خاطراتت و وجودت. من تحمل این همه درد رو ندارم. من نعمتی به نام فراموشی ندارم. خدایا نداشته‌های من زیاده! با قدرت طی‌الارض روی بام جهان (قله اورست) ظاهر شدم. باد سیلی می‌زد و اشکام رو با خودش می‌برد. عقده‌هام فریاد شدن و با تمام وجودم فریاد زدم. دیگه آریابدی نیست! پس قلب من چی، بی‌انصاف؟ خاطراتمون چی؟ لعنتی خودم، یعنی منم بی‌ارزش بودم؟! عالیجناب بیا و جواب بده به شیطان عذاب این روز‌ها... لعنتی من به خاطر تو ترک عادت کردم! ترک کردم همه کارهای بدم رو اما توقع نداشته باش تو رو ترک کنم. چرا کسی نیست به من جواب بده؟ زانوهام بی‌حس شدن و مثل یک مرده متحرک روی زمین زانو زدم. به غروب خورشید خیره شدم. دیدی چی شد؟ خورشید قلب من هم غروب کرد. یاد اون طلوع برفی با آریابد افتادم. دستام رو تکیه‌گاه بدنم کردم و به زور بلند شدم. با آستین لباسم اشکام رو پاک کردم. با قدرتم لباسام رو با یک لباس حریر سفید عوض کردم. خودم رو به دست باد سپردم و شروع کردم به رقصیدن. تو او را در آغوش بگیر، من این‌جا می‌رقصم! شب‌هایت را با او صبح کن، من خیانتت را برای قلبم توصیف می‌کنم! عطری که برای من می‌زدی برای او بزن، من این‌جا عطر باقی مانده بر بالشتت را می‌بویم! او را زندانی نکن، چون من تنها محکوم به عشق تو بودم.رقصیدنم تا حدی رسید که گرده‌های سرما روی پوستم جاخوش کرده بود و من برای خوشی او به کارم ادامه می‌دادم. سرم کم کم گیج رفت و به سمت پرتگاه نزدیک شدم و پشت به پرتگاه وایسادم و دستام رو باز کردم و خودم رو به پشت پرت کردم. یعنی مرگ انقدر شیرینه؟ باد مثل مادری مهربون وجودم رو در آغوش کشید و من در میان زمین و آسمون معلق موندم. نگاهم رو چرخوندم و روی چهره پسری زیبا که با پوزخند به تک تک اجزای صورتم نگاه می‌کرد، خیره شدم. پسری که از زیبایی هیچی کم نداشت. بی‌اراده گفتم:-من مُردم؟لبخند زیبایی زد و با صدای گوش نوازی گفت:-نخیر من نذاشتم. حالا واسه چی دختر شیطان قصد مرگ رو پیشه کرده؟چیزی نگفتم و احتمال دادم میکائیل باشه (یکی از چهار فرشته اصلی خدا) اما این‌جا چیکار می‌کنه؟انگار متوجه کنجکاویم شد و گفت:-دستور خدا بود.چشمام گرد شد و بی‌اراده پوزخند زدم و با لحن کنایه آمیز گفتم:-خداتون منت گذاشتن.میکائیل: افسونگر صبور باش دختر بد!لبخند تلخی زدم و گفتم:-میکائیل عاشق نیستی که درک کنی.میکائیل: همین عشق، تمام زندگی تو رو تباه کرد. آخه سیاهی رو چه به روشنی؟!باهاش موافق بودم. سرم رو پایین انداختم و با بغضی که سعی کردم پنهانش کنم گفتم:-می‌دونم، تو دیگه نمک رو زخمم نپاش. اما همین شماها اون رو از من گرفتین. روم رو طرف مخالف کردم و با لحن پر حسرتی ادامه دادم: -می‌شه من رو ببری جهنم تا به ادامه مجازاتم برسم؟میکائیل: این وظیفه من نیست.ناامید چشمام رو بستم و با قدرت طی‌الارضم تو اتاق شهر شومم حاضر شدم و خودم رو روی تخت انداختم. چشمام رو باز کردم و به سقف اتاقم خیره شدم. صورت آریابد با همون دو تیله سردش جلوی صورتم نقش گرفت. احساس کردم اگه دستم رو دراز کنم می‌تونم لمسش کنم.دلم حتی برای جهنم و شکنجه‌هام تنگ شده و بیشتر ازهمه دلم برای شکنجه‌گرم تنگ شده!***به دختر توی آینه لبخندی زدم و نگاهم رو به داروم که روی میز بود دوختم. مطمئنم پدرم یک جن نامرئی گذاشته تا مطمئن بشه این زهرماری رو می‌خورم. اون زهر‌ماری رو برداشتم و به ل**ب‌هام نزدیک کردم و آروم زمزمه کردم:-بکشینش...صدای فریاد جنی اومد و من با همون لبخند انگشتام رو از دور جام شل کردم که جام شیشه‌ای با محلول سرخ رنگش به زمین اثابت کرد و صدای دلنشین شکستن شیشه تو اتاق پیچید. رو پاشنه کفشم چرخیدم و به سه تا جن وفادارم نگاه کردم و گفتم:-کارتون عالی بود.نگاهم رو به جن مرئی شده دوختم و با قدم‌های میزونم به سمتش رفتم و با حقارت بهش خیره شدم و با انزجاری که به خاطر ریخت و قیافش بهم دست داده بود، گفتم:-جسدش رو تو جهنم بسوزونین و بعد بیاین برای اجرای نقشه.صدای قهقه شیطانیم تو اتاق پیچید. به سمت کمدم رفتم و لباس شب زیبایی رو تنم کردم. یقه‌ش از شونه‌هام شروع می‌شد و سر شونه‌هام رو به زیبایی به نمایش گذاشته بود. تا کمرم تنگ می‌شد و دامن پف عروسکیش تا مچ پام می‌رسید. یک لباس عروس اما به رنگ مشکی! صورتم ماهرانه آرایش شده بود و موهام آزادانه بدون هیچ بادی تکون می‌خوردن. هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه چی تو ذهنم می‌گذره و این یعنی قدرت! طبق مهارتی که داشتم اثرات غم و افسوس رو تو تک تک اعضای صورتم نمایان کردم و با حس وجود شیاطینم گفتم:-بریم.با قدرت طی‌الارض جلوی در باغ عشق ظاهر شدیم. مثل افسونگری شکست خورده و غم‌زده روی فرش قرمزی که تا توی باغ کشیده می‌شد قدم برداشتم. آثار اشک تو چشمام حلقه زد. همه توجه و نگاه‌ها به سمتم کشیده شد. سکوت سنگینی بین مهمانان حاکم شد. بعضی‌ها با تعجب و بعضی‌ها با ترحم نگاهم می‌کردند. بوی عشق رو وارد ریه‌هام کردم. به عنوانی که همین دیروز تغذیه کرده بودم اما نمی‌تونستم از این هوس دوست داشتنی دست بکشم! مخصوصا اگه تو عروسی آریابد باشه. میکائیل با لبخند مصنوعی به سمتم اومد و گفت:-سلام! خوش اومدی.یک لبخند غمگین تحویلش دادم و با چشمای اشکیم به جایگاه خالی عروس و داماد نگاه کردم. رد نگاهم رو گرفت و گفت:-برای چی به این‌جا اومدی تا خودت رو نابود کنی؟-می‌خوام واسه آخرین بار شکست رو ببینم.متوجه تیکه کلامم نشد و در حالی که من رو به سمت یکی از میزهای مهمان می‌برد گفت:-هرجور خودت راحتی! می‌دونم هر چی بگم تو به حرفم گوش نمیدی.با احساس درد خفیفی توی وجودم صورتم جمع شد. مطمئنم اثرات نخوردن دارو داره کم کم ظاهر می‌شه. رو صندلی که میکائیل واسم عقب کشیده بود نشستم و بدون توجه به میوه‌های خوش آب ‌و رنگ بهشتی سرم رو روی میز گذاشتم. چه حسی داره وقتی به عروسی عشقت بیای و بفهمی تو عروسش نیستی؟ کی می‌فهمه حالم رو؟ با صدای دف و هلهله سرم رو بلند کردم نگاه اشک بارم به دو نفری افتاد که وارد مجلس شدن. صدای دست زدن مثل ناقوس تو سرم زنگ می‌خورد. فکر نمی‌کردم پیوندشون رو مثل عروسی زمینی‌ها بگیرن. آریابد کت و شلوار مشکی براقی پوشیده بود و مرد مغرور و سردم رو مثل یک رویا کرده بود. به قلبم چنگ زدم و چونه‌م شروع به لرزیدن کرد. من از این افسونگر متنفر بودم. افسونگر عاشقی که آخرین امیدش شکست. تو جایگاهشون نشستن و نگاه همیشه سرد آریابد چرخید و روی من ثابت موند. حیرت و برق ناشناخته‌ای تو چشماش دیدم که وجودم رو لرزوند. نگاهش دقیقا تو چشمای زخم خورده‌م بود. هق هقم رو با دست خفه کردم. بعد یک سال دارم می‌بینمت بی‌معرفت! تو نگاهش حس نیاز و بی‌تابی رو می‌دیدم. چقد این مرد نفوذناپذیر، شکسته بود. برای چی شکستی پادشاه من؟سرم رو چرخوندم و قفل نگاهمون رو شکستم. وقتی اون صداهای نفرت‌انگیز خوابید، سریع اشکام رو پاک کردم و به چهره‌م تو انعکاس جام شربت نگاه کردم.همه چیز مرتب بود. بلند شدم که همه نگاه‌ها به سمتم چرخید. با قدم‌های شکسته و نیمه جون به سمت سکویی رفتم که دقیقا روبه‌روی جایگاهشون بود. همه سکوت کرده بودند و انگار منتظر عکس‌العمل من بودن. صدای محزونم رو غمگین کردم و با حالی که دل سنگ رو آب می‌کرد گفتم:-چرا ساکتین؟ [دستام رو آوردم بالا و شروع کردم به دست زدن] چرا دست نمی‌زنین؟ واسه چی دف زنا دیگه نمی‌زنن؟ [دست راستم رو بردم بالا و با لرزش ریتم داری لرزوندمش] ای شیاطین من دف بزنید.[صدای دف زدن هماهنگ سکوت بی‌رحم رو شکست] دف بزنید که امشب شب مرگ منه! شب مرگ دختر شیطان! آخه واسه کدومتون مهمه که یک معشوق امشب باید عاشقی رو ترک کنه؟ ش*ر..اب عشق من تازه پریده و چقد زود هم پرید.‌ [مشتی روی قلبم کوبیدم] آخه چه اهمیتی داره قلب من امشب از درد غم بمیره! [یک دور چرخیدم و به چهره‌های غم‌زده همگان نگاه کردم] گناه من چیه؟ مطمئنا عاشقی نیست! چون دختر شیطانم یا چون تو شهر شوم بزرگ شدم، نکنه به خاطر اینکه افسونگرم... افسونگر جهنمی! [با چشمای خیسم به چشمای آریابد نگاه کردم] آره من فرشته عذاب با عشقم جلوی عالیجناب کم آوردم. [به هوران که به زیبایی یک نقاشی منیاتوری بود خیره شدم] غریبه مواظب عشقم باش... ناراحتش کنی با من طرفی! ظاهرش سرد و مغروره ولی قلب مهربونی داره. [برق اشک روی گونه هوران روان شد] من میرم تا در منجلاب غم و حسرت بمیرم. من محکومم به جهنمی بودنم و شما باید عروسی بی‌نظیری به این عالیجناب جهنم هدیه بدین.سکوت مرگباری بر مجلس حکومت می‌کرد. به سمت دروازه‌ها چرخیدم و با سستی به سمت خروجی قدم برداشتم. هنوز از سکو پایین نرفته بودم که بازوم کشیده شد و من رخ به رخ چهره گریون هوران شدم. همه گریه می‌کردن و حتی بعضی‌ها شروع به ضجه و زاری کردن. یهو هوران بغلم کرد و گفت:-من لیاقت آریابد رو ندارم، تو لایق اونی! افسونگر تو قلب آریابدی... آریابد به خاطر تو از قلبش گذشت...دیگه حرفای هوران رو نمی‌شنیدم! یاد حرفی افتادم که بهم زده بود «به خاطر قلبم از قلبم گذشتم» قفسه سینم با شتاب بالا و پایین می‌شد و تو بغل هوران حس تنگی نفس داشتم. فقط برای یک ثانیه بدون هیچ فکری و با ذهنی پوچ به آریابد خیره شدم. یعنی بی‌احساسی نماد عاشقی آریابد بود! وقتی هوران ازم جدا شد به خودم اومدم و خواستم سریع برم که مچ دستم توسط هوران گرفته شد.هوران: کجا داری میری افسونگر؟-من نمی‌خوام به عنوان یک عروسی خراب کن هم شناخته بشم.هوران بدون توجه به حرفم مثل یک عروسک خیمه شب باز من رو به سمت آریابد برد. من و آریابد روبه‌روی هم قرار گرفتیم و هوران یک طرفمون وایستاده بود. دست من و آریابد رو هم‌زمان گرفت و رو به من گفت:-حاضری به خاطر معشوقه‌ت چیکار کنی افسونگر؟نگاهم فقط میخکوب دو تیله جهنمی روبه‌روم بود. تو همون حال خلصه مانند گفتم:-حاضرم باهاش تا ته جهنم برم و بهشت رو با همه تجملاتش رها کنم.چشمای آریابد من، لبخند زدن. دست گرمم تو دست سرد آریابد قرار گرفت و صدای رسای هوران تمام افراد مجلس رو خبردار کرد:-به حکم خدا که عشق قوی‌ترین اکسیر است و معشوق و عشق همیشه با همن، افسونگر بنت ابلیس را نیمه دیگر حاکم جهنم می‌کنم.هوران دستی به لباس مشکیم کشید که به رنگ سرخ در اومد. هوران خم شد و آروم دم گوشم گفت:-خدا خیرت بده که من رو از دست این سرمابه‌خونه راحت کردی.و بعد شروع کرد به خندیدن اما من هنوز حواسم پیش آریابد بود و احساس می‌کردم تو یک کابوس شیرینم. چقدر دلم براش تنگ شده بود و الان اون دلتنگی رو از ته قلبم حس می‌کردم. وقتی دستای سرد آریابد دورم حلقه زد، به خودم اومدم و به لباسش چنگ زدم و خودم رو بیشتر بین دستای مَردم گم کردم. من به خواسته‌م رسیده بودم و فقط ضربه نهایی مونده بواگهاگه شیطان متوجه بشه که بدون اجازه‌ش ازدواج کردم چیکار می‌کنه؟ مطمئنا به زودی خبرش پخش ‌می‌شه. افسونگر جهنمی جای هوران رو گرفت و ملکه جهنم شد!همه چیز مرتب بود. بلند شدم که همه نگاه‌ها به سمتم چرخید. با قدم‌های شکسته و نیمه جون به سمت سکویی رفتم که دقیقا روبه‌روی جایگاهشون بود. همه سکوت کرده بودند و انگار منتظر عکس‌العمل من بودن. صدای محزونم رو غمگین کردم و با حالی که دل سنگ رو آب می‌کرد گفتم:-چرا ساکتین؟ [دستام رو آوردم بالا و شروع کردم به دست زدن] چرا دست نمی‌زنین؟ واسه چی دف زنا دیگه نمی‌زنن؟ [دست راستم رو بردم بالا و با لرزش ریتم داری لرزوندمش] ای شیاطین من دف بزنید.[صدای دف زدن هماهنگ سکوت بی‌رحم رو شکست] دف بزنید که امشب شب مرگ منه! شب مرگ دختر شیطان! آخه واسه کدومتون مهمه که یک معشوق امشب باید عاشقی رو ترک کنه؟ ش*ر..اب عشق من تازه پریده و چقد زود هم پرید.‌ [مشتی روی قلبم کوبیدم] آخه چه اهمیتی داره قلب من امشب از درد غم بمیره! [یک دور چرخیدم و به چهره‌های غم‌زده همگان نگاه کردم] گناه من چیه؟ مطمئنا عاشقی نیست! چون دختر شیطانم یا چون تو شهر شوم بزرگ شدم، نکنه به خاطر اینکه افسونگرم... افسونگر جهنمی! [با چشمای خیسم به چشمای آریابد نگاه کردم] آره من فرشته عذاب با عشقم جلوی عالیجناب کم آوردم. [به هوران که به زیبایی یک نقاشی منیاتوری بود خیره شدم] غریبه مواظب عشقم باش... ناراحتش کنی با من طرفی! ظاهرش سرد و مغروره ولی قلب مهربونی داره. [برق اشک روی گونه هوران روان شد] من میرم تا در منجلاب غم و حسرت بمیرم. من محکومم به جهنمی بودنم و شما باید عروسی بی‌نظیری به این عالیجناب جهنم هدیه بدین.سکوت مرگباری بر مجلس حکومت می‌کرد. به سمت دروازه‌ها چرخیدم و با سستی به سمت خروجی قدم برداشتم. هنوز از سکو پایین نرفته بودم که بازوم کشیده شد و من رخ به رخ چهره گریون هوران شدم. همه گریه می‌کردن و حتی بعضی‌ها شروع به ضجه و زاری کردن. یهو هوران بغلم کرد و گفت:-من لیاقت آریابد رو ندارم، تو لایق اونی! افسونگر تو قلب آریابدی... آریابد به خاطر تو از قلبش گذشت...دیگه حرفای هوران رو نمی‌شنیدم! یاد حرفی افتادم که بهم زده بود «به خاطر قلبم از قلبم گذشتم» قفسه سینم با شتاب بالا و پایین می‌شد و تو بغل هوران حس تنگی نفس داشتم. فقط برای یک ثانیه بدون هیچ فکری و با ذهنی پوچ به آریابد خیره شدم. یعنی بی‌احساسی نماد عاشقی آریابد بود! وقتی هوران ازم جدا شد به خودم اومدم و خواستم سریع برم که مچ دستم توسط هوران گرفته شد.هوران: کجا داری میری افسونگر؟-من نمی‌خوام به عنوان یک عروسی خراب کن هم شناخته بشم.هوران بدون توجه به حرفم مثل یک عروسک خیمه شب باز من رو به سمت آریابد برد. من و آریابد روبه‌روی هم قرار گرفتیم و هوران یک طرفمون وایستاده بود. دست من و آریابد رو هم‌زمان گرفت و رو به من گفت:-حاضری به خاطر معشوقه‌ت چیکار کنی افسونگر؟نگاهم فقط میخکوب دو تیله جهنمی روبه‌روم بود. تو همون حال خلصه مانند گفتم:-حاضرم باهاش تا ته جهنم برم و بهشت رو با همه تجملاتش رها کنم.چشمای آریابد من، لبخند زدن. دست گرمم تو دست سرد آریابد قرار گرفت و صدای رسای هوران تمام افراد مجلس رو خبردار کرد:-به حکم خدا که عشق قوی‌ترین اکسیر است و معشوق و عشق همیشه با همن، افسونگر بنت ابلیس را نیمه دیگر حاکم جهنم می‌کنم.هوران دستی به لباس مشکیم کشید که به رنگ سرخ در اومد. هوران خم شد و آروم دم گوشم گفت:-خدا خیرت بده که من رو از دست این سرمابه‌خونه راحت کردی.و بعد شروع کرد به خندیدن اما من هنوز حواسم پیش آریابد بود و احساس می‌کردم تو یک کابوس شیرینم. چقدر دلم براش تنگ شده بود و الان اون دلتنگی رو از ته قلبم حس می‌کردم. وقتی دستای سرد آریابد دورم حلقه زد، به خودم اومدم و به لباسش چنگ زدم و خودم رو بیشتر بین دستای مَردم گم کردم. من به خواسته‌م رسیده بودم و فقط ضربه نهایی مونده بواگه شیطان متوجه بشه که بدون اجازه‌ش ازدواج کردم چیکار می‌کنه؟ مطمئنا به زودی خبرش پخش ‌می‌شه. افسونگر جهنمی جای هوران رو گرفت و ملکه جهنم شد!اگه شیطان متوجه بشه که بدون اجازه‌ش ازدواج کردم چیکار می‌کنه؟ مطمئنا به زودی خبرش پخش ‌می‌شه. افسونگر جهنمی جای هوران رو گرفت و ملکه جهنم شد!اگه شیطان متوجه بشه که بدون اجازه‌ش ازدواج کردم چیکار می‌کنه؟ مطمئنا به زودی خبرش پخش ‌می‌شه. افسونگر جهنمی جای هوران رو گرفت و ملکه جهنم شد!-به چی فکر می‌کنی؟چرخیدم و به آریابد که به دف زنا خیره شده بود خیره شدم و گفتم:-اینکه اگه پدرم متوجه ازدواجم بشه چیکار می‌کنه؛ اونم به این سرعت...دست سردش مثل یک حامی دستم رو گرفت و گفت:-من پیشتم...سرش رو چرخوند و تو چشمای همدیگه خیره شدیم. دست آزادم رو روی سینش گذاشتم و با حس ضربان ریتم‌دار قلبش لبخندی زدم و آروم زمزمه کردم:-این صدای آشنایی برای همه عاشق‌هاست.دیگه وقتش بود. با قدرت طی‌الارض به سمت اتاق عاشقیمون رفتیم. وقت پیوند روح‌هامون بهمه! چون وجودمون دیگه تحمل دوری رو نداره. آریابد گرفتار دام من شد!***با تنگ‌تر شدن حلقه دست آریابد از خواب بیدار شدم و به هوای گرگ و میشی که از پشت پنجره‌های اتاق نمایان بود نگاهی کردم و آروم به سمت آریابد چرخیدم و به چهره غرق در خواب آریابد خیره شدم. پوزخند زدم! از حصاری که واسم درست کرده بود بیرون اومدم و به سمت کمد رفتم و لباس حریر آبی پوشیدم و موهام رو با کش بستم. نامه از قبل نوشته شدم رو روی میز دراور گذاشتم و به سمت آریابد رفتم و گونه گرم شده‌ش رو بوسیدم. من به خواستم رسیده بودم و دیگه نیازی به تو ندارم. من صاحب روح آریابد شده بودم. دستی به موهای لختش کشیدم که لبخند کوچیکی زد. چقد مظلوم شدی آریابد! من رامت کردم! من افسونگر جهنمی! با ناخن انگشت اشاره‌م روی بازوش عکس گل رز مشکی رو کشیدم و با جادوم رنگش کردم. اینم یادگاریم.-آماده‌ای؟تو همون حالتی که بودم گفتم:-آماده‌ام!پتو رو از رو کمرش بالا کشیدم و بدن عضلانیش رو پوشوندم. خم شدم و دم گوشش جوری که بیدار نشه گفتم:-شب رویایی‌ای رو گذروندیم، عالیجناب جهنم.بلند شدم و به طرف لئون رفتم و با قدرت طی‌الارضم از اون‌جا رفتم. جایی می‌رم که کسی نتونه پیدام کنه!پایان جلد اول***جلد دوم (یاغی جهنم)حتما با خودتون میگین که الکی دارم رمان رو کشش میدم یا اتفاقات خیلی ناگهانی افتادن؛ اما من رمان رو به قول معروف از سر خودم وا نکرده بودم، حتی این اتفاقات یهویی هم برنامه ریزی شده بود. یک عالمه راز تو جلد اول جا مونده که باید تو جلد دوم به کمک آریابد به تک تکشون دست پیدا کنیم. اصلا جلد اول فقط یک آماده‌سازی ذهنی بود. داستان اون چیزی نبود که شما می‌دیدید یا می‌خوندین! توی جلد دوم خودمم هنوز متعجبم! جلد اول نصف بود و فقط حرفای افسونگر رو خوندیم اما آریابد چی؟حالا یک سوال بزرگ برای این مرد سرد مغرور پیش اومده (من کجای زندگی افسونگر بودم؟)اون آریابد سرد می‌میره و به جاش یک یاغی میاد. یاغی که با شنیدن اسمش جهنمیان به خود می‌لرزند و شیاطین وحشت‌زده فرار می‌کنند. معذرت می‌خوام اگه آخرهای افسونگر به دلتون نچسبید اما وقتی جلد دوم شروع بشه متوجه این سرعت می‌شین. امیدوارم که جلد اول مورد پسندتون بوده باشه.۹۸/۳/۲۳پایان تاریخ۱۶:۴۴پایان ساعت</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2019 02:33:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>*شخصیت شناسی*</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-src3cghyhopz</link>
                <description>این مطلب طبق برداشت خودم و مطالعه چندین متن مختلف برای شخصیت شناسی هستش. با جمع‌آوری این مقاله میخواییم در عرض پنج دقیقه طرف مقابل خود را بشناسیم. شخصیت شناسی در کار، آینده، ازدواج، تحصیل و حتی پایان نامه بسیار مهم و امری حیاتی است.★قدم اول★اولین راه شناخت، نوع گفتار هستش. شما طبق گفت وگو با فرد متوجه نوع موقعیت، محل زندگی، درجه اجتماعی و غیره میشوید. مثلا شخصی از کشور یا شهر دیگر داراری ته لحجه خاصی هست که با کمی دقت میشه متوجه اون شد.(البته این برای همه صدق نمی‌کنه)★قدم دوم★بیشترین و بهترین راه شناخت رفتار فیزیکی افراد هستش.(زبان بدن)مثال:اگر در یک گفتگو دونفره می‌خواهید متوجه شوید که آیا طرف مقابل به شما اعتماد دارد باید به دست‌ها نگاه کنید، دستان مشت شده نشان از بی‌اعتمادی می‌دهد.اگر فرد مقابل کم‌ترین جای ممکن رو در روی کاناپه یا صندلی گرفته بود نشون از خجالتی و عصبی بودن طرف رو میدهد.دست‌ها را بر روی سینه قفل کردن...عصبی بودن و بی‌اعتمادی...انداختن پا روی هم...تمرکز زیاد...لبخند مصنوعی یا ثابت...درحال نقشه ریختن و تجزیه و تحلیل حرف‌های شما...نگاه خیره...تسلط...پوزخند...بی‌اعتمادی و به سخره گرفتن...بیشترین جا رو اشغال کردن...تسلط و آمادگی کامل...امیدوارم این مطالب بدردتون بخوره:)+لایک فراموش نشه+</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 14:23:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته گاهی به رنگ بنفش|نویسنده:سما یاورنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B3%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7-d3ja1ta9tu7r</link>
                <description>*لایک و نظر فراموش نشه*:)تا حالا بنفش شدی؟ اره بنفش رنگی که دلنشینه و گاهی زننده و اعصاب خرد کنه. رنگی که از مشکی پایین‌تر و از سفید بالاتره و توصیف دل‌هایست که فهمیدن سرخ بودن عشق است، آبی بودن آرامش، و ترکیب این دو زندگی است. می‌خوام از قلب مردمی بگم که نه به دنبال عشق‌اند و نه آرامش بلکه فقط دنبال زندگی‌اند! زندگی که همان رنگ بنفش است. من از قلب و دل شکسته خود نمی‌نویسم و از غم و دل دیگران می‌نویسم. قلمم رو به عشق دیگران می‌چرخانم تا شاید آرامش دلشان شوم.</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 11:00:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهارم افسونگر جهنمی</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-yfaimrwd6ycd</link>
                <description>سلام به خوانندگانی که این رمان رو تا اینجا دنبال کردن خواهشمندم با نظر درباره رمانم من رو شادمان کنید:)بدون اهمیت به آریابد از پله‌های دوبلکس خونه بالا رفتم. وارد اتاق اختصاصیم شدم و در رو با تمام زورم محکم کوبیدم. رو تخت دراز کشیدم و به نقاشی‌های سقف خیره شدم. نقاشی‌های یونانی از نوزادانی که بال‌های فرشته داشتن و دست هر کدوم یکی از چهار عنصر اصلی (آب، باد، خاک، آتش) بود. نفس عمیقی کشیدم که یهو قلبم تیر کشید و رو تخت نشستم و دستم رو روی قلبم گذاشتم. نفسم بالا نمی‌اومد و اطرافم رو تار می‌دیدم؛ قلبم داشت آتیش می‌گرفت! هلال‌های سفیدی اطرافم تشکیل شد و چشمام رو بستم و با تمام وجودم جیغ کشیدم. درد همونطور که یهویی به تنم هجوم آورده بود، همون‌جور هم از تنم رفت. چشمای دردمندم رو باز کردم و با چشمای گرد شده به اطراف نگاه کردم. من تو یکی از زندان‌های شهر شومم! زندان مخصوص فرشته‌ها. به اطراف نگاه کردم که چشمم به یک فرشته جون داده افتاد. من این‌جا چیکار می‌کنم؟ با صدای بلندی گفتم:-آهای! کسی این‌جا نیست؟اما هیچ صدایی از حلقم بیرون نیومد! چه اتفاقی افتاده؟ صدای آه و ناله باعث شد دوباره به سمت فرشته برگردم. نه انگار نمرده! بدن رنجورش رو تکون داد و به دیوار متعفن زندان تکیه داد که چشمم به شکم برآمدش افتاد. دستش رو روی شکمش گذاشت و بدون توجه به من مشغول حرف زدن شد:-خداوندا! کودکم رو به دستان پر توان تو می‌سپارم؛ تویی که یکتایی و از حال دل فرشته‌ات و از آینده کودک پاک من خبر داری، بگذار همانند پدرش پاک بماند.وقتی به خودم اومدم جلوش نشسته بودم و به موهای پریشونش که صورتش رو مخفی کرده بودند خیره بودم. موهای یک‌دست سفید و زیبا! صدای نکره نگهبان، زن رو به واهمه انداخت و با وحشت برگشت سمت میله‌ها. ناگهان نگهبانای نفرت انگیز پدرم با لباسای عجیب و قدیمی اما نو وارد سلول شدن و زن رو بلند کردن. فکر کنم من برای اونا نامرئی شدم! دنبالشون راه افتادم و قلبم با دیدن دروازه‌ و کسی که کنارش با خنده مضحکی ایستاده بود، گرفت. پدرم پشت سر نگهبانا و اون فرشته وارد دروازه بین‌المللی شد. با سرعت پشتشون وارد دروازه شدم که دروازه سریع بسته شد. به اطراف نگاه کردم و اینم از شوک جدیدم، ما تو قلب جهنمیم!طبق گفته پدرم، من این‌جا به دنیا اومدم. با صدای فریاد برگشتم که چشم به فرشته افتاد که آتش به وجودش حمله‌ور شده بود و داشت وجودش رو می‌درید! پدرم و نگهبانا با سرخوشی به این صحنه نامطلوب و وحشیانه نگاه می‌کردند و قهقه شادی سر می‌دادند. به سمت فرشته دویدم و دستم رو دراز کردم تا دستش رو بگیرم که دستم ازش رد شد! حتی زبانه‌های آتش هم از داخل وجودم رد می‌شدن! جسم سوخته فرشته رو زمین افتاد و در دقایق آخر عمرش فریاد بلندی کشید و گفت:-خدا...قلبم فشرده شد و قطرات اشک صورتم رو خیس کردن. من واسه چی دارم گریه می‌کنم؟زن برای همیشه خاموش شد...چشمم به خاکسترهای زن بود که یهو خاکسترها کنار رفتن و نوزاد زیبایی از زیر خروارها خاکستر بیرون اومد. با قطره اشکی که از گوشه چشمم چکید تمام گونه‌م رو سوزوند؛ اما بازم نگاه من میخکوب نوزادی بود که الان به دستان آتش می‌افتاد. آتش هر لحظه به نوزاد نزدیک می‌شد اما یکهو آتش عقب رفت و حلقه بزرگی از جنس آتش دور نوزاد شکل گرفت. نگاهم به شعله‌هایی افتاد که دور نوزاد می‌رقصیدن و قصد آسیب رسوندن بهش رو نداشتن. پدرم و نگهبانا با بهت و ناباوری به نوزاد خیره بودن. نوزادی که از ماه شب چهارده هم زیباتر بود! پلکاش آروم تکون خوردن و نگاه حیرونم میخکوب نگاه هفت رنگ نوزاد شد. تا به خودم بیام، صحنه‌ها در هم آمیخته شدن و بعد تاریکی مطلق!***جیغ بلندی کشیدم و با چشمای از حدقه در اومده به اطراف نگاه کردم. نگاه آشوب‌زده‌م گیر نگاه آریابد افتاد. صدای خس خسی که از دهنم خارج می‌شد حال بدم رو رسوا می‌کرد و دوست داشتم چنگی به سینه‌م بندازم تا بیشتر از این من رو رسوا نکنه.آریابد: چی شده؟کمی آروم شدم و با چشمای خمار گفتم:-هیچی نشده! فقط کابوس دیدم.اخم بین ابروهای آریابد خط انداخت و با صدای جدی گفت:-به من دروغ نگو افسونگر...-میگم هیچی نشده.از اینکه سرش داد زدم ناراحت شدم و سرم رو انداختم پایین و با لحن پشیمونی گفتم:-نباید سرت داد می‌زدم...تکه‌های غرورم اجازه ندادن که ازش معذرت بخوام پس سرم رو برگردوندم که دسته‌ای از موهام آزادانه به صورت آریابد سیلی زدن. به روی خودم نیاوردم و بی‌هدف نگاهم رو می‌چرخوندم. با قرار گرفتن دست سردی روی دستم، برگشتم و گنگ به آریابد خیره شدم که آتش چشماش حلقه‌ای به دور چشمام زد و کابوس رو دوباره تو ذهنم تداعی کرد.سرم رو به دو طرف تکون دادم که با فشار خفیفی که به دستم وارد شد دوباره به چشمای آریابد خیره شدم. چشمایی که حس لمسشون، وجودم رو قلقلک داد؛ اما جلوی حسم رو گرفتم و دستم رو از زیر دست‌ آریابد بیرون کشیدم. دستش رو از بین موهای خوش حالتش رد کرد و بلند شد و با حال پریشونی از اتاق بیرون رفت. انگار یک اتفاقی افتاده که آریابد ناراحته! اما چه اتفاقی؟ تو خودم جمع شدم و چنگ عصبی به ملحفه روی تخت زدم و چونه لرزونم رو روی زانوهام گذاشتم. اون نوزاد... حتی فکر کردن به اینکه ممکنه اون همزادم باشه یا شایدم کودکی خودم، داغونم می‌کنه. با صدای شکستن شیشه از بیرون و فریاد بلند آریابد نفهمیدم چجوری بلند شدم و از اتاق بیرون زدم! توی شوک بودم و نمی‌تونستم تمرکز کنم. با صدای دوباره فریاد به سمت پایین دویدم و با دیدن تیکه‌های گلدون و آریابد عصبانی وسط نشیمن چشمام گرد شد و نگاه پرسشگرم رو به آریابد دوختم! تو همون حالت مشتش رو محکم به وسط سینش کوبید و من به جای اون دردم گرفت. دیگه نتونستم تحمل کنم و به سمتش دویدم و نگران گفتم:-چی شده؟خواست از کنارم رد بشه که محکم مچ دستش رو گرفتم و سرم رو بلند کردم اما سرش رو به سمت مخالف چرخوند. نفسام به شمارش افتاد و بدنم از آتش جهنمم پر حرارت‌تر شده بود. با دست دیگه‌م مردد چونه‌ش رو گرفتم و صورتش رو رخ به رخ صورتم کردم. منی که همیشه بی‌خیالی این مرد یخی رو می‌دیدم، این تغییر موضعی حسابی برام تعجب برانگیز بود. دستم رو از دور چونه‌ش برداشتم و آروم پایین آوردم و روی قلب یخی عالیجناب جهنم گذاشتم. آره این قلب سرد و سخت مال عالیجناب جهنمه نه آریابد! آروم چرخید و پیشونی سردش رو به پیشونی سوزانم تکیه داد و با غم گفت:-من... من نتونستم‌...دست دیگه‌م رو روی ل**ب‌هاش گذاشتم و گفتم:-تو هیچ تقصیری نداری، فقط بگو حکمم چیه!ازم فاصله گرفت و روی کاناپه نشست. صورتش رو با دستاش پوشوند. پس درست حدس زدم، حکمم رسیده! روبه‌روش زانو زدم و با حال زارم گفتم:-آریابد حکم من چیه؟ تو رو به همون خالقت قسم میدم بگو و من رو راحت کن.آریابد راست نشست و با فریاد گفت:-شلاق... حُکمت شلاقه اونم نه هر شلاقی، با بدترین شلاق جهنم که به من تعلق داره...مثل مسخ شده‌ها حرف آریابد رو ادامه دادم:-شلاقی که فقط خود پادشاه جهنم ازش استفاده می‌کنه.مثل دیوونه‌ها زدم زیر خنده! خنده‌هایی که از صدها اشک دلسوزتر بودن.سکوت کردم و به آریابد که فقط با سردی نگاهم می‌کرد نگاه کردم و گفتم:-میشه بریم جهنم؟ بیشتر از این نمی‌تونم این‌جا رو تحمل کنم!بلند شد و از پله‌های چوبی به طبقه بالا رفت و بعد چند دقیقه برگشت و دقیقا روبه‌روم وایساد. دستش رو آورد جلو و من تازه نگاهم به گردنبند آریابد افتاد! همون گردنبندی که تو عربستان ازش دزدیدم. سوالی نگاش کردم که چرخید و پشت سرم قرار گرفت. چشمام رو بستم. آریابد موهام رو با دستاش گرفت و روی شونه چپم انداخت و بعد سردی گردنبندی که تو گردنم جاخوش کرد. هرم نفس‌های سرد آریابد که رعشه درد و غم رو به وجودم تزریق می‌کرد رو پشت گوش‌هام حس کردم و بعد صدای نفس کشیدنش که خاطرات این چند روز رو واسم یادآوری کرد. دستای سردش دستای گرمم رو لمس کرد و با حس نسیم خنکی که به صورتم خورد چشمام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم، شفق‌های قطبی بود. با صدایی که سعی می‌کردم ردی از بغض و درد توش نباشه گفتم:- من و تو مثل این شفق می‌مونیم تو تاریکی به چشم میایم و باید تو تاریکی زندگی کنیم. اما بقیه موجودات چی، اونا تو روشنی باید باشن. ما گل شیپوریم و شب‌ها باز می‌شیم و زیبایی گل‌های دیگر‌ رو می‌بینیم اما اونا هیچدوقت ما رو نمی‌بینن، چون روزها با خورشید و گرمای اون سرگرم میشن. اونا تو گرمای عشق خورشید بزرگ میشن ولی ما رو ماه هم نگاه نمی‌کنه. ما گناه می‌کنیم و بخشیده نمی‌شیم اما آدم‌ها هر روز گناه می‌کنن و بخشیده میشن. بعیدم نیست اون‌ها تحفه‌های الهین و ما فقط دردسر! تبعیض رو می‌بینی آریابد و حرف از خدای عادلت می‌زنی؟ پس کو اون عدالتی که انقدر ازش دفاع می‌کردی؟چرخیدم و به چشمای سوزانش خیره شدم. اما اون فقط سکوت کرد. با مشت محکم به سینه‌ش کوبیدم و گفتم:-حرف بزن! سوال من جواب داره عالیجناب... آره تو از این به بعد واسه من عالیجنابی و من چی؟ من هیچی نیستم! هیچی...دستای سردش رو بی‌حس گرفتم و گفتم:-بریم جهنم!من تبعید شده به جهنمم! من افسونگر شیطانی نیستم، افسونگر زاده جهنمم. اون‌جا متولد شدم و همون‌ جا جان خواهم داد. با حس گرما چشمام رو باز کردم و به دروازه جهنم نگاه کردم. پوزخند زدم. من تو جهنم هشتم مجازات میشم. همون جایی که هیچ موجودی دوست نداره حتی بهش فکر کنه. ولسان‌ها (نوعی فرشته آتشین) از دو طرف بازوهام گرفتن و من رو وارد جهنم کردن. به پشت سرم نگاه کردم و با جای خالی آریابد نفس پر دردی کشیدم که قطره اشکی روی گونه‌م سر خورد و رو زمین چکید. تو یکی از سلول‌های منفور انداختنم و همین که در سلول رو بستن تاریکی بر همه جا حکم فرما شد. خودم رو عقب کشیدم و به دیوار لزج و کثیف تکیه دادم. بوی گوشت سوخته و هیزم‌های آتش زده شده حالم رو بدتر کرد. لباسام با حریر سرخی عوض شده بود. به نقطه نامعلومی در تاریکی خیره شدم و تیکه‌ای از گذشته‌م رو به یاد آوردم.***نفس زنان پشت تپه خاکسترها قایم شدم و در حالی که ل**ب پایینم رو از زور خنده گاز می‌گرفتم خم شدم و یواشکی به آریابد سردرگم خیره شدم.آریابد: افسون اگه دستم بهت برسه می‌دونم چیکارت کنم!دستم رو گذاشتم رو دهنم و به تپه تکیه دادم تا صدای خنده‌م به گوشش نرسه. آروم بلند شدم و همین که برگشتم یواشکی نگاهش کنم، دستایی دو طرف پهلوهام رو گرفت که باعث شد جیغ بلندی بکشم و وقتی برگشتم با آریابد روبه‌رو شدم و با نیش باز جیغ زدم. سعی کرد خنده‌ش رو پشت نقاب جدیش قایم کنه و بعد اخماش رو کشید تو هم و گفت:-من رو مسخره می‌کنی فسقلی... از طرف من به «طربه» نامه عاشقانه میدی!از خنده منفجر شدم که اونم نتونست خوددار باشه و باهام زد زیر خنده و مثل جادوگرهای شیطون و بدجنس نگاهم کرد و یهو افتاد دنبالم که جیغ سرخوشانه‌ای کشیدم و در رفتم. داشتم می‌دویدم که یک دفعه یک سنگ آتشین جلو پام رو زمین افتاد. آریابد سریع کنارم اومد و من تازه متوجه باران آتش شدم. دنبال پناهگاه، اطراف رو نگاه می‌کرد ولی اون‌جا جایی نبود که بشه پناه گرفت. شوکه بودم! آخه یک بچه ۶ساله چی می‌فهمه وقتی با یک لبخند دلش شاد میشه. نگاهم میخکوب سنگ آتشینی بود که به سمتم می‌اومد.‌ چشمام رو از ترس بستم که سایه یک نفر روم افتاد و من رو در آغوش گرمش گرفت. ضربه‌ی سنگینی بهمون خورد و هر دو پخش زمین شدیم. چشمای ترسیدم رو با آه و ناله آریابد باز کردم و به چشمای خمارش که پردرد بود نگاه کردم و چونه‌م لرزید و معصومانه گریه کردم. آریابد دستی به موهام کشید و گفت:-فسقلی‌ها هم مگه گریه می‌کنن؟ گریه واسه چی دختر خوب وقتی اتفاقی نیفتاده...!از پشت پرده تار اشکم به صورت بی‌جونش خیره شدم و با صدای بچگونه‌م گفتم:-نه خودم فهمیدم اون سنگ بد خورد بهت.خندید و سعی کرد با تمام دردی که داره بشینه و بعد آروم گفت:-دیدی حالم خوبه افسون کوچولو.خودم رو انداختم بغلش و گفتم:-من کوچولو نیستم [ازش جدا شدم و دستام رو جلوش گرفتم و ادامه دادم] ۱۰سال دیگه هم سن تو میشم.لپم رو کشید و گفت:-باشه بابا تو افسونگر بزرگ... پاشو بریم تا بابات نیومده من رو ننداخته جلو سگاش!سرم رو روی زانوهام گذاشتم. دست چپم رو روی قلبم و زمزمه‌وار گفتم:-بسوز قلب من، تو همون ققنوسی که آتش می‌زنی اما خود در آتش می‌سوزی، بسوز و بساز چون تو محکومی که ققنوس‌وار زندگی کنی.بعضی وقتا دلم به حال خودم می‌سوزه! من محکومم به جهنمی بودن، کشتن قلبم، اشک‌های بی‌صدا و بی‌حس بودن!***با صدای باز شدن در سلولم چشمام رو باز کردم. بوی آشنای سرد و تلخ عطر آریابد لبخند بی‌جونی رو مهمون ل**ب‌هام کرد. سرم رو بلند کردم و به صورتش خیره شدم. چه اهمیتی داره که ببینم عالیجناب این جهنم دره چی پوشیده؟ نگاهم از صورتش به شلاق ترسناک دستش افتاد. ریسمان شلاق همرنگ چشمای آریابد بود و دسته‌اش به شکل کریستال‌های یخی. بلند شدم و با قدم‌هایی که مملو از عشوه بود، فاصله بینمون رو پر کردم و دقیقا رو‌به‌روش وایسادم. تردید رو تو چشمای سوزانش دیدم.‌ لبخند دروغینی زدم و گفتم:-تردید رو بذار کنار، فکر کن تهدید تو دانشگاه رو داری عملی می‌کنی! هوم... قبوله؟دسته شلاق رو محکم تو مشتش فشار داد و آروم زمزمه کرد:-نمی‌تونم.اون نباید به خاطر من قربانی می‌شد. اشک‌هام رو تو حدقه چشمام زندانی کردم و با تمام قدرتم سیلی محکمی رو پیشکش آریابد کردم. بی‌رحم شدم! شیطان واقعیم رو به نمایش گذاشتم و فریاد زدم:-نمی‌خواد واسه من نقش آخوندای مهربون رو بازی کنی من اوباش شما رو خوب می‌شناسم، تو هم از همون خدای به اصطلاح عادلتی. من از اول به خاطر این باهات خوب بودم که بتونی حکمم رو تغییر بدی حالا که نتونستی دیگه برام ارزشی نداری. الان تو واسم یک مهره سوخته‌ای!تو چشمام خیره شد و انگار دنبال دروغ یا حقیقت حرفام می‌گشت. اخماش رو کشید تو هم و چشماش رو بست. ترسیدم که نکنه براش اتفاقی افتاده؛ دستش رو گرفتم که از سرمای دستش به خودم لرزیدم اما ولش نکردم که با حرص دستش رو از دستم بیرون کشید و یهو چشماش رو باز کرد و شلاق رو بالا برد. چشمام رو بستم و لبخندی از ته قلبم زدم که با فرود اومدن ریسمان روی پوست کمرم درد بدی تو تک تک اجزای بدنم پیچید. بدنم ضعیف شد و محکم روی زمین افتادم. با هر ضربه شلاق به زمین چنگ می‌زدم تا یک وقت جیغ نکشم و بغضم شکسته بشه. ای‌‌کاش انسان بودم و زیر این درد جسمی از حال می‌رفتم و بیهوش می‌شدم. حتی بیهوش شدنم یک نعمته که خدا همونم از ما دریغ کرده. آریابد فریاد کشید که باعث شد فشار قلبم بیشتر بشه. با دستای پرخون و بی‌جونم گوش‌هام رو گرفتم تا نشنوم شکستن کمر مردی رو که شده بود پادشاه قلب من! با صدای لرزونم شروع کردم به زمزمه حرف‌هایی که واسه من آرامش داشت:*روز را ستایش کن، وقتی که به پایان می‌رسد. یخ را ستایش کن، وقتی که پرورش می‌دهیم. شمشیر را پرستش کن، وقتی که می‌کشد. زندگی را پرستش کن، که زندگی کرده‌ای و عشق را عبادت کن، وقتی خالقش معشوقمان است.*اعتراف*: متن از فیلم vars blood گرفته شده که من کمی تغییرش دادم.زمان از دستم در رفته بود و خبری از آریابد نبود. احساس می‌کردم تمام اندامم رو به زور به عقد درد در آورده بودم. از افکار خودم خنده‌م گرفت اما الان لبخند زدنمم مصادف با درد کشیدن اجزای صورتمه، پس از خیرش گذشتم. دورم خیس از خونه و این کمی حالم رو بهم می‌زنه، اما این الان چه اهمیتی داره؟ با صدای در سلولم پلکای خسته‌م رو باز کردم که دست سردی روی گونه‌های ملتهب و خون‌آلودم نشست. مگه میشه این دستا رو نشناخت! دستمال گرمی روی صورتم نشست و خون صورتم رو پاک کرد. به هر جون کندنی بود سرم رو چرخوندم و به چشمای ناخوانای آریابد خیره شدم و با صدایی که ته خنده تمسخر داشت، گفتم:-پاشو برو کارت خیلی خنده داره. می‌زنی و درمان می‌کنی! هیچ‌وقت شکارچی‌ها نمی‌تونن پرستار بشن، پس برو.آریابد: من شکارچی نیستم و الان به عنوان یک دکتر دارم بیمارم رو درمان می‌کنم.پوزخند زدم. دلیل مرگ روحم می‌خواد داروی جسمم بشه! از حرکت دستمال روی پوستم حس خوبی‌ بهم منتقل شد. ای‌ کاش سدی بین دستاش و پوستم نبود و من نوازش آریابد رو حس می‌کردم! من در افکارم می‌چرخیدم و اصلا متوجه نگاه آریابد نبودم. دلم هوس آغوش سردش رو کرده بود و مغزم بیشتر از اون قد نمی‌داد. آریابد با قدرتش لباس‌هام رو عوض کرد و بعد از اینکه کمک کرد بشینم و به دیوار متعفن سلول تکیه بدم، روبه‌روم نشست و نگاهش رو تو جز به جزء صورتم چرخوند و از آخر تو نگاه گرمم که از سرمای چشمای خودش بدتر بود قفل کرد.انگار چشمامون دارن حرف می‌زنن و ما نظاره‌گریم. بدترین درد این نیست که به رؤیات نرسی، بدترین درد اونیه که رویات در یک قدمیت باشه و تو نمی‌تونی اون رو داشته باشی. اگه می‌دونستم روزی قلبم رو تقدیم به این مرد می‌کنم، جلوی حکم خدا می‌ایستادم و با فرشته‌هاش می‌جنگیدم اما نمی‌ذاشتم قلبم رو ببرن. چرا باید الان بفهمم! الان که همه پل‌های پشتم رو خراب کردم؟!***نمی‌دونم چند روزه یا چند ماهه که اینجام. کار هر روزم اینه که یک‌فس کتک حسابی از آریابد بخورم و بعد شب میاد واسه مداوای زخم‌هام. واسه خودمون یک پا پت و مت شدیم! با صدای دعوا و زنگ خطر، چشمام رو باز کردم و گیج تو تاریکی به اطراف نگاه کردم که یهو در سلولم باز شد و هیکل بزرگ شخصی ظاهر شد. چشمام رو ریز کردم که شخص میاد جلو و با دیدن کسی که روبه‌روم وایساده، چشمام گرد می‌شه. بدشانسی پشت سر هم!لئون: چطوری خوشگل من؟به شانس خرابم پوزخند زدم. اومد روبه‌روم نشست و دستبند جهنم رو با جادو باز کرد و تو یک حرکت بغلم کرد و در گوشم گفت:-دلم برات تنگ شده بود!-بازم مثل همیشه حالم ازت بهم می‌خوره.خنده شیطانی سر داد و برگشت سمت در سلول که با چهره عصبانی آریابد روبه‌رو شدیم.با دیدنش لبخندی زدم و اگه حصار منفور دستای لئون نبود به سمتش پرواز می‌کردم. آریابد نگاهی با آرامشی به رنگ آبی بهم انداخت و شلاق رو بالا برد و به سمتمون حمله‌ور شد که باعث شد چشمام رو ببندم. باد خنکی به پوستم برخورد کرد. چشمام رو باز کردم و با دیدن اتاقم توی شهر شوم جا خوردم و چرخیدم سمت لئون و عصبی ازش جدا شدم. این یک کابوسه! من این‌جا چیکار می‌کنم؟ مثل دیوونه‌ها دور خودم چرخیدم و خندیدم. خنده‌های عصبی که با اشک همراه بود.لئون: می‌دونستم خوشحال میشی خوشگلم.برگشتم سمت لئون و براق بهش نگاه کردم. نمی‌دونم تو چشمام چی دید که لبخندش ماسید و وحشت جاش رو گرفت.-کی به تو گفت من رو از جهنم آزاد کنی؟تا خواست جواب بده صدای پدرم مهر سکوت رو روی ل**ب‌هاش خوابوند.پدرم: من گفتم.چرخیدم و به پدرم نگاه کردم و عصبی‌تر از قبل گفتم:-من آزادی نمی‌خواستم، چرا بدون اهمیت به نظر من آزادم کردین یا بهتر بگم، فراریم دادین...؟!با سیلی که به صورتم زد شوک زده به چشمای منفور پدرم نگاه کردم و دستم رو روی سیلی که از درد می‌سوخت گذاشتم. با خشم یقه لباسم رو گرفت و با صدای زشت و خش‌داری گفت:-به جای سپاست سر من داد می‌زنی؟! وقتی که مجبورت کردم شب‌هات رو با لئون بگذرونی، می‌فهمی.پدرم رفت و من موندم و حرفایی که مثل آوار رو سرم خراب شدن. این حرف از درد شلاق‌های جهنمم بدتر بود! رو زمین افتادم و به نقطه نامعلومی خیره شدم. من تو چنگ سرنوشتم؛ دارم با هر سازش می‌رقصم و این کمرم رو خورد می‌کنه. لئون کنارم نشست و با نگرانی که توقع نداشتم گفت:-افسونگر خواهش می‌کنم گریه نکن من کاریت ندارم!به چشماش نگاه کردم. از کی مهربون شدی؟ شایدم قیافه من ترحم انگیز شده! همه اتفاقات مثل یک صاعقه به سرم اثابت کرد و بعد بدون بارون رهام کرد و رفت.با صدای مظلومی گفتم:-می‌دونم برات دردسر می‌شه ولی می‌شه بریم زمین؟ می‌خوام برم دریا رو ببینم.لئون: ولی حالت خوب...-بریم لئون! خواهش می‌کنم!دستم رو گرفت. چشمام رو بستم که باد خنکی به پوستم برخورد کرد. چشمام رو که باز کردم دریا جلوم بود. به آسمون شب نگاه کردم. دلم برای همه این خلقتای زمینی تنگ شده بود اما بیشترین دلتنگیم مال مردیه که نمی‌دونم الان داره چیکار می‌کنه. لئون رفته بود و تنهام گذاشته بود. ازش ممنونم که فهمید به این تنهایی نیاز دارم.به سمت دریا قدم برداشتم که موج دریا پاهای برهنه‌م رو لمس کرد. در حالی که اشکام صورتم رو خیس می‌کردن با صدای لرزونی شروع کردم به خوندن:&quot;تا گلالودم ماهیتو بگیربیا این آلوده ماهی رو ببین که چجوری جا گذاشتیش رو زمینمن واسه تو قید دریا رو زدمبه در و دیوار تنگنت می‌زدم تو بیابون دلت نفس زدمدریا! [فریاد زدم و با مشت به آب‌های جلوی پام کوبیدم]بغلم کن بغلم کن که شدم تنهابغلم کن بغلم کن بین نامردا! منو ترک ننداز!دریا! اشتباه کردم که از دست تو سر خوردمتوی این مرداب با این آدما برخوردم! بد کم آوردم!بیا این پخش و پلا رو تو جمعش کندوریت داره بد می‌سوزونه تو کمش کنمن گم شدم تو دل بی‌رحم زمونهبیا این دیوونه رو تو باورش کندریا![زانو زدم و در حالی که هق هق می‌کردم ادامه دادم]بغلم کن بغلم کن که شدم تنهابغلم کن بغلم کن بین نامردا! من ترک ننداز!دریا اشتباه کردم که از دست تو سر خوردمتوی این مرداب با این آدما برخوردم! بد کم آوردم!&quot;(آهنگ دریا از مسیح و آرشAP)جیغ کشیدم و بی‌حال به دریا خیره شدم. از ته قلبم فریاد زدم و گفتم:-خدا!دست کوچیکی روی شونه‌م قرار گرفت. سرم رو بی‌جون چرخوندم که چشم به کوتوله‌‌ای با نیم متر قد با موهای بلند سفید و پوستی به سفیدی برف افتاد که با چشمای لجنی رنگش و یک لبخند بهم خیره شده بود. صداش باعث شد از آنالیزش دست بکشم:-چی شده افسونگر؟ ای بانوی عشق!با صدایی که از بغض می‌لرزید گفتم:-تو دیگه کی هستی؟کوتوله: من دارتا یک نوع کوتوله برفی هستم، صدای گریه شنیدم و به سمت صدا اومدم که وجود شما را حس کردم.چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم که خودش ادامه داد:-من کورم بانو و نمی‌تونم چهره زیبای شما رو ببینم. اما شنیدم که میگن شما به قدری زیبا هستین که زیباییتون هر موجود زنده و غیرزنده‌ای رو طلسم می‌کنه. ای‌کاش خدا چشمام رو ازم نمی‌گرفت تا بتونم خلقت بی‌نظیرش رو ببینم!دستش رو از روی شونه‌م برداشت و خیسی روی گونه‌م رو پاک کرد و لبخند قشنگ‌تری به روم پاشید و گفت:-چرا حرف نمی‌زنین بانو؟ از وجود من ناراحتین؟ خب پس من می‌روم تا شما با تنهایی‌تان خلوت کنید.همین که خواست غیب بشه دستش رو گرفتم و با صدای دورگه‌م گفتم:-نه نرو!کنارم دوباره وایساد و گفت:-هر چه بانویم بگوید.-تو می‌دونی من کیم؟ من دختر شیطانم، من افسونگر جهنمیم، من بعد ابلیس بدترین شیطانم...دارتا: نه بانو شما وجود پاکی دارین.-از کجا می‌دونی؟دارتا: من یکبار مُردم و دوباره زنده شدم. چشمام رو از دست دادم اما تونستم وجود همه را ببینم. من ذات شما را می‌بینم! شما پاک هستید اما خون پلیدی اجازه دیده شدن پاکی‌تان را نمی‌دهد. بانو نزدیک طلوع خورشید است و من باید بروم.به چشمای بی‌فروغش نگاه کردم که جرقه‌ای تو ذهنم زده شد و گفتم:-یک ثانیه صبر کن.پلکام رو روی هم گذاشتم و قطره اشکی که داشت از چشمم می‌چکید رو با سر انگشتم گرفتم و داخل چشمای دارتا ریختم. سریع چشماش رو بست و گفت:-وای فکر کنم چیزی در چشمانم رفت!چشماش به سختی باز کرد و با بهت گفت:-این یک رویاست! من دارم می‌بینم! تاریکی کجا رفت؟ خدای من این دیگر چه رویایی‌ست؟نگاهش که به من افتاد ساکت شد و با ذوق گفت:-بانو از شما سپاس‌گزارم! تا عمر دارم در خدمت شما هستم. خدا بر من کمک کرد تا شما را ببینم. شما خیلی مهربان هستید که از اکسیر چشمانتان به من حقیر دادید.اشک تو چشماش حلقه زد و گفت:-آرزو دارم به مراد دلتان برسید، ای بانوی زیبا! فقط صبور باشید که کلید عشق شکیبایی‌ست.وقتی به خودم اومدم با لئون به شهر شوم برگشته بودم و به حرف‌های دارتا فکر می‌کردم.من تو کابوسام دارم جون میدم و هنوز خبری از ذره‌ای امید نیست.***سه ماه جهنمی گذشته که به تاریخ زمینی می‌شه یک‌ سال تمام. سرد شدم و با کسی حرف نمی‌زنم. به دور از چشم پدرم به زمین میرم، بین آدم‌ها قدم می‌زنم تا شاید چهره آشنایی رو ببینم. عطر سرد می‌زنم و به همه کافی‌شاپ‌ها میرم به امید دیدن نگاه کسی که یک ساله ازش محرومم. میرم جلوی دانشگاه و پشت درخت قایم میشم اما خبری ازش نیست. یعنی براش ارزشی نداشتم؟-بلاخره پیدات کردم.لئون کنارم نشست و گفت:-خبرای داغ دارم واست.بهم نگاه کرد تا تأثیر حرفاش رو ببینه و بعد که دید من اصلا اشتیاقی نشون نمیدم گفت:-درباره آریابده...سرم رو با سرعت سمتش چرخوندم و منتظر نگاش کردم که پوزخند زد و در حالی که به فواره وسط پارک خیره می‌شد گفت:-حقته بهت هیچی نگم.کامل سمتش چرخیدم و غریدم:-لعنتی میگی خبرت رو یا نه؟!لئون: از مقدمه چینی بدم میاد پس سر راست میگم، عروسی معشوقته...کپ کردم و ناباور گفتم:-داری سربه‌سرم می‌ذاری؟لئون: کی حوصله داره با توی گند اخلاق شوخی کنه؟!بغض گلوم رو قورت دادم و با صدایی که سعی می‌کردم بالا نره گفتم:-با کی؟ با کی داره عروسی می‌کنه؟لئون: با زیباترین حوری بهشتی...هر کلمه‌ش خنجر شد و تو قلبم فرو رفت. نفسم بالا نمی‌اومد و حالم داغون بود. بلند شدم و بی‌توجه به لئون شروع کردم به دویدن.</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 10:29:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم رمان افسونگر جهنمی</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-beoku2opia5b</link>
                <description>با دردی که تو سرم پیچید، چشمام رو باز کردم و نور سفیدی چشمام رو زد که دستم رو جلوشون گرفتم و مقداری که چشمام به نور عادت کرد، دستم رو برداشتم و به اتاقی که توش بودم با تعجب نگاه کردم. با صدای گرفته‌ و بلندی گفتم:-کسی این‌جا نیست؟ من کجام؟ آهای...!بی‌فایده‌ست! اتاق ست مشکی-قرمز داره و وسایلش مدرن و امروزی چیده شده. نگاهم به آینه دراور روبه‌روی تخت افتاد. موهام و چشمام از ترس نقره‌ای شدن. نگاهم به انعکاس قاب عکس پشت سرم افتاد. یه تای ابروم رو بالا دادم و پوزخند زدم. در اتاق باز شد که بی‌اراده به پتوی روم چنگ زدم و اندامم رو پوشوندم، اما با دیدن لباس تنم چشمام گرد شد!آریابد: لباس دیگه‌ای نداشتم، پس لازم نیست با خودت فکرای دیگه کنی.این لباس همسر پادشاه جهنمه! این لباس رو از اولی که کسی پادشاه جهنم میشه بهش میدن تا وقتی که بخواد با ملکه‌ش ازدواج کنه. از فکر لباس اومدم بیرون و رو به آریابد که به چارچوب در تکیه داده بود، گفتم:-منم با خودم فکر دیگه‌ای نکردم. واسه چی من رو به این‌جا آوردی؟تکیه‌ش رو از دیوار گرفت و دستای مردونه‌ش رو توی جیب‌های شلوار کتانش کرد و به سمتم اومد و دقیقا جلوی تصویرم در آینه ایستاد. سرش رو به سمت شونه راستش خم کرد و سرد گفت:-می‌دونی اونی که اومده بود برای کشتنت کی بود؟ بدون اینکه منتظر جوابم بمونه ادامه داد:-یکی از شیاطینی بود که آزاد کرده بودی! نمک خوردن و نمکدون شکستن.شوکه شدم و هر چی دنبال جمله‌ای واسه مخالفت گشتم، پیدا نکردم. یعنی دستور پدرمه؟ حس بی‌پناهی به قلبم هجوم آورد و بی‌اراده پاهام رو تو شکمم جمع کردم. نه این ممکن نیست!آریابد: دستور پدرتم بوده.دهنت رو ببند! چرا نمی‌تونم این رو ازش بخوام؟ چشمام بسته شد و قطره اشکم روی گونه‌م سر خورد که سریع با دستم پاکش کردم. وجودش رو کنارم حس کردم اما چشمام رو باز نکردم که دست سردش روی رد اشک گونه‌م نشست! سریع چشمام رو باز کردم و نگاهم اسیر نگاه آتش سردش شد. رد اشکم رو پاک کرد و سریع به سمت دیگه‌ی اتاق رفت و جلوی گل سرخ پژمرده‌ای متوقف شد. نفس عمیقی کشید و با همون دستی که اشکای من رو پاک کرده بود به برگای گل دست زد که یهو رنگ قرمز دوباره به برگاش برگشت و گل مثل روز اولش شد.آریابد: بهت گفته بودم اشکات رو هدر نده؛ اشکات مثل اکسیر می‌مونه.در کل دردم رو فراموش کردم و به گلی نگاه کردم که با اشکای من دوباره زنده شده بود. حس خوبی دارم. انگار اون گل داره بهم انرژی میده! یه انرژی مثل تشکر کردن.نگاهم رو از گل گرفتم و بدون توجه به آریابد، پتو رو انداختم اون طرف و از روی تخت بلند شدم و وایسادم که حریر سفید بلند لباس شروع به حرکت کرد و پاهام نمایان شد. سوالی چرخیدم و به آریابد خیره شدم، اما اون به لباسی که بدون باد حرکت می‌کرد، خیره شده بود. صدام رو صاف کردم که نگاه ناخواناش رو بهم دوخت و گفت:-من دلیل حرکت لباس رو نمی‌دونم.از کجا فهمید که به این موضوع فکر می‌کنم؟! تا جایی که می‌دونم کسی نمی‌تونه ذهنم رو بخونه. اصلا حوصله فکر کردن به آریابد و کارهاش رو نداشتم، پس با قدرتم به خونه‌م فکر کردم؛ ولی خلا همیشگی رو حس نکردم! چشمام رو باز کردم که دیدم آریابد جلوم وایساده و بهم نگاه می‌کنه. وای نکنه که...به مچ دست راستم نگاه کردم و با دیدن دستبند آتش جهنم، پوف عصبی کشیدم و گفتم:-یعنی من از امروز اسیر جهنم شدم؟ پس چرا تو جهنم نیستم؟به سمت تخت رفت و روش نشست و گفت:-هنوز فرمان خدا بهم نرسیده، زمانی که فرمان به دستم رسید حکم تو هم اجرا می‌شه.-تا اون موقع من باید چیکار کنم؟ تو که دستبند آتش جهنم رو به دستم بستی پس بذار برم؛ من که دیگه نمی‌تونم فرار کنم.آریابد: نه، تو از این به بعد این‌جا می‌مونی.خشمگین شدم و این خشم به صورتم دمید و باعث سرخ شدن موهام و چشمام شد. با خشم گفتم:-واسه چی؟ من که هیچ راه فراری ندارم.-این یک دستور صادر شده‌ست و هیچ ربطی به من نداره.لعنتی اگه فقط می‌تونستم لحظه‌ای از آریابد فاصله بگیرم، جادو دستبند رو می‌شکستم. لعنت به تو آریابد! لعنت...پوزخند زد و آنالیز کلی ازم کرد، که بی‌اراده به لباس خیره شدم که دیدم رنگش قرمز شده و حرکتش سریع‌تر از قبل شده. پس این لباس با احساسات انس می‌گیره! نفس عمیقی کشیدم که کمی آروم شدم و لباس به صورتی خوشرنگی در اومد و حرکتش ملایم‌تر شد.با صدای آریابد از افکارم جدا شدم و به چشماش خیره شدم:-فردا تا ساعت چند کلاس داری؟کدوم کلاس؟ سوالی نگاش کردم که گفت:-تا کی باید تو دانشگاه باشی؟فکر کردم و به معنی ندونستن، شونه‌هام رو بالا انداختم که با تأسف سرش رو تکون داد و گفت:- از این به بعد تو تمام کلاسایی که من هستم تو هم هستی.به موهام چنگ زدم و روم رو از آریابد گرفتم. چطوری می‌تونم فرار کنم؟ کلمه فرار تو ذهنم جولان می‌خورد و حالم رو خراب می‌کرد. کی حالم رو می‌فهمه؟ من افسونگر تنها شدم؛ همه رفتن و من رو تو گرداب سختی تنها گذاشتن! صدای آریابد خط کشید روی تمام افکارم:- تو هنوز تنها نشدی...چرخیدم و گنگ به چشماش خیره شدم، مگه کسی هم دیگه برام مونده؟!- تو هنوز خدا رو داری.مثل دیوونه‌ها شروع کردم به خندیدن و در حالی که اشک فرضی گوشه چشمم رو پاک می‌کردم، با تمسخر گفتم:- خدا! کدوم خدا رو میگی؟ همونی که به خاطر تحفه‌ش، پدرم رو که صدها سال عبادتش رو کرد انداخت بیرون؟! [نگاهم به تیزیِ خنجر شد و در چشماش فرو رفت] تو که اینا رو خودت خوب می‌دونی و انقدر خدا، خدا می‌کنی! همه که مثل تو شانس ندارن بشن پادشاه جهنم!اخم ترسناکی مهمون ابروهاش شد و گفت:- پدر تو از دستور خدا سرپیچی کرد که از بهشت رانده شد و من هنوز نمی‌دونم واسه چی من رو به عنوان حاکم جهنم انتخاب کردن!مکثی کرد و روش رو ازم گرفت:- فکر کردی واسم آسون بود؟! نه، تو هیچی رو نمی‌فهمی، هیچی رو نمی‌بینی! سرت رو مثل مردم شهر شوم کردی تو برف... کجای کاری افسونگر؟هر دو سکوت کردیم. حرفاش تو ذهنم قدم رو می‌شدن و اعصاب داغونم رو خراب‌تر از اینی که هست می‌کردن!با صدای رعد و برق از خواب پریدم و سر جام نشستم و به اطراف نگاه کردم. نگاهم رو به سمت پنجره اتاق سوق دادم و قطرات باران نگاهم رو میخکوب خودشون کردن. مثلِ مسخ شده‌ها از روی تخت بلند شدم و پنجره‌ها رو باز کردم که نسیم ملایم چنگ زد به موهای بلندم. مردد دستم رو دراز کردم تا یک بار قبل از زندانی شدنم بارون رو لمس کنم، حتی اگه بمیرم. اولین قطره آب که به دستم برخورد کرد، درد بی‌امونی بدنم رو در برگرفت و با سرعت دستم رو عقب کشیدم و انگشتم رو تو دهنم کردم تا از سوزشش کم بشه. با غم به قطرات زلالی که همه این جهان رو شامل محبتش کرده بود به جز من خیره شدم. از اتاقی که الان به من اختصاص داده شده بود بیرون زدم و از راه پله‌های چوبی پایین رفتم و جلوی در خونه وایسادم و آروم بازش کردم. همون جلوی در نشستم و زانوهام رو بغل کردم.-دوست داری بارون رو لمس کنی؟با وحشت بلند شدم و با دیدن آریابد نفس راحتی کشیدم و دستم رو روی سینه‌م گذاشتم و گفتم:-آروم‌تر هم می‌تونی سوالت رو بپرسی!کمی مکث کردم و با کنایه ادامه دادم: -نه؛ از کی تا حالا دختر شیطان به فکر لمس کردن بارون افتاده؟اهمیتی به کنایه‌ی توی حرفم نداد و گفت:-می‌خوای بارون رو لمس کنی؟ من می‌تونم کاری کنم که بارون رو لمس کنی.به فکر فرو رفتم؛ پیشنهادش وسوسه برانگیز بود. با لحنی که اصلا با حرفم جور در نمی‌اومد گفتم:-کی گفته من اصلا دوست دارم برم زیر بارون؟با کشیده شدن بازوم به سمت باغ و دردی که ممکن بود بارون بهم تحمیل کنه، جیغی کشیدم و تند و گزنده گفتم:-چیکار می‌کنی روانی؟! من...با نشستن قطره‌‌های سرد بارون روی پوستم، بی‌اراده ساکت شدم و اجازه دادم بارون وجود منفورم رو لمس کنه! یک لمس بی‌درد! از ذوقی که سعی می‌کردم پنهانش کنم به لرز اومدم، اما لباس که به رنگ سفید در اومده بود، حالم رو رسوا کرد. برگشتم و نگاهم رو تو نگاه آتشین آریابد که عجیب شعله می‌کشید، انداختم. نگاهم رو غرق در تشکر کردم و امید داشتم که کمی از احساسم رو بفهمه. ازت ممنونم پادشاه عذاب...***از ماشین آریابد پیاده شدم و مثل زندانی‌ها به ماشین کناری تکیه دادم و دست به سینه منتظر شدم تا سلول‌بانم بیاد.با صدای نکره دلربا غم عالم به دلم سرازیر شد و دوست دارم تمام عقده این چند روزه‌م رو سرش در بیارم و تیکه تیکه‌ش کنم. چه حس با‌حالی!دلربا: چطوری تو؟با لبخند مصنوعی چرخیدم که دستای دلربا با خشونت دورم حلقه شد و چسبید بهم. از بوی گند تعفنی که می‌داد تمام محتوای معده‌م به سمت حلقم اومد و حالم رو بد کرد. یکی بگه تو بعد از هر مراسم نجاست چرا نمی‌ری حموم؟ به زور از چنگ دستاش خودم رو کشیدم بیرون و با دیدن صورت ناخون کشیده‌ش، رو ل*با*م پوزخند تمسخرانگیزی جا خوش کرد و گفتم:-چه رابطه خشنی داشتی!متوجه کنایه حرفم شد و گفت:- خشن کجا بود، عشق و حال بود.اخمی بین ابروهام نشست و خواستم جوابی به حرف حال بهم زنش بدم که صدای آریابد خط قرمزی روی دهنم کشید.آریابد: عشق و حال اگه اون کارای غیر انسانی باشه، پس تو با اوباشتون جز حیوونایین.دلربا با چشمای از حدقه در اومد چرخید و با لکنت گفت:- فرشت... منظورم اینه که استاد این چه حرفیه، منظورتون روی منه؟ریز خندیدم و کنار آریابد ایستادم و در مقابل نگاه مبهوت دلربا با هم به سمت ساختمون دانشگاه رفتیم.وارد ساختمون که شدیم همه نگاه‌ها به سمت ما چرخید. یک فکر از نوع فکرای پدرم به ذهنم هجوم آورد و در یک حرکت انگشتام رو توی انگشتای آریابد قفل کردم. سرش رو برگردوند و دنبال دلیل واسه کارم تو اجزای صورتم گشت. نگاه شیطونم رو تو چشماش دوختم که پوزخند زد و گفت:-تو هیچ وقت عوض نمیشی!فقط همین حرفش کافی بود که که تمام شعله چشمام خاموش بشه. سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بیرون بکشم که به دستم فشار آورد و اجازه این کار رو بهم نداد. با صدای دلخور و عصبی گفتم:-آریابد دستم رو ول کن!اهمیتی به حرفم نداد و به زور، من رو به داخل کلاس کشوند. پسره خودخواه! روی دو صندلی ردیف آخر از سمت چپ کنار هم نشستیم. دستم رو رها کرد و کتابی رو از تو کیفش درآورد و در حال مطالعه شد. از غفلتش استفاده کردم و سرم رو دور تا دور کلاس چرخوندم. با دیدن یک پسر که با دختر چادری در حال حرف زدن بود. بوی عشقش به دختر انقدر تیز و قوی بود که بی‌اراده لبخند شیطانی زدم و با قدرتم مجبورش کردم که برگرده و زمانی که چشماش میخکوب چشمام شد، مثل مترسک بلند شد و جلوی چشمای از حدقه در اومده دختره اومد و کنار من نشست. به صورت دختر پوزخند زدم و دستم رو روی قلب پسر گذاشتم و تمام عشقش رو جذب کردم. هنوز 10درصد عشق مونده بود که یهو دستم کشیده شد و به سمت آریابد چرخونده شدم. نگاه خمارم اسیر نگاه آتشینش شد. آتشی که از پشت لنزاشم داشت زبانه می‌کشید! با حرص مچ دستم رو فشار داد و گفت:-تو کی می‌خوای از کارات دست برداری؟ همین الان تمام عشقی رو که جذب کردی به پسر برمی‌گردونی!اخم کردم و در حالی که سعی می‌کردم مچ دستم رو از حصار دستاش آزاد کنم، گفتم:-مثلا اگه برش نگردونم تو می‌خوای چیکار کنی؟آریابد: اون مال تو نیست، برش گردون.-من غذام رو ول نمی‌کنم.و واسه حرص دادن آریابد، دست آزادم رو روی قلب پسرک قرار دادم و باقی مونده عشقش رو جذب کردم. آریابد به مچ دستم فشار بیشتری آورد؛ ولی من توجهی نکردم و بعد از اتمام کارم به پسر گفتم بره.آریابد از عصبانیت بلند شد و من رو مثل یک عروسک دنبال خودش کشید و از دانشگاه بیرون برد. محکم هلم داد که پشتم به ماشین برخورد کرد و درد بدی توی کمرم پیچید. حالا هردومون با خشم بهم دیگه خیره شدیم. کف دستاش رو دو طرف شونه‌هام روی ماشین قرار داد و سمتم خم شد و با عصبانیتی که توی صداش موج می‌زد، گفت:-چرا به حرفم گوش نمیدی افسونگر؟ چرا هنوز سرتق و یک دنده‌ای؟ لعنتی تو داری دزدی می‌کنی، می‌فهمی؟ دزدی! تو داری احساسی رو که با یک عالمه جون کندن در قلب یک نفر تشکیل شده رو می‌دزدی!پوزخند زدم و گفتم:-توقع نداری که دختر شیطان بره جلوی یک عاشق بگه با اجازه صاحب خونه می‌خوام عشقت رو بخورم! من دختر شیطانم و هیچ وقت ذاتم عوض نمیشه.از اینکه این همه برای هم کری کشیده بودیم و اون اصلا حالت چشماش تغییر نکرده بود اعصابم رو بیشتر خط می‌انداخت. ازم فاصله گرفت و سرد گفت:-تو کلاس که دیگه راهمون نمیدن، سوار شو بریم.چرخیدم اون سمت ماشین و سوار شدم. آریابد هم سوار شد و ماشین رو روشن کرد و از دانشگاه خارج شدیم. حوصله رفتن به خونه آریابد رو نداشتم پس برگشتم سمت آریابد و گفتم:-میشه بری کوه؟تو همون حالت خیلی قاطع گفت:-نه!-ولی من می‌خوام برم کوه.آریابد: من به نظر تو کاری ندارم.-آریابد، لطفا!برگشت سمتم و به صورتم خیره شد و با سردی گفت:-باشه، ولی فقط یک ساعت.از خوشحالی سر انگشتام رو بوسیدم و روی گونه آریابد گذاشتم. سریع دستم رو برداشتم که دیدم بی‌خیال‌تر از این حرفاست که با این کار ساده متحول بشه.لعنتی آخه واسه چی انقد سرد و بی‌احساسی؟دیگه تا آخر مسیر هیچ حرفی بین‌مون گفته نشدازاز ماشین پیاده شدیم. به اطراف نگاه کردم و گفتم:آریابد از عصبانیت بلند شد و من رو مثل یک عروسک دنبال خودش کشید و از دانشگاه بیرون برد. محکم هلم داد که پشتم به ماشین برخورد کرد و درد بدی توی کمرم پیچید. حالا هردومون با خشم بهم دیگه خیره شدیم. کف دستاش رو دو طرف شونه‌هام روی ماشین قرار داد و سمتم خم شد و با عصبانیتی که توی صداش موج می‌زد، گفت:-چرا به حرفم گوش نمیدی افسونگر؟ چرا هنوز سرتق و یک دنده‌ای؟ لعنتی تو داری دزدی می‌کنی، می‌فهمی؟ دزدی! تو داری احساسی رو که با یک عالمه جون کندن در قلب یک نفر تشکیل شده رو می‌دزدی!پوزخند زدم و گفتم:-توقع نداری که دختر شیطان بره جلوی یک عاشق بگه با اجازه صاحب خونه می‌خوام عشقت رو بخورم! من دختر شیطانم و هیچ وقت ذاتم عوض نمیشه.از اینکه این همه برای هم کری کشیده بودیم و اون اصلا حالت چشماش تغییر نکرده بود اعصابم رو بیشتر خط می‌انداخت. ازم فاصله گرفت و سرد گفت:-تو کلاس که دیگه راهمون نمیدن، سوار شو بریم.چرخیدم اون سمت ماشین و سوار شدم. آریابد هم سوار شد و ماشین رو روشن کرد و از دانشگاه خارج شدیم. حوصله رفتن به خونه آریابد رو نداشتم پس برگشتم سمت آریابد و گفتم:-میشه بری کوه؟تو همون حالت خیلی قاطع گفت:-نه!-ولی من می‌خوام برم کوه.آریابد: من به نظر تو کاری ندارم.-آریابد، لطفا!برگشت سمتم و به صورتم خیره شد و با سردی گفت:-باشه، ولی فقط یک ساعت.از خوشحالی سر انگشتام رو بوسیدم و روی گونه آریابد گذاشتم. سریع دستم رو برداشتم که دیدم بی‌خیال‌تر از این حرفاست که با این کار ساده متحول بشه.لعنتی آخه واسه چی انقد سرد و بی‌احساسی؟دیگه تا آخر مسیر هیچ حرفی بین‌مون گفته نشداز ماشین پیاده شدیم. به اطراف نگاه کردم و گفتم:از ماشین پیاده شدیم. به اطراف نگاه کردم و گفتم:از ماشین پیاده شدیم. به اطراف نگاه کردم و گفتم:-میشه با قدرت طی‌الارضت سر قله بریم؟نگاهی بهم انداخت و دستم رو گرفت. چشمام رو بستم و وقتی باز کردم تمام شهر تهران زیر پامون بود. این‌جا از بام تهرانم بلندتره. بی‌اراده لبخند زدم و دستم رو از دست آریابد بیرون کشیدم و لباسام رو با قدرتم عوض کردم. حالا به جای اون پالتو و شلوار گرم، یک لباس حریر قرمز تنم بود. شال حریر رو تو دستام گرفتم و با تمام وجودم رقصیدم. موهام اسیر دستای باد شد و باد هم توی این رقص همراهیم کرد. پاهام که تا مچ تو برف فرو ‌رفت حس جالبی همرنگ حس چشمای آریابد بهم تزریق ‌کرد. باید از این آزادی زودگذر لذت ‌ببرم تا در روزای سختی این خاطرات رو یاد کنم. چقد زود از شهر شوم خلاصی پیدا کردم و اسیر جهنم شدم. لبخند از رو ل*با*م ماسید و اشکام از روی گونه‌هام سرازیر شد اما من باز هم می‌رقصیدم. خدایا چرا بین این همه موجود من باید دختر شیطان می‌شدم؟ چرا من افسونگر عشق‌ربا شدم؟ چرا من باید زیباترین باشم؟ آخه چرا! به کدامین گناه؟ زانوهام سست شد و رو برف‌های سفید افتادم. شال حریر از چنگ دستام فرار کرد و با رقص باد از من دور شد. هق‌هق کردم و برف‌ها رو به این‌ طرف و اون‌طرف پاشیدم. جیغ کشیدم و مشتام رو تو برف‌ها فرو کردم. از اینکه آریابد داشت شکست من رو می‌دید ناراحت نبودم و از این خوشحالم بودم که نگاهش هیچ رنگ و بویی نداشت. ساعت‌ها اشک ریختم و فریاد زدم. وقتی که وجودم آروم شد سرم رو بلند کردم و نگاهم میخکوب طلوع آفتاب شد. این زیبای آتشین که انسان‌ها هیچ اهمیتی براش قائل نبودن. آریابد رو همون تخت سنگی که از اول اومده بودیم نشسته بود و هم پای من طلوع آفتاب رو تماشا می‌کرد؛ طلوعی که با ذرات زیبای برف چیزی دیگر ساخته بود و بزرگی امپراطور جهانیان رو به رخ می‌کشید. چشمای آریابد هم شبیه خورشیده! با صدای خشداری که به‌ خاطر فریاد این چند روزه‌م بود گفتم:-آریابد! می‌دونستی چشمات شبیه خورشیده؟برگشت و به چشمام خیره شد و گفت:-نه نمی‌دونستم، تو اولین کسی هستی که این رو بهم میگی.لبخند زدم و تو خودم جمع شدم و گفتم:-کاش چشمای من شبیه چشمای تو، فقط یک رنگ داشت!هیچی نگفت و فقط به چشمام خیره شد. ای کاش خورشید چشمات گرم بود آریابد! ای کاش می‌تونستم گرمای چشمام رو بهت هدیه کنم اما این قدرت رو ندارم. آریابد قفل نگاهمون رو شکست و بلند شد و گفت:-پاشو بریم نزدیک سه روزه که اینجائیم.از جام بلند شدم و با حرارت بدنم، برفای رو لباس و موهام رو آب کردم. دست آریابد رو گرفتم و چشمام رو بستم.به بخار شکلات داغ خیره شدم و دستام رو حصار لیوان کردم. عاشق گرما و شیرینی این نوشیدنی دوست داشتنی بودم. نگاهم رو از نوشیدنی گرفتم و به آریابد سوق دادم. به بیرون خیره شده بود و سیگار شکلاتی می‌کشید. قهوه تلخش رو نصفه رها کرده بود و بدجور در افکارش غوطه‌ور بود. کمی از شکلاتم رو مزه کردم و گفتم:-یک نخ از سیگارت رو به منم میدی؟زیر چشمی نگام کرد و پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:-به درد تو نمی‌خوره.-من که آدم نیستم برام مضر باشه.چشماش رو تو حدقه چرخوند و گفت:-وقتی از کافی‌شاپ بیرون رفتیم بهت می‌دم.سریع شکلاتم رو داغ خوردم و گفتم:-خب بریم دیگه.هر دو از جا بلند شدیم و آریابد پول رو روی میز گذاشت و از کافی‌شاپ زدیم بیرون. به برج ایفل نگاه کردم و گفتم:-اگرچه تمام زندگی ما نفرین شده‌ست اما همین قدرت طی‌الارض یک معجزه باحال بوده، چون مثل آدم‌ها مجبور نیستیم با هواپیما سفر کنیم.روی نیمکت کنار هم نشستیم. بدون اجازه از آریابد دستم رو کردم تو جیب کتش و جعبه سیگارش رو کشیدم بیرون و یک نخ سیگار در آوردم و کنج ل*با*م قرار دادم. جعبه رو دوباره تو جیبش برگردوندم و دنبال فندک گشتم. دستش رو تو جیب فرو کرد و دستم رو بیرون کشید و گفت:-الکی دنبال فندک نگرد.-پس با چی روشنش کنم؟سیگار رو از حصار ل*با*م بیرون کشید و کنج لبای خودش گذاشت و به سیگار خاموش پک محکمی زد و منم با تمسخر نگاهش کردم که با دیدن دود از سیگار، چشمام گرد شد. سیگار رو بهم برگردوند و واسه اینکه زیاد ضایع نشم شروع کردم به پکای محکم از سیگار گرفتن. طعم شکلات شیرین تو دهنم پیچید و لبخندی گوشه لبم جاخوش کرد. پک پنجم بودم که به سرفه افتادم و پشت بندش خنده‌م گرفت و سرم رو کمی کج کردم و با عشوه مخصوصم گفتم:-سیگارش خوشمزه بود اما متاسفانه به درد من نمی‌خوره.سیگار نصف سوخته‌ رو روی زمین انداختم و با پاشنه کفشم لهش کردم. در حالی که به برج ایفل خیره بودم گفتم:-آریابد به نظرت کی حکم مجازاتم میاد؟جوابی نداد که ادامه دادم:-به نظرت حکمم چیه؟آریابد: دوست داری حکمت چی باشه؟از ته قلبم گفتم:-آزادی.من همون پرنده‌ایم که آرزوی آزادی رو داره ولی میله‌های زندون بهش اجازه نمیدن. هر دو سکوت کرده بودیم و دیگری خبر از فکر دیگری نداشت.با صدای بال پرنده‌ از افکارم بیرون کشیده شدم و نگاهم به دو کبوتری که جلوی پام وایساده بودن و به امید داشتن غذایی روی زمین نوک می‌زدند افتاد، اما دریغ از یه‌ خورده نون! به بغل دستم که نون خشک شده ساندویچی باقی مونده بود نگاه کردم و طبق خواسته قلبیم و دعواهای ذهنیم، نون رو بین دستام گرفتم و اهمیتی به خشکیش ندادم و طبق قانون فشار پودرش کردم و همین که تو کف دست راستم ریختم چیزی رو دستم قرار گرفت و نگاهم به کبوترهای عجول افتاد. اونا مشغول خوردن شدن و من بی‌اراده دست نوازشم رو روی پرهای نرم کبوتر سفید کشیدم. حس آرامش بین تک تک سلولام دمیده شد. این چه حسیه؟ نکنه حس زندگی که میگن اینه؟ افسونگر چت شده! نکنه یادت رفته تو دختر شیطانی. انگار که وجود پلیدم به حال رقت بار الانم تلنگر زده باشه، اخمی کردم و دستم رو تکون دادم که کبوترها پرواز کردن و دور شدن. کف دستام رو بهم زدم تا دیگه اثری از اون حس زندگی نمونه! با حس نگاه سنگینی سرم رو چرخوندم و به آریابد که بی‌پروا به چشمام خیره شده بود خیره شدم و اخم ظریفی به خاطر احمق بودنم بین ابروهام نشست. بلند شدم و با لحن پرخاشگرانه گفتم:-بریم خونه...دیگه نتونستم حرفم رو ادامه بدم چون یهو ذهنم خالی از هر کلمه‌ای شد. تا حالا نگاه آریابد رو انقدر تیز و نفوذپذیر ندیده بودم! دنبال چی می‌گردی لعنتی؟ اصلا فکر نمی‌کردم روزی برسه که نگاهی صد مراتب قوی‌تر از نگاه خودم ببینم. وسوسه چیزی که به ذهنم رسیده بود داشت دیوونه‌م می‌کرد! دستم رو مشت کردم و تمام تلاشم رو کردم تا طلسم چشماش رو بشکنم و خودم رو خلاص کنم، ولی مگه می‌شد؟! دیگه دووم نیاوردم و دستم رو روی قلبش گذاشتم. تپشش رو حس می‌کردم اما دریغ از ذره‌ای زندگی! پس چطوری قلبی که احساسی نداره می‌تونه با چشماش طلسم کنه؟ کف دستم رو سینه‌ش مشت شد و با عصبانیتی که از اعماق خاطراتم بیرون زده بود، مشت عصبی رو قلبش کوبیدم و فریاد زدم:-لعنتی تو مُردی! قلبی که فقط بکوبه و هیچ، به درد هیچی نمی‌خوره. همون خدایی که داری ازش دفاع می‌کنی احساسات تو رو ازت گرفت، می‌فهمی لعنتی! تو هیچی نداری. چی باعث شد که احساساتت رو ول کنی؟ اینکه بشی پادشاه یه جهنم دره با چند تا ناشی مثل من! چی باعث شد قلبت رو بکشی؟ بگو لعنتی، جواب من این سکوت نیست. [آروم زمزمه کردم] جوابم رو بده عالیجناب... جواب این فرشته عذاب رو بده که داره عذاب می‌کشه...دستای بی‌جونم دو طرف بدنم افتادن. هیچ حسی نداشتم و همین حس پوشالی حالم رو بد می‌کرد! دستی زیر چونه‌م قرار گرفت و سرم رو بلند کرد و صورتم مقابل صورت آریابد قرار گرفت. سرد و بی‌حس گفت:-من برای نجات قلبم، قلبم رو قربانی کردم.بدون اهمیت به حرفی که زد عقب رفتم و مثل کسی که تو خواب رفته باشه رو یک کلمه تاکید کردم «بریم خونه» فقط همین.ادامه دارد...به بخار شکلات داغ خیره شدم و دستام رو حصار لیوان کردم. عاشق گرما و شیرینی این نوشیدنی دوست داشتنی بودم. نگاهم رو از نوشیدنی گرفتم و به آریابد سوق دادم. به بیرون خیره شده بود و سیگار شکلاتی می‌کشید. قهوه تلخش رو نصفه رها کرده بود و بدجور در افکارش غوطه‌ور بود. کمی از شکلاتم رو مزه کردم و گفتم:-یک نخ از سیگارت رو به منم میدی؟زیر چشمی نگام کرد و پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:-به درد تو نمی‌خوره.-من که آدم نیستم برام مضر باشه.چشماش رو تو حدقه چرخوند و گفت:-وقتی از کافی‌شاپ بیرون رفتیم بهت می‌دم.سریع شکلاتم رو داغ خوردم و گفتم:-خب بریم دیگه.هر دو از جا بلند شدیم و آریابد پول رو روی میز گذاشت و از کافی‌شاپ زدیم بیرون. به برج ایفل نگاه کردم و گفتم:-اگرچه تمام زندگی ما نفرین شده‌ست اما همین قدرت طی‌الارض یک معجزه باحال بوده، چون مثل آدم‌ها مجبور نیستیم با هواپیما سفر کنیم.روی نیمکت کنار هم نشستیم. بدون اجازه از آریابد دستم رو کردم تو جیب کتش و جعبه سیگارش رو کشیدم بیرون و یک نخ سیگار در آوردم و کنج لبام قرار دادم. جعبه رو دوباره تو جیبش برگردوندم و دنبال فندک گشتم. دستش رو تو جیب فرو کرد و دستم رو بیرون کشید و گفت:-الکی دنبال فندک نگرد.-پس با چی روشنش کنم؟سیگار رو از حصارلبامم بیرون کشید و کنج لبای خودش گذاشت و به سیگار خاموش پک محکمی زد و منم با تمسخر نگاهش کردم که با دیدن دود از سیگار، چشمام گرد شد. سیگار رو بهم برگردوند و واسه اینکه زیاد ضایع نشم شروع کردم به پکای محکم از سیگار گرفتن. طعم شکلات شیرین تو دهنم پیچید و لبخندی گوشه لبم جاخوش کرد. پک پنجم بودم که به سرفه افتادم و پشت بندش خنده‌م گرفت و سرم رو کمی کج کردم و با عشوه مخصوصم گفتم:-سیگارش خوشمزه بود اما متاسفانه به درد من نمی‌خوره.سیگار نصف سوخته‌ رو روی زمین انداختم و با پاشنه کفشم لهش کردم. در حالی که به برج ایفل خیره بودم گفتم:-آریابد به نظرت کی حکم مجازاتم میاد؟جوابی نداد که ادامه دادم:-به نظرت حکمم چیه؟آریابد: دوست داری حکمت چی باشه؟از ته قلبم گفتم:-آزادی.من همون پرنده‌ایم که آرزوی آزادی رو داره ولی میله‌های زندون بهش اجازه نمیدن. هر دو سکوت کرده بودیم و دیگری خبر از فکر دیگری نداشتدودو از جا بلند شدیم و آریابد پول رو روی میز گذاشت و از کافی‌شاپ زدیم بیرون. به برج ایفل نگاه کردم و گفتم:-اگرچه تمام زندگی ما نفرین شده‌ست اما همین قدرت طی‌الارض یک معجزه باحال بوده، چون مثل آدم‌ها مجبور نیستیم با هواپیما سفر کنیم.روی نیمکت کنار هم نشستیم. بدون اجازه از آریابد دستم رو کردم تو جیب کتش و جعبه سیگارش رو کشیدم بیرون و یک نخ سیگار در آوردم و کنج ل*با*م قرار دادم. جعبه رو دوباره تو جیبش برگردوندم و دنبال فندک گشتم. دستش رو تو جیب فرو کرد و دستم رو بیرون کشید و گفت:-الکی دنبال فندک نگرد.-پس با چی روشنش کنم؟سیگار رو از حصار ل*با*م بیرون کشید و کنج لبای خودش گذاشت و به سیگار خاموش پک محکمی زد و منم با تمسخر نگاهش کردم که با دیدن دود از سیگار، چشمام گرد شد. سیگار رو بهم برگردوند و واسه اینکه زیاد ضایع نشم شروع کردم به پکای محکم از سیگار گرفتن. طعم شکلات شیرین تو دهنم پیچید و لبخندی گوشه لبم جاخوش کرد. پک پنجم بودم که به سرفه افتادم و پشت بندش خنده‌م گرفت و سرم رو کمی کج کردم و با عشوه مخصوصم گفتم:-سیگارش خوشمزه بود اما متاسفانه به درد من نمی‌خوره.سیگار نصف سوخته‌ رو روی زمین انداختم و با پاشنه کفشم لهش کردم. در حالی که به برج ایفل خیره بودم گفتم:-آریابد به نظرت کی حکم مجازاتم میاد؟جوابی نداد که ادامه دادم:-به نظرت حکمم چیه؟آریابد: دوست داری حکمت چی باشه؟از ته قلبم گفتم:-آزادی.من همون پرنده‌ایم که آرزوی آزادی رو داره ولی میله‌های زندون بهش اجازه نمیدن. هر دو سکوت کرده بودیم و دیگری خبر از فکر دیگری نداشت.با صدای بال پرنده‌ از افکارم بیرون کشیده شدم و نگاهم به دو کبوتری که جلوی پام وایساده بودن و به امید داشتن غذایی روی زمین نوک می‌زدند افتاد، اما دریغ از یه‌ خورده نون! به بغل دستم که نون خشک شده ساندویچی باقی مونده بود نگاه کردم و طبق خواسته قلبیم و دعواهای ذهنیم، نون رو بین دستام گرفتم و اهمیتی به خشکیش ندادم و طبق قانون فشار پودرش کردم و همین که تو کف دست راستم ریختم چیزی رو دستم قرار گرفت و نگاهم به کبوترهای عجول افتاد. اونا مشغول خوردن شدن و من بی‌اراده دست نوازشم رو روی پرهای نرم کبوتر سفید کشیدم. حس آرامش بین تک تک سلولام دمیده شد. این چه حسیه؟ نکنه حس زندگی که میگن اینه؟ افسونگر چت شده! نکنه یادت رفته تو دختر شیطانی. انگار که وجود پلیدم به حال رقت بار الانم تلنگر زده باشه، اخمی کردم و دستم رو تکون دادم که کبوترها پرواز کردن و دور شدن. کف دستام رو بهم زدم تا دیگه اثری از اون حس زندگی نمونه! با حس نگاه سنگینی سرم رو چرخوندم و به آریابد که بی‌پروا به چشمام خیره شده بود خیره شدم و اخم ظریفی به خاطر احمق بودنم بین ابروهام نشست. بلند شدم و با لحن پرخاشگرانه گفتم:-بریم خونه...دیگه نتونستم حرفم رو ادامه بدم چون یهو ذهنم خالی از هر کلمه‌ای شد. تا حالا نگاه آریابد رو انقدر تیز و نفوذپذیر ندیده بودم! دنبال چی می‌گردی لعنتی؟ اصلا فکر نمی‌کردم روزی برسه که نگاهی صد مراتب قوی‌تر از نگاه خودم ببینم. وسوسه چیزی که به ذهنم رسیده بود داشت دیوونه‌م می‌کرد! دستم رو مشت کردم و تمام تلاشم رو کردم تا طلسم چشماش رو بشکنم و خودم رو خلاص کنم، ولی مگه می‌شد؟! دیگه دووم نیاوردم و دستم رو روی قلبش گذاشتم. تپشش رو حس می‌کردم اما دریغ از ذره‌ای زندگی! پس چطوری قلبی که احساسی نداره می‌تونه با چشماش طلسم کنه؟ کف دستم رو سینه‌ش مشت شد و با عصبانیتی که از اعماق خاطراتم بیرون زده بود، مشت عصبی رو قلبش کوبیدم و فریاد زدم:-لعنتی تو مُردی! قلبی که فقط بکوبه و هیچ، به درد هیچی نمی‌خوره. همون خدایی که داری ازش دفاع می‌کنی احساسات تو رو ازت گرفت، می‌فهمی لعنتی! تو هیچی نداری. چی باعث شد که احساساتت رو ول کنی؟ اینکه بشی پادشاه یه جهنم دره با چند تا ناشی مثل من! چی باعث شد قلبت رو بکشی؟ بگو لعنتی، جواب من این سکوت نیست. [آروم زمزمه کردم] جوابم رو بده عالیجناب... جواب این فرشته عذاب رو بده که داره عذاب می‌کشه...دستای بی‌جونم دو طرف بدنم افتادن. هیچ حسی نداشتم و همین حس پوشالی حالم رو بد می‌کرد! دستی زیر چونه‌م قرار گرفت و سرم رو بلند کرد و صورتم مقابل صورت آریابد قرار گرفت. سرد و بی‌حس گفت:-من برای نجات قلبم، قلبم رو قربانی کردم.بدون اهمیت به حرفی که زد عقب رفتم و مثل کسی که تو خواب رفته باشه رو یک کلمه تاکید کردم «بریم خونه» فقط همین.</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 09:16:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم رمان افسونگر جهنمی</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-bckjatacrvte</link>
                <description>دانه‌های رقصان برف روی موهای خوش‌حالت به رنگ شبش جا خوش کرده بودن. هر دو هم زمان پوزخند زدیم که باعث تعجب هردوی ما شد. بهم دیگه نگاه کردیم و خنده من سکوت رو شکست ولی اون حتی لبخندم نزد. تقصیر اون نیست به خاطر بی‌احساس بودنشه که به عنوان پادشاه جهنم انتخاب شده. بلند شدم و بند کوله‌م رو روی شونم انداختم و با نیم نگاه از پشت مژه‌های بلندم بهش نگاه کردم و زیر نوازش‌های سرد و یخ زده برف وارد سالن شدم و به کلاسم رفتم.***در خونه رو باز کردم و وارد سالن تاریک خونه شدم. کلید آباژور رو لمس کردم که نور کم سویی هال رو روشن کرد. کیفم رو روی اُپن انداختم و با قدرتم شومینه رو روشن کردم. نگاهم به جثه تاریک کنار شومینه افتاد و بی‌اراده یه قدم به عقب برداشتم. از زیر شنل بهم خیره شد و به سمتم اومد و با هر قدم اون من یه قدم عقب‌تر می‌رفتم تا اینکه به دیوار سرد برخورد کردم. صدای خندش با صدای سوختن چوب‌ها قاطی شد. لعنتی این که صدای خنده‌ی...کلاه شنلش رو برداشت و گفت:-افسونگر دلم برات خیلی تنگ شده بود!با حرص دندونام رو روی هم ساییدم و گفتم:-این‌جا چه غلطی می‌کنی لئون؟لئون: اومدم پیام پدرت رو بهت بدم ‌و البته یه دیدار واسه دلتنگی.پوزخند زدم و گفتم:-نامه رو بده و گورت رو از خونه من گم کن... من آشغال تو خونم نگه نمی‌دارم.لبخند کریهش رو زد و از زیر شنلش نامه رو در آورد و روی میز عسلی کنار کاناپه گذاشت و گفت:لئون: من میرم ولی مطمئن باش زود برمی‌گردم.-لئون تو حال بهم زن‌ترین جنی هستی که تو تمام عمرم دیدم!انگار که ازش تعریف کرده باشم بلند خندید و غیب شد. اوه تا یه روز خونه‌م بوی گند تعفن می‌گیره! از داخل آشپزخونه اسپری خوشبوکننده رو آوردم و تو هال خالیش کردم، اما تأثیر چندانی نداشت. رفتم بالا و وارد اتاقم شدم و لباسام رو با یه پالتو خزدار سفید و شلوار مشکی عوض کردم. موهام رو آزادانه رها کردم و شال توری روی سرم قرار دادم. چکمه‌های پاشنه بلند مشکیم رو پام کردم و با کیف دستیم زدم بیرون. نامه پدرم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم تا فردا که اون بوی گند تعفن از اون‌جا بره. حوصله ماشینم رو نداشتم، پس پیاده رو قدم به خیابون‌ها گذاشتم.در بازار قدم میزدم و به مغازه‌هایی که پُره از جنای گناه انداز خیره شدم. بازار محل و منبع جنا گناه‌اندازه.-وای افسونگر خودتی؟رو پاشنه کفشم چرخیدم و به صورت «اعور» که یه جن زنانه‌ست خیره شدم و گفتم:-سلام! تو...صورتش رو جمع کرد و به بازوش چنگ انداخت که تازه فهمیدم نباید بهش سلام می‌کردم. دستم رو روی دستش که رو بازوش بود گذاشتم گفتم:-حالت خوبه اعور؟ من فراموش کرده بودم که...دست دیگه‌ش رو به معنی سکوت، آورد بالا و گفت: -اشکال نداره عزیزم، زخم سطحیه که تا فردا خوب میشه، از خودت بگو... این‌جا چیکار می‌کنی؟لبخند زدم و گفتم: -برای تغذیه اومدم.اعور: پس تا یه سال اینجایی، درسته؟-اوهوم. کاسبی تو این‌جا چطوره؟اعور: هه عالی، اصلا من می‌شینم یه گوشه اونا خودشون گمراه می‌شن.خندیدم که گفت:-تو کجا طعمه‌ت رو پیدا می‌کنی؟-دانشگاه.متفکر شد و گفت: -شیطون رفتی سر منبع عسل!با صدای ساعت مچیش لبخند غمگینی زد و گفت: -اه لعنتی! من دیگه باید برم شهر شوم، شیفتم رو عوض کنم؛ از دیدنت خوشحال شدم، من دیگه میرم.تا خواستم ازش خدافحافظی کنم، غیب شد و رفت. از بازار اومدم بیرون و وارد پارک خلوتی که تو همون نزدیکی بود شدم.روی اولین صندلی که دیدم نشستم. برف همه جا رو سفید کرده و آدم برفی که چند قدم دورتر از من ساخته شده بود بهم دهن کجی می‌کرد و انگار که داره بهم این رو می‌فهمونه من اسم آدم رو یدک می‌کشم اما تو چی؟ نفس عمیقی کشیدم که بخار رقصانی از دهانم خارج و در هوای سرد زمستان ناپدید شد. خم شدم و کف دستم رو روی سطح برف نشسته بر زمین قرار دادم و دستم رو مشت کردم و راست نشستم. برف نرم تو دستم سفت شد و حالت گرفت. فشار چه بلایی سر هر موجود میاره؛ زغال رو الماس می‌کنه، انسان رو عاقل می‌کنه و هر موجودی رو با تجربه می‌کنه! فشار زندگی در شهر شوم من رو بزرگ‌ کرد‍. دقیقا مثل این برف که در دست من حالت گرفت، ما هم مانند عروسکی برفی در دست روزگار شکل می‌گیریم. پوست سفیدم از سرمای برف قرمز شده، پس رو زمین رهاش کردم؛ دقیقا مثل روزگار که وقتی به قدرت ما پی ببره رهایمان می‌کند.-دختر شیطان؟سرم رو چرخوندم و به آریابد خیره شدم. واسه ماورائی‌ها، بودن کسی که انتظارش رو نداری نباید تعجب برانگیز باشه، چون همیشه اونی که انتظارش رو نداری جلوت ظاهر می‌شه، پس نمی‌گم که این این‌جا چیکار می‌کنه!تو چشمای بدون لنزش خیره شدم و گفتم: -چه عجب یه بار چشمات رو بدون لنز دیدم.پوزخند اعصاب خورد کنی زد و در حالی که بدون اجازه کنارم می‌نشست گفت:-توقع نداری که با چشمای قرمزم تو شهر راه برم.-پس چرا الان لنز نداری؟آریابد:چون با طی‌الارض اومدم و مطمئن بودم انسانا نمی‌تونن منو ببینن. تو این‌جا چیکار می‌کنی؟-به نظرت گرم گرفتن من و تو اشتباه نیست؟آریابد: ما رو زمینیم افسونگر و البته ما داریم گپ می‌زنیم‌ و هیچ گرم گرفتنی هم در کار نیست، چون ما الان به چشم انسانا، آدم محسوب می‌شیم.پوزخند زدم و با انگشت اشاره‌م به آدم برفی اشاره کردم و با تمسخر گفتم:-اون رو می‌بینی، اون اسم آدم رو یدک می‌کشه اما ما چی؟بدون اینکه منتظر جوابش بمونم ادامه دادم:-حتی وقتی به امید اینکه رو زمین اومدی تا آدم حسابت کنن، بهت لقب فرشته رانده شده رو دادن. آریابد ما هیچ وقت به این‌جا تعلق نداشتیم و نخواهیم داشت.دستم رو آوردم پایین و نگاه رنگارنگم رو تو چشمای آتیشی رنگش دوختم. سردتر از یخ گفت:-تو که این موضوعات انقدر اعصابت رو بهم می‌ریزه، برای چی از شهر شوم خارج شدی؟ برای چی به زمین اومدی؟ برگرد... چون شاید اون چیزی که از آینده می‌خوای اتفاق نیفته.-آریابد من اون همبازی نیستم که هر چی می‌گفتی گوش می‌کرد! دیگه بچه نیستیم، دیگه راهامون از هم جدا شده، نه من دیگه افسونگر قبلم و نه تو اون آریابد.نگاهش تغییر کرد و غم پنهانی تو چشماش خودنمایی کرد اما سریع محو شد و گفت:-حق با توئه ما دیگه بچه نیستیم، اما این نصحیت رو از یه دوست قدیمی بپذیر.-آریابد تو هیچ‌وقت دوست من نبودی!آریابد: باور کن اگه به کارات ادامه بدی برات گرون تموم میشه.بی‌اراده صدام رو بلند کردم و گفتم:-باور! خیلی ساله که باورهای من مُردن! باورهایی که خود تو اونا رو نابود کردی.دست روی زانوش رو مشت کرد و با دست دیگه‌ش چنگ عصبی به موهاش زد و گفت:-افسونگر، من...-هیچی نگو‌ آریابد... گذشته هیچ دردی از منو تو دوا نمی‌کنه! من در گذشتم دوستی به نام آریابد نمی‌شناسم، پس خواهشا در گذشته و الانم هیچ دخالتی نکن.آریابد: تو واقعا عوض شدی!-یه عوضی ولم کرد و بهم فهموند باید عوض بشم!روش رو برگردوند و به آدم برفی خیره شد. اما ذهنش جای دیگری بود! ازش ممنونم که نگاه شکنجه‌گرش رو ازم گرفت. چشمای سردش همه وجودم رو آتیش می‌زنه! هنوز یادم‌ نرفته وقتی فرشته‌های نگهبان با اون همه ابهتشون وارد شهر شوم شدن و جلوی آریابد به نشانه احترام خم شدن و اون رو با خودشون بردن. من آخرین نگاه پر احساس آریابد رو همون موقعه دیدم، نگاهی که بهم آرامش می‌داد، نگاهی که از گرماش تمام وجودم گرم می‌شد. اما همچین آریابدی دیگه وجود نداره. اون دوستم بود ولی این یکی فرشته عذابمه! کسیه که واقعا نمی‌شناسمش! ای کاش مثل همه این سالا پیداش نمی‌شد! برای عوض کردن بحث سرش رو برگردوند و گفت: -نگفتی واسه چی نصف شبی اینجایی؟!پوزخند زدم و به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:-دلیلی نمی‌بینم که بخوام برات توضیح بدم.توقع داشتم مثل همه پسرا پافشاری کنه و یا حتی سرم داد بکشه؛ اما بی‌خیال گفت:-هر جور راحتی.باد شدیدی وزید و شالم رو با سرعت به آسمون برد. موهام رو که حالا از بند شال رها شده بودن به پشت گوش‌هایم هدایت کردم ولی اون‌ها باز هم بر روی شانه‌هایم می‌رقصیدن. با حسرت به شالی که در آسمان پیچ و تاب می‌خورد و اسیر شاخه بلند درختی شده بود نگاه کردم و کلاه پالتوم رو روی سرم کشیدم. وجود آریابد با برف‌هایی که بر روی زمین نشسته‌اند، هیچ تفاوتی نداشت. انگار اصلا وجود نداره! آریابد همیشه سکوت بینمون رو می‌شکست، ولی الان حاکم غرور شده!غروری که هر دوی ما از اون برخورداریم. با صدای فرورفتن پا در برف، نگاهم رو به سمت صدا سوق دادم. با چشمای گرد شده به رد کفش‌هایی که داشت از جلوی ما رد می‌شد نگاه کردم اما شخصی با جسم نمی‌دیدم.-نترس؛ اونا کوتوله‌های برفی‌اند.در حالی که نگاهم به دنبال ردی بود که داشت از ما دورتر می‌شد گفتم:-تو می‌بینیشون؟آریابد: نه! کوتوله‌های برفی تا خودشون نخوان به کسی خودشون رو نشون نمیدن.لبخند تلخی زدم و گفتم:-ای‌کاش منم یه کوتوله برفی بودم، اونوقت...آریابد جمله‌م رو کامل کرد:-هر جایی که دلم می‌خواست می‌رفتم، بدون اینکه کسی ببینتم.دیگه حوصله موندن نداشتم. بلند شدم و پالتوم رو بیشتر دور خودم پیچوندم و در حالی که نگاهم قفل در تیله‌های سرخ رنگ آریابد گفتم: -از دیدنت خوشحال شدم ولی دیگه باید برم، بای.قفل نگاهامون رو شکستم و هنوز اولین قدم رو بر نداشته بودم که صداش تو گوشم طنین انداخت:-هنوزم دروغگوی خوبی هستی!پوزخند زدم و گفتم:-اما تو دیگه هیچ چیزی برای هنوز نداری!قدم‌هام رو سریع‌تر کردم و تا جایی که دیگه نگاه و وجود آریابد رو احساس نکنم دور شدم.***روی کاناپه جلوی شومینه نشستم. از بوی تند دود و تعفنی که پاکت میده عجیب حالم داره بهم می‌خوره. افسونگر خوبه چند ساله که اون‌جا زندگی کردی! بدون توجه به کلنجارهای ذهنیم‌، پاکت رو باز کردم و کاغذ زرد رنگ رو از توش درآوردم. تای کاغذ رو باز کردم و به کلمه بزرگی که با خون نوشته شده بود خیره شدم:-«روح‌ها به دست تو می‌میرند!»پاکت و کاغذ رو درون شومینه انداختم و بیدحس به شعله سبزرنگی که داشت کاغذ را خاکستر می‌کرد نگاه کردم. پوزخندی کنار ل**ب‌هایم جا خوش کرد و بعد صدای قهقه‌ام که سکوت سهمگین خون رو شکست. فردا شب شروع نقشه منه.***آرایشگر مات و مبهوت به صورتم خیره شده و انگار حاضر نیست از چهره‌م دل بکنه. با بهتی که تو صداش نمایان بود گفت:-واو! خدا چه خلق کرده! دختر تو که امشب همه رو سکته میدی! تا حالا ندیده بودم یکی هم بدون آرایش و هم با آرایش انقدر زیبا و چشم‌گیر بشه.حوصله‌م از تعریف‌های تکراری سر رفت؛ بی‌توجه به حرف زدنای آرایشگر بلند شدم که صدای سکه‌های لباس عربی تو سالن پیچید. لباس عربی قرمز توی تنم قشنگ جا خوش کرده و اندامم رو به نمایش گذاشته بود. پالتوم رو پوشیدم و بعد از حساب، سوار ماشینم شدم و به جایی که هدفم بود روندم.پالتوم رو درآوردم و به خدمتکار دادم. حتی خدمتکارم با دیدنم از خود بی‌خود شد. هه! با صدای پاشنه کفشام و سکه‌های آویزون از لباس، همه توجه‌ها به سمتم کشیده شد و سکوت میون جمع حکم فرما شد. رقصی که هنگام راه رفتن به کمرم میدم مردان رو به شهوت می‌اندازه و ذره ذره عشقشون رو جذب خودم می‌کنم. به سمت مبل تک‌نفره‌ای در دیدرس همه رفتم و روش نشستم. پای چپم رو روی پای راستم گذاشتم که شکاف دامن باعث نمایان شدن سفیدی پاهایم شد. نگاهم رو بین عرب‌ها چرخوندم که نگاه آشنای آریابد رو از بین آن همه نگاه تشخیص دادم. این‌جا شهر ریاض در عربستانه؛ منبع خریدار دخترانی مانند من! با پخش آهنگ عربی، دختران با لباس‌های عربی از راه پله‌ها پایین میان و روی سکو شیشه‌ای می‌ایستن و با حرکاتی هماهنگ شروع به رقص می‌کنند، اما نگاه خریدارانه شیخ‌های عرب دیگه روی ‌اون‌ها نیست. بوی خون رو از همین الان دارم استشمام می‌کنم. با آوردن مشروب‌ها لبخندی روی لب‌هایم نشست. همین که دخترها از سکو پایین رفتن، بلند شدم و گیلاس نوشیدنی رو از دست یک دختر چنگ زدم و در چشم بهم زدنی همش رو بالا دادم و گیلاس خالی رو در سینی یکی از خدمتکارا قرار دادم و بر روی سکو شیشه‌ای رفتم.با پخش آهنگ عربی، وسط سکو وایسادم. دستام رو بردم بالا و با ریتم آهنگ کمرم رو شروع به تکون دادن کردم. با هر حرکت کمرم، روح از جسمان شیخ‌ها خارج می‌شد و اون‌ها رو برده من می‌ساخت. چرخی زدم و لرزش بالا تنه‌ام رو اضافه کردم. نگاه آریابد باز هم ناخوانا و سرده. چقدر عالی این پسر رو تبدیل به سنگ کردن! چرخشی با ناز و عشوه دادم و ایستادم. پوزخند زدم و به جسدهای شیخ‌های عربی نگاه کردم. وجود هیچ‌ روحی رو احساس نمی‌کردم. به همین راحتی! آریابد با نگاه همیشگی این روزهایش از بین جسم‌های بی‌روح شیخ‌ها گذشت و رو‌به‌رویم ایستاد. نگاه شیشه‌ایش که در پشت لنزهای آبی پنهان شده بود به من معطوف کرد. سکوت بینمون رو شکستم:-خوشم میاد هر جا می‌رم تو هم هستی.آریابد: من تو این مهمونی دعوت شده بودم.خنده مستانه‌ای کردم و با قدم‌هایی که پر از عشوه بود دورش چرخیدم و گفتم: -این‌جا رو ببین... فرشته‌های الهی در مجلس ش*ر..اب‌خوری و شب‌خوابی شیخ‌ها شرکت می‌کنن.کنارش وایسادم و با انگشت اشاره‌ام اشکال فرضی بر روی بازوی ورزیده‌ا‌ش کشیدم و‌ گفتم:-چه جوابی داری عالیجناب؟عالیجناب رو با تمسخر گفتم و چونه مردونش رو در دستم‌ گرفتم‌ و صورتش رو برگردوندم؛ دقیقا رخ به رخ.نگاهم قفل در نگاه شیشه‌ایش شد. پوزخند زد و گفت:-من جایگاه جهنمی‌ها رو مشخص می‌کردم. مواظب باش ازراعیل در پیش خدا اعتراض کرده.-باید خوشحالم باشه که کارش رو راحت کردم.آریابد: تو داری طبیعت رو بهم می‌زنی، البته از دختر شیطان بیشتر از اینم توقع نمی‌ره.-برادر-خواهرام رو آزاد کن، منم از کارام دست می‌کشم.صورتش رو کشید عقب تا چونه‌ش از حصار گرم دستام آزاد بشه. دستش رو وحشیانه دور بازوم حلقه کرد و بدون اینکه تغییری در صورتش ایجاد بکنه گفت:-کاری نکن تو هم ببرم پیش اونا!تو یه حرکت دستام رو دور گردنش حلقه کردم که شوکه شد و با دستاش دو طرف پهلوم رو گرفت. توقع تغییر حالتش رو داشتم، ولی انگار براش زیاد مهمم نیست. با ناز سرم رو به سمت راست شونه‌م کج کردم و گفتم:-حداقل آزادشون نمی‌کنی من رو به جهنم ببر که فقط ببینم حالشون چطوره.مچ دستام رو گرفت و من رو پس زد. مات موندم! چطور دست کم گرفته بودمش؟ چرا فکر کردم اونم مثل بقیه‌ست؟ نگاه سردش که بهم می‌فهموند چقدر نفوذناپذیره اعصاب و روانم رو داره می‌ریزه بهم! چرا این پادشاه جلوی من کم نمیاره؟ در حالی که عقب عقب می‌رفتم به خونه‌م فکر کردم و با طی‌الارض اون‌جا بودم. خودم رو روی کاناپه انداختم و به رقص شعله‌های آتش خیره شدم.***دور خودم چرخیدم. من کجام؟ چرا دختر تاریکی نمی‌تونه تو تاریکی چیزی رو ببینه؟ دست سردی کمرم رو نوازش کرد که سیخ شدم. حرکت ناخوناش زجرآوره و بدتر از اون اینه که نمی‌دونم چه کسی پشتمه! تو یه حرکت برگشتم، اما هیچ‌کس نبود. نفس‌های سوزناکی رو پشت لاله گوشم حس کردم و ترس بود که فقط بهم هجوم می‌آورد. دورم آتیش گرفت ولی بازم اطرافم تاریکه! دستم رو سمت شعله آتش دراز کردم. این یه آتش معمولی نیست، آتش جهنمه!-و من پادشاه جهنمم.برگشتم و با وحشت به آریابد که حکم خدا در دستش بود نگاه کردم. حکم! حکم! حکم مرگ من!چشمای سرخش خالی از هر حسیه!***با وحشت نشستم و با نفس نفس به اتاقم نگاه کردم. این کابوسا دیگه چیه؟ صورت گرمازده‌م رو نوازش کردم تا از التهابش کم بشه.-درود بر افسونگر بنت ابلیس.سرم رو چرخوندم و به حضرت ازراعیل نگاه کردم. یه تای ابروم رو دادم بالا گفتم: -فکر نکنم الان موقع مرگم رسیده باشه؛ طبق محاسبات من ۲۶قرن و ۵۹سال و۳ماه و ۸روز دیگه باید بمیرم.به پاهاش که از زمین فاصله داشت نگاهی کردم و دوباره به صورتش که زیر شنلش قایم کرده بود. با خشم گفت:- تازگیا دست درازی می‌کنی. خداوند متعال امر فرمودند دست از کارهای خویش بکشی، مگر نه به جهنم فرستاده می‌شوی!-عمو جون برو به خدا بگو متاسفم.سری به نشانه تاسف تکون داد و غیب شد. بوی عطر گل لاله تو کل خونه پیچید و این نشونه‌ای از وجود ازراعیله. دستم رو دراز کردم و اسپیکر روی میز رو روشن کردم که صدای آهنگ، سکوت اتاق رو شکست. «آهنگ هی بارون از احمد سعیدی»&quot;هی بارونبزن که نم نمت شبیه بغضمهبزن که از غمت هر چی بگم کمههی بارونبزن که خیس شم بذار مریض شم شاید بفهمه و باز براش عزیزشمای بارونبزن که فاصله‌م زیاده با اونگذاشته رفته اون که دنیام بودهی با این هی با اونببار اگه نباری گریه می‌کنم منو که می‌شناسی ول نمی‌کنمیکی جواب این سوالم رو بده چطور بدون زندگیم زندگی کنم (۲)مگه میشه انقدر عاشق شد؟ مگه میشه انقدر از دست رفت؟دل من به خاطرش صدبار تا ته یه راه بمب بست رفت(۲)ببار اگه نباری گریه می‌کنم منو که می‌شناسی ول نمی‌کنمیکی جواب این سوالم رو بده چطور بدون زندگیم زندگی کنم(۲)&quot;هه بارون! بارونی که پاکه و من رو نابود می‌کنه، ولی من دوسش‌ دارم. آره دختر شیطان، جهنم، تاریکی، پلیدی و... عاشق پاکی شده! چقدر دوست دارم تو بارون قدم بزنم؛ اما باعث مرگم میشه!وقتشه! وقت آزادی پلیدی و اسیری من.با سِحر، کاغذی از تو کشو درآوردم و به کلماتی که می‌خواستم تو برگه بیارم فکر کردم که همه رو برگه کاغذ ظاهر شد. بلند شدم و کاغذ روبان پیچ شده رو برداشتم و به سمت پنجره رفتم و بازش کردم و جیغی که مخصوص صدای پرنده شیطانیه رو سر دادم که بعد چند ثانیه در قالب کلاغ دیدمش. نامه رو به پاش بستم و در گوشش زمزمه کردم:-این رو به پدرم، شیطان بده.پرواز کرد و دور شد. تو نامه از نقشه آزادی خواهر برادرام گفتم. فردا باید به جهنم برم. دستم رو روی گردنبندی گذاشتم که کلید جهنمه! گردنبند آریابد! وقتی که دستام رو دور گردنش حلقه کردم درآوردمش. طرح یه شاه‌کلیده که آتش دورش رو گرفته و از طلای خالص بهشت. چون رگ فرشته دارم بهم آسیبی نمی‌زنه. به آسمون پر ستاره نگاه کردم. چطوری مادرم که یه فرشته بوده حاضر شده با ابلیس ازدواج کنه؟ به موهام چنگ زدم. چقدر سوال تو ذهنم داره رژه میره و واسه هیچ کدوم پاسخ دهنده‌ای نیست.***جلو آینه وایسادم و به لباس براق مشکی بلندم که پایین دامنش با شعله‌های آتش تزئین شده نگاه کردم. این لباس مال دنیای شومه، نشان از دختر شیطان. موهای بلندم، مشکی شده و سر موهام به رنگ قرمز در اومده. ناخونای بلندم رو با خون قرمز کردم. حتی چشمای هفت رنگم، به رنگ شب شده و رگه‌های آتشین توشون مثل گردباد در حال چرخشه. گردنبند آریابد تو گردن ظریفم جا خوش کرده و بهم حس غرور میده.لبای سرخم به لبخند زیبایی کش میاد و صدای قهقه‌م سکوت اتاق رو می‌شکنه. جلو دیوار سفید اتاقم وایسادم و اشکال مخصوصی روی دیوار کشیدم که وقتی بهم وصلشون کنی، شکل مثلث میشه. گردنبند آریابد رو از گردنم کشیدم و وسط مثلث گذاشتم که دروازه بین الورودی جهنم باز شد و بعد دستایی که من رو به داخل دروازه کشید. تمام بدنم رو دستای جهنمی نوازش می‌کردن و به جلو هدایتم می‌کردن. با رهایی از دست‌ها، چشمام رو باز کردم و به ورودی جهنم خیره شدم. صدای جیغ از هر طرف میاد و دل رو به رعشه می‌ندازه. با قدم‌هایی پر غرور در یه خط فرضی به سمت در جهنم قدم می‌زنم. خواستم وارد بشم که فرشته‌های جهنمی سد راهم شدن. پوزخند زدم و نشان آریابد رو به دوتا نگهبان نشون دادم که سرشون رو به احترام خم کردن و نیزه‌هاشون رو کنار کشیدن. وارد جهنم شدم که بوی تند سوختن گوشت به مشامم رسید. آریابد بدبخت رو حاکم کجا کردن. هه!چشمام رو بستم و با قدرتی که گردنبند آریاد بهم می‌داد بال‌های آتشینم رو باز کردم و به قلب جهنم پرواز کردم. وسط شعله‌های رقصان آتش فرود اومدم و آتش بدون اینکه بهم آسیبی بزنه دورم حلقه زد؛ انگار این آتیش من رو می‌شناسه که بهم آسیب نمی‌زنه. چشمام رو بستم و دستم رو دراز کردم که آتش دور دستم مثل ماری چرخید و دورم حصار آتشینی درست کرد. با قدرت ذهنم دستور باز شدن درهای زندان شیاطین رو دادم که یهو آتیش جهنم با فشار به سمت بالا جهید و شبیه به پرنده آتش (ققنوس) شد و به سمت بالا پرواز کرد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای فریاد آزادی شیاطین و خواهر و برادرام بلند شد. ترویس‌ها (فرشته‌های نگهبان) به سمتم هجوم آوردم و هنوز به یه قدمیم نرسیده بودن که پرنده آتش بهشون حمله کرد. بال‌هام رو باز کردم و از جهنم خارج شدم. بیرون دروازه فرود اومدم و به فرار کردن شیاطین نگاه کردم. وقتی کامل همشون خارج شدن، گردنبند آریابد رو از گردنم کشیدم و جلوی دروازه جهنم پرتاب کردم و با قدرت طی الارضم تو خونه‌م بودم.-کارت عالی بود!برگشتم و به پدرم نگاه کردم و گفتم:-درود بر شیطان بزرگ! مرا با حضورتان مفتخر کردین.پدرم: حالا به قولی که به تو داده بودم عمل می‌کنم و از این به بعد آزادی که در زمین زندگی کنی.-از شما سپاس گذارم.پدرم: فقط هر ساله برای خوردن داروت بیا.-چشم. امر، امر شماست!دستان استخونیش رو بر شانه‌ام زد و حس کردم صدای پوزخندش رو شنیدم. این پوزخند از هزاران خبر مرگ برام بدتره.وقتی از فکر اومدم بیرون پدرم رفته بود و برگه آزادیم روی تخت بهم دهن کجی می‌کرد. آره، برگه‌ای که دیگه مهم نیست و فقط من رو از دست شهر شوم راحت ساخت. معلوم نیست از کی آریابد روی سرم فرود بیاد و من اسیر جهنم بشم، اما چه جهنمی! جهنمی که آتشش به من هیچ آسیبی نمی‌زنه. رو تخت دراز کشیدم و نفس پر دردی برای آینده نامعلومم کشیدم.***می‌دویدم! به اطراف نگاه کردم و هیچی به جز درختای سر به فلک کشیده که شاخه‌هاشون رو در هم پیچیده بودن و اجازه ورود نور خورشید رو نمی‌دادن، نمی‌دیدم. صدای شکستن شاخه‌ها در زیر پاهام در صدای زوزه گرگ‌های جهنمی گم شده و مه اجازه دیدن مسیر رو بهم نمیده. سرم رو چرخوندم که پام به شاخه درخت گیر کرد و محکم به زمین برخورد کردم. گوشه پیشونیم که به سنگ ریزی خورده بود، شکاف برداشت و خون روی پیشونیم روون شد. با نفس نفس برگشتم و با دیدن ۵ جفت چشم براق که روم زوم شده بود وحشتم بیشتر شد. ناگهان موهام کشیده شد و جسم بی‌جونم رو روی زمین کشید. چنگی به دستایی که موهام رو می‌کشید کشیدم، اما انگار تأثیری روی طرف نداشت. صدای زمزمه‌های مرگ تو مغز سرم جولان می‌شد. اشک و خون صورتم رو پوشوند و از درد با تمام وجودم جیغ کشیدم، که با صدای زوزه گرگ‌ها یکی شد.با وحشت جیغ کشیدم و سر جام نشستم و به اطراف نگاه کردم. همش خواب بود! این کابوسا بی‌دلیل نیست. دستی به پیشونیم کشیدم و از سرمای شدید پوستم به حال بدم پی بردم. چراغ خواب کنار تختم رو روشن کردم و به ساعت دیجیتالی نگاهی انداختم. لعنتی! هنوز ۵:۳۸ صبحه. از رو تخت بلند شدم و به حموم رفتم.گرمای آب بهم حس خوبی رو منتقل کرد و سرم رو به لبه وان تکیه دادم. چند دقیقه هنوز نگذشته بود که آب یهو سرد شد. از جا پریدم و به آبی که به رنگ خون در اومده بود خیره شدم. بلند شدم و خودم رو به دیواره حموم چسبوندم. نفس‌های گرمم مثل بخار از دهنم خارج شد و تو هوا گم شدن. با چشمای گرد شده به صورت کبودی که از آب سرخ رنگ زده بود بیرون خیره شدم. چرا نمی‌تونم چشمام رو ببندم. موهای مشکیش روی آب می‌رقصیدند و دهن چاک خورده‌ش به خنده ترسناکی باز شد و تیکه‌های گوشت لای دندوناش جلوی چشمام نمایان شد. دستی دور مچ‌ پاهام پیچیده شد و به سمت جلو پاهام رو کشید که با سر تو آب گرم فرو رفتم. دستم رو تکون دادم اما نمی‌تونستم از آب بیام بیرون. دیگه اکسیژن ریه‌هام داشت تموم می‌شد که دستی دور کمرم حلقه شد و من رو کشید بیرون. آب داخل ریه‌هام خارج شد و با تمام وجودم به چیزی چنگ انداختم و تند تند نفس کشیدم. صداهای نامفهومی به گوشم رسید و بعد سیاهی!***</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 01:21:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول رمان افسونکر جهنمی</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%A9%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-q2a5lh9plwcc</link>
                <description>-افسونگر؟زیر لب فحشی بار لئون کردم و گفتم:-چی می‌خوای؟صدای خنده کریه‌ش گوشم رو آزار داد، اما توجهی نکردم. دورم چرخید و روبه‌روم قرار گرفت و گفت:-وقتشه بانو.پوزخندی کنار لب‌هایم جا خوش کرد، که لئون با چندشی گفت:-با اون لبای خوش فرمت پوزخند نزن که من می‌ذارم به حساب دلبریت!با خشم بهش خیره شدم و گفتم:-از جلوی چشمام گمشو لئون تا طلسمت نکردم!دستاش رو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت:-من غلط کردم عزیزم، بهت خوش بگذره.غیب شد و از رفتن اون من نفسی تازه کردم. لعنتی بوی تعفنش تا یه روز تو اتاقم هست!-دخترم!برگشتم و با دیدن پدرم، سرم را به احترام خم کردم و گفتم:-آه شیطان بزرگ، مرا مورد عنایت قرار دادید با حضورتان.به سمتم اومد و دستش رو روی شانه‌ام قرار داد و گفت:- افسونگر، دختر زیبای من، جان و نور تاریکی چشم من، جواهر گرانب‌های من، از وجود لئون ناراضی هستی؟از اینکه دوباره حالم را فهمید، اخمی کردم و گفتم:- نه سرورم..ـ من با لئون مشکلی ندارم.خنده‌اش در گوش‌هایم اکو شد و گفت:-عاشقِ دروغ‌هایت هستم و از اینکه می‌دانی برای بهتر شدن حال پدرت چه کنی خوشحالم. حال بلندشو و عشق را از پسران بگیر و ریشه هوس را جایگزین آن کن؛ من پشت و پناهت هستم.لبخند دلربایی زدم و سرم رو بلند کردم که با جای خالی پدرم روبه‌رو شدم. به سمت کمدم رفتم و شلوار لی مشکی با مانتو کوتاه و اندامی قرمز رنگ جیغی به همراه شال قرمز و کفش پاشنه ۱۰سانتی قرمز براق پوشیدم. رژلب قرمز زدم و آرایش ملایم چشمی انجام دادم؛ ناخونای بلندم رو لاک قرمز زدم و موهام رو از پشت آزادانه رها کردم که تا ران پایم رسید.با کمک قدرت طی‌الارضم خودم رو در خونه تهرانم فرض کردم و با باز کردن چشمام، در خونم بودم. این‌جا رو بیشتر از قلعه سرخ شیطان دوست دارم. آسمان همیشه قرمز شهر شوم (شهری که پدرم شیطان حاکم آن است.) کسالت بار و تکراریست اما این‌جا... چشمام رو بستم؛ نباید با فکرای بی‌خود وقت کمم رو از دست بدم. از خونه بیرون زدم و سوار لکسوز قرمزم شدم و در خیابون‌ها دنبال هدف مناسبی گشتم. نیم ساعت بیشتر نگذشته بود که نگاهم به پسری افتاد. وارد قلبش شدم و با دیدن۷۶ درصد عشق خالص، آب دهنم راه افتاد. لبخند خبیثی زدم و جلوی پاش ترمز کردم که با تعجب سرش رو بلند کرد. شیشه سمت خودم رو دادم پایین و با چهره دلربام که با لبخندی کامل شد، گفتم:- سلام.پسرک ساده که مبهوت چهره‌م شده بود، گفت:- س... س... سلام!به گردنم رقصی دادم و گفتم:- سوار نمی‌شی؟آوای دیوونه کننده‌ی صدام، داخِل ذهنش هک شد و مثل مسخ شده‌ها دور زد و سمت شاگردِ ماشینم سوار شد. شیشه دودی ماشینم رو بالا دادم، برگشتم سمتش و گفتم:-خب از خودت بگو!نگاه عسلیش رو تو چشمام دوخت و شروع کرد:- اسمم فرزاده، تهران زندگی می‌کنم و ایرانیم. یه دخترباز حرفه‌ای بودم، اما عاشق شدم؛ عاشق یه دختر شیطون تو دانشگاه به اسم سوگند... اما الان دیگه بهش هیچ‌ حسی ندارم. امروز می‌رم می‌زنم زیر نامزدیمون.آخی گوگولی! تو دام افسونگر افتادی. من رباینده عشقم. سرم رو کمی به سمت شونه راستم خم کردم و گفتم:- به نظر من اول ازش استفاده کن بعد ولش کن، بذار دست خورده بشه!فرزاد لبخند زد و موافقتش رو با سر اعلام کرد. دستم رو دراز کردم و روی قلبش گذاشتم. عشقش رو جذب کردم و هوس رو جایگزینش کردم. دستم رو کشیدم عقب و به حالت دستوری گفتم:- دیگه برو.مثل برده حلقه به گوشی از ماشینم پیاده شد و رفت. قهقه بلندی به خاطر انرژی‌ای که عشق خالص فرزاد بهم داده بود زدم و به سمت خونه روندم. برای امروز کافیه! من دردونه و تنها دختر شیطان هستم. غذام عشق خالصه و هوس، هدیه‌م به پدرمه. اون با هوس جوون میشه و من با عشق. هه، من اصلا شبیه پدرم نشدم و یکمی شبیه مادرمم.***صورتم رو میون دستام پنهون کردم. لعنتی! من یک جایی رو می‌خوام که پر از عشق باشه ولی کجا؟ به پهلو رو تخت چرخیدم. برم دم محضرخونه‌ها. چه فکر ابلهانه‌ای! فرزاد گفت داخل دانشگاه عاشق اون دختر شده. چرخیدم و رو تخت نشستم. پیدا کردم! دانشگاه یک جا پر از دختر و پسر خام و ساده. لبخندی از روی رضایت زدم و نگاه زهرآلودم رو داخل آینه انداختم که آینه ترک خورد و صدای شکستنش با صدای خنده‌های من تلاقی خورد. حتی آینه‌ها هم نمی‌تونن نگاه افسونگر من رو تحمل کنن.نگاه خیره دانشجوها، خبر از مهم شدنم در یک هفته رو می‌ده! مدیر دانشگاه همین که من رو دید قبول کرد که ثبت نامم کنه، اونم داخل بهترین دانشگاه تهران، رشته پزشکی! بدون هیچ رتبه و کنکور دادنی تو یه جای دولتی. بوی عشق فضای دانشگاه رو پر کرده و منو واسه دست درازی به سمت پسرها می‌کشونه. عشق پسرا ناب‌تر از عشق دختراست، چون پسرا وقتی عاشق میشن از تمام کارهای بدشون دست می‌کشن؛ هوس رو داخل قلب‌هاشون نابود می‌کنن و عشق خالص دقیقا مثلِ یه ش‌راب صدساله که هوش از سر من می‌بره رو توی قلباشون جا میدن. دیگه‌ وارد کلاسم شدم و به سمت آخرین ردیف صندلی رفتم. برعکس همه که از نگاه خیره متنفرن، من عاشق نگاه دیگران رو خودمم! چون چشم‌ها خبر از حال دل میگن! روی صندلی آخر از سمت چپ نشستم و عینک آفتابیم رو از جلوی چشمام برداشتم و نگاه هفت رنگم رو دور تا دور کلاس چرخوندم.- اوف، اون پسره ترم چهاری، خیلی عشقه!-منظورت همون پسره‌ست که ملقب به فرشته رانده شده‌ست؟-اوهوم.از مکالمه مزخرف دوتا دختر ردیف جلوییم یکم عصبانی شدم. به چه جرعتی این انسان‌های جاهل لقب پدر من رو روی یک انسان دیگه گذاشتن؟- سلام.سرم رو چرخوندم و به گروه هفت نفره پسرا نگاه کردم. لبخند زدم و گفتم:- مشکلی پیش اومده؟پسرای مسخ شده، سرشون رو به معنی نه تکون دادن و به سمت راست رفتن. خنده ریزی کردم و سرم رو چرخوندم که با چشمای از حدقه بیرون زده دختر پسرا روبه‌رو شدم. اهمیتی ندادم و از پنجره به بیرون خیره شدم. کم کم کلاس شلوغ شد و استاد اومد سر کلاس. تا آخر کلاس، گوشی به دست کلش آف کلن بازی کردم. با گفتن خسته نباشید استاد، با کوله‌م زدم بیرون و به سمت کافه دانشگاه رفتم. شکلات داغ گرفتم و روی یکی از صندلی انفرادی‌ها نشستم و لیوان حاوی شکلات داغم رو روی میز گذاشتم. عاشق گرمائم، چون عشق با گرما بیشتر می‌شه؛ ولی سرما همه موجودات رو حتی در برابر عشق مستحکم می‌کنه. کسی صندلی کنارم رو عقب کشید و نشست. از شلوار و کفشش که میشه فهمید طرف پسره. عجیبه من نه عشقی تو قلبش می‌بینم نه هوسی! مگه میشه خنثی بود؟! سرم رو چرخوندم و با زیباترین و خوشتیپ‌ترین پسر انسان روبه‌رو شدم!عمیق به قهوه تلخش خیره شده و انگار اصلا روحی در این‌جا نداره! چشماش رو باید ببینم تا بفهمم چی داره تو ذهنش می‌گذره. صدام رو صاف کردم، پاشنه کفشم رو روی زمین کوبیدم، با ناخونام روی میز ضرب گرفتم؛ ولی انگار نه انگار! خیلی کفری شدم؛ کسی تا حالا به من بی‌توجهی نکرده بود!-دختر شیطان، برای چه نقشه‌ای به این‌جا اومدی؟چشمای گرد شده‌م، روی پسر ثابت موند. مطمئنم یک انسان نیست چون وجود من رو شناخت! ولی چجوری؟ سرش رو برگردوند و چشمای صیقلیش رو بهم دوخت. آب‌ دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم:-از چی داری حرف می‌زنی؟ دختر شیطان دیگه کیه؟پوزخند کنج لب،هاش رو تسخیر کرد و تیز و برّنده گفت:-افسونگر؛ دردونه و نور تاریکی چشم شیطان، دختر زیبا و البته رباینده عشق‌های پاک، گذارنده هوس در قلب‌ها! بازم می‌خوای از مشخصاتت بگم؟سعی می‌کنم ردی از تعجب در نگاهم نباشه. خیلی ریلکس اما با لحنی مرموز گفتم:-تو کی هستی؟آرنجش رو روی میز گذاشت و به سمتم خم شد و گفت:-من کابوس هر شب توئم.خنده بلند و تمسخربارم توجه دانشجوهای داخل کافه رو به سمت ما جذب کرد. از انرژی نگاهشون قدرت گرفتم و با صدای آروم زمزمه کردم:- تو... تو کی باشی که بخوای کابوس من، دختر شیطان، افسونگر قلب‌ها بشی؟!-کاری نکن آخرین نگاهت تو آتش جهنم باشه!به سمتش خم شدم و رخ به رخ صورتش توقف کردم و گفتم:-من داخل قلب جهنم، در میان آتش‌های سوزان به دنیا اومدم. برای همینه که منبع قدرت من آتش عشقه. تو هیچ وقت نمی‌تونی دختر جهنمی رو محکوم به جهنم کنی!-من پادشاه جهنمم و به دستور خدا می‌تونم خطاکاران رو اون‌جا زندانی کنم.دیگه عمرا نمی‌تونستم از تعجبم جلوگیری کنم! لعنتی! یعنی این پسره آریابده؟! تنها دورگه انسان و شیطان! پدرش انسان و عزیز شده خدا بود و مادرش هوس‌بازترین جن که تمام موجودات بهش لعنت فرستادن. واو! نتونستم جلوی پوزخند زدنم رو بگیرم و گفتم:- پس تو همون آریابد معروفی؛ پسر آتش و خاک و محبوب شده خدا!حالا اون بود که تعجب کرد، ولی سعی کرد تعجبش رو مخفی کنه. چطور دختر شیطان بدون آسیب دیدن، اسم خدا را به زبان می‌آورد؟! حالا وقت سیاست بود. به سمتش خم شدم و با طنازیِ دلربایی گفتم:-هه! هر دوی ما از انسان و آتش زاده شدیم. آها یک سوال دیگه؟ [تیز به چشماش خیره شدم] تو داخل این دانشگاه چیکار می‌کنی؟نگاه سرد و یخیش باعث شد ازش فاصله بگیرم و صورتم رو بکشم عقب. مثلِ یک ذره نفوذناپذیر می‌مونه! موهاش رو تاب داد و گفت:- این رو من باید از تو بپرسم... چون من خیلی وقته اینجام. [جدی شد و با اخم گفت] دخترشیطان، یا میگی برای چی به زمین اومدی، یا مجبور میشم با کمال میلم ببرمت زندان هشتم جهنم!-تو انگار حرف تو گوشت نمیره! دارم میگم دختری که تو جهنم به دنیا اومده، تو آتیش جهنم نمی‌سوزه!کل کل با این پسره دردی از من دوا نمی‌کنه و الان بدجور گشنمه. شکلات داغم رو رها کردم و بلند شدم و بی‌توجه به پسره از کافه خارج شدم. اداش رو درآوردم و از شانس گندم پسره رو لعنت کردم. وارد کلاس جدیدم شدم و ردیف آخر نشستم. هدفونم رو درآوردم و روی گوشام گذاشتم و چشمام رو بستم و به آهنگ آخرالزمان &quot;ادِل&quot; گوش دادم. از این بدترم یعنی می‌شه؟ اه اگه برم پسره بدتر شک می‌کنه، اگه نرم... اوهوم؛ بهتر نرم! مثلا می‌خواد چه غلطی بکنه؟ من دارم غذام رو به دست میارم. بعد از تموم شدن آهنگ، هدفونم رو جمع کردم.-وایی الان با عشق من، فرشته رانده شده کلاس داریم!-به نظرت به ما هم نگاه می‌کنه؟ وای به خاطر هوش زیادشه که اجازه تدریس داره.مشتاق، سرم رو از بین دخترا در آوردم و گفتم:-سلام. ببخشید یه سوال داشتم، این فرشته رانده شده که می‌گین کیه؟یکی از دخترا که خودش رو غرق آرایش کرده بود گفت:-تو چطور اون رو نمی‌شناسی؟چشم غره‌ای بهش رفتم و نگاه ترسناکم رو بهش دوختم و سرم رو کشیدم عقب. به درک نگو! دختر تازه به دوران رسیده، ادا عاقلا رو در میاره! بی‌لیاقت حتی نباید باهاش حرف می‌زدم. نگاهم رو بین پسرا چرخوندم و دنبال یه طعمه خوب گشتم، که چشمای تیزم به یه پسر مثبت و البته جذاب افتاد که عمیق تو فکر فرورفته بود. بلند شدم و به سمتش رفتم و صندلی کنارش نشستم و گفتم:-سلام.سرش رو چرخوند، که نگاه کسلش تحت سلطه من در اومد. لبخند دلربایی زدم و با دیدن ۹۶٪ عشق ناب و آتشین، آب دهنم راه افتاد و گفتم:-چی شده تو فکری؟ بیا بریم پیش من با هم صحبت کنیم.بلند شدم و اونم مثل یه عروسک دنبالم راه افتاد. سر جام نشستم و اونم کنارم نشست. وقتم کمه و حسابی گشنمه. مطمئنم با خوردن عشق این پسره تا یه هفته گشنه نشم. حوصله ماجرای بی‌خودش رو نداشتم، پس با یه نگاه به کل کلاس، از هواس پرتی بچه‌ها استفاده کردم و دستم رو روی قلبش قرار دادم و تمام عشقش رو وارد بدنم کردم و هوس رو جایگزینش قرار دادم و دستوری گفتم:-کارم باهات تموم شد، پس حالا برو!مطمئنم چشمام و ل*با*م خوش‌رنگ شدن، چون عشق معجون جادویی منه! دانشجوها با ورود استاد بلند شدن ولی من بی‌خیال نشسته بودم و طعم عشق رو مزه مزه می‌کردم. با نشستن دانشجوها نگاه خمارم رو به استاد سوق دادم و با دیدن آریابد حال خوبم پرید و جاش رو به خشم داد.پس آریابد همون فرشته رانده شده‌ست! بعدا باید از یکی بپرسم واسه چی این لقب رو روش گذاشتن. لعنتی مزه شیرین عشق رو واسم زهرمار کرد. کیف لپتاپش رو روی میز گذاشت و خیلی ریلکس برگشت و دستاش رو روی سینش تو هم قفل کرد. چه ادا و اطفاری در میاره. با نگاهش کل کلاس رو اسکن کرد و روی من ثابت نگه داشت و پوزخند زد. دستاش رو از هم باز کرد و از داخل کیفش پرونده رو درآورد و شروع کرد به حاضر و غایب کردن. وقتی اسم‌ها تموم شد گفت:-خب می‌بینم دانشجوی جدید داریم؛ خودتون رو معرفی نمی‌کنین؟!با اعتماد به نفس همیشگی‌م بلند شدم و از بین ردیف صندلی‌ها به سمت سکویی که آریابد وایساده بود رفتم. نگاه براقم رو بهش دوختم تا بفهمه تغذیه کردم. روی پاشنه کفشم چرخیدم و رو به دانشجوها با صدایی که هوش از سر همه ببره گفتم:- سلام، من افسونگر رادش هستم و دانشگاه شیراز درس می‌خوندم؛ اما به دلایلی انتقالی گرفتم و به این‌جا اومدم.به نظر خودم که کافی بود. چه دروغی گفتم من!(دانشگاه کجا بود!) خخ.رو پاشنه کفشم چرخیدم و نگاه آتشینم رو تو نگاه یخ زده‌ش ثابت کردم و گفتم:- استاد فکر کنم کافی باشه، می‌تونم برم بشینم؟آریابد به سمتم اومد و روبه‌روم وایساد، تو چشمام خیره شد و یک دفعه هاله سفید رنگی ازش ساطع شد که کل کلاس رو در بر گرفت! چی شد؟ قفل نگاه رو شکستم و برگشتم سمت بچه‌ها که دیدم خشکشون زده! از پنجره به بیرون خیره شدم. پرنده‌ها، برگ‌هایی که در حال سقوط بودن، همه چیز وایساده!- نترس، فقط زمان رو متوقف کردم.شعله‌های آتیش رو تو نگاهم حس می‌کردم. خشمگین برگشتم سمتش و گفتم:- برای این کارت چه توضیحی داری؟پوزخند زد و گفت:- می‌ترسی تو زمان اسیرت کنم؟ اوم عالیه! دختر شیطان به دست زمان بیفته!دستش رو آورد جلو و ل**ب‌هام رو لمس کرد. از سرمای انگشتاش لبم یخ زد و باعث لرز خفیفی روی اندامم شد. پوزخند زد و غیب شد. چرخیدم و دنبالش گشتم. نیست! اسمش رو صدا زدم؛ سکوت جوابم بود. جیغ زدم؛ اکوش رو در گوشام شنیدم. سرم داشت گیج می‌رفت و چشمام همه جا رو تار می‌دید. یعنی اون فهمیده که زمان من رو می‌کشه؟ در حال سقوط بودم که دستی به کمرم چنگ انداخت و من معلق در آغوش یخ زده آریابد متوقف شدم و نگاهم خاموش شد!- خب بچه‌ها پایان کلاس.چشمام اتوماتیک باز شدن و ذهنم شروع کرد به یادآوری اتفاقات. آریابد لعنتی داشت جونم رو ازم می‌گرفت!- بهتر نیست بلند بشی؟ کلاس تموم شده و تو از اول تا آخرش خواب بودی!سرم رو بلند کردم و به صورت بی‌نقصش خیره شدم. روبه‌روش وایسادم و با تمام قدرتم خواستم سیلی بزنم، که مچ دستم رو تو هوا گرفت و جدی و سرد گفت:- من نمی‌دونستم تو رو زمان می‌کشه، انرژیِ مرگ رو آخرین لحظه حس کردم! واسه چی زمان می‌کشتت؟- واسه اینکه زمان پیرم می‌کنه و عشق و هوس هردو در قلبم می‌میرن!نمی‌دونم واسه چی جوابش رو دادم، چشماش نیرویی داره که نمی‌ذاره دروغ بگم. پشت این لنزهای آبی، نگاهی به رنگ قرمزی خونه! خاص‌ترین قرنیه‌ایه که قرمزیش به رنگ آتشه اما سرماش وجود هر کسی رو منجمد می‌کنه! با حس سرما در مچ دستم، مچم رو از زندان دستاش آزاد کردم و با برداشتن کیفم برگشتم، که با جای خالی‌ش روبه‌رو شدم. با قدرت طی‌الارضم به خونه فکر کردم و در عرض چند ثانیه اون‌جا بودم. کیفم رو روی کاناپه انداختم و با قدرتم، لباسام رو با یک تاپ و دامن قرمز عوض کردم. موهای بلندم رو آزادانه رها کردم، رو کاناپه دراز کشیدم و خواب چشمام رو ربود.***به تاریکی لذت بخشی که دورم رو احاطه کرده بود خیره شدم. به عنوانی که حتی نمی‌تونستم جلو پام رو ببینم، شروع کردم به راه رفتن. برق چیزی توجهم رو جلب کرد. نگاهم رو چرخوندم که با دوتا چشم براق قرمز روبه‌رو شدم! واسه اولین بار وحشت کردم. یک قدم به عقب برداشتم که دستام مایع لزجی رو لمس کردن. خون تو بدنم یخ بست و چشمام در حالی که قفل چشمای قرمز بود گشاد شد. نفسای سردی رو پشت گوشم حس کردم، برگشتم ولی جز تاریکی چیزی نبود.‌ سکوت از همه چیز ترسناک‌تر و واهمه‌انگیزتر حس می‌شد. شیء سردی رو روی پوستم حس کردم و بعد سوزشی که تا مغز و استخونم رو سوزوند. جیغم تو گلوم خفه شده بود و تقلاهام برای فرار بی‌فایده بود! دستی رو شونه‌م قرار گرفت. با دیدن انگشتای کشیده و تاول زده‌ای که بوی تند سوختگی رو می‌داد، جیغ بلندی کشیدم.چشمام رو باز کردم و با وحشت نشستم و دستم رو به گلوم کشیدم تا شاید راه نفس کشیدنم باز بشه. لعنتی! اولین بار تو عمرمه که انقدر از یک کابوس وحشت کردم! نفس عمیقی کشیدم و موهام رو پشت گوشم دادم. سرم رو چرخوندم و به شونه‌م خیره شدم که با دیدن کبودی‌ای که عجیب شبیه دست بود، دوباره ترس اومد سراغم! دستی به کبودی کشیدم که از درد زیادش جیغی کشیدم. یکی می‌خواست باهام بازی کنه! ولی اون نفر کیه؟ اگه بفهمم، دختر شیطان نیستم اگه نابودش نکنم!***در حالی که با پاشنه کفشم رو زمین ضرب گرفته بودم، منتظر شروع کلاسم بودم. چند وقتیه که دخترا با حرص و حسرت و پسرا به امید داشتنم، بهم خیره می‌شن. پسره ژیگول اومده میگه میای با هم دوست بشیم؟ دِ آخه کله خروسی! اسکلت آزمایشگاهی! چی من و تو بهم می‌خوره؟ والا انسانا با این همه اعتماد به نفسشون می‌تونستن چه کارا که بکنن، اصلا اینا حروم شدن، هه!امروز امتحان دارم و می‌خوام از روش ناعادلانه و البته لذت بخش تقلب استفاده کنم.- چطوری تو؟سرم رو بلند کردم و به دلربا، دوست جدیدم خیره شدم. یه دختریه که عجیب شیطان می‌پسندش!خب دلایلش: اول اینکه دختر نیست، دوم دروغگوئه، سوم جز گروه شیطان پرستانه، چهارم با همه رابطه داره، پنجم نزول‌خور و البته قمارباز حرفه‌ای در تن فروشی، ششم لعنت شده خداست و دیگه روحی در بدن نداره. لبخند زدم و گفتم:-خوبم.خودش رو کنارم ول کرد و گفت:-امروز حوصله کلاس رو ندارم؛ به احتمال زیاد جیم بزنم اما به خاطر فرشته رانده شده دل لامصبم نمی‌ذاره برم.سوالی که این‌ چند وقت شده حاکم ذهنم رو ازش پرسیدم:-برای چی بهش‌ می‌گین فرشته رانده شده؟لبای پروتزیش به لبخند حال بهم زنی کش اومد و گفت:-چون از لحاظ زیبایی و خوشتیپی عین یه فرشته‌ست، ولی چون روی زمین همچین آدمیه... بهش میگن رانده شده و سر جمع اینا شده فرشته رانده شده.اینا رو باش، از اون حاکم عذاب چی ساختن! دلربا خانوم زمانی می‌رسه که مثل چی از این فرشته‌تون متنفر میشی!دلربا: وای! اومد!برگشتم سمت دلربا و با خشم گفتم:- حالا چرا جیغ می‌زنی؟ روانی!ولی اون اصلا انگار نه انگار! برگشتم و به هیربدی نقره‌ای خیره شدم. وا! این دیروز با لامبورگینی نیومده بود؟! پسره عقده‌ای! مثلا می‌خوای چی رو نشون بدی؟وارد پارکینگ که شد، دلربا دوباره با جیغ برگشت سمتم و گفت:- وای افسونگر من اگه زیباییم در حد تو بود، مخ این پسره‌ رو می‌زدم، من هر کاری کردم تا به چشمش بیام نشد. آه!این دختر یکم عقل لازمه! والا من که دختر شیطانم، هنوز دخترم؛ اما این خانوم نوچ نوچ! آدم نمی‌شه این بشر.با افتادن یه قطره‌ی سرد سفید روی گونه‌م، سرم رو بلند کردم و به دونه‌های برف خیره شدم. چقدر مهربونی آخه؟ با وجود این همه انسان گناهکار باز هم خدا نعمتش رو برای اونا می‌فرسته. واسه چی؟ چرا انقدر مهربونی؟ چرا انقدر بخشنده‌ای؟ پدرم میگه تنهایی انقدر رو خدا فشار آورد که انسان رو آفرید و اون رو از بهشت روند. هنوزم پدرم به عشق خدا عبادت می‌کنه، اما خدا فقط میگه جز سجده بر آدم به هیچ وجه پدرم رو نمی‌بخشه. آه از نهادم بیرون اومد و بخار گرمی رو هر چند کم در این هوا رها کرد.دلربا: هی، افسونگر! پاشو بریم تو؛ به چی خیره شدی؟ مگه تا حالا تو عمرت برف ندیدی؟با صدایی که از ته گلوم آزاد شد گفتم:- تو برو من بعدا میام.دلربا: باشه هر جور راحتی، پس تو کلاس می‌بینمت.دلربا جای من نبود تا بدونه تو شهر شوم چه اتفاقایی می‌افته. به جای برف رگبار آتشه که سر مردم فرود میاد. هوای تازه اون‌جا معنی نداره، وقتی که همه جا رو تعفن گرفته! نمی‌دونه چقدر سخته چشمات به رنگ قرمز عادت کنه، وگرنه هیچ وقت قرمز رو رنگ عشق نمی‌ذاشتن. انسانا خیلی کوته بینن، خیلی! انگار که بغض و درد تو گلوم انباشته شده باشه، با اولین قطره بلورین اشکم آزاد شد. کی می‌خواد بفهمه از درد چند صد ساله من؟-الکی اشکات رو هدر نده، خیلی‌ها دنبال اشکاتن.انقدر غرق در افکار پریشونم بودم که وجود آریابد رو کنارم حس نکردم. سریع اشکم رو با پشت دست پاک کردم و گفتم:- چیزی تو چشمم رفته بود.پوزخند صداداری زد. ولی یک سوال افتاد تو ذهنم. سرم رو برگردوندم و به نیم‌ رخش که به آسمان خیره شده بود نگاه کردم و گفتم:-واسه چی گفتی خیلی‌ها دنبال اشکامن؟تو همون حالت گفت:- تو واقعا نمی‌دونی اشکت از اشک یک پری‌ دریایی هم با ارزش‌تره، اشکات شفا بخشه و یه جاودانه کننده عالی، یک عنصری که کیمیاگرها دنبالشن تا باهاش آشغال رو تبدیل به طلا کنند و جادوگرها تبدیل به ساحره بشن! خوناشام‌ها با اشکات می‌تونن آفتاب رو لمس کنن و گرگینه‌ها قدرت بگیرن و یک عالمه کار دیگه.با چشمای گرد شده گفتم:- دروغت خیلی مزخرفه!- دختر شیطان، من تو رو بهتر از پدرت می‌شناسم و از بیشتر قدرتات آگاهی دارم.باحرص گفتم:- عالیجناب جهنم، من اسم دارم و اسمم افسونگره؛ پس دیگه بهم نگو دختر شیطان!ادامه دارد...</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 01:13:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان افسونگر جهنمی | نویسنده s.yavarnia</title>
                <link>https://virgool.io/@samayavarnia/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-syavarnia-lsk2i0wqhb00</link>
                <description>رمان افسونگر جهنمی | نویسنده s.yavarniaخلاصه:به آسمان شهر خیره می‌شوم؛ این‌جا شهر شوم است! شهری که مردمی ابله، صفت گرگ‌ها را دارند. مردمی که قبول کردند شیطان‌پرست باشند و من، فرشته رانده شده این شهرم... ابلیسی دیگر! دختری از قلب جهنم که فقط ویران کردن را یاد گرفته است. من دختر شیطانم، افسونگری برای جدایی قلب‌ها. من آسیبی نمی‌بینم، نه با خواندن آیه و دعای پوچ دعانویسان، نه با آب مقدس کلیساها یا به صلیب کشیدن قلب و روحم! من جاودانه‌ای از نسل پلیدی و تاریکی هستم!</description>
                <category>سما یاورنیا</category>
                <author>سما یاورنیا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 00:45:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>