<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بی‌نام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samim</link>
        <description>بی‌‌نام پر از فکر و چرا؟!!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:32:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>بی‌نام</title>
            <link>https://virgool.io/@samim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دم‌دست‌ترین ایده کاریابی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@samim/%D8%AF%D9%85%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%86-tv7sv9tsxolh</link>
                <description>تابستون 92 که شروع شد، هر روز رو با یه بهانه‌ای می‌سوزوندم. یه روز با خودم می‌گفتم تازه اول تابستونه بابا! یه روز دیگه می‌گفتم تا 11 خوابیدم، دیگه نمی‌شه! یه روزایی که هفته از نیمه گذشته بود، می‌گفتم بذار از اول هفته...خلاصه حدود یک ماه و نیم از تابستون همینطور گذشت. با خودم گفتم می‌خوام نزدیک روزهای دانشگاه کار پیدا کنم تا هم بگم دانشجوام و هم بتونم روزهای دانشگاهمو از همون اوایل کار مشخص کنم. تااینکه دیدم دیگه بیش از این نمی‌تونم خودمو گول بزنم. بنابراین در یک حرکت جوگیر یه روز 7 صبح که همه خواب بودن، از خونه زدم بیرون!جوگیر از اون نظر که هیچ ایده، تدبیر، فکر و... نداشتم. فقط می‌خواستم کار پیدا کنم. انگار کار تو کوچه و خیابون یه گوشه منتظر من نشسته بود. مثل همه صحنه‌هایی که تو سریال‌ها دیده بودم، یه روزنامه خریدم و کنار خیابون با یه خودکار قرمز رفتم سراغ صفحه استخدام. چندتا مورد رو انتخاب کردم و شروع کردم از تلفن عمومی تماس گرفتن.چندجای اولی که زنگ زدم تازه دیدم چقد بعضی مسیرها به من دور هستن. پس یه کم هدفدارتر دنبال کار گشتم. تااینکه چشمم خورد به یک آگهی استخدام. «منشی موسسه آموزشی کنکور ابن یمین در خیابان فاطمی»دوسش داشتم. هم آموزشی بود، هم پر تردد و قابل اعتماد. نزدیک هم بود. تماس گرفتم و گفتن دو ساعت دیگه برای مصاحبه اینجا باش. رفتم و با یه صحبت اولیه گفتن از فردا بیا.اصولا آدمی هستم که وقتی کاری به من سپرده می‌شه، با وسواس و دقت زیادی انجامش می‌دم. بنابراین از فردای اون روز که رفتم سر کار، اولین کاری که کردم نظافت میزم بود. همه چی رو درست جای خودش گذاشتم. کارها رو تحویل گرفتم و شروع کردم.کار من تماس با یک فهرست طولانی از شماره تماس‌ها در آموزشگاه کنکور ابن یمین شروع شد. باید با شماره افرادی که رشته درسشون معماری بود، تماس می‌گرفتم. بعد به همایش یا یک جلسه مشاوره تحصیلی رایگان دعوتشون می‌کردم. زمان مشاور کنکور آموزشگاه رو در بازه‌های نیم ساعته برای افراد آماده می‌کردم. وقتی افراد حضوری میومدن آموزشگاه، راهنماییشون می‌کردم و در آخر مثل داروغه جلوی در کلاس‌ها می‌ایستادم تا به اونا که شهریه ندادن، تذکر بدم.آدما برخوردهای مختلفی داشتن. بعضی از توضیحاتم تشکر می‌کردن، بعضی عصبانی می‌پرسیدن شمارشونو از کجا آوردم. (این برای خودمم سوال بود!) اونجا جز من 8 نفر دیگه هم بودن. من خیلی سعی کردم باهاشون مهربون و باملاحظه باشم؛ اما یکی دو نفری که خودشون رو قدیمی اونجا می‌دونستن، خیلی با لحن دستوری باهام حرف می‌زدن. من هم تصور می‌کردم حق دارن و اطاعت می‌کردم. بعدها فهمیدم پایین بودن اعتماد به نفسم باعث می‌شد به همه بگم چشم!چشم گفتن به اغلب آدم‌ها کار اشتباهیه. چون نمی‌گن چقد انسان خوب و همراهی هستی! می‌گن ایول داره ازم اطاعت می‌کنه، پس می‌تونم کارای رو مخی خودمو رو دوشش بذارم.طی یک ماهی که آزمایشی اونجا بودم، دو نفر دیگه هم به همین شکل اضافه شدن. انقد شلوغ و هرج‌ومرج بود که بعضی روزها صندلی برای نشستن همه نبود. گاهی برخورد سایر منشی‌ها باهامون خیلی تند بود. فضا پر از تنش بود. به‌طوری‌که حس می‌کردم اونجا رو دوست ندارم. هرزمان کم میاوردم، با خودم می‌گفتم به پولش فکر کن. قسمت ترسناک ماجرا این بود که یکی دو نفر از منشی‌ها بیش از 4 سال بود که اونجا بودن. با خودم می‌گفتم ینی منم سال‌ها اینجا می‌مونم؟ من آدمی هستم که سال‌ها محیط خشک، بی‌روح، پرتنش، ناسالم و رقابتی زشت اینجا رو تحمل کنم؟ من آدمی هستم که سال‌ها بدون پیشرفت با یه عالمه فعالیت روتین کار کنم؟ همه‌ش سعی می‌کردم این افکارو به پشت ذهنم هل بدم و بهشون فکر نکنم.بنابراین خیلی وسواس‌گونه کارمو ادامه دادم. به طرز عجیبی اسم همه دانشجوها و مراجعه‌کننده‌ها رو یاد گرفتم و ارتباط خوبی باهاشون داشتم. از عمل خودم خوشحال بودم و کاملا اطمینان داشتم تونستم یه کار پیدا کنم. هرچند کاری هست که هیچ امیدی به رشد و حس خوب در اون نیست.پایان یک ماه قرار بود دو نفر از ما سه تا انتخاب بشن. یکی دو روز پیش از موعد مقرر، دخترخانمی که قبل ما اونجا کار می‌کرد، برگشت. گفت پشیمون شده و می‌خواد مجددا اونجا کار کنه. بنابراین فقط یکی از ما رو می‌خواستن. روز آخر اول منو صدا کردن اتاق مدیریت. مدیر گفت شما می‌تونی جمعه‌ها هم بیای؟ گفتم نه! گفت پس علی‌رغم عملکرد خوبتون نمی‌تونیم همکاریمونو باهاتون ادامه بدیم.دو تا حس رو همزمان داشتم. اول اینکه ناراحت بودم. چون اون همه فعالیت خوب و بدون نقصم رو تنها برای محدودیت جمعه‌ها نادیده گرفتن! دوم اینکه خوشحال بودم. چون من ته ته دلم نه‌تنها اونجا رو دوست نداشتم، بلکه دلم می‌خواست ازش فرار کنم؛ اما جرات انتخاب نداشتم. حالا که اون‌ها زحمت انتخاب رو کشیده بودن، بار مسئولیت انتخاب روی دوشم نبود. غمگینانه لبخند آرومی زدم و اومدم بیرون.دو هفته بعد 550 هزار تومن برام واریز کردن و من تونستم ترم سه دانشگاه رو با یک گوشی هوشمند صفحه بزرگ سونی و البته بدون کار شروع کنم.</description>
                <category>بی‌نام</category>
                <author>بی‌نام</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 00:45:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی فهمیدم باید یه کاری کنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@samim/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-yx74zcoqom5h</link>
                <description>سال 91 بود که دانشگاه قبول شدم. برای منی که تا پیش از اون محدوده ترددم فقط تا چند خیابون اون‌ورتر از خونمون بود، مسیر دانشگاه خیلی طولانی به‌نظر میومد. مسیرم از خیابون جمهوری بود تا جردن!وقتی مهر 91 رفتم دانشگاه، دیدم چقدر همه چی با مدرسه فرق داره و برای بودن کنار سایر هم‌کلاسیام به یک حداقل‌هایی نیاز دارم. یکی از اون پیش‌نیازها پول بود. از اونجایی که همه دوران کودکی و نوجوونیم چیزی به اسم «پول تو جیبی» برای پدرم تعریف نشده بود، می‌دونستم که درخواست پول تو جیبی ازش چندان راه به جایی نداره. باوجود این دل به دریا زدم و بهش گفتم من به پول تو جیبی نیاز دارم. اما پدرم همچنان روی نظر خودش مصر بود که وقتی پول خوراک، پوشاک و تحصیلت رو پرداخت می‌کنم، دیگه هزینه‌ای نداری که بخوای بابتش پول داشته باشی!می‌دونستم که بحث با پدرم بی‌فایده‌س. بنابراین تصمیم گرفتم نه اونو خسته کنم نه خودم رو کلافه. باید راهی پیدا می‌کردم.اولین انتخاب من حفظ حاشیه امن زندگیم بود. با خودم گفتم با بچه‌ها بیرون نمی‌رم، تو جشن تولدهاشون شرکت نمی‌کنم، ناهار از خونه میارم و خلاصه هرچیزی که بخواد منجر به خرج کردن باشه رو حذف می‌کنم. از اونجایی که ترم یک و دو دانشگاه چندان اکیپ‌بازی و بیرون رفتن همه‌گیر نبود، تونستم با همون پول‌هایی که از عید و هدیه تولدم جمع کرده بودم، دووم بیارم. اما می‌دونستم قطعا اینطوری نمی‌شه ادامه داد.بالاخره یه جا باید با این واقعیت که من به پول ماهانه نیاز دارم رو‌به‌رو می‌شدم. بنابراین وقتی ترم دو دانشگاه هم تموم شد و وارد تابستون 92 شدم، فهمیدم باید یه کاری کنم.با من همراه باشید تا در مطالب بعدی همه کارهای کوچک و بزرگی که برای کسب درآمد انجام دادم رو باهاتون به اشتراک بذارم.</description>
                <category>بی‌نام</category>
                <author>بی‌نام</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 23:43:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کودکانتون شیر ندید، شیر عسل بدید!</title>
                <link>https://virgool.io/@samim/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B3%D9%84-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF-xms3svo7n3kh</link>
                <description>یادمه تو کتاب هنر عشق ورزیدن بود که اولین بار چنین چیزیو خوندم و چقد حس عجیبی بهم داد. آخه این موضوعی بود که همیشه بهش فکر می‌کردم، اما هیچ وقت هیچ جا هیچ کس چیزی ازش بهم نگفته بود. اصن بذار با یه جوک کل موضوع رو روشن کنم. یه جوکی بود میگفت &quot;رفیقم امروز بهم گفت مادربزرگش داره از آمریکا میاد. مگه مادربزرگا از مکه نمیومدن؟&quot;موضوع همین قد ساده‌س. از بچگی یه سری باید و نبایدهای اشتباه و احمقانه رو تو چارچوب فرهنگ و اصالت به خوردمون دادن و مام بدون فکر بهشون عمل کردیم. یکی از این باورهای غلط که می‌خوام الان ازش حرف بزنم شخصیتی هست که بیشتر مامانا دارن.همین الان به مامانت فکر کن. چند تا چروک رو صورتشه؟ هیکلش چطوریه؟ پا درد داره؟ کمر درد چطور؟ چند تا دندون سالم مونده براش؟ لباساش چه رنگیه؟ چقد به خودش اهمیت می‌ده؟ شرط می‌بندم اگه یه نظرسنجی در این باره بذاریم، نتایجش خبر از یه فاجعه انسانی می‌دن.مامانامون از ماماناشون و اونا از مامان و مادربزرگاشون یاد گرفتن که باید همه چیو فدای بچه کرد. همه وقتشون، انرژیشون، زندگیشون، خوشی‌هاشون و هر چیزی که داشتن رو فدای ما بچه‌ها کردن تا به احساس رضایت خاطری که دنبالشن برسن. غافل از اینکه ما چیز دیگه‌ای نیاز داشتیم. چرا به مامانای ما یاد دادن زنی که به خودش برسه مامان خوبی نیست؟ چرا کاری کردن حس خوب به خود داشتن رو تو خدمت تمام و کمال به بچه و شوهر ببینن؟تو کتاب هنر عشق ورزیدن نوشته به بچه‌هاتون شیر ندید شیر عسل بدید. ینی هم بهشون شیر بدید که بزرگ شن و هم زندگیشونو شیرین کنید. اما چطوری؟ با رسیدگی به خودتون!! بله خودتون.چرا؟ چون ما بچه‌ها نمی‌خوایم وقتی 25 سالمون شد دنبال دکتر آرتروز و رماتیسم برای مادرمون باشیم. ترجیح می‌دیم دنبال بهترین جاها برای وقت گذرونی با اونا باشیم. دوست نداریم فکر این باشیم داروهاشونو از کدوم داروخانه می‌شه تهیه کرد. می‌خوایم دنبال بهترین کافه برای چای عصر و صبحانه جمعه کنار مامانا باشیم. دوست داریم یه مامان شاد و سالم داشته باشیم. نه مامانی که اغلب پا درد و کمر درد امونشو بریده. مامانی که بی‌حال و بی‌حوصله‌س. پر از کسالت و غمه!!من می‌خوام شاد باشم اما مامانم نمی‌فهمه شادیم به شادیش وابسته‌س. من غذای گرم و خوشمزه مامان‌پز کنار یه مامان خسته نمی‌خوام. دلم می‌خواد بهش بگم &quot;بیا با هم بریم ساندویچ کثیف بخوریم اما تو سالم باش و بخند برام.&quot;چطور بعد 55 سال زندگی با باورهای غلط می‌تونم بهش بفهمونم راهو اشتباه رفتی؟ اصن چطور دلم بیاد بهش نشون بدم بدون از بین بردن سلامتیش هم می‌تونست مامان بی‌نظیری باشه؟ وقتی نمی‌شه زمان رو به عقب برگردوند، وقتی نمی‌تونم سلامتی از دست رفته‌ش رو بهش پس بدم چطور بگم خطا کرده؟ چطور الان قانعش کنم وقتی نمی‌تونه مشکلات فرزندانش رو حل کنه، با اشک و آه و رنج دادن به خودش چیزی عوضش نمی‌شه؟ مگه می‌تونم بهش بگم دست بردار از این طرز فکر که باید همیشه بتونی یه کاری کنی؟ از همه اینا بدتر...چطور این واقعیت رو به روش بیارم که اگر الان بچه‌ش خیلی جاها اشتباه می‌کنه و آسیب می‌بینه به خاطر باور و طرز فکر اشتباهی که تو با رفتارت بهش یاد دادی؟حسود نیستم اما وقتی می‌بینم بعضی مامانا رنگ‌های شاد می‌پوشن و با بچه‌هاشون می‌رن کافه و رستوران دلم یه جوری می‌شه. وقتی می‌بینم برا خودشون ارزش قائلن، حسرت می‌خورم. کاش من مادر مادرم بودم. اونوقت بهش یاد می‌دادم دخترک قشنگم اگر می‌خوای بچه‌های موفق و شادی داشته باشی، موفقیت و شادی رو بهشون نشون بده. اگر می‌خوای بچه‌هات یاد بگیرن بدون نابود کردن خودشون هم می‌تونن خانواده خوشبختی تشکیل بدن، بدون نابود کردن خودت خوشبختشون کن. اگر می‌خوای بچه‌هات یاد بگیرن سلامتیشونو حفظ کنن، حفظ سلامتی رو نشونشون بده...نه اینکه تا دیدی یه مادری پابه‌پای بچه‌ش می‌دوئه و مستانه می‌خنده با سرزنش نگاهش کنی...مامان...برای همه روزهایی که می‌تونستم باهات ساعت‌ها بازار و پاساژها رو زیر پا بذارم اما نشد...متاسفم. برای همه خاطره‌هایی که می‌تونستیم با هم بسازیم اما نساختیم متاسفم. حالا فقط دلم می‌خواد بغلت کنم و برات مادری کنم تا بیشتر از این خودت رو فرسوده و خسته نکنی. با وجود همه حسرت‌هایی که تو دلم کاشته شد؛ شدیدا و عمیقا دوستت دارم. </description>
                <category>بی‌نام</category>
                <author>بی‌نام</author>
                <pubDate>Thu, 21 Mar 2019 21:07:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>