<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ثمين ابراهيمى</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samin</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:48:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/9/avatar/FTF4YH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ثمين ابراهيمى</title>
            <link>https://virgool.io/@samin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از استرس مالی تا آرامش ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%AA-g0hg8x1utrzb</link>
                <description>چند ماه پیش بود، یک عصر شلوغ سر کار داشتم. وسط همه‌ی تماس‌ها و ایمیل‌ها، یه پیام از بانک اومد: «مهلت پرداخت قسط شما امروز به پایان می‌رسد.» اعصابم به هم ریخت. با خودم گفتم: &quot;چطور فراموش کردم؟!&quot; سریع موبایلم رو برداشتم، اما هر کاری کردم اینترنت مشکل داشت. حتی با اپلیکیشن بانکی هم نمی‌شد کار کرد، چون ساعت خیلی شلوغی بود.  به سختی تونستم حساب بانکیم رو باز کنم و مبلغ را انتقال بدم، اما استرس و نگرانی اون لحظه‌ها بهم یه درس بزرگ داد. وقتی بالاخره تأییدیه‌ی پرداخت اومد، تمام انرژی روزم رفته بود چون اگه قسطم رو به موقع پرداخت نمی‌کردم، مشکل اعتبار بانکی پیدا می‌کردم و نمی‌تونستم وامی که می‌خواستم رو بگیرم. فقط یک فکر توی ذهنم بود: «کاش این روند ساده‌تر بود!»  حالا تصور کن دایرکت دبیت وجود داشت. سیستمی که بدون نیاز به یادآوری یا تلاش من، هر ماه قسط‌ها رو اتوماتیک پرداخت می‌کرد. نه نیازی به وارد کردن اطلاعات کارت بود، نه نگرانی درباره‌ی مهلت‌ها. انگار یه حسابدار شخصی داشتم که همیشه حواسش به همه‌ چیز بود.یادم میاد سارا، صمیمی‌ترین دوستم که از دبیرستان با هم بودیم و حدودا سه سالی هست که کانادا زندگی می‌کنه، یه بار داشت راجع به نحوه‌ی پرداختای بانکیش برام تعریف می‌کرد. می‌گفت: «تقریباً همه‌ی پرداخت‌های ماهانه‌ مثل اجاره خونه، قبض‌ها، و حتی اشتراکایی مثل نتفلیکس با دایرکت دبیت انجام می‌شه و دیگه نیازی نیست نگران این باشم که چیزی رو فراموش کنم. همه چیز اتوماتیک انجام می‌شه و تمرکزم روی کارای دیگمه. اینطوری خیالم راحت راحته.»  الان می‌فهمم که دایرکت دبیت فقط یک سرویس نیست؛ یه نوع سبک زندگی جدیده. سبکی که استرس ناشی از امور مالی رو  به حداقل می‌رسونه و ذهن و زمانم برای چیزهای مهم‌تر زندگی آزاد می‌شه. برای من، این سرویس یک ناجی واقعیه؛ چیزی که آرامش رو به زندگیم میاره.  شاید وقتش رسیده باشه که همه ما به این تکنولوژی اعتماد کنیم و با آرامش بیشتری زندگی کنیم. چون راستش، زندگی برای نگرانی درباره‌ی یه پرداخت ساده، خیلی کوتاهه. </description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 22:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینچنین آرام...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-b6qj8qj2q36e</link>
                <description>کیستی که مناینگونه به اعتمادنام خود رابا تو می گویم…کلید قلبم رادر دستانت می گذارمنان شادی ام را با تو قسمت می کنمبه کنارت می نشینمو سربر شانه‌ی تواینچنین آرامبه خواب می روم؟کیستی که مناینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟!!کیستی که منجز اونمی بینم و نمی یابم ؟!!دریای پشت کدام پنجره ای؟که اینگونه شایدهایم را گرفته ایزندگی را دوباره جاری نموده ایپر شورزیباورواندنیای با تو بودن در اوج همیشه هایمجان می گیردو هر لحظه تعبیری می گرددازفردایی بی پایاندر تبلور طلوع ماهتابباعبور ازتاریکی های سپری شده…کیستیای مهربان ترین؟</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Wed, 12 May 2021 02:22:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-ikagpfrujkdl</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/clrpnsbcb8bi-uzKnS.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۱,۳۹۴ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۷۸ مرتبه پسندیدند و  ۱۹ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۴۵ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۴۴,۷۳۴ بار خوانده شدند و ۱,۰۵۴,۱۴۶ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۱۴۴۵۲۲۳۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۷۶,۷۹۱ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۱۴۴۵۲۲۳۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 16:42:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای بدون مرزی که تو جیب جا میشه ...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-m9qcdbyfyrcm</link>
                <description>میشه زندگی رو قشنگ‌تر دید. همه‌چیز در دسترس‌تر باشه. زندگی آسون‌تر بشه و کارها سرعت بگیره.میشه دنیا رو توی دستمون بگیریم و به هرکجا که میخوایم سفر کنیم.میشه عزیزانمون رو از نزدیک به ایمن‌ترین شکل ممکن ببینیم و از کنارشون بودن لذت ببریم.با همین وسیله‌ی کوچیک و قابل دسترسی که توی جیبمون جا میشه و همه‌جا همراهمونه، میشه فاصله‌ها رو برداریم و دلتنگیا رو کم کنیم.همین وسیله‌ای که اگه نباشه انگار یه چیزی از بدنمون نیست. انگار لنگ موندیم و کلافه‌ایم.میتونیم توش داستان بنویسیم. داستانهای هر روز زندگیمون رو. بعد خیالمون راحت باشه که یه جایی ذخیره میشه که هیچوقت از بین نمیره و همیشه فقط خودمونیم که بهشون دسترسی داریم.میشه از لحظه‌های قشنگمون عکس بگیریم و یه آلبوم همیشگی داشته باشیم که پر از خاطراتمونه و وقتی یکی پس از دیگری عکسها رومیبینیم صداشونو بشنویم و احساسشون کنیم. دقیقا همون صدا و حس و حالی که لحظه‌‌ی عکس گرفتن شنیدیم و حس کردیم.میشه آهنگی که دوستش داریم و نمیدونیم چیه رو ازش بپرسیم و وقتی بلافاصله جوابمونو داد، بهش گوش کنیم و لذت ببریم و حتی با گوش کردن به آهنگای توی لیست موزیکمون هم یاد حس و حال خاصی که با اون آهنگ داشتیم بیفتیم.میتونیم نقال قصه‌های هرروزمون باشیم و اون برامون ثبتشون کنه و مطمئن باشیم که همه‌چیز پیش خودمون میمونه.میشه هر سوالی که راجع به هرچیزی هست رو ازش بپرسیم و جوابمون رو بی معطلی ازش بگیریم.توی این جعبه‌ی مسطح کوچیکمون همه‌ی آدما جا میشن. همه‌ی آدمایی که از اول زندگیمون تا الان شناختیم و هنوزم میخوایم که ازشون باخبر باشیم.هروقت که اراده کنیم، هرجایی توی دنیا باشیم، میتونیم از حالشون خبردار بشیم و بهشون یاداوری کنیم که هنوزم به یادشونیم.میشه خوشحالی و ناراحتی آدمای اطرافمون رو زودتر متوجه بشیم و توی حال خوب و بدِشون شریک باشیم.ما میتونم به گوشی قشنگمون مثل یه GameNet کوچیک نگاه کنیم و ساعت‌ها باهاش سرگرم بازی کردن بشیم.میتونیم باهاش کلی غذاهای خوشمزه یاد بگیریم و درست کنیم. یا در بدترین حالت وقتی حوصله‌ی آشپزی نداریم یا حتی وقتی به خاطرخوشحالی زیاد میخوایم به خودمون یه کِیفی بدیم، غذای مورد علاقمون رو سفارش بدیم.میشه باهاش کارای بانکیمونو انجام بدیم و دیگه لازم نباشه توی صفای طولانی بانک ‌و عابر بانک منتظر بمونیم و کسل بشیم تا نوبتمون بشه.اما همه‌ی این قابلیت‌ها توی این روزهای کرونایی برامون چشمگیرتر از همیشه شده.این روزا بیشتر میدونیم که اگه گوشیمون نبود چقدر دلمون برای آدمای دوست‌داشتنی زندگیمون تنگ میشد و خیلی از کارهای روزمره ومُهِمِمون رو نمیتونستیم انجام بدیم.ولی با همه‌ی اینا و با وجود اینهمه تکنولوژی و گجت‌هایی که ازشون استفاده میکنیم هیچ‌چیزی جای بغل کردن و لمس دستای کسایی که دوستشون داریم رو نمیگیره.و من امیدوارم که به زودی با همین گوشیامون به همدیگه خبر بدیم که داریم به پایان پاندمی نزدیک میشیم و باز دوباره وقتی دور هم جمع میشیم باید گوشیامون رو توی سبد بزاریم که فقط حواسمون به همدیگه باشه!</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 15:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دوچرخه‌سواری من</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-rd82cfjy3c78</link>
                <description>میخوام از تجربه‌ی دوچرخه‌سواریم براتون تعریف کنم. از وقتی که یادم میاد و ۴-۵ سالم بود تا الان که ۲۸ ساله شدم.اون روزا یعنی همون وقتی که ۴-۵ سالم بود،توی یه مجتمع زندگی می‌کردیم که هر روز عصر برای بازی کردن می‌رفتیم محوطه‌ی پایینش.من یه دوچرخه‌ی کوچیک داشتم.  از همونایی که تکیه‌گاه داشت و زینش مستطیلی بود. به چرخ عقبشم دوتا از اون کمکی‌هایی که نمیزاره آدم بخوره زمین وصل بود و من به کمک اونا بازی می‌کردم.خواهرم یه دوچرخه‌ی بزرگ داشت، کنار من بازی می‌کرد و هوامو داشت. یه روزی که مشغول بازی بودم و حواسم نبود کمکای دوچرخه‌ی من رو بالا زده بود و من بدون اینکه خبر داشته باشم بازی می‌کردم. تا اینکه متوجه شدم بدون کمک دارم دوچرخه‌سواری می‌کنم. کلی خوشحال شدم و از همون‌جا بود که به یه دوچرخه‌سوار واقعی تبدیل شدم.مدرسه‌ها که شروع می‌شد و خواهرم درس داشت،مواقعی که بابام می‌رفت پیاده‌روی منم باهاش با دوچرخه می‌رفتم و وسط راهم یه بستنی نوش جان می‌کردم.تا وقتی که خودم محصل شدم و دیگه فقط تابستونا وقت بازی کردنمون بود.همون‌وقت بود که ما اسباب کشی کردیم و رفتیم به یه خونه‌ی جدید.اون موقع دیگه من به دوچرخه‌ی کوچیک خودم راضی نبودم و با دوچرخه‌ی خواهرم که ۲-۳ برابر خودم بود توی کوچه بازی میکردم.دوستای جدید پیدا کرده بودیم و هرروز عصر باهاشون‌ قرار بازی کردن داشتیم.از هفت‌سنگ و وسطی گرفته تا دوچرخه‌سواری که حتما تو برنامه‌ی بازیای هرروزمون بود.اما از وقتی که من سوار اون دوچرخه میشدم به خاطر اینکه خیلی بزرگتر از خودم بود به جای اینکه با پاهام بایستم مجبور بودم خودموبه دیوار بکشم و بایستم. برای همینم بود که کل دستام و یه تیکه از پاهام همیشه پر از خراش و کبودی بود. ولی برام اهمیتی نداشت چون من عاشق دوچرخه‌سواری اونم با دوچرخه‌ی بزرگ خواهرم بودم.خلاصه کوچه‌های اطراف و کوچه‌ی خودمونو رکاب میزدیم و لذت میبردیم تا روزی که یکی از همسایه‌های کوچمون اومد و بهم گفت که چراروسری نمی‌پوشی و چرا شلوارک می‌پوشی و از این حرفا.و من از اونجا بود که کم‌کم وارد محدودیت شدم و مجبور بودم به خاطر خانم فوضول همسایه یه روسری سرم کنم و توی گرما شلوار بپوشم.هرچند که اگه الان بود هیچ اهمیتی به اون خانم نمی‌دادم  و به کار خودم ادامه می‌دادم. ولی خب اون موقع بچه بودم و این چیزا رونمی‌دونستم.خلاصه اون روزا گذشت تا اینکه تابستونِ ۱۴ سالگی من ما دوباره اسباب‌کشی کردیم و از اون محله به یه‌جای جدید رفتیم.حالا دیگه من برای خودم یه دوچرخه‌ی بزرگ داشتم.وقتایی که هوا خوب بود و درس و مشقام رو انجام داده بودم یا مثلا تابستونا شب که میشد با بابام و خواهرم ۳تایی می‌رفتیم دوچرخه سواری. از دم خونمون تا یه پارکی که فاصلش از خونه‌ی ما تقریبا ۸ کیلومتر بود.همه‌چیز عالی بود و ما لذت می‌بردیم از دوچرخه‌سواریمون تا اینکه یکی از همون شبا گشت ارشاد اومد و بهمون گفت که حق ندارین دوچرخه‌سواری کنین و دوچرخه‌سواری برای خانمها ممنوعه!همین شد که مدتی دوچرخه‌سواری رو کنار گذاشتم و چندوقت بعد یه روز صبح با دوستم رفته بودیم دوچرخه‌سواری توی پارک و در حال رکاب زدن بودیم که دوباره گشت ارشاد جلومونو گرفت و گفت:خانم‌ها حق دوچرخه‌سوار شدن ندارن !و ما مجبور شدیم که یه ماشین بگیریم و دوچرخه‌هامونو بزاریم روی سقف اون ماشینو بیایم خونه.بعد از اون چند سالی دیگه دوچرخه‌سواری نکردم.اما از همین چند ماه پیش بعضی شبا با همسرم میریم دوچرخه سواری. که توی هوای این موقع از سال خیلیم دلچسبه و امیدوارم که بتونیم به دوچرخه‌سواریمون بدون مشکل ادامه بدیم.و اینکه کاش توی خیابونامون یه محلی برای پارک دوچرخه داشتیم که با خیال راحت باهاش سر کار می‌رفتیم، خرید می‌کردیم و کلی کارای دیگه که به جای استفاده از ماشین می‌تونستیم با دوچرخه‌هامون انجام بدیم.</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 20:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B8-owaihvtyhcet</link>
                <description>اگر دستاوردی را نتوانم اندازه بگیرم، چیزی در دست ندارم.اشتباه نشود، این به معنای تمایل به بهترین بودن  و یا میل به اثبات چیزی نیست، اما تنها چیزی که می‌تواند برای بهتر شدن به من کمک کند یک نقشه راه است، از مسیری که طی کرده‌ام، تا بدانم چه اثری از خود به جا گذاشته‌ام. یک تصویر کلی که بتواند خیلی ساده نشانم دهد تلاش من چه اثری بر جامعه‌ام گذاشته است.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report/1398/clrpnsbcb8bi-eHLp7.mp4 دستاوردهای من در سال ۹۸در سال ۹۸، من در مجموع ۵ پست در ویرگول منتشر کردم و پست‌های من ۱۶۰ مرتبه لایک شدند و افراد ۳۱ بار نظرات خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. امسال ۴۹ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. اما چیزی که این دستاورد را ارزشمندتر می‌کند اثری است که این پست‌ها از خود به جا گذاشتند.اثر پروانه‌ای منطبق آمار ۵۴,۳۴۱ بار پست‌های من خوانده شدند و زمانی حدود ۹۷۳,۳۳۹ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیت ۷۲٬۹۴۰٬۰۰۰ نفری که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، من توانستم حدود ۰/۰۱۳۳۴۴ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم. عددی که با تمام کوچک بودنش، اثر بزرگ و ارزشمندی است.اما این عددها فقط توضیحی است از آنچه که برای مخاطبانم به ارمغان آورده‌ام، اثر ارزشمند‌تری که با نوشتن در ویرگول از خود به جا گذاشته‌ام، تلاش پنهانی بوده که برای حفظ محیط زیست کرده‌ام. من با انتشار پست‌های خودم در فضای ویرگول توانستم در مصرف کاغذ صرفه جویی کنم؛ یعنی اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ  و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۹۷,۵۹۷ کاغذ مصرف می‌شد.</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 13:55:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله‌پشتی ۹۹ من</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DB%B9%DB%B9-%D9%85%D9%86-nykaphbsdnxk</link>
                <description>میخوام از کوله‌پشتی سالی که پشت سر گذاشتم بنویسم براتون. اینکه چی توش گذاشتم و میخوام ببرمش تو سال ۹۹ و چی از توش برداشتم و انداختمش دور.راستش یادمه پارسال وقتی میخواستم از کوله‌پشتیم بنویسم خیلی انگیزه داشتم و هدفمند بودم و فکر میکردم سال خفنی پیش رومه. وقتی با کوله‌بار انگیزم وارد سفر سال ۹۸ شدم، اولش حس خوبی بود و خوب پیش میرفت و اتفاقای خیلی خوبی میفتاد پشت سر هم. تا آخرتابستون همه‌چیز عالی بود اما کم‌کم از لحاظ کاری مردد شدم. راستش رو بخواین هنوزم هستم. اما یه فکرایی توی سرم میچرخه که شایدبخوام از شغل فعلیم بیام بیرون و دل رو به دریا بزنم و یه کار جدید شروع کنم.چیزی که من میخوام با خودم ببرم توی سال جدید همین دل به دریا زدنه. میخوام انقدر اینکارو بکنم و از این شاخه به اون شاخه بپرم تا اونجایی که به من تعلق داره رو پیدا کنم.اما مهمترین و بهترین چیزی که برام مثل روز روشنه اینه که دوست داشتن و دوست داشته شدن بهترین تجربه‌ی هرسال منه که همیشه باید  بمونه توی کوله‌پشتیم.این که هر شب که چشماتو میبندی و هر صبح که چشماتو باز میکنی دلت قرص باشه از عشق، بی‌نظیرترین حس دنیاست که حاضر نیستم با هیچ‌ چیزی عوضش کنم.برای همین برای همتون عشق آرزو میکنم و امیدوارم سالم باشین و دل خوش داشته باشین. اگه هم سختی پیش رو داشتین بتونین ازش باموفقیت عبور کنین و از پسش بربیاین.به امید روزهای روشن توی سال ۹۹♥️</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 19:57:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اینجا ریشه در خاکم...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D9%85-juj6lwuzxu8j</link>
                <description>تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت.نگاهت تلخ و افسرده ست.دلت را خارخارِ ناامیدی سخت آزرده ست.غمِ این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!تو با خون و عرق، این جنگلِ پژمرده را رنگ و رمق دادی.تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی.تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!تو را با برگ برگِ این چمن پیوندِ پنهان است.تو را این ابرِ ظلمت گسترِ بی رحمِ بی باران،تو را این خشک سالی های پی در پی،تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،تو را تزویر غمخواران،ز پا افکندتو را هنگامهء شوم شغالان،بانگ بی تعطیل زاغان،در ستوه آورد.تو با پیشانیِ پاکِ نجیبِ خویش،که از آن سویِ گندم زار،طلوع با شکوهش خوش تر از صد تاج خورشید است؛تو با آن گونه های سوخته از آفتابِ دشت،تو با آن چهرهء افروخته از آتش غیرت،ـ که در چشمان من والاتر از صد جامِ جمشید است،تو با چشمانِ غم باری،ـ که روزی چشمه جوشان شادی بود و، ـاینک حسرت و افسوس، بر آنسایه افکنده ست خواهی رفت.و اشکِ من تو را بدرورد خواهد گفت!من اینجا ریشه در خاکم.من اینجا عاشقِ این خاکِ اگر آلوده یا پاکم.من اینجا تا نفس باقی ست می مانم.من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم!امیدِ روشنایی گر چه در این تیره گی ها نیست،من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می رانم.من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهیگل بر می افشانم.من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید.سرود فتح می خوانم،و می دانمتو روزی باز خواهی گشت!</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2020 00:25:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبِ نفرین‌شده...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-eyslqfypqwoo</link>
                <description>خسته ام از شب نفرین شده در بی‌رحمیخسته ام... می ترسم... و تو فقط می فهمی...!کاشکی آخرِ این سوز، بهاری باشدکاشکی در بغلت، راهِ فراری باشدکاشکی از همه مخفی بشود این شادیکاشکی وصل شود عشقِ تو به آزادیکاشکی بد نشود آخرِ این قصه‌یِ  بد ...برگرفته از کتاب دلقک‌بازی جلوی جوخه‌ی اعدام</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 00:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِی کاش...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%A7%D9%90%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-v667o2o0poxc</link>
                <description>..........................................................................................................................................................................................................برای توبرای چشمهایتبرای منبرای دردهایمبرای مابرای اینهمه تنهاییای کاش خدا کاری کند...#احمد_شاملو</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 03:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همینه که هست!</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-tbtac35ztidz</link>
                <description>من شش لایه پوشیده بودم باز سردم بود.   اون با یه تیشرت ایستاده بود. قیافشم اصلا شبیه آدمایی نبود که سردشونه.   بی معطلی پرسیدم تو یخ نمیزنی؟  گفت من سرمایی نیستم ولی الان واقعا سرده! در چنین مواقعی میدونی چیکار میکنم؟  گفتم چیکار؟  گفت قبول میکنم که الان سرده و من سردمه. قبول     میکنم که همینه که هست دیگه! او نوقت سرما دیگه اذیتم نمیکنه.   خیلی خندیدم. فکر کردم به اینکه من در زندگیم هیچوقت از اول به این حقیقت آگاه نیستم، حالا تو هر شرایطی. هربار هی خودمو به در و دیوار میزنم که وای   چرا اینه چرا اونه، حالا چیکار کنم! ای وای، ای داد، ای بیداد!   وسطا یه جایی میرسم به اینکه انگار دنیا با سیستم «همینه که هست!» کار میکنه و تو هم بهتره خودتو با همین سیستم کوک کنی!   تا میپذیرم همینه که هست یا همه‌چی شروع میکنه به درست شدن یا حداقل به یه آرامش موضعی میرسم.  </description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2019 01:15:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق در تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88-sc6pkzkrp0zo</link>
                <description>از تمامی رودهایی که به چشم دیده‌امرودخانه تویی...از سراسر جاده‌هایی که عبور کرده‌امجاده تویی...چرا که هیچ رودخانه‌ای از دور غرقم نکرد...چرا که هیچ جاده‌ای ندیده‌ام که نرفته در آفاقش گم شوم...</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2019 23:57:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه که من دوستت می‌دارم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-oqj7quseaz8l</link>
                <description>حکایت بارانِ بی‌امان استاینگونه که من دوستت می‌دارم...شوریده‌وار و پریشانبر خزه‌ها و خیزاب‌هابه بیراهه و راهها تاختنبی‌تاب و بی‌قراردریایی جستنو به سنگچین باغِ بسته دَری سر نهادنو تو را به یاد آوردنحکایت بارانی بی‌قرار استاین‌گونه که من دوستت میدارم ...شمس_لنگرودی</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Wed, 26 Dec 2018 02:43:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع تو ...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D9%88-cv3az47y9pf7</link>
                <description>به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم ودر خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود بی تو خاموشم ،شهری در شبم تو طلوع می کنی من گرمایت را از دور می چشم وشهر من بیدار می شود دور از تو من شهری در شبم ...</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Mon, 17 Dec 2018 10:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه‌یِ جان...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86-s3dd9nfhyoff</link>
                <description>آدم‌ها همدیگر را پیدا می‌کنند...از فاصله‌های خیلی دور...از ته نسبت‌های نداشته...انگار جایی نوشته بود که اینها باید کنار هم باشند!!!می‌شوند همدممی‌شوند دوستمی‌شوند رفیقاصلا می‌شوند جانِ شیرین...درست می‌نشینند روی طاقچه‌ی دلِ هم...حرف‌هایشان یک جور خوبی دلنشین استدل برای خنده‌هایشان ضعف می‌روداصلا بودنشان شیرین است...وقتی هم که نیستند هی همدیگر را مرور می‌کنندو مدام گوش به زنگ آمدن هم هستندخدا اینها را نگیرد از هم...</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Mon, 06 Aug 2018 01:03:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو‌ به زندگی می‌مانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-pp0nr3nabxtv</link>
                <description>دوستت می‌دارم ...تو به زندگی می‌مانی ...به نوشیدن جرعه‌ای آب در فاصله‌ی دو رؤیا ...به بوییدن عطر یک نامه پیش از گشودنش ...به سلام هر سپیده‌دم ...به فرونشاندن عطش اطلسی‌ها ...</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jul 2018 15:01:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند قدم تا بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-ffklwasrmdt2</link>
                <description> در این روزهای آخر اسفند وقتی که خانه‌ات کلاه سفیدش را به احترام بنفشه‌هااز سر برمی‌داردتو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان رااز آستین بتکانو چشم‌های غبار گرفته‌اش رابا روزنامه‌های خبرهای بدِ دیروز برق بیندازتا تعبیر خواب‌های اردی‌بهشتی‌اتراه زیادی نمانده است...</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Tue, 20 Mar 2018 01:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله‌پشتی ?</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-grql8l56k07j</link>
                <description>اول سلام و سال نوی همتون مبارک?بریم سراغ کوله‌پشتی?جواب سوال اول:تجربیات مثبت به نظر من چیزایین که هر موقع بهشون فکر میکنیم حالمون خوب میشه. چیزایی که نه تنها باید بردشون تو سال ۹۷ بلکه سال به سال باید تمدیدشون کرد. سال ۹۶ من یاد گرفتم که مهربونی کجا اسمش میشه مهربونی و کجا میشه ترحم و حتی فهمیدم که مهربونی یه وقتایی اصلا دلیلی نداره ‌و یه وقتایی واقعا نیازه. من میخوام این مهربونی رو با خودم ببرم تو سال ۹۷. میخوام تجربه‌ی کمک کردن به آدما رو هم ،هر چند کوچیک باشه ببرم تو سال ۹۷. تو سال ۹۶ من به چیزی رسیدم که همیشه دنبالش می‌گشتم. همیشه فکر می‌کردم یعنی ممکنه یه روزی بفهمم به چه کاری علاقه دارم و از انجامش لذت می‌برم ، که فهمیدم و میخوام ببرمش تو سال ۹۷. وقتی اینا رو داشته باشم آرامش دارم و محکم‌تر قدم برمی‌دارم. جواب سوال دوم:چیزی که خیلی اذیتم می‌کنه همیشه، فکر کردن راجع به چیزاییه که اصلا اهمیتی ندارن. اما خیلی میان تو فکرم و ذهنمو درگیر میکنن. واقعا دلم می‌خواد همشونو بریزم دور و راحت بشم و فقط به چیزای مهم زندگیم فکر کنم. جواب سوال سوم:آدمی که تو سال ۹۷ قراره من باشه، باید پشتکار بیشتری داشته باشه. من باید به خودم قول بدم که تلاش می‌کنم برای چیزایی که می‌خوام به دستشون بیارم. و در آخر امیدوارم که تو سال جدید کوله‌پشتی هممون پر از خنده‌های از ته دل و خوشحالیای بی‌حد و اندازه باشه. ♥️</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Mon, 19 Mar 2018 15:47:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر یخبندان...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%DB%8C%D8%AE%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-xkwpvqrt6m3z</link>
                <description>ما در عصر احتمال به سر می‌بریم در عصر شک و شاید در عصر پیش‌بینی وضع هوا از هر طرف که باد بیاید... در عصر قاطعیت تردید عصر جدید عصری که هیچ اصلی، جز اصل احتمال یقینی نیست اما من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم چشمان تو عین‌الیقین من و قطعیت نگاه تو دین من است من از تو ناگزیرم من بی نام ناگزیر تو می‌میرم...</description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2018 01:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته‌ درگذشته...</title>
                <link>https://virgool.io/@samin/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-b8d2ozcfxwl9</link>
                <description>تو مدام از کارهایی که در گذشته انجام ندادی یا آنها را بد انجام داده‌ای گلایه می‌کنی. طوری که انگار اینکار فایده‌ای دارد. چرا خودت را نمی‌بخشی و به خودت یادآوری نمی‌کنی که همیشه بیشترین تلاشت را کرده‌ای. انسان‌ها این حق را دارند که به تدریج کامل شوند. لازم است گذر عمر،چیزی جز موی سپید برای ما به ارمغان بیاورد. </description>
                <category>ثمين ابراهيمى</category>
                <author>ثمين ابراهيمى</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2018 02:59:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>