<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های samin bashshash</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saminbashshash</link>
        <description>شروع از پایان...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:31:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1307534/avatar/CX1V7a.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>samin bashshash</title>
            <link>https://virgool.io/@saminbashshash</link>
        </image>

                    <item>
                <title>منِ جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@saminbashshash/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%87%DB%8C%D8%B3-hinne9qpw53a</link>
                <description>-فکـر می کردم آدما همونطور که هستن باقی میمونن. پکی به سیـگارش می زنه، شاکی می پرسم: -نمی خوای چیزی بگی؟ -احمقی دیگه، چی بگم من؟! با حرص از جام بلند میشم که صدام می زنه. سمتش می چرخم و میگه: -به مـرحله جدید زندگیت خوش اومدی! کنجکاو روبروش وایمیستم.-بیشتـر برام بگو... نیشخند می زنه و دود سیگارشو تو صورتم فوت می کنه. با اخم سرمو عقب می کشم و اون با درگیری فکری به میز زل می زنه. -از الان به بعد دیگـه سادگی قبلتو نداری... با هیچکس خود واقعیت نمیشی، هیچ وقت صددرصد چیزی که نشون میدنو باور نمی کنی. کم تر باهاشون حرف می زنی، کم تر از زندگیت میگی. حتـی تنهاییتو بهشون ترجیح میدی؛ تـو این مرحله می فهمی از تنهایی مردن شرف داره به دنیای مصنوعی و خراب بازیشون! </description>
                <category>samin bashshash</category>
                <author>samin bashshash</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 04:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او دیوانه بود..!</title>
                <link>https://virgool.io/@saminbashshash/%D8%A7%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-oyehhcnrzorr</link>
                <description>تـنـم پر از کبودی های بزرگ بود. اونقدر کتک خورده بودم که نمی تونـستم آخ هم بگم. حتـی نمی خواسـتم سرمو بـالا بگـیرم و نگاهش کنم. می دونـستم چشمـاش سرخه الان و فکش منقبض! مـی دونـستم از شدت خجالت گـردنش خـیس عرق شده و نمی تـونه تکون بخوره. می دونسـتم داره از درون خودشو می خوره واسه بـلایی که بخاطر حمـله های عصبیش رو سرم آورده. می دونـستم و نمی تـونستم کاری کنم براش؛ برای مـرد زخم دیدم. مـردی که درد عذاب وجـدانش از درد تن بی جون و کتک خورده من زیـادتره. بـالاخره بعـد از چهل و خـورده ای دقیقه صدای خفش به گوشم رسـید.- مگـه بهت نگـفتم وقتـی بـه سرم میزنه و دیـوونه میشم، برو...هـان؟!تن درد دیدمو به دیوار پشـتیم تـکیه دادم و بـا هر جون کنـدنی سعی کردم لبخندی بزنم.- خـوبم...چـنان دادی زد کـه حـس کردم آرواره های قـلبم فرو ریخت.- نـیستی...دِ لـعنتی خـوب نیستی.پـاهاش تـاب نیاورد و روی دو زانوش فرود اومد اما بـاز هم جرعت نـکردم نگاهمو بـه صورتش بـدوزم.- داغـونت کردم...- خو...طـوری سرش رو بالا آورد و بهم زل زد که نفـسم بند اومد. بهـت زده نـگاهـم رو به صورت سرخش دوختم. از مـیون فک قفل شدش گـفت:- دارم می بـینمت، بـیشتر از این با تظاهرت دلمو خون نکن!چـشمام پر شد از غصه، از اشـک. نـگاه گـرفتش به پـرده سـفید پـنجره بود و نگاه من به اون. نـتونستم بهش بگـم خواستم فرار کنم ولـی گیـرم انداختی و گلومو گرفتی. نـتونستم بگم ایـن بار شدت لگد هات بیشتر بود. نـتونستم بگم اونـقدر درد دارم که دردی رو نمی تونم حس کنم! فـقط تـونستم با هرجون کندنی از جام بــلند بشـم و روبروش زانو بزنم. هنوزم نگاهم نمی کرد، چون شرم داشت از دیدنم. خودش گفته بود بهم، همون موقعی که موهامو نـوازش می کرد بهم گفته بود وقتی کتکت می زنم و ازخود بی خود میشم بعدش میخوام محـو بشم از زمین، از دیدن تن کبـودت، از معصومیت چشـم های عسـلیت! دست لرزونمو رو صورت ته ریش دارش گذاشتم.- رایان... نـگام کن.نـگاهم نکرد و بغض صدام بیشتر شد.- نگام که نکنـی دلم می ترکه ها!مـستاصل و پر درد نگاهشو بهم دوخت و من غرق شدم تو باغ زیتون چشم هاش... تـو رگ های سرخ کنار مردمک هاش. آهـسته سرمو جلو بردم و بی توجه به تیر کشیدن کمرم گونشو بوسیدم. پلـک هاش بسـته شد و نفس هاش آروم تر.لب زدم:- تو همه جون منی؛ هر چقدر هم که کنارت درد بکشم کمه.دست های بزرگ و مردونشو تو دستم گرفتم و چـشم هاش به آرومی باز شد.- حـاضرم صدبار تنم کبود بشه اما بـانوازش دست های تو آروم بگیرم، من بـه این دییونگیت راضیم رایان. انـقدر خودتو عذاب نده!بـا نـگاهش وجب بـه وجب صورتمو از بـر کرد. سـیب گلوش تکون خورد و از میـون لب هاش زمزمه کرد:- تـو برام زیادی حیـفی!خـیلی زیـاد.بـی قرار سرمو به سینه تکیه داد و موهایی که چند دقیقه پیش با فریاد، می کشیدشون رو بـوسید. بـا صدای خفه ای کنار گوشم لب زد.- بـبخش که انقدر درد داری.جای سرمو محکم تر کردم.- هیـس! من حاضرم واسه این بـغل صدبار بــمیرم و زنده بشم. غصـه نخور دردت به جونم، قول میدم همه چی درست بشه. قول میدم کنارت بـمونم و حالتو خوب کنم... قولِ، قول!نویسنده: ثمین بشاش</description>
                <category>samin bashshash</category>
                <author>samin bashshash</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 21:38:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی دری دیگر?</title>
                <link>https://virgool.io/@saminbashshash/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-nmgocxgjfto1</link>
                <description>- من دنبال یه درم ندیدیش؟  - در؟! حالت خوبه؟  - آره خوبم...  فقط اون در قهوه ای رو ندیدی؟  - نمیفهمم چی میگی!  - بابا همون دری که آلیس بازش کرد و وارد سرزمین عجایب شد... چرا اون درو گم کردم؟  - هی... به خودت بیا!  - چرا؟!  - اون در تو دنیای واقعی وجود نداره!  - نه! پس من چطوری از دست این همه غصه فرار کنم:)   نویسنده: ثمین بشاش✍? </description>
                <category>samin bashshash</category>
                <author>samin bashshash</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 14:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمانده..!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-tfwgy5dt14oe</link>
                <description>روزی که منو دیدی یـادته؟! من سفید پوشیده بودم اما از تموم لباس سفیدم خون می چکید. یادتـه منو دیدی هول شدی و رنگ سیاه چشمات از نگرانی پرید و خاکستری شد؟ یـادته اونقدر نگران من و اوضاع آشفتم شدی که یادت رفت فـرمانده ای و تموم سربازات کنارمونند. یادته اولین باری شد که بعد نامزدیمون اسممو بدون هیچ پسوندی تو جمع غریبه از زبونت شنیدم. آخ... یادته یه طوری خودتو بهم رسوندی کـه تفنگت از دستت افتاد، همون وصله جونتو میگما. همون که گفتی برای سرباز وطن حکم دستو داره. اصلا فهمیدی دستتو جا گذاشتی و با دستپاچگی دستمو گرفتی و گفتی: - راحیل! چیکار کردی با خودت؟!دیدی خجالت زده گفتم خوبم. چشمات آروم نگرفت و گفتی: - پس، پس این خونای روی لباست...با نگاه خجالت زدم اشاره ای به سربازات کردم و تو با یه نگاه بهشون... دقیقا چیکار کردی، هان؟ چیکاری کردی که نـه تنها سرشون سربه زیر بود بلکه پشتشون رو هم به ما کردن...آخ که تو با این نگاهت خیلی کارا با خیلی آدما کردی، مخصوصا با من فرمانده! منتظر بهم چشم دوختی توضیح بدم و گفتم: - خون مریضاست...کلی زخمی داریم، کلی مردم که به من و تو نیاز دارن. بغلم کردی، یکهو بی مقدمه! زمزمه کردی: - چی کار کردی که یادم رفت تو دکتری و من فرمانده این جنگ؟! چی شد که تا خون روی لباساتو دیدم دستام لرزید؟! می دونی تا حالا چند تا زخمی دیدم؟ چندتا صورت خونی که تو دستام جون دادن؟ اخ اگه خـون تو رو ببینم چیکار کنم من...؟ از بغلت جدا شدم و لبخند زدم. دستمو نوازش کردی، دستتو فشردم. جنگی که مقابلمون بود ضعیف تر از حجم عشق ما بود نه؟!نـویسنده: ثمین بشاش??</description>
                <category>samin bashshash</category>
                <author>samin bashshash</author>
                <pubDate>Tue, 09 Nov 2021 01:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصلِ عشق♥</title>
                <link>https://virgool.io/@saminbashshash/%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ib2iqfdnaqtj</link>
                <description>- قـلبی که مال من بـشه بـاید چفت و بست زنـجیرش محـکم بـاشه ها!  +یعنی چی امیـر؟  - یعـنی شایـد زنـجیر گردنـبندی که بـهت هـدیه دادم پـاره بشه ولی اگـه زنـجیر اون قـلبی که بـا قلب من بهم دیگه وصـل شدن پـاره بشه ایـن دنیا دیگه دنیای سابق  نمیشه!   </description>
                <category>samin bashshash</category>
                <author>samin bashshash</author>
                <pubDate>Tue, 09 Nov 2021 00:56:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>