<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اورانیوم ۲۳۵</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samingrapher</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 14:23:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/12172/avatar/CqLr2A.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اورانیوم ۲۳۵</title>
            <link>https://virgool.io/@samingrapher</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دشمن عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@samingrapher/%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-rof3r9gmlskr</link>
                <description>چند وقته که نوشته‌هام رو به اشتراک نذاشتم چون همه‌اش به این جمله فکر می‌کنم Create value, not content!امسال ۱۲ کتاب رو برای چالش ۲۰۲۰ گودریدز انتخاب کرده بودم که توی چهار ماه تمومش کردم.امروز می‌خوام راجع به کتاب دشمن عزیز بنویسم.دشمن عزیز نوشته‌ی Jean Webster ـه که ادامه‌ی داستان بابالنگ درازه!بله داستان بابا لنگ دراز ادامه داره ولی خب خیلیا ازش بی‌خبرند. خود من هم توی یه توییتی این موضوع رو متوجه شدم.توی این کتاب نامه‌های سالی مک براید، دوست جودی، رو به جودی می‌خونیم و نقش اصلی این داستان رو سالی بر عهده داره. جودی از سالی خواهش کرده که سرپرستی نوانخانه‌ی جان گریر رو به عهده بگیره.نیمه‌ی اول کتاب برای من خیلی کند پیش رفت و خسته کننده بود ولی نیمه‌ی دوم بهتر شد.یک سری جاهای کتاب عقاید و طرز تفکر قدیمی که آدمای توی داستان دارند آدم رو عصبی می‌کنه ولی خب به خاطر قدیمی بودن داستان (کتاب توی سال ۱۹۲۰ منتشر شده) میشه از این قضیه چشم‌پوشی کرد.وقتی کتاب رو می‌خونی روند مستقل شدن و رشد سالی مک براید خیلی برای آدم لذت بخشه. شاید اوایل داستان بخوای از زندگی جودی بدونی و این که الان چه زندگی‌ای داره ولی از یه جایی به بعد دیگه جودی برات اهمیت نداره و تمام توجه‌ات جلب سالی میشه.خلاصه کتاب خوبی بود اما حس می‌کنم یه رمان تین‌ایج پسند بود و اگر یه تین‌ایج اینو بخونه خیلی مفید‌تر و دوست‌داشتنی‌تر می‌تونه براش واقع بشه.Spoiler Alert:قسمت‌هایی از کتاب رو دوست نداشتم که مربوط به اختلاف گردون و آقای دکتر میشه. این قسمت کتاب واقعا جالب نبود حتی آدم رو یاد رمان‌های نود و هشتیا می‌انداخت!نکته‌ی بعدی که می‌خوام بهش اشاره کنم رابطه‌ی سالی و آقای دکتر بود که توی بیست درصد آخر کتاب خیلی سریع پیش رفت و اصلا حس خوبی به آدم نمی‌داد... رابطه بین آدما دو سمت داره که اینجا فقط عاشق شدن سالی رو متوجه می‌شدی و خبری از آقای دکتر نبود!</description>
                <category>اورانیوم ۲۳۵</category>
                <author>اورانیوم ۲۳۵</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2020 12:14:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش‌های یک اورانیوم برای مینیمالیست شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@samingrapher/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%86-z7ddxe1xvojn</link>
                <description>تغییر عادت‌ها و نزدیک کردن زندگی‌ام به سبک مینیمال برای من جذابه!توی دنیایی داریم زندگی می‌کنیم که هرروز همه چیز داره ما رو به مصرف‌گرایی تشویق می‌کنه، مثل شبکه‌های اجتماعی تلویزیون و...به این که لباس و وسایل جدید بخریم... حتی خیلی وقتا بدون نیاز بهشون!سبک زندگی مینیمال برای من به این شکله که انگار به دنبال معنای بیشتر و تفکر عمیق‌تر برای زندگی باشی!برای مینیمالیست بودن باید این عادت‌ها رو توی تمام جنبه‌های زندگی وارد کرد. از طرز پوشش و انتخاب لباس گرفته تا عادت‌های روزمره...وقتی که توی جمع گفتم که شب‌ها به این فکر می‌کنم که روزم رو چطور گذروندم و مفید بوده یا نه یادمه که تمام آدمای اون جمع براشون این موضوع عجیب بود...حالا که فکر می‌کنم انگار بدون این که خودم بخوام یا از قبل بدونم انگار یک سری از عادت‌های مینیمالیسمی رو از قبل داشتم!یکی از این عادت‌هایی که تقریبا نزدیک دو سالی میشه که به زندگی اضافه کردم اینه که نوتیفیکیشن تمام اپ‌های روی گوشی رو خاموش کردم و توی ساعت‌های خاصی این اپ‌ها رو چک می‌کنم و واقعا از این کار راضی هستم!توی روز‌های اول شاید یه مقدار نگران پیام‌هایی باشید که ممکنه فراموش کنید و یا در لحظه جواب ندادید ولی وقتی که بیشتر دقت کنید انگار یه آرامش کوچکی به زندگی آدم اضافه شده...بهترین کار برای این که پیام‌های مهم رو از دست ندید هم می‌تونید که یک ساعت مشخصی رو در طول روز تعیین کنید و فقط توی همون ساعات به پیام‌ها و ایمیل‌ها برسید.شاید اول اطرافیان از این رفتار کلافه و شاکی بشن ولی بعد از یک مدت همه خودشون رو با این نظمی که برای زندگی‌تون وضع کردید وفق میدن.آرامش توی این روز‌های شلوغ و دویدن‌های فراوون‌مون، حتی خیلی کوچک، می‌تونه مقداری بهمون کمک کنه.اورانیوم ۲۳۵شنبه ۱۶ فروردین ۹۹</description>
                <category>اورانیوم ۲۳۵</category>
                <author>اورانیوم ۲۳۵</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 19:26:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست نامرئی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@samingrapher/my-imaginary-friend-vmuohoqdhi65</link>
                <description>[راستش رو بخوای از همین الان توی روز دوم چالش هر چقدر که دارم فکر می‌کنم راجع به چی بنویسم مغزم جواب نمیده!حس می‌کنم از اثرات سی و اندی روز قرنطینه بودن باشه!(چند دقیقه بعد ...)خب الان دیگه فهمیدم!] ...توی بچگی یه دوست خیالی داشتم که هیچ‌وقت اسم نداشت. نمیدونم شاید هم اسم داشته ولی من هیچ‌وقت ازش نپرسیدم!توی انجام همه‌ی کار‌هام باهاش مشورت می‌کردم!تصورم ازش این بوده که یه بچه‌ی تپلیه که قدش هم ازم کوتاه‌تره. الان هم فکر می‌کنم شاید بزرگ شده ولی دیگه نمیدونم چه شکلی شده!حس می‌کنم همیشه ازم عاقل‌تر بوده... اکثر اوقات مشورت‌هاش به شکل پرسیدن سوال از من بوده که در آخر خودم به نتیجه‌]ی درست[ برسم!خلاصه همه‌ی اینا رو گفتم که برسم به اینجا که بگم خیلی وقته که ازش خبری ندارم!!هنوز هم وقتی با خودم حرف می‌زنم گاهی فکر می‌‌کنم شاید اونه که داره جواب میده... آدمیزاده دیگه دلش تنگ میشه ...نمیدونم چیزی بهش گفتم که ناراحت شده و قهر کرده؟! یا شایدم چون بزرگ شدم دیگه با من دوست نیست و رفته سراغ یه بچه‌ی دیگه!کاش حداقل قبلش بهم می‌گفت و بی‌خبر نمی‌رفت.درسته که اگر بفهمم با یه بچه‌ی کوچک دیگه دوست شده ته دلم ناراحت میشم ولی خب کنجکاوم که بدونم رابطه‌شون الان چه شکلیه؟! مثل خودمون دو تا بوده یا نه؟نکنه منو فراموش کرده باشه؟!! امیدوارم که اینطور نباشه!اگر بزرگ شده الان یعنی سر کاره؟! اونم بلده با تکنولوژی کار کنه؟از کجا معلوم... شاید اونم این متن رو می‌‌خونه! پس بذار براش یه یادداشت می‌نویسم!سلام!!نمیدونم که الان کجایی و چی کار می‌کنی ولی خواستم بگم که اون دوست کوچولوی قدیمی‌ات خیلی دلتنگ‌ات شده!!کاش اگر الان داری این یادداشت رو می‌خونی یه خبری از خودت بهم بدی!خودت هم می‌دونی که کجا می‌تونی پیدام کنی!راستی، شمای خواننده‌ای که داری این یادداشت رو می‌خونی، اگر خبری از دوست من داری خوشحال میشم بهم خبر بدی!امضاءاورانیوم ۲۳۵روز دوم چالش - یکشنبه ۱۰ فروردین ۹۹</description>
                <category>اورانیوم ۲۳۵</category>
                <author>اورانیوم ۲۳۵</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 18:10:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول: بیرون پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@samingrapher/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-wqyypwmipmo9</link>
                <description>روز سی‌ و پنجم قرنطینه‌ست و تنها گردش و بیرون رفتن من توی این روز‌ها محدود شده به بالکن فسقلی اتاقم.تا در رو باز می‌کنم اولین چیزی که توجهم رو جلب می‌کنه صدای پرنده‌‌هاست... از لابه لای گلدون‌ها یه نگاهی به بیرون می‌اندازم...حتی پشه پر نمی‌زنه!سوپرمارکت توی کوچه که همیشه‌ی همیشه خدا بود هم این روز‌ها تعطیل کرده.خیابون رو به زور میشه از اینجا دید اما همینقدری هم که پیداست زیاد ماشین رد نمیشه.. مغازه‌هایی هم که مشخص هستن تعطیل‌اند و فقط تابلو‌هاشون روشنه.شهرداری درخت‌های رو به روی خونه رو پارسال مرتب نکرده ... برای همین شبیه یه جنگل شده!مخصوصا این که چراغی کنار این درخت‌ها نیست و شب‌ها واقعا مخوف میشه!مدارس که تعطیله...ساخت و ساز ساختمون نیمه کاره‌ی سر کوچه هم متوقف شده (خداروشکر!!) همین باعث شده که این روز‌ها از بیرون خونه سر و صدایی به گوش نرسه.گفتم خداروشکر، یهو این به ذهنم رسید که من خدارو شکر می‌کنم اما کارگر‌هایی که تنها منبع درامدشون از همین بوده چی؟! اون‌ها این روز‌ها چی کار می‌کنن؟!نمیدونم!توی افکارم غرق شدم که با صدای اهالی خونه رشته‌ی افکارم پاره میشه و برمی‌گردم داخل!اورانیوم ۲۳۵روز اول - شنبه ۹ فروردین ۹۹</description>
                <category>اورانیوم ۲۳۵</category>
                <author>اورانیوم ۲۳۵</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 17:07:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش ۳۶۵ روز نوشتن!</title>
                <link>https://virgool.io/@samingrapher/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%B3%DB%B6%DB%B5-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-tbcssy0cvwae</link>
                <description>فیلم Julie and Julia رو دیدی؟! من همیشه عاشق نوشتن بودم. یه کم هم که بزرگ‌تر شدم و با وبلاگ‌نویسی آشنا شدم دلم‌ می‌خواست وبلاگ خودم رو داشته باشم و توی اون فعال بنویسم.ولی خب به خاطر یک سری دلایل هیچ وقت نشد و وبلاگ‌هام همین‌طور خالی باقی موند خیلی وقت‌ها هم که کلا فراموش می‌شد!خب خب!راستش رو بخوای اول فروردین امسال با خودم قرار گذاشتم که امسال تمام ایده‌هام رو عملی کنم و ازشون دست نکشم! همین شد که الان تصمیم گرفتم که چالش 365 روز نوشتن رو انجام بدم و هرروز یک نوشته با هر موضوعی که دوست داشتم (حتی خیلی کوچک) بنویسم و هر کدوم که به نظرم خوب اومد رو منتشر کنم!البته ممکنه به خاطر جوگیری دیدن اون فیلم هم باشه!! :دیSo, Let’s get to it!اورانیوم ۲۳۵جمعه هشتم فروردین ۹۹</description>
                <category>اورانیوم ۲۳۵</category>
                <author>اورانیوم ۲۳۵</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 18:05:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>