<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های O&#039; min</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saminmostafavi15</link>
        <description>گاهی می نوشت!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:09:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1671125/avatar/MVMXy3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>O&#039; min</title>
            <link>https://virgool.io/@saminmostafavi15</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جهان!</title>
                <link>https://virgool.io/@saminmostafavi15/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-mkxp91bpgwz0</link>
                <description>مرگ پایانِ نمایش نیست.مرگ پایانِ نمایشِ عروسکها نیست.تن اقیانوس است؛ اقیانوسی پهناور و شور!با ماهیان رنگی، عجیب!مرده!بعضی ماهی ها مرده اند و فاسد.عروسک ها این ماهی ها را انکار میکنند ولی با این ماهی ها زندگی میکنند ، اجرا میکنند ، لبخند میزنند و تظاهر به نبودنشان میکنند عروسک ها به این ماهی ها غذا میدهند و آنها را پرورش می دهند.خواسته یا نا خواستهعروسکها ازدواج میکنند و ماهی هارا از نسلی به نسل دیگر منتقل میکنند.تعداد ماهیان مرده روز به روز بیشتر میشود و...نادیده گرفتنشان سخت تر.با هر ماهی مرده ی جدید نخی از نخ های عروسکها پاره میشودروزی که ماهیان مرده تمامِ وجودِ عروسکهای اقیانوسی را فتح کنند...آن روز مرگ پایانِ نمایش است! پ.ن :حسای بدمونو سانسور نکنیم و با پذیرفتنشون از خودمون ادمای بهتری بسازیم </description>
                <category>O&#039; min</category>
                <author>O&#039; min</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 18:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ!...</title>
                <link>https://virgool.io/@saminmostafavi15/%D9%87%DB%8C%DA%86-eogmjcrlbgsg</link>
                <description>از اینجا که نفس میکشم تا انجا که هستی فاصله ای است به سان فاصله زمین تا آندرومدا... اما مسئله این است که ان دور دست ها دریایی به چشم میخورد که گویی تا بیکران ادامه دارد. اینجا تنها صداهایی که میشنوم صدای همسایه بالاییست که طبق معمول با همسرش سر جنگ دارد و صدای مرغ ماهی خواری که گویا میخندد اما به چه؟!و تنها چیزهایی که میبینم همان دریاست و همان کتاب فروشی بسته و همان پیرمرد!همانی که یک بار وقتی داشتم روی جدول خیابان به پهنای صورت اشک میریختم گفت: «درست میشه باباجان! » اینجا تنها صداهایی که میشنوم صدای همسایه بالاییست که طبق معمول با همسرش سر جنگ دارد و صدای مرغ ماهی خواری که گویا میخندد اما به چه؟!و تنها چیزهایی که میبینم همان دریاست و همان کتاب فروشی بسته و همان پیرمرد!همانی که یک بار وقتی داشتم روی جدول خیابان به پهنای صورت اشک میریختم گفت: «درست میشه باباجان »خبر تازه ای ندارم عوضش کلی فیلتر سیگار دارم که دیگر نمیسوزند!همه چیز انرژی دارد حتی چیز هایی که هیچ اند!</description>
                <category>O&#039; min</category>
                <author>O&#039; min</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 14:38:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی ام؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@saminmostafavi15/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-ok9cg3zyqsfv</link>
                <description>راستش یکم دلم گرفته هم دل من هم دل سازم راستش چند ساله دیگه ساز نمیزنم.دیگه نمی نویسم راستش فکر کنم دیگه شدم عین آدم بزرگا ... غرق وظیفه شدم، مقید قانون درس میخونم میخوابم غذا میخورم سریال میبینمو دقیقا اون کاریو میکنم که آدم بزرگا میکنن، «تحمل».بچه که بودم یه بار یکی ازم پرسید میخوای چیکاره شی به صراحت گفتم: نویسنده از اونا که برا بچه ها کتابای خوشگل مینویسن . بهم خندید و ادامه داد :نویسنده ها که پولدار نیستن من جای تو بودم دکتر میشدم منم که نمیدونستم اینا به هم چه ربطی دارن هاج و واج مونده بودم . بعد ها شروع کردم ساز یاد گرفتن که باز یکی دیگه بهم گفت: به جای این بچه بازیا برو رو ریاضیت کار کن که راه به راه نمره هات تک رقمی نشه ( بنده ریاضیات را استاد بوده ام ) منم سازو آواز و مضرابو ول کردم و صاف رفتم کلاس ریاضیو از نت هایی که یه روزی زندگیمو براشون میدادم رسیدم به سینوس کسینوس و انتگرال این عزیز هم که هم عیان است  هم حاجت به بیان است«آخ آخ تازه نگم براتون یه دوستانی هم هستن که میفرمایند دخترو چه به ساز و آواز اون عده هم خیلی تاثیر داشتن رو زندگیِ حقیر! »میگفتم... من کلا هر کی هر چی گفت رفتم انجام دادم رفتم کلاس زبان، قرآن، ریاضی! ۷۰۰ صفحه رساله و کتاب دینی خوندم«هر چند چیزی نفهمیدم!» نقاشی کردم, خط نوشتم, با حجاب شدم ,بی حجاب شدم, مهربون شدم ,جدی شدم و در نهایت نویسنده ی عجیب غریبی که هیشکی! تاکید میکنم هیشکی حتی نمیدونه که چقدر نوشتنو دوست داره!حتی سازم! سازمم نمیدونه!من آدمک سر در گمِ این شهر بارونی ام.من انگار به خودم متعلق نبودم! هیچوقت...</description>
                <category>O&#039; min</category>
                <author>O&#039; min</author>
                <pubDate>Thu, 01 Dec 2022 22:21:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان روزی که بگونیا پژمرد ?️</title>
                <link>https://virgool.io/@saminmostafavi15/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%B1%D8%AF-%EF%B8%8F-hwvqgepue4yq</link>
                <description>گرم بود. روی نیمکت چوبی لم داده بودم که آتنا گفت:هیچ فکر میکردی کارش به اینجا برسه؟_ کیو میگی؟+بگونیا دیگه... حالم واقعا بده دربارش که فکر میکنم حس میکنم دوستای خوبی براش نبودیم که اینجوری شدوقتی اشلی رو بگونیا صدا میزد یاد وقتی می افتادم که اون واقعا بگونیا بود. بگونیای رنگ پریده کک و مکی با موهای قرمز خیلی بلند تا روی کمر و چشمانی نسبتا روشن سرگرم غوطه ور شدن در دریای چشمان بگونیا بودم که آتنا وسط منو خاطره بازی ام با صدایی گرفته از بغض گفت: یعنی میگی باز مثل گذشته ها میشه؟ نگاهم رو به زمین دوختم مگر بگونیای گذشته چطور بود؟! درسته! آتنا درست میگفت بگونیای قدیمی درنگاهش دنیای دیگری بود دنیایی متمایز با زمین کهنه. موهایش را از دو طرف می بافت و سنجاق سر ابی ای که من به مناسبت تولدش برایش خریده بودم را در جنگل سرخ گیسوانش قلاب میکرد.شعر هایی که‌ میگفت کتاب هایی که می خواند و حرف هایی که میزد هرگز رنگ نمی باختند و دلگیر و دلگیر کننده نبودند. انگار دورتادور او را هاله ی صورتی ای از انرژی در بر گرفته بود . اصلا به خاطر همین بود که به او بگونیا میگفتیم انگار دنیا یک نقاشی سیاه و سفید بود و تنها رنگ‌ موجود که حسابی چشم را نوازش میداد حضور اشلی بود بگونیای صورتی ظریف...جسته و گریخته گفتم: چیزی نمیدونم انگار مغزم خالی شده عقلم به چی قد نمیده...  و تلاش کردم با اینگونه خزعبلات که کار را به جایی نمیبرد کمی آتنارا خاموش کنم آتنا بی اعتنا به هر آنچه گفته بودم پرسید: فکر میکنی چرا اینکارو کرد؟ اون که حالش خوب بود اگه بلایی سرش میومد چی؟ اصلا  چرا؟ چرا بگونیا باید به خودکشی فکر کنه؟ چه برسه به اینکه بخواد انجامش بده مگه چ... خفه شو! من... من.. منظوری نداشتم بل... در حالی که سعی میکردم اشکهایم را کننرل کنم خودم را به گوشه ای کشاندم و دوباره آن شب را با خودم مرور کردم. همان شبی که بیخوابی به سرم زده بود  حوالی ساعت ۵ صبح بود که تلفنم زنگ خورد بگونیا بود. حتما اتفاقی افتاده بود که آن موقع به من زنگ میزد جوابش را که دادم فهمیدم اوضاع بیش از پیش خراب است. وقتی از او چرایی حال زارش را پرسیدم فقط گفت: خستم بل خیلی‌ وقته ... اها در ضمن معذرت میخوام این وقت صبح مزاحم شدم فقط خواستم بگم مواظب خودت باش.. + هی اشلی چرت نگو فقط بگو‌ کجایی باید پیشت باشمنه... نه لازم نیست چیزه... شب بخیر و بعد قطع کرد سراسیمه به پل گلدن گیت  رفتم میدانستم آنجاست همیشه وقتی حال خوبی نداشت آن دور و ور میشد پیدایش کرد.به روی پل که رسیدم در گرگ و میش هوا لباس های سفیدی که درباد میرقصید را میشد دید  به طرفش رفتم: اشلی... تو اینجایی؟ حالت چطوره؟!اه درسته تو پیدام کردی بل... نگرانت شدم رفیق اینجا چیکار میکنی؟ بل... ببین عام...  من خوب نیستم رفیق! فقط برگرد خونه اوکی؟!  اشلی اشلی اشلی تو میتونی تو خیلی قوی ای دختر بیا باهم بریم خونه این وقت صبح پل اومدن زیادی چرته باشه؟ بغلم کرد... بوی الکل تندی در مشامم پیچید .. بگونیا اخیرا دور از چشم مجمع شعرا اکثرا مست بود کسی این حالش رو نمیدید به غیر از من ... هی تو ... تو باز مشروب خوردی؟ +یکم... دیگه این لعنتی ام آرومم نمیکنه میدونی بل ستاره ها یه روز بالاخره برای همیشه میمیرن هرچقدرم که زیبا باشن یه روز بالاخره کارشون تموم میشه ستاره ها... ستاره های نورانی زیر ابرای خاکستری گم میشن... اشلی ... تمومش کن تو مستی باشه بیا بریم... لطفا دستش را کشیدم بی مهابا فریاد زد اوه اوکی اوکی معذرت میخوام... حالت خوبه؟+فک‌ کنم دستم شکسته..._ بازم اون عوضی درسته؟! سری تکون داد خدای من اشلی تو باید ازش شکایت کنی میفهمی باید... اون داره بهت صدمه میزنه + او خیلی ممنونم خانم وکیل اونوقت میشه بگی کجا باید بمونم؟ تو که میدونی  من جایی رو ندارم که برم جدای از اون من با شندرغاز پولی که از انجمن میگیرم نمیتونم خونه بخرم چرا اینو نمیفهمی؟ خب بیا پیش من! تا وقتی خونه بگیری با من بمون به علاوه من یکم پول میتونم بهت قرض بدم. رفیق... رفیق بیا صادق باشیم کی دوست داره یه شاعر دیوونه ی خوابگرد  که جدیدا به  الکل معتاد شده تو‌خونش کنگر بخوره لنگر بندازه ؟ هی...‌ما رفیقیم احمق! درسته منم برا همین نمیخوم اذیتت کنم در ضمن صاحبخونت با تو ام مشکل داره چه برسه به من؟  +اون تا به حال دوبار دستتو شکونده یه بار از طبقه چهارم پرتت کرده و یه بارم توو خواب سعی داشته خفت کنه اون عمومه! اون یه روانیه .. چرا به بابات چیزی نمیگی؟+ اون از گوشه زندان چیکار میتونه برام بکنه؟اوکی.. اوکی ... ببین حالا که اومدی شاهد مرگم باشی بهتره بیشتر از این راجع به این چیزا حرف نزنیم +مرگ؟ فکر کنم این بار واقعا زیادی خوردی. + ببین رفیق الان حول و حوش ساعت ۶ صبحه اگه الان بمیرم حداکثر تا دو سه ساعت دیگه جنازم از خلیج سانفرانسیسکو بیرون میاد بزار خودمو از اینجا پرت کنم فقط اینجوریه که راحت میشم از این زندگی...احمق نشو تو اینکارو نمیکنی. به لبه ی پل رفت و در حال که موهایش در باد پریشان بودند به چشمانم خیره شد. +بگونیا بیا پایینقدمی به جلو برداشت + داری چه غلطی میکنی؟ + دوسِت دارم + بگونیا + به آتنا بگو آخر کتابشو با پرواز بگونیا تموم کنه + بیا پایین + خداحافظ بلانکا لیدیا مورونو و پرید....دربرابر چشمان متحیر من به میانه خلیج سانفرانسیسکو پرید اما نمرد افسانه ها هرگز نمیمیرند این خصیصه ی یک بگونیاست هیچوقت عطرش فراموش نمیشود... سعی کردم نفس بکشم و ان حجم بعض که روی سینه ام جفت پا میپرید را خنثی کنم که ناگهان دربیمارستان باز شد و دختری درست شبیه بگونیای صورتی از ان بیرون آمد موهای کوتاه چشمان بی روح و نگاهی غریبه نه! نه این بگونیا نبود از کنارم گذشت و زیر لب گفت خداحافظ بلانکا لیدیا مورونو فقط او بود که مرا این گونه صدا میزد آه ای بگونیای پژمرده ی من!</description>
                <category>O&#039; min</category>
                <author>O&#039; min</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 14:39:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحَم</title>
                <link>https://virgool.io/@saminmostafavi15/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%8E%D9%85-myrojhzckewk</link>
                <description> دوباره متولد شده بودم ، در کالبد دیگری...پیکر جدیدم را بیشتر دوست داشتم چرا که امروز ترجیح من دختر مهندس مجیدی بودن نبود ترجیح من ایدا بودن بود‌.«آیدای او»... حال به راستی وقتی همراه او در یک قهوه خانه دنج قدیمی املت و سنگک میخوردم به یاد غذا های تجملاتی خانه پدرم بودم؟! آیا من مدیر برنامه های  یک خواننده ی غیر مجاز بودم یا دختر بزرگترین برج ساز تهران؟ کی به کی بود؟ چه کسی اهمیت میداد که باشم؟ همین که او بود کافی بود...عاشق که باشی فرق نمیکند نیاوران باشی یا شوش و مولوی... در کلبه باشی یا قصر. ما عاشق بودیم! روزی که به خواستگاری ام آمد پدرم به شکل و شمایلش نگریست و سری از روی تاسف تکان داد: لباس های گشاد و مد روز، گردنبد، خالکوبی و حتی گوشواره!بعد که تحصیلاتش را پرسید و فهمید حتی دیپلم هم ندارد آب پاکی را روی دستش ریخت و همان پنج دقیقه اول گفت: ببین پسر جون شما درس که نخوندی یه شغل درست درمونم که نداری اصلا انگار کلا شبیه ما نیستی بزار راحتت کنم من دختر که هیچی جنازه دخترمم رو دوش تو نمیذارم .این را که شنید رنگ از رخش پرید: آ... آخه جناب مجیدی من.. من.. آهنگسازم، ترانه سرام  خوانندم... _ اینا برای تک دختر من نون و آب نمیشه.. بفرمایید! بفرمایید در خروجی از اون وَره... وقتی با پسر دوست قدیمی پدرم بالاجبار ازدواج کرده و به کالیفرنیا رفتم دریافتم که بخشی از روح من در پیکر آن خواننده ی  شکست خورده گیر افتاده بود روحم در آن قفس و جسمم در این قفس گرفتار بود  .  در عشق بودن به مراتب بهتر از در قصر بودن است چیزی که هیچکس نفهمید نمیدانم هنوز هم به من فکر میکند یا نه ولی من هنوز در چشمانش گیر افتاده ام. هنوز....</description>
                <category>O&#039; min</category>
                <author>O&#039; min</author>
                <pubDate>Fri, 26 Aug 2022 12:04:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شدیم!...</title>
                <link>https://virgool.io/@saminmostafavi15/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-i7fbri0ssqut</link>
                <description>آدما خیلی وقتا خیلی چیزا رو گم میکنن حالا هر چی اون چیز براشون مهمتر باشه بیشتر برا گم شدنش ناراحت میشن. اما چی؟.. چی باعث میشه آدما چیزای مهمو جاهای اشتباه بزارنو گمشون کنن و در نهایت اون چیز دیگه اهمیت خودشو براشون از دست بده( در جریانین که میگن از دل برود هر انکه از دیده رود!) میدونی رفیق! هر چی گم شه یا بهترش پیدا میشه یا فراموش میشه میره وای به روزی که خودمونو گم کنیم من که تو این شهر خاکستری یه روزایی هویتمو گم میکنم اینجا بین این گرد و غبارا و در حوالی این رنگای مرده دیگه هر پنج ثانیه یه هویت ساخته میشه «خودت» بودن که اسون بوده تا الان ولی «خودت» موندنه که سخته... </description>
                <category>O&#039; min</category>
                <author>O&#039; min</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 19:27:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>