<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ثمين</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saminn</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:47:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1551956/avatar/bOY8Ls.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ثمين</title>
            <link>https://virgool.io/@saminn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ستایش سلامت روان</title>
                <link>https://virgool.io/@saminn/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-m49e653qoc3e</link>
                <description>شما تنها نیستید!به نظر من اگر صحبت کردن از شکستن دست و پا خجالت آور باشه همونقدر حرف زدن از افسردگی و درد های ذهنی خجالت آوره! دو‌ روز گذشته ی من تو تختم و به درد وحشتناک و پنیک اتک گذشته، فشار روانی زیاد همراه با استرس فراوان، PMS منجر به رفلاکس و سوزش شدید معده و روده ام شده بود، حالتی که به عمرم تجربه نکرده بودم! از درد زجه میزدم و گریه میکردم و هر لحظه اضطرابم بیشتر و بیشتر میشد، پرخاشگری و رفتارای انفجاری که دیگه بماند… نهایتا به کمک قرص ها و آرام بخش تونستم بخوابم و نزدیک به ۱۴ ساعت رو خواب بودم.امروزی که مینویسم هنوز اثرات این اتفاقات تموم نشده و روزای سختی میگذرونم، ۵ روز دیگه باقی مونده به تحویل پایان نامه ام و من هنوز خیلی کار دارم برای انجام دادن، حتی بیان کردنشم استرس میده بهم اما چاره ای جز کار کردن با تمام زور و توانم ندارم. چیزی که تمام این مدت مدام تو سرم میچرخید «تنهایی» بود، از هر طرف میرفتم به یه تنهایی بی پایان میرسیدم. تمام مدت فکر میکردم تنهاترین و بدبخت ترین آدم دنیام چون هیچ کمکی برای خارج شدن ازین افسردگی ‌و فشار نداشتم، تو سوشال مدیا دنبال محتوایی میگشتم که بزنه به هدف من، کسی رو پیدا کنم که از درد من حرف بزنه و من کمتر تو سر خودم بزنم و نتیجه اش این بود که بله! پیدا کردم! هزاران هزار نفر با اضطراب و استرس و تروماهای روانی درگیر هستند و هزاران نفر با پیامد های جسمی و فیزیکی مشکلات روانی رو به رو میشن حتی موفق ترین آدمایی که میبینیم! فهمیدن همین باعث شد که من حداقال یه کمک سطحی و در لحظه به خودم بکنم و از تخت بیرون بیام و تحمل درد یکم آسون‌تر شد، اما قطعا این پایان داستان افسردگی و فروپاشی روانی نیست و با دیدن یکی دوتا حتی ده تا ویدیو و عکس حل نمیشه و نیاز به موشکافی و درمان های عمیق تری داره. مطلبی که میخوام از تجربه خودم برسونم اینه ک گاهی وقتا افسردگی میتونه شمارو فلج کنه به مدت زمان یکی دو روز تا سال ها! اتفاقا آدم های معروفی وجود دارن که با وجود موفقیت های فوق العاده چندین سال غیب میشن و میرن تو غار تنهایی و افسردگی و این چیزی نیس که فکر کنید فقط برای شماس و خیلی بده که اینطوری هستید! بدن شما هوشمندترین سیستمیه که خلق شده وقتی میبینه قادر به انجام کار و ادامه دادن به تحمل استرس و اضطراب نیس آلارم هارو بیشتر و جدی تر از قبل بهتون نشون میده پس اینکه بعد از یه مدت کوتاه به وضعیت عادی برمیگردید دلیل بر این نیس که ریشه درد کامل حل شده و دیگه نگرانی نداره، هرچقدر بی تفاوت باشید بهش (مثل من) بار بعدی توی موقعیت های سخت دیگه به وضعیت بدتری دچار میشید! مراقبت از سلامت روانتون به مراتب مهم‌تر از هر چیزیه، چون برای رسیدن به برنامه ها و اهدافتون شما به این سیستم و به این بدن نیاز دارید که پا به پاتون بیاد و سختی هارو تحمل کنه! بهش بها بدید و براش وقت بذارید. .اگر تجربه ای در این رابطه داشتید برام از احساستون توی اون لحظات بنویسید پ.ن: تصویری که برای این متن انتخاب شده یکی از آثار محبوبم از آرتیست مورد علاقم Qinni هستش، یه دختر کره ای بود که همزمان به بیماری قلب و سرطان دچار بود و اکثر روزاش تو بیمارستان میگذشت و همونجا تو همون حال نقاشی و تصویر سازی میکرد و روی اینستاگرام میذاشت و تا آخرین روز عمرش به کارش ادامه داد و یه روز برادرش تصویری که اثر خود Qinni بود رو منتشر کرد و اعلام کرد که فوت کرده و من اون روز غمگین ترین بودم ?</description>
                <category>ثمين</category>
                <author>ثمين</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 08:34:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جهان های موازی من چه میگذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saminn/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-vaykpnbhiwuv</link>
                <description>در جهان های موازی من چه میگذرد؟داستان بلاتکلیفی من تو زندگی خیلی زود شروع شد! تقریبا از همون موقعی که تونستم سر پا وایسم راه برم و حرف بزنم و زندگی رو درک کنم! :))) حالا یذره بریم جلوتر…تا جاییکه هنوز به دانشگاه نرسیده بودیم من بودم و یک مدرسه ی فرزانگان و یه رشته ی ریاضی که بهم تحمیل شده بود، عالم و آدم رو با لجبازی های خودم و مقاومت در برابر موفقیت توی رشته ریاضی و کنکور زجر دادم (مخصوصا مامانم رو! از همینجا میگم شرمنده ام مامان جان تقصیر طبیعت لجبازمه که ازت به ارث بردم :)) خلاصه، لجبازی رو ادامه دادم و تبدیل به فرصتش کردم، کنکور هنر رو هم ثبت نام کردم که فقط یه کنکوری داده باشم و تو دلم نمونه!نمیدونم کدوم دست سرنوشت و کدوم معجزه ای اتفاق افتاد ولی بالاخره دل به دلدار رسید! رتبه ی کنکور هنر همینطوری خیلی خیلی بهتر از کنکور ریاضی شد انقد که دیگه خانواده هم کوتاه اومد و گفت حالا که مهندس نمیخوای بشی برو پی کار خودت :)) و منم رفتمطراحی صنعتی و دانشگاه هنر تبریز! ( که ای کاش نمیرفتم ولی حالا پرونده اون بمونه برا یه وقت دیگه!)هرچقدر تو دبیرستان کم گذاشتم تو دانشگاه برای درس و پروژه هام جان فشانی کردم و تا آخرین ترم با رتبه یک تمومش کردم، اما بعد اون دوران مساله ای که عین آتیش زیر خاکستر دوباره شعله گرفته مساله ی علاقه مندی های زیاد منه!من دقیقا نمیدونم میخوام چیکار کنم با زندگیم؟ هزارتا علاقه ی مختلف تو رشته های مختلف دارم که نمیدونم کدومو بچسبم و کدومو رها کنم؟! اگر برم و تجربه کنم زمان خواهد برد و اگر تجربه نکنم سر دلم میمونه!یه شبی از شبایی که تو سکوت خونه میشینم و فقط تو‌مغزم میچرخم داشتم فک میکردم ، ثمین تو دنیای موازی چیکاره شده؟فکر میکنم اولین دنیا، دنیاییه که ثمین توش فضانورد شده یا حداقال تو مسیر فضانورد شدنه؟ آخه پنجم دبستان که بودم ی روز قلمچی برامون جشن گرفت و اونایی ک نمونه دولتی و تیزهوشان قبول شده بودن رو آوردن بالای سن و بهشون جایزه دادن و ازشون پرسیدن میخوای چیکاره بشی؟ همه گفتن دکتر و مهندس من گفتم فضانورد و کل سالن بهم خندیدن! البته منم کم نذاشتم وقتی اول راهنمایی بودم یه مقاله برای نجوم نوشتم و یه روزنامه دیواری خیلی بامزه براش درست کردم و جفتشم توی مسابقات اول شدن! تنها غمم اینه که چرا روزنامه دیواریمو بهم پس ندادن خیلی دوسش داشتم :(تو دنیای بعدی من قطعا یه زیست شناس بودم البته با توجه به سنم و شوقی که اگر از همون اول دبیرستان هنوز باهام بود الان خارج از ایران یه ارشدی گرفته بودم و مطمعنم که صد در صد محقق میشدم تو این زمینه! اون زمان تمام کتابای زیست شناسی عمومی که برای دانشجوهای پزشکی بود رو من خریده بودم! زبان اصلی! شبا به جای مشق مدرسه بیدار میموندم و به زور گوگل ترنسلیت (اون زمان هم زبانم خیلی داغون بود هم گوگل ترنسلیت!) میخوندم و مینوشتم و برای خودم جزوه داشتم! اصلا علاقه به تدریس نداشتم و ندارم اما چون مدیر مدرسه ام عقیده داشت اگر نمیخوام دکتر بشم نباید برم تجربی این آرزو رو از من گرفته و انگیزه منو همونجا چال کرد تو زمین و فرستادم ریاضی!شاید توی دنیای بعدی ثمین عشقش به جواهرسازی رو محکم چسبیده و الان حتی یه کارگاه کوچیکم داره! همون چیزیه که بخاطرش رفته طراحی صنعتی! میخواد یه بیزنس وومن خفن هم بسازه از خودش احتمالا!و یه دنیای دیگه! ثمین رفته تو حوزه بسته بندی و کلی جایزه هم برنده شده احتمالا! (مدیونید فک کنید که من تو اون دنیاها چیز کمی هستم? تو همشون بهترین و خفن ترین و موفق ترینم!)حالا اون یکی دنیارو بگو! رفته تو شاخه یو ایکس و هوش مصنوعی هم یاد گرفته و قاطیش کرده و رفته تو دل تکنولوژی!یه دنیای دیگه ام هست، ثمین نویسنده شده، هر روز و هر شبش غرق کتاب ها و داستان هاست و احتمالا داره روی نوشتن یه کتاب خیلی خفن کار میکنه!توی یه دنیای دیگه ثمین تصویری سازی میکنه! برای هرکدوم داستانی داره و بیاید و ببینید که چقدر کاراش باحالن!وایسید هنوز تموم نشده! یه دنیای دیگه مونده! تو این دنیا ثمین رفته تو کار انیمیشن ساختن! عشق بچگیش، همونطور مثل پنج سالگیش که با تمام وجود زل میزد به مانتیور و انیمیشن نگاه میکرد! الانم همونجور با عشق داره انیمیشن میسازه! الگوهاشم تیم برتون و استودیو لایکاس! ‌و عاشق استاپ موشن! (مگه با احساس تر از انیمیشن های استاپ موشن داریم اصلا؟!)اگه بگم یه دنیای کوچیک در حد اسکیتر نمایشی شدن مونده دیگه دعوام میکنید؟ :)))چندتا دنیا شد؟ ۹ تا؟ خدا زیادش کنه ?خلاصه که یه ثمینه و یه دنیا پر از زندگی های نزیسته اش! ?هنوزم نمیدونم که دقیقا چیکار قراره بکنم و چه مسیری قراره برم! شایدم یهو دیدی یه کار خیلی متفاوت از تمامی این دنیاهایی که گفتم رو شروع کردم، غافلگیری رو دوس دارم حقیقتا! ?شما تاحالا فکر کردید که نیاز به چند تا دنیای موازی دارید که یه روزی به همه آرزوهاتون برسید؟ </description>
                <category>ثمين</category>
                <author>ثمين</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 01:50:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غش کردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@saminn/%D8%BA%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-rw7cdajybekq</link>
                <description>امروز یکی از اتفاقاتی که ممکن است برای خیلی از آدم ها عادی به نظر برسد را برای اولین بار تجربه کردم، بله، غش کردم!غش کردن برای آدمی مثل من که در پرفشارترین لحظات زندگیم همچنان سر پا ایستاده بودم و درد را ساعتها تحمل کرده بودم به مثابه اتفاقی مانند شکستن دست یا پا بود! به همین شدت شوکه کننده و بد!امروز صبح، عادی مثل روزهای دیگر بیدار شدم، میخواستم طبق برنامه ای که در راستای تغییر و ساخت عادت های خوب برای خودم تعیین کرده بودم را اجرا کنم، ده دقیقه فعالیت سبک ورزشی روی برنامه بود و من دقیقه ی هشتم فقط بلند داد زدم «مامان!» بعدش دنیا سیاه شد و من نقش زمین شدم!بله، تمام بقیه روز آنچه که بودم را به یاد آوردم.آن دختری شب بیداری های پی در پی برای تحویل پروژه را تحمل میکرد، بعد با شکم گرسنه ساعت ها سرپا این طرف و آن طرف میدوید، امتحان، مدل و ماکت بتنی و ابزار کارگاهی را بدوش میکشید، دختری که تک و تنها از طبقه ی چهارم خوابگاه بدون آسانسور به خانه ای خالی از امکانات اسباب کشی میکرد، با عالم و آدم برای ذره ای آرامش دعوا میکرد، دور از خانه تلاش میکرد کرونا آخرین چیزی نباشد که از زندگی نصیبش میشود، با شب هاییکه فکر میکرد به صبح نمیرسد جنگید، خودش را زیر سرم رساند و سعی کرد همه چیز را درست کند و کسی نفهمد چه بر او گذشته، بله! همان دختر که با برچسب «دختر قوی» زندگی را پیش برده بود، حالا دقیقه هشتم از یک نرمش ده دقیقه ای ساده نقش زمین شد.این اتفاق تلنگر بزرگی بود برای ایستادن.من اینجا را برای شما انسان هایی مینویسم که فکر میکنید تنهایی از پس همه چیز و همه کس برمی آیید!اگر الان دست از «عالی» بودن و «قوی» ماندن سمی تان برندارید، روزی جایی چیزی شما را مجبور به ایستادن خواهد کرد!تمام روز بدون تیک زدن حتی یک مورد ساده از لیست to do روی تخت افتادم و به تنها چیزی که فکر میکنم این است که برای از پا درآمدن خیلی زود است! خیلی خیلی خیلی زود است! بعد به این فکر میکنم که من با هر حجمی از مسولیت، استرس، اضطراب و نگرانی و هر تنش و فشاری که به جان خریده ام، بخش بزرگی از خودم را هم از دست داده ام و حالا با ناچیز باقی مانده ی خودم هم اصرار به پیشرفت و دوباره ساختن از نو را دارم!میترسم و نگران میشوم برای خودم، خیلی زیاد، اگر اینجا نبودم، اگر جایی دیگر ازین کره زمین تنها بودم چه؟ اگر صدا میزدم «مامان!» و بعد دیگر آن دنیای سیاه آخرین چیزی بود که در زندگی میدیدم چه؟ اگر هیچ وقت نتوانم هنگام سقوط کسی، اسمی، چیزی را صدا بزنم چه؟ اگر چیزی نباشد که مرا از سیاهی نجات بدهد چه؟سگ سیاه تباهی (من از لفظ افسردگی خوشم نمی‌آید، دوس ندارم گردن بگیرمش!) اینجاس، روی پایم خوابیده و سرش را گذاشته روی قلبم که سنگینی میکند.نیمه شب استبار دیگر میپرسمدر سکوتی که توی خانه پیچیدهاگر هیچکس نباشد چه؟ </description>
                <category>ثمين</category>
                <author>ثمين</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 03:37:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه خبره؟ خونتو جمع کردی توش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saminn/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-m7wrvh6emew9</link>
                <description>اولین جمله ای که از وقتی پا به تبریز گذاشتم را از راننده اسنپ میشنوم. دروغ نیست که بگویم کمی هم بهم برمیخورد، ولی بیشتر به فکر فرو میبرتم.انگار که ساعت هفت صبح برای چشیدن تلخی واقعیت کمی غافل گیر کننده بود.بله، من واقعا خانه ای را به دوش میکشیدم که برای یک ماه یا بیشتر با خودم از تهران به تبریز کشانده بودم. بعضی وقت ها که نمیدانی کجای زندگی ایستادی، کجای مسیر را اشتباه رفتی که حالا گم شده ای، خانه ات را میریزی تو یک چمدان و بدنبال خود میکشی به جایی امن تر مثل خانه پدر مادرت.صبح تا شب، شب تا صبح به همه گفته میشود که از دایره ی امن خود بیرون بیایید تا لذت ناشناخته را بچشید، اما حالا من میگویم که خیلی وقت است بیرون این دایره بوده ام و دیگر بار شناخت آن همه ناشناخته برایم سنگین تر از آن است که بیرون دایره بایستم، اکنون دارم با سرعت تمام تر به مرکز دایره برمیگردم تا خودم را نجات بدهم.غمگینم؟ قطعا! حس شکست بزرگی دارم و صدایی در سرم میچرخد که مدام می‌گوید «تو بی عرضه ترینی!» مقاومتی ندارم اما در عین حال هم نمیخواهم این را بپذیرم که سراسر تلاش من شکست بوده است. هنوز آن جاهای عمیق ذهنم نیمچه امیدی به خودم دارم!خلاصه علی الحساب اول صبحی یک معجون تلخی بهم نوشانده شد توسط این راننده اسنپشاید تلخ تر ازین ها قرار است بشود، هرچه که شد اینجا مینویسم برای خودم«تو بیشتر از این هایی»حالا هم به مقصد رسیده ام، امیدوارم کسی از اهالی خانه از دیدن من در این موقع از هفته و به این شکل جا نخورد، توضیح واضحات کارم را سختتر میکند، برگشته ام که دوباره از نو خود را بیابم! همین.صبح بخیر تبریز!</description>
                <category>ثمين</category>
                <author>ثمين</author>
                <pubDate>Thu, 21 Apr 2022 16:55:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>