<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمیرا حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samiramirzahossiny99</link>
        <description>دلم از همه جا رفتن می خواهد ... ( instegram : mi_hosseinii)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-03 02:28:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/160886/avatar/gotuCG.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمیرا حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@samiramirzahossiny99</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگه داشتن ایمان کار آسانی نیست ...</title>
                <link>https://virgool.io/@samiramirzahossiny99/%D9%86%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zvrexhc1ugxh</link>
                <description>دوسداشتم راجب موضوعی صحبت کنم که خیلی ذهن منو به سمت خودش کشانده،راجب کلمه ای که این روزها بشدت کم رنگ شده و شاید بهتره اینجوری توصیفش کنم دیگه کسی راجبش کمتر صحبت میکنه و بهش عقیده داره، واگر هم کسی بخواد راجب اینکه، خدایی وجود داره،داره میبینه،و هنوزهم خدا کمک بنده هاش میکنه و ....حرف بزنه،کلی مورد تمسخر و اینکه فلانی چه عقاید مسخره و آخوندی داره،روبه رو میشه و این حال ما مربوط به یک سری کسانی که با باطن خرابشون،به خود چهره آخوندی میگیرن و حرف از خدا و اسلام میزنن مربوط میشه ؛حالا به هردلیلی که اینکارو میکنند بماند . بهتر است کمی تامل کنیم؛آنوقت است میبینم ما انسان ها داریم چوب کار اشتباهمونو میخوریم،البته این تامل برای کسانی هست که کمی خداشناس و بوی از انسانیت برده باشند و تظاهری دروغی نکنند.من خودم خیلی کسانی را میبینم که ،نه البته فقط من بلکه همه شاهد این هستیم، هستند کسانی که شب های محرم عاشورا، اربعین،شب قدر ذکر  یاحسین برلب دارند،و نماز و حجاب دارند،اما کمی از بوی انسانیت و خداشناسی  نبرده اند و فکر میکنند خیلی دین و ایمانشان درست هست.شایدباورش خیلی سخت باشد،خواندن معانی قرآن واقعا چشم و دل ما را روشن می کند،حقایق را میبینیم بهتراست بگویم آینده را. خواهیم فهمید که اخرالزمان چگونه می شود و ما در این شرایط چه کنیم تا راه درست را از نادرست تشخیص دهیم.درست هست خواندنش برایمان دشوار هست اما برای زندگیمان،برای خوشبختی و آرامش درونیمان می ارزد.باورش سخت هست توی این شرایطی که الان برای جهان و مملکت های اسلامی پیش آمده، که ما بخواهیم کمی خدا را و یاری کردن و اینکه خدایی هست تاعدالت را برقرار کند، باور کنیم و و برای خدا کاری کنیم،خب خیلی هامی گویند خدا را باوردارم. اما هیچ کاری برای خدا انجام نمی دهد و بااین حال به مرور زمان دچار این می شوند که خدایی نیست و اسلام و قرآن دروغ است. _ عن أنس عن النبي (ص) أنه قال: «يأتي على الناس زمان الصابر منهم على دينه كالقابض على الجمرة ؛(1) رسول خدا فرمود: زمانی بر مردم می آید که ماندن بر دین حق مانند نگه داشتن گلوله آتش در دست است» .در روایت دیگر ایشان در وصف برادران آخر الزمانی خود می فرماید:  «لأحدهم أشد بقية على دينه من خرط القتاد في الليلة الظلماء أو كالقابض على جمر الغضا ؛ (2) هر یک از آنان بر دین خود باقی است با این که باقی ماندن بر دین سخت تر از زدن تیغ درخت با دست و صاف کردن آن و از نگه داشتن آتش درخت های سخت (که آتششان دوام زیاد دارد) ، در دست است. و این حدیث برایمان روشن می کند،در زمان حالی که هستیم نگه داشتن ایمان کار چندان آسانی نیست. خلاصه من نمی گویم من کاملا انسان درست کار و بدون اشتباه هستم اما این را میدانم که خدابرایم لیاقت دیده که در جست و جوی راه او و کسانی که در نزد خودش آبرومند هستند را باشم و من توانستم کوچکترین نقطه به اوج گرفتن در این راه را پیدا کنم  و از خدا در هر شرایط میخواهم مرا یاری کند و چشم و دل ما را رو به حقایق روشن و درست خود باز کند و من ایمان دارم به این کار.دلم میخواهد کسی حالم را می فهمید که عاشقی با خدا از شروع آن چه لذت هایی دارد و چقدر در دنیایی که پر از اضطراب و افسردگی هست،خدا برایت دل آرام می گذارد،و این را خوب میدانم که در این راه با مشکلات زیادی روبه رو خواهم شد، نمی دانم چه مشکلاتی ولی فقط خوب متوجه این هستم،هستند کسانی،هستند مانع هایی که سد راهم شود تا راه حقیقی را پیدا نکنم،اما من فهمیدم که خدا برایم خودش لیاقت دیده و با کمکش می توانم مانع ها را پشت سربگذارم  _راستش بیشتر از این ها حرف هست اما خواستم زودتر این متن را جمع کنم تا حوصله تان سر نرود، هر چند کلمات و جملات اشفته ای زدم اما ممنون از اینکه تحمل کردید?</description>
                <category>سمیرا حسینی</category>
                <author>سمیرا حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jul 2020 10:09:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقی که بوی خدا را می داد . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@samiramirzahossiny99/%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ovkmtla16pkw</link>
                <description>15 سال از زندگی مشترکمان میگذرد،روزهایی که هرروزش عاشقانه است و هرکس زندگی ما را می بیند می گوید فلانی آنقدر همسرشو دوس داره،یه زندگی توپ واسش درست کرده نمیزاره کسی بالا چش زنش ابرو بگه،اوه بیاو ببین. خلاصه اینکه می‌گفتند زنه پادشاهی میکنه و...این عشق سختی های خودشو داشت ولی همه ی اون ناراحتی ها به این عشق ارزیداما خب آره زندگی ما اینجوریه،خداروشکر?زندگی آروم و عاشقونه یی،که گاهی وقتا خودم جلو آیینه می رفتم به خودم میگفتم این همه قشنگی واقعیه؟!!! بعد میگفتم معلومه ،خدایا مرسی? عشق دو طرفه، همیشه بوی عطر خدا رو توش حس میکنم،عشقی که تااخر عمر بماند.یادمه یک شب خیلی خسته از سرکار اومد فورا یه دوش گرفت خوابید،حدود ساعت 2 نصف شب بیدار شد بهم گفت: شهربانو بیداری؟ منم بیداربودمگفتم: آره عزیزم بیدارم.یهو دستشو گذاشت تو دستمگفت : بانو من بدم؟! بهش نگاه کردمگفتم: این چه حرفیه؟!گفت: آخه همه میگن تو خودخواهی،فقط خودتو میبینی،فقط بفکر خودتی و از وقتی ازدواج کردی اینجوری شدیاز حرفاش کمی جا خوردمگفتم: نه عزیزم اصلا اینجوری نیستیگفت:همه میگن قبلنا خوب بودی حالا بد شدیگفتم: تو فقط عاشقی، عشق همیشه یه جرمهبهم نگاه کرد گفت : توچی؟ تو عاشق هستی؟گفتم:آرهبعد یه پوزخند کوچیکی زد گفت: میخوام یه چیزی بگم که تاحالا بهت نگفتمخیلی کنجکاو شدم و فورا گفتم چیی؟!گفت: وقتی اولین بار دیدمت،فکر نمیکردم عاشقت بشم،بعد یه روز با خونوادم برای مسافرت راهی مشهد شدم،اونجا که رسیدیم برای نماز صبح حرم اقا رفتم،رفتم کنار ضریحش دستمو زدم کلی دعا کردم بعد یهو تواومدی تو ذهنم، همونجا ناخودآگاه گفتم آقا یه دختره رو دیدم، خیلی دختر نجیب و خوبی بود،هواشو داشته باش. همینبعد اومدم حیاط حرم،نشستم روی فرشای حرم،رو به گنبد،صدای اذان می یومد، همونجور که به حرم اقا نگاه میکردم،یهو زیر لب گفتم چی میشد، اون دختر میشد عروس رویاهام،خیلی شبیه آرزوم بود.گوشیمو از جیبم در اوردم تلگرامو بازکردم ببینم چه خبره؟ نگام به یه متنی تو یه کانال افتاد، دیدم نوشته :تو بانوی غم های عمیقیشعرهای غمگین کلمات جانگداز با چشمانت می توان عزاداری کرد با گیسوانت، لباس سیاهی برای همیشه پوشید با دستانت، جام زهر نوشید تو بانوی تاریخ منی یک تاریخ تلخیک تاریخ سیاه  دیدم چقد این کلمات شبیه توان، بعد فورا اون نوشته رو سیو کردم توگوشیم،بعد 2 3 روز از مشهد که راهی خونه شدیم،همش تو تو ذهنم بودی،نمیدونم چرا یهویی بعد 2 3 ماه شدی ملکه ذهنم،همش فکرم پیش تو بود،جوری که دیگه شبام توخیالم همش باتوصبح میشد. یه روز که واسه کار راهی مشهد شدم رفتم زیارت آقا، همونجا به آقا گفتم، چم شده؟ گفتم آقا انگار دلم جایی گیره ،کاش اون دختری رو که دیدم مال من بود، عروسم میشد. دلیل این حرفامو نفهمیدم که چرا یهویی اینجوری شده بودم!!! که آخر گفتم آقا نذر میشه گرفت؟ !! مثلا نذر میگیرم که اگه این جریان عاشقیه،یه عشق پاک میتونه باشه،دفعه بعد با خودش بیام پابوسیت، جلوی صحن آقا بااین حرفام خندم گرفت،با خودم گفتم آخه مرد گنده عین دخترا احساسی شدی ول کن داری چی به آقا میگی؟!!!??....خلاصه اینکه دیگه شده بودی خانم ما... بعدم خندید?...فضای اتاق چن ثانیه سکوت شد، اون خوابش برده بود...... مرد من هم شبیه آرزوم بود، او عاشق ،صادق،وفادار بود،علاوه براین قد بلندی داشت چهارشانه و همیشه به پیراهن آستین بلندعلاقه بیشتری داشت آن هم بااستین های تاکرده، که همیشه خودم برایش تا می زدم،گاهی هم عصبی که با آن صدای بم مردانه اش تنمو به لرزه در می یاوورد،ومن بادیدن او همیشه برایم محبت و لطف خدا، یاد اوری میشد، (و البته یه سپاس گذاری ویژه از امام رضا،که ضامن این عشق شد من زندگی عاشقانه رو مدیونت هستم?)و من به این موضوع پی می بردم که عشق های پاک نصیب هرکسی نمیشود....  داستان یک عشق پاک ،عاشقانه،که بوی عطر خدا را دارد.</description>
                <category>سمیرا حسینی</category>
                <author>سمیرا حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 08:43:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریا و ساحل</title>
                <link>https://virgool.io/@samiramirzahossiny99/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-frhq3fye6okx</link>
                <description>اگر بخوام براش شعری رو بخونمچی میخونم؟ شاید اونجوری که شاید و باید به این سوال فکر نکردم...ولی فکر میکنم این شعرو بخونم:جدا کردند آدم ها مرا از تو ،تو را از من،تو دریایی و من ساحل، نخواهی شد جدا از منالبته باید اینجوری بخونمشجدا کردند &quot;غفلت ها&quot; مرا از تو،تو را از من ،تو دریایی و من ساحل، نخواهی جدا شد از منبعد اینجوری بهش میگم با حالت شرمندگیو خجالت البته :که دیدی بعضی از دریاها سواحل سنگی دارند هی موج میزنند به این صخره های سنگی؛هی مهربانی رو میخوان به صخره ها برسونن،اون صخره ها از سنگن دیگه،نا مهربونی میکنن موج دریا رو پس میزنن. دریا پدر صخره هاست،دریا مادر صخره هاست،دریا نگهدارنده ی اون ساحله،اگه دریا نباشه که ساحل دیگه معنایی ندارهولی این صخره هاچون دلشون از سنگه هی این موج مهربونی دریا رو پس میزنن .منم دلم از سنگه ،ولی ساحل تو که هستم،دوستت که دارم ،عاشقت که هستم...اگه یه موج زدی دیدی من موجتو پس زدم ،اگه یه وقت مهربونی کردی دیدی من مهربونی تورو پس زدم ، نکنه ازم خسته بشیا، دریا که از ساحلش خسته نمیشه ؛دریا بزرگه ،دریا وسیعه،دریا مهربانه،نکنه مهربانیت از دل سنگی من خسته بشه، من ساحل توام کجا برم ؟کجا برم ساحل بشم؟تو به من موج بزنیه روزی اونقد از بزرگیو و مهربونی تو به من رسیده،که دیگه من حل شدم توی تو..♥دیگه سنگی وجود نداره . . . ♥</description>
                <category>سمیرا حسینی</category>
                <author>سمیرا حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 14:17:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@samiramirzahossiny99/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-rhvzmumk7vfn</link>
                <description>راستش از اولین روزی که صفحه ویرگول را پیدا کردم و جذب مطالب قشنگش شدم،خیلی خوشحال شدم.قشنگی مطالبی که احساس کردم،خیلی از افراد لااقل می توانند در این صفحه احساس راحتی کنند و از دردهایشان بگویند بدون اینکه از کسی بترسد و نگران بشند تا مبادا کسی روی زخمشان نمک بپاشند.من باخواندن بعضی از نوشته ها،می فهمم که در این دنیا چه دردهای مشترکی هست ولی انسان ها در دنیای واقعی از هم فرار می کنند و می ترسن،در صورتیکه اگر در دنیای واقعی آنقدر به هم نزدیک بودیم،بدون ترس و دلهره،فکر نکنم دیگر کسی از دردهایش می نالید یا حرفی که سرزبان اکثریت انسان هاست : &quot; من تنهام &quot;. شاید انسان ها هیچوقت نتوانند، به هم نزدیک شن و مرهمی برای هم دیگر شوند،اما با قاطعیت می توانم بگویم که هیچکس تنها نیست،دردهای ما خیلی شبیه دردهاییست که اینجانوشنه می شوند،یا اصلا درد نباشد، کسی نیاز به یک هم صحبت دارد،مثلا دوست دارد از روزمرگی های زندگی و از هیجانات زندگیش برای کسی حرف بزند( بدون ترس از مسخره کردن و سرزنش ). صفحه ویرگول به ما کمک می کند.پس به خیال راحت بنویسیم . ....?</description>
                <category>سمیرا حسینی</category>
                <author>سمیرا حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 11:33:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>