<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرمیس بی‌رنگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samirangi</link>
        <description>چطور می شه اصیل زندگی کرد؟ سوال من اینه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:23:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14886/avatar/qALamn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرمیس بی‌رنگ</title>
            <link>https://virgool.io/@samirangi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من از سی سالگی می ترسم (قسمت پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@samirangi/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-sapwso3oitm4</link>
                <description>در وادی حرمانسنتی و صنعتی اش فرقی دارد؟ چطور زن کسی شوم که تا حالا ندیدمش؟
 با خودم کلنجار می روم.پسره همه چیز تمام است. مامان پشت تلفن می گوید.کاغذ آچارِ پرسوال  را برمی دارم می برم می گذارم توی اتاقی که قرار است حرف بزنیم.می آیند.مامان سعی می کند با دوست بچگی هایش گرم بگیرد. از گذشته می گویند. از صفای قدیم، از سرنوشت آدم های مشترکی که می شناسند. تلاش می کنند از تمام زندگی هم، در این سال های بی خبری سر در بیاروند. بابا و بابایش حرف های سیاسی آبکی می زنند، تحلیل های مسخره اقتصادی می کنند، از چیزهای بزرگ و دور حرف می زنند.چیزی سنگینی توی هوا هست که تا عمق استخوانمان حسش می کنیم. همه تلاش می کنند هرجایی باشند غیر از توی این اتاق.پسر ساکت است. زل زده به گل های فرش کف خانه.من اولش ساکت نیستم اما بعد ساکت می شوم. می روند، بی که کسی رفته باشد سر اصل مطلب.فنجان ها را جمع می کنیم. پیش دستی ها را می شوییم. مامان و آبجی بزرگه یواشکی پچ پچ می کنند. بابا سیگار آتش می زند.سرم را می کنم توی گوشی. عکس های جشن فارغ التحصیلیمان را نگاه می کنم. به چهره ی سفید محدثه وسط چادر مشکیش زل می زنم و یادم می آید توی حرم امام رضا چقدر دعا کرد و دفعه بعد  با احمد، دو نفری رفتند آنجا.به صورت خندان و موهای پریشان فریناز زل می زنم ، یاد حمید می افتم که از ترم دو ول کنش نبود. آن بله ی پرتردید فریناز در ترم هشت آیا رساندشان به سفره عقد؟  روی چهره ی با نمک شیوا مکث می کنم، ساره می گفت خواهر شوهرش که فروشگاه لباس مجلسی داشته، ساره را که دیده گفته شما همانی هستی که برادرم می خواد و توی دو ماه وصلت را جوش داده.چرا زندگی به من همچین گزینه هایی نداد؟ چرا زندگی هیچ گزینه ای به من نداد؟ روی چهره ی تک تک دخترها زوم می کنم. بعد روی صورت خودم.می روم توی اتاق. می ایستم جلوی آینه.واقعیت زل می زند به من. سرم فریاد می کشد.انکار بی فایده است.من یک دختر نامرئی نیستم. من یک دخترِ زشتم.در وادی  استحالهمی روم سر کار؛ یک عالمه پول لازم دارم.دندان پزشک اخم هایش را می کشد توی هم؛ با ترش رویی می گوید توی سن شما، فک خوب جواب نمی دهد.بعد پرونده را دستش می گیرد، اخمش را بیشتر می کند و می گوید یه کاریش می کنیم.عکس شام های دو نفره را لایک می کنم. فیلم جشن های عقد و عروسی را . سفره های یلدا و نوروزِ دونفره را. عکس های جهیزیه و فرمالیته را.  اولین خانه ی مشترک را ، اولین قبض برق من و آقایی را.زیر پست های دوستانم کامنت می گذارم : عشقتان پایدار.تراپیستم می گوید انقدرها هم که تو می گویی مهم نیست. چرا خودت را با چیزهای دیگر سرگرم...حرفش را با آرامش  قطع می کنم: مثلا باچی؟ نقاشی؟ نوشتن؟ ورزش؟  آشپزی؟ کتاب خواندن؟ والله که همه را انجام می دهم. اما باز هم یه چیزی کم ...سر تکان می دهد و می گوید: بیخودی شلوغش کرده ای،  همه می دانند که  باطن مهم تر...حرفش را قطع می کنم: تا ظاهرت را نپسندند اشتیاقی برای شناخت باطنت...حرفم را قطع می کند: مشکل تو این است که توی کلیشه ی انتخاب شدن گیر افتاده ای، اصلا تو چرا تابو شکنی نمی کنی؟ می توانی انتخاب کننده ...حرفش را قطع نمی کنم. جوابش را نمی دهم. سرم را تکان می دهم ، به چشن های سبز و  ابروهای کمانیش زل می زنم و سعی می کنم بر اساس همین چشم و ابرو بقیه چهره اش را از زیر ماسک تصور کنم. بعد تا پایان سخنرانی طولانیش زل می زنم به حلقه ی طلایی توی دستش.  با خودم فکر می کنم مثل بقیه پزشک هایی که می شناسم ازدواجش داشجویی بوده؟ وقتی از اتاق بیرون می آیم برای جلسه بعد نوبت نمی گیرم.یک عالمه اسکرین شات از سفرهای دونفره و ماه عسل ها دارم. حدسش راحت است که شوهر کی پولدار است و شوهر کدام خوش سفرتر. هرکس که جشن تعیین جنسیت پست می کند آنفالو می کنم؛ آن هایی را که شوی خوشبخت نمایی راه انداخته اند بلاک. ولی برای عکس بچه هایشان تا انگشتم جان دارد ایموجی قلب می فرستم.دو سال بعد، وقتی روی یونیت جراح پلاستیک می نشینم می گویم سیم های ارتودنسی را همین امروز صبح باز کرده ام. منشی نیش خند محوی می زند و تاریخ عملم را می زند برای 9 ماه بعد.منشی حلقه دارد. همه زن های شهر حلقه دارند. در وادی سرگشتگیاوضاع عوض شده.می آیند. می نشینند. حرف می زنیم.حتی یکبار یکی وسط خیابان صدایم زد و پرسید: خانم ببخشید. شما مجردین؟می پرسم رابطه مامان با زن داداشتان خوب است ؟می گوید عالی است. اوایل مشکلاتی داشتند ولی بعد زن داداشم اخلاقش را درست کرد و خوب شدند. به قول مادرم. عروس را باید بار آورد.با نفر بعد کمی بیشتر پیش می روم. ما را دعوت می کنند خانه یشان. گیر می دهند که برویم بالا خانه خود حضرت آقا را هم ببینیم. شب وقتی برمی گردیم خانه، مامانم ذوق آشپزخانه بزرگش را می کند، بابایم می گوید دیدی سه تا اتاق خواب داشت؟  من اما  هیچ جوابی برای این سوال پیدا نمی کنم که چرا جلوی بالکن را کامل دیوار کشیده بودند؟ دفعه بعد که می بینمش جواب سوالم را می گیرم. جلوی همه باید چادر سرت کنی. هرجا  که نامحرمی بود ، حتی توی مهمانی های  خانه خودمان. راستی یه سوال: این دستبندی که همیشه دستت می کنی یادگاریه؟ کس خاصی بهت داده؟  می شه گوشیتو 24 ساعت بدی دستم؟بعدی لطفا.چرا پس انداز ندارم؟ راستش را بخواهی خیلی در لحظه زندگی می کنم. مثلا می روم بازار یک ساعت می بینم خوشم می آید می خرم، دیگه مهم نیست چند ملیون باشه. آره می دونم ولی دست خودم نیست. از همسرم چه انتظاری دارم؟ قناعت. راستش پول طلا و مراسم ندارم. بله نزدیک 10 سال سابقه کار دارم ولی گفتم که هرچه درآوردم به طریقی خرج شده. برای ازدواج  همه چیز را ساده می گیریم.  زن نباید چشم  و هم چشمی کند. اسباب زندگی را خدا می رساند. دوست ندارم بعدی را ببینم. اما می بینم. و بعدی را. و بعدی و بعدتری را. هرکدام خنجری بر روحم می زنند و ناامیدترم می کنند. و حالا باااامب، پایان گلدن تایمیک هفته دیگر 30 ساله می شوم. </description>
                <category>آرمیس بی‌رنگ</category>
                <author>آرمیس بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 23:56:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از 30 سالگی می ترسم. (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@samirangi/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-30-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-nlsvzfvuish3</link>
                <description>در وادی گمانفیلم راز را می بینم. کتاب های موفقیت می خوانم.می گویند در مسیر هدفت قرار بگیر. لیست اهدافِ 15 سالگیم بلند بالاست.من زیاد درس می خوانم. اما انگار کلاس ما کلا، کلاسِ درسخوانی نیست.الناز می گوید پنهانی با پسرعمویش رابطه دارد. برای پسرعمو که اسمش سعید است اسم دخترانه انتخاب می کنیم: سهیلا. موقع مسخره بازی هایمان سهیلا یکی از سوژه هاست.کم کم جمع دوستانه ­یمان بزرگتر می شود. هرکس وارد می شود مجبوریم یک اسم دخترانه برای عشقش انتخاب کنیم، به خیال خودمان رمزی حرف می زنیم! پسرخاله ی مریم که اسمش محمد است می شود مینا. دوست پسر ساغر که اسمش کیوان است می شود کیمیا. برای بعضی بیشتر از یک اسم نیاز داریم؛ سوپرمارکتیِ سر خیابان که به ساناز  شارژ مجانی می دهد می شود مژگان. شاهین، پسرعمه اش که از بچگی خاطرخواهش بوده می شود شیما. امیر پسر همسایه شان که پنهانی به هم پیام می دهند می شود الهام.من؟مشاورهای مدرسه می گویند دخترهایی که با پسرها رابطه دارند بعدها توی زندگی مشترک بدبخت می شوند. می گویند این پسرها هیجوقت این دخترها را نمی گیرند. می گویند حتی اگر ازدواج کنند هیچوقت اعتمادی بینشان نیست.من حرف مشاورهای مدرسه را باور می کنم.هزار و یک دلیل دارم برای موفقیت؛ یکیش پیدا کردن پارتنرِ بهتر.جمع های دخترانه در وادیِ بی خبریهنوز ساک و چمدان های ما جدیدالورودها، آواره­ ی  اینجا و آنجاست  که داستانِ مهسای ترم بالایی پهن می شود وسط اتاق های خوابگاه.قضیه­ ی آن پسر که وسط سلف بی مقدمه ازش خواستگاری کرده را توی اتاق خود ما تعریف کرد؛  آن یکی که شاگرد اول 88 است و توی کانون ادبی ازش شماره خواسته را توی اتاق روبرو.نرکده است اینجا.می گویند دانشگاهِ ما از رکورددارهای ازدواج دانشجویی است.مهسای ترم بالایی توی راهرو با فرهاد، همکلاسیش راه می رود. فرناز پسرهای کلاس خودمان را که می بیند اخم هایش را می کشد توی هم.توی دانشگاه بهم خوش می گذرد. درس می خوانم، کنفرانس می دهم، توی کانون های دانشجویی فعالم. چشم به هم می زنیم سال اول تمام می شود.تابستان می روم عروسیِ الناز و سعید. شیما توی عروسی بهم می گوید با  یکی از همکلاسی هایش قرار ازدواج گذاشته. مریم حلقه ی نامزدی دستش کرده. من چه خبر؟خب هیچی. ترم سه و چهار تمام می شود.تابستان می روم عقدکنان شیما. می شنوم که مریم باردار است. ساغر می گوید پدرش هیچجوره رضایت نمی دهد و برایشان دعا کنم.از من می پرسند چه خبر؟رویم نمی شود بگویم هیچ. می خندند. توی آن دانشگاه خراب شده چه غلطی داری می کنی؟ترم 5 است. توی اتاق  تنها هستم. فرناز با علی رفته کافی شاپ،  زهرا سرش توی گوشی است، حتما مجید است که ول کنش نیست. توی راهروهای خوابگاه راه می روم.دخترهای آرایش کرده و عطر زده که لبخندزنان از خوابگاه می روند بیرون.با خودم فکر می کنم نکند نامریی باشم؟تابستان می شود.با دخترهای چادری کلاس می روم اردوی مشهد. گفتمان جدیدی برایم دارند:واگذاری به خدا.... بسیار دعا کردن برای یافتن یار..... می گویند امام رضا خوب حاجت ازدواج می دهد.ادامه دارد.</description>
                <category>آرمیس بی‌رنگ</category>
                <author>آرمیس بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 23:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از 30 سالگی می ترسم. (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@samirangi/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-30-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ulf3lgmegs0z</link>
                <description>طلسم شاهدخت و پیردختصدتا خانه توی محله ی مادربزرگ بود. همه با هم همسایه، به جز یکی از خانه ها که یک جزیره ی تنها بود. هر کدام هزارتا قصه داشتند؛ درِشان باز بود و قصه ی آدم هایشان پخش و پلا وسط کوچه؛به جز یکی از  خانه ها که فقط یک قصه داشت.مامانبزرگِ کم حافظه، سالی چندبار ماجرای اهل آن خانه را برایمان می گفت؛  یک پدر پیر، یک مادر پیر و یک پیردختر که خیلی از مامان من  و همه­ ی خاله ها بزرگتر بود.  هر که آمده بود و دختر را طلب کرده بود،گفته بودند: تک دختر را شوهر دهیم؟ چه حرف ها. به کس کسونش نمی دیم.گفته بودند: یک روزی شاه میاد با لشکرش، شاهزاده ها دوروورش واسه پسر کوچیکترش، آیا بدیم، آیا ندیم.آن روزهایی که من ِ هفت هشت سال از جلوی در آن خانه می گذشتم، از روزگارِ دم بخت بودن دختر بیست ، سی سالی گذشته بود.چطور یک بومیِ اجتماع ندیده­ ی سرزمین های غارت شده به دوربین های تصویربرداری نگاه می کند؟نگاه دختر چنین حالی داشت.به کسی سلام نمی کرد، صورتش پر از مو بود، با آدم ها گرم نمی گرفت. جواب سوال ها را کوتاه می داد.به چشم هفت سالگیم، این دختر راپونزلی بود در محبس. شاهدختی اسیر طلسم پیردختری. ترسیده بود، مو نینداخته بود که شاهزاده برای نجاتش بیاید و تا آخر عمر در برج نفرین شده مانده بود.تغییر جهان که سرعت گرفت، مادر و پدر و تک­ دختر با دنیای ترسناک بیرون قطع ارتباط کردند. هنوز خودشان نان می پختند. از دگردیسی های جامعه به رکود خانه پناه بردند.  به عالم و آدم بدبین شدند، در به روی اغیار باز نکردند، بارها و بارها شد که آب و برق خانه را قطع کردند و دردسرهای بزرگ به پا شد  از بس که در به روی مامورهای آب و برق بسته ماند.شاهدخت، اسیر ظلسم پیردختسیاه بختی شاهدخت پیر، شد یکی از آن ترس­های ریشه دارِ ضمیرم.شاید همین شد که بعدها، سر هر پیچ و انتخاب و تغییری در زندگی، ترس می افتاد به جانم که نکند تهش برسد به تنهایی؟ ادامه  دارد ...</description>
                <category>آرمیس بی‌رنگ</category>
                <author>آرمیس بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 22:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور می شه اصیل زندگی کرد؟ سوال من اینه.</title>
                <link>https://virgool.io/@samirangi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-yawtdhfytijx</link>
                <description>هرچقدر بیشتر زندگیت رو بدی مسکن بیشتری می گیری،ولی فرقی نمی کنه چقدر مسکن بگیری تاثیرش موندگار نیست.ترس ها بر می گردنو این باراین تویی که باید بری دنبال شیطان. اگر «انکار» را شیطان تصور کنیم،شیطانی که مثل داستان های قدیم دنبال معامله با انسانه،ماجرا کمی روشن می شه؛توی تمام  اون داستان های قدیمی، شیطان در این معامله دنبال عمر و زندگی انسان بوده و در عوضش بهش رهایی از ترس های وجودی رو می ده.ما تا قبل از این فکر می کردیم با دوتا از فرزندان شیطان مذاکره می کنیم (خود استثناپنداری و ایمان به حامی غیبی) ولی الان فهمیدیم این ها یکی هستند!و ماجرا ترسناکتر می شه وقتی بفهمیم شیطان یک فرزند دوقطبی داره.فرزندی که گاهی با صورتی خشک و خشن میاد و با وعده و پیشکش کردن هدف های قشنگ، زندگی اصیل رو از چنگ ما در میاره؛و گاهی با چهره ای مظلوم و خیرخواه میاد و شریک غم و رنجمون می شه و  با خلق خدای فردی کمکمون می کنه از حقیقت زندگی که زیبایی و ترس توامان داره دست بکشیم.هرچقدر بیشتر زندگیت رو بدی مسکن بیشتری می گیری ولی فرقی نمی کنه چقدر مسکن بگیری تاثیرش موندگار نیست.ترس ها بر می گردنو این باراین تویی که باید بری دنبال شیطان. پادکست رواق- اپیزود زیست اصیل؛ چرا و چگونه؟ </description>
                <category>آرمیس بی‌رنگ</category>
                <author>آرمیس بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 22:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>