<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سَمیوس بلایت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samiusblythe</link>
        <description>.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:15:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3097287/avatar/TCRBqq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سَمیوس بلایت</title>
            <link>https://virgool.io/@samiusblythe</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سخت</title>
                <link>https://virgool.io/Smusblt/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-tq6gqsurnjyh</link>
                <description>تسکین خیلی سخت شده. نوشتن خیلی سخت شده. به دنبال نور بودن خیلی سخت شده. دیدن، شنیدن، یادآوری خاطرات، یادآوری آرزوها...زندگی کردن خیلی سخت شده..به پروردگارش گفت من عاجزم، یاری ام کن(قمر_۱۰)خداوند گفت: نترسید، قطعا با شما هستم. می شنوم و می بینمتان(طه_۴۶)خدا در همه حال مراقب شماست (نسا_۱)از رحمت خدا ناامید نشوید.(الزمر_۵۳)خداوند بر دوش هیچکس بیشتر از توانش تکلیف نمیگذارد (بقره_۲۸۶)خداوند وضعیت انسان‌ها را بهتر نمی‌کند، مگر که آنها درونیاتشان را اصلاح کنند(رعد_۱۱)اگر خدا ذره ای خوبی درونتان ببیند، بهتر از آنچه از شما گرفته به شما می دهد.(الانفال_۷۰)قطعا کسی که روحش را پاکیزه کند سعادتمند است(شمس_۹)پس به یادم باشید، من هم به یاد شما هستم(آل عمران_۱۵۲)و به دیگران خوبی کن، همانگونه که خدا با تو خوب است(قصص_۷۷)و نگذار حرف هایشان غمگین و آزرده ات کند(یونس_۶۵)و زندگی دنيا به جز لذتی فريبنده نخواهد بود(آل عمران_۱۸۵)پس نگذارید این زندگی دنیایی فریبتان دهد(فاطر_۵)و به خداوند تکیه کنید(آل عمران_۱۵۹)پس هرکسی به خدا تکیه کند، خداوند به تنهایی برایش کافی خواهد بود(الطلاق_۳)و خداوند بهترین برنامه ریز است(آل عمران_۵۴)و قطعا خداوند آنقدری نعمت به تو خواهد داد که راضی میشوی(ضحی_۵)و آینده برای تو، از آنچه بر تو گذشته بهتر است(ضحی_۴)و قطعا خداوند با صبورهاست(الانفال_۴۶)(خسته شدیم، پس کی میخوای مهره‌‌ی اصلیتو رو کنی خدایا)اللهم عجل لولیک الفرجپی‌نوشت: ترجمه ها خیلی خودمونی تر شدن. و تعدادی از اونها خطاب خدا به پیامبر هاست مثل حضرت یعقوب و یونس، اما خداوند بسیار گفته که پیامبران مردمی از خودتون‌ان. از نظر من این جملات رو گذاشته برای هر وقت بنده هاش نیاز داشتن..</description>
                <category>سَمیوس بلایت</category>
                <author>سَمیوس بلایت</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 02:02:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادی هم از من کن</title>
                <link>https://virgool.io/Smusblt/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%86-obpjkdbrguwt-obpjkdbrguwt</link>
                <description>نمیدونم چرا شرکت کردم، وقتی انقدر از لیست کردن عمومی چیزهای مربوط به خودم حس شرم میکنم(بخونید مازوخیسم)با این ها امیدوارم به یاد من بیفتی:_آدم هایی که موی نارنجی و کک و مک دارن(فقط چون ازشون خوشم میاد)_ اگه اسمی از فلسفه‌ی رواقی‌گری یا فیلسوف های رواقی(مارکوس اورلیوس، سنکا، اپیکتتوس و..) شنیدی_سفر و جهانگردی، کمپرون های زردرنگ، طبیعت گردی، نقشه ها و سفرنامه ها_اگه یه روز حس کردی چقدر از یادگرفتن/تجربه کردن فلان موضوع لذت بردی و از اون جرقه های نورانی ناشی از هیجان درونت روشن شد. از همون وقت هایی که حس میکنی یه بینش جدید رو تا عمق وجودت درک کردی و انگار یه گیاه کوچیک درون قلبت جوونه زده._آنه شرلی؛ انیمه‌ش، سریال هاش، کتاب هاش، جزیره پرینس ادوارد و ..._ اگه پیش اومد یه ماگ بزرگ چای سنگین بدون قند بخوری، وقتی یکم از حد معمول خنک تر شده. اینجوری مزه‌ی تلخی واقعیش رو میشه حس کرد، بعدشم حس میکنی معده‌ت رو با اسید ساییدن.. حس جالبیه_اگه برای بار هزارم چیدمان کتابهات رو عوض کردی و این بار یه اولویت جدید برای چیدنشون در نظر گرفتی، ولی آخرشم باز برگشتی به اینکه هم قد ها و هم رنگ ها رو فارق از موضوع کنار هم بذاری.._اگه اسم یا آهنگ های nf به گوشت خورد._اگه بین شب تا ساعت ۴ بیدار بودن، و صبح ساعت ۴ بیدار شدن به تردید افتادی و آرزو کردی کاش میشد کلا نخوابیم_درخت های بید و افرا_عشق افلاطونی_اگه یه آیه از خدا خیلی به دلت نشست و کاملا حس کردی خدا داره باهات مستقیم حرف میزنه و احوالت رو واقعا میفهمه_اون وقتی که دیگه به اوج حس غرور و اطمینان نسبت به خودت نزدیک بودی و یهو خلافش ثابت میشه.._اگه یه روز یه آدم با لباس نارنجی شب نما، شلوار زرد فسفری و عینک شنا دیدی که با اسکوتر تو خیابونا میچرخید (خواستم یه چیزی بگم که اگه یه روزی واقعنی اتفاق افتاد و دیدین حتما یادم بیفتین😂)واقعا کنجکاو شدم، چیزی هست که شما رو یاد من بندازه؟</description>
                <category>سَمیوس بلایت</category>
                <author>سَمیوس بلایت</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 03:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/Smusblt/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-spodof5mutyb</link>
                <description>خدا هوامونو دارهپسرمون(پسر دایی و زندایی عزیزم) کمتر از یه هفته پیش از کنارمون رفت.دو روز نشد که از یه خبرخوب(دایی‌اینا دارن میان شیراز چقدر خوش میگذره!) رسیدیم به غیرمنتظره ترین و یکی از بدترین لحظه های زندگیم( باباجان...، بچه فوت شد. مامان‌بزرگ رو بردارید بیاید بیمارستان). اون فقط ۱۱ سالش بود. اونا شادترین و خیّرترین خانواده‌ی اطرافمون بودن، بهترین لحظه‌هام رو اونا ساخته بودن، همون زنی که الان روزی کمتر از ۱۰ جمله حرف میزنه و همیشه یه جفت جوراب پسرونه‌ی بافتنی با طرح درختای کریسمس تو مشتش نگه میداره..می‌دونید، وقتی همچین اتفاقی برای نزدیکان آدم می‌افته، آدم به فهم جدیدی از زندگی می‌رسه، زندگی رو یه جور تازه‌ای لمس میکنه..(راستش حس خیلی بدی دارم از اینکه اینجا راجع به این موضوع حرف میزنم، ترکیبی از جلب توجه و ساطع کردن انرژی منفی. ولی خب، این حسم شخصیه و میدونم فضای ویرگول اینجور نوشته ها رو می‌پذیره. و لطفا تسلیت نگید، خوش به حالشه.. لطفا برای پدر و مادرش دعاهای خوب کنید.)من مادر نیستم که حس مادرش رو یا حتی خانوم های اطرافش رو درک کنم، و عاجز بودم از اینکه برای افراد محبوب زندگیم نمیتونستم کاری انجام بدم؛ این تنها غصه‌ی بزرگ من بود.از دید من، این اتفاق لطفی بود که خدا بهم کرد.. داشتم مرگ و زندگی رو واقعا فراموش میکردم و چسبیده بودم به مفاهیم و چیزهای الکی و گول زننده‌ی دنیا، یه چیزهایی برام مهم بود که الان خجالت می‌کشم فکرش رو میکنم. حس میکنم زندگیم رو با خیلی از افکار فقط هدر دادم..می دونین، اطراف رو که نگاه میکنم، همه چیز قشنگ تر از قبله، و خودم(ذهنم) زشت تر(و نیازمند به بازسازی). خانواده‌م با هر دم و بازدمشون برام قشنگ تر میشن؛ کتاب خوندن لذت‌بخش‌تره؛ افکار و متن های شماها توی ویرگول، کلمه به کلمه‌ش مثل آب خنکی که میخورم برام لذت داره؛ لباس هام هر جنسی باشن مثل ابریشم و کشمیرن؛ آسمون آبی تره و اکسیژن ها انگار ریه‌هام رو نوازش می‌کنن. دلم نمیخواد چیزی به کسی ثابت کنم و بقبولونم، میذارم همه همونجور که هستن بمونن. نماز خوندن آرامش بیشتری داره؛ خدا نزدیکتره..و از طرفی، دانشگاه و رشته های متفاوتش مسخره‌ن؛ بالاشهر و پایین‌شهر هیچ فرقی برام ندارن؛ ماشین ها عین هم شدن؛ گوش دادن به آهنگا مثل قبلا دگرگون و درگیرم نمیکنه؛ حوصله ندارم با اطرافیانم حتی به شوخی کل کل کنم. حرف بد زدن راجع به آدم های دیگه خیلی حوصله سر بر و حتی آزاردهنده شده، غیبت که میکنم انگار دارم اکسیژن ها رو به زور بالا میارم... همه چیز حال متفاوتی داره، بعضیاش بهتره و بعضیاش بدتر.همه‌ش تصویر قبرها کنار همدیگه پس سرم روی صفحه نمایشه، مثل یه هدف یا آخرین صحنه‌ی فیلم.مردن.. امکان فکر کردن راجع بهش بی‌نهایته.شاید اگه برای فردی نزدیکتر بهم این اتفاق بیفته، خیلی توی غم غرق بشم. ولی من همیشه مردن رو نه یک چیز بد، که یه مرحله‌ی طبیعی از زندگی می‌دونستم و حالا هم این ایده محکم تر شده.مرگ مثل برداشتن یک قدمه. قدم زدن روی مرز این دنیا و زندگی اصلی. نه تنها برام ترسناک نبوده که گاهی شوقش رو هم داشتم. مثل وقت هایی تو بچگی که تولدت نزدیک بود و تو نمیدونستی اطرافیان چه هدیه هایی بهت میدن؛ حس کنجکاوی توأم با کمی اشتیاق.همیشه فکر میکنم ما آدما توی جسم هامون و مغزهامون که یه محدودیتی برای فکرکردن دارن، زندانی شدیم. وقتی که بمیریم و از کالبدمون آزاد بشیم، مثل به یاد آوردن خاطرات، کلی به فهم و دانشمون از هستی اضافه میشه..جواب هر سوال کوچیک و بزرگمون مثل تکه های پازل میاد توی ذهنمون و یه دید ۳۶۰ درجه به جهان و زمان و مکان پیدا میکنیم..میفهمیم هر رنجی که کشیدیم به چی ختم شد و چه سودی داشت. میفهمیم جد جد جدمون واقعا مال کجای این زمین بود و چجوری زندگی کرد. میفهمیم آیا دنیای موازی‌ای توی کهکشان وجود داره یا نه. بهمون نشون میدن کره‌ی زمین چجوری شکل گرفت و چه ها از سر گذروند. میفهمیم عقایدمون کدوم هاش راست بود و کدوم هاش رکب هایی که از مردمی دغل باز خوردیم و نفهمیدیم..آینده و گذشته رو میبینیم..هدفمون از بودن رو میفهمیم و میدونیم بعدش چیکار کنیم..میفهمیم واقعا خدا دوستمون داشت؟(یا چقدر داشت)مرگ برای من مثل این میمونه که بعد از ظهر چهارشنبه برسه و از مدرسه بیام کتابام رو بندازم کنار و یه آخر هفته‌ی توپ داشته باشم، آخر هفته‌ی ابدی..البته که جانب احتیاط رو داشتن بد نیست.. گاهی هم در کنار تصورات خوب خودم، به چیزهایی که درمورد قبر و برزخ و حساب و کتاب ها گفته شده، فکر میکنم و سعی میکنم دردسری برای آینده‌ی خودم درست نکنم:)نمیدونم، تا اینجا هستم هیچوقت نخواهم دونست.این روزها درگیر تلاش برای درک کردن دیگران بودم. همه‌ش تلاش میکردم برای حرف زدن وقت شناس باشم و جمله‌های درستی پیدا کنم و به دیگران به اندازه نگاه کنم.. به مغزم فشار میاوردم تا حرفی نزنم که از محدوده‌ی آدمای با درک بیرون بیام و براشون مثل خیلی ها، ور ور های رو اعصاب بکنم و باعث بشم با خودشون بگن «آخه تو چی از دردم میدونی احمق». نمیدونم چقدر موفق بودم. آخرش فقط براشون دعا کردم.شاهد گریه‌ی افرادی که هرگز اشکشون رو ندیده بودم و دیوونه شدن بعضی ها بودم. آغوش های افرادی که سالها باهم حرف نمیزدن و مهر و محبت بین افرادی که حتی اسم هم رو درست نمیدونن رو دیدم. چهره ها خیلی نرم و قابل اتکا بود.. اون چند روز آدما رو بیشتر دوست داشتم..غم، قلب آدما رو هم جهت کرده بود.. دیگه هیچکس براش مهم نبود چی به سر امور و وسایل دنیاییش میاد، ساعت خوابش چی میشه و خوراکش چه کیفیتی داره و لباساش چقدر شیکه.. در عوض همه مادرِ هم شده بودن، همدیگه رو می پاییدن و خواب و خوراک و احوال هر کسی اونجاها بود، براشون اهمیت داشت.. آدم ها انگار فقط ورژن غصه‌دارهم رو دوست دارن:)پسرمون خیلی با محبت و مهربونه و به همه یادش داده، حداقل برای چند روز..مرگ برای شماها چه معنی‌ای داره؟ چی از همچین تجربه هایی یادگرفتین که شاید برای دیگران آگاهی بخش و کمک کننده باشه؟پی‌نوشت: امیدوارم خانواده‌ای که الان دارید مدتی بسیار طولانی سالم و شاد کنارتون باشن و قدرشون رو بدونید. و حال همه‌مون و کشورمون خوب شه...پی‌نوشت۲: لطفا برای احوال و دنیا و آخرت پدر و مادرش دعا کنید، اصل هدفم از این نوشته همین بود. ممنونم.</description>
                <category>سَمیوس بلایت</category>
                <author>سَمیوس بلایت</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 01:53:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز یک حباب است</title>
                <link>https://virgool.io/@samiusblythe/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-m7hswir8rnki</link>
                <description>تا به امروز، تقریبا هر روزش دنبال این بودم که سر دربیارم. از سازوکار دنیا سر در بیارم، از وسعتش، از گوناگونی‌ش و...چرا؟چون حس میکردم خیلی از واقعیت دنیا دورم. فکر میکردم مثل یه گیاه ۱۰ سانتی نحیفم در گوشه ترین قسمت جنگل و هیچوقت نمیتونم بفهمم وسعت جنگل چقدره یا از بالا چطور دیده میشه و چه گیاهانی توش هستن..همیشه حس کمبود فهم داشتم و این منجر می‌شد به عطش درونی بسیار و کمالگرایی زیاد توی رفتارهام.. فکر میکردم با هر کسی که رو به رو میشم، اون جنگل رو دیده و قلبش رو گشته. برای همین تلاش میکردم همه‌ی رفتارهام رو صیقل بدم تا هم به خرد زیادش احترام گذاشته باشم! و هم با این پوشش خوبی که ساختم، بتونم همه‌ی جنگل رو بفهمم و بالاخره یه روزی یه درخت تنومند و باتجربه و ریشه دار، دیده بشم.فکر میکردم یه آدم که سی سالگی رو رد کرده، رازهایی کشف کرده و دقیقا بلده که مو به موی روزهاش رو چطور زندگی کنه. شاید خنده دار باشه ولی من یه بار از بابام پرسیدم که آیا نون خریدن آداب خاصی داره یا نه.(فکر نکنید کوچیک بودم، همین چند هفته پیش.)این طرز فکر تا آخر دوران دبیرستانم دقیقا همینطور بود. انگار چون من بچه مدرسه‌ای‌ام، جزء جامعه محسوب نمیشم و تقریبا همه‌ی افراد بزرگتر از خودم رو جوری میدیدم که انگار یه رازی رو کشف کردن و منم باید عمری ازم بگذره تا وارد گروهشون بشم..بعد از دبیرستان هنوز همینطور فکر می‌کردم ولی به طور فعال تر؛ انگار که الان کم کم وارد روندی شدم که قراره من رو تبدیل کنه و دری به سوی جهان ماوراء به روم باز بشه..اشتباه میکردم. هیچ اتفاقی نیفتاد.هیچکس نمیدونه داره چیکار میکنه،یا اصلا جنگل چیه و خودش کیه..یا بهتر بگم، من هیچوقت گوشه‌ نبودم. من توی قلب بودم.هیچ مرزی بین من و جهان زنده وجود نداشت، فقط یه حباب بود که خودم ساخته بودم. من دقیقا توی دل این ساز و کارها بودم، مسئله اینه که هیچ سازوکار پیچیده‌ای وجود نداره.. همه مثل من، تا یه حدی از زندگی رو تجربه کردن و تا یه شعاع مشخصی دانش دارن. تقریبا همه‌ی آدما زندگی های ناقصی دارن و حداکثر تا ۵ سال آینده‌شون رو میتونن تصور و پیش بینی کنن.من فکر میکردم پدربزرگ هام مثل استاد اوگ‌وی، بعد از ۷۰ سال زندگی، خردی دارن که من حتی نمیتونم بهش نزدیک بشم. ولی راستش دروغه.. نمیگم که آدم های مسن نادونن؛ اما رفتارهاشون، سیاست هاشون، و دایره‌ی آدم های دورشون، چیزی نبود که باهاش ناآشنا باشم.. بیشترین توصیه‌ای که از این افراد شنیدم این بوده که برای خودت زندگی کن و کارهایی که دلت میخواد رو انجام بده.. یه طورایی انگار که اونا هم توی حبابشون گیر افتاده بودن ولی حالا که به آخرهای عمر طبیعی نزدیکن، فهمیدن که هیچوقت قرار نبوده خود به خود بترکه...استاد اوگ‌وییا مثلا، من فکر میکردم که تخیل فیلم سازها بی نهایته و امکان نداره من بتونم مثلشون فکر کنم.. ولی وقتی تعدادی از فیلمای استودیو مارول که همه میگفتن &quot;خداست&quot; رو دیدم، شدیدا توی ذوقم خورد.. فیلم هاش قشنگ بود ولی سناریوها خیلی ساده تر از تصورم.. مثل همیشه نجات دنیا و وجود داشتن چندین دنیای دیگه(که من هیچ خلاقیتی توی خلق اون دنیاها ندیدم) توی کیهان و یه سری قهرمان که اصلا معلوم نیست از کجا انقدر بهشون الهام میشه و همیشه آخرش موفق میشن..من می‌ترسیدم. از اینکه جایی اشتباهی کنم و دیگران بهم بخندن، از اینکه اشتباهی بفهمم، اشتباهی برداشت کنم و حرکاتی انجام بدم که به این دنیای از نظرم پیچیده، نیاد.تا قبل از اینکه رانندگی کنم، فکر میکردم راننده ها جادوگرن. تا قبل از اینکه آشپزی کنم، فکر میکردم آشپزها جادوگرن. تا قبل از اینکه درآمدی داشته باشم، فکر میکردم شاغل ها جادوگرن. من همیشه آدما رو از پشت لنزی میدیدم که میگفت: تو هیچ ایده‌ای نداری که اونا از درون چه حسی دارن.هی که رفتم جلو دیدم که تجربه‌شون کردم ولی خودم تغییر خاصی نکردم.. شاید بلوغ همینه، فقط تجربه کردن.شاید هیچوقت قرار نیست احساساتم، بینشم و توانمندی هام یهو عوض بشه و احساسی جادویی توی رگ هام داشته باشم که نشونه‌ی بلوغ و حقیقی شدنمه..شاید هیچکس همچین احساسی نداره.این روزا، هر آدمی که توی خیابون میبینم بهش فکر میکنم.. انگار آدم ها و فکر هاشون و مشکلاتشون برام قابل فهم تر و ساده تر شدن..به مغازه دارها فکر میکنم، آیا اصلا میدونن دارن چیکار میکنن یا صرفا باتوجه به بازخوردهای مشتری‌های مختلف این الگوهای رفتاری توشون نهادینه شده و به قول خودشون مشتری شناس هستن؟ به راننده‌های ماشین های خیلی گرون فکر میکنم، این ماشین اصلا بهشون اون حسی که تصور میکنم میده؟ صندلی هاش نرمه، دنده خیلی روون عوض میشه، گاز و ترمزش حساسه، امنیتش بالاست، توی کم صدا ترین حالته، یکم از بالاتر خیابونو میبینی.. خب دیگه چی؟به مادرها فکر میکنم، به بناها، نوجوون ها، پیرها، زوج ها و...به وارن بافت و زاکربرگ و ایلان ماسک فکر میکنم(البته اینا رو تو خیابون ندیدما)، آدمایی که از وقتشون درست استفاده کردن، درست چیه‌؟ احتمالا همون تحصیلات و تجارت و اقتصاد و جامعه شناسی. الان به نظر دنیا، این افراد تو سطح بالای جهانن، ولی اگه ازشون بپرسی ده سال دیگه چه خبره میتونن بهت بگن؟ عمق زندگیشون چقدره؟ تو بگو پنجاه سال بی وقفه دنیا رو مطالعه کردن.. مگه دنیا چیه؟ همین خود ماییم..به سلبریتی ها و چهره هایی که هر روز دفعات زیادی میتونیم ببینیمشون، کسایی که یه چیزایی میخونن و بقیه بهش گوش میدن، یه نقش هایی رو جعل میکنن و بقیه تماشاشون میکنن و ازشون تقلید میکنن..به دانشمندها، نویسنده ها، فیلسوف ها و... به همه کسایی فکر میکنم که هر کدوم یه قطره از دریایی رو ساختن که ما بهش میگیم «جهانمون». جنگل تشکیل شده از همین هاست؛ آدم های عادی‌ای که بلد شدن یه کار جدیدی(نه لزوما سخت) انجام بدن تا بخشی از دنیا باشن.. اما در نهایت اونا هم تجربه‌ی خودشون رو دارن. و یه ایدئولوژی مشخصی برای زندگیشون.. نه اینکه دقیقا بدونن دارن چیکار میکنن. اونا از نتیجه‌ای که کارهاشون داشته الگوبرداری کردن و &quot;روشی&quot; برای خودشون پیش گرفتن.. ولی اگه دنیا عوض بشه، شاید دیگه ندونن باید چیکار کنن..اینجا و نداشتن هیچ اضطرابی درمورد آینده....همه‌ی آدم ها مشغول یه کاری‌ان و تو سطح معمولی‌ای از درک دنیا به سر می‌برن؛ و باز هم زندگی میکنن و پیر میشن..من دیگه نمی ترسم؛ نه از اینکه یه گیاه کوچیک باشم میترسم، نه از بزرگی جنگل.از اینکه اشتباه کنم نمی‌ترسم و از اینکه چطور بهترین باشم و بهترین بودن رو حفظ کنم، اضطراب نمی‌گیرم.. چون هیچکس نمیدونه دقیقا اشتباه چیه و معیار بهترین بودن چیه..من جای خودم رو توی دنیا پیدا کردم، و اون «هیچ‌جا»ست. خودم تصمیمش رو گرفتم. میخوام مثل یه کرم شب‌تاب  توی اون جنگل و هر جا که بخوام دیده بشم، بالای جنگل حرکت نمیکنم، نه چون نمیتونم، چون که میدونم هیچ فرقی نداره، همه مثل همدیگه‌ن.. مهم این نیست که بین گیاه های جنگل تعریفی داشته باشم یا نه، ولی خودم میتونم خودم رو تعریف کنم و این تعریف دقیقا همون چیزیه که بقیه هم از من میبینن..هرجوری زندگی کنی، حق داری. چون کسی نمیدونه قوانین دنیا چیه، آدما قوانین رو از روی همدیگه میخونن.سلام به فرهیخته ترین و جذاب ترین آدمایی که دیدم و به طرز تعجب برانگیزی همه‌شون توی ویرگول جمع شدن! حالتون چطوره؟ جداً دلتنگ اینجا بودم.پی‌نوشت: البته منظور من از پست این نبود که قوانین و چارچوبای اخلاقی‌ای که برای حفظ زندگی جمعی تعیین شده، بیخود هستن.. منظورم فقط این بود که زندگی اونقدرا هم روشمند نیست که برای فهم هیچ‌چیز، وقتمون رو تلف کنیم و افکارمون رو زندانی کنیم..</description>
                <category>سَمیوس بلایت</category>
                <author>سَمیوس بلایت</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 17:41:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه یا زنجیر؟</title>
                <link>https://virgool.io/Smusblt/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-bqmz6irgzxd3</link>
                <description>روشن فکر بودن واقعا چه معنی‌ای دارد؟ (این کلمه قرار است اینجا خیلی استفاده شود، امیدوارم مثل من روی اعصابتان نرود.)ما عموما روشنفکری و تعصب را در مقابل هم می‌دانیم، حداقل برای من اینطور است. اما چه چیزی واقعا تفاوت‌ها و معنای این دو را تعیین می کند؟ در ذهنم پاره خطی شکل می‌گیرد که از تعصب شروع می شود. محدوده‌ای متعصبانه طی می شود و می‌رسیم به مفهومی به نام اصالت.. کمی بعدتر روشنفکری‌ست و بعد از روشن فکری.. گمان می کنم بی‌ریشگی باشد.. واقعا نمیدانم این مفاهیم و ترتیبشان چگونه پشت هم آمدند.. حتی نمیدانم هرکدام از کدام نقطه شروع شده و کجا به مفهوم بعدی می‌رسند.. به نظرم این مفاهیم مرز دقیقی ندارند و انگار روی این پاره‌خط، در هم محو می شوند.. انگار محدوده‌ای وجود دارد که در آن یک متعصب اصیلیم.. در جایی اصالت و روشنفکریمان درهم می‌آمیزند و گاهی هم روشنفکری رگه هایی از بی‌ریشگی دارد..راستش ابهام اصلی من، بخش آخر است..: بی ریشگیاصلا معنایی دارد؟ آیا واقعا این کلمه که بارها به گوشم خورده و جلوی چشمم به عنوان برچسب برکسی نشانده‌ شده، جز اهانت معنایی دارد؟تا جایی که عقلم اجازه داده، تعریفی برایش پیدا کردم: آدم بی ریشه کسی‌ست که خط فکری درست و حسابی ای برای خودش ندارد و بنیادی ترین عقایدش را آدم های دور و برش تعیین می‌کنند؛ ارزش و ضد ارزش انگار برایش تعریفی ندارد و تنها چیزی که می‌خواهد، رفاه و کمی هم طنز است.. برای سود و آسایش بیشتر، شاید روزی خدایش را هم بفروشد و پس‌فردایش با یک پست اینستاگرامی که ترکیبی از رقصیدن و مولانا خواندن یک نفر است، بغض کند و بگوید &quot;یقینا که خدا یعنی به خود آ&quot;... کدام خود؟ خود آ داند.(ای بابا چرا سیاسی شد..)سوال مهمی که مدتهاست درگیر آنم، چگونگی تشخیص روشنفکری از بی‌ریشگی‌ست.. من با آدم های زیادی مواجه می‌شوم که تفکرات متفاوتی از من دارند.. عادت دارم که سکوت کنم و بشنوم و حتی گاهی جمله‌شان را تکمیل کنم و ادامه دهم و همراهی کنم، تا خط فکریشان را درست بشناسم..  اما در ذهنم، اگر بحث زیادی دور از باورها و منطقم باشد، تا دلم بخواهد قضاوت، دهن کجی و شاید کمی تمسخر می‌کنم(بی ادب). از بیرون بسیار روشنفکر و مهربان و در درونم یک متعصب بیشعور می‌شوم.. شاید هم چیزی از آن فرد یاد گرفتم(کم پیش می‌آید)..گاهی با خودم فکر میکنم روش و مَنشم در مواجهه با آدم ها اشتباه است.. اگر من باوجود عقاید متفاوتم همراهی‌شان میکنم و به اندازه کافی سعی ندارم عقاید خودم را توضیح دهم، آیا واقعا روشفکرم یا یک ترسوی بی‌فکر و بی‌ ریشه‌ و اصالت؟ از همون ها که میگن از لحاظ روحی فلان جام..بخشی از من می‌گوید: کنار بیا، گوش کن، از همه یادبگیر، سرزنش نکن، نصیحت نکن، توضیح نده، آزاد بگذار، به ما چه مربوط، به آنها چه مربوط‌، تو فکر خودت را داری، برای تو درست است نه دیگران..بخش دیگر اما حرفش این است: باورهایت با زحمت زیادی بدست آمده‌اند؛ حقشان است که بازگو شوند و ازشان حرف بزنی و در مقابل عقایدِ متفاوت، مخالفتت را نشان بدهی؛ باید بدانند تو کی هستی و تمام افکارشان را نمی‌پذیری و برای خودت اصل و ریشه‌ای داری؛ انقدر سر تکان نده؛ به افکارت با سکوت مقابل ضدشان، توهین نکن؛ شاید حتی توانستی روی خط فکری کسی تاثیر بگذاری‌، شاید واقعا تو صلاح آنها را بدانی..و من گاهی نمی‌دانم نقش یک روشنفکرِ اصیل را بازی میکنم یا یک روشنفکر بی ریشه.. دوست ندارم از اصالتی که برایش ارزش قائلم دربیایم؛ چون مرا محترم و دارای حد و مرز می‌کند و اجازه نمی‌دهد کسی بشوم که انگار کلا قوه تفکر ندارد و طوطی وار همه حرفی می‌زند و همه حرفی هم می‌شنود..اما دوست هم ندارم مقدارِ این اصالت و محکم بودن از دستم در برود و دروازه‌های ذهنم برای پذیرش افکار جدید بسته شوند، و تبدیل شوم به یکی از ترسناک ترین تصاویر ذهنم از خودم: یک سنگ متعصب انعطاف ناپذیر و غیرقابل هم‌صحبتی..تندیس اندیشه‌گر اثر اُگوست رودَن، نماد روشنفکریتعریف شما از روشنفکریِ واقعی و سالم چیست؟پی‌نوشت: حالا که فکرشو میکنم، شاید اون پاره خط در اصل یک دایره باشه... شاید بی‌ریشگی بیش‌ از حد، به تعصب می‌رسه.. هر دو در فکر نکردن و توهم دانایی مشترک اند، یکی عصبانی تره و دیگری بیخیال تر..پی‌نوشت۲: حدس خودم برای حفظ این مرزها، اینه که تعداد کمی عقیده‌ی بنیادی و عمیق و دقیق رو به هر قیمتی نگه دارم و بقیه افکارم رو برای تغییر آزاد بذارم.. نمیدونم درسته یا نه..</description>
                <category>سَمیوس بلایت</category>
                <author>سَمیوس بلایت</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 00:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یافتن</title>
                <link>https://virgool.io/Smusblt/%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-uomqv8sqvkvc</link>
                <description>به گمونم، دوست ندارم خودم رو پیدا کنم. این اتفاقیه که داره ذره ذره میفته و چندان خوشایند نیست. دوست دارم همینطوری سردرگم و پرسؤال باشم و همیشه چیزی جدیدی از من برای کشف کردن وجود داشته باشه.حس میکنم روزی که خودم رو کامل بشناسم، روز فروپاشی و نیستی باشه. چون همگی &quot;موجیم که آسودگی ما عدم ماست و ما زنده به آنیم که آرام نگیریم&quot;.نمی خوام به جایی برسم که همه ی مسیر ها طی شدن و تمام نقشه ام رو از حفظ شدم. دوست دارم همچنان در پی فهمیدن هر مفهومی که جلوم قرار میگیره بدوم و هی بچرخم و تکه تکه ی معناش رو جمع آوری کنم و سازه ی خودم رو برای اون مفهوم بسازم؛ بعدش هی گاه به گاه اون سازه ترک بخوره و بخشیش تخریب شه و من باز از نو بسازمش.اما از طرفی این پروسه ی خودشناسی واقعا سخت و کند و عجیبه. من حتی نمیدونم روشش دقیقا چیه! نمیدونم از کجا شروع کنم و چه چیزی رو جزء روند بپندارم و چه چیزی رو نه.من فقط میدونم که دوست ندارم این روند، محصول تجویز شده ای داشته باشه و نمیخوام درون تعاریفی زندانی بشم؛ یه روز میخوام سمیه باشم، یه روز یه کتاب، یه روز اون چایی که مینوشم و روز بعدش بارون باشم. میدونم این بیشتر مثل فانتزیه تا خودشناسی، اما فکر میکنم مجموع اینها به من صفتی در جهت خودشناسی میده.این ها احتمالا یعنی من، به عدم قطعیت و مرز نساختن اهمیت میدم. یعنی دوست دارم بی حد و مرز، پر از احتمالات و متنوع باشم. این گاهی با عقایدم دچار تعارض میشه؛ اما من چون بی تعریفم، اشتباه فکر کردن برام مجازه. پس با احتمال اشتباه کردن خودم، سعی میکنم به بی طرفی مطلق هم رو نیارم. یعنی من حد و حدود برای هیچ چیز نساختم پس عقایدی که حد و حدودی داره مجازه که وجود داشته باشه و میتونم بهش بها بدم. یه پیچیدگی کاذب!&quot;+چی هستی؟ -تعریف کردن محدود کردنه.&quot;من &quot;بی تعریف&quot; نیستم. من &quot;پذیرا&quot; هستم؛ یعنی آماده ی شنیدن هر فرضیه ای، و راه دادن اون فرضیه به انفعالات ذهنم. و این منجر به &quot;درک بیشتر&quot; میشه. اما درک من نیز، بی حد و اندازه نیست، نمیتونم هرچیزی رو کاملا بفهمم و درک کنم. من درک میکنم که گاهی نمیتونم درک کنم و اون موقع صرفا باید &quot;ناظر&quot; باشم.پس من &quot;ناظر&quot; هستم. دوست دارم همه چیز رو مشاهده، نظارت، و حس کنم. دوست دارم ظاهر رو ببینم و باطن رو با تصورم حس کنم. حرف رو گوش کنم و صدا رو هم حس کنم که زیر و بم میشه یا کش میاد یا گاهاً تحت تاثیر احساسات تغییر میکنه. مو رو همراه با پیچشش ببینم و آدم ها رو با تپش های قلبشون تصور کنم.دوست دارم ناظر باشم و ببینم که دنیا چقدر متعادله. هیچ زنجیره و سلسله اتفاقاتی رو توی دنیا از دست ندم؛ حتی اگه درمورد چندتا جک و جونور و آب و هوا باشه. دوست دارم علل طولی همه ی پدیده ها رو مثل یه شجرنامه ی مهم خانوادگی، بررسی کنم و تصور کنم هر اتفاق بد، بخشی از یه زنجیره ی خوبه و رخ دادنش لازمه تا زندگی جاری باشه.دوست دارم خودم رو نظارت کنم و هرچیزی که باعث شده من این چنین باشم رو شناسایی کنم، تا بتونم ازشون فرار کنم، پاکشون کنم. همیشه سعی کردم از هر تاثیرپذیری ای اجتناب کنم، اما غیر ممکنه. دونستن ریشه ی هر رفتارم هم آرامش بخشه و هم عذاب آور. چون تغییر کردن هم مثل خودشناسی سخته.&quot;هنر مشاهده ی بدون تاثیر پذیری&quot;دوست دارم شهری به اسم عشق گوشه ی نقشه ی ذهنم بسازم تا در ازای روح بخشیدن به نقشه، هر از گاهی روحم رو سوهان بزنه یا غمی متولد کنه. نه اون عشقی که عموم ما میشناسیم، منظورم یه شیفتگی و ستایش بسیار، نسبت به وجودی غیر از خودمه؛ میتونه یه دوست باشه، یا خانواده، یا خدایی که میشناسم. میخوام بفهمم چی باعث چنین انحلال روح و شیفتگی ای میشه و تجربه ش چه حسی داره. فکر میکنم وجود عشق آدمی رو صبورتر و بالغ تر کنه، چه سرانجام داشته باشه چه نه؛ نفسش اینه. به نظر میاد بتونه خالص ترین و انقلابی ترین تجربه ی آدمی باشه..من این جریان پر سوال زندگی رو به آرامش عذاب آور همه چیز دانی نمی فروشم.پ.ن: هرچند که اصلا منسجم نیست ولی من عاشق این طوفان فکری ام. همیشه از ربط پیدا کردن چیزها به همدیگه لذت میبرم.</description>
                <category>سَمیوس بلایت</category>
                <author>سَمیوس بلایت</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 00:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره کدامَم را باور کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Smusblt/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%8E%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-lwb97ushfaky</link>
                <description>وقتی در کنار دیگران قرار میگیرم، شک میکنم که شناخت درستی از خودم داشته باشم. درکی که هر بار از اطرافیانم دارم گمراهم میکند. اگر نارنجیِ از دید هرکداممان را کنار هم بگذاریم، یکسانند؟ تعریفمان از چیزهای بدیهی مثل رنگ، صدا، ابعاد و.. دقیقا مثل هم اند؟ درک آدم ها درمورد جهان هم همینطور، درباره الگوهای  طبیعی اطرافمان و تغییرات پنهان و پیدای دنیا؛ همه یکسان میفهمند؟ همه یکسان تحلیل میکنند و همه درمورد دنیای پیرامون تفاهم دارند؟ بهار برای همه بهار است؟ آسمان شب در ذهن همه مشترک است؟ گاهی حس میکنم بقیه در سطحی از درک و فهم هستند که هنوز به آن نرسیدم و حرفهایشان، مفهومی بیش از آنچه من دریافت کردم، دارد. سوالاتی به ذهنم میرسد که انگار برای همه آنقدر بدیهی است که نه درموردش میپرسند و نه دانستن آن برایشان جذابیتی دارد. انگار چیزی که من تازه کشفش میکنم، ابدا برایشان جدید نیست. خودم را مبتدی و کمی احمق میبینم. شبیه دانش آموزی ابتدایی که برای یک استاد دانشگاه از تجربیات غنی اش حرف بزند. با وجود همه ی اینها، بعضی مواقع تعجب میکنم که چقدر آدمها کوته فکر و سطحی نگر اند و اولویت ها و ارزشها را درست درک نمیکنند. انگار مغزشان اتاقک کوچکی از افکار روزمره است و بقیه اش کاه. رنگ لباس فلانی را در مهمانیِ دیگر فلانی میبینند، اما تقلای جذاب پروانه ای که از پیله در می آید را نه. گاهی به وجد می آیم که میتوانم برای هرچیزی دلیل و الگو پیدا کنم، گاهی احساس حماقت میکنم که چرا انقدر برای هــر موضوعی دلیل و منطق پیش خودم می آورم تا بفهممش. شبیه کسی که تازه دنیا را میبیند و درمورد شوری نمک هم سوال دارد. وقتی موضوعی را زیاد تفتیش میکنم، اولش نتیجه ی متفاوتی از اکثریت آدمها میگیرم، اما بعد از چند بار تغییر عقیده، باز میرسم به همان جواب ساده ای که مورد قبول همه است. بعد شک میکنم که نکند همه آنقدر باهوش اند که قبلا همه ی مراحل ذهنی مرا طی کرده اند و دیگر تردیدی ندارند. آنوقت حس میکنم بچه ی دو-سه سالهای هستم که باید هرچه میبینم و میشنوم را از فیلتر مغزی دیگران عبور دهم و دیدم از دنیا را با دید دیگران مطابقت دهم. که البته این پذیرش، خودِ رکود ذهنیست. جایی خواندم که سقراط، اولین فیلسوف رسمی ای که میشناسیم، کاملا غیررسمی در کوچه و بازار از مردم درمورد بدیهیات میپرسید و افکار مردم را به چالش میکشید؛ روش کارش این بود. مانده ام چطور دیوانه نشد و حتی شاگرد هم تربیت کرد. این روش و این همه زیر سوال بردن هرچیز، ملال آور و تمام نشدنی است. چه بسا پرسیدن سوالِ &quot;چرا ابرها اینطور اند و چرا نمک شور است&quot; صرفاً انحرافی و از روی بیکاری باشد نه یک سوال فلسفی. بالاخره کدامم را باور کنم؟ احمقانه یا فیلسوفانه؟  &quot;نظر تو چیه سرو سیمین؟&quot; </description>
                <category>سَمیوس بلایت</category>
                <author>سَمیوس بلایت</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 19:12:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>