<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های samiye hajizade</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@samiyehajizade</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:06:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/114253/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>samiye hajizade</title>
            <link>https://virgool.io/@samiyehajizade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مادر سبز چشمم</title>
                <link>https://virgool.io/@samiyehajizade/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%85-c40gr2zwlle9</link>
                <description>بیست‌وچهار روز پیش برای آخرین بار مادر سبز چشمم را دیدم. برای اولین بار بود که سلامم را بی‌جواب گذاشت و من به امید اینکه پرستار یک ساعت دیگر اجازه ملاقات می‌دهد، بدون خداحافظی ترکش کردم.آخرین بار بود که نامم را صدا زد. اولین بارش را به یاد ندارم. کاش بار آخر را هم فراموش کنم، اما دلم برای شنیدن نامم بین این دو نقطه تنگ شده...همان صبح‌هایی که خنده را چاشنی التماس می‌کرد تا با او صبحانه بخورم. همان ظهرهایی که سامیه گفتنش مرا به زور از اتاق بیرون می‌کشید تا درباره شوری خورشت کارشناسی کنم.همان عصرهایی که با نگرانی از پشت تلفن سعی داشت بفهمد که کی به خانه می‌رسم.مادر سبز چشمم را بیست‌وسه روز پیش به خاک سپردم. خوب می‌دانم که مادرها برای همیشه تکه‌ای از وجود‌مان هستند. چیزی که نمی‌دانم این است: من چطور تکه‌ای از وجودم را برای همیشه دفن کردم و برایش سوگواری کردم؟چطور چیزی از من باقی ماند! باقیمانده‌ی من به چه کار آید؟ شوقش کجاست؟ شورش کجاست؟ مگر با این سهم کوچک از خودم هم می‌توانم دوام بیاورم؟مگر این تمام من نبود که درست ۶۰ روز پیش امیدش را دفن کرده بود؟ نمی‌دانم که باقیمانده‌ی حقیرم چطور تاب و توانی برایش مانده؟ چطور هنوز می‌بیند؟ وقتی چیزی تماشایی نیست!چطور هنوز می‌شنود؟ وقتی دیگر هیچ‌کس مثل او نمی‌گوید: جانم!مادر لطیف و سرشار از عشقم!من...دلم برای زمرد نگاهت، گرمی و زبری دستانت، بوی نفس‌هایت، آغوش امن و امانت و دلواپسی‌های مدامت تنگ شده.کاش فقط یک صبح دیگر در اتاق کنار آشپزخانه بیدار شوم آن هم با صدای آواز تو... درست همان لحظه که صدای مجری نچسب تلوزیون و صدای ظرف شستنت در هم پیچیده و تو مدام بشکن میزنی و کش‌دارتر می‌خوانی.بوی پیاز داغ ناهار توی سرم پیچیده، آفتاب هم از نور گیر بالا، فرق سرم را می‌شکافتد. صدای تلوزیون را کم نکن، آهنگ نیّر را هم بلند تر بخوان.قول می‌دهم حوالی اذان صبح بیدار شوم و تو را تماشا کنم که حیاط را جارو میزنی.من همیشه دختر پر حرفت بودم، ولی تازه فهمیدم که تو برایم هیچ نگفتی. مثل همیشه بچگی کردم، ببخش مرا مادر زیبا چشمم. این بار هر چه تو بخواهی، هر چه تو بگویی. این بار من سر پا گوش می‌شوم برایت.اما فقط بیا و این بار به‌جای نیّر، این تو باش که درد مرا دوا می‌کنی مادر...</description>
                <category>samiye hajizade</category>
                <author>samiye hajizade</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 06:23:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزار امید</title>
                <link>https://virgool.io/@samiyehajizade/%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-tgy9wyrh7myv</link>
                <description>برای بار هزارم و شاید بیشتر، درست همینجا نشسته‌ام. این‌بار کمی نزدیکتر به دیوار همسایه‌ی سی‌واندی ساله. درباره دربی امشب حرف می‌زنند و کوفت و زهرمار فراوان، نثار بچه نارنجی‌شان می‌کنند. چون بچه نارنجی با لهجه غلیظ مشهدی تمنای اسکیت‌بازی می‌کند.در همان حیاط قدیمی و خسته که درز آجرهایش چندسالی است بدجوری به من دهن‌کجی می‌کنند. نمی‌دانم کدام رویای بر باد رفته را به رویم می‌آورند. هرچه هست، حالم را بدتر می‌کند. حالی که نسیم اردیبهشت هم کارسازش نیست.سر می‌چرخانم و درست خاطره‌ هفده‌سالگی زیر گوشم وز وز می‌کند. اردیبهشت بود و من به‌اندازه امروز و شاید کمی کمتر، از زمین و زمان می‌نالیدم. درست مثل حالا به دعوای بچه‌های خانه بغلی گوش می‌کردم که مامان یه کاسه گوجه‌سبز نمک‌اندود را گذاشت کنار کتابم!چه خوب یادم هست، زهرمار دنیا با ترشی و شوری آن کاسه به کامم شیرین شد. چقدر دلم یه کاسه گوجه‌سبز می‌خواهد. این‌بار کمی ترش‌تر، شاید کمی شور تر.خبر بد هم این است که به احتمال زیاد، برای مدتی اردیبهشت از چشمم افتاد.کاش نمی‌افتاد...می‌دانی، کاش هیچوقت نیوفتد.امروز بار دیگر امید را دفن کردم و بر مزارش گریستم. به امید آن‌که روزی، سر از خاک  بردارد و بر قلبم جوانه زند. </description>
                <category>samiye hajizade</category>
                <author>samiye hajizade</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 19:16:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رجعت به میانگین</title>
                <link>https://virgool.io/@samiyehajizade/%D8%B1%D8%AC%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-q0w4wmweobii</link>
                <description>ساناز: بچه‌ها من مطمئنم فاطی عاشق امیر شده، از کاراش میفهمم بخدامریم: نه بابا، اون خله...هر پسری رو می‌بینه به تته پته میوفتهمن: نه راس میگه، منم تقریبا احساس کردم رو امیر کراش زده...کاش بدونه امیر اصلا حالیش نیست.درست همینجا بود، ساعت ۳ صبح، خیاری دراز کشیده‌بودیم رو تخت سه‌نفره و از هر دری حرف زده بودیم. آخرش رسیده بودیم به فاطی و امیر اما بعدش درست یادم نیست راجع به کدوم بیچاره‌ای حرف میزدیم که پلکهامون سنگین شد و کلمه‌ها کش‌دار، که یهو مریم بلند بلند نفس کشید. سانازم گفت بخوابیم؟ من به سقف خیره شدم. به همین نقطه که الان نگام بهش قفل شده. از همون سالها بوی نم سرد از این اتاق می‌اومد و ما هیچوقت نفهمیدیم این حمام کوفتی چرا باید تو این اتاق باشه.غرق خاطرات قدیمی خونه بودم، طبق معمولِ بی‌خوابی‌های گاه و بی‌گاه که یهو سارا پیام داد!بازش کردم...نوشته بود:اونجا هم صدای باد و بارون شدیده؟ نوشتم: چرا فک کردی نیست؟بعد عکس سعیده رو فرستاد که تازه بچه‌اش دو ساله شده. گفت اینو ببین بچه‌اش چه نازه. اصلا شبیه مامان باباش نیست. چجوری میشه؟ من براش از پدیده‌‌ی رجعت به میانگین گفتم. براش جالب بود. بعد پرسید بخاطر همین قد ماها از مامان بابا یکم بلندتره؟ گفتم به احتمال زیاد.بعد ازم خواست بیشتر مثال بزنم. منم رفتم سر وقت عنبرنسارا. چون خیلی وقت بود دنبال فرصت بودم تا بهش بگم که هرموقع عنبر دود میکنه و احساس میکنه گلودردش بهتر شده، دلیلش چیز دیگه است. گفتم تو، سه روز اول انقدر حالت بده و استرس داری یاد عنبر دود کردن نمیوفتی. روز چهارم هم سیستم ایمنی‌ات یه تکونی به خودش داده، هم دیگه استرس نداری.بهتر شدنت مربوط به پدیده‌ی رجعت به میانگینه یعنی همون رسیدن به وضعیت تعادل  و نه سرگین ماچولا?من همه‌ی تلاشمو کردم که دیگه عنبر دود نکنه، نمیدونم قانع شد یا نه!بحث رفت سراغ خاطرات قدیمی خونه، درحالی که بوی نم سرد تو سرم پیچیده. براش نوشتم: یهو چی شد بجای اینکه خیاری کنار هم دراز بکشیم و تا صبح حرف بزنیم، حالا با شصتمون به این گوشی کوچیک لعنتی می‌کوبیم؟چرا دیگه نمیگی خفه شو بلند نخند الان مامان بیدار میشه...به‌جاش فقط استیکر حواله هم می‌کنیم.ای بابا...من حوصله‌ام سررفت سارا...بگو ببینم از فاطی و امیر خبری داری؟#رجعت_به_میانگین #دلتنگی #خونه_قدیمیشش دی نود و نه...هنوز پیک کروناست...هنوز واکسن نداریم...بیرون باد و بارون پر سر و صدایی گرفته...ساعت سه صبحه و من هشت صبح باید سرکار باشم و دنیا از این گندتر هم می‌تونه باشه، می‌دونم!</description>
                <category>samiye hajizade</category>
                <author>samiye hajizade</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 03:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت کم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@samiyehajizade/%D9%88%D9%82%D8%AA-%DA%A9%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tl74eywpccgi</link>
                <description>مفهوم زمان همین امسال بدجوری خوابوند زیر گوشم. شماهم یادتونه. همه تو خونه ها حبس بودیم و چشم انتظار رسیدن لحظه ای بنام پایانکه هنوز هم نرسیدهاولین بار هم یادم اومد کلاس پنجم بودم یه روز اومدم خونه به مامان گفتم من دیگه نمیخام برم مدرسه. پنج سال خیلی زیاد بود. بسه دیگه من خسته شدم. چونه ام به زور به آرنجش می رسید. ضجه زدم و گفتم مسیر مدرسه رو حفظ شدم. یه کاری کن دیگه مدرسه نرم.یادم نیست اونروز مامان چجوری، ولی بلخره یجوری قانعم کرد زندگی یعنی دندون رو جگر گذاشتنعجول نیستم ولی دنیا زود برا بعضیا تکراری میشه. صبرمن هم البته کم مورد آزمون قرار نگرفت. همون روزهایی هم که دوستام سه ماه زودتر از من فهمیدن دانشگاه خبری نیست. من بعد آزمون کنکور، داشتم آزمون صبر می دادم. این روزها هم طولانی ان. یجوری کش اومدن که گاهی نمیفهمم امروز و دیروز بینش چی شدچطو زندگی انقد همه جاش عین همه؟ چطو زندگی انقد هیچه انقد پوچه؟ چطو سه دهه گذشت و من هنوز حس میکنم سرخطم. چطو ۵ سال گذشت و من ازش چند ماهش رو یادمه؟ چطو تا آرنج مامان بودم امروز وقتی خواستم ببوسمش رسما خم شدم.کی بابا انقد سفیداش زیاد شد؟چرا یادم نمیاد خونه بغلی که فقط سه ماهه کوبیدنش باغچه ی حیاطش چندمتر بود؟ بیخودی انقد وقتمون تو دنیا زیاده. ما کاری نداریم. یجوری سرگرم روزمره ایم که فقط وقت میکنیم این وسط گاهی فکر کنیم.به خیالاتی که برا خودمون ساختیم فکر کنیم.فکر....فکر....از این یکی هم هیچی درنمیاد.</description>
                <category>samiye hajizade</category>
                <author>samiye hajizade</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 02:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این مکالمه ی عاشق و معشوق نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@samiyehajizade/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-al1shbhkwkyf</link>
                <description>مدتهاست به شروع رابطه مون فکر می کنم، آغاز هر چیز خیلی مهمه، اما بلاخره طلسم رو شکستم تا چند کلمه باهات حرف بزنم.بیا روراست باشیم...از دستت خیلی دلگیرم. میدونم هستی و بزودی میای و به ما ملحق میشی. اما من روزهای سختی رو میگذرونم. بذار اصلاح کنم. ما خسته ایماز تلاشی که انقدر کش دار شدهاز صبری که توش خبری از غوره و حلوا نیستاز امیدی که گاهی بوی ناامیدی میدهفردا اولین قرار ملاقات ماست. نمیدونم برام میمونی یا نه...ولی دلم میخواد به اولین قرارمون دل ببندم. دلم میخاد بعد سه سال به حضورت راضی باشم. کاش دلگرمم کنی.گرچه اینجا همونجایی نیست که دلم میخواست بهم برسیم و شاید هرگز خودم رو نبخشم. اما میدونم تو منو میبخشی. چقدر برات حرف دارم. چقدر قصه دارم برات بگم. چه تجربه هایی رو قراره با تو از سر بگیرم. من اولین عشقت میشمتو بهترینش شوولی بیا قول بدیمکه دلبسته شیمولی وابسته نهقول؟؟؟دلم داره پر میکشه ببینمت عزیزممیدونم توام?پس تا فردا هشت صبح??</description>
                <category>samiye hajizade</category>
                <author>samiye hajizade</author>
                <pubDate>Thu, 01 Oct 2020 00:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا مرا درک نکنید</title>
                <link>https://virgool.io/@samiyehajizade/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-bdkgulakn4uv</link>
                <description>حال دنیا خوب نیست. این اولین بار است که حال من و اعظم همسایه بغل دستی و الیزابت در ونیز و مایک در فلوریدا و لابد مینگ جوآن در فلان جا همزمان برسر یک بلای ناگهانی خوب نیست. هرگز در عمرمان به اندازه ی امروز همدرد نداشتیم. چیزی که یک عمر هنگام مصیبت بدنبال آن بودیم. منشا تمام کمپین های عالم و تمام چت روم های بشر، تمام کلینیک های روانشناسی، دوستی های دهه بیست،دورهمی های زنانه فقط و فقط یافتن یک همدرد است. کسی که مرا درک کند. آه من چقدر تنهام. تو نم دانی من چی کشیدمچندبار برای پیدا کردن کسی که مشکل مشابه شما را داشته گوگل کردید؟ چندبار با دیدن کسی که مثل شماست حالتان آرام گرفته؟ چرا امروز با وجود میلیونها همدرد بروی زمین حالمان خوب نیست؟ چرا ازاینکه همه دریک وضعیت هستیم اضطراب من بیشتر می شود؟ هیچ زمان به اندازه امروز همدرد نبودیم. یکدست نبودیم و هیچ زمان به اندازه امروز تنها نبودیم!دلم میخواست مثل هرسال بهار کوچه بوی عطر تند اعظم را می داد و باز هم با کفش پاشنه بلندش درحالیکه برای عیددیدنی حسابی قرتی کرده پله ها را دوتا یکی میکرد. کوچه پر بود از صدای بازی بچه ها و ماشینهایی که دستی میکشیدند. این سکوت مرا ترسانده! کی تمام می شود؟ دلم میخواهد از پنجره به تک تک خانه ها نگاه کنم و مثل همیشه باخودم بگویم؟ یعنی الان تو اون خونه چخبره؟ کاش نمی دانستم</description>
                <category>samiye hajizade</category>
                <author>samiye hajizade</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 02:59:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>التهاب</title>
                <link>https://virgool.io/@samiyehajizade/%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%A8-snssftfr8x2s</link>
                <description>دیروز داشتم در مورد خواص کورکومین که ماده ی اصلی زرچوبه است مقاله ای می خواندم. امروز بیمار ALS از من شنید که بیشتر زردچوبه مصرف کند. چون خواص ضدالتهابی دارد و چقدر ما این روزها کورکومین لازم شده ایم.بعد با خودم فکر کردم پارسال همین موقع فکر مهاجرت به سر هردوی ما زد. بعدتر از آن خودم را در پرواز دیشب تصور کردم و فکر سقوط پس از پنج دقیقه در مغز من نگنجید.بعد یادم آمد هربار که بیمار HIE میبینم و عزیزی در درکنار بالین او، باز هم خودم را تصور میکنم. این حساسیت اضطرابی لعنتی از کجا پیدایش شد؟ از کودکی با من بود. تکنیک گسلش توجه هم کارسازش نیست. توجه رو از کدامشان بردارم؟ خاصیت خاورمیانه است یا هرجای دیگری بودم به سراغم می آمد؟و سر آخر با این فکر خوابم گرفت. خیلی وقت است مهمانی شلوغی نرفتم. خیلی وقت است دیدن بچه تازه متولد شده نرفتم. دست کم یادم آمد یک هفته است محمدپور شیرینی پخش میکند چون دو تومور خوش خیم را از سرش برداشت و هنوز می بیند.راستی آخرین باری که رقصیدم کی بود؟کاش فردا کمی برقصم</description>
                <category>samiye hajizade</category>
                <author>samiye hajizade</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2020 02:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولش اینطوری شروع شد</title>
                <link>https://virgool.io/@samiyehajizade/%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-d6h6ty0g9fob</link>
                <description>اولین چیزی که اینجا مینویسم چی میتونه باشه؟آها فهمیدم... امروز ده روز از دیماه ۹۸ میگذره. مدتهاست دارم فکر میکنم از رویاهام دورشدم. نوشتن بزرگترین رویای کودکی من بود. هنوز دفترچه زواردررفته دختربچه دوازده ساله گوشه کمد خاک میخوره. همون دفتری که با خوندن هر خطش عرق شرم رو پیشونیش سرازیر میشه. همون وقتها که شازده کوچولو رو از قفسه کتاب بیرون کشید و از فرداش دیگه دلش نمیخواست آدم مهمی بشه. منظورم رو از آدم مهم بودن میدونی دیگه بزار نگم.آرزوش نویسندگی بود. بعدش هم که میدونی رزومه اش یه بغل دفترخاطرات و بعدها وبلاگ و... ولی یک بار یه نفر تو برنامه &quot;دوقدم مانده به صبح&quot; صالح علایی خودش رو مترجم معرفی کرد. بعد باخودش گفت چه خفن. بخاطر همینم رفت مترجمی خوند. فکر کرد دست کم میتونه مترجم خوبی بشه. الان از نویسندگی فقط یک هشتگ #نویسندگی-رویای-کودکی-ام-بود-شاید-روزی-آنرا-محقق-سازم توی اینستاگرام براش مونده.از ترجمه مقالات کسل کننده پزشکی خسته شده. قراره هرشب تمام کلماتی که قبل خواب تو سرش پرواز میکنن رو اینجا بنویسه.خوشحاله و اومده بگه... مرسی فرهود وثوقی✌</description>
                <category>samiye hajizade</category>
                <author>samiye hajizade</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 01:23:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>