<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sunny_Dark_Days</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@san_vi2000</link>
        <description>علاقه مند به فلسفه،ریاضیات و هر علمی که در جهت شناخت کیهان یاری ام کند!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:55:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1430050/avatar/05gZIK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sunny_Dark_Days</title>
            <link>https://virgool.io/@san_vi2000</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رویا های غیر شفاف</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%81-khyph5akf8nr</link>
                <description>چند روزی است که هر چه در رویاهایم میبینم،سرنخی از روزی که در پیش رو دارم میدهند.خیلی جالب است.انگار آگاهی ام میخواهد کمکم کند.البته اگاهی همواره در خدمت انسان است ولی انسان ترجیح میدهد تنها به مغز منطقی و همه چی دان و معیوبش تکیه کند.برای کسب اطلاعات و تاییدیه ی محکم درباره ی این حرفی که نوشتم ،به کتاب ابر مغز نوشته ی دیپاک چوپرا و رودلف ای تانزی مراجعه کنید.شاید اگر ذهن منظم  و متمرکزی داشتم میتوانستم جواب برخی سوالاتم را از طریق ناخودآگاهم بیابم.مثلا اینکه چرا بدنیا آمده ام و امدنم بهر چیست؟آیا کتاب جدید بخرم یا کتاب های قبلی را دوباره بخوانم(یادم نمی آید دقیقا درمورد چه بودند )؟چرا نمیتوانم درس بخوانم و چرا نظم خوابم بهم ریخته است و چگونه درستش کنم؟و...یک سوال مهم!چرا نمیتوانم دنیای واقعی را تحمل کنم؟چرا چیزهای درون ذهنم زیباترند؟چطور میتوانم این زیبایی را به واقعیت منتقل کنم؟شاید سوال این است که چرا زیبایی های دنیا ی واقعی را نمیبینم؛نمیدانم...خیلی سخت میگذرد.عوامل خارجی گویا قویتر عمل میکنند.شاید راه دارم تا قوی تر شدن و شاید هنوز نمیدانم چقدر قوی هستم .امیدوارم امشب جواب را پیدا کنم.</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 22:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش سالانه</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-q6e63nc6oqpw</link>
                <description>اصولا در گزارش های سالانه از دستاورد ها و اتفاقات روی داده در سال گذشته مینویسند ولی من چیزی به خاطر ندارم.تلاش کردم زنده بمانم،سر کار بروم،اضطراب  اشته باشم،به کارهای عقب مانده فکر کنم و آینده ی درب و داغانی را پیش بینی کنم(سناریوسازی کنم).و حالا قصد دارم از وضعیت الانم،به صورت تصویری و متنی،پرده برداری کنم (قبل از آنکه از حافظه ام پاک شوند).طی عملیات اتاق تکانی،این کتاب ها را جابجا کردم و حالا نمیدانم کجا قرارشان بدهم.فعلا همینجا بمانند تا سال بعد سمت راستی هارا دو هفته پیش چسباندم.میخواستم حالت ویژن برد داشته باشند ولی شبیه پوستر های تبلیغاتی شدنداینها هم مجموعه وسایلی که نمیدانم به یک دسته بندی تعلق دارند یا نه ،بنابراین چپاندمشان در یک ردیفتازگی ها به یوتیوب فارسی علاقه مند شده امبه سلیقه ی بویایی ام افتخار میکنم.نمایی از میزم،نمیدانم چطوری مرتبش کنم،بنظرم همین الانش هم مرتب است.این کافه ای هم که با دوستانم رفتم خیلی دنج و زیبا بود .این چای ماسالا هم مال من است و بسی خوش طعم بود.زمستان و هارمونی رنگ هاپرونده های جنایی بخش جداناپذیر سرگرمی های منند.فعلا همین سوژه ها دم دستم بودندببینم بعد ها چه به ذهنم میرسد.</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 13:33:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آرزوی نقش اول بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-mupfsuyvzfse</link>
                <description>در طی یوتیوب گردی هایم،به عبارت جالبی برخوردم بنام سندرم نقش اصلی یا سندرم قهرمان داستان.پس از تماشای چند مورد ویدیو،در گوگل این عبارت را جست و جو کردم تا مقاله ای موثق و جمع و جور بیابم.آنطور که من برداشت کردم،این سندرم به اختلال خود شیفتگی بسیار نزدیک است ولی ندانستم مرز دقیق این دو چیست.این سندرم همان حس مرکز جهان بودن را میدهد؛همه باید به تو توجه کنند،تو یک ستاره ای،همیشه حرف های جالب و حیرت انگیز و هوشمندانه ای برای گفتن داری که به نفع بقیه است که به تو گوش بدهند و توجه کنند وگرنه یک مشت عقب مانده ی بی شخصیت هستند،نه فقط حرف ها بلکه کارهای تو (چف کیس!)چقدر سرگرم کننده و شجاعانه و با اعتماد بنفس ...چقدر...این توجه طلبی یک جورهایی درون همه ماست ،هرچه باشد ما اجتماعی هستیم و نیاز به دیده شدن و شنیده شدن و مورد قبول واقع شدن از سوی جامعه از نیاز های ماست.مشکل از انجایی آغاز میشود که دقیقا نمیدانیم چه میزان از توجه و تایید شدن کافی است.آیا اصلا باید تایید شویم حتی وقتی حق با ما نیست یا کار نادرستی انجام میدهیم؟گاهی این مشکلات مربوط به طرحواره های مخرب کودکی هستند که یک بحث مفصل روانشناسی است اما ...منننننننترجیح میدهم به نسخه ی قابل مشاهده ی این مشکل در فضای مجازی اشاره کنم.در هر فضای اجتماعی،ما بدنبال ابراز نقطه نظرات و چشم انداز خود هستیم.همه حق ابرازنظر دارند.هر کس سلیقه ی مخصوص به خود را دارد که ممکن است ما لزوما با انها موافق نباشیم یا چنان مخالف باشیم که بخواهیم فرد مقابل را دو شقه کنیم ولی بهرحال مجازی است و دستمان نمیرسد و همینکه بتوانیم در کامنت یا جواب طرف چند دشنام نثار کنیم کمی دلمان را خنک میکند.من در طول 7 سالی که وارد مجازی(اینستاگرام و یوتیوب) شده ام،جمعا دو بار کامنت گذاشته ام که دومین بار  کتک مجازی مفصلی خوردم و دیگر حساب کار دستم آمد.متوجه شدم که نظر هرکس اول برای خودش و بعد برای چند نفر از هم نظرانش محترم است.گاهی به شدت دلم میخواهد حرفهای کوبنده ام را به کله ی بعضی ها بکوبم ولی بعد به خودم می ایم و میبینم که این قصد و نیت برای اثبات کردن خودم،نوعی خودشیفتگی است و نیازی نیست کسی را بکوبم.گذشته از نظرها،نوع پست ها هم گاهی بحث برانگیز است.اول از همه،به دسته ی «میکروفون بدست»ها میپردازم.یکی از نقاط ضعف من ،سادگی و اعتماد بیش از حد است.متاسفانه گاهی فراموش میکنم هر که در مجازی با زرق و برق ها و «شیک و پیک» بودن ها مشغول نسخه پیچی و سخنرانی است لزوما متخصص و به حق نیست.در اینجا ،تفکر انتقادی نقش مهمی را بازی میکند.«اسکرول کردن» های مداوم،قدرت تفکر و تامل را کم میکند زیرا با افزایش دوپامین (پست بعدی،ویدیو بعدی،استوری بعدی و...)مغز پاداش خودش را میگیرد و نیازی نمیبیند انرژی صرف کند تا بداند اینها چیست که به خوردش میدهند.این میکروفون به دست ها،دنبال کننده و تایید کننده دارند بنابراین با اطمینان و اعتماد به نفسی قانع کننده حرف میزنند.در دنیای ساختگی خودشان،به هدایت دنبال کننده هایشان به راه راست میپردازند و تشخیص معتبر بودن  آنها کمی زمانبر است مگر آنکه برای بسیاری اثبات شده باشد.گذشته از موضوعات تخصصی(روانشناسی،علمی،پزشکی و...) که ممکن است انها درموردشان تولید محتوا کنند،برخی مباحث به هیچ عنوان نیازی به فتوا دهی و هدایت گری ندارند چرا که کاملا سلیقه ای هستند.مانند مسائل مربوط به زیبایی و شهرت یا موسیقی.اینکه از نظر شما افرادی که به نوع خاصی از موسیقی گوش میدهند جذاب هستند و جذابیت در این سلیقه موسیقی خلاصه شده،کاملا به خودتان مربوط است و دیگرانی مثل بنده ،به نظر شما پشیزی اهمیت نمیدهند چرا که قرار نیست همه مطابق خواست شما سوگیری کنند.ثانیا،شما با همین حرف،خودتان را هم در زمره ی «خدایان جذابیت»قرار دادید که نشان دهنده ی ایگوی بیش فعال شماست.اگر هم اصراری بر تبلیغ یا ارج دهی به چیزی را داشته باشیم بهتر است چیزی یا کسی را نکوبیم و در مقابل هم قرارشان ندهیم.هرچه باشد،آن دکوراسیون خاص یا خواننده ،طرفداران خودش را دارد.ادامه دارد...پ.ن:اولین بارم بود اینطور یک نفس مینوشتم،برای ادامش باید فکر کنم!</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 23:18:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان خود را چگونه میگذرانید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-ljoi7w9d1hhn</link>
                <description>امروز جزو تعطیل ترین روز های تابستان است.زیرا جمعه است و تابستان است،دو عامل تعطیلی در یک روز!من ترجیح میدهم همواره با برنامه باشم (حتی اگر عمل نکنم)ولی در چنین روز هایی،از فرط آزادی،نمیدانم به کدام پیج اینستاگرامی سر بزنم یا در مورد چه موضوعی در یوتیوب سرچ کنم.قرار بود هفته ای یک کتاب تمام کنم ولی هنوز یک صفحه از کتاب جدیدم را نخوانده ام.البتههههه در دفاع از خود باید عرض کنم که ویدیو هایی که بنده در یوتیوب تماشا میکنم بسیاااار آموزنده اند و مانند یک کتاب میمانند.میشود گفت که ،برخی ویدیو های یوتیوب همانند یک پادکست یا کتاب صوتی هستند با این تفاوت که شما گوینده را میبینید!میییدانم که هیچ چیز جای کتاب را نمیگیرد(هیچ چیزی رقیب کتاب در شناخت جهان نمیشود_رولف دوبلی در کتاب هنر شفاف اندیشیدن)با این حال،این سرگرمی ام را دوست دارم؛نگاه کردن به موضوعات از زاویه های دید مختلف و پی بردن به این امر که فضای مجازی گاهی بسیار سمی تر از آن است که فکرش را میکنم،از مزایای آن است.(شاید یکی از موضوع ها را انتخاب کردم و در مورد دیدگاه یوتیوبر و خودم نوشتم)به سرگرمی دیگرم اشاره کنم که آسترولوژی است و برخلاف عقیده ی سفت و سخت برخی ها مبنی بر خرافات و خزعبلات و ... بودن آن ،به دنبال کردنش علاقمندم و اصراری بر درست یا نادرست بودن آن ندارم.هرچند گاهی به سرم میزند که بعنوان رشته ی بعدی در زمینه ی تحصیلی ام ،اخترشناسی را دنبال کنم تا ببینم این آسمان به کجا میرسد؟اگر بخواهم همین الان جواب دهم،میگویم:ذهن انسان... ولی خوب... باید ببینیم علم چه میگوید.الات ساعت دوازده و ربع است و دیگر جمعه ی تابستان نیست! در فرصت مناسب و پست دیگر،بیشتر به این مبحث میپردازیم!آلبالو های گیلاس صفت در حال ریلکس کردن </description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 00:23:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>can you feel it?</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/can-you-feel-it-hvtjs73vogwg</link>
                <description>گاهی فراموش میکنی در حال انجام چه کاری هستی ،زیرا همواره خودت را از واقعیت جدا کرده ایاز صداهای ناموزون،از الفاظ بد ترکیب،حرکات تند و بی هدف و حرف های بی ارزش و نابجایی که مردم در انجامشان استادندالبته که تو خودت جزئی از مردم هستی و میدانم چقدر عصبانی میشوی وقتی همرنگ جماعت هستی!قوه ی نارسیسم درونت خوب کار میکند!به هر حال...خواستم یادآوری کنم،کاری که همیشه در آرزوی انجامش بودی،اکنون به وظیفه ی تو تبدیل شدهبا پیشرفت در آن،با یک تیر دو نشان میزنیبه هدف گذشته ات مهر تایید زده میشود و قراردادی جهت رسیدن به هدف آینده ات را امضا میکنی!بازیگری صحنه زندگی ات را به دست بگیرکارگردان ...خودت هستی!</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 00:01:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به خود</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-weln2ifm5uzr</link>
                <description>خود عزیزم!آرزوهای بزرگی داشته باش و هراسان نشواز میان سنگلاخ ها زیباترین گیاهان میرویندچرا از قامت زیبای سرو غمگین میشوی؟ چرا پیچ و تاب های نیلوفر تو را به حسرت وا میدارند؟مسیر رشد تو با آنان یکی نیست!به راهت ادامه بده و در حرکت باشسرکوفت هایی که به خودت میزنی ،مرا مضطرب میکندنباید بذر خشونت در جسم و روحت بکاری!این صداهای قیاس گر و منتقد خاموش نخواهند شد،تو باید روانت را قوی کنی.خودت هم میدانی که با حرکت و استوار بودن ،قوی میشوی.من تو را از گذشته ای تماشا خواهم کرد که اشک هایت سد چشمانت شده بودند و تو را در میان سنگ ها و دشواری ها همچون الماسی خواهم یافت! </description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 22:48:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه زمان را متوقف کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ro0llwgr5hg7</link>
                <description>تا حالا شده دلت بخواهد تاریخ را زندگی کنی؟پاسخ من بله است!دلم میخواهد با انیشتین و چارلی چاپلین هم دوره باشم.با ماری کوری هم صحبت شوم و مقاله ی معروف تورینگ را از زبان خودش گوش کنم.میتوانم این آرزوهای محال را ادامه دهم ولی مستقیم میروم سراغ کتابی که در دنیای بی پایان خیال،این امر را ممکن کرده است.جناب مت هیگ(که عموما با عنوان نویسنده ی «کتابخانه ی نیمه شب» شناخته میشود) در این اثر زیبای خود،انسان هایی را به تصویر میکشد که به نوعی تاریخ متحرک هستند!انسان هایی که تا به کله شان شلیک نکرده ای و آسیب جدی به آنها وارد نشده ،زنده خواهند ماند و جسم آنها به کندی پیر میشود.برای مثال شخصیت اصلی و راوی داستان ما چهارصد و سی  و نه سال سن دارد ولی چهره اش 40 ساله است.داستان زندگی چنین انسانی به حتم شنیدنی و جذاب خواهد بود؛اینکه چگونه از فرانسه به انگلیس و به جاهای دیگر سفر میکند،با مرگ عزیزانش رو به رو میشود،عشق را می یابد و چگونه وقایع و انقلاب ها را پشت سر میگذارد و چه دیدگاهی نسبت به آنها دارد.متن شیوا و دلپذیر این داستان،مرا در قطار زمان سوار کرد و توصیف های بجا و دقیق آن،مجال رویا پردازی در فضای بی نظیر این کتاب را ممکن کرد و در نهایت جمله ی آخر آن،روح مرا در جسمم لرزانید!بریده هایی از این کتاب:-گذشته هرگز نمیگذرد،فقط پنهان میشود.-تو کسی هستی که زندگی را نظاره میکند یا کسی که در آن مشارکت دارد؟-دوست داشتن مثل موسیقی است.زمان را متوقف میکند.-اگر چیزی بعنوان ازدواج خوب وجود داشته باشد،علتش این است که بیشتر به دوستی شباهت دارد تا عشق!-ما دقیقا همان کسی نیستیم که به دنیا آمدیم.کسی هستیم که به آن تبدیل میشویم.چیزی هستیم که زندگی از ما میسازد.پ.ن:صد البته که این کتاب سرشار از جملات زیبا و دلنشین است و من فقط تعداد محدودی را برگزیدم.</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 20:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظریه تکامل به سبک خودت!</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-pjiurky1jcql</link>
                <description>با یک نگاه کلیشه ای به نظریه تکامل،متوجه میشویم انسان از یک میمون موز دوست به میمون کم مو و خوش تیپ و نسبتا عاقلی تبدیل شده که بجز خوردن موز،از برگ آن برای پوشش خود استفاده میکند.آیا میتوان گفت این پایان تکامل است؟مسلما خیلی ها معتقدند نه ،با استدلال به اینکه انسان بعد از مرحله ی مرد لباس موزی تا کنون ،پیشرفت های زیادی کرده است و این تکاملی رونده و صعودی است.پس...تکامل یعنی تکمیل شدن...نه تکمیل شدن در یک مرحله و پایان در مرحله ی بعدی...بلکه فرآیندی ست در جریان.درضمن انسان در این فرآیند با موانع بسیاری رو به رو شده و بر بسیاری از آنها غلبه کرده است،حالا یا با صبوری و گذشت زمان یا اقدام بر علیه آن یا هر گونه اقدام بازدارنده ی دیگری.حالا هر کدام از انسانها،مختارند مرحله ی تکامل خود را انتخاب کنند .ممکن است یکی بعد از به فرو ش رساندن  تمامی نسخه های اولین کتابش به تکامل برسد،یکی پس از رسیدن به نیمه ی گم شده اش،دیگری ترفیع رتبه یا ثروتمند شدن یا...جا دارد اشاره کنم به هورمونی به نام دوپامین که میتواند قفل مراحل بعدی هر کدام را باز کند:کتاب پر فروش بعدیصاحب فرزند شدنرییس شرکت شدنثروت بیشترموفقیت بیشتر...عنصر ثابت تمام مراحل ،خود انسان است.او میتواند در مرحله ای توقف کند یا همچنان به پیش رود.اصلا چرا باید متوقف شود وقتی میتواند از موقعیت ها و امکانات و فرصت زندگی بیشترین بهره را ببرد؟ولی مقصد کجاست؟در این دنیا هر چیزی و هر جایی میتواند مقصد باشد.حتی ربات ها هم برای مقصودی طراحی شده اند.اما تفاوت تو در این مبحث با یک ربات چیست؟چه تفاوتی بین تو و یک ربات هست وقتی تو برای حل یک مسئله یک ساعت زمان نیاز داری ولی او در عرض چند ثانیه آنرا به جواب میرساند؟ربات مسیر را نمیبیند،حس نمیکند،صرفا طی میکند.ولی تو میبینی از چه راه هایی استفاده میکنی،هرگاه به حل مسئله دور یا نزدیک میشوی متوجه شده و آنرا احساس میکنی،حتی میتوانی مسئله را با خودت زیر دوش ببری و با آن بحث کنی...آن منبع غنی و تمام نشدنی زندگی و احساس در درون تو ،به همه چیز معنا میدهدهمه چیز...نه فقط دستاورد یا مقصدو دقیقا به همان دلیل تو باید به کاری که میکنی علاقه داشته باشی چون تو ربات نیستی،حس میکنی.تو نباید به پاداش های بیرونی و تکامل ظاهری وابسته شویتکامل اصلی در درون تو رخ میدهدهر بار که ادامه میدهی هر بار که از مسیر لذت میبری هربار که کوله باری از تجربه را رو به رویت پخش زمین میکنی و میدانی که تا چه حد پیش آمده ای ولی حس میکنی هنوز کافی نیستیاینجاست که باید یاداوری کنیپیش رفتن ،بر رسیدن ،مقدم است!همه پیش میرونداگر بشریت تا به اینجا امده دلیلش چیزی جز پیش رفتن نبوده است.تو هم به پیش بروقرار نیست هر چه سریعتر موشک درونت را راه بیندازی،بیا از درست کردن هواپیما های کاغذی شروع کنیم!به پیش بروو از حرکت باز نایستو این داستان تکامل توست!</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 00:29:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیلاب کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D8%B3%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-rfbck52grbai</link>
                <description>برای اولین بار میخواهم بدون پیش نویس و قلم و کاغذ،مستقیما کلمات را روی صفحه  کامپیوتر ظاهر کنم.میخواهم بدانم وقتی به ذهنم مجال سانسور واصلاح نمیدهم چه اتفاقی می افتد.وقتی بدون موضوع از پیش تعیین شده ای از تو میخواهند سخنرانی کنی،چه خواهی کرد؟هومممم...وقتی با یک مهمان ناخوانده طرف هستیم،او سر و وضع ما و خانه ی ما را بدون دستکاری مشاهده خواهد کرد و درضمن با دم دست ترین چیز ها از او پذیرایی میکنیم.الان من خودم را در چنین شرایطی قرار داده ام.در حال تماشای سریال «داستان های ترسناک آمریکایی»بودم که با دیدن یکی از شخصیت ها (که میخواست در لپ تاپش نمایشنامه بنویسد)،به سرم زد من هم سری به دفترچه یادداشت مجازی ام بزنم.راستش از فضای این فصل از سریال خیلی خوشم آمده!(فصل دهم)خاکستری و مرموز ...گویا نویسنده ی داستان ما انتظار دارد در چنین محلی ذهنش شکوفا شود و در سکوت کر کننده ی آن شهر ،بهتر بنویسد و ایده ها را گلچین کند.مرا یاد فیلم درخشش می اندازد.پوستر این فیلم را به دیوار اتاقم زده ام.گذشته از این سریال،کتاب های ناتمام زیادی زیر تختم را پر کرده اند.باید قبل از انکه از کتابخانه زنگ بزنند،«چگونه زمان را متوقف کنیم» را تمام کنم.من به تست های روانشناسی علاقه دارم و دیروز تصمیم گرفتم پس از یک سال،دوباره به سراغ تست ام بی تی آی بروم و همانند پارسال ،با نتیجه ی «معمار» مواجه شدم.هرچند معتقدم این تایپ ها صرفا قالبی از تمایلات و جهت گیری های عمده ی شخص ارائه میدهند و هیچکس نمیتواند همواره معمار بودن یا پیکارگر بودن را رعایت کند تا صدمه ای به تایپش نزند.راستش تریبون خوبی برای گفتن این امر پیدا کرده ام!من بعنوان یک معمار،معتقدم بروز بجا و مناسب احساسات نشانه ی ضعف نیست بلکه سرکوب کردن و یا عدم برخورد صحیح با آنها نشانه ی ضعف است.در فضای مجازی از این شخصیت بعنوان فرد سرد و بی روح و بی ملاحظه و...ای یاد میشود که از نظر من تفاوتی با یک فرد جامعه ستیز ندارد.در یکی از پست های اینستاگرامی اشاره شده بود که :دانستن اینکه چه تایپی دارید باید به شما کمک کند با نقاط ضعف و قوت خود آشنا شوید و برای تقویت کردن نقاط قوت و اصلاح نقاط ضعف تلاش کنید.در ضمن به خودم یادآوری میکنم که چیزی از تابستان نمانده و باید آذوقه ی مناسبی برای فصل های سرد جمع کنم:مطالعه و تحلیل کتاب های خوب،پیشرفت در زبان انگلیسی،آماده سازی جزوه های درسی برای کلاس هایم و...همچنین،باید شروع کنم به بالا رفتن از دیوار های امن و کشف سرزمین های ناشناخته ای که با ماندن در ساحل نمیتوان آنها را شناخت!</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 21:51:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت میکنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-xsjiutmubqcx</link>
                <description>در حال خواندن  نسخه الکترونیکی کتاب «عادت میکنیم» از زویا پیرزاد هستم.این روز ها خیلی هوس رمان و داستان میکنم و حس فضول بودن به من دست میدهد چرا که هدفم از خواندنشان ،سرک کشیدن به زندگی شخصیت های داستان است!جذابیت قلم خانم پیرزاد هم بی تاثیر نیست و بعد از خواندن مجموعه داستان های ایشان(طعم گس خرمالو،یک روز مانده به عید پاک،مثل همه ی عصر ها و...)علاقه ام به داستان های ایرانی دوباره تشدید شد.این کتاب،داستان زندگی یک خانم به نام آرزو در دهه هشتاد شمسی است و درگیری های ذهنی وی را توصیف میکند.درباره ی اینکه آیا دختر جوانش را به فرانسه ،پیش پدرش بفرستد یا نه (آرزو و همسرش جدا شده اند) یا اینکه چطور با گیر دادن های مادرش کنار بیاید(مادرش از آن اشراف زاده های پولدار تهرانی است که البته در جایی از داستان اشاره میشود که خیال اشرافی بودن تا حدودی ساخته ذهن مادرش است!)آرزو رفیقی دارد به نام شیرین که گفت و گوهای بینشان جالب است.در طول داستان،آرزو با شخصی سهراب نام آشنا میشود و در رابطه با وی تا حدودی دچار سردرگمی میشود و نمیداند که به تجربه های قبلی اش گوش دهد یا ندای قلبش!شخصیت آرزو را خیلی دوست دارم.او پس از فوت پدرش،بنگاه معاملات املاکی اش را اداره کرد و از آن آدم هایی ست که در لحظه میتوانند چندین کار انجام دهند و همه جا آشنا دارند!فضاهایی که کتاب ترسیم میکند برایم هیجان انگیز اند؛مانند پخش شدن یک اهنگ فرانسوی در یک مهمانی خانوادگی مفصل،رفتن به رستوران هایی که گارسون دارند(فکر کنم همه رستوران ها گارسون دارند،نه؟!منظورم آن گارسون های شیک و نونواری است که انگار در کاخ باکینگهام آموزش دیده اند)،قدم زدن در یک خانه ی بزرگ و اعیانی و...دختر آرزو،آیه،دختری  ست شاداب و خوش سر و زبان که دانشگاه میرود و تا حدودی لوس است ولی حق دارد ،هرچه باشد مادربزرگش اعیانی است!رابطه آیه و مادر بزرگش،که او را مادری صدا میزند ،صمیمی است و مثل دو دوست میمانند و من هم به شدت غبطه میخورم!گاهی فکر میکنم چقدر خوب میشد اگر کسی در یک دنیای دیگر،به شخصیت و زندگی من فکر میکرد و از من داستانی مینوشت همینقدر جذاب و خواندنی و مردم داستان مرا میخواندند و در ذهنشان تصور میکردند!از همینجا به آن نویسنده در یک دنیای دیگر توصیه میکنم کتاب های خانم پیرزاد را بخواند.به مرور زمان کتاب های دیگری هم به او معرفی خواهم کرد تا برای نوشتن الهام بگیرد :))))پ ن:هنوز کتاب را تمام نکرده ام ،همین امشب تمامش میکنم.پ ن:یادم باشد به نویسنده داستانم بگویم به بزرگی دماغم اشاره نکند و عوضش بگوید لبخندم مثل جولیا رابرتز است!</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 21:56:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه ای از دست نوشته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-jveb6toegdu5</link>
                <description>بسیار خب...خودمان را برای یک زندگی شلوغ و پر از دست انداز آماده میکنیم!برای برخاستن از گور،باید خاک های زیادی را کنار زد و با سنگ سفت و سختی رو به رو شد که به تو هشدار میدهد تو مرده ای و نباید حرکت کنی!با این حال ما با جسم مرده ی خود حرکت میکنیم؛به امید اینکه همین«برخاستن»،اکسیر نیرو بخش جسممان باشد...1401/03/20</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 00:03:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراشه هایی از یک کتاب-مسئله مرگ و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bf8xjhf6wjx6</link>
                <description>ماجرا از آنجایی شروع شد که تصمیم گرفتم از سرزمین واژه ها و ژانر های مورد علاقه ام ،اندکی فاصله بگیرم و به تماشای فیلم هایی بپردازم که در حالت عادی برایم جذاب نیستند و کتاب هایی بخوانم که موضوعشان برایم غیر معمول است.به چالش کشیدن ذائقه راه خوبی برای کسب تجربه است!در حالت عادی،هرگاه این کتاب را در اپ کتابخوانی ام میدیدم و متون به اشتراک گذاشته شده اش را میخواندم،در دلم نویسنده را تحسین میکردم و سپس با خودم میگفتم:علاقه ای به تراژدی های عاشقانه ندارم ولی خوب است...قابل تحسین است!تا اینکه چند روز پیش این کتاب را تهیه کردم(نسخه الکترونیکی) و ...در همان مراحل ابتدایی مطالعه،متوجه شدم این کتاب دو نویسنده دارد که پا به پای هم مینویسند(اروین یالوم و همسرش مریلین یالوم)تماشای دیدگاه ها و روایت های دو فرد فرهیخته و اینکه چگونه به چشم انداز مرگ و جدایی مینگرند برایم شگفت انگیز و زیبا مینمود!!این کتاب نمونه بارز یک دفتر خاطرات زنده و آموزنده است و خواننده را هم پای خود در سفر این دو عاشق و دلبسته همراه میکند.در ادامه ،میرسیم به هایلایت های من:-کوندرا حرف درستی زده است:فراموشی نوعی مرگ است که همیشه در زندگی حضور دارد.-اضطراب بی دلیل،فورا خود را به اُبژه ای ملموس و محسوس میچسباند!-مرگ شیوه خاصی برای جلب توجهت دارد و خودش را تا ابد در ذهن حک میکند.-نمیتوانم بگویم چقدر از قدرت انکار شگفت زده ام.برای چندمین بار یادم رفته چند سال دارم و دوستان و همکلاسی های قدیمی ام مرده اند و من هم نفر بعدی هستم.من همچنان خودم را همان منِ جوان میشناسم،تا اینکه مواجه ای خشن مرا به واقعیت بازگرداند.-من پرسیدم:چه چیزی درباره مرگ هست که تورو بیشتر میترسونه؟او پاسخ داد:همه کارهایی که انجام نداده ام.-هیچ درمانی برای این واقعیت ساده وجود ندارد که مجبوریم از همدیگر جدا شویم.-مریلین عاشق زیبایی بود؛نه به شکلی لذت جویانه،بلکه به شکلی امید بخش،بعنوان نمادی از نیکی انسان!-حاضرم هرچیزی...هرچیزی دارم بدهم تا دوباره لبخندش را ببینم.-اگر در قلب های بازمانده هایمان زنده باشیم،هرگز نمیمیریم!</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 20:24:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشه راه</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-abmix74nm0g4</link>
                <description>نظرتان درباره نقشه راه چیست؟با داشتن نقشه راه،میتوانی ببینی کجایی و میخواهی کجا بروی.مسلم است که صرف داشتن نقشه راه،نمیتواند تو را به جایی برساند بلکه تو باید حرکت کنی.به احتمال زیاد،همین نقشه راه بتواند نشان دهد که با چه وسیله ای و از چه راهی به سمت مقصد پیشروی کنی و حتی زمان لازم برای پیمودن مسیر را هم تخمین بزند.پس حالا تنها چیزی که لازم داری،«به راه افتادن» است!در حین قدم برداشتن،حواست به نقشه باشد؛چرا که ممکن است راه را گم کنی و در صورت توجه به نقشه،سریعتر مسیر درست را بازیابی میکنی.اینها از جمله فواید داشتن نقشه راه است.در زندگی هم به نقشه راه نیاز داری به همان دلایلی که در سفر یا در یک مکان غریب داشتن نقشه یا راهنما ضروری است.مهم نیست که چقدر زندگی را پوچ و خودت را ناتوان میبینی!کافیست درک کنی که تو همواره مختصاتی از این کهکشان را به خود اختصاص داده ای و میتوانی مقصدی برای خود برگزینی و برایش نقشه داشته باشی!ولی مهمترین مرحله را فراموش نکن:اینکه حرکت کنی!</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 22:55:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقاتی کوتاه با خودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-zekufimijomv</link>
                <description>گذشته ام جدا از من نبوده؛با این حال هیچ یادگاری از آن ندارم.عکس،خاطره ای دم دستی یا... ،هرچه که بتوانم با اشاره به آن به فرد مقابلم بگویم من درگیر گذشته ام هستم! بجز آهنگ هایم...دیشب در اوج بی خوابی،در جست و جوی آهنگ هایی بودم که در ذهنم برای آنها موزیک ویدیوی خیالی بسازم و به آرامی بخوابم اما همان انگشت شمار آهنگ هایم راضی ام نمیکردند،بالاخره اهنگ مورد علاقه ام در 14 سالگی را تایپ کردم:tatu-friend or foeخودش است!با خودش تصاویر مبهم آن دوران را به خاطرم می آورد.بگذار عمیق تر شوم!تایپ کردم:tatu-how soon is nowایده ای برای موزیک ویدیو ندارم.همانطور دراز کشیده ام و آهنگ پخش میشود.به برخی از عباراتی که متوجه معنی شان میشوم توجه میکنم.افکارم به گذشته سفر کرده اند:-چه قول ها و قرار ها که به خودم ندادم،وقت گذرانی هایم در وبلاگ ها،دارم با دنیای آهنگ ها آشنا میشوم،راستی چطور وبلاگ میسازند؟ مطمئنا من از پسش برنمی آیم،اخ باز ساعت پنج ظهر شد و من کلی درس و مشق دارم،باید تست های ریاضی کامل را حفظ کنم بلکه از یازده بالاتر بگیرم،چرا علوم برایم گنگ و مرد افکن است؟ اهنگ بعدی...صدای گیتار الکتریک افکارم را سوهان میزند... همچنان همان دختر ساکت گوشه ی کلاسمآرزو داشتم در این سن،یک ریاضیدان نخبه باشم ولی حتی در مفاهیم ریاضی مدرسه مشکل دارم و درس های دانشگاه را به سختی میگذرانمروابط عمومی ام تعریفی ندارد و به سختی  از پس حرف های ساده و ارتباطات معمولی بر می آیم...اگر خود نوجوانم را میدیدم،حتما با او دوست میشدم و حرف میزدم.او فقط به یک حمایتگر نیاز داشت.صد البته که همچنان غرور درونی ام در میان عزت نفس خرد شده ام سالم مانده است و هر از گاهی تعجب میکنم چرا مردم با من دوست نمیشوند،چه کسی بهتر از من؟!من یک تلاشگر درونی دارم،یک محقق متمرکز و با اراده که نگاه نافذی دارد و خودم هم از او میترسم،بخاطر همین او را زیر نقاب ضعف پنهان کرده ام.نمیدانم...شاید هم ضعف نیست و یک نرمی و انعطاف پذیری ظاهری است .یک ژله را از قالب در آورید و تلاش کنید دانه دانه میوه درونش فرو کنید،بالاخره منفجر میشود،هرچقدر«ژله» باشد! من این ملاقات کوتاه را بخاطر میسپارم هرچند همه اش درون ذهنم بود.پس دوباره میتوانم ملاقاتش کنم!باید بدانم او کجاست و چه میکند،باید به دنیای واقعی دعوتش کنم...پ.ن:باید روی تشبیه «ژله» بیشتر فکر کنم.</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 11:21:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خوانی خود را توصیف کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-p58xl2wcnww8</link>
                <description>من کتاب خواندن را دوست دارم :)احساس میکنم گیاهی در ذهنم است که با خواندن و نوشتن سیراب شده و رشد میکند.دانستن و طبق دانسته هایم عمل کردن،برایم خوشایند است.راکد بودن ذهنم ،مرا آزار میدهد و شاخه های خشک شده اش،وجودم را زخم میکند.با این حال،هر انسانی،میل پنهانی به ترد شده های چرب دارد و تردی سبزیجات،گاهی تکراری و نامفهوم است.بنابراین،من هم گاهی از این فعالیت مفید و شکوفنده،روی برمیگردانم؛چرا که تحت تاثیر دنیای مجازی قرار میگیرم.محیط مجازی،اطلاعات را به بسته های کوچک انرژی زا تبدیل کرده است.اطلاعات کوانتومی شکل،براحتی قابل دسترس هستند و در لحظه پردازش میشوند.پس احتمال اعتیاد به آنها نیز بالاتر است.دوپامین مغز از این پاداش های لحظه ای تغذیه میکند و بیشتر میخواهد.باید کم کم خودم را از باتلاق چنین اعتیادی بیرون بکشم و تکانی به چرخ دنده های ذهنم بدهم تا به متمرکز کار کردن و تامل کردن عادت کند. ^O^</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 11:33:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغل خوب،شغل پوچ...</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%BE%D9%88%DA%86-ixgevrgkcibx</link>
                <description>نسخه الکترونیکی این کتاب را دارم و هنوز تمام نکرده ام.با این حال میخواهم یادداشتی  کوتاه بنویسم  از دیدگاه خودم در باب چیز هایی که این کتاب در بر دارد و برایم جذاب است.عنوان کامل این کتاب:«شغل خوب،شغل پوچ-رهبری،غرقگی و خلق معنا» ست و نویسنده آن:میهای چیکسنت میهای.علاقه من به غرقگی یا کار عمیق(کتابی با همین نام به نویسندگی کال نیوپورت وجود دارد) از زمانی بیشتر شد که متوجه شدم ذره ای پیوستگی و عمق در کارهایم وجود ندارد... . که البته کشف جدیدی نبود و من سالهاست بر روی سطح کارها،خودم را این سو و آن سو میکشم و تا به حال غرق نشده ام! طوریکه گاهی به یقین میرسم که عملا هیچ مهارتی و تخصصی ندارم و از ترس موج ها ،تمام عمرم در ساحل لم داده ام!با این حال،بر خودم واجب دانستم اگر قرار باشد سیستم خودم را ارتقا دهم،حتما روی تمرکز و عمیق بودنم کار کنم.این کتاب تنها به موضوع غرقگی نمیپردازد،بلکه آنرا متصل میکند به رضایت و خشنودی کار کردن و فعالیت داشتن.اینکه اگر همه میتوانستند در جهتی پیش بروند که اولا در آن راه احساس رضایت و نسبت به آن کار کشش و علاقه دارند و ثانیا این کارشان موجب منفعت و سود رسانی به دنیا و انسان ها میشود،دیگر کمتر کسی پیدا میشد که شغلش،او را پژمرده ساخته و پارچ های پر از سود و پول نیز او را شاداب نمیکند!-انجام کاری که به آن تمایل داریم،همیشه لذت و شادی را به همراه دارد.-احساسات ما زمانی برانگیخته میشوند که بر اساس توانایی هایمان زندگی کنیم و این چیزی است که باعث ایجاد تمایز و منجر به تکامل میشود.اینجاست که خود شناسی اهمیت دارد.اینکه بدانی کجا هستی و میخواهی کجا بروی (و چگونه بروی).از نظر من،تلاش برای رسیدن به هدف،از داشتن هدف مهمتر است.تلاشی که فرد علاقمند به کاری خاص برای ماهر شدن در آن میکند،دیر یا زود موجب ارتقای سطح مهارت وی و پیچیده تر شدن خواهد شد.فقط باید قدم برداشت و شاخه ها را کنار زد :)</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Thu, 31 Mar 2022 14:49:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراشه هایی از یک کتاب-اوضاع خیلی خراب است</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-b2qr3yu8tyoa</link>
                <description>نام کتاب:اوضاع خیلی خراب است(این کتاب در ایران با عنوان:همه چیز به فنا رفته هم ترجمه شده است)نویسنده:مارک منسنمترجم:سمانه پرهیزکاری-رنج ممکن است بهبود پیدا کند،ممکن است تغییر شکل دهد،ممکن است هر بار سطحی تر یا حتی عمیق تر باشد،اما در هر صورت همیشه وجود خواهد داشت.رنج همیشه بخشی از ماست.-«هرچه رئیسم بگوید انجام میدهم تا پول بیشتری بدست آورم،به مادرم زنگ میزنم تا از دستم عصبانی نشود،تکالیفم را انجام میدهم تا آینده ام را خراب نکنم،دروغ میگویم و تظاهر به خوب بودن میکنم تا مجبور به بحث و جدل نباشم ...»هیچ چیزی بخاطر خودش انجام نمیشود.هر چیزی معامله ای حساب شده است که بخاطر ترس از عواقب منفی انجام میشود.-مهم نیست محیط اطرافمان تا چه اندازه امن و راحت باشد؛هرچه بیشتر بدنبال عوامل تهدید آمیز بگردیم ،بیشتر آنها را پیدا میکنیم.-درد همیشه وجود دارد.چیزی که تغییر میکند،استنباط شما از آن است.-تنوع،آزادی نیست؛بلکه جایگشت هایی مختلف از مزخرفات بی معنی یکسان است.-استبداد امروزی،با ایجاد سیلی از سرگرمی ها،اطلاعات مزخرف و سردرگمی های پوچ صورت میگیرد تا مردم نتوانند تعهدات هوشمندانه بدهند.-به چیز های بهتر امیدوار نباشید،خودتان بهتر باشید:مهربان تر،انعطاف پذیرتر،فروتن تر،منظم تر.</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 10:36:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ققنوسی از دل انفجار بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-lgx8jyichnke</link>
                <description>گم شدن چیز خوبی نیست.احساس سردرگمی،بی هدفی،ترس از آینده و...از جمله تهدید های این بلای طبیعی است.همه چیز مبهم است.مسیر های ذهن،مه آلود است و همین امر موجب شده پیام های عصبی بهم برخورد کنند و بیشترشان به مقصد نرسند.تصمیم گیری دشوار شده است.قدرت توجه،مانند پرنده ای وحشت زده،از شاخه ای به شاخه دیگر میپرد.پیشروی بیشتر،از عمق فاجعه نمیکاهد،بر آن می افزاید:احتمالات وحشتناک،اتفاقاتی که رخ دادنشان حتمی است ولی من آمادگی اش را ندارم و...گویی قطاری از ریل خارج شده و واگن های آن سرگردان به اطراف دشت پرتاب شده اند.هرکدام بی هدف روی زمین کشیده میشوند و معلوم نیست کدام از دره سقوط کرده و منفجر میشود یا کدام به درخت بزرگی برخورد میکند یا کدام ...آنتروپی در جریان است.بیگ بنگی به اندازه یک پیام الکتریکی در مغز رخ داده است.باید منتظر بود.باید سرد شدن و آرام گرفتن این انفجار را نظاره کرد.ذهنم خاکستر شده است.منتظر ققنوسی هستم که نوید شروعی تازه را میدهد.افکار هرگز نمیمیرند...</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 15:55:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراشه هایی از یک کتاب-چگونه کمال گرا نباشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-kdnjsplrgfff</link>
                <description>نام کتاب:چگونه کمال گرا نباشیم؟نویسنده:استفان گایزترجمه:نرگس محمدی-عمل کردن ،سخت ترین قسمت رشد شخصی است،چرا که ما همیشه بیشتر از آنچه که میتوانیم انجام دهیم را در لیست آرزوهایمان میگنجانیم.-اشتباه فاحشی میکنیم که پیشروی جزئی را نوعی شکست تلقی میکنیم.-اگر میتوانی چیز نامطلوبی را تحمل کنی و آن تو را قوی کند،بسیار بهتر از آن است که در مقابلش محافظت شده باقی بمانی.-اگرچه گاهی زمین خورده ایم،اما میتوانیم دوباره بایستیم.-انجام یک کار،دو برابر فکر کردن،بر احساسات تاثیر میگذارد.-«انجام دادن» بر «عالی انجام دادن» مقدم است.-هیچ کس بجز شما نمیتواند تصمیم بگیرد که چه چیز برایتان کافی است.-افراد با اعتماد بنفس،نیاز به تایید و اعتبار بخشی دیگران ندارند.-نیاز به تایید دیگران،نقض هویت خودتان است.-برای پیروز شدن،به عادت هایی طولانی مدت نیاز داریم،نه فوران هیجان های کوتاه مدت.</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Thu, 17 Feb 2022 16:32:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگ و میش</title>
                <link>https://virgool.io/@san_vi2000/%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4-rydpmvjeidg2</link>
                <description>گرگ و میش استتو از خواب برمیخیزیمانند گندم های مزرعهمانند ژاله هاو من چشمانم به سیاهی میرودمانند سوسوی ستاره های دم صبحمانند شب تاب هابیدار بودمراهزنی میکردمبرای کابوس هاآنها را ربودمتا خواب را از چشمانت نربایند...</description>
                <category>Sunny_Dark_Days</category>
                <author>Sunny_Dark_Days</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 21:55:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>