<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساناز معمار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sanaz</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:15:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4/avatar/rNg4ge.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساناز معمار</title>
            <link>https://virgool.io/@sanaz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازار گرم اخبار زرد در روزهای تاریک!</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-svnj7sossda9</link>
                <description>نمیدونم از کمال‌گرایی نشات گرفته یا که از عدم اعتماد به نفس! ولی چیزی که در مورد خودم میدونم اینه که کاری که از سر رضایت و خواست خودم انجام میدم را یا باید خیلی خوب انجام بدم یا که در کل انجامش ندم! بنابراین تمام این مدت ترجیح میدادم بیشتر مطالب دیگران رو بخونم و به لایک و کامنت بسنده کنم تا خودم یه مطلب رو بنویسم و بعد از اون همش فکرم درگیر نصفه و نیمه بودن و خوب نبودن مطلبم باشه! خیلی وقته دارم سعی میکنم این اخلاقا رو کنار بزارم و در همین راستا تصمیم گرفتم راجع به موضوعی که این روزا ذهن خودم درگیرشه بنویسم! و اما بریم سراغ مطلبی که ذهنم درگیرشه! امروز که اطراف ما پر از رسانه است، تشخیص اخبار واقعی از اخبار غیرواقعی از همیشه سخت‌تر شده و البته این موضوع، زمانی خیلی به چشم میاد که مثل این روزها درگیر یک اتفاق خیلی بد شده باشیم؛ استرس و نگرانی برای عزیزانمون باعث بشه قدرت شناخت اخبار درست را از دست بدیم و آنی‌تر از همیشه تصمیم بگیریم و اخبار را بین دوستان و آشنایان نشر بدیم.طبق تحقیقی که Pew Research Center انجام داده (البته جامعه آماری این تحقیق آمریکاست ولی از نظر من این تحقیق را به خیلی از جوامع دنیا میشه بسط داد)، آدمهای زیر ۵۰ سال نیمی از اخبار خود رو از طریق رسانه‌های آنلاین میگیرند. همچنین دریافت اخبار به صورت آنلاین برای افراد زیر ۳۰ سال دو برابر محبوب‌تر از دریافت اخبار از تلویزیون است. (البته در کشور ما و به دلیل از بین رفتن اعتماد مردم به اخبار رسانه ملی فکر می‌کنم این امار بیشتر هم باشه!) پس ما نیاز داریم حتما راهی برای تشخیص و تمایز بین اخبار واقعی با اخبار غیرواقعی یا حتی ساختگی پیدا کنیم.اخبار غیرواقعی اخباری است که قابل تایید نیستند، بدون منبع درست و معتبری ارائه شدند و درکل غیرصحیح هستند.اخبار غیرواقعی انواع مختلفی دارند:‌۱. اطلاعات غلط عمدی: اخباری جعلی که توسط گروهی خاص در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی نشر داده می‌شوند و هدفی خاص دارند. هدف این اخبار این است که مردم آن ها را باور کنند بدون اینکه زمان لازم و کافی برای تایید یا عدم تایید ‌آن ها بگذارند. این اخبار سعی میکنند از عناوین هدفمندی برای جذب هرچه بیشتر مخاطب استفاده کنند.۲. عناوین دروغین: دسته‌ی دوم، اخباری هستند که حقیقت دارند ولی نه صددرصد. مثلا تیتر خبر به یک چیز اشاره می‌کند ولی  متن خبر کاملا چیز دیگری است. درواقع این اخبار سعی بر این دارند که با تیتر‌های جذاب و غیرواقعی مخاطب را جذب کنند، و صرفا باعث کلیک کردن مخاطب روی آن خبر شوند.۳.اشتراک گذاری رسانه‌های اجتماعی: با توجه به اینکه رسانه‌های اجتماعی توانایی زیادی برای به اشتراک‌گذاری حجم وسیعی از اخبار در مدت زمانی کوتاه دارند، مخاطبان اکثرا زمان کافی برای تشخیص واقعی یا غیرواقعی بودن آن‌ها صرف نمی‌کنند. در واقع در این شبکه‌ها عمدتا افراد به میزان لایک و کامنت و اشتراک‌گذاری اون مطلب توجه میکنند و براساس آن تصمیم می‌گیرند و فراموش می‌کنیم که چون چیزی محبوب و گسترده است، دلیل نمی‌شود که واقعیت داشته باشد.۴. طنز: اخبار طنز یا اخبار کمدی غالبا با جنبه‌ای از حقیقت آغاز می‌شود و سپس به طور هدفمند پیچیده می‌شود تا درباره‌ی جامعه اظهار نظر کند. این اخبار پتانسیل پخش شدن رو دارند درحالی که بخش وسیعی ماهیت طنز آن را درک نمی‌کنند.اما چرا اخبار جعلی زودتر وایرال می‌شوند؟روزانه میلیون‌ها آدم در سراسر جهان اخبار دروغین را در شبکه‌های اجتماعی دست به دست میکنند! اما آیا آن‌ها از قصد این کار را انجام می‌دهند؟ ساختار شبکه‌های اجتماعی در کنار عناوین چشم‌نواز در فید حساب کاربری‌مان، اشتراک مطالب رو از ارزیابی یا حتی خواندنشون برای ما آسان‌تر کرده. درواقع افراد بر اساس عناوین و عقایدشون تصمیم می‌گیرند؛ اخباری که هم جهت با عقایدشون هست رو تایید می‌کنند و نشر می‌دهند و از اخباری که عقاید آنها را تایید نمی‌کنه رد می‌شوند. اما غالبا بنابه مواردی که در بالاتر توضیح دادم این اخبار، خیلی سریع در بخش وسیعی از جامعه دست به دست می‌شوند.Michele Rosenthal Illustrationبه راستی آیا تشخیص خبر واقعی از غیرواقعی امکان پذیره؟‌توانایی ارزیابی و جداسازی اخبار جعلی از اخبار واقعی بخشی از سواد رسانه‌ای و در سطح وسیع‌تر سواد اطلاعاتی است. اما راهکارهای ساده‌ای نیز وجود دارد که ما را قادر می‌سازد واقعی یا جعلی بودن یک خبر را بررسی کنیم. برای مثال در مواجهه با یک خبر برای تشخیص واقعی بودن یا نبودنِ آن می‌تونیم سه سوال از خودمون بپرسیم:۱. خالق خبر چه کسی است؟اولین سوالی که در هنگام دیدن یه خبر باید از خودمون بپرسیم اینه که نویسنده‌ی خبر چه فرد یا چه سازمانی است؟ و پیشینه‌ی آن فرد یا سازمان چه بوده است؟ آیا ما این شخص یا سازمان را می‌شناسیم؟آیا از تخصص اون فرد مطمئینیم؟آیا اسم نویسنده یا سازمانی که مطلب را تهیه کرده، ذکر شده است؟آیا آن را در سایتی معتبر نشر داده اند و در بخش درباره ما به درستی در مورد خود توضیح داده‌اند یا خیر؟آیا این فردی که مطلب را نشر داده، خودش نویسنده‌ی خبر است یا که صرفا آن را ویرایش کرده و یا نشر داده است؟تازه‌ترین نمونه‌ای که برای این مورد می‌تونیم مثال بزنیم، خبری است که چند شب پیش در رابطه با مرگ استاد شجریان وایرال شد. خبری که ابتدا تسنیم آن را منتشر کرد و به دنبال آن تمامی خبرگزاری‌ها آن را نشر دادند و به عنوان منبع از تسنیم استفاده کردند. خبری که اگرچه خوشحالیم کذب بود اما نشان داد ما همچنان حافظه‌ی کوتاه مدتی داریم و فریب خبرگزاری‌هایی که برای جذب مخاطب، اقدام به انتشار یک شایعه می‌کنند را میخوریم و در این مواقع نمی‌توانیم خبر غیرواقعی رو از واقعی تشخیص دهیم. با این حال، آيا دفعه بعدی که شما خبری مشابه از تسنیم دیدید آن را باور می‌کنید؟۲.  پیام خبر چیست؟سوال دومی که پس از دیدن یه خبر و گرفتن پیام آن باید از خودمون بپرسیم اینه که پیام این خبر چیست؟درواقع محتوای پیام چیست؟آیا چند جای مختلف این محتوا را نشر دادند؟آیا این مکان‌های مختلف که خبر رو نشر دادند، از گزارشگران و نویسنده‌های متفاوتی استفاده می‌کنند؟آیا توی مطلب از نقل قولی از یه فرد معتبر استفاده شده؟آیا وب‌سایتی یا رسانه‌ای که خبر رو نشر داده همواره در حال به روز رسانی است؟آیا تعصبی در خبر مشاهده می‌شود؟‌۳. چرا این خبر ایجاد شده است؟و اما سوال سوم این است که انگیزه‌ی ایجاد این خبر چه بوده است؟‌آیا یک خبر تبلیغاتی است؟آیا فردی که محتوای اون خبر را ایجاد کرده در ازای آن از جای خاصی پول گرفته است؟آیا این خبر باعث سود فرد یا افرادی خاص می‌شود؟اما درکل و به طور خلاصه همیشه با چک کردن ۱) منبع خبر و در صورت معتبر بودن منبع، با میزان انتشار آن ۲) ارتباط و هماهنگیش با اخبار رسانه‌های دیگر ۳) بررسی نویسنده خبر و پیشنیه‌ی او ۴) میزان قابل اطمینان بودن منبع، نویسنده و خبر ۵) و درنهایت هدف از نشر آن خبر توسط نویسنده، میشه تا حد زیادی درست یا غلط بودن یه خبر رو تشخیص داد.در نهایت به دنبال اخبار این روزا در رابطه با کرونا، به نظر من اینکه چی بخوریم، چی نخوریم و چیکار کنیم و چیکار نکنیم رو فقط از سایت سازمان بهداشت جهانی یا منابع ترجمه‌ی شده معتبر، دنبال کنید. استرس رو از خودتون دور کنید چون با اون نمیشه چیزی رو حل کرد و تنها باعث ضعیف شدن سیستم دفاعی بدن میشه.تنها با رعایت کردن نکات بهداشتی و حتی‌الامکان از خونه بیرون نرفتن، از خودتون و نزدیکانتون محافظت کنید. دنبال آمار افراد مبتلا شده و یا فوت شده هم نگردین، چون جدای از اینکه نمیشه درست یا غلط بودنشون را تشخیص داد، صرفا باعث ایجاد استرس در فرد می‌شوند.امیدوارم همیشه سلامت باشید.</description>
                <category>ساناز معمار</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 12:29:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسیاب نوبت به نوبت!</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz/%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%AA-exmxdw3igxxp</link>
                <description>کارآفرینان می گویند یا بزرگ شو و یا به خانه برگرد! اما وسواس در مورد ابعاد و مقیاس را متوقف کنید و به جای آن پایه ها و زیرساخت را کامل کنید!سال گذشته، برای اولین بار کارآفرینی که یک مغازه موقتی چای‌خانه باز کرده بود رو دیدم، کسی که در ادامه جان صداش میزنم. مغازه‌های موقتی یا همان Pop-up Shop ها فروشگاه هایی هستند که معمولا بین 1 روز تا سه ماهه بوده و در مراکز پر ترافیک‌تر مثل مجمتع‌های تجاری و مراکز شهر و خیابان های شلوغ باز می‌شوند، این فروشگاه‌ها مثلا در زمان رویداد یا مناسبتی باز شده‌اند یا که برای تست ایده و موقعیت مکانی برپا شده‌اند و درنتیجه مسلما مبلغ کمتری اجاره پرداخت میکنند.در اون زمان، جان یک مغازه در همسایگی ما باز کرده بود و من واقعا اونا دوست داشتم، چشم انداز و نگاهش و همینطور کیفیت و ارائه چایی باعث شده بود که ارتباطمو باهاش حفظ کنم. زمانی که او تصمیم گرفت کسب و کارش را از یک فروشگاه موقتی تبدیل به فروشگاه دائمی کند ازم مشورت خواست.اون زمان که ما در مورد فروشگاه دائمی که هنوز حتی افتتاح نشده بود حرف میزدیم او حواسش به شعبه بعدی بود؛ و همینطور شعبه بعد از آن. و در نهایت ساخت یک اپلیکیشن برای سفارش سریع و آسان و در نهایت تبدیل شدن به استارباکس بعدی!بهش گفتم اووووه، صبر کن پسر. من میفهمم که بزرگتر کردن یک کسب و کار خیلی جذابه اما این که از حالا بخوای بهش فکر کنی خیلی اشتباهه. من نمیخوام حتی ثانیه ای دیگه در مورد این موضوع بحث کنیم. یه مسیر پر چالش در مقابل توئه، اول مغازه اولت را باز کن و اولین مشتری های خودتو جذب کن (البته کسی که فامیل یا دوستت نباشه).در شروع به کار یک فروشگاه، همه کارها خیلی سخت پیش میرن، تو مجبوری یک محیط فیزیکی را طراحی کنی، همچنین مجبوری آدم‌های خوبی را پیدا و استخدام کنی تا زمان‌هایی که تو نیستی کارها را انجام بدن. علاوه‌بر اون تو باید بهشون آموزش بدی و اونها را تربیت کنی. باید یک منوی خوب بسازی و قیمت‌های مناسب واسشون انتخاب کنی، باید به به خوبی به مشتریانت سرویس بدی، باید تلاش کنی که مشتری‌ها را از در مغازه‌ات بیاری تو و اونجا کاری کنی که در آینده باز هم سراغ تو بیان.بنابراین چیزای زیادی را باید در اینجا و الان انجام بدی، نه یک روزی(در آینده) بلکه همین امروز!من متوجه هستم که این میل به بزرگ شدن تنها مختص جان نیست. یک سری موارد در انتظارات کارآفرینان نسبت به گذشته‌ها عوض شده. ده سال پیش، مردم همین که بیزینس خودشون را شروع می‌کردن هیجان زده میشدن، ایجاد کسب و کاری از خودشون که باعث میشد مجبور نباشند واسه یه نفر دیگه کار کنند. آنها میخواستند که یک زندگی خوب برای خودشون بسازن، یک خونه بخرن و توانایی پرداخت شهریه دانشگاه بچه‌هاشون رو داشته باشند.اما امروزه کارآفرینی به نظر شبیه به یک ورزش شده و امتیاز آن بستگی به مقیاس و بزرگی کسب و کارتون داره. چقدر میتونی بزرگ بشی؟ چقدر سریع میتونی به اونجا برسی؟ چطور میتونی قدرت بیشتری در یک زمان کوتاه تری به دست بیاری؟ اتفاقات زیادی این توهم را در ذهن شما به وجود میارن که یا بزرگ شو یا به خانه برو. مقصر دانشگاه‌های کارآفرینی هستند که سر دانشجویان رو با رویاها پر میکنند و به آنها القا می‌کنند که اگر شما این مسیر رو دنبال کنید میتوانید هوارد اشولتز، مارک زاکربرگ یا ایلان ماسک بعدی باشید. ستایش رسانه ها از شرکت هایی که رشد بزرگی داشتند در حالی که تعداد زیادی از آنها واقعا وضعیتشون افتضاح است و پول‌های زیادی رو از بین بردند. در واقع برنامه‌های تلویزیونی و شبکه های اجتماعی اینطور وانمود میکنند که هرکسی میتونه با پرداخت ماهیانه 5,000 دلار یه استودیو در سان فرانسیسکو داشته باشه. بچه شما ممکنه که از بازی در نمایش‌های تئاتر مدرسه‌شون لذت ببره اما این بی‌مسئولیتی شما را نشان میده اگر اون را مجبور کنید که به هالیوود بره و بخواد که یک شبِ سوپر استار بشه.اگر او واقعا بازیگری را دوست داشته باشه، ممکنه که شما تشویقش کنید تا توی برنامه‌های محلی بازی کنه ( یا بفرستیدش به یک شهر بزرگتر تا اونجا فرصت‌های بیشتری داشته باشه)، تا به جای تبدیل شدن به یک پیش خدمت بتونه بازیگر بشه و به جای گرفتن انعام به عنوان پیش خدمت بتونه برای بازی کردن در نقش‌ها چک دریافت کنه.با این حال هنوز تعداد زیادی از کارآفرینان معتقدند که میتوانند بدون انجام کارهای ابتدایی و پیش‌نیاز، موفق بشن و کسب و کارشون را بزرگ‌تر کنند.«یک فروشگاه برای بازنده‌هاست؛ اگر میخواهی که آن کار را انجام بدی، باید 100 تا فروشگاه داشته باشی». این تفکری سمی است و درواقع باعث میشه که کارآفرینان از همون روز اول شکست بخورن. مثل اینکه به کسی که خیلی بسکتبال را دوست داره بگیم تمام چیزی که نیاز داری اینه که یادبگیری پرتاب توپ از زیر سبد است! اما پرتاب آزاد، دریبل زدن، پاس دادن و حتی دفاع کردن چطور؟خب، برگردیم به ماجرای جان، جاه طلبی او خوبه و همینطور چشم انداز و نگرش خوبی داره. اما اگر همه توجهش را متمرکز فروشگاه شماره ۱ خودش میکرد و تبدیل اونجا به جایی که مردم نتونن بیخیالش بشن خیلی بهتر بود. و فقط وقتی که بیرون از مغازه‌اش صف ایجاد میشد وقت این بود که بخواد به شعبه بعدی فکر کنه.مطلبی که خوندید با عنوان &quot;یک در، در یک زمان&quot; مانند نوشته‌های ترجمه شده‌ی پیشین من از جیسون فرید بود، امیدوارم که واستون مفید باشه :)</description>
                <category>ساناز معمار</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2018 14:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس هایی از داستان اسباب بازی ها برای اینترنت اشیا</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7-nakuqqs8ptlm</link>
                <description>آیا تا به حال به داستان اسباب بازی ها به عنوان یک فیلم تخیلی فکر کرده‌اید؟ من فکر میکنم اون داستان موضوعات جالب زیادی داره که میشه در اینترنت اشیا به کارشون برد. زمانی که مردم شروع  به زیادتر کردن وسایل هوشمند خونه هاشون کردند، در واقع اونا یه بستری ایجاد کردند برای رفتارهایی مانند داستان اسباب بازی ها، مثه شخصیت‌های اعتیادآور و درگیری‌های رهبری.انیمیشن داستان اسباب بازی‌ها کاری از کمپانی پیکسارمراقبت از معتادان!محصولات دیجیتال وقایع را به اطلاع شما میرسونند. بطور مثال اون دایره قرمز رنگ با عدد‌های داخلش که همیشه اتفاقات جدید هر برنامه را به شما اطلاع میده. اگر چه ممکنه از نظر ما آزاردهنده باشه اما به هرحال این موضوع برای هر اپلیکیشن خیلی ارزشمنده. اگر این نوتیفیکشن‌ها باعث بشن که ما اون اپلیکیشن را باز کنیم یه شانسی همیشه وجود داره که ما، برنامه را به حالت پرمیوم ارتقا بدیم یا اینکه داخلش خرید درون برنامه‌ای داشته باشیم.وقتی که هر اپلیکیشن بر اساس بیزینس مدل خودش کار میکنه، جنگشون برای جلب توجه ما میتونه عجیب باشه. و این یک استراتژی متداوله، جایی که تک تک اپلیکیشن‌ها به خاطر منافع خودشون به یه کلیت آسیب میزنن (منظور حس خوب استفاده از گجت‌ها است). بنابراین اگر این رفتار در همه وسایل موجود در خانه هایمان که از طریق اینترنت اشیا به هم متصل هستند - مثل سیستم امنیت، لوازم جانبی متصل یا اسباب بازی ها - گسترش پیدا کند چه فاجعه‌ای اتفاقی می‌افته؟بیاین دستگاه‌های هوشمندی که میتونه توی آشپزخانه باشه را بشماریم: فر، فریزر، کتری، تستر و… . وقتی هرکدام از اونها ساختار و حالت خاص خودشون را دارن چه اتفاقی میفته؟آینده نزدیک با گسترش اینترنت اشیا (عکس از nordicsemi.com)هرچقدر ابزارهای هوشمند بیشتری داشته باشیم رقابت آنها هم بیشتر خواهد شد. این داستان طراحی «توستر براد» توسط سیمون ربودنگو است. براد یک تستر متصل به اینترنت است که فقط می‌خواد نون تُست درست کنه. براد به تسترهای دیگه حسودی می‌کنه و حتی اگر صاحبش از آن زیاد استفاده نکنه احتمال داره به یه خونه دیگه بره!با مدل درآمدی «تیغ صورت و تیغه‌ها» راحت میشه مدل درآمدی توستر براد رو توضیح داد. اون میتونه یک دستگاه نه چندان گرون باشه برای کارخانه‌ای که می‌خواد نون‌های تستش را بفروشه. حالا فکرش رو بکنید براد چه کارهایی که هر صبح برای جلب توجه شما و استفاده ازش نمیکنه. استراتژی تیغ صورت و تیغه‌ها چیه؟در این مدل درآمدی، شما یک کالا را به قیمت پایین می‌فروشید و از فروش کالاهای جانبی آن درآمد اصلیتان را کسب می‌کنید. مثل فروش تیغ‌های اصلاح ژیلت.نمونه آشنای این مدل در ایران را می‌توان شرکت ایرانسل نامید. اگر به خاطر داشته باشید تا قبل از شروع به کار ایرانسل همه بازار سیم کارت‌های تلفن همراه در اختیار شرکت مخابرات (قبل از تغییر نام به همراه اول) بود و سیم کارت‌ها قیمت بالایی داشتند. اما ایرانسل به مرور قیمت سیمکارت‌ها را کاهش داد تا افراد بیشتری ترغیب به خرید سیم‌کارت ایرانسل شوند و آن بتواند از خدماتی که به افراد ارائه می‌دهد درآمد کسب کند.حالا فرض کنید که دستگاه‌هایی مثل «توستر براد» تعدادشون بیشتر بشه؛ اینجوری همه چیز به هم ریخته خواهد شد. در نظر بگیرید در خانه‌تون دستگاه‌های هوشمند متعددی وجود داره و هر لحظه سعی می‌کنند توجه شما را به خودشون جلب کنند. در نهایت ما با چیزی شبیه به اتاق اندی در کارتون داستان اسباب بازی (Toy Story) طرف میشیم. اسباب بازی‌های اندی ترکیبی از اسباب بازی‌های نو و قدیمی بودند و معمولا هم با همدیگر سر ناسازگاری داشتند.یکی از اتفاقات اصلی در داستان اسباب بازی آمدن اسباب بازی جدید بود که اعضای اتاق موافق حضورش نبودن. وقتی اولین بار باز لایتر وارد اتاق شد، اسباب بازی‌های قدیمی نگران شدند. چون بیش از حد زیبا و نو بود و اونها نگران این بودن که فراموش بشن. وودی هم احساس می‌کرد که حضور باز لایتر تهدیدی برای ریاست اونه.حالا هم هر زمانی که یه وسیله هوشمند جدید در برابر وسایل قدیمی‌تر قرار میگیره همین تضاد و تداخل اتفاق میفته. آیا وسیله جدید توانایی متصل شدن و کارکردن با بقیه را داره؟ آیا اونها همدیگه را نادیده میگیرند و یا با همدیگه رقابت میکنند؟آگاهی از دستگاه‌های دیگر میتواند باعث حسادت شود! اما مبارزه بر سر رهبریدر گوشی‌های موبایل، اندروید و iOS کم یا زیاد دسترسی یکسانی (اجازه) به اپلیکیشن‌ها داده شده است. آیا سیستم عامل‌های آینده خانه‌های هوشمند باز هم اجازه یکسانی به همه وسایل خانه میدن یا نه اونها وظیفه مدیریت و رهبری همه دستگاه‌ها را به یک دستگاه می‌دهند. اگر اینطور هست اون دستگاه چقدر باید هوشمند و مطمئن باشه؟برای یک تصمیم گیری درست و آگاهانه که روی طیف وسیعی از سایر وسایل خانه تاثیر میگذاره، دستگاه اصلی باید درک کاملی از شرایط خانه داشته باشه. این شامل آنالیز رفتار اعضای خانواده و همچنین ارتباط با سایر وسایل میشه. در حال حاضر دستگاه‌هایی مثل Amazon Echo یا Google Nest قصد دارند که به چنین جایگاهی برسند.اما چرا ارتباط با سایر وسایل هوشمند؟ سیستم خلاقانه امنیت خانه‌ی Point اعتقاد داره که جای دوربین مداربسته در خانه نیست! و قصد حذف دوربین‌های مدار بسته از خانه‌ها را برای حفظ حریم خصوصی افراد داره و میتونه صداهای مختلف رو تشخیص بده؛ مثل صدای آژیر یا شکستن شیشه، باز شدن در و هر چیز دیگه که فکرش را بکنید.چنین تواناییِ اتصال به ابزارهای قدیمی آرزوی هر دستگاهیه که بخواد به عنوان رئیس وسایل هوشمند خانه‌ها انتخاب بشه.تشخیص صدای زنگ و صدای هشدار به وسیله‌ی pointبازم دقیقا مثل تجربه وودی در داستان اسباب بازی ها، رهبری همیشه پر از چالشه و هرلحظه ممکنه با آمدن یک دستگاه هوشمند‌تر به خانه، رهبری دستگاه قبلی به خطر بیفته.با رشد سریعی که تکنولوژی داره، رهبر وسایل هوشمند نیاز داره که همیشه در حال به روز رسانی یا جایگزین شدن باشه. یکی از مهم‌ترین وظایف برای یک رهبر توانایی ارتباط بر قرار کردن با مردم است، در داستان اسباب بازی، اسباب بازی‌ها سعی میکنن که واقعیت خودشون را از صاحبشون، اندی پنهان کنند. البته که این اتفاق برای کمدی اون کارتون اتفاق خوبی بود ولی اصلا برای اینترنت اشیا اتفاق قابل قبولی نیست.در خانه‌های هوشمند آینده، بسیاری از اتفاقات، پیچیده و با درگیر شدن دستگاه‌های مختلف خواهد بود. اعضای خانواده نه تنها باید بدانند چه اتفاقی میفته، بلکه باید بدونن چرا و توسط کی اتفاق افتاده.یک مثال میزنم؛ به عنوان مثال وقتی چراغ‌های هوشمند، پرده‌ها، سیستم تهویه و تنظیم دمای خانه به صورت اتوماتیک روی حالت جدیدی تنظیم میشن. صاحبِ خانه باید بدونه که چه چیزی باعث این اتفاق شده است. آیا وضعیت آب و هوایی باعث این تغیر شده یا نه، رفتار اعضای خانه (مثلا باز کردن پنجره) باعث شده تا دستگاه تصمیم بگیره درجه اتاق را عوض کند. علاوه بر این کدام وسیله مسئول نهایی این تصمیم گیری بوده و به بقیه دستگاه‌ها دستور داده تا آن کار را انجام بدهند؟ این مورد زمانی که نتیجه نهایی اتفاقات مورد رضایت ما نبوده خیلی مهم است تا بتونیم دلیل آن را بفهمیم.یکی از جذاب‌ترین چالش‌های طراحی پیش رو این است که بتوانیم این عکس‌العمل‌های زنجیره‌ای را به شکلی مشخص کنیم که مردم آن را بفهمند و درک کنند. شاید یک روز آنها بتونند این موضوع را شبیه ماشین روب گلد برگ تجسم کنند.اگه نمیدونید ماشین روب گلد برگ چیه این ویدیو را ببینید: http://www.aparat.com/v/JUoI7/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A8_%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF_%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8 بینهایت و فراتر از آنانتخابش با ما است که تصمیم بگیریم وسایل هوشمند چگونه رفتار کنند. ما نیاز داریم به این فکر کنیم چطوری یک رابط کاربری برای اینترنت اشیا طراحی کنیم که از نوتیفیکشن‌های بیش از حد اجتناب کنیم. اتفاقی که امروزه در موبایل اپلیکیشن‌ها زیاد پیش میاد.با مطالعه معضلاتی مثل داستان اسباب بازی‌ و توستر براد بهتره که طراحان برای این اتفاق آماده بشن.مطلب اصلی را میتونید در لینک زیر مشاهده کنید.  https://hackernoon.com/toy-story-lessons-for-the-future-of-the-internet-of-things-582b47774ad9 </description>
                <category>ساناز معمار</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2017 15:45:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصرف‌گرایی، هدیه اینفلوئنسرهای اینستاگرامی برای مردم</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz/%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%81%D9%84%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-ruv6ddkgtxfr</link>
                <description>اینستاگرام یکی از محبوب ترین شبکه های اجتماعی به خصوص در میان جوانان است که توانسته مخاطبان وسیعی را به خود جذب کند.به نظر خیلی از افراد این شبکه اجتماعی تعریف جدیدی از سلبریتی نیز ارائه کرده است و باعث شده گاها افراد معمولی جامعه (از نظر مشهور بودن) به واسطه به نمایش گذاشتن بخشی از زندگی خود به محبوبیتی عظیم بین سایرین دست پیدا کنند و هزاران نفر زندگی آنها را دنبال کنند.  البته اینکه آیا این سلبریتی پروری شایسته پروری هم هست یا خیر بحث دیگریست که حتما باید در آینده به آن پرداخته شود. اما چیزی که امروز باعث شده اینستاگرام به بحث داغ همه محافل تبدیل شود تبلیغات در آن به واسطه این سلبریتی ها و یا اصطلاحا اینفلوئنسر هاست که طرفداران این شبکه اجتماعی را به دو دسته موافقان و مخالفان این موضوع تقسیم کرده و باعث شده است هرکس از نگاه خودش به نقد و بررسی این موضوع بپردازد، اما به راستی حق با کدامیک از این دو گروه می باشد؟تبلیغات چهره‌های معروف در اینستاگرامشاید قبل از هرچیز بد نباشد که بدانیم این تبلیغات و اعتراضات به آن صرفا به کشور ما محدود نمیشود و در سراسر دنیا نیز بارها اعتراضاتی در این زمینه به وسیله مردم و یا سازمان هایی و به حمایت از حقوق مصرف کننده انجام شده است و مخالفان این طرح در دنیا معتقد هستند که این مسئله باعث شده اینستاگرام به مکانی تبدیل شود که بیرحمانه جوانان به خصوص خانم ها را هدف قرار گرفته  و آنها را به انسان هایی صرفا مصرف گرا تبدیل کرده است. آنچه که در این بین باید در نظر بگیریم این است که این یک مسئله تک بُعدی نیست و باید از جهات مختلف به آن پرداخته شود. بُعد اولو البته شاید مهم ترین بعدی که میشود به این ماجرا پرداخت که درواقع حرف خیلی از مخالفان این تبلیغات نیز هست، ترویج فرهنگ مصرف گرایی است، این فرهنگ به نوبه ی خود اثرات غیرقابل جبرانی را بر انسان ها میگذارد تا حدی که انها را به افرادی کاملا بی هدف تبدیل کرده که غیر از خرید کردن و مصرف دغدغه ی دیگری ندارند، در این بین فرد بدون توجه به نیازهای خود و صرفا به علت اعتیادی که واسطه تبلیغات پیدا کرده و یا حسی که از طریق آن بهش القا شده است به خرید کردن میپردازد. البته باید در نظر داشت که این فرد حتی توان پرداخت مالی این مسئله را هم گاها ندارد و اینجاست که این حرکت باعث دوگانگی در آن می شود که اثرات جبران ناپذیری را به همراه دارد. تاثیر دیگری که فرهنگ مصرف گرایی بر افراد میگذارد احساس پوچی است، فرد گمان میکند پس از خرید و یا استفاده از خدماتی که معرفی شده کم کم و رفته رفته زندگیش باید شبیه آن فردی شود که دنبالش میکند در نگاه اول نمیتوان به این طرز تفکر خرده گرفت زیرا قربانی فرهنگ مصرف گرایی در این بین صرفا یک معلم زبان خارجه، کارمند تولید محتوای شرکت خصوصی، نویسنده، روانشناس کودک و یا حتی یک مادر خانه دار را دنبال میکند و گاها از نظر پست و مقام و حرفه با آنها کاملا برابر و یا بالاتر است اما مسئله ای که مطرح میشود این است که همزادپنداری باعث شده فرد احساس کند پس از همه اینها باید به آن زندگی های شاد دست پیدا کند اما نه تنها دست پیدا نکرده بلکه در دراز مدت باعث افسردگی نیز میشود. فرهنگ مصرف گرایی و تاثیرات آن بر زندگی فرد موضوعی است که می‌شود ساعت‌ها در رابطه با آن حرف زد که در این حوصله این مطلب نیست. بُعد دومکه باید به ان پرداخت پول های رد و بدل شده بین اینفلوئنسرها و صاحبان کسب و کارها در ازای تبلیغات است. این مسئله به خودی خود موضوعی است بین آن دو طرف و به شخص سوم ماجرا از نظر مبلغ مربوط نمیشود. البته در این رابطه واقعا باید فکر کرد و چاره ای اندیشید که چرا امروز کشور به سمتی پیش رفته است که حقوق و دستمزد انسان ها بر اساس میزان کاری که انجام میدهند نیست! اما نکته ی مهم دیگری که مبلغ های لو رفته پیش آورده است، حس سوء استفاده از اعتماد مخاطبین می باشد، در روزهایِ نخستین این سبک تبلیغات اکثر افراد حرف های نویسنده و کپشن زیبای تجربه و خاطره ی او را میپذیرفتند و سعی در امتحان محصول تبلیغ شده داشتند اما رفته رفته پس از معرفی برندهایی که واقعا شایستگی معرفی نداشتند و بسیاری  تجربه خوبی از آنها نداشتند همگان دریافتند که شاید این کپشن زیبا شاید صرفا تولید محتوایی دلچسب از یک دروغ بیشتر نباشد. که البته متاسفانه این دروغ برابر با شکست اعتماد و سوء استفاده از آن بوده است.اما بُعد سومبرخورد بعضا بد اینفلوئنسرها در رابطه با این موضوع بود، افرادی که خیلی سریع و به هنگام شنیدن صدای مخالف به بلاک کردن و بستن کامنت ها پناه بردند و به صورت هماهنگ به جای منطقی صحبت کردن و پذیرفتن گاها برخی از دلایل به حق ِ مخالفان، صدای اعتراض سر دادند که شما از ذات شبکه اجتماعی اینستاگرام خبر ندارید و نمیدانید که این شبکه دقیقا برای همین کار به وجود آمده است (اشاره به امکان ساخت بیزینس پیج) و معروف ترین مثال آنها برای تبلیغات دیوید بکهام ستاره فوتبال جهان و انگلیس بود. در اینکه این دسته از افرادعلاوه بر شنیدن دقیق تر و منطقی تر بودن نیاز به مطالعات بیشتری هم دارند شکی نیست.  اما همگان نیز باید بپذیریم که تبلیغات باعث بقای یک برند می‌شود و نمیتوان آن را نادیده گرفت، به همین علت است که هزاران واحد درسی، کتاب و شیوه‌های مختلف برای آن وجود دارد. همچنین افراد همواره در تلاش هستند تا بتوانند روش های خلاقانه‌تری برای باورپذیر تر بودن تبلیغ خود استفاده کنند.روش هایی مانند تبلیغات بومی (تقریبا شبیه رپورتاژ آگهی) که در اینستاگرام شاهد آن بودیم به صورت محتواهایی جذاب  که به عنوان خاطره ای نقل میشود دلیلی بر این ادعا هستند.بد نیست که بدانیم در رابطه با اعتراضات وسیعی که در دنیا در رابطه با این موضوع صورت گرفته است اینستاگرام نیز به حمایت‌ پرداخته و از افرادی همچون ریانا و کیم کارداشیان بارها خواست که پست تبلیغاتی خود را پاک کنند و یا از کپشن و هشتگ های مناسبی که نشان دهنده تبلیغاتی بودن پست هست استفاده نمایند. این پیشنهاد کاملا منطقی است، استفاده از هشتگ هایی همچون تبلیغات، پست تبلیغاتی، مارکتینگ و هشتگ های از این سبک و در همان خط آغازین و قبل از شروع کپشن باعث میشود هر دو طرف راضی تر باشند. مطمئنا هشتگ هایی همچون پیشنهاد فلان (اسم صاحب پیج) نه تنها نشان دهنده یک پست تبلیغاتی نیست بلکه مهر تاییدی بر آن نیز هست. در نهایت بهتر است همگان کمی مهربان تر باشیم، اینستاگرام گزینه آنفالو را در اختیار همه قرار داده است، و البته در طرف مقابل نیز بد نیست بدانیم که آنفالوهای بسیار میتواند یک اینفلوئنسر را به یک کاربر عادی اینستاگرام تبدیل نماید.</description>
                <category>ساناز معمار</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2017 12:09:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجتناب از وقوع مشکل؛ نه حل کردن آن!</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz/%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%82%D9%88%D8%B9-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%9B-%D9%86%D9%87-%D8%AD%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D9%86-wro7loouaegw</link>
                <description>یکی از بهترین راه های دور شدن از مشکلات اینه که اونا رو ساده فرض کنید. زمانی که شما اونارو پیچیده کنید – که فقط افراد خبره کمی توی شرکتتون پیدا بشن که تظاهر کنن میتونن اون رو حل کنن – چیزی که معمولا در نهایت متوجه میشید اینه که اون کسایی هم که تظاهر میکردند که همه چی رو میدونند اصلا اون مشکل رو نمی‌فهمن... گاهی اوقات سیستم واقعا خارج از کنترل ماست.  (چارلی مانگر)تعداد زیادی از مشکلات یک بیزینس خود به خود ایجاد می شوند و ما نقشی در ایجاد شون نداریم و برعکس تعداد بسیاری هم هستند که خود ما عامل به وجود اومدنشون هستیم. اینکه رقابت میتونه باعث برد بشه کاملا درست است، اما اغلب اوقات رقابت کننده ها خودشون رو گم میکنند! کارآفرینان در ایجاد چیزهایی که براشون خیلی سخت باشه تبحر خاصی دارند. من اینو زمانی فهمیدم که با تعداد زیادی‌شون در جاهای مختلف صحبت کردم. ولی اونا نمیدونن که اگر به جای تلاش روی حل مشکلات فعلی که به خاطر کارهای گذشته‌شون اتفاق افتاده، انرژی‌شون رو برای اجتناب از بوجود آمدن مشکل در آینده صرف کنن به طور قابل ملاحظه‌ای در یک زمان کوتاه، پیشرفت زیادی خواهند داشت.ما بیزینسمون رو (Basecamp) با هدف جلوگیری از مشکلات ساخته‌ایم. این دلیل اصلی اینه که ما تونستیم کارهایی که میبینید را برای مدت ۱۸ سال - البته با سود دهی همراه یه تیم کوچک - انجام بدیم. هر زمان که ما می‌خواهیم تصمیم بزرگی بگیریم، اون رو توی یه لیست قرار میدیم. اون لیست اینه که اگه این کار رو امروز انجام بدیم چقدر در آینده میتونه برامون دردسر ایجاد کنه؟ما توی حل کردن مشکلات سخت افتخار و عظمتی نمی‌بینیم. بلکه ترجیح میدیم با پیدا کردن یه راه روشن از همه مشکلات قابل پیش‌بینی دوری کنیم.در اینجا میخوام براتون چندتا مثال بزنم از چیزایی که ازشون توی کارمون اجتناب میکنیم. اجتناب از رشدلازمه بدونید که ما بیس‌کمپ رو از قصد کوچک نگه داشتیم. در بیس‌کمپ ما به خوبی به بیش از 100,000 مشتری و چند میلیون کاربر خدمات ارائه میدیم، اما فقط کمی بیشتر  از 50 نفر کارمند داریم. شرکت‌های کوچک از مشکلات شرکت‌های بزرگ دورند. وقتی شرکتتون کوچک‌تر است، مدیریت کوچک‌تری هم نیاز داره. همینطور لایه‌های کمتری کارمند نیازه و هزینه کمتری هم داره.  در شرکت‌های کوچک همه چیز ساده‌تره، همچنین همگی افراد به مشتری هامون نزدیک‌ترن. مطمئنا بعضی از شرکت‌های کوچک نمیتونند همه اون چیزایی که ‌شرکت‌های بزرگ انجام میدن رو انجام بدن، اما ما فکر میکنیم اتفاقا این خیلی چیز خوبیه.اجتناب از بزرگ شدن تیمهمونطور که گفتم ما از قصد شرکت و تعداد افرادمون رو کوچک نگه داشتیم.هر پروژه ای که ما در بیس‌کمپ روی آن کار میکنیم توسط سه نفر (دو برنامه‌نویس و یک طراح) یا حتی گاهی 2 نفر (یک برنامه‌نویس و یک طراح) و تعداد کمیشون فقط توسط 1 نفر (یک طراح یا یک برنامه نویس) انجام میشه. شاید سوال کنید آیا ما میتونیم با تیم بزرگتر روی پروژه‌های بزرگتر کار کنیم؟ شاید، اما ما با تیم بزرگتر مشکلات بزرگتری را هم خواهیم داشت که برای ما به صرفه نیست.ما با تعداد پروژه‌های زیاد اما در عین حال کوچکی که با تیم‌های کوچک‌مون انجام میدیم خوشحال‌تریم. همچنین این کار به ما کمک میکنه که راحت‌تر اشتباهات خودمون را برطرف کنیم.دوری از افق های دوردستپروژه هایی که هیچ دید روشنی از انتهاشون مشخص نیست نه تنها مفید نیستند بلکه باعث تضعیف روحیه تیم می‌شوند. درحالیکه گاها پروژه های زیرساختی و بزرگ تاریخ پایان مشخصی ندارند، ما در شرکتمون برای هر پروژه حداکثر یک سیکل 6 هفته ای تعیین می‌کنیم. خیلی از پروژه‌ها اونقدری کوچک هستن که میشه توی چند روز یا نهایتا دو هفته انجامشون داد.  بنابراین اگه ما روی پروژه‌ای 6 هفته وقت بزاریم و در نهایت نتونیم اون را تموم کنیم تنها چیزی که از دست دادیم 6 هفته است. ما از وقت گذاشتن روی هرچیز پیچیده ای که میدونیم وقت گذاشتن زیاد روی آن موضوع بی نتیجه است و احتمال میدیم که ایده‌ی خوبی نیست دوری می‌کنیم. حالا این رو مقایسه کنید با پروژه‌هایی که 6، 8، و حتی بیشتر از 1 سال زمان میبره تا مشخص بشه که پروژه شکست خورده است. پروژه های طولانی قبرستون روحیه هستند.اجتناب از نقشه ها و قول هاهمونطور که توی مورد قبلی گفتم، ما به ندرت یک دید طولانی‌تر از 6 هفته داریم. ما تصویر بزرگی از ایده‌هایی که می‌خواهیم به سمتشون بریم داریم اما اونها فقط در ذهن ما هستند و به ندرت روی کاغذ نوشته میشن. این سنت شفاهی غیر رسمی است. ما همچنین به ندرت درباره آینده به کسی قول میدیم. قول‌های مربوط به آینده حجم وسیعی از سردرد و پیچیدگی رو به همراه خودشون میارن. خیلی آسونه که در مورد انجام چیزهایی که مربوط به امروز نمیشن قول مساعد بدیم اما باید به یاد داشته باشیم که در نهایت زمان ارائه و عمل کردن به قولمون میرسه و مجبور میشیم چیزی که خیلی وقت پیش قولش رو دادیم رو انجام بدیم‌.قول‌های گذشته باعث مشکلات زیادی در کسب و کارهاست و ما از دادن این قول‌ها که مثل سرطان هستن خودداری می‌کنیم.اجتناب از گسترش پذیریگسترش پذیری! گسترش پذیری! همه گسترش پذیری را دوست دارند؛ اما ما نه! ما به دنبال چیزهایی هستیم که در هر مقیاسی (بزرگ یا کوچک) می‌توانند باشند. برای اکثر کسب و کارها «گسترش پذیری» به معنی بیزینسی است که حالا کار نمیکنه، ولی در نهایت یه روزی کار میکنه. یه ضرب المثلی داریم که میگه از چوب اسکی خودت جلو نزن (هیچ وقت بیشتر از حد ظرفیت و تواناییت کاری رو شروع نکن). با اون چیزی که داری زندگی کن. در اولین فرصت و با کمترین مشتریان ممکن به سوددهی برسید. نه با یه تعداد تخیلی.اجتناب از خط وحشت!ما توی کارامون ددلاین داریم ولی از خط وحشت فرار میکنیم.  خط وحشت، ددلاین‌هایی هستند که هیچ اهمیتی به شما و تیمتون نمیدن. اونها شما رو مجبور میکنن سخت و با سرعت کار کنید اما درعین حال شما را با یک خط پایان الکی اذیت می‌کنند.اونا اون چیزی نیستن که باعث بشن شما به جلو نگاه کنید و توی پروژه چه چیزی بدتر از اینکه شما نتونید انتهای پروژه را ببینید و تشخیص بدید و یا حتی وقتی به اون رسیدید نتونید باور کنید که اینجا آخرشه؟ وقتی شرایط تو شرکت شما اینجوری پیش بره نگرش افراد هم نسبت به پروژه خراب میشه: «اونا دوباره یه چیز جدید اضافه می‌کنن»، «تو این خراب شده هیچ راهی نیست اینو سر وقت تموم کنیم» و… . در نتیجه کیفیت کارها افت میکنه و کارمندان بیشتر دوست دارند یه جوری سر و ته قضیه را جمع کنند تا اینکه اون کار را درست انجام بدن. اجتناب از سو برداشتشرکت‌ها هیچ وقت مشکل ارتباطی بین افراد ندارند بلکه اونها تو سو برداشت‌هایی که میشه مشکل دارند. هر نفر جدیدی که شما به جمع و جلسه‌تون اضافه میکنید امکان سو برداشت رو زیاد می‌کنه. در این‌باره Osmo Wiio میگه: معاشرت‌ها همیشه شکست میخورن به جز بعضی وقت‌ها و اون هم به صورت تصادفی. شرکت‌ها و تیم‌های کوچک ذاتا مزایای ارتباطی بیشتری نسبت به تیم‌های بزرگ دارند (این هم یکی دیگه از دلایلی که ما تیم‌هامون رو کوچک نگه میداریم). مطمئنا 2 نفر هم میتونن از حرف‌های هم سو برداشت داشته باشند اما این دیگه خیلی شانسیه. در نهایت تیم‌ها، گروه‌ها و شرکت‌های کوچک شانس بیشتری برای یک ارتباط صحیح نسبت به برادران بزرگترشان دارند.اجتناب از همکاری - با شرکت‌های دیگر -همیشه شرکت‌های بزرگ میان و از ما میخوان که باهامون شریک بشن. این خط قرمز ماست که بخوایم روی چیزی که داریم با کسی شریک بشیم. ما اوایل کارمون با شرکت‌ها شراکت میکردیم و هربار بی‌نتیجه و با کلی وقت تلف شده به آخر رسید. معمولا همیشه همین بوده و هست، مخصوصا تو شرایط نابرابر که یه شرکت بزرگ بخواد با یه شرکت کوچک کار کنه. تو این شرایط شما به عنوان شرکت کوچک کلی کار رو دوشتون ریخته میشه و در عوض شرکت بزرگتر در طرف مقابل مقدار ناچیزی کار باید بکنه. از این کارها واقعا دوری کنید.اجتناب از ساخت تنگنا برای افرادما از کارهایی که باعث توقف جریان و پیشرفت کارمون میشه دوری می‌کنیم. همینطور ما هیچ وقت ساختارهای مدیریتی یا سیاست‌هایی که افراد برای قدم بعدی نیاز به کسب اجازه پیدا کنند نداریم. تا زمانی که آنچه شما انجام می دهید، شرکت را نابود نمی‌کنه، با خیال راحت آن را انجام بدید.اما تنگنا چیست؟ توی شرکت شما تنگناها می توانند هرکدام از افرادتون، روند کاری، کاغذ بازی، و نیاز به کسب اجازه باشند.ما خیلی راحت‌تر می‌تونیم کارها را انجام بدیم تا وقتی که مجبور باشیم برای هر مرحله، کار را متوقف کنیم و براش تائیدیه بگیریم. قاعدتا بعضی چیزها اینجوری به مشکل میخورن و خراب پیش میرن اما تعدادشون در مقایسه با کارهایی که به درستی انجام شدند خیلی ناچیزه. وقتی شما غذا می‌خورید و ظرف‌هاش را میزارین تا بعدا بشورین شما یک کار اضافه‌تر برای خودتون (یا یک نفر دیگر) می‌تراشین. وقتی ته مانده غذاها روی ظرف خشک میشن، شستنش سخت‌تر میشه. در واقع شما فقط سختی انجام اون کار را زیاد کردید. علاوه بر این شما در آینده با یک کُپه ظرف کثیف طرف میشید و معمولا این کپه بزرگتر هم میشه. چون هیچ کس دلش نمیخواد با یک حجم انبوه از کار رو به رو بشه. اوه یه بشقاب کثیف دیگه. اوکی بازم میزارمش همینجا. کنار بقیه ظرفای کثیف.اما اگه شما همون لحظه اون رو میشستید، سرعت کارتون بیشتر بود. علاوه بر اینکه اون جزو مراحل غذا خوردن حساب می‌شد و نیاز نبود شما یه زمان جدا برای شستنش در نظر بگیرید. و مهمترین نکته اینه که دیگه نیاز نبود بعدا دوباره برگردید سراغ این کار و آینده آزاد و تمیزی داشتید.هیچ وقت توی کار نزارین ظرف‌هاتون کثیف بمونه.تنگناهای شما چین؟ آیا تیم شما در تمام طول روز با ایمیل و چت های خوانده نشده بازی می کند؟ همیشه می‌خوان بین تسک‌های زیادی یکیشو انتخاب کنن و قادر به یافتن زمان برای تمرکز روی اون نیستن؟ زمان اینه که از Basecamp 3 استفاده کنید. پی‌نوشت:  مطلبی که خوندید از زبان جیسون فرید موسس و مدیرعامل شرکت Basecamp بود. </description>
                <category>ساناز معمار</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2017 08:26:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما میتونید آب بفروشید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz/%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%A8-%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%9F-keoeyiwx4fko</link>
                <description>چند سال پیش من توی یک جلسه پرسش و پاسخ در Techstars شیکاگو (مرکزی برای جامعه استارتاپی میانه غرب، که یکی از سریع ترین رشد های اکوسیستمی را در مشارکت کمپانی‌ها برای دسترسی به بودجه، منابع، فضاهای کاری و راهنمایی از بیش از 150 کارآفرین، مدیر و سرمایه گذار داشته) شرکت کردم. گروهی عالی با پرسش و پاسخ‌هایی عالی‌تر، که من واقعا ازش لذت بردم.قبل از اینکه شروع به صحبت کنم، تروی کسی که تک استارز شیکاگو را در آن زمان برگزار میکرد، به من تابلویی نشون داد که در بیرون دفترش گذاشته بود.روی اون تابلو لیست تمامی کمپانی هایی که توی اون دوره تک استارز شرکت کرده بودن به علاوه اعداد و ارقامی نقش بسته بود. اعداد و ارقامی که نشان دهنده تعداد کل، فروخته شده ها، تعداد باقیمانده و نهایتا میزان سودخالص بود.عکس این تخته را در زیر میبینیم.نتایج قرمز رنگ بسیار!اینها در واقع نتایج یک چالش هستند، اما این چالش چه بود؟چالشبه هرکدوم از این شرکت ها گفته شده بود که بطری های آب معدنی بفروشند و هر کدام از آنها باید تصمیم میگرفتند که به چندتا بطری آب نیاز دارن. آنها فقط همین یه بار میتونستند درخواست بدهند و بعد از اون دیگه امکان درخواست تعداد بیشتری بطری وجود نداشت. در واقع اونها با شناختی که از خودشون داشتند باید میدیدند که چه تعداد بطری می‌تونن بفروشن و همون مقدار درخواست بدند. همچنین اونها می‌تونستن هر بطری را به هر قیمتی که بخوان بفروشن و هیچ محدودیتی در قیمت گذاری وجود نداشت.البته چند قانون دیگه هم وجود داشت؛ مثه اینکه آنها نمیتونستند این بطری ها را در محدوده Merchandise Mart بفروشند (ساختمانی که تک استارز در اون قرار داشت) بنابراین این افراد تنها میتونستند توی خیابون به دنبال خریدار بگردن و برای اینکار فقط یک روز وقت داشتند.مشاهدات نتایجو اما مشاهدات من از این رقابت و باتوجه به چارتی که تصویر آن را در بالاتر دیدین اینگونه بود:دراین میان شرکت‌هایی که زیادی اعتماد به نفس داشتند مقدار زیادی از بودجه خودشون را از دست دادند. منظورم از کمپانی‌های با اعتماد به نفس بالا اونایی هستند که تعداد زیادی بطری آب دریافت کردند و گمان بردند که به نوعی کار آسونی پیش رو دارند.در این چالش ۴۰ درصد از شرکت‌های شرکت‌کننده سود کردند و از بین اون شرکت‌ها ۳تاشون کسایی بودند که تونستن همه بطری‌هاشون رو بفروشن و موجودی بطری آب معدنیشون رو به ۰ برسونن. دوست دارم بدونم اگه یه شانس دیگه به این شرکت‌ها میدادن اونها باز هم بطری‌هاشون رو با همین قیمت میفروختن یا قیمتش را بیشتر می‌کردند. از اطلاعاتی که روی تابلو بود نمیشد فهمید که تو چه زمانی موفق شدن همه بطری‌هاشون رو بفروشن اما شاید بهتر بود که با یه قیمت بهتر مسابقه رو با تعدادی کمی بطری باقیمونده تموم میکردند تا اینکه همه بطری‌ها را با قیمت کمتر بفروشن.شاید هم این تمام شدن تعداد بطری‌ها به دلیل این باشه که حاضر شدن زیر قیمت بفروشنشون.خب صد درصد این خیلی بهتره که تو تنها ۱۱۰ بطری بفروشی و به سود ۱۰۸ دلاری برسی (شرکت SimpleRelevance) تا اینکه ۸۶۸ بطری بفروشی و آخرش هم ۳۳۱ دلار ضرر کنی (شرکت Peoplematics). اگرچه که نمیشه از آماری که روی تابلو هست مشخص کرد اما خوب بود اگه میشد میزان تلاشی که برای فروش ۸۶۸ بطری شده و آخرش هم ۳۳۱ دلار ضرر کردند را با تلاشی که تیم دیگه برای فروش ۱۱۰ بطری کردن و ۱۰۸ دلار هم سود کردند مقایسه کنیم.۲ فروشنده‌ی برتر (Peoplematics و Project Fixup) هردوشون توی این چالش مقدار زیادی پول از دست دادن.و اما SocialCrunch، کمپانی که به بیشترین سود رسیدن موقع سخنرانی من تو ردیف اول نشسته بودن :دیشاید نتایج «چالش فروش آب» در واقع آینه‌ای باشه از نتایج خود این شرکت‌ها وقتی که محصولشون را به بازار عرضه می‌کنند.بطور کلی و درنهایت من این تمرین رو خیلی دوست داشتم، فکر میکنم این خیلی ایده خوبیه. مهم نیست که شما چیکار میکنید، فروش مهارت اصلیه که باید داشته باشید. و هیچ چیز شبیه به این نیست که تو خیابون راه برید و سعی کنید محصولتون رو بفروشین. این بهترین معلمی است که تا به حال داشته اید.مطلبی که خوندید از زبان جیسون فرید موسس و مدیرعامل شرکت Basecamp بود.  اما آیا شما میتونید آب بفروشید؟!</description>
                <category>ساناز معمار</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jul 2017 10:07:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[معرفی تد] دقیقه نودی های همیشه پیروز!!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz/%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-swvib2l9v</link>
                <description>یادمه یه زمانی استقلال به یه تیم دقیقه نودی معروف بود و دقیقا همون دوران منم شده بودم آدمی که به غیر از خوندن کتابای اصلی مدرسه ام مابقی کارام رو دقیقا در لحظه های آخر انجام میدادم و هربار دقیقا خودمو به این روش نع میکردم که اشکال نداره دقیقه نودی ها همیشه برنده ان! :دی  و البته و متاسفانه که نتیجه ی خوبی که هربار میگرفتم باعث میشد که من همچنان به اون روند ادامه بدم و از انجامش خوشحال باشم ولی این مدت زمان زیادی طول نکشید چون رفته رفته کارام تبدیل شده بودن به کارایی که دیگه دقیقه نودی نمیشد انجامشون داد و اینگونه شد که شاگرد اول تمام ۱۲ سال دوران تحصیل هیچوقت دانشگاه سراسری قبول نشد چون واقعا دیگه کاری نبود که بشه توی دقیقه نود انجامش داد.در هرصورت بعد از کنکور و توی دانشگاه و تا خود امروز من هنوز این موضوع رو درون خودم حفظ کردم و باهاش دست و پنجه نرم میکنم اگرچه که بعد از دانشگاه و توی محیط کارسبکش فرق کرد ولی این موضوع فقط باعث شد که یکمی قبل از دقیقه نود به فکر انجامشون بییفتم و همچنان چون نتیجه ای که میخوام رو میگیرم توی همین مرحله ثابت موندم و هیچوقت کاملا اصلاح نشدم حتی توی مواردی اصلا اصلاح نشدم مثه اینکه من همچنان سالهاست که میخوام برم کلاس یوگا و یا ویلن و دفمو ادامه بدم و کلاس سلفژ برم و یا سالهاست که هزاران کار دیگه سبک اینا دارم که هیچ دقیقه نودی هنوز توی زندگیم واسشون پیدا نکردم :دی البته این موضوع به همین راحتی که میگم هم نیست چون باعث میشه بعد از یه مدت بابت کارهایی که به تعویق انداختی کلی افسرده و سرخورده بشی و عذاب وجدانی که از این موضوع به سراغت میاد گاها مانع ادامه و یا تمرکز روی کارایی هم که داری سروقت انجامشون میدی میشه...امروز بعد از مدت ها که تصمیم گرفته بودم شروع کنم یه بار دیگه تدتاک های مورد علاقمو ببینم و در موردشون بنویسم یا به بقیه معرفی کنم و همواره امروز و فردا میکردم بالاخره عملیش کردم و گفتم چه بهتر که ازاین قسمت شروع بکنم که دقیقا در مورد همین موضوع هم هست، توی این قسمت تیم اوربان که درواقع خودشو یه نویسنده-وبلاگ‌نویس معرفی میکنه توضیح میده که ویژگی به تاخیر انداختن کارها توی همه آدما هست و همونقدری خودشو استاد این کار میدونه که من توی خلوتم خودمو استاد این کار میدونم...تیم توی این قسمت به صورت کاملا شوخ موضوعی کاملا جدی که شاید خیلی از آدما یا تمامشون از اون رنج می برند رو توضیح میده و علاوه بر اون در انتهای ویدئو توضیح میده که ما دو مدل به تعویق انداختن داریم و اگرچه که ویدئو کاملا با حالت طنزگونه ای تموم میشه ولی همین موضوع باعث میشه که اثرگذاریش درون آدم بیشتر بشه و تا ساعت ها مغز درگیر مفاهیم این ویدئو و پیدا کردن اموری که میمون بازیگوشه سکان را دست گرفته باشه...اگر تا حالا این قسمت که یکی از قسمت های برتر سال ۲۰۱۶ هم هست رو ندیدید پیشنهاد میکنم که حتما ببینید، از طرفی خوشحال میشم اگه شما هم تو دسته‌ی ما آدم‌های به تعویق انداز هستید بگین چه شکلی سعی کردین که این موضوع را درون خودتون کمرنگ‌تر کنید. مغز ما آدمای به تعویق انداز - عکس از waitbutwhy.comمشاهده این تد</description>
                <category>ساناز معمار</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2017 16:04:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توییت های قدیمی خود را پیدا کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-th114lq4f</link>
                <description>احتمالا شده که وقتی چندسال از عضویت شما توی توییتر گذشت دلتون بخواد که بدونید اولین توییتتون چی بوده؟ (سلام دنیا!) یا (سلام کسی صدامو میشنوه؟!) یا (اینجا دقیقا باید چیکار کرد؟ یا چه شکلی کار میکنه؟) و...، یا اینکه کلا به دنبال توییت هاتون توی یه بازه زمانی خاصی بگردین نه لزوما اولین توییتتون... و البته توی همچین موقعیتی بعد ازاینکه یکمی خودتون توییتر رو زیر و رو کردین و به نتیجه ای نرسیدین یکی از این دو راه رو امتحان کردین : یعنی یا منصرف شدین و یا اینکه سرچ کردین(البته یک راه سومی هم هست شما جزو اون آدمای باهوش بودین که با زیر و رو کردن توییتر و منوهاش خودتون به نتیجه رسیدین و پیدا کردین راه حلو) امروز من توی همه گرفتاریایی که واسم پیش اومده بود نیاز پیدا کردم که توییت های یه بازه زمانی خاصمو پیدا کنم، بعد یه ربعی که گشتم و هرطور که بگین به فارسی سرچ کردم چیز خاصی نتونستم پیدا کنم (البته شایدم کلمه کلیدی هایی که من سرچ میکردم مشکل داشتن) خلاصه اولش توییت کردم ببینم کی کمکم میتونه بکنه و آخر همون توییت برای اینکه خودمو قانع کنم و با ریپلای سرچ گوگل! مواجه نشم نوشتم ببخشید سرچ کردم به نتیجه نرسیدم :دی البته خودمم مخالف سر سخت پرسیدن چیزایی هستم که با یه سرچ ساده میشه پیدا کرد، خلاصه که یه دقیقه ای از توییت نگذشته بود گفتم بزار پاکش کنم و یه بارم انگلیسی سرچ کنم که خب طبق معمول توی نتیجه های انگلیسی همیشه خیلی راحت تر از فارسی به جوابی که میخوای میرسی حالا یا شاید چون خیلی منابعش بیشتره و یا اینکه چون شاید منابع انگلیسی از کلمه کلیدی های مناسب تری استفاده میکنن و باعث میشن تو خیلی زودتر جواب سوالتو پیدا کنی...  خلاصه به یه لینک خیلی ساده رسیدم که گفتم شاید بعضی از شماها هم مثه من نمیدونستید خوشتون بیاد از این راه...متاسفانه توییتر 3200 تا توییت آخرو فقط نشون میده توی پروفایلتون (با اسکرول کردن)و اگه شما خیلی سال پیش عضو توییتر شده باشین و یا اینکه حتی چندماهی بیشتر نگذشته ولی اون 3200 تا رو رد کردین و الان به دنبال توییت های ماقبل از اون هستید، راهی ندارین جز اینکه این مطلبو با من همراه باشید! :دی خب به قسمت سرچ برین، همون ذره بین اون بالا و این عبارت زیر رو تایپ کنید: from:username since:yyyy-mm-dd until:yyyy-mm-ddمثلا اگه بخواین یه ماه خاص رو سرچ کنید بزنید : from:SaaNaaaZz since:2013-04-01 until:2013-04-30خب حالا اگه به همین روش میخواین اولین توییتتون رو پیدا کنید باید بدونید که توییتر تاریخ عضویتتون رو توی پروفایلتون میزنه که البته این تاریخ فقط ماه و سال را شامل میشه پس شما از اول اون ماه تا آخرشو توی همون سال انتخاب کنید و بعد با اسکرول کردن برسید به اولین توییتتون :دی  البته اگه فقط دنبال اولین توییتتون هستید و نه یه بازه زمانی خاص یه راه حل راحت ترم وجود داره، وارد آدرس www.discover.twitter.com/first-tweet?username=xxx بشید و اونوقت توی اون قسمت سرچش یوزرنیمتون رو بزنید و ببینید اولین توییتتون چی بوده :دی حتی میتونید با بقیه دوستاتون به اشتراک بزارینش :دی خب مبارکه دیگه این شما و این اولین توییتتون :دی  انصافا واسه خوشحال کردن منم که شده نیاین بگین ما اینو میدونستیم تو خیلی دیر فهمیدیاا :دی به جاش بیاین صادقانه بگین اولین توییتتون چی بوده و چه سالی بوده؟! :دی اولین توییت من:پی‌نوشت: من با چندتا حساب کاربری چک کردم دوتا راه یه توییت رو نشون میدن دقیقا ولی اینکه از من متفاوتن شاید ازاین بابته که اون دوست من کلا اکانتشو پاک کرده و مجدد امسال همین یوزر ساخته شده! اینه که کلا دیگه ریپلای من رو نمیتونه از اون روش نشون بده (اینو دقیقا مطمئن نیستم :دی اگه میدونید بگین یا اگه خودم دلیل درست تری یافتم حتما بهتون میگم :دی )  </description>
                <category>ساناز معمار</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2017 09:52:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آدم نوشتن نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-zss8rj6ei</link>
                <description>من آدمِ نوشتن نیستم! درواقع شاید بهتر است بگویم اینقدر که زبانم به سخنوری می‌رود دستم به قلم نمی‌رود، نمی‌دانم شاید هم درست تر این است که بگویم دستم به کم نوشتن نمی‌رود! تمام این سال‌ها، هربار که قلم به دست گرفتم و یا صفحه‌ی ادیتوری را باز کردم تا بلکه اقلا دل‌نوشته‌ای برای خودم بنویسم با صف طویل موضوعات و کلماتی مواجه شدم که هجوم انبوه آن‌ها مانع از ادامه کار میشد، و من هربار در عوض محدود کردن ذهنم، به کارِ آغاز نکرده‌ام خاتمه می‌دادم...حاصل تمامیِ آن تلاش‌های ناکام برگه‌هایی پر از سیاه مشق هایی لجام گسیخته از هرچیز و هرکس است که پس از هر بار یافتنِ اتفاقی‌شان با وجود لبخندی که بر لبانم می‌نشانند، به صورت ناکام‌تر یا به جای قبلی خود و لای همان کتاب‌هایی که از میانشان پیدا شده‌اند بازمیگردند و یا اینکه با ریز ریز کردنشان مقصدی بدتر در انتظارشان خواهد بود…اما از آنجایی که انسان انجام نمی‌دهد مگر آنکه به هردلیل مجبور باشد و یا از اعماق وجودش بخواهد ( خواه خواستن از سر علاقه و خواه از سر تجربه)، من هم چند صباحی هرچند کوتاه آن را انجام دادم، و این خواستن از سر تجربه‌ای بود که نه به عشق اما یقیناً به علاقه‌ای کوچک بدل شد... و اگرچه به هر دلیلی ادامه نیافت اما حاصلش شد سه شماره از ماهنامه‌ای که هربار با دیدن‌ و ورق‌ زدنشان لبخندی از سر رضایت تمام وجودم را دربرمی‌گیرد...در این میان یافتم که به جای فرار از نوشتن، محدود کنم ذهن و قلمم را هنگام ثبت موضوعی جدید... و به جای باز ایستادن ادامه دهم به نوشتن...معتقدم باید نوشت نه تنها برای آنکه بخوانیم و بخوانند و وقتی را بگذرانیم، بلکه برای آنکه ثبت شود و نسل به نسل منتقل... باید از هرچیز و هرجا نوشت، به فارسی نوشت و خوشحال بود و افتخار کرد که فینگیلیش نویسان مکالمات دیروزی، تولید محتوا کنندگان فارسی امروزی شده اند که الحق که نویسندگی شایسته برخی از آنان است...شاید همانطور که کتاب های الکترونیک برای خیلی از ما جای کتاب‌های سخت را به سرعت نگرفتند، بلاگ‌ها هم نتوانند جای قلم و کاغذ را برای همگان به راحتی بگیرند، اما باید بپذیریم که همه چیز عوض شده است، خواه بخواهیم یا نه، مجبوریم قدم در مسیرهای جدید بگذاریم وگرنه این ما هستیم که از ادامه‌ی مسیر باز می‌مانیم...«ویرگول» اگر چه برای من به هر دلیلی اینقَدَر مهم هست که حتی اگر خودش به تنهایی مفید نبود، چشمانم را میبستم و میگفتم مفید است، اما اینبار به جِد با چشمانی باز به حقیقت میگویم مفید است... واقعیت این است من از وبلاگ نویسان دیروزی نیستم که ویرگول مشکلاتم را حل کرده باشد، اما من از آن دسته افرادی هستم که ۱۴۰ کاراکتر همیشه برای بیان هرآنچه میخواستم کم بود، و همچنین از افرادی هستم که تا چندسال پیش محتوای فنی انگلیسی مورد نیازم را گاها اشتباه برداشت میکردم و تلاش‌هایم برای رفع آن اشتباه به هزاران محتوای فارسی ختم می‌شد که شاید پراکندگی آن‌ها و خستگی ناشی از آن من را از ادامه‌ی کار باز‌می‌داشت... بهتر است از محدود کردن ذهن و قلمم دور نشوم و تا قبل از آنکه این نوشته هم به سرنوشت تمام دست‌نوشته های قدیمی‌ام دچار شود در همین نقطه به آن پایان دهم و بگویم که امیدوارم در انتظار این «درنگ‌نما» هرآنچه باشد که باید و شایسته است، و امیدوارم که «بی‌درنگ» آغاز به نوشتن کنیم که نیاز است از هر نظر که پنداریم...</description>
                <category>ساناز معمار</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jun 2017 19:00:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واکاوی مهاجرت کسب و کارهای نوپا به تهران!</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-mjfllg5g8</link>
                <description>مهاجرت و کوچ افراد به شهرهای بزرگ تر با امکانات بیشتر موضوع جدیدی نیست. دراز روزگاریست که انسان ها با دلایل گوناگون که گاه نشات گرفته از رضایت و گاه نشات گرفته از اجبار بوده است کم و بیش زادگاه و محل سکونت خود را ترک گفته و با ذهنی پر از امید به دنبال تداعی کردن آرزوهای خود به پیش می‌روند. اما این تمام ماجرا نیست و نمی‌شود انکار کرد که آنچه در سال‌های اخیر بیش از هر موضوعی جلب توجه می‌کند مهاجرت شمار زیادی از شرکت های انفورماتیک به پایتخت است. اما حال آن که تب راه اندازی استارتاپ در میان جوانان شیوع پیدا کرده است این موضوع بیش از پیش به چشم می‌آید که آن‌ها پایتخت را همچون راهی برای رسیدن به کعبه آمال و آرزوهای خود می‌بینند. اگرچه که از حق نگذریم تفاوت امکانات پایتخت با دیگر شهرهای کشور حتی شهرهای بزرگ، گاها در حرف هم انکارناپذیر است.به جان خریدن سختی اولیه و مهاجرت به پایتخت به جای فعالیت در سایر شهر‌ها برای کسب و کارهای تازه نفس را می‌توان به تفاوت دویدن در سربالایی و در مسیری هموار تشبیه کرد؛ حتی اگر در هر دو حالت انرژی یکسانی را برای پیمایش مسیر صرف کنید تفاوت میان مسافتی که پیموده‌اید غیرقابل انکار است.تاریخچه کسب و کارها و صنایع بزرگ امروزی به خوبی نشان می‌دهد که در هر نقطه از جهان می‌توان شرکتی راه انداخت و آینده را تغییر داد، اما این اتفاق در مرکز گرانش آن صنعت کاری مسلما ساده‌تر است. حالا خواه پاریس و مد باشد، خواه سیلیکون ولی و تکنولوژی.درست یا غلط در وضعیت فعلی حباب کارآفرینی، صاحبان کسب و کارها که هر شب رویای موفقیت و تغییر دنیا را می‌بینند، بازار پایتخت را بزرگترین هدف خود می‌دانند و بر این باورند که اگر بتوانند در بازار ۱۵ میلیون نفری تهران موفق باشند تسخیر بازار سایر استان‌ها کاری ساده است. اما اگر بخواهیم کمی واقع‌بینانه تر به موضوع نگاه کنیم درمی‌یابیم که همه تقصیرات را هم نبایست متوجه صاحبان کسب و کارها دانست، موضوعی که سالیانی است شرکت‌های انفورماتیک و امروزه استارتاپ‌های فعال در شهرستان‌ها را رنج می‌دهد نبود نیروی متخصص در این شهر‌ها است. به شکلی که همان نیروهای فنی متخصص نیز شهر خود را سقف کوتاهی در برابر آرزوهای‌شان می‌دانند و و علی‌رغم همه مشکلات بین راه، کامیابی خود را در گرو مهاجرت به یکی از شرکت‌های پایتخت نشین می‌بینند. حتی اگر این شرکت و موقعیت شغلی جدیدشان از آنچه تا امروز بوده‌اند پایین‌تر باشد.در این شرایط مدیران کسب و کارها که نمی‌خواهند از گردونه رقابت کنار بروند راهی به جز تن دادن به مهاجرت و شروعی از نو، در جایی نو ندارند.اما به راستی آیا نمی‌توان سرویسی موفق در شهرستان داشت؟ پرسیدن این سوال از افرادی که اعتقاد دارند صرف خواستن یک استارتاپ از هر نیروی دیگری قوی‌تر است اما درنهایت تصمیم به مهاجرت گرفته‌اند، مطمئنا پاسخ‌های جالبی دارد.</description>
                <category>ساناز معمار</category>
                <author>ساناز معمار</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2017 07:46:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>