<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساناز رحیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sanaz-rahimi</link>
        <description>آرام آرام به آخر کارم نزدیک میشوم؛ و یقین دارم آخرین تپش های قلبم در آخر کارم ثبت میشود و مرگ فقط منی مرده را در خواهد یافت...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:36:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/43326/avatar/NXl2mr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساناز رحیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گذر پژوهشگر از سرویس‌دهنده به همکار</title>
                <link>https://virgool.io/DivarDesign/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1-hxdysi7ooqw2</link>
                <description>زمان برد. ولی بالاخره جلسه برنامه‌ریزی پژوهش اونطور که دوست داشتم پیش رفت. شبیه اون لحظه پیدا کردن تعادل رو دوچرخه‌ست. وقتی می‌دونی هر دغدغه‌ای که طرف مقابلت داره دقیقا چه معنایی داره، چطور دغدغه‌های خودت به دغدغه‌های تیم ارتباط پیدا می‌کنه؟ و چطور علایق کاریت هم‌راستا با نیاز تیم می‌شه؟‌این یه پروسه‌ست که آدم تبدیل می‌شه به یه هم‌تیمی با تخصص پژوهش، نه یه سرویس خدمات پژوهش، که صرفا می‌ره فلان سوال رو از کاربرا می‌پرسه و نتیجه‌اش رو ‌میاره.خدا رو شکر تو دیوار، رسیدن به این تعادل خیلی طول نمی‌کشه، همه به آدم کمک می‌کنن. اما تو سیستم مدیریت سنتی که همه کارمندها رو به چشم سرویس خدمات بخش خودشون می‌بینن، باز هم با یه سری تغییرات ذهنی و یه سری اقدامات می‌تونه باعث رسیدن به این درجه از همکاری بشه.نمی‌دونم این مدل همکاری خروجی کل سازمان رو بیشتر می‌کنه یا نه؟ چون در کنار مزایایی که داره، به هر حال یه سری تعارض‌ها رو زیاد می‌کنه. ولی مشخصا روی رضایت آدم از کار خودش تاثیر بزرگ، عمیق و مستقیمی داره.این رو از ثمین یاد گرفتم. ثمین برای کمک به کارهای خونه پیش ما می‌اومد. یه روز که بحثمون به کار کشیده شد، خودش رو مثال زد. گفت: «من همیشه به بهترین شکل ممکن کارم رو می‌کنم. برای همینه که همیشه تو کارم موفقم.»خود این جمله عجیب نیست، اما گوینده‌اش باعث شد یه لحظه جا بخورم. واقعا خودش رو آدم موفقی می‌دونه؟! چرا که نه، از نظر من که کارش خیلی هم درسته.به نظر می‌رسه حس اثرگذاری باعث می‌شه آدم در هر مرحله‌ای از موقعیت اجتماعی که هست، افزایش رضایت شخصی رو تجربه کنه. و اگر یه چیز رو بتونیم معادل زندگی شاد در نظر بگیریم، شاید همین رضایت شخصی باشه. رضایت واقعی نه یه خدا رو شکر گفتن زورکی!حس اثرگذاری می‌تونه به وجود بیاد، بعد از درک کل پازل (سازمان)، ارتباط فعالانه، تقویت قدرت دریافت نقد و نظر و پیشنهاد که لازمه‌اش جدا کردن کار از خود آدم به لحاظ ذهنیه و در نهایت ساختن اعتماد.تصویرسازی از آناهیتا آقاییکل پازل رو درک کنچی می‌شه که با آدم‌های گذشته‌مون حرف مشترکی نداریم؟ یه نگاه به زندگیمون بندازیم،‌ تو طول این چند سال پر شده از آدم‌هایی که دیگه باهاشون حرف مشترک نداریم. یا در اصطلاح دنیامون فرق کرده، خوب وقتی کل دنیا یه چیزه، دقیقا یعنی چی که دنیای ما فرق کرده؟‌در واقع به مرور زمان هر کدوممون روی یه قسمتی از دنیا متمرکزتر شدیم، و اینقدر متمرکزتر شدیم که دلمون نمی‌خواد یا شاید حتی نمی‌تونیم ازش بیرون بیایم. اما اگر یکم دیدمون رو گسترده‌تر کنیم، تیکه بزرگتری از دنیا رو می‌بینیم، شامل دنیای ما و دنیای اونا. حتی اگر بخوایم می‌تونیم وارد دنیای کسایی بشیم که مدت‌ها پیش ازشون دور شدیم. و اگر هم نخوایم، دست کم با درک کل پازل، می‌تونیم هنوز یه دنیای مشترک داشته باشیم. یه دنیای بزرگتر، کلی‌تر ولی مشترک.سازمان داره چی کار می‌کنه؟ من کجای این کار قرار دارم؟ دقیقا مهارت مورد نظرم چالاکی سُر خوردن بین این دو تا سواله. آدم باید اینقدر بین این دو تا سوال سر بخوره که دیگه براش تمرکزی نبره یا ناخودآگاه بشه.تو سیستم‌های سنتی کارها ساده‌تر بود. یه نفر (مدیر) دید کلی رو داشت، و بقیه می‌تونستن رو جزییات خودشون تمرکز کنن. هرچند رضایت‌بخش نبود. منِ نوعی دوست نداشتم بشینم یه گوشه وظیفه‌ام رو انجام بدم و عصری برم خونه. دوست دارم حس کنم عضوی از دیوارم. حس کنم اثر کار من بوده فلان اتفاق رو رقم زده. از اون طرف برای اینکه بتونم اثرگذارتر باشم، خلاقیت بیشتری به خرج بدم و خروجی مناسب‌تری هم بدم، لازمه در حیطه کار خودم آزادی عمل و قدرت مذاکره داشته باشم. پس لازمه بدونم کل پازل چیه؟ و من کجاش قرار دارم؟با اینکه تو سیستم‌های جدید دیدگاه بالا به پایینِ «همینیه که من می‌گم» خیلی کمتر شده. ولی گاهی این مسئولیت میاد سمت ما که به شفاف‌سازی موضوع کمک کنیم. گاهی درک طرف مقابل زمان و انرژی می‌بره اما هنوز نیازه درک کنیم هدفش چیه؟ اولویت‌هاش کدومان؟ چه کارهایی رو باید انجام بده و چطور می‌تونیم کمکش کنیم؟ چه موانع و مشکلاتی داره؟ به کی، چطور و چه چیزی رو گزارش می‌ده؟ شاخص موفقیتش چیه؟ و در نهایت چه ابزارهای دیگه‌ای داره؟قبل از رفتن به بخش بعد باید درک کنیم اون کجای پازل قرار داره؟حالا، فعالانه ارتباط بگیرسرک کشیدن تو جنبه‌های مختلف کار، سوال پرسیدن و حتی با کفش همدیگه راه رفتن، کمک می‌کنه بتونی به زیبایی فاصله‌ای که معمولا بین خروجی استاندارد (چیزی که اگر تحویل بدی جریمه نمی‌شی) و نیاز تیم (چیزی که واقعا استفاده می‌شه) وجود داره رو پر کنی.تو صنف تجربه کاربر پر کردن این فاصله رو برای «کاربر» هر روز تمرین می‌کنیم. پس شاید بهتر باشه وقتی ازمون درخواستی می‌شه،‌ به جای اینکه طرف رو به عنوان رییسمون ببینیم، یا همکاری که هیچی از تجربه کاربر نمی‌فهمه، از دل کار بیایم بیرون و به عنوان یه آدم نگاهش کنیم. شاید بهتر باشه بگم یه کاربر.درست مثل تجربه کاربر، تو سازمان هم افکار ما فرضیاتی درباره دنیا هستن که لزوما با واقعیت یکی نیستن. همونطور که ممکنه سازمانمون درک درستی از کاربر نداشته باشه و ما سعی می‌کنیم این درک رو ایجاد کنیم، پیدا کردن درک درست از همکارمون یا ذی‌نفعای پروژه هم وقت و انرژی نیاز داره. این یه پروسه‌ست که درک ذهنی ما رو به موارد عینی قابل مشاهده و اندازه‌گیری تبدیل می‌کنه. تو بخش بعد بیشتر این کار رو نسبت به خودمون و بعد نسبت به بقیه سازمان تمرین می‌کنیم.به طور کلی، اگر هر حرف یا عمل طرف مقابل رو حاصل یه تصمیم (برای انجام‌ دادنش) در نظر بگیریم، و بدونیم:هر تصمیم یه گزاره منطقیه که از یه سلسله فرضیه تشکیل شده،و چیزی که بین آدم‌های مختلف فرق می‌کنه اون سلسله فرضیه‌هاست،می‌فهمیم اگر چیزی از نظر ما غیر منطقیه دو حالت داره. یا ما داریم چیزی می‌بینیم که طرف مقابل نمی‌بینه، یا اون داره چیزی می‌بینه که ما نمی‌بینیم. قرار نیست تهش به اینجا برسیم که طرف مقابل داره کار درستی می‌کنه. قراره درست درکش کنیم، مثلا به اینجا برسیم که منم اگر جاش بودم، همین کار رو می‌کردم. یا می‌تونم براش توضیح بدم اگر جاش بودم «چرا» این کار رو نمی‌کردم.ارتباط فعالانه یه فرایند دوطرفه‌ست. پس با درگیر کردن تیم، مدیر و همه ذی‌نفعای پروژه اجازه بدیم اونا هم درکمون کنن.درک کل پازل و ارتباط فعالانه لازمه‌ اثر‌گذار بودن در راستای اهداف سازمان، انجام اون کار مطابق نیازهای سازمان و تولید خروجی قابل استفاده و حتی غیر قابل چشم‌پوشی برای اون سازمانه.کار رو از خودت جدا کنبه عنوان یکی که سال‌ها با همسرش همکار بوده می‌گم، آسون نیست که آدم یه دعوای دو آتیشه کاری داشته باشه و آخرش هم به توافق نرسیده باشه و بعدش با عشق و لبخند بره شام بخوره!ولی چرا؟ آیا من آزاد نیستم که نظر خودم رو داشته باشم؟ یا طرف مقابلم آزاد نیست؟ ممکن نیست دو تا نظر مختلف با هم به تعارض بخوره؟ چرا کسی باید ناراحت بشه؟ یا بدتر، ناراحت بمونه؟ یا حتی بدتر از اون این ناراحتی رو تو زندگی غیر کاریش هم ببره؟شاید چون ما خودمون، کارمون و ایده‌هامون رو به عنوان یه کل واحد در نظر می‌گیریم، در حالی که لازم نیست اینطوری باشه. اینطوری اجازه می‌دیم مشکل انشعاب پیدا کنه، بعد خیلی سریع اوضاع از کنترل خارج می‌شه. چون همزمان با بزرگ‌ شدن مشکل، ظرفیت روانی ما برای حل کردنش کم می‌شه. شاید بهتر باشه یه فاصله‌ای این بین بدیم که ناراحتی به این سرعت پخش نشه.روانشناسی به جدا کردن بخش‌های مختلف ذهن (به خصوص احساسات از واقعیات)  «فاصله‌گذاری شناختی» می‌گه که یه پیشفرض مهم داره: خود اتفاق نمی‌تونه شما رو ناراحت کنه بلکه درک شما از این اتفاقه که احساسات شما رو تشکیل می‌ده. پس شاید نتونیم اتفاقی که می‌افته رو تغییر بدیم، ولی همیشه می‌تونیم رو درک خودمون کار کنیم.اینکه بتونی بین کار، ایده و نظرت با خودت فاصله بذاری یه مهارته که نیاز به یک عمر کار داره. یه جورایی مثل عضله‌سازی می‌مونه، باید همیشه تمرین کنی وگرنه نه تنها این عضله از بین می‌ره، کلی چربی‌ هم جاش رو می‌گیره. تو یونان باستان، درست مثل باشگاه برای عضله‌سازی، این تمرین هم باشگاه داشته! فلاسفه رواقی دور هم جمع می‌شدن و این فاصله‌گذاری رو تمرین می‌کردن. و در نهایت به آدم‌هایی تبدیل می‌شدن که دیگه چیزای زیادی نبوده که بتونه ناراحتشون کنه. چه برسه به اینکه ناراحتیاشون انشعاب پیدا کنه و بزرگ بشه.«رواقیون» به چنان مهارتی می‌رسیدن که به نظر بقیه کاملا بی‌احساس بودن! ولی در عوض بیشتر مواقع مغزشون رو مدار منطق باقی می‌موند. بی‌احساس بودن و موندن تو مدار منطقی وقتی نقدی بهمون وارد شده، یا کارمون زیر سوال رفته شاید خیلی هم بد نباشه!پس بیاین یه مدار ساده سه مرحله‌ای از تمرین‌های «فلسفه رواقی» رو مرور کنیم:۱. یه بار دیگه اتفاق رو برای خودمون تعریف کنیم.۲. تلاش کنیم همه کلمات احساسی رو با کلمات عینی جایگزین کنیم.مثلا به جای عجب روز مزخرفی بود (چرا مزخرف بود؟)، بگیم امروز درست وسط خیابون ماشینم خراب شد. صبر کن ببینم، تاکید کلمه «وسط» با قید «درست» هنوز بار عاطفی داره (چرا وسط خیابون بودنش مهمه؟). پس باز تغییرش می‌دم به این که امروز ماشینم خراب شد، و ترافیک زیادی ایجاد کردم.۳. و فورا احساسات جدید جایگزین می‌شن. این‌بار منطقی‌تر، ملایم‌تر و قابل هضم‌تر.برای من که خیلی سریع عمل می‌کنه. درست قبلش حس می‌کردم چقدر یه آدم می‌تونه بدشانس باشه که دقیقا وسط خیابون ماشینش خراب شه و اول صبحی همه بهش بد و بیراه بگن و... . ولی بعدش حس می‌کنم یه اتفاقی افتاده، مردم هم دیرشون شده و عصبانی شدن. و عصبانیت حس تلخیه که اونا دارن تجربه‌اش می‌کنن و بیچاره‌ها توان هضمش رو ندارن.حالا همین روش رو ببرین تو یه موقعیت کاری و همزمان با ارتباط فعالانه، ظرفیت روانی خودتون رو هم بالا بیرین.و در نهایت، اعتماد به دست بیارمهم نیست اعتماد به صورت پیشفرض وجود داشته باشه یا نه. به دست آوردن اعتماد و تلاش برای حفظش مثل همه قسمت‌های قبل، یه راه همیشگیه.هر آدمی مسیر اعتمادسازی خودش رو داره،‌ ولی براساس تعریف فرانسیس فری از اعتماد، نویسنده کتاب Unleashed: The Unapologetic Leader&#x27;s Guide to Empowering Everyone Around You تصویری که از اعتماد می‌سازین و حفظ می‌کنین باید سه بخش اصلی داشته باشه:۱. خودتون باشین. اصلا چطور می‌شه به آدمی که کس دیگه رو کپی می‌کنه یا همه رفتارها و حرفاش مصنوعی یا بدتر از اون دروغه اعتماد کرد؟ عیبی نداره اگر تو کارتون ایرادی دارین، سعی نکنین چیزی رو مخفی کنین. همه ایراد داریم. هر کسی که هستین خیلی بهتر از یه نسخه کپی‌برداری شده‌ست. و متاسفانه آدم‌های اطرافتون اینقدر باهوش هستن که فورا وجود یه نسخه کپی برداری‌شده در شما رو بفهمن.این «خود بودن» یه مسیر سخت، دراز و همیشگیه که در این نوشته نمی‌گنجه. واقعا راحت نیست بفهمیم تصمیمامون کپی‌برداریه یا حاصل پیدا کردن دید جدید؟ اما لازم هم نیست وسواس داشته باشیم، فقط هر زمان فهمیدیم داریم به سمت چیزی هدایت می‌شیم که نیستیم، همون زمان موقع مناسبیه که برگردیم.۲. مهمه که یه خط منطقی مشخص داشته باشین و اجازه بدین دیگران خط منطقی شما رو درک کنن، اینطوری می‌تونین براشون توضیح بدین که زندگی رو چطوری می‌بینین، و باعث می‌شه براشون قابل پیش‌بینی باشین. و اعتماد به آدمی که می‌شه حدس زد قدم بعدیش چیه؟ خیلی راحت‌تره.۳. بقیه رو هم درک کنین. چطور ممکنه کارمون رو به کسی بسپریم که دغدغه‌های ما رو درک نمی‌کنه؟ اصلا چطور می‌شه به چنین کسی اعتماد کرد که در مواقع درست، تصمیمی به نفع همه می‌گیره؟ وقتی حتی نمی‌دونه نفع همه چیه؟ بقیه هم همین حس رو دارن. باید درکشون کنین و نشون بدین که دارین درکشون می‌کنین.اگر برای جا افتادن تو تیم این مراحل یا مسائل دیگه‌ای رو تجربه کردین، داستانتون رو ازمون دریغ نکنین. کامنت‌ها در اختیار شماست. ?</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Sep 2022 17:00:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیر تا پیاز «پژوهشگر تجربه کاربر» شدن در دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/DivarDesign/%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-x2qb6b5edflr</link>
                <description>بعد سال‌ها تازه تصمیم گرفته بودم سرم رو از لاک «کیمیاگرخونه» بیرون بیارم. «کیمیاگرخونه» رو خودم تاسیس کرده بودم و حالا اینقدر بزرگ شده بود که بتونه بدون من به راه خودش ادامه بده. به نظرم وقتش بود که یه شرکت جدید رو تجربه کنم. نه هر شرکت جدیدی، یه جای خوب! یه جایی با فرهنگ همکاری‌های سازنده. دوست داشتم ببینم شرکت‌های بزرگ‌تر چطوری کار می‌کنن؟با یه کم سرچ به کافه بازار رسیدم و از لینکدین کافه بازار بود که با دیوار آشنا شدم و طولی نکشید که فهمیدم دیوار برای من جای بهتریه. جمعه ۱۲ آذر بود که آلما (دوست دبیرستانم) رو تو لیست اشتراکات لینکدین دیوار و خودم دیدم،‌ با سِمَت یو‌ایکس ریسرچر!؟دقیق مطمئن نیستم دفعه اولی بود که ترکیب یوایکس و ریسرچر رو با هم و به عنوان یه پوزیشن جدا می‌دیدم یا دفعه اولی بود که بهش توجه کردم؟ ? خُب اولین قدم روشنه! باید رزومه‌ام رو بفرستم، نه! قدم قبل از اون، باید رزومه‌ام رو بنویسم. و حتی قبل‌تر! من اصلا رزومه‌ای برای پژوهشگر تجربه کاربر ندارم. خُب ساناز، اصلا هول نشو، تا حال ۲۰۰ تا رزومه خوندی! تمرکز کن: قدم بعدی چیه؟مهارت‌هایی که تو رزومه‌ام میاد شامل یه سری اطلاعات کلیه که به من چسبیده، مثل اسم و سن و تحصیلاتم که ثابته و همین الان می‌تونم بنویسمش. دسته بعدی مهارت‌هاییه که من در گذشته کسب و تمرین کردم که می‌تونه معناهای متفاوتی ایجاد کنه و به زبان پژوهشگر تجربه کاربر ترجمه بشه. و در نهایت مهارت‌‌هایی که می‌تونم با یادگیری سریع، به رزومه‌ام اضافه کنم. و با همین فرمون، هفته بعد رزومه‌ام رو فرستادم.یک هفته تا رسیدن به نقطه صفر پژوهشگر تجربه کاربر: ارسال رزومهاستعاره تصویری از مراحل تبدیل شدن به پژوهشگر تجربه کاربر توسط آناهیتا آقاییروزی ۱۳ ساعت گوگل، یوتیوب، یادداشت!همه‌چیز در همین چرخه تکرار می‌شد، اول درباره‌ اون مهارت می‌خوندم، اگر خودش یا شبیهش رو در گذشته‌ام داشتم، به رزومه‌ام اضافه ‌می‌کردم و اگر نداشتم، یاد‌ش می‌گرفتم و اگر نمی‌شد به این سرعت یادش بگیرم، بی‌خیالش می‌شدم.من خوش‌شانس بودم که صنف تجربه کاربر دیوار انتشارات ویرگول داشت و بخش مهمی از این بلاگ‌ها هم در مورد پروژه‌هایی بود که انجام داده بودن. طبیعتا بعد از خوندن درباره پروژه‌های انجام شده و کلی سرچ در گوگل؛ دیگه کم‌کم دستم اومد چی ازم انتظار می‌ره. ناگفته نمونه که چک‌لیست اصلی توضیحات صفحه درخواست همکاری careers.divar.ir بود.خبر خوب این بود که چپترلیدر ریسرچ مطلبی درباره رزومه منتشر کرده بود. نه هر مطلبی، دقیقا اینکه: «با من به زبان رزومه‌ات سخن بگو» همون کاری که من می‌خواستم بکنم. چی از این بهتر؟خبر بد اینکه تو همون مطلب نوشته بود «برای شغل‌های نامرتبط اپلای نکنیم» که باعث شد احساس کنم از آدم‌هایی مثل من که از شاخه به اون شاخه می‌پرن خوشش نمیاد. من که نمی‌تونستم خودمو تغییر بدم، ولی همین که این رو قبل از فرستادن رزومه فهمیدم خوب بود.این وسطا تو یه مطلب خوندم که: «رزومه فقط قراره مجموعه رو راضی کنه با شما تماس بگیرن، پس خیلی روش وقت نذارین.»قسمت اول کاملا درسته! ولی قسمت دوم رو بیاین بررسی کنیم:فرض کنین منِ رزومه میام می‌گم: «ساناز؟ هی، بد نیست، بیا یه صحبتی باهاش بکنیم.»و یا می‌گم: «ساناز یکی از بهترین کساییه که تا حالا باهاش حرف زدی، بریم ببینیم چطور می‌تونیم راضیش کنیم بیاد پیشمون؟»با فرض اینکه به هر دو ساناز زنگ بزنیم، واقعا فکر می‌کنین با یک دید و یک سطح انرژی می‌ریم سر جلسه؟به شخصه تو کیمیاگرخونه، کیفیت رزومه‌ها روی ساعتی که با طرف مصاحبه می‌ذاشتم هم موثر بود. اگر به ساناز اولی تایم بعد ناهار رو می‌دادم، به ساناز دومی یه ساعتی می‌دادم که بتونم با تمام ذهنم باهاش صحبت کنم.بعد یه سری استاندارد برای خودم تعریف کردم که بدونم تا کجا پیش برم؟ و کی این رزومه قابل فرستادن می‌شه؟ اگر غیر از این بود ممکن بود تا ابد درگیر نوشتن رزومه بمونم.استاندارد یکم: رزومه باید تمام من رو نشون بده، نه بیشتر نه کمتر! کسی که میاد سر جلسه مصاحبه باید با دید مثبت بیاد ولی نه انقدر مثبت که وقتی خودم رو می‌بینه ناامید بشه.استاندارد دوم: مهمه که همه چی مصداق داشته باشه، چرا فکر می‌کنم فلان‌ کارم مهم بوده؟ چرا فکر می‌کنم فلان توانایی رو دارم؟ چه متریک‌(هایی) رو تا حالا تکون دادم؟تطبیق واحد‌های پژوهشگریسال ۸۸ پژوهشگر درونم رو پیدا کردم، وقتی تا ۹ شب مدرسه می‌موندم و رو پروژه‌ جشنواره خوارزمیم کار می‌کردم، فهمیدم این زمین مال منه. و پژوهش چیزیه که ازش لذت می‌برم. بعد هم به بچه‌های دیگه پژوهش درس می‌دادم و باعث شد خیلی بیشتر و بهتر یاد بگیرم و می‌شه گفت تا قبل دانشگاه حسابی پژوهشگر شده بودم برای خودم. با اینکه جرقه‌های مهم پژوهشگری مال اون دوره بود، اما خیلی جذاب نیست که رزومه‌ام اطلاعات ۱۲ سال قبل رو داشته باشه، از طرفی چیز‌هایی که اونجا یاد گرفتم هنوز بخشی از وجودمه، پس مصادیق نزدیک‌ترش رو پیدا کردم و نوشتم.تطبیق واحدهای کارشناسی شهرسازیدر مرحله بعدی زندگیم مشغول گرفتن لیسانس شهرسازی و دو موقعیت شغلی کارآموزی در همین زمینه بودم. هرچی بیشتر درباره شغل پژوهشگر تجربه کاربر فهمیدم، بیشتر متوجه شباهتش به شهرسازی شدم. اگر شهر رو یه محصول در نظر بگیریم و شهروندها رو هم کاربر، آیا شهرسازی چیزی جز پژوهش تجربه کاربر تا مرحله طراحی پروتوتایپه؟ بنابراین یکی دو تا از تاثیرگذارترین کارهایی که تو دوره شهرسازی کردم رو هم  به زبون پژوهش کاربر ترجمه کردم و نوشتم.تطبیق واحد‌های مدیریت کیمیاگرخونهبخش مهمی از کارهای پژوهش تجربه کاربریم اینجا انجام شده بود. هر قدم از تشکیل و رشد یه استارتاپ، از شروع ایده گرفته تا ساخت محصول و هر مرحله بهینه سازی نمی‌تونه بدون پژوهش تجربه کاربر باشه. و با توجه به اینکه ما پژوهشگر جدا نداشتیم، عمده این کارها یا کاملا با من بود یا من توش مشارکتِ مستقیم داشتم. هرچند خیلی از این مهارت‌ها رو در مراحل قبل یاد گرفته بودم. اما خوبی کیمیاگرخونه (کلا بیزینس) اینه که همه‌چیز قابل اندازه‌گیریه. و تاثیرات کار من قابل اثباته. بنابراین از طراحی محصول گرفته تا هر بهبودی که بعدا حاصل شده بود، قسمت پژوهش تجربه کاربریش رو جدا کردم و نوشتم.تطبیق توانایی‌های فردیحالا ساناز بیا و به چند تا سوال پایانی جواب بده:آیا کاری هست که فکر می‌کنی از دستت بر میاد و قراره اینجا برای اولین بار به کار بیاد؟ چرا فکر می‌کنی این توانایی رو داری؟ چرا فکر می‌کنی اینجا به کار میاد؟ با دلیل بنویس.و در نهایت رزومه‌ای نوشتم بر پایه ‌requirement های سایت ‌careers.divar با استاندارهای زبان رزومه در بلاگ امید و چیزی که اگر خودم می‌خوندم خوشم می‌اومد!و افتخار می‌کردم که رزومه‌ام، تصویر اولم در صنف تجربه کاربر دیوار باشه.هفته دوم تا چهارم: یک مصاحبه خوب و تحویل یک پروژه خوبتمام تلاشم رو کرده بودم، بهترین رزومه ممکن رو از خودم نوشته بودم و به نظرم باید زنگ می‌زدن! هر چقدر که این بخشِ نوشتن رزومه رو تو ده سال کیمیاگرخونه تمرین نکرده بودم، از اینجا به بعدش رو بلد بودم. اینکه نشون بدم مهم‌ترین کار ممکن رو کردم یا بهترین آدم ممکن برای این کار هستم، دیگه کار منه. حالا چه در صحبت با داورهای فلان جشنواره باشه، چه سرمایه‌گذار باشه، چه مشتری یا مصاحبه‌کننده. دیگه اگر زنگ بزنن توپ زیر پای منه.شناخت افرادهیچ وقت بدون شناخت سر میز مذاکره نرو! این توصیه‌ مهمی بود که از بهترین معلم مذاکره زندگیم، محمدحسین گرفتم.در قدم اول هر اسمی رو که شنیدم تا می‌تونستم شناختم.شناخت آدم‌ها قبل از هر مکالمه‌ای به ‌آدم قدرت و آرامش می‌ده. شما با دوستتون راحت‌تر صحبت می‌کنین یا مسئول استخدام فلان شرکت؟ باید اینقدر طرف رو بشناسین که مثل دوستتون باهاش صحبت کنین.زندگی جدید شناختن آدم‌ها رو آسون‌تر کرده، کافیه طرف بلاگ داشته باشه یا پیج اینستاگرام یا تو فیس‌بوک و لینکدین یه چیزایی رو لایک کرده باشه. همینا کافیه که بفهمی طرف چی رو دوست داره؟ چه چیزایی رو قبول داره؟ و به چه زبونی صحبت می‌کنه؟!البته شناخت آدم‌ها برای من از همون اول شروع شد، از وقتی لینکدین آلما رو دیدم، لینکدین رو رها نکردم و با بقیه‌شون هم آشنا شدم.اسم‌ها یکی‌یکی میومدن و من تمام تلاشم رو می‌کردم که این اسم‌ها رو به مفهوم تبدیل کنم.قبل از اینکه تو دنیای بزرگ‌تر درباره پژوهشگری سرچ کنم شروع کردم به شناخت پژوهشگرهای دیوار. از اون جایی که همیشه بیشتر از یه جواب درست وجود داره برام مهم بود که جواب‌های درستی رو پیدا کنم که برای این گروه قابل قبول باشه.مثلا امید چندین صفحه در حوزه پژوهش تجربه کاربر فالو داشت، یه سری دوره خودش برگزار می‌کرد و چیزایی که تو لینکدین لایک کرده بود برای من همه‌اش نکته بود: که چطور می‌تونم با این آدم صحبت کنم؟ که امید اگر بخواد یکی رو استخدام کنه، کیو استخدام می‌کنه؟یا روشنک یه پیج اینستاگرام دیزاین داشت که با آدمای مختلف در مورد دیزاین صحبت می‌کرد. من با این پیج خیلی اتفاقی تو لینکدینش آشنا شدم. نه تنها صحبت‌هایی که کرد برام مفید بود، بلکه خود نوع صحبت کردنش، مسیر مکالمه و حتی فضای صحبت برام روشن کرد که چطور می‌تونم باهاش حرف بزنم؟شنیدن مکررعادت به صدبار گوش کردن فایل جلسات ضبط شده‌ام، از تمرین‌های فن بیانم با من بود. در چندین باره گوش کردن بود که فهمیدم چقدر در بداهه شنیدن مشکل دارم. و چقدر شنونده بدی هستم. و این باعث شد که هر جلسه‌ای که می‌تونم رو ضبط کنم و تا جایی که لازمه گوش کنم. معمولا اینقدر گوش می‌کنم که از شدت تکراری شدن دیگه نشنوم!یک جلسه مصاحبه اصلی داشتیم. نادیا گفته بود فایل ارائه آماده کنم و در مورد کارام توضیح بدم. منم تمام کارهایی رو که برای رزومه‌ام به زبون پژوهشگر تجربه کاربر ترجمه کرده بودم، آماده کردم. تو اون جلسه امید زیاد حرف نزد و من تمام مدت هی کار ارائه دادم. فکر کنم همون روز بود که ایمیل پروژه و پیشنهاد منتورشیپ در طول پروژه رو گرفتم که برای من حکم پیدا کردن نقشه گنج رو داشت.ده روز تا تحویل پروژه وقت داشتیم، تو این ده روز ۴ جلسه درخواست دادم (هرچقدر تقویم امید جا داشت) که سه تاش برگزار شد و یکیش رو هم با پیام متنی پیش بردم. سه تا جلسه‌ای که برگزار شد رو هر کدوم دست کم دوبار گوش کردم. و در دومین شنیدن جلسه اول بود که احساس کردم چشمام باز شد!فهمیدم امید از یه کار پژوهشی چی می‌خواد؟ و بهترین پروژه استخدامی که می‌شه بهش تحویل داد چیه؟ این عمیق‌ترین شناخت من از نحوه انجام پروژه پژوهش تجربه کاربر تا اون لحظه بود.پذیرش خودآیا هیچ وقت به خودم شَک نکردم؟ تنها جواب صادقانه اینه که هر لحظه شَک کردم. هر لحظه می‌خواستم بی‌خیال شم، برای یه پوزیشن مدیریتی‌تر یا یه موقعیت آشناتر اقدام کنم، یا برم بیشتر بخونم بعد دوباره بیام! هر لحظه تو مغزم می‌اومد می‌شه تو رو خدا بی‌خیال شم؟فقط اجازه ندادم این شک جلوم رو بگیره،‌ ادامه دادم. حتی اجازه ندادم این شک به بیرون درز پیدا کنه!مهمه که آدم قبل از مصاحبه کاری خودش رو بپذیره، چرا باید دیوار کسی رو استخدام کنه که خودش، خودش رو قبول نداره؟دیوار مسئول این نیست که به من نشون بده می‌تونم پژوهشگر خوبی بشم، من باید نشون بدم که می‌تونم بشم. و می‌تونم تو این راه از کمک‌های دیوار بهترین استفاده رو بکنم.پس در نهایت باید باور کنم که می‌تونم برای دیوار مفید باشم. نه تنها مفید، باید مثمر ثمر باشم. لازمه بپذیرم که می‌تونم دیوار رو به جایی برسونم که بدون من نمی‌رسید. و این کار رو هم بکنم (می‌کنم.) این چیزیه که مصاحبه‌کننده لازم داره باور کنه و من باید بهش ثابت کنم که شدنیه. و من کسی‌ام که می‌تونم.هفته چهارم تا ششم: انتظارپروژه رو ۸ دی‌ماه ارسال کردم، جلسه ارائه برای ۱۴‌دی‌ماه ست شد. با خودم قرار گذاشتم که زیاد حرف نزنم و با این کار ضعف بداهه گوش کردنم رو تا حد خوبی پوشش دادم (صدبار گوش کردن این جلسه دیگه فایده‌ای نداشت). یه کاغذ و قلم هم گذاشتم کنار دستم که برای بهتر گوش کردن بهم کمک کنه. در نهایت سه تا نقد به کارم وارد شد که یکیش رو خودم توضیح دادم و یکیش رو امید ازم دفاع کرد. سومی هم منطقی بود و پذیرفتم!از ۱۴ تا ۱۹ دی‌ماه که جلسه جاب آفر رو باهام بذارن برام یه عمر طول کشید (باور کنین تا همین الان که از رو تقویم چک کردم، فکر می‌کردم سه هفته فاصله داشته) تو این فاصله صد بار فکر کردم که حتما رد شدم! و خودم رو دلداری می‌دادم که عیب نداره بهترین تلاشم رو کردم. تجربه خوبی بود، بازم تلاش می‌کنم.و بالاخره ۱۹ دی‌ماه رفتم جلسه جاب آفر با شایان (دایرکتور صنف یوایکس دیوار)، خیلی زود به توافق رسیدیم.به شایان گفتم: «واقعا دلم‌ می‌خواد بیام دیوار حتی اگر مجانی باشه. ولی، اگر قراره چونه بزنم بهم بگو!»شایان یه سری توضیحات در مورد سطح دستمزدها داد که به نظر منطقی بود، بعد پرسید: «از کی می‌خوای شروع کنی؟»من گفتم: «از فردا»ولی چون آن‌بوردینگ‌های دیوار شنبه بود، از شنبه ۲۵ دی‌ماه شروع کردم.در کل چهار هفته یاد گرفتم و دو هفته (بعد از تحویل پروژه) استراحت کردم. اما یادگیری اصلی تازه از شنبه ۲۵ دی‌ماه شروع شد.تاثیر شانسخیلی جاها شانس آوردم. شانس آوردم تو زمان درست سابقه پژوهش و شهرسازی خوندن داشتم و ۱۰ سال فرصت که تو «کیمیاگرخونه» پیاده‌اش کنم. شانس آوردم در زمان درست از آلما پرس و جو کردم و اصلا شانس آوردم که آلما اونجا بود. و البته که شانس آوردم امید بلاگی درباره رزومه داشت و کلا بچه‌های صنف تو شبکه‌های اجتماعی فعال بودن.ولی به نظرم چیزی که باعث شد این همه شانس بیارم این بود که پام رو از منطقه امنم گذاشتم بیرون و با تمام توان تلاش کردم. آدم هرچی بیشتر بگرده شانس‌های بیشتری‌ هم پیدا می‌کنه: چون خوش‌بینی ماده خام موفقیت و ادامه دادن تنها راه موفقیته.من نمی‌تونم دقیق بگم هر مرحله چقدر تاثیر داشت که شش هفته بعد تو دیوار باشم؟ شاید یه سری‌هاش هم تاثیر منفی داشته اصلا! شاید چون تا حالا جایی استخدام نشده بودم، وسواس بی‌خود به خرج دادم. به هر حال این نوشته شرح حالی از ماراتن شش هفته‌ای من تا روز ورود به دیوار بود.اینکه چقدرش لازم بوده یا نه رو شاید بهتر باشه امید(لیدرِ چپترِ پژوهش دیوار)، روشنک (پژوهشگر دیوار و داور پروژه استخدامیِ من)، زهره (پژوهشگر دیوار و داور پروژه استخدامیِ من) و به خصوص آلما (دوست، مشاور شغلی و الان هم منتور من تو دیوار) تو کامنت‌ها بهمون بگن.</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 18:33:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه مرگ، تجربه آزادی حقیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-m3elluq1yx5p</link>
                <description>تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد، دیگه پاهام رو حس نمی‌کردم. می‌خواستم به پرستار و مامانسرین که بالای سرم بود یه خبری چیزی بدم ولی تا فکر کنم چی بگم صورتم هم از کار افتاد. چشمام همه چیز رو خاکستری دید، خاکستری روشن. انگار از پایین روی شیشه دوربین لایه لایه اسپری رنگ خاکستری رنگ بزنن و بیان بالا. گوش‌هام هم‌زمان داشت سوت می‌کشید، انقدر بلند که هیچ چیزی نمی‌شنیدم. با بی‌حس شدن بدنم دیگه خبری هم از دردِ کُشنده چند لحظه پیش نبود، دیگه دردی حس نمی‌کردم. فقط ترسیده بودم. صدای سوت هم قطع شد. و من دوباره صدای محیط رو شنیدم. یادم افتاد تو بیمارستام، مامانسرین تازه رسیده بالای سرم و من اولین چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود: «جلوی مامانسرین نه!» داشتم فکر می‌کردم اگر اینی که دارم تجربه‌اش می‌کنم مرگه، نمی‌خوام جلو مامانسرین بمیرم، نمی‌خوام بقیه عمرش رو با صحنه مردن نوه‌اش سپری کنه...یاد اون روز صبح افتادم، وقتی با درد شدید از خواب بیدار شدم. اولش شبیه دلپیچه شدید بود، با بی‌حالی خودم رو از دستشویی تا تخت جا به جا می‌کردم. چیزی که باعث شد گزینه خوابیدن تا خوب شدنِ خودبه‌خودی رو بی‌خیال بشم و تا بیمارستان خودم رو بکشونم، مگی بود. خونه خالی بود، فقط من و مگی بودیم. اون روز علاوه بر اینکه به طرز عجیبی بهم می‌چسبید، نمی‌ذاشت بخوابم! شاید به طرز غریزی می‌دونسته که اگر بخوابم ممکنه چشمام همه‌چیز رو خاکستری ببینه، گوشام سوت بکشه و... من و مگی: یک روح در دو بدن خوب شد اومدم. دلم نمی‌خواست جلو مگی بمیرم شاید صحنه مردنم باعث می‌شد که دیگه غذا نخوره، علاوه بر نهنگ‌ها و آدم‌ها، سگ‌ها هم خودکشی می‌کنن، با اعتصاب غذا. به خصوص وقتی صاحبشون رو از دست می‌دن. اصلا بهترین جا برای مردن همین بیمارستانه. اینطوری هیچ کس فکر نمی‌کنه کاش بود و یه کاری می‌کرد. واقعا چرا باید مامانسرین الان اینجا باشه؟ من که بالاخره خودم خودم رو جمع‌وجور کردم، اسنپ گرفتم، کیف پولم رو از تو ماشینِ تو پارکینگ برداشتم و برگشتم بالا و راه افتادم! خودم با اینکه نمی‌تونستم صاف وایسم دستم رو کوبوندم رو میز پذیرشی که جواب سربالا می‌داد و گفتم: «من درد دارم، اورژانس رو پیدا نمی‌کنم.» حتما محمدحسین بهش زنگ زده بود. اون تنها کسی بود که خبر داشت بیمارستانم. بهش خبر دادم که حواسش به گوشیش باشه. بعضی وقتا خیلی بد جواب می‌ده. اون لحظه فهمیدم زندگی همینه. ترس از مرگ هم همینه: «وقتی من نباشم، چی سر بقیه میاد؟ چی سر چیز‌هایی که ساختم میاد؟» عین این فیلم‌ها شروع کردم ببینم چه کار نکرده‌ای دارم؟ سناریو زندگی رو یه دور بدون خودم مرور کردم: خوش بینانه‌اش اینه که همه چی همون‌طور که من برنامه ریزی کردم پیش می‌ره. بدبینانه‌اش اما از این هم بهتره. شاید اولش همه چی اونٰ‌طور که من پیش‌بینی کردم پیش نره. اصلا شاید همه چی برای یه مدت کوتاه از هم بپاشه، اما دوباره یه موج جدید بلند می‌شه. قوی‌تر و محکم‌تر. و دیوار‌های اشتباهی که ساخته شده رو خراب می‌کنه. این‌بار این موج جدید تجربه من رو هم پشت خودش داره. و از این تجربه کمک می‌گیره که دست کم از همین یک راهِ بدی که من امتحان کردم، خراب نشه. برای همین هر بار قوی‌تر و بزرگتر می‌شه. به خودم گفتم نیاز نیست نگران خویشاوره باشم. به هر حال مسیر آموزش اینطوری نمی‌مونه. چون این مسیر درست نیست. من شانس این رو داشتم که بانی این موج باشم ولی موج به خاطر من به وجود نیومده بود. به خاطر اشتباه بودن آموزش به وجود اومد. اشتباه بودن آموزش سر جاشه، پس موج‌ هم سر جاش می‌مونه، و موج‌های بعدی میان و بعدی و آدم‌های بیشتری شانس این رو دارن که بانیش باشن...هنوز صدای اطراف رو می‌شنیدم. پرستار به مامانسرین گفت چیزی نیست، حمله افت فشار خونه. داشت دو سه تا بالشت زیر پام می‌ذاشت. چیزی نمی‌دیدم، پاهام رو هم حس نمی‌کردم ولی می‌دونستم. از سرعت عکس‌العمل آدم‌های اطرافم می‌فهمیدم که زمان خیلی نگذشته اما مغز من خیلی سریع‌تر از زمان کار می‌کرد. انگار پرستار یه چیزی تزریق کرد تو شلنگ آنژیوکد توی دست چپم و چند لحظه بعد دوباره همه چی طبیعی شد، حتی سرعت مغزم. بالاخره ویلچر رو آوردن که بریم برای سونوگرافی. هنوز دستگاه سونوگرافی به پوستم نرسیده بود که سونوگرافیست گفت حاملگی خارج از رحمه خون‌ریزی داخلی هم داده. حاملگی خارج از رحم؟ امکان نداره... چهار هفته قبل با احساس خستگی فراوان، قرار بیرون رفتن با یکی از دوستام رو کنسل کرده بودم. بهش گفتم فکر کنم در شرف یه آنفولانزای شدیدم. فردا و پس‌فردای اون روز رو از شدت خستگی فقط خوابیدم. وقتی مگی رو بردم تو حیاط که بازی کنه و به سختی روی پام وایساده بودم، همسایه‌مون رو دیدم و به سوال چطوری‌اش جواب کامل دادم. ازم پرسید خون‌ریزی ماهانه‌ات دیر نشده؟ دیر شدنش ممکنه احساس خستگی و سنگینی شدید بده. راستش نمی‌دونستم. حدود ۴۰ روز قبلش که زانوم در اثر یه حادثه ورزشی آب اوورد دو تا قرص خوردم. که تو قسمت عوارض جانبی هر دوشون نوشته بود به هم ریختگی هورمونی شدید می‌ده. با اینکه می‌دونستم بدنم به به‌هم‌ریختگی هورمونی حساسه ولی سلامتی زانوم رو انتخاب کردم و خوردم. خون‌ریزی بعدیم خیلی به موقع شروع شد. اما ۲۰ روز طول کشید و با مراجعه به دکتر و تزریق ویتامین کا تموم شد. در واقع نمی‌دونستم تاریخ خون‌ریزی بعدی کی باید باشه؟ با این شدت از خستگی حال دکتر رفتن هم نداشتم. برای همین یه لیوان گنده زعفرون دم کردم و خوردم که خون‌ریزیم شروع شه. شب لکه بینی داشتم و با این تصور که تا فردا حتما شروع می‌شه گرفتم خوابیدم اما صبح هیچ خبری نبود! یه لحظه به ذهنم رسید نکنه حامله باشم؟ نکنه این همه زعفرون بلایی سر بچه آورده باشه؟ دو تا بی‌بی چک مثبت شد، خودم رو به آزمایشگاه رسوندم و تست خون دادم. تا آماده شه رفتم مطب دکتر، برای منشی ماجرا رو تعریف کردم. و وقتی داشت می‌گفت که سعی کن فعالیت بدنی شدید نداشته باشی تا دو ساعت دیگه که جواب آزمایشت اومد بیای، من سعی می‌کردم کلاه دوچرخه‌ام رو پشتم قایم کنم. یکی از خانم‌ها که حواسش به مکالمه ما بود از ته مطب داد زد که الان هم با دوچرخه اومده! آره با دوچرخه رفته بودم. بعد از خوب شدن زانوم دوباره در اوج آمادگی جسمانی بودم و هیچ مشکلی با کیلومتر‌ها رکاب زدن نداشتم. با استرس برگشتم خونه و سه ساعت صبر کردم. اینبار با ماشین رفتم جواب آزمایشی که مثبت بود رو گرفتم و دوباره تو مطب دکتر نوبت نشستم. نمی‌دونم تو سرم چی می‌گذشت تا نوبتم بشه و اصلا چقدر گذشت تا نوبم بشه. اما نوبتم شد و دکتر گفت، مبارکه و یه سری آزمایش نوشت. اینقدر درگیر سوالای مریض قبلی و معاینه مریض بعدی (درسته، سه نفر تو اتاق بودیم) بود که نمی‌دونم فهمید چرا ترسیدم که حاملگی سالمی نداشته باشم و گفت نگران نباش، یا طبق عادت به همه خانم‌هایی که بدون برنامه‌ریزی قبلی حامله می‌شدن می‌گفت نگران نباش؟ اما چیزی که مطمئنم این بود که اون هفته رو هر روز دکتر رفتم، هر بار ویزیت پرداخت کردم و نوبت نشستم. هر بار گفتم می‌ترسم حاملگی سالمی نداشته باشم و هر بار بهم گفت نگران نباش. حتی یکی دوبار هم درخواست سونوگرافی دادم و بهم گفت الان چیزی برای دیدن وجود نداره! باید تا هفته هشتم (غربال‌گری اول) صبر کنی...هفته دوم هم بی‌خیال نشده بودم. دوره افتادم تو این مشاوره‌های مامایی، حداقل دیگه سه نفر با هم تو اتاق نمی‌بردن که من نفهمم دکتره با منه که داره می‌گه نگران نباش؟ یا اون خانمی که هفته دیگه زایمان و استرس زایمان داره؟ یا اون یکی که برای دفعه اول داره اونور تست پاپ‌اسمیر می‌ده؟ شاید اشتباه از خودم بود که از شدت استرس زیادی حرف ‌زدم و تشخیص و صحبت‌هایی که بین من و دکتر رد و بدل شد رو بهشون گفتم. شاید اینطوری اعتماد به نفس تشخیص درست رو ازشون گرفته بودم. یه جوری که نخوان رو حرف دکتر حرف بزنن! اما نتیجه همون بود: داری یه حاملگی سالم رو تجربه می‌کنی. لکه‌بینی‌ها مال شربت زعفرون و فعالیت بدنی شدید بوده که خیلی زود با شیاف پروژسترون حل می‌شه و شد! و به هم ریختگی هورمونی که نگرانشی هیچ اثری روت نذاشته سونوگرافی هم نمی‌نویسیم، لازم نیست و قبل از غربال‌گری دوم نرو...از هفته سوم محمدحسین هم دیگه داشت کلافه می‌شد! می‌گفت بی‌خود داری به خودت و بچه استرس می‌دی. از زندگیت لذت ببر، برای خودت و بچه خرید کن! کمتر کار کن، هرچقدر دوست داری بخواب و هرچی دوست داری بخور!شروع کرد برام آشپزی کردن، همه تحویلم می‌گرفتن با هر تبریک استرسم رو قورت می‌دادم و لبخند می‌زدم و تشکر می‌کردم. حتی مگی رو بردم روان‌شناس که مطمئن شم رفتارش با بچه‌ خوب خواهد بود. بالاخره زمان غربال‌گری اول داشت می‌رسید، از بیمارستان همین دیروز رو وقت گرفته بودم که مامانم گفت وایسا شنبه من برگردم، با هم بریم. به جاش با دوستم رفتیم بام ولنجک و تا بالا قدم زدیم. به پرپروک که رسیدیم یه حمله درد شدید ولی کوتاه داشتم، فکر کردم حتما باز زیادی به خودم فشار آوردم. گفتم برگشت رو یواش‌تر بریم. در کل فراموش کرده بودم ممکنه مشکلی داشته باشم چون دو هفته دوم زمان خوبی بود برای فراموش کردن...حاملگی خارج از رحم؟ امکان نداره! دست کم با پنج بار با یه دکتر و سه بار با سه تا مامای مختلف این مساله رو چک کرده بودم. حتی گفته بودم چون مامانم هم‌سن من بوده و خارج از رحم حامله شده و اگر به موقع به بیمارستان نمی‌رسید من از سه سالگی بی مامان می‌شدم، می‌ترسم که این اتفاق برای منم بیوفته یادمه بهم گفتن حاملگی خارج از رحم اصلا ارثی نیست. بهم گفتن حاملگی خارج از رحم علائم داره و من «هیچ کدوم» از این علائم رو ندارم. اما حمله افت فشار خون بعدی بهم فرصت زدن این همه حرف رو نداد...تا به خودم بیام دوباره رو تخت اورژانس بودم. یه خانم دکتر با صورت مهربون داشت بهم توضیح می‌داد که وضعیتم چطوره؟ چرا باید عمل کنم؟ و تو این عمل چی قراره برام پیش‌بیاد. می‌فهمیدم داره توضیح می‌ده ولی چون سرعت مغزم با سرعت چیزی که از بیرون می‌شنیدم فرق داشت، خیلی نمی‌فهمیدم چی می‌گه؟ انگار که داشت جدول ضرب رو در مبنای ۱۲ توضیح می‌داد، بحث ساده بود اما فهمید‌نش سخت می‌شد. خودم رو جمع‌وجور کردم و در مبنای ۱۲ بهش گفتم: «هر کاری لازمه بکنین، هرچی نیازه امضا می‌کنم» گفت لاپروسکوپی می‌کنن مگر اینکه نیاز شه شکمم رو باز کنن، گفت حتی اگر لوله فالوپم رو هم بردارن مشکلی برای بارداری پیش نمیاد، یکسره داشت بهم دلداری می‌داد و من فقط می‌خواستم این مراحل زودتر تموم شه! برای همین باز خودم رو بر مبنای ۱۲ جمع‌وجور کردم و گفتم: «اصلا مهم نیست.»بعد از این دکتر و پرستار بود که میومدن تو اتاق و ازم می‌پرسیدن تو که حامله بودی چرا یه سونوگرافی ندادی؟ چرا دکتر نرفتی که بهت بگه سونوگرافی بده؟ می‌دونی اگر ۷۲ ساعت زودتر می‌اومدی اصلا نیاز نبود عمل شی؟ می‌دونی ممکن بود از خون‌ریزی داخلی بمیری؟ میدونیییی....؟واقعا یهو دکتر و پرستارهای انجا خیلی باهوش‌تر شده بودن یا معما چو حل گشت آسان شد؟ حتی جون جواب دادن هم نداشتم اما دلم می‌خواست تا همدان رو پیاده بدوام و یه دل سیر تمام کسایی که بهم می‌گفتن خیالت راحت باشه رو کتک بزنم! بالاخره برانکارد اتاق عمل رو اووردن، ساعت ۶ بود. از ساعت ۱۱ تو اورژانس بودم. ولی بالاخره دیگه داشت همه‌چی تموم می‌شد.همیشه از بیهوشی می‌ترسیدم، می‌ترسیدم دیگه به هوش نیام. می‌ترسیدم که نتونم به موقع مواظب خودم باشم. اما این ترس‌ها الان دیگه خنده دار شده بود. ممکنه بود چند لحظه پیش مرده باشم. حالا چند لحظه بیشتر زنده‌ام و این خودش خوبه. تازه به هر حال هرچی بعد از این پیش بیاد، دیگه از این درد کشنده خبری نیست. ممکنه دیگه تجربه اتاق عمل رو نداشته باشم. چه فضای جالبی بود. سرد بود با نور یخی متمرکز، همه چی تمیز و براق بود. و متوجه شدم چقدر پرستارا خوشگلن. به پرستار بالای سرم گفتم خانم شما خیلی زیبایی، خندید و گفت مرسی. و من در یک لحظه خوابم برد.تو بخش به هوش اومدم. تقریبا همه دیگه اومده بودن. مامانم از مسافرت برگشته بود، محمدحسین از همدان رسیده بود و بقیه هم خودشون رو به بیمارستان رسوندن که منی که ممکن بود دیگه نبینن رو ببینن! https://www.instagram.com/p/B5sPIbaAHc3/?utm_source=ig_web_copy_link وقتی به هوش اومدم فهمیدم همه‌اش همینه. تمام ترس از مرگ خلاصه می‌شه تو اینکه نقش من تو این دنیا چیه؟ و جواب خلاصه می‌شه تو یک کلمه: «هیچی»پس این همه تلاش برای چیه؟ فکر می‌کنم فلسفه زندگی همه آدم‌ها خلاصه می‌شه تو جواب همین سوال. برای همینه که احتمالا به اندازه آدم‌های مختلف ممکنه جواب براش وجود داشته باشه.جواب من ترکیبی از لذت و کنج‌کاویه. اینکه دوست دارم بفهمم اگر فلان‌کار رو بکنم چی می‌شه؟ دنیا بدون این مشکل چه شکلی می‌شه؟ اگر منتظرم یکی بیاد فلان مشکل رو حل کنه، اون یکی چه فرقی با من داره؟ اگه اون می‌تونه چرا من نتونم؟ به نظرم اگر گاندی بودم فکر ‌می‌کردم چرا وقتی انگلیس می‌تونه مستقل و قوی باشه، هند نتونه؟ بیا یه روز دیگه تلاش کنیم که ببینیم هندِ پرجمعیت، هندِ غنی وقتی رو پای خودش وایمیسه چه شکلی می‌شه؟شاید اگر مارتین لوتر کینگ بودم فکر می‌کردم دنیا چه شکلی خواهد شد اگر تمام آدم‌ها برابر کنار هم زندگی کنن؟ فکر می‌کردم این تفاوت درست نیست و بیا به جای اینکه منتظر یه ناجی بمونیم چند قدم بیشتر برداریم...یا اگر ادیسون بودم حتما فکر ‌می‌کردم بذار این هزارمین راهِ راه‌اندازی سیستم نوری رو هم امتحان کنم ببینم بالاخره این ایده کوفتی می‌تونه شب‌های برلین رو روشن کنه یا نه؟ولی همه این جواب‌ها در نهایت پوششیه که «فراموش کنیم تو این دنیا هیچ نقشی نداریم» دنیا قبل ما بوده، بعد ما هم می‌مونه. اتفاقای خوب و بد هم چه با ما و چه بدون ما می‌افته. اما این حقیقت فراموش شده برای من خود مفهوم آزادیه. واقعا چه چیزی می‌تونه من رو محدود کنه وقتی هیچی نیستم و هیچی برای از دست دادن ندارم؟</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Sun, 01 May 2022 16:50:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توضیح دوره کارآفرینی کیمیاگرانه.</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-avzuwarnep3s</link>
                <description>کارآفرینی کیمیاگرانه چیست؟کیمیاگری باوری ست که ما در اولین روزهای جدی یک نفر (روزهای جدال با کنکور) به او یاد میدهیم تا بتوانند کنکور را یه چشم یک فرصت ببینند و از آن برای رشد خودش استفاده کنند. برای اینکه ببینیم کارآفرینی کیمیاگرانه چیست؟ اول باید مروری به باور کیمیاگری داشته باشیم.کارآفرینی کیمیاگرانهکیمیاگری چیست؟کیمیاگری ما هم مثل کیمیاگری های باستان تلاش دارد تا خاک (یا مس) را به طلا تبدیل کند. با این تفاوت که هرکس باید خودش این کار را برای خودش انجام دهد. پس تلاش میکنیم به کیمیاگران همراه مان یاد بدهیم که چطور فعالانه یاد بگیرند؟ راه خودشان را پیدا کنند؟ و به سمت هدفی که میخواهند حرکت کنند.کیمیاگری چه ارتباطی با کارآفرینی دارد؟کجا بیشترین چیز ها را یاد گرفته اید؟ مدرسه؟ دانشگاه؟ تلویزیون؟ اگر بگویم کارآفرینی راهی ست که کتاب نخوان ترین ها هم هفته ای دو تا کتاب با شور و عشق و ولع میخوانند شاید باورتان نشود! ولی همینطور است.مهم نیست بخواهید تا آخر عمر کارآفرین بمانید یا نه؟مهم کسی ست که بعد از یادگیری سبک زندگی کارآفرینانه به آن تبدیل میشوید.پس فارغ از اینکه میخواهید کارآفرین باشید یا نه؟ برای توسعه خودتان هم که شده؛ کارآفرینی کیمیاگرانه روشی ست که باید بلد باشید.در کل کارآفرینی کیمیاگرانه همان باورهایی ست که در کیمیاگری برای کنکور در اپلیکیشن خویشاوره آموخته اید. اینکه چطور فعالانه یاد بگیرید؟ با مشکلات چطور دست و پنجه نرم کنید و در موقعیت های شکست و موفقیت چه کار کنید؟ ولی این بار در دنیای جدی تر و هیجان انگیز تر کارآفرینی.در این دوره دقیقا چه چیز هایی یاد میگیریم؟1- تلاش کردن. شاید همه این عنصر موفقیت را بشناسیم ولی متعهد ماندن به تلاش علاوه بر اراده قوی نیاز به آموزش دارد. که در این دوره همواره بین تمرین ها به آن خواهیم پرداخت.2- کنترل ذهن:شاید باورتان نشود ولی خیلی از هیولا هایی که بیرون از ما جلو موفقیت ما را میگیرند در واقع در ذهن ما تولید شده اند!!!بیشتر این هیولاها اصلا واقعیت ندارند.باورتان نمیشود؟ تا به حال برایتان پیش نیامده: اتفاقی که از آن می ترسید بالاخره اتفاق بیافتد ولی آن قدر ها هم که فکر میکنید ترسناک نباشد؟یا ایده ای که مدت ها در سرتان داشتید و به هزار و یک بهانه انجامش نداده اید به راحتی توسط یک نفر دیگر انجام شده باشد؟در همه راه های موفقیت، حتی ورزش و هنر حرفه ای بعد از تلاش کردن نیاز است که افسار ذهن تان را به دست بگیرید.3- آشنایی با موانع بیرونی.البته که موانع ذهنی بزرگ و زیاد اند. ولی همه موانع هم ذهنی نیستند. کار آفرینی سخت است. نه به این خاطر که واقعا سخت باشد، بیشتر به این خاطر که ما هرگز و هیچ وقت برای آن آموزش ندیده ایم! برای همین با برخورد به اولین مانع عین برخورد انسان های اولیه با تلویزیون عمل میکنیم... در حالی که ما امروزه در عصر تکنولوژی آنقدر ها هم تلویزیون را جادویی یا عجیب نمیدانیم!برای همین آشنایی قبلی با این موانع کمک میکند در صورت بروز شُکه نشویم و با ذهنی باز عمل کنیم.4- فوت و فن های کارآفرینی در عمل.این دوره 4 جلسه ای تا یک ماه بعد از آخرین جلسه گروه پشتیبانی دارد. برای اینکه شما یک استارتاپ را در عمل شروع کنید و چالش ها را گام به گام تمرین کنید. حتی اگر نخواهید این استارتاپ را بعد از کلاس حفظ کنید (که بعید میدانم) این کار باعث میشود که عمیق تر و دقیق تر این فوت و فن ها را یاد بگیرید.5- یادگیری مداوم.اگر دستی بر آتش استارتاپ دارید؛ خودتان میدانید که هرچه در این دوره بگوییم با ورود تکنولوژی های جدید و موج های بعدی خلاقیت در استارتاپ ها، باز هم کم است. برای همین اگر ابزاری باشد که برای دنیا و آخرت تان شما را به آن مجهز کنیم؛ توانایی یادگیری مداوم است!این دوره به چه کسانی پیشنهاد نمیشود؟اگر همین الان استارتاپی دارید که به بهتر کردن دنیا کمک میکند؛ این دوره (دست کم این مرحله) برایتان صرفا یک سرگرمی لذتبخش خواهد بود. پس اگر فرصتش را دارید شرکت کنید.اگر احساس میکنید کارآفرینی به هر حال برای شما مناسب نیست، اگر فرصتش را دارید شرکت کنید.اگر احساس میکنید اصلا ربطی به این ماجراها ندارید؛ به دید یک تجربه جدید اگر فرصتش را داشتید شرکت کنید.این دوره برای چه کسانی مناسب نیست؟اگر احساس میکنید عقاید خودتان در مورد استارتاپ داشتن و کارآفرینی کاملا درست است پس نیازی ندارید با دیدگاه های دیگر آشنا شوید.اگر احساس میکنید زندگی از همین که هست دیگر بهتر نمیشود پس نیازی به رویکرد کارآفرینی کیمیاگرانه ندارید.اگر تمایلی به یاد گرفتن ندارید (اصلا چرا در ایسمینار پرسه میزنید؟) این وبینار کمکی به شما نمیکند.اگر حدود 2 ساعت در روز برای سرمایه گذاری روی خودتان زمان ندارید؛ لطفا در این دوره شرکت نکنید. چون این دوره  کار عملی فراوان دارد.اگر دوست دارید در روزمرگی باقی بمانید اصلا در این دوره شرکت نکنید.بقیه چیزها...پشتیبانی تلگرام:از ابتدای این دوره یک گروه تلگرام برای پشتیبانی شما عزیزان باز میشود که سوالات و چالش های خودتون رو مطرح کنید و توسط دوستان هم دوره ای ها و مدرس دوره هدایت بشید.اگر در ادامه دوره همراه ما بودید که ما هم همچنان در کنارتان هستیم تا کسب و کار خود را شروع کنید.اگر سعادت همراهی با شما رو نداشتیم تا مرحله بعدی از گروه تلگرامی حذف خواهید شد.نیم نگاهی به مرحله های بعد این دوره:مرحله دوم: انواع کسب و کار را به دقت بررسی خواهیم کرد که بتوانیم با تسلط کامل طرح کسب و کار خودمان را بیرون بکشیم. نگران هیچ چیز نباشید! این مرحله با پشتیبانی کامل انجام میشود.مرحله سوم: بعید میدانم درد بی درمان شروع کردن تا به حال گریبان تان را نگرفته باشد! برای شروع کردن باید به یک سری ابزار های کنترل ذهن مجهز شویم. وگرنه مثل هر کار دیگری که تا به حال در ذهنمان به آن پر و بال دادیم و بزرگش کردیم و بدون اینکه وارد دنیای واقعی شود بال زده و رفته! این طرح کسب و کاری که اینقدر زحمتش را کشیدیم هم میرود...برای همین در مرحله خیلی خیلی مهم به شروع کردن می پردازیم.مرحله چهارم: اگر قبل از راه انداختن کسب و کار فقط یک سوال داشتید (از کجا شروع کنم) الان بعد از شروع هزار سوال دارید! قرار نیست در این مرحله به همه این هزار سوال جواب بدهیم. ولی طبق روال آموزش خویشاوره ای کیمیاگرانه قرار است در این مرحله به ابزار هایی مجهز شوید که بتوانید خودتان جواب خودتان را پیدا کنید.مرحله های بعد چه زمانی شروع میشود؟این دوره به صورت یکجا طراحی شده (البته با سوالات و نیاز شما تطابق پیدا میکند). بنابراین بارگزاری مرحله های بعدی فقط به دو عامل سرعت بارگزاری محتوا دوستان ما در کیمیاگری پلاس و تایید دوستان ایسمینار بستگی دارد و در یکی دو روز آینده در دسترستان خواهد بود. ولی توصیه میشود که بلیط هر مرحله را بعد از برگزاری مرحله قبلی تهیه کنید. شاید نخواستید ادامه بدهید!!!اگر مشکل تمام شدن بلیط تهدیدتان میکرد، باز هم نگران نباشید! در صورت نیاز وبینار ها را تمدید میکنیم.لینک ثبت نام:https://eseminar.tv/wb14231موفق و کیمیاگر باشید :)</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Sep 2020 10:32:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارآفرین یا زنِ کار آفرین؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-afm9z1tcxufo</link>
                <description>در صفحه اینستاگرامم از چالش های کارآفرینی مینویسم از چالش ها، تردید ها  و بحران های مختلف من جمله بحران هویت شغلی! اولین بار ها محض کنجکاوی نوشتم؛ که ببینم چند هم زبان پیدا میکنم؟ و چند نفر هستند که این بحران ها را هم طی میکنند؟!تا اینکه یک روز توسط مادرم به یک چالش دعوت شدم؛ چیز خاصی نوشته نشده بود یک هشتگ #challengeaccepted و نام کاربری من! @sanaz_rahimi.ir زیر یک عکس سیاه و سفید از مادرم. https://www.instagram.com/p/CDL9Td1AFd8/?utm_source=ig_web_copy_link از اون جایی که من معمولا آخرین نفری هستم که از این قضایا با خبر میشوم؛ احتمالا الان دیگر میدانید که چالش حمایت زنان از همدیگر بوده و من هم به عنوان ادامه زنجیره دعوت شده بودم...اولین جدایی های جنسیتیاولین انشئابات جدایی جنسیتی رو در کوچه  احساس کردم؛ جایی که باید همه بچه ها با هم بازی کنن ولی به جای بازی دست جمعی دو تا تیم میشدن و شعر اون یکی جنسیت شیره یا پنیره برای هم میخونن!راستش همیشه برام جالب بود که درک جنسیتی چطور از اون موقع وجود داره؟ما بچه هامون رو با این باور ها بزرگ میکنیم؛ نه وقتی که به سن بلوغ نزدیک شده اند و میخواهیم به اون ها آموزش مسائل جنسی بدهیم! بلکه از روزی که برای پسرمون سیسمونی آبی و ماشین و تفنگ میخریم و برای دخترمون باربی و عروسک و کالسکه بچه صورتی. از روزی که دخترمون رو میفرستیم کلاس باله و پسرمون رو میفرستیم کلاس کاراته؛ قبل از اینکه خودشون بفهمن باله دوست دارند یا کاراته؟ از روزی که پسرمون رو برای آچار برداشتن تشویق برای عروسک برداشتن مسخره میکنیم! داریم این باور ها رو میسازیم که باید طبق جنسیت مشخصت رفتار کنی وگرنه طرد میشی؛ وگرنه دوستت ندارن…و از طرفی بهش یاد میدیم اون یکی گروهی که از جنسیت تو نیست و این ویژگی ها رو نداره؛ از گروه تو نیست و باید طرد بشه.بعد مدرسه هاشون رو جدا میکنیم و کار به جایی میرسه که هر کدومشون فکر میکنن اون یکی از یه دنیای دیگه ست.یه بار یکی از همکارهام ازم پرسید که برای تولد خانمم چی بخرم؟ من که گیج شده بودم گفتم: تا حالا خانم تون رو ندیدم! از کجا باید بدونم؟ گفت خوب شما میدونی خانم ها با چی خوشحال میشن دیگه! نه راستش نمیدونم؛ حدودا تا به حال با صد ها زن صمیمی بودم. تمام درد دل ها و راز هاشون رو شنیدم. اون ها رو به اندازه خودم شناختم و درک کردم ولی متاسفانه باید بگم هر کدوم با یک چیز خوشحال میشن!تازه با این پیش فرض که من تقریبا سلیقه خاصی در دوست پیدا کردن دارم و تقریبا دوستانم در یک قشر قرار میگیرند.باورمون بشه یا نه همه انسانیم؛ نه مرد ها سر و ته یک کرباسن نه زن ها همه مثل همن!ممکنه هر کدوم از ما رانندگی بدی داشته باشه؛ یا هر کدوم بی احساس باشیم. اشتراکاتی بین هم جنس ها وجود داره اما خیلی هاش بر اساس تربیت مشترکشونه؛ نه ذات مشترک! اما تربیت چنان باعث میشه تعصب فکری پیدا کنیم که راستش راحت نمیشه تشخیص داد که کدوم ویژگی از شخصیت فرد نشات میگیره؟ کدومش مربوط به جنسیت هست؟ و کدوم مربوط به تربیت؟من فقط میتونم یه بخش هایی که مربوط به ذات زنونه شناخته میشه ولی من ندارم رو انکار کنم. من برادری نداشتم که باهاش مقایسه بشم؛ و اینقدر خوشبخت بودم که مادرم زن قوی ای باشد و مادر مادرم هم زن قوی باشد و من خوشبخت بودم که دختر دست کم پنج نسل از زنان قوی شدم. (نسل ششم رو نمیشناسم!)بنابراین اینقدر خوشبخت بوده ام که دست کم در ذهن خودم برابر باشم.مزایای زن ضعیف بودن؛ تشویقی برای زن ضعیف ماندنداشتم برای دوست های قرن بیست و یکمی و تحصیل کرده ام که نه مورد خشونت خانگی قرار میگیرند نه باور های سنتی شدید دارند؛ ساعت ها گِل لقد می کردم در مورد انواع سرمایه گذاری و پول.بعد از اتمام بحث با این سوال برخورد کردم که چرا شوهر پولدار کردن جزو راه های پولدار شدن نبود؟!هرچند که این رو برای شوخی گفتند ولی واقعا حتی برای شوخی هم نباید هچین چیزی به ذهن آدم برسد! اگر میخواید زن بودن کالایی تحت کنترل، خریدنی و تصاحب کردنی نباشد؛ در هیچ جا نباید باشد! حتی در شوخی. چون نمیشه حق برابر بخوای ولی حق برابر به طرف مقابل ندی. چون در هر صورت که این برابری رو به هم بزنی دیگه شرایط برابر نیست و حق برابر در شرایط نابرابر بی معنی ست.یکبار بر علیه سنت مهریه با یکی از دوستانم بحث میکردیم. به نظر من یک نفر خواهان ازدواج برابر نمیتونه درخواست مهریه داشته باشه چون مهریه ماهیتا زندگی رو نابرابر میکنه. مگر اینکه مردها هم مهریه بگیرند! دوستم معتقد بود که وقتی شرایط عرف و قانون نابرابری رو ایجاد کرده مهریه زندگی زن رو تضمین میکنه. نیمتونم باهاش مخالف باشم چون راست میگفتولی من اگر زندگی برابر میخوام؛ زندگی برابر میخوام. مهریه به جای زندگی برابر نمیخوام!مگه غیر از اینه که تغییر جامعه رو باید از تغییر خودمون شروع کنیم؟ من زندگی سنتی رو نفی نمیکنم. ظاهرا همه در آن زندگی ها شادتر و خوشبخت تر بودند ولی ترکیب این دو با هم یه چیز تو مایه های ترکیب پیتزا و قورمه سبزی ست. جور در نمی آید! شدیدا پیشنهاد میکنم یکی را انتخاب کنید.پس دفعه بعد که خواستید مرد همراهتان پول رستوران را حساب کند، خرج زندگی تان را بدهد، طلا و جواهر هدیه بگیرید و برای دو نمره بیشتر برای استاد دانشگاه عشوه بیایید؛ فقط بدانید که در ازای مزایای نابرابری شرایط برابر را خودتان به هم زدید.گروه های کوچکتر؛ موفقیت های بزرگترتا حالا چند بار نفر اول دو صد متر مدرسه شده ایم؟ یا آقای گل فوتبال یا هر چیز دیگر بین مدرسه یا دوستان؟! تا حالا چند بار نفر اول المپیک شده ایم؟ نیاز به اثبات ندارد که در جامعه کوچکتر بهترین شدن راحت تر است. از طرفی همانطور که پیش تر در کلیشه های ذهنی می گویم راه موفقیت برای زنان سخت تر است. برای همین گهگاهی آدم غلغلکش می آید که برود به عنوان بهترین دوچرخه سوار زن، برترین کارآفرین زن یا بزرگترین نویسنده زن تقدیر شود!این مساله هم درست مثل زندگی سنتی شما را از تمام خواسته های برابری برمیدارد و دوباره میگذارد جایی که با جنسیتتان دیده شوید نه با انسانیت تان. بنابراین بپذیرید که باز هم با پای خودتان از برابری فاصله گرفته اید. اینکه به زنان دیگر قدرت دهیم که بخواهند و تلاش کنند؛ خوب است. اینکه در مورد چالش های زنانه در زندگی واقعی حرف بزنیم که همه بدانیم تنها نیستیم هم خوب است!اما شخصا ترجیح میدهم به عنوان انسان و در لیگ انسان ها مورد ارزیابی قرار بگیرم. همه مشکلات خودشان را دارند؛ من هم دارم. همین و نه بیشتر. https://www.linkedin.com/posts/sanaz-rahimi_were-not-women-in-science-were-scientists-activity-6501778756519108608-vMND وضعیت نابرابر زن ها؛ در کلیشه های ذهنیدر ویرگول پرسیدن سوال درست درباره ملاله یوسف زای نوشتم. دختری که با وجود محدودیت های شدید طالبان به مدرسه رفت و حتی در این راه تیر خورد. آن هم به سر. و تقریبا مُرد. هنوز زن هایی در دنیا وجود دارند که با زور اسلحه و تهدید جان بچه هایشان محدود میشوند. اما تحدید یا تهدیدی بزرگ تر وجود دارد که دقیقا در ذهن ماست. چه مرد باشیم و چه زن.ملاله در ذهن خودش باور داشت که حق درس خواندن دارد و برای آن جنگید. اما چه میشد اگر او هم مثل طالبان از صمیم قلب باور داشت که زن ها نباید درس بخوانند؟ و خانواده اش هم به جای اینکه در مقابل طالبان پشتش بایستند این باور را تقویت میکردند؟با خجالت تمام یکبار متوجه شدم که وقتی تلویزیون یک نفر رو با کلی عنوان و موفقیت معرفی کرد؛ من از اینکه زن بود یک لحظه شکه شدم انگار که انتظار داشتم یک مرد را ببینم!دقیقا شبیه همین اتفاق در کانال تلگرام خودم هم افتاد. یک نفر را معرفی کردم تا یک ویدئو از ایشان بارگزاری کنم. خلاصه که ویدئو اشتباهی بارگزاری شد و تا با خبر شوم و آن را جایگزین کنم یکی از دوستانم (که خانم هم بود!) گفت تا قبل دیدن ویدئو فکر میکرد باید طرف مرد باشد.کلیشه های فکری چنان در بافت مغز ما تنیده شده اند که حتی درکشان غیر ممکن است. و ما نمیفهمیم که دقیقا با چه عینکی دنیا را میبینیم تا حوادثی مثل این اتفاق بیوفتد.آدم های زیادی رو دیدم که حتی در ورطه نا متناهی و مجانی مغزشان هم آرزو نمیکنند! اما زن های بیشتری را دیدم که یا آرزو نمیکنند یا فقط برای دیگران آرزو میکنند. من نمیدانم و حتی خودشان هم نمیدانند که واقعا هیچ چیز جز موفقیت بچه هایشان نمیخواهند؟ یا اینطور باور کرده اند که اگر غیر از این باشند خودخواه اند یا مادران خوبی نیستند؟در این سخنرانی تد خانم دیپا نارایان از صدها مصاحبه ای که با زن ها و درباره زن ها داشته میگوید که اشاره هایی به آرزوهای زنان هم در آن شده: https://www.ted.com/talks/deepa_narayan_7_beliefs_that_can_silence_women_and_how_to_unlearn_them گاهی احساس میکردم زندگی به خاطر زن بودنم سخت می شود. البته زندگی برای همه سخت است و من یا هیچ کس دیگری هیچ وقت نمیتوانستیم مطمئن باشیم که چقدر از این سختی به جنسیت مرتبط است؛ چون هیچ وقت جای هم زندگی نکرده ایم. اما خانم پائولا استون ویلیامز که قبل از اون آقای پائول استون ویلیامز بوده تجربیات جالبی از این مساله داره: https://www.youtube.com/watch?v=lrYx7HaUlMY  به عنوان یک زن میدونم همیشه از یک مرد هم رده خودم راه بلندتری پیش رو دارم چون باید در درجه اول اثبات کنم من هم آدمم. پژوهش های زیادی این پرسش را دنبال میکنند که چرا خانم ها کمتر درخواست میکنند؟ برای استخدام، افزایش حقوق و یا درخواست برای سرمایه گذار. در مورد خودم باید بگم چون انرژی زیادی میبره که اثبات کنم درخواستی که مطرح میکنم اصلا ارتباطی به زن بودن من و مرد بودن شما ندارد!من به عنوان یک زن وقتی عصبانی میشم در اوج عصبانیت باید اول اثبات کنم که واقعا یک اتفاق عصبانی کننده ای افتاده و هیچ ارتباطی به تاریخ پریود من نداره! اصلا نمیدونم مردم عادی چقدر از هورمون شناسی میدونن که در مواجهه با یک خانم همشون یهو هورمون شناس میشن؟ و از کجا میدونن که آقایونی که باهاشون در ارتباطن به هم ریختگی هورمونی ندارن؟ چون با دانش اندک خودم میدونم آقایون هم دچار به هم ریختگی هورمونی میشن و اتفاقا چون علائم بالینی شون هم کمتره خیلی دیرتر متوجه میشن و اثرات عصبی بیشتری قبل درمان میذاره.یکبار بین حرف های یکی از فامیل ها شنیدم فلانی زنه، تا پشیمون نشده قرارداد رو باهاش ببند!!! واقعا چه ربطی به زن بودنش داره؟ تا حالا چند نفر رو دیدین که بزنن زیر حرفشون؟ چند تاشون زن بودن؟!شاید نتونیم کلیشه های ذهنی مون رو حل و فصل کنیم؛ شاید حتی نتونیم پیداشون کنیم. اما دفعه بعد که خواستیم چیزی رو به جنسیت خاصی ارجاع بدیم ببینیم آیا واقعا در جنسیت دیگر مصداق نداره؟هیچ آقایی رو ندیدید که بد رانندگی کنه؟هیچ خانمی که بد دهن باشه رو ندیدین؟هیچ مردی به اشیا لوکس علاقه نداره؟هیچ زنی بی محبت نیست؟بیشتر چیز هایی که به یک جنسیت خاص ربط میدیم در واقع هیچ ارتباطی به جنسیت طرف نداره و این فقط باعث میشه قبل از اینکه زمان بذاریم و کسی رو بشناسیم در موردش کلی قضاوت کرده باشیم.حتی اگر خوش شانس بوده باشید و تا حالا آرزو هاتون رو محدود نکرده باشید؛ باید بدونید زن بودن به این معنیه که باید برای هر چیزی تلاش بیشتر کنید: https://www.youtube.com/watch?v=JzHLIXbqlOU&amp;t=86s شاید زور تفنگ و کتک بالای سرتون باشه شاید هم نباشه اما دو تا چیز هست که فقط توسط خودمون محدود یا نا محدود میشه قدرت خواستن و قدرت تلاش.</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 19:25:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موفقیت در ازای پرسیدن سوال درست:</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-qiayqn7elgub</link>
                <description>شما گیر افتادین؛ دو تا در در این اتاق وجود داره. یکی به بهشت میره و اون یکی به جهنم. یکی از نگهبان ها دروغ گو و یکی راست گو ست. و شما نمیدونین کدوم یکی راست گو و کدوم یکی دروغ گوست. شما فقط میتونین یه سوال بپرسین. چه سوالی میپرسین تا در بهشت رو پیدا کنین؟یک سوال تا بهشت!موقعیت ساده ست شما نه قراره کوه رو جا به جا کنین نه قراره هر دو نگهبان رو با یک تیر بکشید؛ فقط باید یه سوال بپرسید که از احتمال راست و دروغ بودن آن هم با خبرید. ولی یادمه در سه-چهار سالگی که با این معما رو به رو شدم چند بار فیوز پروندم! و حدود 10 – 20 سوال اولی که پرسیدم یا در خاصی را نشان نمیداد یا در جهنم را نشان میداد!حالا شما به جای دو تا نگهبان یه دستیار دارین که میتونه هر سوالی ازش بپرسین رو جواب بده. ازش چی میپرسیدین؟ البته با این شرط که هر بار فقط یه سوال میتونین بپرسین!آلبرت اینشتن در باب قدرت پرسیدن سوال درست میگه:اگر به یه مشکلی بر بخورم که زندگیم به این مشکل بند باشه و فقط یه ساعت برای حلش زمان داشته باشم؛ 55 دقیقه اول رو صرف این میکنم که سوال درست چیه؟ چون اونوقت میتونم در 5 دقیقه بعدی مشکل رو حل کنم.آلبرت در حال پیدا کردن سوال درست :))بله درسته؛ اون دستیار، آلبرت اینشتن! نه بابا!!! مغز خودمونه...آلبرت ایشتن نابغه ست؛ ولی برای به دست آوردن جواب نیاز نیست نابغه باشیم! مغز از سوال بی جواب متنفره پس کافیه یه سوال بهش بدیم تا 100 تریلیون اتصالات بین نورونی بسیج بشن که جواب رو برامون پیدا کنن؛ حتی وقتی خوابیم!این حقیقت علمی مسخره به نظر میرسه. چون ما همینجوری تو بیداری و هشیاری اندر خم پس کوچه های زندگی موندیم! حالا مغز بیاد تو خواب مشکل رو حل کنه؟!خوب قبل اینکه مغزمون رو به خنگ بودن یا ناتوانی متهم کنیم بیاین ببینیم چه سوال هایی بهش دادیم و چه جواب هایی گرفتیم؟ چرا من؟ این چه انصافیه؟ چرا دولت، خانواده یا مدیریت هیچ کاری نمیکنه!؟ چرا هرچی بدبختیه مال منه؟؟و خوب بهترین جواب هایی که میتونیم از صد ترلیون اتصالات بین نورون های مغزی از این سوال ها بگیریم چیه؟!!...ما سوال اشتباهی پرسیدیم، مغز رو به سمت اشتباهی هدایت کردیم. و همچنان اندرخم همون کوچه باقی موندیم! پس سوال درست چیه؟ثروتمندا از خودشون میپرسن چطور میتونم پول بیشتری دربیارم؟ در حالی که فقرا از خودشون میپرسن چطور قبض هام رو بدم؟ و بالاخره هر دو جواب سوالشون رو پیدا میکنن.رابرت کیوساکی یه سلسله کتاب در مورد چطور ثروتمند شدن داره. چکیده تمام این کتاب ها اشاره داره به فرق طرز فکر آدم های پولدار و بی پول. و  معتقده همین عامل و تنها همین عامل باعث شده فقیر ها فقیر بمونن و پولدار ها پولدار تر بشن.احتمالا فکر میکنین خوب معلومه که برای پولداره همه چیز مهیاست، دردی نداره. پس تمام زمان و انرژی و فکرش رو متمرکز میکنه رو اینکه چطوری پول دربیارم؟ ولی فقیره که برق خونش قطعه و بچه اش دو شبه گشته خوابیده چطوری میتونه به این مسائل فکر کنه؟خوب خیلی خلاصه بخوام بگم؛ رابرت کیوساکی استناد میکنه به دو نفر آدم به اسم پدر پولدار و پدر بی پول که از یه موقعیت هم سطح شروع کردن ولی اولی میلیاردر شد و دومی در گوشه یک بیمارستان دولتی عمرش رو داد به رابرت!تعریف اول: سوال درست اون سوالیه که اگر جوابش رو پیدا کنیم ما رو به سمت آنچه میخوایم به دست بیاریم یعنی &quot;در دُرُست&quot; هدایت میکنه.پس قبل از اینکه یه سوال رو انتخاب کنین تصور کنین اگر جواب کامل و درست این سوال رو دریافت کرده باشین؛ آیا خوشحال و راضی هستین؟یعنی وقتی میپرسین: &quot;چرا هرچی بدبختیه مال منه؟&quot;  اگر به جواب برسین که چرا همه بدبختی های دنیا مال شماست دیگه بدبختی هاتون حل میشه؟ دوما فرض سوال اشتباهه. همه بدبختی ها مال شما نیست. کافیه فقط یک نفر با یک بدبختی پیدا کنین که فرض سوالتون رو به باد بده. چون یک بدبختی دیگه هم هست که مال یه نفر دیگه ست.من خودم یه چند تا بدبختی دارم!!!تعریف دوم: سوال درست نمیتونه حاوی گزاره غلط باشه. و چون ما عالم کل نیستیم؛ بهتره سوال درست مون اصلا حاوی گزاره پیش فرض نباشه.قدم اصلی: بدانیم و آگاه باشیم که چه سوالی داره مغزمون رو هدایت میکنه؟خیلی از وقت ها ورودی های مغز ما ناخداگاه وارد میشه؛ پس در قدم اول وقتی تا کمر در یک مشکل فرو رفتیم باید یه لحظه مکس کنیم و از خودمون بپرسیم؛ دنبال چی میگردم؟شاید نیاز باشه چند مرحله به عقب برگردین؛ چرا دارم دنبال این راه میگردم؟ اگر این راه رو پیدا کنم مشکلم حل میشه؟ شاید اگر از آموزه های مادرتون یاد گرفتین که باید دم ماهی رو قبل قراردادن تو فر قطع کنین؛ فقط به این خاطر بوده که فر مادر شما جا برای ماهی بزرگ نداشته و الان که یک فر بزرگ دارین دیگه لازم نیست این کار رو بکنین!پس با قانون 5 چرا؛ زیر و بم عملکرد مغز رو بیرون بکشین.بهترین سوال، سوالیه که شما رو به دَرِ درست هدایت کنه. بنابراین متناسب با موقعیت شما خیلی خیلی ممکنه متغیر و متنوع باشه اما در نهایت برای مطمئن شدن از این مساله از خودتون بپرسین:اگر جواب این سوال رو پیدا کنم به جایی که میخوام  میرسم؟یادتون باشه که پیدا کردن سوال درست مهارته. و مثل هر مهارت دیگه ای تمرین لازم داره. حتی ماهر ترین افراد هم ممکنه چندین و چند سوال بپرسن تا سوال بهتر رو پیدا کنند. البته که سوال بالای سوال بسیاره و وقتی یک سوال بهتر تر پیدا شد؛ روی اون تمرکز میکنن.اما من برای تمرین چند موقعیت رو براتون سوال تراپی میکنم:سوال مورد علاقه من و همه خراب کار های دیگرمن به عنوان یک خرابکار تمام وقت &quot;که همچنان خودم رو قهرمان زندگی خودم میدونم&quot; سوال مورد علاقه ام رو به شما تقدیم میکنم:الان چه کارش میتونم بکنم؟!!این سوال رو وقتی کاملا زدم یه چیزی رو خراب کردم میپرسم.این سوال رو وقتی کار یکی دیگه رو خراب کردم هم میپرسم! دقیقا وقتی دارم زیر بار سرزنش دفن میشم، میپرسم: میدونم شما رو ناراحت کردم و از این بابت متاسفام؛ الان چه کار میتونیم بکنم که جبران کرده باشم؟البته معمولا با مهربانی جواب نمیگیرم! توقعی هم ندارم...این سوال رو وقتی با اهمال کاری یه فرصت طلایی رو از دست دادم از خودم میپرسم!کم کم عادت کردم این سوال رو در برابر خرابکاری های بقیه هم بپرسم. از خودم و از شخص خرابکار بقیه.اصلا همین شد که به این ایده رسیدم:من همیشه عاشق شهربازی بودم ? این مساله همواره باعث میشد وقت و بی وقت هوس شهربازی کنم.یک بار وقتی نصفه شب با خستگی فراوان به سمت خونه برمیگشتیم؛ هوس شهربازی کردم. پدر و مادر جان برای اینکه نصفه شبی با من سر و کله نزنن گفتن شهر بازی رو رد کردیم! ولی این جواب منطقی به نظر نمیرسید...پس اون هایی که اینجا زندگی میکنن چطور میرن شهربازی؟!حالا از اینجا چطور میتونیم بریم شهربازی؟خانم ملاله یوسفزی در اوج دوره طالبان در پاکستان زندگی میکرد. طالبان آموزش پسرها رو کاملا تحت کنترل گرفته بود و آموزش دختر ها رو کاملا ممنوع کرده بود!خانم ملاله یوسف زری با تکیه بر سوال &quot;الان چه کارش میتونم بکنم؟&quot; به جای اینکه بشینه تمام عمر از خودش بپرسه &quot;چرا بین 7 میلیارد آدم من باید پاکستان به دنیا میومدم؟&quot;و بعد برای بچه ها و نوه هاش تعریف کنه که ما پاکستانی بودیم، ما نمیتونستیم درس بخونیم ما نسل سوخته ایم! برای تحصیل جنگید؛ برای تحصیل تیر خورد و تمرکزش رو روی این سوال نگه داشت که: &quot;با اینکه الان تو این شرایط گیر افتادم؛ الان چه کار میتونم بکنم؟&quot; و برنده نوبل صلح شد. نه تنها درس خوند بلکه به درس خوندن بقیه هم کمک میکنه! سخنرانی این نوبلیست قهرمان رو براتون قرار میدم: https://www.youtube.com/watch?v=8hx0ajieM3M الان نه تنها دلم براش نمیسوزه که در پاکستان دنیا اومده، حق تحصیل نداشته یا اینکه تیر خورده؛ بلکه بهش حسادت میکنم. دلم میخواست کاش من به جای اون در پاکستان به دنیا میومدم و از طالبات تیر میخوردم...شیوع روانشناسی فرویدی برای عوام الناس در ترکیب با طبیعت تمایل به قربانی شدن انسان آش شعله قلمکاری شد که زندگی و حال و آینده خیلی از ما ها را بر باد داد!من میدونم خیلی از اتفاقات چنان اثر عمیقی روی ما میذاره که تا ابد جاش رو روان ما باقی میمونه؛ شاید قربانی تجاوز یا آزار جنسی شده باشیم؛ شاید پدر و مادری معتاد یا الکلی را تجربه کرده باشیم؛ شاید در 5-6 سالگی نان آور خانواده شده باشیم و شاید به سادگی محبت کافی ندیده باشیم!همگی با گوش دادن دو سه تا پادکست دکتر هلاکویی میفهمیم این عوامل چه اثرات عمری و همیشگی ای روی ما میگذارد! اما آنچه نمیدانیم این است که تا کی میخواهیم قربانی باقی بمانیم؟اینکه شما در یک خانواده اهل علم و ادب دنیا آمده باشید و ارزش های زندگی برایتان در باب معرفت تعریف شده باشد و به صلاح دید خانواده به مدرسه بهتری هم رفته باشید؛ شانس بیشتری دارید که در گروه دوستی بهتری قرار بگیرید و به احتمال کمتری در نوجوانی معتاد می شوید.اما اگر سر منقل تریاک دنیا آمده باشید به احتمال زیاد قبل از اینکه خودتان را بشناسید معتاد شده اید. پس یا به مدرسه نمیروید یا به مدارس خیلی بدی میروید و به احتمال زیاد گروه های دوستی خیلی بدی پیدا میکنید. و همه این ها کمک میکند که در ادامه هم معتاد بمانید.فرزند مادر-پدری معتاد که در نوجوانی نان آور خانواده شد.تونی رابینز بزرگ ترین برگزار کننده سمینار های تحول در زندگی در چنین شرایطی به دنیا آمد و بزرگ شد. (البته پدر و مادر تونی الکلی بودن؛ اینجا چون الکل سخت گیر میاد الکلی شدن سخته برای همین مثال رو تریاک تغییر دادم که برامون ملموس باشه) و خوب همانطور که ایشون رو در 60 سالگی میبینید جبر زندگی نه تنها باعث نشد به باد بره؛ بلکه الان میتونه برای خیلی های دیگه هم الهام بخش باشه. و البته که جوون مونده! و روی این سوال تمرکز کرد:من بدبخت به دنیا اومدم و بدبخت بزرگ شدم؛ حالا که چی؟ الان چی کار میتونم بکنم؟مقایسه سوالات متداول و سوالات پیشنهادیورودی هایی بدتر از سوال غلط برای مغز: گزاره ها (چه مثبت و چه منفی)گزاره ها کلا از هر نوعی برای مغز خروجی محسوب میشوند! یعنی وارد میشند؛ زمان و نتایج ما رو میگیرند و بدون تغییرات خارج میشن.گزاره متداول یکم: نمیشه!وقتی این گزاره وارد مغز میشه اون 100 تریلیون اتصال نورون مغزی به این تیجه میرسن: خوب دیگه جواب پیدا شد؛ شب بخیر ما میریم رو حالت استندبای؛ بای بای!!!(نورون های مغزی چون احساس میکنن خیلی مهمند بیشتر مواقع کار نمیکنن که خدای نکرده خسته نشن)چطور یک گزاره را با سوال درست جایگزین کنیم؟چطور + گزاره در حالت مثبتنتیجه سوال جایگزین: چطور میشه؟و وقتی طرف مقابل یا مغز خودتون همچنان اصرار داره که نمیشه؛ سوال درست بعدی باز هم همینه: &quot;پس فعلا نمیدونیم چطور میشه؛ باید بیشتر فکر کنیم که: چطور میشه؟&quot;اینطوری جواب رو برای همه باز میذاریم و اجازه میدیم چند تا 100 ترلیون ارتباط بین نرون های مغزی روی این مساله کار کنن.گزاره متداول دوم: نمیتونم!سوال جایگزین طبق فرمول: چطور بتونم؟گزاره متداول سوم: میتونم!گول ظاهر بچه مثبت ایشون رو نخورید؛ بله! این هم یک گزاره ست، و به هر حال جای سوال درست رو گرفته. و هیچ کمکی به ما نمیکنه.هیچ در درستی رو نشون نمیدهپس طبق فرمول جایگزین میشه با: چطور بتونم؟یادمون باشه هر حرفی که در مورد آینده بر پایه احتمالاته؛ پس هر گزاره قطعی ای در مورد آینده فقط دروغه!من در ویرگول خوشبینی ماده خام موفقیت در مورد لزوم خوشبینی حرف زدم و از طرفی این اعتماد به نفس شما رو تحسین میکنم اما اگر پشت این اعتماد به نفس شما سوال &quot;چطور بتونم؟&quot; وجود نداشته باشه تنها چیزی که انتظار شما رو میکشه سرخوردگی پشت سرخوردگی پشت سر خوردگی ست.پس بله؛ دقیقا گزاره های مثبت هم باید با سوال درست جایگزین بشن! یه ضرب المثلی هست که میگه امید شکم آدم رو سیر نمیکنه...که البته اگر با سوال درست به جنگ این ضرب المثل بریم میشه پرسید: &quot;چطور میشه با امید شکم رو سیر کرد؟&quot; در همین زمان کم 100 ترلیون اتصالات نورون های مغزی من که به جواب سمینار های انگیزشی رسید؛ شما چطور؟!!! ?</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 22:15:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ؛ معجزه انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-pzgi2itdi6kc</link>
                <description>اولین باری که با دروغ مواجه شدم رو به یاد دارم!دوست بچگی من؛ سامانروزی از روزهای سه سالگی توپ مورد علاقه ام ترکید. دوست بچگی هایم برای دلداری به من گفت: &quot;ناراحت نباش، من اینقدر از این توپ ها خونمون دارم که نمیتونیم پامون رو روی زمین بذاریم! برات یکی میارم.&quot;خانواده بسیار مقیدی داشتم پس این اولین مواجهه من با دروغ بود؛ فکر میکردم واقعا در یک استخر توپ زندگی میکنند (استخر توپ فضایی پر از توپ در پارک های قدیم بود). بالاخره یک روز به منزل ایشان رفتم؛ ولی دریغ از یک عدد توپ!اینکه کسی بتواند چیزی را که وجود ندارد به زبان بیاورد. در آن روز ها برای من مثل جادوگری بود!چیزی که باعث شد امروز بتوانم دیدگاه متفاوتی در باره دروغ داشته باشم و درباره آن بنویسم این بود که در سه سالگی نه از دست سامان ناراحت شدم و نه عصبانی؛ من حس دوستی را درک کردم که با ارائه یک تصویر زیبا توانست من را از عمق ناراحتی بیرون بیاورد.آن روز به نظرم سامان نابغه ای بود که توانست مساله انسانی پیچیده ای را با راه حلی ساده حل و فصل کند.طرح مسالهدروغ مثل ماره کسی که مار ها رو نمیشناسه از همشون میترسه؛ ولی کسی که مار ها رو میشناسه دقیقا میدونه از کدوم لازم نیست بترسه، از کدوم میتونه استفاده مفید ببره و البته از کدوم هم باید بترسه؟به عقده من سه دسته اصلی دروغ وجود دارد که هر کدام را از دو منظر شنونده و گوینده بررسی میکنم.دروغ برای کلاهبرداریاین نوع دروغ به تنهایی مسئول بدنام کردن هر نوع دروغ و دروغگوست و همین ایشون صحبت کردن در مورد دروغ و دروغگو رو ممنوع کرده...به طور مثال من با کمک این نوع دروغ یک ماشین 500 میلیون تومنی که وجود نداره رو به شما میفروشم!سخنی با شنونده:شنونده عزیز عصبانیت شما کاملا قابل درکه. میفهمم که چقدر احساس مورد سواستفاده واقع شدن یا تجاوز روانی رو با خودتون به دوش میکشید. اما ما با 1000 زبان و به 1000 روش هم که دروغ و دروغگو را منفور اعلام کنیم باز هم نمیتوانیم جلو تمام کلاه برداری ها را بگیریم!در نهایت باز هم هر کسی بتواند کلاهبرداری کند این کار را میکند. حتی من و شما هم اگر بتوانیم کلاهبرداری کنیم؛ میکنیم! اما برای مقابله با آن چند توصیه برایتان دارم:1- اطلاعاتتان را بالا ببرید؛ هم در مورد کلیت کار (در همین مثال: معاملات ماشین) و هم در مورد طرف مقابل و مورد کلاهبرداری (در این مثال: ماشین و فروشنده). طبیعیست که اگر بدون اطلاعات درست و کامل وارد معامله ای شدید اگر کلاهتان بر باد نرود فقط خوش شانسی آوردید و حالت نرمال آن است که کلاهتان برداشته شود.2- مثل تکنیک شعبده باز ها (دروغ شعبده باز ها در دسته سوم قرار میگیرد و در ادامه بررسی میشود) دروغ گوی کلاه بردار سعی میکند با تصویری زیبا حواس شما را از اصل ماجرا پرت کند که متوجه کلاهبرداری نشوید. برای همین هر گاه پیشنهادی شگفت انگیز دریافت کردید که در اغلب موارد سود هنگفتی پشت آن است؛ اصلا هول برتان ندارد! زمان بخرید و اندکی در تنهایی اوضاع را سبک و سنگین کنید.- وارد معامله ای که در آن تخصص کافی ندارید؛ نشوید. لطفا اول تخصص پیدا کنید.در نهایت کلاهبرداری اجتناب ناپذیر است و تنها کسی که میتوانید سرزنش کنید خودتان هستید که بدون اطلاعات کافی وارد معامله شده اید.سرزنش کلاهبردار دردی را دوا نمیکند؛ چون همیشه یکی دیگر پیدا میشود.البته منظور این نیست که بخواهم طرفدار کلاهبرداری باشم! اما حقیقت این است که زندگی فقط از جانب خودمان قابل کنترل است. پس مقصر شناختن دیگری همواره بیهوده است.سخنی با گوینده:کلاهبردار عزیز سلام؛ میدانم چقدر به خودت افتخار میکنی که توانسته ای راه صد ساله را یک شبه بروی. قطعا هوش و درایت شما در امر قالب کردن چیز ها به کسانی که در آن زمینه تجربه کمتری دارند قابل ستایش است.قطعا شما بچه زرنگ تر از آنی که حرف های من برایت مهم باشد اما لطفا قبل از برداشتن کلاه بعدی چند نکته زیر را در نظر بگیر:1- آب بندی کردن آدم های ساده قطعا به ترویج بی اعتمادی کمک میکند و جامعه ای پر از بی اعتمادی برای زیستن شما و فرزندانتان سخت است.2- درست است که شما بچه زرنگید و در دام این کلاهبرداری ها نمی افتید اما اگر لحظه ای بتوانید تصور کنید؛ این آدم های ساده مناسب برای کلاهبرداری معمولا همه زندگیشان را به دست شما میسپارند و اگر آن زیر ها وجدانی برایتان باقی مانده شاید توجه به این نکته برایش جالب باشد.3- هر چند توجه نمیکنید ولی نکاتی مثل دست بالای دست بسیار است و یا ماه پشت ابر نمیماند برای شما ساخته شده.در نهایت ابراز زرنگی شما باعث آگاه شدن هرچه بیشتر مردم شده و از این بابت همگی از شما سپاسگزاریم.دروغ برای انکار!متداول ترین این نوع دروغ را از بچه ها میشنویم آن هم وقتی با تمام وجود سعی دارن بگن فلان کار رو نکردند! در حالی که اینطور نیست...حالتی که دروغ برای انکار اتفاق میوفتهاین دروغ بیشتر از اینکه انگشت اتهام رو به سمت گوینده بگیرد به سمت شنونده میگیرد واقعا اگر شما سر از تن بچه بدبخت قطع نکنید آیا باز هم دروغ میگوید؟؟سخنی با شنونده:در بیشتر مواقع گفتن حقیقت خیلی خیلی سخت است خصوصا اگر به شما به هر ترتیب از مقام یا قدرت بیشتری نسبت به گوینده برخوردار باشید. این دروغ معمولا از بچگی شروع میشود و حتی آدم های 50 ساله ای که دروغ انکار میگویند معمولا مادر پدر ترسناکی داشته اند.(البته من روانشناس فرویدی نیستم؛ اندک مطالعه ای دارم ولی بیشتر از تجربه زندگی مینویسم)روایت است که چرچیل به خاطر شخصیت کاریزماتیک ای که داشته همواره مستعد شنیدن این نوع دروغ بوده و برای همین  ممکن بوده که اطلاعات درست به دستش نرسد. این اطلاعات غلط میتوانست چرچیل را به بی عرضه ترین و خرابکار ترین شخصیت تاریخ تبدیل کند. اما چرچیل این ویژگی خود را پذیرفت و به جای آنکه دست و پا بزند و همه را به خاطر دروغ گویی تنبیه کند و جنگ جهانی دوم را به هیتلر ببازد؛ یک گروه سازماندهی کرد که وظیفه شان رساندن حقیقت بی کم و کاست به چرچیل بود.شما هم اگر از دروغ شنیدن خسته شده اید؛ میتوانید این چند تکنیک را به کار ببرید:- گوینده دروغ مشخصا از شما یا عواقب کار خودش ترسیده؛ کمی فضای امن برای شجاع بودن نیاز دارد. او را درک کنید و اندکی فضای امن مهیا کنید.- همه ما اشتباه میکنیم؛ درک طرف مقابل زمانی آسان میشود که به یاد بیاوریم خودمان هم اشتباه کرده ایم.- ممکن است این ترس از بچگی در گوینده وجود داشته باشد و اصلا مساله ترسناک بودن شما نباشد؛ از خودتان و اشتباهاتتان برایش حرف بزنید. تا شجاعت پیدا کند.در نهایت توصیه میکنیم در مواقعی که اعتراف گرفتن آنقدرها هم مهم نیست از حقیقت چشم پوشی کنید؛ شما که بازپرس قضایی نیستید! معمولا هم پیدا کردن مقصر در حل مساله کمکی نمیکند؛ به جای آن دنبال راه حل باشید.همانطور که در دروغ قبل گفتم ما فقط توان اصلاح خودمان را داریم. برای همین توصیه میکنم شنونده بهتری شویم تا دروغ های کمتری بشنویم.سخنی با گوینده:من هم دروغ انکار گفته ام؛ بار ها هم گفته ام. زمانی که میترسیدم قضاوت شوم، میترسیدم طرد شوم، میترسیدم تنبیه شوم. در شرایط مختلف دروغ انکار گفته ام اما همیشه یک مورد ثابت بود: می ترسیدم!شنونده شما هم حتما تا به حال دروغ انکار گفته؛ همه گفته ایم. ترس در همه وجود دارد؛ قرار نیست ترس را از بین ببریم؛ فقط کافیست تمرین کنیم حتی زمانی که میترسیم هم شجاع باشیم.ما رشد میکنیم و اگر امروز از دیروزمان بهتریم به خاطر اشتباهات دیروزی ست که امروز دیگر نداریم. این دروغ ها تلنگری ست که به ما نشان میدهد بخشی از وجودمان به پاکسازی نیاز دارد؛ پس اگر با این بخش از وجودمان شفاف باشیم راحت تر میتوانیم به آن پی ببریم و اصلاح کنیم. در نهایت مهم نیست با شنونده صادق هستیم یا نه؟ هر چند اگر صادق باشیم اعتماد به نفس و شجاعت خوبی به خودمان میدهیم. مهم این است که با خودمان صادق باشیم و از این تلنگر برای بهتر شدن استفاده کنیم.حس فوق العاده ایست روزی که با تمام بدی ها و خوبی هایمان؛ چیزی برای پنهان کردن نداشته باشیم و به همه ابعاد بد و خوب وجودمان افتخار کنیم.من آن روز را برای خودم و شما آرزو میکنم. در نهایت به هرکس که دروغ میگویید بگویید. در بیشتر مواقع اصلا زندگی شما به آن ها مربوط نیست و دارند فضولی اضافی میکنند(باز هم در این مواقع توصیه میکنم یک به شما ربطی نداره محترمانه بگویید به جای دروغ؛ این به شجاعتتان و ترک دروغ گفتن کمک میکند). اما با خودتان صادق باشید تا هر موقع دروغ گفتید بفهمید و بتوانید از خودتان بپرسید &quot;چرا دروغ گفتم؟؟&quot;دروغ به عنوان هنراگر دروغ گفتن به معنای بیان چیزی که حقیقت ندارد (به هر روش ممکن) باشد؛ بیشتر هنر ها در دسته دروغ قرار میگیرند؛ ساناز سه ساله ای که برای اولین بار با چنان شور و هیجان با دروغ  آشنا شده بود؛ اگر کتاب هری پاتر هم میخواند (اون موقع کتاب هری پاتر نبود و من هم سواد نداشتم) حتما در نظرش واقعا مدرسه هاگوآرتزی وجود داشت که در قسمت ممنوعه آن یک سگ سه سر زندگی میکرد و شمع ها به صورت معلق روی سالن نهارخوری ایستاده بودند.پس خانم جی کی رولینگ بیش از 10 جلد دروغ نوشته و با این حال تا مدت ها پر فروش ترین نویسنده عموم مردم بوده! یا مثلا نقاش مورد علاقه من ونگوگ سراسر دروغ نقاشی میکرده و یا بازیگران سینما در تمام صحنه مشغول دروغ گفتن هستند.شب پر ستاره اثر ونگوگ: خوب تا جایی که میدونیم هیچ شبی مثل این نیست!بین هنر ها آن هایی که دروغ بیشتری دارند عنوان خلاقانه گرفتند و ده ها بار بیشتر ستایش شدند. حقیقت این است که ما از دست هنرمندان عصبانی نمیشویم چون آنقدر هنرمند نیستند که فریبمان دهند! اما دروغ گو ها فریبمان میدهند؛ حالا در این فریب خوردن دو حالت وجود دارد حالتی که ضرری به ما میرسد (دروغ کلاهبرداری) و حالتی که اصل مطلب چه طبق فرمایشات جناب دروغگو باشد و چه 180 درجه مخالف آن؛ به حال ما فرقی نمیکند! (دروغ انکار و دروغ هنر)اما در فریب خوردگی حالت دوم (بی ضرر)؛ چرا از این اجرای زده هنرمندانه که فقط برای شما اکران شده به عنوان یک استندآپ دروغ (برگرفته از استندآپ کمدی) لذت نمیبرید؟سخنی با شنونده:شما دقیقا میدانی آنچه میشنوی حقیقت ندارد؛ اینکه حقیقت داشته باشد یا نه هم به حال شما هیچ فرقی نمیکند!پس لازم نیست کارگاه بازی دربیاوری یا اینکه تناقضات را به رخ گوینده بکشی؛ فقط راحت لم بده و از داستان تخیلی ای که به صورت زنده برایت روایت میشود لذت ببر و البته یادی هم از من بکن :)والا؛ همین داستان رو اگر تو تئاتر میشنیدید باید برای صندلی ردیف جلو (به قیمت امروز) 50 هزار تومن پول میدادید! پس چرا با جاسوس بازی بیخود لذت شنیدن رو از خودتون صلب میکنید؟سخنی با گوینده:من به عنوان یکی از شنونده های خوب واقعا از خلاقیت شما تشکر میکنم؛ اما شاید بهتر باشد چند نکته را در نظر بگیرید:1- اگر دقت کرده باشید احتمالا بیشتر شنونده هایتان گوش های مخملی یا خاکستری ندارند! شاید برخی ها به رویتان بیاورند و خیلی ها هم همین زحمت را به خودشان نمیدهند! اما بیشتری ها میفهمند که حرف هایتان حقیقت ندارد.در این صورت شما کم کم به عنوان یک آدم خالی بند شناخته میشوید و اگر از عواقب این حسن شهرت آگاهی ندارید خواندن مجدد داستان چوپان دروغگو را برایتان تجویز میکنم.2- احتمالا دوستان زیادی هم نمیتوانید داشته باشید چون درست است که همه از استند آپ دروغتان لذت میبرند اما برای صمیمی شدن یه مقدار غیر قابل اعتماد به نظر میرسید.در نهایت توصیه میکنم که خودتان با اعلام قبلی یا اعلام بعدی استند آپ دروغتان را از بقیه صحبت جدا کنید تا عواقب مذکور گریبانتان را نگیرد.در نهایت من به شخصه هنرتان را میفهمم و هر جا لازم باشد ازتان حمایت میکنم.#لذت_دروغ</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 16:29:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکالمه ای با 18 سالگی عزیزم</title>
                <link>https://virgool.io/kimiagaryPlus/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-18-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-dy5gxxy4dp6b</link>
                <description>من در 18 سالگی:تا سال پیش مدرسه تمام وقت آدم رو می‌خورد، هر کار بیشتری غلط اضافی بود و اگر هر کاری بیشتر از درس خواندن میکردم با هزار برچسب تنبیه و قضاوت میشدم هرچند این روز ها دانشگاه هم تفاوت خاصی نکرده و واحد های معلوم و از پیش تعیین شده و حضور غیاب هایی که تا سه تای آن برای حذف نشدن مجاز است. پروژه هایی که به هیچ کاری نمی‌آید و اجبار به انجامشان نه به خاطر  نمره، به خاطر بقیه اعضای گروه به آدم القا می‌شود و حجم بیهودگی اینقدر زیاد است که سه شب خواب را در هر هفته از آدم می‌گیرد. و هنوز هم هر کار بیشتری برای دانشجوی کارشناسی غلط اضافی است. اما باز هم اوضاع بهتر است.همه چیز جدید است و دست کم دیگر لازم نیست یونیفرم بپوشم.دانشگاه یک کتابخانه خوب دارد و راه های پیچاندن کلاس ها دست آدم را باز تر می‌گذارد. خانواده بزرگ شدنم را درک می‌کنند و با کارت دانشجویی اجازه ورود به خیلی جاهای دیگر را دارم.نامه ای به من - روزهای اول دانشگاه اگر شب چهارم در هفته را نخوابم شاید بتوانم چیز های بیشتری یاد بگیرم، چیز هایی که دوست دارم، چیز هایی که جالب به نظر می‌رسند و چیز هایی که کمک می‌کنند با همین 24 ساعت همگانی بهره بیشتری از زندگی ببرم. و امید به اینکه دوست دارم وضعیت تحصیل را بهبود ببخشم را هم واضح تر کند.اما گاهی تشخیص آموزش خوب از بد و بد از خوب برایم دشوار است. این ها از دنیایی اند که تا به حال ندیده ام. پول و وقت زیادی را در سمینار هایی که چیزی به من اضافه نکرد تلف کردم. کاش کسی که این راه را رفته بود برایم راه مشخصی تصویر می‌کرد. احساس می‌کنم کوری هستم که عصا زنان به در و دیوار میخورم...ساناز عزیزم از 27 سالگی ات برایت مینویسم. روز هایی می آید که این چیز ها به خاطرات دور تبدیل شده و خیلی چیز هایی که آن روز ها برایت دغدغه هایی بزرگ بوده اند دیگر نیستند و شاید برایت جالب باشد بدانی که هنوز به خودت زحمت نداده ای با دانشگاه تسویه حساب کنی و مدرک دانشگاه را بگیری. هنوز هم بیهودگی زیاد است. این روز ها دارم یاد میگیرم بیهودگی همیشه زیاد است. شاید بی انصافی باشد با اینکه فقط یک بار زندگی میکنی فرصت زیادی برای خودت بودن نداری! اما یاد میگیری یکم وقت آزاد ایجاد و یا پیدا کنی... ساناز عزیزم کارهای بیهوده ای که وقتت را میخورند در حداقل ممکن انجام بده. میدانم نمیتوانی کارها را نصفه رها کنی اما یاد بگیر که نصفه رها نکردن کار بیهوده شاید به قیمت انجام ندادن کاری تمام شود که احساس میکنی برای آن به دنیا آمدی.به این استاندارد خودت را نزدیک کن: کاری که کس دیگری میتواند انجام دهد را انجام نده!نمره 10 گرفتن در دانشگاه همان کاری را برایت میکند که 20 میکند. فقط سعی کن کمتر از 10 نگیری که این بیهودگی یکبار برای همیشه تمام شود. شاید این حرف کمک کننده باشد برای اینکه دغدغه بزرگ را از دغدغه کوچک تشخیص دهی: کمی فکر کنی خوب یا بد تمام شدن این مساله چه تاثیری در زندگی ده سال آینده ات دارد؟یادم نمی آید آن زمان فکر میکردی که شهرسازی این همه بیهودگی دارد یا به این نتیجه رسیده بودی که کلا چرخ یادگیری در دانشگاه و مدرسه برعکس میچرخد؟در حقیقت یاد دادن همه مبانی قبل از اینکه مشکل را حتی ملاقات کنی نه تنها بیهوده است بلکه قوه خلاقیت را هم نابود میکند. و تو امروز این ها را بهتر درک میکنی. چرخ یادگیری برعکس میچرخد و تو به زودی نه تنها خودت را در مسیر یادگیری همیشگی می اندازی بلکه راه را هم برای دیگران هموار میکنی. شاید برایت جالب باشد بدانی تا پایان دانشگاه با محمد حسین ازدواج میکنی؛ و ازدواج نه تنها آنقدر ها هم که میگویند بد نیست بلکه خیلی به پخته تر شدن نگرشت کمک میکند. و محمد حسین و تو خیلی به رشد همدیگر و رشد دیگران کنار شما کمک خواهید کرد.فرمول های یادگیری که دنبالش بودی تا حد خوبی به بار نشسته و به نام خویشاوره با مرکز مشاوره محمدحسین ترکیب شده. درست است! با محمدحسین همکار هم شده ای؛ این وضعیت مزایا و معایب خاص خودش را دارد ولی آنقدر ها هم که فکرش را میکردی بد نیست.کلا بیشتر آن چیزهایی که میترسیدی اتفاق افتاد و نه تنها هیچ کدام خیلی هم بد نبود. خیلی از آن ها هم خوب بود! کم کم داری یاد میگیری ترس همیشه از دور بزرگتر است و در بیشتر مواقع اصلا واقعی نیست. البته که هنوز هم میترسی ولی یادمیگری ترس را جدی نگیری! شاید احساس گرسنگی در روزه مثال خوبی باشد. دقیقا روزه ترس گرفته ای...تا جایی که میدانم هر بار به خودت شک کرده ای پشیمان شده ای! مهم نیست همیشه درست میگویی یا نه؟ ولی پذیرش اشتباه از طرف خودت همیشه راحت تر از پذیرش اشتباه دیگران است به خصوص وقتی که در اعماق قلبت به درست تر بودن یکی از جواب ها ایمان داری. راه حلی که به ذهن و قلبت رسیده همیشه ارزش امتحان کردن دارد؛ به خصوص که تو همیشه شجاعت پذیرش اشتباه را داشته ای و داری.میدانم همه را مثل خودت میبینی اما اینطور نیست. کسانی هستند که عاشق انجام دادن کارهایی اند که به چشم تو بیهوده می آیند؛ سعی کن یاد بگیری از کمک بقیه استفاده کنی. البته که تو در محبت کردن و محبت دیدن استادی...سعی کن یاد بگیری چطور از منابع دیگر استفاده کنی که یک دست هیچ وقت صدا ندارد. و اما بحث یادگیری شد؛ یادم می آید در یادگیری گیج میزدی به خصوص در دنیایی خارج دانشگاه که استاد و راهنما دیگر در آن نبود؛ یادم می آید خیلی آموزش های بیهوده به تو قالب میشد. اول باید بگویم آزمون و خطاهایت جواب داده و کمابیش امروز میتوانی آموزش های خوب و بد را از هم تشخیص دهی؛ اما اگر نامه ام را میخواندی باید چند نکته برای کمتر هدر رفتن پول و زمانت که یادم می آید از هر دو تا کم داشتی متذکر میشدم.برای تو  در آن زمان کتاب از سمینار بهتر است؛ درست است فضا و ارتباطات در سمینار ذهن آدم را منقلب میکند و تو هنوز هم عاشق سمینار رفتن هستی. اما کتاب اگر خوب نباشد دست کم وقت آدم را هدر نمیدهد.کتاب هایی که نمیشناسی را سر فرصت و از کتاب فروشی بخر چون آنجا میتوانی قبل از خرید چند صفحه اول را بخوانی و فهرست را نگاه کنی. کتاب هایی که عنوان گنگ دارند یا از کلمات قلمبه سلمبه استفاده میکنند فقط به درد بازیافت کاغذ میخورند. نویسنده اگر موضوع را فهمیده باشد میتواند مسائل روز تکنولوژی را هم به زبان ساده توضیح دهد.کم کم شروع میکنی نویسنده های خوب را میشناسی؛ کتاب های دیگرشان را هم بخوان؛ حتی وبلاگشان را هم بخوان. خواندن همه این مطالب کمک میکند حرفشان را بهتر بفهمی و در مغزت جای مناسبی پیدا کند. میدانم دیدن سخنرانی های تد را دوست داری؛ شاید هنوز متوجه نشده باشی همه  آن ها کتاب با موضوع مرتبط دارند با اینکه الان خود سایت تد امکان خرید مستقیم ایجاد کرده اما همان روزها هم با سرچ گوگل به راحتی پیدا می شدند. از هر کدام خوشت آمد کتابشان را بخوان.کتاب هایی که نویسنده های مورد علاقه ات از آن حرف زده اند را هم بخوان. این ها کمک میکنند حرف نویسنده مورد علاقه ات را بهتر بفهمی و بتوانی دیدگاه او را پیدا کنی و در ترکیب با دیدگاه خودت؛ دید بهتر و کامل تری پیدا کنی.اما اگر هنوز دوست داری سمینار شرکت کنی حتما در مورد برگزار کننده و مدرس آن تحقیق کن. کتاب ها و وبلاگ هایش را بخوان ولی اگر کتاب و وبلاگ نداشت به احتمال زیاد آنقدر ها هم که در تبلیغ سمینار نوشته روی آموزش  کار نکرده. پس سمینارش را نرو، ارزشش را ندارد.سمینار های اساتید دانشگاه را هم نرو؛ این ها از علم حقیقی خیلی دورند و معمولا به هیچ کار آدم نمی آیند. و اگر تنها کار مفید مدرس سمینار گرفتن دکترای تخصصی بوده؛ بهتر است برای متقاضیان دکترای تخصصی صحبت کند؛ که من و تو جزو آن ها نیستیم.در نامه بعدی برایت از پیدا کردن همکار و آدم شناسی کمی بیشتر از آنچه میدانی مینویسم. میدانم که آن روز ها به این مطلب نیاز داری.در آخر باید بگویم که نگرانت نیستم؛ زندگی سختی پیش رو داری اما از پس تمام آن سر بلند برمی آیی. میدانم که خودت را دوست داری و مراقب خودت هستی و این عشق سرمایه تو برای دوست داشتن بقیه خواهد شد. و در نهایت به تو و تمام اشتباهاتت افتخار میکنم چون طوری زندگی کردی که من، من شوم.راستی اشتباهاتمان هم امروز آنقدر ها مهم نیست! خیلی هایشان را با افتخار تعریف میکنم که کسانی که مثل ما هستند مبادا از زندگی و عشق به خودشان نا امید نشوند. امیدوارم من را ببخشی چون میدانم برای پنهان کردنشان سال ها رنج کشیدی!خیلی هایشان را هم هنوز نمی توانم با افتخار تعریف کنم اما عیبی ندارد؛ مطمئنم 10 سال بعد برایم نامه مینویسی که آن روز به آن ها هم افتخار میکنی؛ چون باعث شدند من شویم. با عشقاز طرف آینده اتساناز</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2020 15:57:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکستی که مقدمه پیروزی است</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yoko97n8bzih</link>
                <description>وقتی معلم فیزیک بودم روزی چند بار دانش آموزانی کلافه سر میزم می اومدن و با لحنی شاکی میپرسیدن اینو باید چی کارش کنم؟! خوب در اغلب اوقات با یک نیم نگاه میتونستم بگم فلان کار! یک روز یکی از بچه ها که انگار راه حل من عصبانی ترش کرده بود گفت خوب از کجا باید می‌فهمیدم؟! برای جواب سؤالش باید اول میدیدم که خودم از کجا فهمیدم؟! من از فیزیک خوشم میومد، هر وقت و هر چقدر که میتونستم تست فیزیک میزدم! به عنوان تفریح تست فیزیک میزدم، وقتی اشتباه میزدم برام مثل یه معمای هیجان انگیز بود که وقتی جواب درست رو میخوندم به وجد میومدم! و وقتی جواب درست رو پیدا نمیکردم همش فکرم درگیرش بود... من شکست میخوردم و هر بار تلاش میکردم ولی متوجه نبودم دارم شکست میخورم!جواب معروف ادیسون رو به اشتباه در اختراع 999 لامپ و تلاش برای اختراع 1000امین لامپ رو یادتونه؟ که گفت من 999 بار شکست نخوردم بلکه 999 تا راهی که منجر به اختراع لامپ نمیشه رو امتحان کردم. بنده خدا اصلا متوجه نبوده داره شکست میخوره :))جناب ادیسن بعد از 1000 امین تلاشدر واقع وقتی ما به بن بست میرسیم ممکنه در دو تا چرخه بیوفتیم:دو چرخه بعد از بن بستهمونطور که تو چرخه کیمیاگری هم گفتیم مسیر موفقیت مثل یک ماز حل نشده است؛ وقتی به بن بست میرسیم که همه هم میرسیم؛ باید یکی از این دو چرخه رو انتخاب کنیم:چرخه اول: شکستی که مقدمه پیروزیهمن تا به حال فقط از سر خوش شانسی در چرخه پیروزی بودم! اما برای اینکه خودم و بقیه رو راهنمایی کنم که کاملا خودآگاه وارد این چرخه بشن لازمه این چرخه رو کامل معرفی کنم.راستی محمد حسین جدیدی نژاد (همسر بنده) در اپلیکیشن خویشاوره با دو محتوای هنر شکست خوردن و رمز موفقیت از دیدگاه کرول دوک این چرخه رو کامل توضیح داده. مهمه که هنر شکست خوردن رو یاد بگیرید برای همین دیدگاه های مختلف رو در موردش بخونین، ببینین و بشنوین؛ اینقدر که دیدگاه خودتون رو پیدا کنین و بتونین به کار بگیرینش.1. من نمیتونم رو کنار بذارین درسته که یک بار نتونستین و گفتن من نمیتونم الان خیلی منطقی تر به نظر میرسه! ولی شما دیگه اون آدمی که نتونسته نیستین، آدمی هستین که یکبار بیشتر از دفعه قبل تمرین کرده، نسبت به دفعه پیش که نتونستین خیلی چیز ها عوض شده و اصلا دلیلی بر این نیست که این بار هم نتونین. بیاین یه مثال ملموس تر  بزنیم؛ چی باعث میشه بعد از پیغام level fail در بازی های کامپیوتری یک بار دیگه تلاش کنیم؟ و چی باعث میشه بعد 10 بار level fail بالاخره به مرحله بعد بریم؟؟تجربه شعار نیست! تجربه باعث میشه بالاخره یه مساله رو حل کنیم، راه رفتن و دوچرخه سواری یاد بگیریم و شاید این بار دیگه به مرحله بعد بریم!آدمی که تا به حال 10 بار خواسته به اورست صعود کنه ولی شکست خورده برای بار یازدهم میخواد شرکت کنه از اون طرف کسی که تا به حال تلاشی برای اورست نکرده با کلی تو جیح و داستان میاد برای صعود؛ واقعا گفتن اینکه کدوم موفق میشه سخته! ولی من رو اولی شرط میبندم...2. چشمتون رو تنگ کنین و فقط به هدف فکر کنینعاملی که باعث میشه حس شکست خوردن داشته باشین رو پیدا کنین، چی باعث شده از گیمی که بخواین یه دور دیگه بازی کنین این امر مهمتر باشه؟ راه موفقیت مثل ماز ایه که تا به حال بازی نشده؛ وقتی به یک بن بست میرسین تصمیم با شماست که دور بزنین و راه بعدی رو امتحان کنین یا اینکه بشینی ته بن بست خودتون و بقیه رو سرزنش کنین که چرا نفهمیدین و کسی بهتون نگفت این راه بن بسته؟؟ 3. طبق چرخه کیمیاگری (پیروزی) عمل کنینچرخه دوم: به مقصد تسلیمخوب خیلی وقت ها هم نادانسته در چرخه دوم گیر افتادم! پس برای نجات خودم باید چرخه تسلیم رو هم بشناسم.مثلا در همون دوره کنکور و فیزیک وقتی باور میکردم من از ازل استعداد یادگرفتن عربی نداشتم: با اولین بن بست باورم به بی استعدادی تقویت میشد؛ در نتیجه از تلاشی که احساس میکردم بیهوده ست دست میکشیدم و در نهایت تسلیم میشدم! به این صورت:1. باور میکردم این دیگه آخر دنیاست2. امیدم رو از دست میدادم3. تسلیم میشدم</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2019 15:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه کیمیاگری</title>
                <link>https://virgool.io/Kimiagar/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DB%8C-wvyr43gbhxqz</link>
                <description>مسیر موفقیت در بیان تصویر  مثل یک ماز هست که فرم این ماز برای هر کس فرق میکنه؛ پیدا کردن راه خروج و رسیدن به هدف نیاز به یک تکنیک ساده و اجرایی نقشه خوانی داره: چرخه کیمیاگری!خوب موفقیت واقعا این شکلیه؛ و متاسفانه چون هر بار هم تغییر شکل میده نمیتونیم براش نقشه طراحی کنیم!کل ماجرا اینه:آموختن:  اطرافت رو ببین و اولین راه باز رو پیدا کن؛برنامه اجرایی: قدم اول رو بردار و اولین راه رو امتحان کن؛آزمودن: وضعیت بسته یا باز بودن راه رو ثبت کن؛تحلیل: بن بست ها و راه های مسیری رو که رفتی تحلیل کن و به مرحله 1 برگرد.چرخه کیمیاگری به صورت چرخهمرحله1: آموختن، مشاوره یا خویشاورهبدیهیه که باید قبل از شروع یه چیزایی یاد بگیریم! یاد گرفتن هم بهمون اعتماد به نفس میده هم اینکه کمک میکنه دید بهتری پیدا کنیم و انرژی کمتری هدر بدیم.اگر اولین باره وارد چرخه کیمیاگری میشید پیشنهاد میکنم از آموزش هایی کلی تر شروع کنین. مسیر های قهرمانی منِ کیمیاگر در اپلیکیشن خویشاوره برای شروع عالیه؛ متناسب با نیازتون یکی از مسیر های مدیریت استرس، مدیریت زمان یا درمان تنبلی رو انتخاب کنین. اگر چرخه رو درست و کامل طی کنید بار دوم که به یادگیری میرسید دیگه میدونین که چی رو یاد بگیرین.احتیاط! شاید مدرسه خاطره بدی براتون شده باشه اما یادگیری اعتیاد زاست! چون باعث احساس کشف و اعتماد به نفس میشه. از طرفی ترس از شروع که همیشه وجود داره هم به موندن در این اعتیاد دامن میزنه!و البته این اعتیاد هم مثل همه اعتیاد های دیگه آدم رو به خاک سیاه میکشونه!!!مراقب باشین که تبدیل به کسی که همه چی رو میدونه ولی هیچ کاری نکرده نشین؛ برای همین توصیه میکنم با کمتر از 10% یادگیری به مرحله بعد برین. بذارین راحت تر بگم؛ بار اول رو به قصد گند زدن تشریف ببرین...مرحله 2: قدم اجراییباید به سرعت شروع کنین هم برای اینکه در دام اعتیاد یادگیری نیوفتین هم برای اینکه مسیر بعدی برای یاد گرفتن درست رو انتخاب کنین. مهم نیست چی کار کنین؟ مهم نیست از کجا شروع کنین؟ حتی قورباغه بزرگ و کوچیک هم اهمیتی نداره فقط شروع کنین.هر چه زودتر چرخه اول رو طی کنین چرخه های کیمیاگری بیشتری میتونین طی کنین در نتیجه زودتر و بهتر یاد میگیرین.مرحله 3: آزمایشهمسر جان یه دیالوگ معروف داره: اینکه میگن یکی 10 هزار ساعت یه کاری رو تمرین کنه در اون کار حرفه ای میشه؛ آیا اگر پسر عمه من هم 10 هزار ساعت با بچه محل ها تو کوچه فوتبال بازی کنه لیونل مسی میشه؟؟ باید آموخته ها و عملکردتون رو تست کنین! هر جای کار مشکل داره باید بفهمین چرا؟ و هر جای کار که درسته رو برای استفاده های بعدی ذخیره کنین روند اجراتون رو هم همینطور! دقیقا بعد از هر قدم. لطفا نتایج رو هم ثبت کنین تا مثل هانسل و گرتن تو جنگل (ماز) گم نشین. مرحله 4: تحلیلباید دقیق بررسی کنین، نقاط ضعف رو رفع و رجوع کنین. نقاط قوت رو هم ذخیره کنین. بعد یک ایده برای یادگیری بعدی پیدا کنین.این بار هم لازم نیست دقیقا راه درست رو پیدا کنین؛ فقط یک روش دیگه برای آزمایش کردن پیدا کنین.یادتون هست که تو یه ماز قرار داریم؟؟ نمیدونیم اگر این بار به چپ بریم به هدف میرسیم یا نه؟ ولی اگر هر بار به اندازه کافی به عقب برگردیم و مسیرهای تست نشده رو امتحان کنیم؛ اگر فقط یک راه به هدف وجود داشته باشه؛ قطعا پیداش میکنیم.جمله معروف ادیسو یادتون هست؟- چی باعث شد وقتی 999 بار در اختراع لامپ شکست خوردی برای بار 1000ام تلاش کنی؟ - من 999 بار شکست نخوردم؛ 999 باری که به لامپ پایدار نمیرسه رو کشف کردم!آیا جناب ادیسون رو در یک ماز که به ساخت لامپ پایدار ببه عنوان هدف منتهی میشه نمیبینید؟؟مثال عملی از چرخه کیمیاگری در کیمیاگر خونه و اپلیکیشن خویشاورهچرخه کیمیاگری اولین بار در دل مرکز مشاوره کیمیاگرخونه به وجود اومد؛ فرایند کار ساده بود و 4 مرحله بیشتر نداشت: 1. مشاوره: یه راهکار بده تا دانش آموز درسش رو (شروع کنه یا ادامه بده)2. برنامه هفتگی: بهش برنامه منظم برای اجرا بده 3. آزمون: از برنامه ای که اجرا کرده آزمون بگیر 4. تحلیل: ببین مشکل هر نتیجه ای غیر از 100 چیه؟! به مرحله 1 برگرد و کمکش کن مشکلش رو حل کنه...قرار نیست نتیجه آزمون به 100 برسه (اگر هم رسید آزمون رو اینقدر سخت میکنیم که نرسه) قراره هر بار بازدهی بیشتری برای هر ساعت مطالعه داشته باشیم که بتونیم تو همون زمان مطالب بیشتری بخونیم و در عین حال بهتر و طولانی مدت تر بفهمیم!شاید یک دانش آموز با خوندن معمولی درس ها رو در دو ماه روخونی کنه اما یک دانش آموز در چرخه کیمیاگری نتایج بهتری میگیره و در این نتایج پایدار تر میمونه (آمار این نتایج در سایت همسر جان موجوده)بی اغراق کشف چرخه کیمیاگری در کیمیاگر خونه یک نقطه عطف بود برای همین با هر سختی ای که بود این چرخه رو به صورت اپلیکیشن موبایل به نام خویشاوره هم ارائه دادیم که دانش آموزای بیشتری با قیمت پایین تر بتونن ازش استفاده کنن.در عین حال دانش داده کاوی هم کمکمون کرد تحلیل رو با دقت بیشتری انجام بدیم و به هر فرد کمک کنیم قدم های بلند تری به سمت هدف برداره.من مسیر موفقیت خودم رو پیدا میکنم چون من یک کیمیاگرم.</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 15:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیاز به مانوور آزار جنسی!</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-wcqv6qao1le9</link>
                <description>با این وجود که خیلی زیاد هم مدرسه نمیرفتم (بیشتر خواب میموندم یا عمدا مریض میشدم) اما حدود 15 تا مانور زلزله رو از مدرسه به خاطر دارم!نمونه مانوور زلزلهاین در حالیه که تو این 26 سال عمر که 23 سالش رو تو تهران زندگی کردم &quot;شهری با سه تا گسل خیلی خیلی بزرگ&quot;؛ تقریبا هیچ وقت زلزله ای که نیاز به پدافند داشته باشه رو به چشم ندیدم! اما چه زن، چه مرد، چه با حجاب چه بد حجاب، چه محتاط چه کله خر (ببخشید البته) کیه که ادعا کنه تا به حال آزار جنسی رو تجربه نکرده؟اولین باری رو که یادم میاد هشت ساله بودم و الان بعد 16 سال هنوز وقتی در این موقعیت قرار میگیرم هنوز  مثل ساناز هشت ساله به سرعتی که بتونم فرار میکنم؛ یه جای خلوت پیدا میکنم شالوده ای از احساس ترس، خشم، ضعف، نفرت، خجالت  و درماندگی رو با گریه قرقره میکنم! در حقیقت حتی دقیق هم مطمئن نیستم چه حسی رو تجربه میکنم؟! فقط میخوام انقدر گریه کنم تا عین یک سکانس خراب شده اون قسمت رو ببرم بندازم دور...جالب اینجاست که آموزش های عمومی ای که در این مورد وجود داره هم مربوط به بچه های زیر 6 ساله؛ که میگه وقتی حس کردی داری اذیت میشی فرار کن و به مامان بابات بگو. خوب این راه حل برای سن و سال من دیگه خیلی مناسب به نظر نمیاد...اگر به اندازه من خوش شانس باشین خانواده ای دارین که میتونین در موردش باهاشون صحبت کنین؛بدون اینکه انگشت اتهام رو به سمت شما بگیرن یا بعدش تو خونه زندانیتون کنن!اما به سرعت میفهمین اون ها هم  نسبت به 8 سالگیشون فقط  زور بیشتری دارن! و با تکنیک اسم بده جنازه تحویل بگیر (!!!) باهاتون همدردی میکنن. اما خوب که چی؟ به فرض اینکه تمام کسایی که به کس دیگه ای نگاه چپ میکنن رو وسط خیابون سلاخی کنیم! چی میشه؟ آزار جنسی تموم میشه؟ ما از صورت مساله فرار میکنیم؛قابلمه ای که توش غذا درست کردین امروز با اسکاچ و مایع ظرفشویی و آب تمیز میشه؛ اما اگر درش رو بذارین کنار آشپزخونه بمونه چند روز دیگه مجبور میشین کل قابلمه رو دور بندازین؛ بعد تر شاید مجبور شین یه فکری به حال کل آشپزخونه بکنین...زمان قابلمه رو تمیز نمیکنه! زمان بهتون فرصت میده تلاش کنین، کمک میکنه نتیجه تلاشتون رو ببینین، کمک میکنه اگر لازمه فراموش کنین اما چیزی رو خود به خود حل نمیکنه!این صورت مساله ایه که ما ازش فرار میکنیم و مثل هر مساله دیگه ای قرار نیست با فرار حل بشه...چون1: از قضاوت شدن میترسیم!یادم میاد خیلی اتفاقی خونه یکی از اقوام به صحنه از تلویزیون برخوردم خانمی بود که بین کسایی که از مشکلات مهاجرت میگفتن داشت در مورد آزار جنسی ای که از طرف صاحب کارش شده صحبت میکرد.یادمه کلا صورتش رو شطرنجی کرده بودن اما من ناخن های بلند عقابی ای رو از زیر صفحه شطرنجی دیدم، با رنگ لاک بادمجونی که هر کدوم اندازه دو بند انگشت خودش بود!یادمه اون روز تو دلم بهش گفتم اینجوری نرو سر کار از این اتفاقا برات نمیوفته.(امیدوارم خدا منو ببخشه!)میخوام همین جا از اون خانم معذرت خواهی کنم و بگم که چقدر به شجاعتش افتخار میکنم :)چون2: مقصر کیست؟بذارین این قضیه رو برای خودم و شما روشن کنم. چه قبلا در مقام شجاعت قرار گرفتین و حرف زدین! و چه در مقام قضاوت گر بودین؛اگر یک نفر روی پیشونی اش بنویسه لطفا به من تجاوز کنین! و نفر دومی با مهربانی و نیت خوب در راستای برآورده کردن آرزوی نفر اول ذره ای بیشتر از حد بهش نزدیک بشه؛کدومشون متجاوزن؟؟نمیدونم واقعا رفتار طرف دوم هم موثره یا اینقدر برامون تکرار کردن که باورمون شده؟!این اتفاق شبیه زلزله ست؛ هرچقدر هم  با رفتار، محل تردد، ساعت رفت و آمد یا پوشش بتونین احتمال مواجهه رو کم کنین؛ این احتمال هیچ وقت به صفر نمیرسه. و وقتی باهاتون مواجه شه تلفات بار میاره.تعریف مشخص آزار جنسی:خوب تعریف مشخصی در موردش وجود نداره! ما هیچ وقت در موردش حرف نمیزنیم که صورت مساله شفاف بشه.بخش عمده ای که یه تنه خوردن ساده در خیابون رو به آزار جنسی تبدیل میکنه؛ نیت طرفه! که خوب هیچ جوره نمیشه از مغزش خوند!بخش نهایی هم نیت طرف دومه؛ چون مشخصا اگر راضی باشه دیگه اسم اون کار آزار نیست...چون تعریف مشخصی وجود نداره ممکنه ما آزار دهنده باشیم!خیلی ها تیکه انداختن تو خیابون براشون تنها راهیه که بلندن با جنس مخالف ارتباط برقرار کنن؛ در صورتی که طرف مقابل قصد نداشته باشه اون ارتباط رو ادامه بده همین عمل ساده که خیلی در اطرافمون متداول تبدیل به آزار جنسی میشه! حالا این سر نخ و اینم شما...و باز هم چون تعریف مشخصی وجود نداره ممکنه آزار ببینیم و اعتراضی نکنیم!برای شخصی با شدت خوش بینی من خیلی طبیعییه که فکر کنم مشکل از قضاوت اشتباه من بوده و به کسی تهمت نزنم. چه برسه به اینکه بزنم فکش رو بیارم پایین!ولی خوب اگر اینطوریه چرا انقدر حس بدی رو تجربه میکنم؟؟لُب کلامما انسان ها موجودات قدرتمندی هستیم؛ اینقدر که وقتی بهش فکر میکنم مغزم سوت میکشه! ما با همفکری طبیعت رو از اون شکلی که بود به این شکلی که هست درآوردیم.خیلی وقت ها به این فکر میکنم که چقدر خوشحالم از اینکه انسان به دنیا اومدم...ولی این مشکل آزار جنسی رو هنوز حل نکردیم!حتی بهش فکر هم نکردیم!حرف زدن در موردش هم خیلی غیر رسمی ممنوعه!مساله از اینجا شروع میشه که آزار جنسی احساس ضعف زیادی رو منتقل میکنه اینقدر که آدم حاضره خودش رو بکشه ولی اعتراف نکنه که مورد آزار جنسی واقع شده! از طرفی اینقدر قضاوت ها شدیده که کسایی که آزار جنسی انجام میدن بیشتر و راحت تر میتونن به عملشون اعتراف کنن تا کسایی که آزار جنسی دیدن. پس به عنوان کلام آخر:اگر شجاعت ندارین در موردش حرف بزنین؛ دست کم فضا رو باز بذارین تا کسایی که میتونن در موردش حرف بزنن! و اینقدر حرف بزنن که بالاخره قدرت همفکری انسانی مون یه مانوور درست و حسابی برای آموزش پیدا کنه.با تشکر :)</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 20:34:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روش ساده برای انتخاب رشته</title>
                <link>https://virgool.io/Kimiagar/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-x2mmiplxb4md</link>
                <description>من هم بنیانگذار اپلیکیشن خویشاوره ام و این باعث میشه این روز ها خیلی ها از من سوالاتی در مورد انتخاب رشته بپرسن!از اون جایی که من مشاور تحصیلی نیستم (خوب من مدیر اونجام و برای همینه که مشاور های متخصص خوب دیگه ای رو به عنوان همکار داریم) و مشاور های تحصیلیمون در این چند روز از 8 صبح در حال مشاوره دادن هستن تا 1 بعد از نیمه شب و من حتی همسرم محمدحسین جدیدی نژاد رو هم نمیبینم که سوالاتتون رو ازش بپرسم تصمیم گرفتم یک الگوی جستجوی کامپیوتری رو با متد های تصمیم گیری مخلوط کنم و یک تکنیک ساده برای انتخاب رشته معرفی کنم.این مطلب رو برای کسایی مینویسم که دسترسی به مشاور پیدا نکردن. وگرنه قطعا نظر مشاور متخصص ارجح تره :)1. لیست اولیه رو تهیه کنینبرای اینکه انتخاب رشته کنین باید یک لیست اولیه داشته باشین! برای درست کردن این لیست دفترچه رو بردارین و هرچی رشته و دانشگاه که میتونین و میخواین برین رو انتخاب کنین. مهم نیست که تعداد خیلی بیشتر بشه بعدا حذف میکنیم اما یادتون باشه که چیزی رو جا نندازین. این ها رو ترجیحا در برگه های کوچیک و جدا بنویسین که بشه جا به جاشون کرد.2. لیست رو مرتب کنینهر چقدر هم که نابغه تصمیم گیری باشید مغر انسان نمیتونه بیشتر از دو تا چیز رو با هم مقایسه کنه پس طبیعیه وقتی دارین 100 الی 200 تا رشته رو در عین حال با فاکتور های رشته، دانشگاه، شهریه، رفت و آمد، هزینه های استقرار و خوابگاه و... با هم مقایسه میکنین هنگ کنین!راه حل اینه: جست و جوی دو تایی  برای شروع این انتخاب ها رو بدون ترتیب پشت هم بچینیداولی رو با دومی مقایسه کنین (مهمه که در هر مرحله فرض بگیرین هر دو رو قبول میشین) اگر هر دو رو قبول بشین ترجیح میدین کدوم رو برین؟؟ یک یا دو؟ اگر لازم بود دو تا کارت رو جا به جا کنین.این کار رو تا آخر لیست ادامه بدینحالا مثلا رسیدیم به ردیف 99 ام با ردیف 100 مقایسه میکنیم؛ فرض میگیریم اگر همین 99 و 100 رو قبول بشیم ترجیح میدیم کدوم رو بریم؟ ما 100 رو ترجیح میدیم؛ پس دو تا کارت رو جا به جا میکنیم.نکته ظریفی که این وسط وجود داره اینه که ما میدونیم 100 از 99 بهتره و قاعدتا در مرحله قبل تست کردیم و میدونیم 99 از 98 بهتره (اگر غیر از این بود جا به جاش میکردیم). اما هنوز نمیدونیم حالا که 100 از 99 بهتره؛ از 98 هم بهتره یا نه؟ پس تا زمانی که 100 از بالاییش بهتر باشه به چک کردن دوتایی و بالا بردن 100 ادامه میدیم.و در نهایت وقتی رسیدیم به 95 و دیدیم 100 از 95 بهتر نیست؛ پس قطعا از 94 هم بهتر نیست (مطمئنم الان که کاربرد مشتق امتحان دادین این قضیه رو متوجه میشین!) پس برمیگردیم به ادامه کارمون یعنی سراغ کارت بعد 99 که الان میشه 101 (چون 100 جا به جا شده)الان من در این مثال یه مرتب سازی بین 4 تا رشته مورد علاقم انجام میدم. مرحله اول که چیدن شانسی کارت هاست و بعد:انتخاب رشته کنکور با الهام از تکنیک جست و جوی دو تایی3. لیست رو به تعداد استاندارد برسونینبا اینکه میدونم با یک سرچ ساده در گوگل میتونم بفهمم که لیست انتخاب رشته چند تاست؟ ولی برای اینکه باز هم تاکید کنم که من مشاور تحصیلی نیستم!!! سرچ نکردم که اینجا بگم نمیدونم. دوره ما 100 تا بود، پارسال 150 تا. الان من همون 150 تا در نظر میگیرم.این قسمت مال کساییه که رشته هایی بیشتر از تعداد لیست رو دوست دارن؛ اگر مال شما کمتر یا مساویه برین مرحله بعد.یک سری سایت ها رتبه شما رو میگیرن و رشته هایی که بچه ها با حدود رتبه شما پارسال قبول شدن رو بهتون میدن؛ این رشته ها رو بگیرین و مطمئن شین این رشته ها در یک سوم دوم انتخاب رشتتون باشه. یعنی اگر لیست 150 تاییه باید انتخاب های 60-70 تون جزو رشته هایی باشه که قبول میشید. خوب  اگر رشته هایی که احتمالا قبول میشید از اولیت 70 کمتره که خوش به حالتون! احتمالا رتبتون چیزی شده که میخواستید. ولی اگر بیشتره لطفا (با اینکه میدونم سخته) یه مقدار از رشته ها و دانشگاه های خیلی فضایی که احتمال قبول شدنتون صفره بزنین که خدایی نکرده این طمع کردن باعث نشه جواب انتخاب رشتتون کاملا مردود بیاد!توجه کنین که 20 تای آخر لیستتون هم دانشگاه و رشته هایی باشه که با دو برابر رتبه شما هم قبولی داده پارسال. حالا با توجه به این چند تا نکته اینقدر کارت ها رو راهی سطل زباله کنین تا به تعداد مورد نظر برسه.4. احتیاط کنین!اولا از تمام ظرفیت انتخاب رشتتون استفاده کنین؛ چه رتبه 1 شده باشین چه 1 میلیون! هم برای اینکه بتونین بعدا از انتقال بین رشته های  قبول شده در کارنامه سبز استفاده کنین. هم اینکه دستی دستی خودتون رو مردود نکنین بمونین برای سال بعد!یک جمله گذری از محمدحسین سر یکی از انتخاب رشته های غیر حضوریش شنیدم که گفت: تا جایی انتخاب کن که انتخاب بعدیت میمونم پشت کنکور باشه.توجه کنین رشته ای که قبول میشین در انتخاب های 60-70 تون باشه و 20 تای آخر لیست هم چیزایی باشه که با دو برابر رتبه شما هم قبولی میدهسوالاتی که در مورد شبانه، بین الملل و شهر های مختلف دارین با سرچ در گوگل به راحتی به دست میاد. اگر نتیجه کنکورتون چیزی که میخواین نشده نوشته تکنیک عقب نشینی از هدف رو بخونین.انتخاب رشته، انتخاب زندگی و... شعار هایی تبلیغاتی برای ترسوندن شماست! این آخر زندگی نیست؛ لازم نیست اینقدر عصبی و مضطرب باشید. اندکی دقت و چند ساعت زمان کافیه...و در نهایت اگر هم اشتباه کردین همیشه راه برگشت هست.در نهایت سوالی داشتین بپرسین؛ اگر بلد بودم حتما جواب میدم.</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 16:59:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکنیک عقب نشینی از هدف</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%AF%D9%81-jvwlzunfbipz</link>
                <description>همیشه فکر میکردم این آدم هایی که از دست روزگار ناله میکنن آدم هایی تنبل اند که دنبال بهانه میگردن که مشکل کار خودشون رو گردن هر کسی بندازن جز خودشون!تا اینکه پای یکی از بازیکن های تیم استانی هاکی که از دوستانم  بود در یک حادثه قطع شد...خیلی وقت ها آدم احساس میکنه زندگی چقدر میتونه نامرد و بی رحم باشه! و این یکی از عمیق ترین دفعاتی بود که من این احساس رو داشتم؛ واضحه اگر این دوست من بخواد از نامردی رسم روزگار بناله اصلا بی جا، نا حق یا از سر تنبلی و بی مسئولیتی نبوده!بعد این حادثه لجباز درونم سرش رو از زیر لحاف دروورد بیرون و با یه پوزخند نه چندان دوستانه گفت ببین راهی نیست! اگه تو هم جاش بودی هیچ کاری نمیتونستی بکنی...(من توی خودم چند نفرم! قبلا با بدبین درون آشنا شدین؛ این هم لجباز درون)خوب اگر دارین به پارا المپیک فکر میکنین؛ قبلش فکر کنین ورزش بانوان در ایران کلا چند نفر رو شامل میشه؟؟ چند تاشون معلول هستن اونم از ناحیه پا؟ حالا چند تاشون هاکی بازی میکنن و تمایل دارن بیان با دوست من تشکیل تیم بدن؟ در نهایت لطفا یه تیم رغیب هم برای بازی پیدا کنین براشون...دوندگان پارا المپیکنه! این راهش نیست؛ ما به یک استراتژی مناسب نیاز داریم تا هر وقت لازم شد از هدفمون عقب نشینی کنیم.دلایل زیادی ممکنه باعث بشه که بخوایم تغییر مسیر بدیم و یه هدف دیگه رو دنبال کنیم؛ یا اینکه اصلا شاید دلمون بخواد برای یه مدت هیچ هدفی رو دنبال نکنیم! آدم های موفق زیادی میشناسم که تا سال ها هدف اصلیشون رو پیدا نکرده بودن و به قول معروف از این شاخه به اون شاخه پریدن. آدم های موفق زیادی رو هم میشناسم که در راه رسیدن به هدفشون سال ها بیخیالش شده بودن و بعد دوباره برگشتن...واقعا میخواهید هدف را بیخیال شوید؟مشکلات سر راه همه هست! ولی اگر میخواید هدفتون رو بیخیال شید باید اول هدف گذاریتون رو مهندسی معکوس کنین: این هدف رو که رها کنین ممکنه دیگه هیچ وقت نتونید بهش برگردین؛ آیا میخواید رهاش کنین؟ اگر جوابتون آره است؛ درنگ نکنین! این هدف فقط داره عمر و انرژی شما رو هدر میده...اینجوری!ولی اگر جوابتون نه بود باید بررسی کنیم که  اصلا چرا به این سوال رسیدین؟! حواستون باشه که تاریک ترین موقع روز همیشه قبل از طلوع خورشیده؛ اگر مشکلات رو سرتون آوار شده و طاقت نفس کشیدن رو ازتون گرفتین و میخواید به صورت &quot;مهرم حلال جونم آزاد&quot; از هدفتون طلاق بگیرید؛  ازتون خواهش میکنم متن خوشبینی رو بخونید؛ به آینده خوش بین باشید و به تلاشتون ادامه بدین!یادتون باشه هیچ راه نرفته ای آسون نیست (اگر آسون بود که نرفته نمیموند؛ و اگر کسی رفته بود یه نقشه ای چیزی تولید میکرد تا آسون تر بشه)اگر میخواید یکم استراحت کنین، یا یکم خلاقیت به خرج بدین و راه رسیدن رو برای خودتون جذاب کنین، یکی از این سخنران هایی که داد میزنن و میگن &quot;تو میتونی&quot; رو فالو کنین ولی تا زمانی که جوابتون به سوال مهندسی معکوس &quot;نه&quot; هست؛ لطفا دست برندارین...چون اگر الان دست بردارید همون اندک شانس موفقیت رو هم طبق قاعده خوشبینی ماده خام موفقیت از خودتون میگیرید!هدف های جدید تر همیشه جذاب ترند! چون این هدف ها  هنوز مشکلاتشون رو نشون ندادن، ذوق شما رو به جریان میندازن و هیجان شروع تازه بهتون میدن! اگر برای یکی از این اهداف میخواید هدف خودتون رو رها کنین؛ لطفا برگردید به سوال مهندسی معکوس بالا جواب &quot;بله&quot; بدید!اگر نمیتونید این لوس بازی ها رو جمع کنید و برین سر هدف خودتون...کتاب ثروتمند ترین مرد بابل میگه: اگر به اندازه کافی تلاش کنی الهه شانس بهت رو میکنه!
خوب من خیلی به الهه شانس اعتقاد ندارم؛ ولی اگر به اندازه کافی تلاش کنی احتمال موفقیت هر چیزی غیر از صفر باشه در نهایت موفق میشی. و اگر هم صفر باشه چیزی برای افسوس خوردن نداریعقب نشینی استراتژیک در هدفولی مثل داستان دوستم که براتون تعریف کردم اگر واقعا نمیتونید در راستای هدفتون تلاش کنید ولی هنوز قلبتون برای اون هدف میتپه و احساس میکنید بدون اون هدف نمیتونید زندگی کنید؛ خوب حواستون رو جمع کنین که باید دقیقا طبق تاکتیک پیش بریم! این تاکتیک قطعا باعث رشد مجدد پای شما یا حل هر مشکلی که دارین نمیشه ولی قول میدم در نهایت راضیتون کنه.دقت کنین که حل چنین بحران های بزرگی در زندگی نیاز مبرمی هم به خود شناسی و وهم یک سری مهارت ها داره:قدم اول در شناخت خودتون: هدفتون رو دقیق در نظر بیارین!وقتی میگم دقیق یعنی اینکه هدف &quot;بهترین نوازنده پیانو شدن&quot; با هدف &quot;مشهورترین نوازنده پیانو شدن&quot; با هدف &quot;لذت بردن از نواختن پیانو&quot; تفاوت داره! دقیقا قبل از این فاجعه روزگار چی میخواستید بشید؟؟پیشنهاد میکنم طی چند روز این هدف رو دقیق تر کنید! بنویسید، کنار بذارید، و دوباره بنویسید!قدم دوم در شناخت خودتون: واقعا دیگه نمیتونید ادامه بدین؟برای آدمیزادی که تا مدت ها (تا نزدیک 7-8 سالگی) تنها ابزاری که برای درخواست کمک و ابراز نیاز داشته گریه کردن بوده؛ فکر میکنم طبیعی باشه که بهنونه بیاره!اینکه من ازدواج کردم یا بچه دار شدم دیگه نمیتونم فلان کار رو بکنم! سنی ازم گذشته نمیتونم فلان کار رو بکنم و... اغلب تماما بهانه اند! بهانه هایی که خودمان هم گولشان را خورده ایم؛ باید با چند تا سوال رک و رو راست ته و توی ماجرا را در بیاوریم: آیا هدف شما با مساله پیش آمده مستقیما در ارتباط است؟خوب برای مثال کسانی که فکر میکنند تشکیل یا بزرگ شدن خانواده (بچه دار شدن) آن ها را از هدفشان دور کرده وقتی ازشان بپرسید چرا و چطور؟ به &quot;کمبود زمان&quot; اشاره میکنن! پس خانواده به زمان مرتبطه و زمان به رسیدن به هدفشان! بنابر این خانواده به هدف مستیما مرتبط نیست؛ پس زمان مساله ایست که باید حل شود! نه خانواده.آیا امتحان کردید؟ و بعد به اندازه کافی سماجت به خرج دادید و نشده؟تا امتحان نکنید و نپرسید جواب درست رو نمیدونید! من کسی را دیدم که یاد گرفتن پیانو را در هشتاد سالگی شروع کرد! و یا کسی که بدون دست نقاشی میکشید اینکه شما فکر میکنید به خاطر سن، جنسیت و یا هر مساله دیگری نمیتونین به هدفتون برسین به احتمال زیاد این جواب درست نیست و  حتما برای مطمئن شدن باید امتحان کنید؛ و بعد واقعا سماجت کنید!...قدم سوم از شناخت خودتون: این هدف چقدر از شما بوده؟اگر تا اینجا با ما بودید به نظر میرسه واقعا مشکل حادی دارید! و باعث شده دیگه نتونید هدفتون رو ادامه بدین؛باید برای ادامه استراتژی عقب نشینی بدونید که این هدف چقدر از شما بوده؟؟  قبل از این فاجعه چقدر در روز برای آن زمان میذاشتید؟ چند سال برای رسیدن به آن تلاش کرده بودید؟ و در نهایت توجه به اینکه به جز این چه استعداد های دیگری دارید که میتوانید آن ها را هم شکوفا کنید؟اگر این فقط هدف قسمتی از شما بوده میخوام بگم هر چقدر هم سخت باشه به مصیبت پیش آمده به چشم فرصت نگاه کنید؛ فرصتی که شما را مجبور به استفاده از دیگر استعداد هایتان میکند!میدونم خیلی عجیب و احمقانه به نظر میرسه اما هر کسی فرصت زندگی کردن در شرایط شما رو نداره؛ خیلی خلاصه بخوام بگم باید فیلم the slum dog رو مثال بزنم؛ سعی کنید به این فاجعه خوشبین باشید و نقاط مثبتش رو پیدا کنید و روی اون زوم کنید! ممکنه این کار شما رو احمقانه خوشبین نشون بده یا به قول معروف شما رو علی بی غم کنهاما باور کنین این تنها راهه چون بقیه عمر غصه نامردی روزگار رو خوردن قطعا شما رو خوشبخت نمیکنه!قدم آخر: برای وقتی که این هدف تمام شما بودهپس واقعا به یک عقب نشینی استراتژیک نیاز داریم! به تدقیق هدف در مرحله اول برگردین و هدف رو جلوتون بذارین!به چرایی هدف عقب نشینی کنید: چرا میخواید به این هدف برسید؟ معمولا جواب این سوال در حواشی هدف اصلی پیدا میشه؛ همون که طی چند روز نوشتین...دوباره از یک جناح دیگه حمله کنید: حالا باید این چرایی هدفتون رو در یک هدف دیگه جا سازی کنین.پیدا کردن جواب این دو تا سوال ممکنه خیلی خیلی سخت باشه شاید از چندین روز تا چندین ماه زمان ببره؛ اما به ارزش ادامه زندگیتون و تجربیاتی که در این وضعیت جدید خواهید داشت حتما میارزه!من هر توضیحی بدم احساس میکنم دارم سوال ها رو از سادگی در میارم ولی میتونم براتون چند تا مثال بیارم:1- ماجرای قطع شدن یک دست و دو پای آقای میلر که ایشون رو پزشک متخصص درد کرد2- ماجرای معروف اخراج شدن استیو جابز از شرکت خودش که باعث به وجود آمدن کمپانی پیکسار شد3- الهام بخش همیشگی من دیانا که بعد از پنج بار شکست دوباره باور کرد میتونه 160 کیلومتر رو در طول  اقیانوسخطرناک شنا کنه؛ اونم حالا که دیگه پیر شده...(لطفا ماجراهایی رو که دیدید و شنیده اید در کامنت ها به اشتراک بذارین؛ بیشتر از آنچه فکر کنین برای همه الهام بخش خواهد بود)چون غصه خوردن و غر زدن و بقیه عمر از دست روزگار و سر نوشت نالیدن دردی از شما دوا نمیکنه!دلسوزی بقیه هم برای شما نون و آب نمیشه...همیشه راهی وجود داره! فقط باید به وجودش خوشبین باشم و بعد برای پیدا کردنش تا آخرین نفس تلاش کنیم...</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 15:15:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبینی ماده خام موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-hkvoaffi2kzs</link>
                <description>در این نوشته نمیخوام بگم اگر خوشبین باشین موفق میشین؛ میخوام بگم اگر بدبین باشین قطعا هر بار با مغز میرین تو دیوار و البته این قضیه هم بر بدبینیتون صحّه میذاره و هر بار بدبین تر میشین و بیشتر با مغز میرین تو دیوار (چرخه تو دیوار بدبینی)!اگر میخواین تفاوت خوش بین و بدبین رو عمیق متوجه بشین؛ کارتون Winnie the pooh رو ببین و طرز نگاه پو و ایور رو به یک موضوع واحد با هم مقایسه کنین!من با 158 سانت قد و 50 کیلو وزن، با قیافه ای که در نگاه اول 15 سال بهش به زور میخوره وقتی برای بار اول در جمعی به عنوان مدیر شرکتم حضور پیدا میکردم خیلی به این قضیه بدبین بودم که هیچ کس رو من به عنوان مدیر حساب باز نکنه! با این فکر اعتماد به نفسم رو از خودم میگرفتم، بیش از حد به رفتار طرف مقابلم حساس میشدم و این شُبهه های تردیدی رو در من به وجود میآورد که از جانب طرف مقابل کاملا ملموس بود! گاهی اینقدر به این بدبینی خودم مصمم میشدم که تا حد امکان قرار ها رو به تلفنی تغییر میدادم یا سخنرانی ها رو به کس دیگه ای محول میکردم! خوب حدس بزنین چی میشد؟ من هیچ جا به عنوان مدیر شرکت حضور پیدا نمیکردم، وقتی هم میکردم پر از تردید، استرس و نگرانی بودم و خوب حالا اگر در نظر بگیریم ظاهرم هم موثر بوده، به هر حال هیچ کس من رو به عنوان مدیر شرکت به حساب نمیآورد...!من در حال سخنرانی: خوب همونطور که میبینید تمام آن چیزی که من زمانی نگرانش بودم قشنگ به زور دیده میشه!!!هیچ قطعیتی برای موفق شدن آدم خوشبین وجود نداره؛ اما شکست آدم بدبین قطعیه!خوب در کل من خیلی اغراق آمیز آدم خوش بینی ام! خیلی در خاطراتم براتون گشتم که  مثال شخصی بیارم! اما در همین مثال هم مثل تمام دوستان بدبین فکر میکردم خیلی هم واقع بینم...چی شد که درست شد؟ و زندگی من چه تغییری کرد؟چطور باید بدبینی رو تشخیص داد؟خوب خیلی سخته؛ همونطور که گفتم آدم های بدبین احساس میکنن واقع بینن! و به یکی که واقع بینه نمیشه گفت بدبینی؛ چون نمیپذیره! آسمون و زمین رو به هم میبافه و براتون استدلال میاره که حقیقت همینه! چند تا راه داره اما باید کم کم تمرین کنین؛ و مثل چیزای نسبی دیگه این هم کامل از بین نمیره.به چشم بیماری مهلک بهش نگاه کنین! وقتی دوستتون برگرده بهتون حتی بی هیچ دلیلی بگه سرطان دارین؛ حتی اگر خیلی چرند به نظر بیاد حرفش؛ شما باز محض احتیاط یک مقدار چک آپ خواهید کرد...پس دفعه بعد هرکسی حتی به شوخی بهتون تهمت بدبینی زد؛ خودتون رو چک آپ کنید لطفا!اگر میخواید خود درمانی کنید به علائمی مثل ترس، پشت گوش اندازی، بهانه تراشی و... توجه ویژه کنید! هر چیزی که باعث بشه کار شما انجام نشه ممکنه از بدبینی باشه؛ مثال های این نوشته هم کمی ذهنتون رو باز میکنه.قدم یکم؛ اگه میشه درستش کن، اگه نمیشه بپذیر!خوب علی رغم این همه عمل جراحی برای کاهش سن متاسفانه هیچ اقدامی در جامعه پزشکی برای افزایش سن وجود نداره! پس دو تا راه داشتم یا یه عمر (دست کم تا زمانی که یکم پیر شم) باید فرار میکردم یا خودم رو همین شکلی میپذیرفتم! من راه دوم رو انتخاب کردم و تصمیم گرفتم به بدبین درونم بی اعتنا باشم! خوب حدس بزنین چی شد؟؟ واقعا تا وقتی کارم رو خوب انجام میدم هیچ کس اهمیت نمیده من چند سالمه، چند ساله به نظر میام یا چقدر سابقه دارم! و وقتی کارم رو خوب اجام ندم هم فکر نکنم قیافه یه مدیر کاریزماتیک هم بتونه کاری برام بکنه(چون ندارم این قیافه رو دقیق نمیدونم)!و البته اگر هنوز به بدبین درونم مجال داده بودم هیچ وقت نمیذاشت بفهمم هیکل ریزه میزه و قیافه 15 ساله داشتن اصلا مهم نیست :)) در نهایت این فهم من کلا کار و کاسبی بدبین درون رو تعطیل کرد!آدم خوشبین کسی نیست بدی ها رو نمیبینه، فقط فکوس دیدش رو میبره رو فرصت ها و نقاط ضعفی که میتونه حل کنه، ولی نقاط ضعفی رو که نمیتونه حل کنه میپذیره و البته حتما در صورت لزوم مد نظر قرار میده!قدم دوم؛ بترس ولی انجام بده! تنها کاری که ترسناک نیست کاریه که قبلا انجام دادیم(هرچند که بعضی کار ها تا دفعه هزارم هم ترسناکن)! و همونطور که میدونیم کاری که قبلا انجام دادیم قرار نیست مار رو به جای جدیدی ببره! پس اگر میخواید کاری بکنید که تغییری تو زندگیتون ایجاد کنه چون موفقیت در همین راستا تعریف میشه (رجوع کنید به تعریف موفقیت) باید کاری بکنید که تا حالا نکردین! و البته که این کار ترسناکه!چون جنبه های نامعلوم و ناشناخته ای داره که ذهن بدبین ما ناخودآگاه با فرضیات منفی پرش میکنه و برای همین میترسه (ما رو هم میترسونه)! پس فکر نکنین راه گل و بلبلی برای موفقیت وجود داره و شما فقط باید منتظر بمونین شانس در خونتون رو بزنه، همه راه ها به سمت موفقیت ترسناکه! و همه موفق ها هم در این مسیر تا حد مرگ ترسیدن! فکر میکنین برای جف بروز ترساک نبود تمام سرمایه بازنشستگی مامان باباش رو بگیره و خرج آمازون کنه؟ - اگر مردم به خرید اینترنتی اعتماد نمیکردن چی؟- اگر جواب نمیداد چی؟- اگر قبل اینکه موفق بشه همه سرمایش تموم میشد چی؟- اگر...؟خیلی بعید میدونم به این چیزا فکر نکرده باشه، مگر اینکه احمق باشه! و بعید میدونم احمقی بتونه آمازون رو راه بندازه...فقط احتمالا به اگر های دیگه ای فکر کرده:- اگر بشه چی؟من به کسی توصیه نمیکنم که سرمایه بازنششتگی مامان باباش رو بگیره باهاش کار راه بندازه خصوصا الان که سرمایه گذار های خطر پذیر برای همین کار به وجود اومدن، خودم هم نمیتونم اینقدر شجاع و خوشبین باشم! با وجود اینکه سرم برای کارهای خطرناک درد میکنه؛ اما بازی کردن با زندگی کس دیگه چیزیه که حقیقتا دست و دلم رو میلرزونه...باز هم میگم هیچ قطعیتی برای موفق شدن آدم خوشبین وجود نداره، خیلی چیزهای دیگه لازمه که با وجود همشون هم باز موفقیت قطعی نیست! اما اگر امتحان نکنین هیچ وقت نمیفهمین میتونستین موفق بشین یا نه؟راه انداختن یک کسب و کار اون هم با پول یکی دیگه ترسناکه! اولین سخنرانی بزرگ یا اجرای موسیقی ترسناکه! یک سال عمر گذاشتن و برای کنکور خوندن ترسناکه! شاید یادتون نیاد ولی پیدا کردن اولین دوست تو مهد کودک و برداشتن اولین قدم هم ترسناکه! اما اگر این کارهای ترسناک رو نمیکردم احتمالا الان برای شیر خوردن و تعویض پوشک هنوز به کمک نیاز داشتیم! چیزی که فرق کرده اینه:ما بزرگ شدیم، و متاسفانه راه های روتین و حمایت های مامان بابا رو به اتمامه، با راهی مواجه شدیم که راه خودمونه و چون راه خودمونه کسی تا حالا نرفته، ناشناخته هاش بیشتره و در نتیجه ترس هامون هم بزرگ شده! چیزی که باید مراقبش باشیم اینه که نذاریم ترس هامون از خودمون بزرگتر شه و جلو رشدمون رو بگیره؛ شاید این بهتتون انگیزه بده: کاری که از نظر واقع بینی جنبه های منفی زیادی داره یا ریسکش بالاست و برای همین ترسناکه! همون راهیه که اگر نریم هیچ وقت نمیفهمیم به کجا میرسیده؟ چون هیچ کس جز ما نمیره!و خوب این راه خیلی هم شبیه همون راه هاییه که خوشبین های روزگار که رو نقاط مثبتش تمرکز کردن، به ترسشون غلبه کردن و رفتن! جهت دنیا رو هم با خودشون عوض کردن...ترس بچه ی بدبینیه !اگر کمر همت بستین از خودتون یه آدم بزدل، ترسو و البته کاهل بسازین فقط کافیه از صبح که پا میشین تمام جنبه های منفی هر کاری که سر راهتون قرار میگیره رو به خودتون یادآوری کنین!- میای یه کار راه بندازیم؟ - نه بابا ورشکست میشیم پدرمون در میاد و...- میای بریم شهربازی؟- نه بابا این دستگاه ها هیچ کدوم استاندارد نیست میوفتیم میمیریم!- میای بریم اونور خیابون؟- نه بابا ماشین میزنه بهمون میمیریم...و به همین صورت یک عمر میگذره و شما از ترس، بدبینی یا همون واقع بینیِ خودتون هیچ کاری در زندگیتون نکردین! و اگر نوشته های قبلیم رو خونده باشین این &quot;مردن بدون کاری کردن&quot; به تنهایی بزرگترین ترس زندگی منه...ترس خودش کلی بحث میطلبه؛ و به شدت تشخیص و درمانش سخته! اگر بعدا راجع به ترس صحبت کردیم یادتون باشه این فقط یه قسمتش بود.سوم؛ خوب که چی؟قطعا ترس، بدبینی و واقع بینی با تکیه بر نکات منفی خیلی اوقات ما رو از خطرات حفظ میکنه! قرار نیست ماچون خوشبینیم بدون طناب محافظ چند صد متر رو سخره نوردی کنیم یا اینکه ساعات اولیه بامداد رو جهت تفکر در محله های پرجنایت شهرقدم بزنیم! بهترین راه برای درک بدبینی مفید  صحبت کردن رو در رو با ترسمونه!این شما و این هم جناب ترس از انیمیشن مفرح و آموزنده inside outتاکتیک صحبت اینه: 1.حرفش رو میشنویم، اگر منطقی بود که جوانب ایمنی رو رعایت میکنیم، اگر منطقی نبود اینقدر ازش میپرسیم خوب که چی؟ تا به ته خط هممون که مرگه برسیم! بعد با جناب ترس دوتایی تصمیم میگیریم که طبق مهندسی معکوس زندگی میخوایم قبل مردن این کار رو انجام بدیم؟ یا نه؟مکالمه من و ترسم برای نصفه شب بیرون رفتندر نهایت ترس هاتون رو به حال خودشون نذارین و باهاشون صحبت کنین!مکالمه من و ترسم برای رها کردن ارشدیادتون باشه تا امتحان نکنین و نپرسین جواب درست رو نمیدونین! یکبار وقتی دبستان بودم نوک های مداد فشنگیم پخش شد تو کلاس و دو تاش پیدا نشد؛ من بعد تعطیلی مدرسه موندم و کلی دنبالشون گشتم و به همه گفتم من این ها رو پیدا نکنم مامانم منو میکشه!!! مامانم که دیگه نگران شده بود؛ کلی سراغ من رو گرفت و در حالی که ماجرا رو شنیده بود با عصبانیت فراوان اومد دنبالم؛ولی از اینکه مداد فشنگیم رو گم کردم عصبانی نبود! از  اینکه چرا فکر کردم به خاطر یه مداد فشنگی منو میکشه عصبانی بود!ار تلخ ترین مکالمه های زندگی من با ترس یه نفر دیگه در مورد همین تجربه نویسی در ویرگولبیشتر اوقات چیزی که بهش بدبینیم اصلا قرار نیست اتفاق بیوفته؛ و چیزی که ازش میترسیم اصلا وجود نداره! در درجه اول باید قبول کنین که بدبین هستین نه واقع بین و بعد کار و کارسبی بدبین ذهنتون رو بزنین از بیخ و بن  بزنین بترکونین...و شانس موفقیت رو با هر تعریفی که براش دارین با بدبینی بیهوده؛ هنوز امتحان نکرده ار خودتون نگیرید!همین ?</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2019 19:53:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعریف موفق و موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-ew3c2burbywe</link>
                <description> این سری نوشته های &quot;تعریف&quot; اصولا به تنهایی معنی نمیدن! من برای اینکه برای هر نوشته مجبور نباشم تمام کلماتم رو تعریف کنم برای کلمات متداولم نوشته جدا ایجاد میکنم و به  متن اصلی لینک میدم.در ضمن این ها تعریف من از این کلمه ست یعنی وقتی اون کلمه ای که در عنوان گفتم رو به کار میبرم منظورم این تعریف پایینه؛ پس یعنی الزاما تعریف جهانی و معتبری نیست! فقط تعریف منه...خوب میرسیم به تعریف موفقیت: با صداقت تمام باید بگم اگر تعریف درست و درمونی برای موفقیت داشتم؛ یا تعریف درست و درمونی برای موفقیت پیدا میکردم احتمالا دیگه غمی در زندگی نداشتم!به بیان ساده تر و طبق عقاید این جانب به نظرم مشکل از جایی شروع میشه که تصمیم میگیریم موفقیت رو تعریف کنیم! بیاین طبق معمول از مشکل شروع کنیم تا به تعریف برسیم: هشدار1: موفقیت رو با اجزاش تعریف نکنیمتعریف موفقیت مثل تعریف زیبایی میمونه! وقتی ما یک نفر رو زیبا میبینیم و به جز سلیقه های خاص؛ جمیعا در مورد زیباییش توافق داریم عموما مشکلی وجود نداره؛ مشکل از جایی شروع میشه که تلاش میکنیم اجزای زیباییش رو تفکیک کنیم و توضیح بدیم که چرا زیباست؟حالا کجا این مساله مشکل ساز شده؟؟ وقتی به این نتیجه رسیدیم که طرف زیباست چون دماغ کوچیک و چشم های بزرگ داره و بعد ناخودآگاه این رو تعمیم دادیم که فاکتور زیبایی دماغ کوچیک و چشم های برزگ داشتنه! دردسر بعدی از اینجا شروع میشه که عده ای تصمیم میگیرن خودشون رو زیبا کنن و در راستای همین تصمیم عموما با جراحی و یا گریم های سنگین خودشون رو به این دو تا فاکتور نزدیک میکنن!خوب همینطور که سرمون رو به اطراف بچرخونیم میتونیم نمونه های زیادی رو  ببینیم؛ این اقدامات حتی در بهترین حالت که منجر به زیبایی بشن (که معمولا نمیشن) مصنوعی اند و نه تنها احساس رضایت از خود و زیبایی به صاحبشون و بیننده های صاحبشون نمیدن بلکه در طولانی مدت توسط یه چرخه سه مرحله ای:1.فلان جام هم ایراد داره 2. تا درستش نکنم زیبا نمیشم 3. پس فعلا زشتم! باعث کاهش اعتماد به نفس و حس عدم زیبایی در صاحبشون میشن.(هرچند موفقیت با زیبایی تفاوت هایی داره و یکی از مهمترین تفاوت هاش اینه که زیبایی و اصولا ویژگی های ظاهری ژنتیکی اند ولی موفقیت به دست آوردنیه اما به هر حال تعریف فاکتور های جزئی برای موقعیت هایی که کلیتش مهمه معمولا ما رو به بیراهه ای میبره که ممکنه همه اون فاکتور ها رو داشته باشیم ولی به موقعیت کلی موفقیت یا زیبایی نرسیم)پس تعریف موفقیت با اجزای موفقیت جواب نمیده!هشدار2: موفقیت رو با مثال افراد موفق تعریف نکنیممورد بعدی که در راستای همین مورد قبلی قرار میگیره (در واقع پیش نیازشه) اینه که موفقیت رو با مثال تعریف نکنیم! یعنی اگر ادیسون (الگوی بچگی های من) آدم موفقی بوده؛ اصلا و ابدا و حتی اکیدا سانازی که بیاد دقیقا جا پای ادیسون بذاره موفق نخواهد بود! چرا؟چون اول: من نمیتونم به خوبی ادیسون، ادیسون باشم! برای همینه که نسخه های فیک به هر حال قابل تشخیص اند (تاکید میکنم حتی اگر بهتر باشن هم مثل نسخه اصلی نیستن؛ بهترن!) چون دوم: دنیا به دو تا ادیسون نیاز نداره! آیا کسی هست که نیاز داشته باشه من بیام براش لامپ اختراع کنم؟؟ کامنت بذاره لطفا...سیستم لامپ های ادیسونی رو الان بچه های 10-12 ساله ما بلدن، دنیا عوض شده کلی لامپ های بهینه تر اومده من اگر بیام عمرم رو صرف کنیم بهترین نسخه فیک ادیسون بشم و بهترین لامپ فیک رو اختراع کنم، دقیقا به چه دردی میخورم؟؟چون سوم: قطعا به دو دلیل بالا من با تقلید گام به گام از ادیسون احتمالا به هیچ دست آورد، موفقیت و احساس موفقیتی دست نخواهم یافت!پس لطفا موفقیت رو با الگو برداری از آدم های موفق دیگه تعریف نکنیممحض تاکید میگم: اینکه پسرعمو شما پزشک شده و الان زندگی موفقی داره (به فرض اینکه واقعا داشته باشه) اصلا و ابدا دلیل بر این نیست که شما هم با پزشک شدن موفق بشید؛ اگر از خودش بپرسید هم حرف من رو تایید میکنه که پزشک بودن و پزشک شدن فقط بخشی از تمام اون آدمه؛ ترکیبی که در کل موفق میشناسیمش و خودش احساس موفقیت داره. اگر شما بخواید با پزشک شدن موفقیت اون رو به دست بیارید؛ درست مثل اینه که بخواید با عمل بینی شبیه سوفیا لورن بشید!قرار نیست موفقیت رو تعریف کنیم!خوب این همه من نوشتم و شما هم خوندید ولی هنوز نتونستیم موفقیت رو تعریف کنیم! خوب باید یه رازی رو بهتون بگم؛ قرار هم نیست تعریفش کنیم...هر کس باید در درون خودش موفقیت رو پیدا کنه. من فقط میتونم برای پیدا کردنش یه سری راهکار بهتون بدم، یه سری نکته از چیزهایی که میتونه شبیه موفقیت باشه بگم و یه سری هشدار در مورد چیزهایی که موفقیت نیست! ولی در نهایت این زندگی شماست، موفقیتش با شماست و قطعا اولین قدم اینه که شجاع باشین و مسئولیت زندگی و موفقیتتون رو بر عهده بگیرین!راهکار پیدا کردن الگو موفقیت شما اگر هنوز هیچ دیدی ندارین که موفقیت شما چیه و چه شکلیه با این نوشته زندگیتون رو مهندسی معکوس کنین؛ به قلبتون رجوع کنین و ببینین چه چیزی بهتون حس موفق بودن میده؟همونطوری که گفتم موفقیت یه حسه که در طول یک مسیر همراهتونه؛ بودنش معمولا دیده نمیشه اما نبودش احساس میشه و این نبودن حس موفقیت مدام بهتون میگه: &quot; تمام این کار ها بیهوده است&quot;. پس اگر احساس نمیکنین تمام تلاش هایی که میکنین بیهوده ست احتمالا حس موفقیت دارین!در پاراگراف بالا گفتم &quot;مسیر&quot;؛ بله موفقیت یه حسه که در طول یک مسیر (معمولا به اندازه تمام عمر) همراهتونه پس نباید با دستاورد اشتباه گرفته بشه. هر چند که وقتی دستاوردی به دست میارید این حس موفقیت به صورت انفجاری بالا میره اما اصولا اگر در مسیر درست باشین نباید قبل یا بعدش قطع شه!یه گوینده ای که اسمش یادم نمیاد یه بار گفت لحظه قبل از طلوع خورشید تاریک ترین موقع روزه؛ لحظه قبل از دستاورد هم آدم کمترین حس موفقیت رو داره. ولی باز تاکید میکنم قطع نمیشه... اگر اشتباه نکنم این ایده موفقیت در مقابل دستاورد از پادکست &quot;موفقیت&quot; دکتر هلاکویی در ذهنم جا مونده؛ اون رو گوش کنین خیلی بهتر از من توضیح داده. (به دلیل اینکه سایت اصلیش رو نمیدونم لینک نمیکنم؛ سرچ گوگل کنین)قدم آخر در تبدیل شدن به انسان موفقدر نهایت شاید باورتون نشه (منم اگر پارسال این متن رو مینوشتم این قسمت متن وجود نداشت) اگر احساس موفقیت در زندگی میکنین باید این احساس رو به اطرافیانتون هم منتقل کنین و کمک کنین شما رو به عنوان یک آدم موفق بشناسن (به هر دلیلی که خودتون، خودتون رو موفق میدونین) چون اطرافیان آدم حکم آینه رو دارن! اگر مدام از بدنه کتری برای دیدن خودتون استفاده کنین احتمالا طولی نمیکشه که احساس میکنین چقدر بدقواره هستین! این نوشته چون قراره فقط تعریف موفق و موفقیت باشه نمیخوام خاطره شخصی واردش کنم؛ اما نسبت به این قضیه زخم شخصی بزرگی دارم که احتمالا جاش همیشه به یادگار میمونه برای درس عبرت! بعدا در موردش حرف میزنم حتما ولی فعلا بپذیرین اگر شما روی پرسنال برندتون کار نکنین و خودتون رو اونطور که هستید بیان نکنید؛ به ایمان خیلی قوی ای نیاز دارین که تو مسیری که حس میکنین درسته باقی بمونین. در غیر اینصورت ممکنه مسیر موفقیت درستی که داشتین رو به خاطر هیچ و پوچ از دست بدینباور کنین در طولانی مدت حتی ایمان قوی هم جوابگو نیست؛ شما یه ظرفی دارین که تهش سوراخه و اگر بزرگتر باشه (ایمانتون قوی ترباشه) فقط دیرتر خالی میشه اما به هر حال و بالاخره خالی میشه...برای همین لازمه یک آینه درست در جامعه از خودتون بسازید که بتونین خوبی ها و البته بدی های خودتون رو درست ببینین و انرژی و اقداماتتون رو در مسیر درست صرف کنین.البته باید بگم به همون اندازه که کم گفتن از خودتون موجب تباهی میشه؛ زیاد گفتن هم موجب تباهی میشه؛ این کار (دست کم برای من) سخت ترین بخش احساس موفقیته! یه مرزی هست به باریکی مو که باید پرسنال برندتون رو در این مرز تعریف کنین...حتما در مورد پرسنال برند بیشتر و بهتر صحبت خواهیم کرد :)</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2019 14:48:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعریف هدف</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%87%D8%AF%D9%81-xpx0e2ybvb08</link>
                <description>این سری نوشته های &quot;تعریف&quot; اصولا به تنهایی معنی نمیدن! من برای اینکه برای هر نوشته مجبور نباشم تمام کلماتم رو تعریف کنم برای کلمات متداولم نوشته جدا ایجاد میکنم و به  متن اصلی لینک میدم.در ضمن این ها تعریف من از این کلمه ست یعنی وقتی اون کلمه ای که در عنوان گفتم رو به کار میبرم منظورم این تعریف پایینه؛ پس یعنی الزاما تعریف جهانی و معتبری نیست! فقط تعریف منه...دوست دارم تعریف هدف رو با یک جمله شروع کنم بعد برگردم در مورد اجزای جمله توضیح بدم:هدف موقعیتیه که ما برای رسیدن بهش آگانه تلاش میکنیم.جز یک: چرا موقعیت؟ در درجه اول چون اگر میخواستم تمام موقعیت های داشتن، شدن، خریدن و... رو جدا کنم خیلی زیاد میشد :))اما خوب دلایل منطقی تری هم براش دارم؛ ببینین شما وقتی میخواید رتبه 1 کنکور بشید؛ در حقیقت میخواید اون آدمی باشید که رتبه یک کنکور رو به دست آورده. یا وقتی میخواید خونه یا ماشین فلان بخرید؛ در حقیقت میخواید اون آدمی باشید که تونسته خونه یا ماشین فلان بخره یا اینکه آدمی بشید که خونه یا ماشین فلان داره.حالا همیشه هم ممکنه خیلی من یا شما در این موقعیت مطرح نباشه؛ خصوصا وقتی قضیه معنوی تر میشه خیلی این موارد پیچیده تر میشه! مثلا خودم از سیستم آموزش، وقت و اشتیاقی که براش هدر دادم همیشه به شدت متنفر و عصبانی بودم و وقتی سیستم خویشاوره رو برای آموزش ایده پردازی کردم خیلی برام اهمیت نداشت که من کسی باشم که این سیستم رو راه میندازه کما اینکه اگر کسی پیدا میشد که این سیستم رو بهتر راه مینداخت من روی ماهش رو هم میبوسیدم و این بار سنگین رو رو دوشش میذاشتم! (البته آدم تا در موقعیت قرار نگیره نمیدونه چه کار میکنه؟) ولی چیزی که میخواستم این بود که آموزش این شکلی باشه (یعنی موقعیت سیستم آموزشی این شکلی باشه)پس به هر حال ما برای &quot;رسیدن به&quot; یا &quot;ساختن&quot; یک موقعیت تلاش میکنیم (اگر مثال نقضی دارین بفرمایید؛ کمک میکنه من هم دید بهتری نسبت به هدف پیدا کنم)جز دو: چرا آگاهانه؟ خیلی وقت ها داریم برای یه موقعیتی تلاش میکنیم ولی اصلا نسبت بهش آگاه نیستیم! مثلا شاید همین الان که در ویرگول وقت سپری میکنیم داریم در راستای بی محلی کردن به شریک عاطفیمون تلاش میکنیم ولی اصلا متوجه این اوضاع نیستیم...دقیقا وقتی متوجه میشیم که شریک جان ولمون میکنه و میره! پس مشخصه اصلی اینکه تلاشمون آگاهانه بوده یا نه داشتن حس ناراحتی بعد از این اتفاقه (معمولا هم اتفاق های بد توسط تلاش های نا آگاهانه می افته مگر اینکه شما دیگه خیلی خوش شانس باشین) ما معمولا بعد اینکه در این موقعیت قرار میگیریم تازه میفهمیم چقدر براش تلاش ناآگاهانه کرده بودیم...پس این موقعیت هیچ وقت هدفمون نبوده!مثال های دیگه ای هم هست: مثلا ما معمولا برای دستیابی به اضافه وزن (عرض کردم معمولا)، اخراج شدن از کار یا مدرسه و... آگاهانه تلاش نمیکنیم! برای همین معمولا این ها هدف نیستند و وقتی هدف نیستن با رسیدن به این موقعیت ها احساس ناراحتی میکنیم.نقطه مشترک بین کلمه آگانه و تلاش اینه که برای هدف قرار گرفتن یک موقعیت لازمه اون موقعیت برای یه مدت نسبتا زیادی مد نظرمون باشه. یعنی اگر احساس کردین کاش فلان ماشین رو بخرم و بعد بیخیالش شدین دیگه موقعیت خرید، قدرت خرید یا داشتن اون ماشین هدف نیست.جز سه: چرا تلاش؟ چیزی که در مورد هدف مهمه اینه که نداشته باشینش! مثلا من اگر بچه پولداری باشم که بابام کادو قبولی دانشگاه ویلای لواسون میزنه به نامم؛ خیلی به دست آوردن 10 میلیون پول نمیتونه برام هدف باشه! (مگر اینکه بخوام 10 میلیون رو تماما خودم به دست بیارم که اون هم یه موقعیتیه که احتمالا تا به حال نداشتم) ولی اگر کارتون خوابی باشم که به نون شب و سقف بالای سرش محتاجه اونوقت 10 میلیون به دست اووردن نه تنها برام هدفه بلکه شاید اصلا هدف زیادی بزرگ و دور از ذهنی باشه...پس برای اینکه یه چیزی هدف باشه باید نیاز به تلاش داشته باشه.بدیهیه که شما وقتی به هدفتون رسیدین دیگه اون موقعیت برای شما هدف نیست! و میشه وضع موجود!!! برای همین خیلی ها وقتی به چیزهایی که میخوان میرسن افسردگی های شدید میگیرن و شاید هم حتی اقدام به خودکشی کنن و اینجور مواقع ما ها از این طرف گود قضاوت میکنیم که خوشی زده زیر دلشون یا اینکه مرفه بی دردن...به عنوان کسی که هر دو قشر رو از نزدیک دیده باید بگم زندگی یک مادر یا پدری که بچه هاش گرسنه اند و هدف هر روزش پیدا کردن یه لقمه نون برای بچه هاشه خیلی پر امید تر از یه میلیاردیه که دیگه به همه اهدافش رسیده؛حالا امیدوارم تصمیم نگرفته باشین برای اینکه زندگی پر امیدی داشته باشین به بچه هاتون گرسنگی بدین! منظورم از مثالی که زدم اینه: داشتن هدف مهمه؛ حالا در هر اندازه ای که هست و با هر موقعیتی که شما هستین...و صحبت آخر با دوستان عزیزی که فکر میکنن فلان چیز رو به دست بیارن دیگه هیچی از زندگی نمیخوان! هیچ وقت روزی که هیچی دیگه از زندگی نخواین نمیرسه! مگر اینکه بعدش با کله بیوفتین در سراشیبی مرگ؛ پس یه لطفی در حق خودتون و زندگیتون بکنین: باز هم یه چیزی بخواین!</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2019 12:39:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهندسی معکوس زندگی: شروع از مرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-uj6fnfczq0ea</link>
                <description>فکر می کردم پدربزرگم باز هم از بیمارستان مرخص شود؛ اما این بار این اتفاق نیوفتاد!مرگ خیلی غیر منتظره، قطعی و تنها در یک لحظه همه چیز را بر هم زد (دست کم برای من)؛ هیچ معجزه ای هم اتفاق نیوفتاد.در نهایت من دیگر هیچ وقت پدربزرگم را ندیدم چون در آن لحظه برای تحویل پروژه ای بیهوده در دانشگاهی بیهوده تر برای بیهوده ترین درس دنیا در حالی که در اولویت چند ده هزارم ام هم نبود؛ حاضر شده بودم!فکر نمی کردم بعد این ماجرا زنده بمانم، هر لحظه منتظر سکته قلبی یا سرطانی کشنده یا هر آن چیزی که به دق مرگ معروف می شود بودم. مغزم سعی داشت  از من در برابر احساساتم محافظت کند؛ بنابراین پیوسته و اغراق آمیز کل ماجرا را فراموش می کردم! با اینکه در خانه آن ها بودم هر بار که از خواب بیدار میشدم سراغش را میگرفتم فکر می کردم به پیاده روی یا جایی دیگر رفته و زود بر می گردد و تا حدود دو ماه هر بار که می خوابیدم تمام خاطره های مربوط به مرگش پاک شده بود...آن روزها؛ وقتی که من بچه بودم...بر خلاف تصوراتم هنوز زنده مانده ام و این فاجعه باعث شد: زمان، زندگی، الویت و هدف هایم باز تعریف شود.بالاخره حقیقت مرگ را در آغوش کشیدم و مجددا تمام زندگی را از نو برنامه ریزی و اولویت بندی کردم؛ تنها کاری که در برابر مرگ میتوانستم انجام دهم این بود که قبل از رسیدن آن خوب زندگی کنم.شاید بهتر باشد در کنار این نوشته سخنرانی استیوجابز را هم در همین راستا نوش جان کنید :)من بالاخره فهمیدم تنها کاری که در برابر مرگ میتوان انجام داد این است که قبل از رسیدن آن خوب زندگی کنیم.شرح سختی صورت مساله زندگیاینکه چطور میتوانیم زندگی سعادتمندی داشته باشیم برای اغلب ما (حتی سعادتمندان) سوال گیج کننده ایست! برای پاسخ به آن ابتدا (1) باید در مفهوم سعادتمندی به توافق برسیم و پس از آن در خصوص (2) راهکارهای رسیدن به این مفهوم و اگر سر این دو به توافق رسیدیم باید این راهکارهای سعادتمندی را با توجه به منابع هر فرد؛ (3) فردی سازی کنیم! بر فرض گذر از همه این مراحل که تا کنون هم غیر ممکن بوده است؛ مساله اصلی شروع میشود: بعضی ها در این نقطه از سعادتمندی باز هم احساس سعادتمندی ندارند!این مشکل از آنجایی شروع میشود که سعی میکنیم مطالب را به زبان مغز خودمان ترجمه کنیم. یکی از این سو ترجمه ها بدون شک اندازه گیری است! برای مثال سواد به خودی خود غیر قابل اندازه گیری است ما فقط میتوانیم آن را در یک موضوع خاص نسبت به خودمان بسنجیم؛ مثلا فلانی در فلسفه درک عمیق تری نسبت به من دارد چون در گفت و گو ها همیشه دید من را باز میکند. اما این مقدار برای مغز ما کافی نیست برای همین مدارک آکادمیک را اختراع کرده ایم! اما آیا همه تحصیل کرده های دانشگاهی با سوادند؟اشتباه رایج اندازه گیری مسائل غیر قابل اندازه گیری را کتاب اثر هاله ای با بررسی مورد موفقیت شرکت ها خیلی بهتر از من توضیح داده است. به طور خلاصه ما برای اندازه گیری های کلان نیاز به شاخص اندازه گیری داریم؛ مثلا وقتی هزار درخواست استخدام به شرکت می آید چاره ای نیست که از مدارک بالاتر و رزومه های بهتر شروع کنیم! اما الان که قضیه سعادت خودمان است شاید بهتر باشد کمی منطقی تر به خودمان امتیاز بدهیم و سعادتمان را اندازه گیری کنیم!اگر حتی ذره ای خودتان را مثل شرکت های رو به رویتان قضاوت میکنید؛ حتما برای خودتان هم که شده سخنرانی الن دو باتن را در تد را گوش دهید.در قدم اول باید بپذیریم سعادتمندی ما قابل اندازه گیری نیست اما دست کم برای خودمان قابل تعریف است؛ برای تعریف و رسیدن به آن تفکر در سه باور بعدی را پیشنهاد میکنم.باور یکم: زندگی ابدی نیستتلاش های زیادی برای جلوگیری از مرگ از بدو شناخت مرگ وجود داشته است؛ کیمیاگرانی که دنبال چشمه حیات بوده اند؛ همگی دار فانی را وداع گفته اند! هورمون درمانی که 200 سال پیش تصور میشد همان آب حیات باشد اکنون از دور افتاده و سلول های بنیادین جای آب حیات و هورمون درمانی را گرفته...من به تمام کسانی که تلاش میکنند غیر ممکن را ممکن سازند احترام میگذارم؛ این که دنبال انجام غیر ممکن برویم شجاعانه است اما اگر بخواهیم روی کار غیر ممکن حساب باز کنیم؛ احمقانه است! مهم ترین شاهد احمقانه بودن حساب باز کردن روی این باور ها، تکراری بودن آن هاست. برای بررسی این ایده های تکراری شما را به شنیدن سخنرانی فیلسوف معاصر، استفن کیو: 4 داستان تکرار شونده در مورد مرگ دعوت میکنم.میدانم همه قطعیت مرگ را میدانیم؛ اما گاهی برخی عبارت های عمومی به گوش آدم میخورد که مغز آدم سوت میکشد!!! اینکه امید به زندگی طولانی داشته باشیم خوب است حتی خیلی هم عالی است.  اما برخی طوری زندگی را عقب می اندازند که انگار تا ابد زنده اند! مثلا:من خیلی دوست دارم پیانو یاد بگیرم، اما الان خیلی درگیر دانشگاه هستم بعد دانشگاه حتما این کار رو میکنم. در این عبارات یک جای کار میلنگد! آیا مطمئن هستید که قرار است تا پایان فارغ التحصیلی زنده باشی؟ (بله؛ چرا نباید باشم؟ نه بیماری خاصی دارم نه مشکلی نه سن زیادی!) حقیقت این است که اگر بتوانید به زنده ماندن در یک لحظه بعد هم مطمئن باشید باید جام جهان بین داشته باشید!نمیتوان همه کارها را با هم و در همین لحظه انجام داد حتی گاهی آنقدر خسته ایم که نمیتوانیم هیچ کاری انجام دهیم! یا گاهی آنقدر درگیر اتفاقاتی  ضروری (بیماری و...) شده ایم که تمام اهداف بلند مدت و کوتاه مدتمان را در آن حل شده است! اما کاری که باید و باید انجام دهیم این است که این حقیقت را بپذیریم: کاری که الان پشت گوش می اندازیم ممکن است هرگز انجام نشود! نه به دلیل مسائلی مانند تنبلی و نسخه های موفقیتی مانند از شنبه و... بلکه تنها به این دلیل ساده که ممکن است لحظه بعد که از آن صحبت میکنیم هرگز از راه نرسد.با پذیرش همین یک حقیقت ساده میتوانیم اهدافمان را دوباره برنامه ریزی کنیم. به طوری که همه چیز غیر از اولویت اول میتواند فعلا منتظر بماند. به بیان بهتر اگر واقعا میخواهید قبل از مردن پیانو زدن را تجربه کنید؛ دانشگاه میتواند فعلا منتظر بماند!اولویت اول شما میتواند با پاسخ به این سوال مشخص شود: بدون انجام یا تجربه کدام یکی نمیخواهید با این دنیا خداحافظی کنید؟بعد از پیدا شدن اولویت اول انجام دادن آن یک جفت کفش آهنین، اراده قوی، توانایی رویارویی با منتقدانی که احتمالا از عزیزترین نزدیکانتان هم هستند، استقامت شنا در خلاف جهت رودخانه و کلی نیروی ماورایی دیگر لازم دارد. اما قول میدهم لذت زندگی واقعی را برایتان به همراه خواهد آورد.باور دوم: زندگی تکرار شونده نیست!عبارت دومی که مثل صاعقه به ذهنم برخورد میکند و حتی زمانی که از حرف های آرام یک مادربزرگ به چرتی عمیق فرو رفته ام مثل شیپور جنگ به حالت آماده باش نظامی متحولم میکند این است: دیگه از من گذشته!در این لحظه دلم میخواهد از جا بلند شوم یقه گوینده محترم را بگیرم و بعد از اعمال تمام حرکات رزمی که تا به حال یاد گرفته ام؛ بپرسم: دقیقا منظورت چیست؟؟ از اینکه میگویی خیلی دوست دارم زبان یاد بگیرم ولی دیگه از من گذشته! دقیقا منظورت چیست؟ چون دقیقا برای من این مفهوم را دارد که هنوز زنده ام و میتوانم زبان یاد بگیرم و بسیار علاقه دارم که زبان یاد بگیرم اما نمیگیرم!شما را نمیدانم؛ حتی نمیدانم جزو گویندگان این عبارتید یا مثل من هنوز شنونده اید! اما محض رضای خدا اگر میدانید قضیه از چه قرار است به زبان ساده برای من هم توضیح دهید. چون این عبارت عین یک معمای حل نشده، عین سیاهچاله وسط مغزم قرار میگیرد و تمام مابقی را میبلعد!اگر هنوز زنده اید لطفا از نعمت زندگی استفاده کنید، این کار را برای خودتان و برای خوشحالی امواتتان که از این نعمت محروم شده اند انجام دهید. لطفا به نعمت زندگی توهین نکنید! دست کم تا زمانی که هنوز به بخشی از آن (مانند زبان یاد گرفتن) علاقه دارید؛ به آن توهین نکنید.اگر الان 80 سال یا بیشتر دارید و به هر پیشنهادی برای ادامه زندگی نه میگویید به این بهانه که از من گذشته لطفا کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد را بخوانید! اثر شاهکاری نیست اما به خوبی بیان میکند هر روز از زندگی یک نعمت است.باور سوم: استاندارد های زندگی یکبار مصرف اند!بر خلاف دو باور قبلی که نشان از میل و باور به جاودانگی داشت این یکی کاملا برعکس نشان از ترس تباهی دارد. یکی از خطرناکترین باور ها که تمام زندگی آدم را میبلعد این است که برای سعادتمندی باید زندگی فلانی (یک نفر سعادتمند دیگر) را زندگی کنم!شاید این تنها امتحانی باشد که نمیتوانیم در آن تقلب کنیم! جواب های بقیه برای ما کار نمیکند؛ چون: شما فلانی نیستید! این فلانی هر که هست و هر چقدر با شما شباهت دارد؛ شما نیستید! و هر آنچه شما را از فلانی قابل تشخیص میکند همان تفاوتی است که نشان میدهد ممکن است راه حل فلانی برای شما کار نکند!(اگر درک منطق این موضوع برایتان شفاف نیست لطفا اندکی فیزیک کوانتوم بخوانید)دنیا به دو فلانی نیاز ندارد!باز هم این فلانی هر که هست اولین نسخه از نوع خودش است؛ در غیر این صورت شما او را الگو قرار نمیدادید پس بر فرض اینکه شما دومین نفر از الگو سعادت فلانی شوید؛ باز هم هنوز فلانی و هنوز به آن سعادتمندی نشده اید (هیچ نسخه fake ای به ارزشمندی نسخه original  نیست؛ حتی اگر با کیفیت تر باشد)الگو فلانی همیشه جواب نمیدهد!اگر در 99% مواقع هم این الگو جواب بدهد؛ باز هم ممکن است برای شما جواب بدهد یا نه؟از طرفی دیگر حتی اگر تا به حال در 100% موارد هم این الگو جواب داده؛ از آنجا که الگوهای موفقیت روابط علی معلولی منطقی نیستند؛ باز هم ممکن است در مورد شما جواب بدهد یا شما اولین استثنا باشید!حقیقت این است وقتی جواب یک نفر را برای خودمان برمیداریم مسیری که او برای پیدا کردن جواب و شناخت از خودش طی کرده را نرفته ایم و همین تفاوت کافیست که جواب او برای ما مناسب نباشد.مثل دو باور دیگر زندگی کردن زندگی یک نفر دیگر هم الزاما بد نیست؛ به شرط آنکه بپذیریم:1. احتمالا برای ما جواب نمیدهد چون هرچقدر هم راه مطمئنی باشد مسیری که او برای پیدا کردن جواب و شناخت از خودش طی کرده را نرفته ایم و همین تفاوت کافیست که جواب او برای ما مناسب نباشد.2. ممکن است تنها فرصت پیدا کردن جواب خودمان را از دست بدهیم.من میدانم چقدر ابداع راه حل خودتان که از آینده آن مطمئن نیستید ترسناک است؛ میدانم چقدر به آدم اضطراب وارد میکند وقتی همه با عشق و محبت شما را به مسیر راست فلانی دعوت میکنند در حالی که شما میخواهید بیراهه خودتان را بروید! و چقدر نا امید میشوید وقتی همه با شاهراه فلانی دست کم یک چیزی شده اند ولی شما هنوز همان آقا یا خانمی که بودید هستید! باور کنید من هم در قلب همین شرایطم!!!اما ترسناکتر از این برای من تمام شدن زندگی است در حالی که ماجراجویی خودم را مزه مزه نکرده باشم...در نهایت: مهندسی معکوس زندگیبا پذیرفتن قطعیت مرگ مهندسی معکوس زندگی شروع می شود. این پذیرفتن اگر  از اعماق جانتان نشات بگیرد دیگر جایی برای تنبلی، شروع کردن از شنبه، هنوز برای فلان کار زوده یا الان دیگه از ما گذشته و عباراتی مانند این که نشان میدهد هنوز جایی از مغزمان به غیر ممکن جاودانگی که هنوز ممکن نشده باور دارد؛ باقی نمیماند!هر لحظه از زندگیتان را باز تعریف کنید؛ مهم نیست الویت اولتان از بین بردن گرسنگی کودکان جهان است یا کشیدن یک نخ سیگار؛ مهم این است که همین الان شروع کنید و مطمئن شوید اگر زندگی تان همین لحظه به  پایان رسید از انتخابتان خوشحالید و در عین حال اگر 100 سال دیگر هم زنده باشید باز هم از انتخابتان خوشحالید! فراموش نکنید شما استاندارد های منحصر به فرد خودتان را دارید و یادآوری این مساله همیشه شما را در پیدا کردن استانداردتان راهنمایی میکند:کاری که الان پشت گوش می اندازیم ممکن است هرگز انجام نشود تنها به این دلیل ساده که تضمینی برای وجود آینده نیست.در نهایت به عنوان هدیه دوست دارم تاکید مجددی بر عباراتی داشته باشم که نشان میدهد در جایی از ذهن ما جاودانگی وجود دارد! شاید برای سمپاشی ذهنتان به کارتان آمد:عبارت های ناشی از باور زندگی ابدی:- بعدا (بعد دانشگاه، بعد مدرسه) انجامش میدم.- فعلا برای من زوده- دیگه برای من دیر شده- اگر یه بار دیگه به دنیا بیام حتما به فلان جا سفر میکنم...این عبارت ها به خودی خود بد نیستند؛ به شرط آنکه بپذیریم شاید هیچ کدام از این اتفاق ها هرگز نیوفتد!در مورد منمن بعد تمام این اتفاقات فورا و با کمترین حاشیه ممکن با مردی که احساس میکردم دوست دارم اگر یک روز از عمرم مانده باشد را کنارش بگذرانم (و در عین حال اگر 100 سال هم زنده بمانم از انتخابم خوشحال خواهم بود) ازدواج کردم. ادامه تحصیلات آکادمیک را تا آینده نامعلوم عقب انداختم؛ چون برایم مهم نبود با چه مدرکی از دنیا میروم. شرکت خودم را تاسیس کردم تا بتوانم ساناز های آینده را از اهداف القایی و موفقیت های غیر واقعی حفظ کنم. و در نهایت سعی میکنم هر روزم را به کاری بگذرانم که اگر این آخرین روزم باشد پشیمان نباشم و اگر این اولین روز از 100 سال آینده باشد یک قدم به سمت راه صد ساله ای پیش رفته باشم.کار امروز من ممکن است نوشتن در ویرگول، ابداعی تازه، یاد گرفتن چیز جدید، گذراندن زمان با کسی که دوستش دارم، تفریح یا حتی یک روز کامل خوابیدن باشد! اما هرچه که هست باید اولویت اولم باشد؛ دقیقا همان اولویتی که بقیه اولویت ها باید تا آینده ای نا معلوم برای تمام شدن آن منتظر بمانند؛ آینده ای که این بار عمیقا میدانم شاید هرگز نیاید.اگر به حس شجاعتتان کمک میکند؛ اولویت اولتان را کامنت کنید :)</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2019 21:39:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط رکاب بزن!</title>
                <link>https://virgool.io/@sanaz-rahimi/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B2%D9%86-imju0g1gfdmh</link>
                <description>این بهترین توصیه من برای تشویق دوستی بود که میخواستم حتما در مسابقه برنده شود! و شد.برای تشویق یکی از دوستانم در مسابقات انتخابی دوچرخه سواری رفته بودم؛ حواشی حواس پرت کن در مسابقات زیاد است و در مسابقات مهمتر، بیشتر! (و بیشتر از آن در زندگی عادی) و مهمترین کاری که در این شرایط باید انجام داد تمرکز ذهن به تنها و مهمترین کاریست که باید انجام شود؛ رکاب زدن.مهار کردن ذهن سرکش برای موفقیت مهمترین و گاهی دشوارترین قدم استدر کتاب بی همتای &quot;از خوب به عالی&quot; اثر &quot;جیم کالینز&quot; مفهومی به نام  جوجه تیغی مطرح میشود. جوجه تیغی ها الگو افراد موفقی هستند که میدانند چه میخواهند و به سمت آن حرکت میکنند. مهمترین تفاوت آن ها با دسته دوم آدم ها یعنی روباه ها در این است که جوجه تیغی ها تمام حواشی را در ذهن و در عمل خود کامل از بین میبرند. به عبارتی ساده تر نه تنها به سمت هدف خود حرکت میکنند بلکه هیچ کاری به غیر از آن هم انجام نمیدهند. اگر این بخش بی نظیر از کتاب خارق العاده &quot;جیم کالینز&quot; را تا به حال نخوانده اید؛ این لطف را از خودتان دریغ نکنید :)یکی از خارق العاده ترین کتاب های حوز موفقیت کسب و کار و حتی موفقیت فردیپیدا کردن اینکه چه کاری را باید انجام داد و تمرکز کردن فقط روی آن، خیلی وقت ها به همین سادگی ها هم نیست! مثلا همین مسابقات دوچرخه سواری:- میتوان روی برنده شدن تمرکز کرد؛ خیلی هم خوب است! به هر حال هدف همین است؛ باید برنده شد! چه چیزی بهتر از تمرکز روی هدف می تواند باشد؟ اما مشکل اصلی تمرکز روی برنده شدن، این است که &quot;برنده شدن&quot; کار نیست! برنده شدن یک موقعیت است که در اثر انجام یک سری از کارها گاهی به دست می آید (و گاهی هم به دست نمی آید)؛ مشکلِ متمرکز ماندن روی برنده شدن همین عبارت ساده است که بعد از آن تمرکز، مغز ما به سمت سوال &quot;چگونه&quot; سُر می خورد: &quot;چگونه برنده شوم؟&quot;- خوب برای برنده شدن باید از همه جلو زد. میتوان با جلو زدن از یک نفر شروع کرد، تمرکز را روی جلو زدن از یک نفر می گذاریم! خیلی هم خوب است؛ به این میگویند داشتن هدف کوچک (کوتاه مدت) در راستای هدف بزرگ. بزن بریم از یک نفر جلو بزنیم...خوب نفر بعدی کجاست؟ کجاها سرعتش را کم میکند؟ چطور میتوان از او جلو زد؟ پاسخ به این حواشی فکری از تمرکز مغز ما می کاهد و در نتیجه انرژی که میتوانستیم صرف کار مفید تری کنیم صرف پیدا کردن رقیبمان در مسابقه کرده ایم!کار مفید و ساده ما در مسابقات دوچرخه سواری فقط رکاب زدن است! کاری در راستای هدف اصلی، به اندازه کافی کوچک و آنقدر ساده که کمترین حاشیه ممکن را برایمان ایجاد کند. فقط کافیست یک دور دیگر رکاب را با تمام قدرت بچرخانید و بعد از آن یک دور دیگر...اول: گام ساده، بی حاشیه و کوچک خود را در راستای هدف اصلی پیدا کنید.در مرحله بعد باید ذهن خود را در برابر موفقیت ها و شکست ها کنترل کنیم؛ بله کاملا درست خواندید! در برابر هر دو هم موفقیت و هم شکست! درست است ما تا به حال مطالب زیادی درباره مواجهه با شکست، تلاش بعد از شکست و ادامه دادن تا موفقیت خوانده ایم، شنیده ایم و یا اینکه روی خودمان کار کرده ایم تا یاد بگیریم. اما اگر تا به حال به موفقیت بزرگی یا موفقیتی که آرزو آن را داشته اید و برای مدت طولانی ای آن را هدف قرارداده بودید رسیده باشید؛ حتما می دانید زندگی پس از موفقیت هم پوچ، بی ارزش و دشوار میشود! حتی گاهی سخت از زنگی بعد از شکست چرا که ما به آن کمتر عادت داریم و بلند شدن بعد از موفقیت را کمتر تجربه کرده ایمو کمتر یاد گرفته ایم. در همین راستا شما را به دیدن تجربه رخوت بعد از شکست و راهکار مقابله با آن در سخنرانی خانم الیزابت گیلبرت در جشنواره ایده های تد دعوت میکنم.پس باید بتوانید بعد هر شکست یا موفقیت دوباره به همان عملکرد ساده، بی حاشیه و کوچک خود را در راستای هدف اصلی برگردید و باز هم فقط رکاب بزنید!پس:دوم: بعد از هر شکست یا موفقیت دوباره به گام ساده، بی حاشیه و کوچک خود را در راستای هدف اصلی برگردیدچرا؟ممکن است برایتان سوال شود که زندگی که مسابقه نیست! چرا باید همیشه رکاب بزنیم؟نه نیست؛ نه من اینطور فکر میکنم نه می خواهم شما را به اینطور فکر کردن سوق دهم...زندگی اصلا مسابقه نیست؛ قرار هم نیست باشد؛ قرار نیست شما خودتان را از لذت موفقیت محروم کنید یا اینکه تمام عمر را رکاب بزنید! چون حتی ممکن است تمام عمر رکاب بزنید و برنده نشوید! چرا که حتما تا به حال فهمیده اید که دست بالای دست بسیار است و ممکن است دیگری ای پیدا شود که علاوه بر قدرت کنترل ذهن قدرت عضلاتش از شما بیشتر باشد؛ اما وقتی هدف خود را رکاب زدن گذاشته اید و همواره برایش تلاش کرده اید دیگر چیزی برای افسوس خوردن که شخصا معتقدم مانعی اساسی برای ادامه زندگی ست (حتما باید در مورد این هم بنویسم) باقی نگذاشته اید.ممکن است بخواهید به هدفی خاص دست پیدا کنید یا نخواهید (که اگر نمی خواهید شخصا درکی از چگونه زنده ماندن تان ندارم) اما اگر هدف خاصی دارید فقط رکاب بزنید! ببینید چه هدفی دارید، و بعد از آن ببنید الآن (فقط همین الآن) چه کاری میتوانید برای آن انجام دهید؟ونه تنها آن کار را انجام دهید، بلکه &quot;فقط همان کار را انجام دهید&quot;. پس:سوم: تنها و تنها همان کاری را که &quot; الآن&quot; میتوانید در راستای هدفتان انجام دهید، انجام دهید.و لطفا:زرنگ بازی در نیاورید!برنامه بلند مدت الکی نریزید!بیخود حواستان را پرت نکنید!و فقط رکاب بزنید.</description>
                <category>ساناز رحیمی</category>
                <author>ساناز رحیمی</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2019 16:56:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>