<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساناز حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sanazhosseiny</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:33:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/121214/avatar/3gH9iW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساناز حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@sanazhosseiny</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مثل یک دختر بِران، فیلمی ساده اما تاثیرگذار</title>
                <link>https://virgool.io/@sanazhosseiny/%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%90%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-xijdvwicfymp</link>
                <description>مثل یک دختر باشبارها و بارها در جوامع مختلف شاهد آن بوده ایم که تبعیضات بسیار زیادی در مورد زن ها و مرد ها ایجاد شده است.گاهها قوانین مختلف برای محدود کردن دامنه ی فعالیت زنان طی سالهای مختلف وضع شده که این نابرابری جنسیتی را چندین برابر تشدید می کند .فیلم مانند یک دختر بران نمونه‌ی کوچکی از بیان تبعیضات و تفاوت های نگاه جامعه بر جنس زن است .اگر هنوز این فیلم را ندیده اید بهتر است ادامه ی متن را دنبال نکنید چون قصد دارم داستان را لو بدهم.این فیلم بر گرفته از یک داستان واقعی در مورد دختر اسب سواری در استرالیاست که در یک خانواده ی پر‌جمعیت به دنیا می‌آید و در کودکی مادرش را از دست میدهد. نشان دادن بخش هایی از زندگی روزمره‌ی یک خانواده که مجموعه‌ی نگهداری و پرورش اسب دارند و فرزندانشان از کودکی با اسب ها خو گرفته اند، شروع داستان است. صبح میشود و هر کدام از بچه ها در سنین مختلف روزشان را با انجام بخشی از کارهای خانه یا کار نگهداری اسب ها شروع میکنند، دیدن این بخش از فیلم برای من تداعی کننده‌ی آموزش مسئولیت پذیری از کودکی به فرزندان است که میتواند در ساختن آینده ی آن ها بسیار تاثیر گذار باشد . همبستگی و حمایت‌گری اعضای خانواده از هم، نشان دهنده ی آن است که پدر با وجود از دست دادن همسرش توانسته هسته ی خانواده را به درستی حفظ کند. میشل شخصیت اصلی داستان، کوچکترین عضو خانواده است که از دیدن مهر مادری محروم مانده و در زمان نوزادی مادرش را از دست داده است ، خلاء های نبود مادر برای این دختر کوچک را در بخش های مختلف داستان میتوان دید. دختری احساسی که هیجانات زیادی دارد و  دائم در حال تجربه و کشف است، علاقه ی بسیار زیاد و عجیبش به اسب ها باعث شده حتی آرامش خواب شبانه اش را هم با این موجودات شریک شود.او هم مانند هر دختری رویاهای بزرگی در سر دارد و برای رسیدن به آن ها تلاش میکند. به دنیا آمدن در خانواده ای که تعداد زیادی از افراد آن قهرمانان و مدال آوران مسابقات مختلف اسب دوانی در استرالیا  هستند، باعث پیدایش رویای قهرمانی در این دختر شده است.میشل پین بزرگ میشود و در تمام این دوران برای کسب تجربه و مهارت، برای نزدیک شدن به قهرمانی تلاش میکند. او از تمام توان و زمانش استفاده میکند تا بیشتر یاد بگیرد، کمتر می خوابد بیشتر می آموزد و سخت تر می شود .حتی راه رسیدن به خواسته هایش با مخالفت پدرش که مهمترین و تاثیر گذار ترین فرد و یک آموزگار برای اوست مواجه می شود. مقابل مخالفت پدرش می ایستد و باز هم تلاش میکند.روزهای سختی را میگذراند و با شکست های مختلفی رو به رو می شود و اما این دختر خوب می داند که چه می خواد و برای همان یک چیز از تمام خودش مایه می گذارد .در جریان یکی از مسابقات از اسب پرت می شود وآسیب می بیند و بعد از آن خانواده اش تلاش میکنند مانع او شوند تا ادامه ی این مسیر را بپیماید. اما این بار پدرش از خواسته اش حمایت میکند و میشل قوی تر و با انگیزه تر از قبل برای دستیابی به عنوان قهرمانی مسابقات اسب دوانی جام ملبورن که تا پیش از این هیچ زنی برنده ی آن نشده بود، میتازد .با وجود آسیب دیدگی و تجربه ی شکست های بسیار و پر رنگ بودن تبعیضات جنسی در این مسابقات او میتواند با غلبه بر همه ی مردانی که گاهی او را به سخره می گرفتند و با تکیه بر تمام تلاش ها و مهارت هایش سر انجام به عنوان اولین زنی که  موفق به قهرمانی در  این مسابقات شده ، جام ملبورن را دریافت کند.روایت میشل پین داستانی پر از انگیزه است برای تمام افرادی که در جای‌جای جهان با وجود تبعیضات مختلف جنسی و عدم داشتن شرایط مطلوب توانسته اند با هدف مندی و تلاش به خواسته هایشان برسند .داستان دخترانی از جنس مقاومت که میتوانند با تمام ظرافت زنانگیشان مثل یک سنگ سخت باشند و اسمشان را در تاریخ ماندگار کنند .</description>
                <category>ساناز حسینی</category>
                <author>ساناز حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 14:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای من بخوان...</title>
                <link>https://virgool.io/@sanazhosseiny/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-luwbew20plcd</link>
                <description>عکس جلسات تمرینتا حالا شده از شنیدن یه موسیقی اونقدر لذت ببرید که بخواین اون لحظه هزاران بار تکرار بشه؟یا شده وقتایی که خیلی خوشحالین یا خیلی ناراحتین فقط گوش دادن به یه موسیقی بتونه مکمل حالتون باشه؟من همیشه اینطوری بودم، موسیقی عضو جدا نشدنی زندگی من بوده.شب‌ها قبل از خوابیدن، صبح‌ها موقعه‌ی بیدار شدن، تو طول روز وقت‌هایی که دلم گرفته یا حتی زمان‌هایی که از یه چیزی خیلی خوشحالم موسیقی گوش میدم.حس میکنم موسیقی زبان بیان احساسات درونیه منه.اوج این حس در سن 17 سالگی زمانی بود که پیش دانشگاهی بودم و داشتم برای کنکور که بزرگترین غول زندگی هر نوجوونیه می خوندم.اون موقع‌ها برای اینکه تمرکز بیشتری برای درس خوندن داشته باشم صبح زود بار و بندیلمون و جمع میکردیم و با چندتا از همکلاسی‌هام میرفتیم کتابخونه‌ی یکی از فرهنگ‌سرای های نزدیک خونه و درس می‌خوندیم. توی همین رفت و آمدها بودم که یه آگهی در مورد برگزاری کلاس کر توی فرهنگسرا دیدم که همراه با یک تست اولیه بود.بعد از یادداشت کردن شماره‌ی تلفن روی آگهی رفتم سمت دفتر ثبت نام فرهنگسرا تا از مسئول ثبت نام شرایط و جزئیات بیشتررو بپرسم و متوجه شدم توی روز جمعه باید حضوری بیام و تست بدم و بعدش اگر قبول شدم هزینه کلاس و پرداخت کنم و بیام سر کلاس.چند روزی گذشت و روز موعود فرا رسید. یادم می‌آید که جمعه صبح من آزمون ماهانه برای کنکور داشتماینقدر که حواسم پی رفتن به جلسه ی تست بود هول‌هولکی آزمونمو دادم و سریع رفتم سمت فرهنگسرا.اونجا که رسیدم دیدیم کلی خانم و آقا نشستن منتظرن که برن تست بدن، چند نفری داشتن با هم صحبت میکردن و منم رفتم یه گوشه ای نشستم.چند دقیقه‌ای که گذشت از اتاق رو به رو صدای پیانو و صدای یه آقایی که داشت یه چیزی می خوند اومد. اونجا بود که استرس بر من مستولی شد. یه خانمی اومد و اسم و مشخصات  من‌رو  انتهای لیستی که دستش بود اضافه کرد و گفت که باید منتظر بمونی تا نوبتت بشه.خدا خدا میکردم که بعد از من دیگه کسی نیاد که وقتی می خوام برم توی اتاق بقیه رفته باشن و صدای من به گوششون نرسه.نیم ساعتی گذشت و بلاخره اسم منو صدا زدن یه نفس عمیق کشیدم و وارد اتاق شدم.سلام کردم یه آقایی با عینک مربعی و لبهایی که داشت میخندید مستقیم زل زد بهم و خیلی با انرژی بهم سلام و خوش آمد گویی گفت  از برخورد گرمش خیلی حس خوبی گرفتم و کمی از استرسم کم شد.اسمم رو پرسید ازم پرسید آیا قبلا دوره ی خاصی در رابطه با موسیقی گذروندم یا نه، منم گفتم چند جلسه‌ای کلاس گیتار رفتم و نت ها رو میشناسم. بعدش نشست پشت پیانو و ازم خواست ملودی که میشنوم رو تکرار کنم.چند باری این کارو تکرار کرد و بعد رو به من نشست و ازم پرسید که چرا دوست دارم توی کلاس های کر شرکت کنم؟منم گفتم از بچگی موسیقی و خوندن و رو دوست داشتم و همیشه جزو اولین داوطلب ها توی گروه های سرود مدرسه بودم :دیدر نهایت بهم گفت که نتیجه رو از طریق تلفن بهم اطلاع میدن.انتظار برای اینکه بهم زنگ بزنن چند روزی طول کشید و بهم گفتن از این به بعد جمعه‌ها صبح کلاس کر برگزار میشه .نمیتونم بهتون بگم که اون هفته برای من چطور گذشت و پنجشنبه شب از شوق و هیجان فقط دو ساعت خوابیدم و صبح حتی بدون اینکه ذره ای حس بی‌خوابی یا کسلی داشته باشم چطور آماده شدم و قبل از ساعت مقرر خودمو رسوندم به کلاس.شروع اون دوره برام یکی از لذت بخش ترین تجربه های زندگیم بود...با صدای نت ها زندگی میکردم وقتی صدای نت‌ها رو تقلید میکردم و از حنجره ی خودم تولیدشون میکردم یه حس فوق العاده ی وصف نشدنی داشت.با اشتیاق آموزش ها رو دنبال میکردم و تمرین هارو درست و به موقع انجام میدادم ...آخر دوره قرار بود برای مراسم یک جشنی که توی فرهنگسرا برگزار میشد گروه ما چندتا قطعه رو اجرا کنه.این اولین اجرای من در معرض دید عمومی بود بشدت براش ذوق و هیجان داشتمروز جشن وقتی اجرامون تموم شد استادم رو بهمون کرد و گفت این اولین تجربتون توی یه سالن فرهنگسرای محلی و جلوی حدود 100 نفر تماشاچی بود، براتون آرزو میکنم یه روزی توی یکی از بزرگترین سالن های ایران و جلوی یه جمعیت چند صد نفری اجرا کنین.این جمله هیچوقت از ذهن من بیرون نرفت ... از اون شب بعد از شنیدن این جمله همش خودم رو روی سن یکی از بزرگترین سالن های ایران تصور میکردم که دارم آواز می خونم.چند سالی گذشت من همیشه این سودا توی سرم بود تا اینکه یکی از بزرگترین ارکسترسمفونیک‌های تهران در خواست جذب خواننده برای یه اجرای بزرگ داده بود و منم رفتمو تست دادم، ازوقتی که تمرین میکردم و توی فضای آموزش بودم زمان زیادی گذشته بود بخاطر همین تستم اصلا خوب نبود. با یه حال بد و ناراحتی و حس سرخوردگی زیاد برگشتم خونه.چند روزی گذشت و میدونستم که بهم زنگ نمیزنن اما به خودم گفتم شاید این آخرین فرصت باشه، باید ازش استفاده کنم. این شد که شماره‌ی روابط عمومی ارکسترو گرفتم و با سرپرست گروه کر صحبت کردم،بهشون گفتم بخاطر اینکه یه مدتی از این فضا دور بودم و تمرین نداشتم یکم افت کردم اما مطمعنم که با تمرین همه چی عالی میشه.در کمال نا‌باوری قبول کرد که چند جلسه‌ای توی تمرین ها حضور داشته باشم تا اگر پیشرفتی ازم دیدن باهاشون پروژه رو ادامه بدم.تلفن رو که قطع کردم انگار همه چی یه رنگ و بوی دیگه داشت، حس میکردم یه جون به جونام اضافه شده :دیتو اون یه ماهی که من بصورت آزمایشی سر تمریناشون میرفتم روزی چند ساعت تمرین میکردم قطعات رو حفظ شده بودم از هر فرصتی استفاده میکردم تا تمرین کنم، دائم هنزفریم توی گوشم و برگه‌ی نت‌هام تو دستم بود، تمام انرژی و توانم‌رو گذاشتم تا بلاخره بعد 6 جلسه بهم گفتن که منو به عنوان عضو اصلی پذیرفتن.یکی از بزرگترین رویاهام داشت به وقوع می پیوست، حس و حال اون روزهام‌رو هیچوقت فراموش نمیکنم بلاخره چیزی که همیشه رویاشو داشتم اتفاق افتاد.من توی ردیف پشت نفر سوممروز 26 اردیبهشت ماه سال 93 بود که من در سالن همایش های برج میلاد روی صحنه رفتم.لحظه به لحظه ی اون شب رو خوب بخاطر دارم، از لرزش دست‌هام وقتی روی سن میرفتم و قرار بود اولین قطعه رو اجرا کنیم تا حس هیجانی که باعث شده بود دلم نخواد اون شب تموم بشه. حتی لحظاتی هم بود که دلم می خواست یه نفر بزنه تو گوشم تا مطمعن بشم بیدارم. اون شب یکی از بهترین شب های زندگی من بود، رسیدن حس و حال وصف نشدنی‌‌یی داره. شبیه حس پرواز ...دنیا جای عجیبیه شاید خیلی چیزا وجود داشته باشه که بهش نرسی اما اینو میدونم اگه چیزی رو از ته دل بخوای و براش تلاش کنی حتما اتفاق میوفته .</description>
                <category>ساناز حسینی</category>
                <author>ساناز حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 11:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه می‌روند...</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-nkvu0ehnanx0</link>
                <description>پنجره‌ی اتاق من درست رو به روی یکی از پر تردد‌ترین اتوبان‌های شهر باز میشد، یک پنجره‌ی فلزی با شیشه‌های مشبک.صدای شلوغی اتوبان گاهی باعث بد خلقی اهالی خانه میشد اما من همیشه آن پنجره را دوست داشتمچون پنجره‌ها دریچه‌ی نمایانگر به دنیای بیرون هستند، و از همه مهمتر این پنجره مرا به یکی از لذت بخش‌ترین علاقه‌مندیهای زندگیم می‌رساند ... &quot;ماشین ها&quot;ماشین‌ها برای من خیلی جذاب‌اند، رنگ‌های مختلف زیبایشان، شکل‌های متفاوت و گاهی عجیب و غریبشان، حتی صدایی که بر اثر گاز دادن تولید میکنند هم به نظرم جالب است. بعضی هاشان چراغ‌های بزرگ و گردی دارند انگار که چشمانشان از تعجب باز مانده باشد، بعضی هم چشمانی با خطوط شکسته دارند که مستیطیلی است. اما یک سری ماشین‌ها هم هستند که چراغ‌هایشان مثل چشم‌های  خمار و حالت‌دار است، یک انحنای درشت در بالا و یک خط هم در پایینش بهم متصل شده که زیباییشان را چندین برار کرده است. راستی شما هم مثل من فکر میکنید که چراغ ماشین‌ها مثل چشمانشان است؟یا لاستیک‌هایشان را مثل دست و پا می بینید؟ اصلا شما هم شده مثل من با ماشین‌ها حرف بزنید و حس کنید آن‌ها هم روح دارند؟دوست دارم ساعت‌ها بنشینم و به اتوبان پشت پنجره خیره بمانم، دوست دارم بنشینم و رفتنشان را تماشا کنم، که چه قشنگ می‌روند..!بعضی‌ها مثل برق رد میشوند و اندکی هم خرامان و آهسته از گوشه‌ای حرکت میکنند انگار که اصلا خیال رسیدن ندارند.به ماشین ها که فکر میکنم سعی میکنم راننده‌ی هر یک را تصور کنم:فکر کنید یک ماشین بزرگ قهوه‌ای رنگ  با سرعت بسیار زیادی رد می‌شود ... یعنی راننده‌اش چه شکلی است؟ قد بلند است یا کوتاه؟ به نظر آدم خشنی می‌آید شاید هم نه، دلتنگ است که آنچنان پایش را روی گاز فشرده تا زودتر برسد.یا ماشین زرد رنگ کوچکی که آهسته از لاین آخر اتوبان حرکت میکند احتمال می‌دهم برای یک خانم باشد شاید یک خانم معلم که بعد از یک روز مدرسه به سمت خانه‌اش میرود.فکر می‌کنید در هر ثانیه چند ماشین از اینجا عبور میکند؟ چند آدم متفاوت با طرز فکر‌های مختلف در حال رد شدن از این اتوبان هستند؟ چه تعداد زندگی و سرنوشت مختلف وجود دارد؟ چه کسانی در انتظار رسیدن این راننده نشسته‌اند و لحظه‌ها را میشمارند ....؟چه دنیای شلوغی...!آدم سرش گیج می‌رود اگر عمیق نگاه کند، اگر خیره بماند به ماشین‌ها و زندگی هر کدام را دنبال کند، چقدر دنیای عجیبی است، فکر کن کسی با سرعت رد میشود تا حتی لحظه‌ای زودتر برسد کنار معشوقه‌اش یا یک نفر در بین لاین‌های اتوبان پیج و تاب می‌خورد تا قبل از آخرین نگاه  دخترش به او برسد.یک ماشین را با گل برای عروسی تزیین کرده‌اند و یکی دیگر با یک اعلامیه‌ی چسبیده به پشت شیشه به عزا می‌رود.چه ماشین‌هایی که می‌روند تا برسند و چه آنهایی که می‌روند تا ترک کنند تا بگذارند و رها کنند هرچه هست و نیست.چه چشمانی که خیره مانده به راه تا کسی برسد و چه دل‌های مانده‌ای که چشم به بازگشت رفته‌ها دارند ... .چه رسیدن‌هایی که دیر می‌شود و همه چیز از دست رفته است و چه بودن‌های بی‌موقع‌ای که راه را بر‌همه چیز میبندد.سرگذشت ماشین‌ها خیلی عجیب است.آن غروب را خوب بخاطر دارم ...داشتم تکالیف مدرسه‌ام را انجام می‌دادم و سرم توی درس و کتاب بود، صدای بوق می‌آمد اما با همیشه فرق داشته فقط یک ماشین بوق نمی‌زد و انگار هر کسی به یک نقطه که می‌رسید دستش را روی بوق می‌گذاشت و تا چند لحظه همان‌طور صدای بوق ممتد می‌آمد.کم‌کم علاوه بر صدای بوق صدایی شبیه داد یا دعوا هم اضافه شد، با کنجکاوی تمام از جایم بلند شدم و طی چشم بهم زدنی به پنجره رسیدم، دستگیره‌ی فلزی پنجره را چرخاندم و تا شکم از پنجره بیرون رفتم ...وسط اتوبان شلوغ بود چند ماشین کنار‌هم ایستاده بودند چند نفری هم بین ماشین‌ها حرکت میکردند، صداهای عجیبی می‌آمد صدای داد صدای فحش یکی فریاد میزد مگر دیوانه شدی؟ شخص دیگری می‌گفت اینجا مگر جای این کارهاست؟ صدای هم‌همه و بوق ممتد هم همراه آن‌ها بود ....چند دقیقه‌ای به همین منوال گذشت، هی سرم را عقب و جلو می‌کردم تا شاید بتوانم در  مرکز جمعیت عامل پیدایش هیاهو را ببینم. اما فقط شلوغی بود انگار همه دور چیزی جمع شده باشند .وسط جمع مردی شروع به فریاد زدن کرد با صدای بلندی می گفت: بلند شو مرد! بلند شو! اینکارا یعنی چه؟ اتوبان هم مگر جای خود کشی‌ست؟!! ...و جمعیت شروع به حرکت کرد چند نفری دست یک مرد لاغر اندام که خمیده راه می‌رفت را گرفته بودند و به کنار اتوبان می‌کشاندند... صدای فریادش می‌آمد: ولم کنید، بگذارید به درد خودم بمیرم ....یک آن به خودم آمدم داشت خودکشی می‌کرد؟!! وسط اتوبان‌!؟ مگر می شود ...؟ دلم می‌خواست وسط معرکه بودم و از نزدیک ماجرا را دنبال میکردم.صدای بوق‌ها کمتر شد و کمی از هیاهو کاسته شد ... مرد جوان را روی جدول کنار اتوبان نشاندند... یکی با دست پشت کمرش را می‌مالید، یکی با تحکم حرف میزد... خودش اما ساکت نشسته بود سرش را میان دستانش گرفته بود، انگار دنیایش به آخر رسیده است... .حالا دیگر حرکت ماشین‌ها روان‌تر شده بود، به جز دو سه مردی که بالای سر مرد‌جوان ایستاده بودند و انگار سعی داشتند نصیحتش کنند چیز غیر عادی دیگری دیده نمی‌شد ...چند دقیقه‌ای گذشت، دست مرد را گرفتند و بلندش کردند و سوار یکی از ماشین‌های پارک شده کنار اتوبان شدند و رفتند.همه چیز به حالت قبل برگشته بود، ماشین‌ها حرکت می‌کردند و می‌رفتند.پنجره را بستم، روی زمین کنار دفتر و کتابم نشستم اما حالم سر جایش نبود، داشتم به مرد جوان فکر می‌کردم ... چه چیزی به او گذشته که رفتن را به ماندن ترجیح داده است...؟ به کدام نقطه‌ی بن بست رسیده که فکر کرده پایان راهش اینجاست...؟به ماشین ها فکر کردم ... دیگر قشنگ نمی رفتند..هیچ وقت ماشین‌ها به این زشتی نبودند ... چه کسی فکرش را می‌کرد این ماشین‌ها که تا همین چند ساعت پیش اینقدر زیبا بودند می‌توانستن نقطه‌ی مواجه شدن با پایان زندگی یک نفر باشند.حالا داشتم فکر میکردم که کاش پنجره‌ی اتاقم به جای منظره‌ی اتوبان رو به پارک باز میشد.</description>
                <category>ساناز حسینی</category>
                <author>ساناز حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 12:04:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آدم رفتنم...</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%85-x0dtjwu1tsf4</link>
                <description>تنها چیزی که خوب یادم میاد اینه که از بچگی دنبال کشف کردن چیزهای جدید بودم، دنبال این بودم که سر از کار همه چیز دربیارم. یادمه 5یا 6 سالم که بود یه تلویزیون قدیمی داشتیم از اینا که بالاش دو تا آنتن فلزی داره، یه روز تو اتاق داشتم کارتون نگاه می‌کرد که یهو حواسم رفت پی اون دو تا فلز ایستاده‌ی نقره‌ای براق، درست یادم نمیاد که چی دقیقا توی فکرم گذشت که چند لحظه بعد از اون آنتن‌ها آویزون شده بودم تا از جا درشون بیارم،بعد کلی زور زدن یکیشون کنده شد، خوب حالا وقت عمل موشکافانه بود، باید میدیدم اون فلز براق که نازک بود چه جوری همیشه صاف وایساده بود یا چرا یوقتایی قدش بلند و کوتاه میشد؟! تا دست به‌کار شدم که اجزاش رو از هم جدا کنم مامانم سر رسید، بقیه‌ی ماجرارو نگم بهتره.خلاصه اینارو گفتم که بدونید هیچ وسیله‌ای از دست من که می‌خواستم همه چیو کشف کنم سالم نمی‌موند.همیشه سعی می‌کردم دلیل همه چیز رو پیدا کنم، دنبال این بودم که چرا بعضی چیزا اتفاق میوفته یا چطور میشه تغییرش داد. بزرگتر که شدم دیدم نمیشه دلیل هر چیزی رو پیدا کرد و نتیجه‌شو تغییر داد، یا اصلا خیلی چیزا دلیل نداره، بدتر از اون می‌دونین چی بود ؟ وقتی فهمیدم نفهمیدن دلیل خیلی چیزا بهتر از فهمیدنشون.حالا من مونده بودم و کلی علامت سوال و چرایی فلسفی و کلی تناقض. تناقضاتی که با خودم و دنیای اطرافم داشتم، همون موقع‌ها بود که فهمیدم یه سری حرف‌هارو نمی‌تونم به کسی بگم اما من بودمو  یه کله ی پر از حرف و فکر و مشغله، تصمیم گرفتم که بنویسمشون.شروع کردم به نوشتن، یه جاهایی شعر شد، بعضی وقتا داستان و حکایت، یه‌وقتایی هم شد مرثیه... .نوشتن رو همیشه دوست داشتم، آرومم می‌کرد. از خودم می‌نوشتم از خواسته‌هام از دلتنگی‌هام از دوست داشتن‌هام از رفتن‌ها و از اومدن‌ها می نوشتم.یه‌وقتایی‌ هم از مردم می‌نوشتم، از دردهاشون از گله‌هاشون از چیزهایی که تو جامعه می‌گذشت و همیشه جزو تلخ‌ترین نوشته‌هام بود .قدیما که خودکار می‌گرفتم دستم حس می‌کردم دیگه هیچ محدودیتی توی دنیا وجود نداره، با خودکار و دفترم به همه جا قدم می‌گذاشتم، رویاها و آرزوهام‌رو تصویر میکردم و می‌رفتم تا آخر دنیا.انگار رها می‌شدم از زمان و مکان و می‌رفتم هر جایی که دلم بخواد، کم کم فهمیدم که چقدر رفتن خوبه ... باید برم همه چیزو ببینم، برم ... بگردم و تجربه کنم ... .تصمیم گرفتم هر چیزی که بهش علاقه‌مندم رو تجربه کنم، مهارت‌های مختلف یاد گرفتم و تو زمینه‌های مختلفی که دوستشون داشتم کار کردم، رفتم سراغ هنر،آواز خوندم، تئاتر کار کردم، ورزش کردم و چندتا حوزه‌ی مختلف دیگررو هم امتحان کردم ... همین موقع‌ها بود که بواسطه‌ی آشناییم با یه آدم کار درست موقعیتی برام فراهم شد که بتونم بهتر بنویسم، می‌دونستم که می‌تونم بنویسم و نوشتن رو هم دوست داشتم اما هیچوقت اصولی و حرفه‌ای تجربش نکرده بودم ... حالا دارم سعی می‌کنم نوشتن درست محتوارو یاد بگیرم تا  بتونم توی شغلم هم ازش استفاده کنم. دارم یاد می‌گیرم چطور می‌تونم فکرم‌رو که پرواز می‌کنه و می‌ره تا همه جا اصولمند و هدفمند روی کاغذ بیارم. شرکت کردن توی دوره‌ی آموزشی تولید محتوا به من انگیزه‌ی بیشتری داده تا بیشتر تجربه کنم، فکر میکنم هرچقدر بیشتر برم و ببینم یا تجربه کنم ذهنم رو برای نوشتن بازتر میکنه بخاطر همین تصمیم گرفتم یکی دیگه از علاقه مندی‌هامو بیشتر دنبال کنم.سفر... رسیدم به سفر کردن...رسیدم به جاده‌های بلندی با لذت از رانندگی‌ با شنیدن صدای استاد شجریان‌. رسیدم به جنگل به وسعت پهناوری از سبزی و زندگی، رسیدم به کوه، به سکوت با عظمت یک قدرت یک اقتدار... رسیدم به دریا، آرامش مطلق دنیا... رسیدم به خوابیدن روی زمین و خاک و دیدن آسمون صاف پر ستاره ... رسیدم به خودم.سفر کردم تا بیشتر ببینم تا بیشتر یاد بگیرم و تجربه کنم ... فهمیدم #من_آدم_رفتنم. حالا دارم سعی میکنم هر چیزی که توی دنیای اطرافم، توی سفرهام توی زندگیم و.. میبینم رو بنویسم،  البته هدفمند و اصولی.می خوام سفرنامه بنویسم تا بقیه هم بتونن بخشی از چیزهاییکه من دیدم و تجربه کردم رو ببینن. می خوام از لذت بردن از زندگی بنویسم، از عاشقی کردن و یاد گرفتن.می خوام برم دنیارو بگردم...#من_آدم_رفتنم.</description>
                <category>ساناز حسینی</category>
                <author>ساناز حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 12:52:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>