<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سانیا علی نژاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sania_musician</link>
        <description>اینجا اتاق درد و دله و چیزی جز همدلی وجود نداره ... .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:19:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1847223/avatar/2rH2Qm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سانیا علی نژاد</title>
            <link>https://virgool.io/@sania_musician</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نه، نوپ، نوچ، نخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%BE-%D9%86%D9%88%DA%86-%D9%86%D8%AE%DB%8C%D8%B1-f3aureq1itcr</link>
                <description>تعدادی سوال تکراری وجود دارند که زیاد پرسیده میشن و جوابم به همه‌شون نه است. همه رو اینجا جمع می‌کنم چون حوصله هزاربار تایپ کردن نه رو ندارم. درحالی که کردم.کمک‌های تسلیحاتی به اوکراین ادامه پیدا می‌کنه؟ نه.اوکراین میتونه مناطق اشغالی رو پس بگیره و به مرزهای قبلی خودش برگرده؟ نه.ممکنه پوتین در روسیه به چهره‌ای منفور تبدیل بشه؟ نه.ممکنه بعضی از استان‌های روسیه اعلام استقلال کنند؟ نه.ممکنه در روسیه جنگ داخلی اتفاق بیفته؟ نه.تحریم‌های اروپا علیه روسیه باقی میمونند؟ نه.مقامات سیاسی و نظامی روسیه که در جنایات جنگی شریک بودند مجازات خواهند شد؟ نه.چین به خاطر تایوان با آمریکا وارد جنگ تمام عیار میشه؟ نه.تایوان یک کشور مستقل باقی میمونه؟ نه.یوآن جایگزین دلار میشه؟ نه.اصلا چیزی جایگزین دلار میشه؟ نه.آمریکا برای بدهی سقف مقداری میذاره؟ نه.در طول عمر ما بیت‌کوین به ارز رایج در تجارت تبدیل میشه؟ نه.نیرویی خارجی با هدف تغییر رژیم به ایران حمله می‌کنه؟ نه.ممکنه بخشی از ایران تجزیه بشه؟ نه.نظام از حجاب عقب‌نشینی می‌کنه؟ نه.سربازی اجباری در ایران لغو میشه؟ نه.دهه‌ هشتادی‌ها و نودی‌ها تحول سیاسی در ایران ایجاد خواهند کرد؟ نه.در طول عمر ما جمهوری اسلامی از بین میره؟ نه.اقتصاد ایران به جهان ملحق میشه؟ نه.قیمت دلار در ایران تثبیت میشه؟ نه.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 14:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه فقط یک نفر دوسم داشته باشه من خوشحالم</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-pbwigspvmo1h</link>
                <description>اگه کسی باشه که عاشقانه دوسم داشته باشه کافیه، اگه پول بیشتری داشته باشم خوشحالم، اگه یه خونه‌ی بزرگ‌تر داشته باشم خوشحالم، اگه کسی عاشقم باشه خوشحالم، اگه تنها نباشم خوشحالم، اگه تویِ رابطه باشم خوشحالم، اگه میتونستم اینجا زندگی کنم خوشحال میشدم، اگه اون من رو ترک نمیکرد خوشحال بودم، اگه رابطم با دوستام همیشه همینطوری بمونه خوشحالم!مشکل اینه که کل دغدغتون توی همین چند خط خلاصه شده ولی هیچ وقت هیچ وقت برای یک لحظه سعی نمیکنین فکر کنین به اینکه دلیلش چی میتونه باشه؟ چرا پولدار نمیشم با اینکه سخت کار میکنم؟ چرا کسی دوستم نداره؟ چرا رابطه‌هام کوتاهه؟ مشکل اینه که خیلیا سعی نمیکنن که کلا فکر کنن. حداقل به یه چیز خیلی کوچیک، حتی وقت نمیزارید برای اینکه با خودتون ارتباط بگیرید.صبح اولین کاری که میکنی چیه؟ چرخیدن توی فضای مجازی؟ یعنی رسالت تو اینه؟ به خودت چقدر اهمیت میدی؟ خودت رو دوست داری؟ اگه خودت رو دوست نداری چطوری میخوای یکی دیگه رو هم دوست داشته باشی؟ استرس زیادی داری؟ چیکار میکنی برای اینکه ازش خلاص بشی؟چقدر تلاش میکنی و چقدر وقت میزاری برای اینکه خودت رو بهتر کنی؟ چیکار میکنی برای اینکه حال دلت خوب باشه؟ هر کاری که میکنی و هر فکری که توی سرت داری رو بریز دور اگه با خودت ارتباط عمیقی نداری. بریز دور اگه خودت رو نمیشناسی، اگه خودت رو دوست نداری و به خودت احترام نمیزاری. وقتی هنوز حس نیاز داری، بخاطر پول، حس خوب و هر چیزی که حس میکنی بهش نیاز داری و برای اون وارد یه رابطه میشی توقع نداشته باش که خلا درونی‌ت رو پر کنی.تو پولدار نمیشی تا وقتی کار میکنی چون &quot;نیاز داری&quot;. تو عشق اصیل و واقعی رو تجربه نمیکنی تا وقتی که &quot;نیاز داری&quot; به عشق و بخاطر میل عاطفی و جنسیت وارد رابطه میشی. تو آرامش رو اطرافت پیدا نمیکنی تا وقتی که اون رو درونت پیدا نکردی. عشق رو پیدا نمیکنی تا وقتی که اون رو درونت، نسبت به خودت و بعد از خودت اطرافیانت خصوصا خانواده‌ت و دوستانت و مردم رندوم و از همه مهم‌تر زندگی در آخر پارتنرت پیدا نکردی.تا کی میخوای بدون اینکه کنترل و مدیریتی روی زندگیت داشته باشی پیش بری؟ نمیخوای تلاش کنی تغییرش بدی؟ پس غر نزن که وااااای من استرس دارم وااای من حالم خوب نیست من دنبال فلانم بخاطر فلان شخص اینطوری شدم. وای گذشته فلان شده از لانی ضربه خوردم مقصر اونه که من کارم به اینجا کشیده شده.نه داش گلم، پایه‌ی آرامش و خوشبختی و هرچیزی که سال‌هاست دنبالشی و پیداش نمیکنی خودتی! تو پیداش نکردی چون با هرچیزی خودت رو سرگرم کردی که &quot;خودت&quot; رو نبینی!وقتی تیکه‌ی گوشت کناره ناخونت کنده میشه بیشتر درد میکشی یا وقتی که پوستت خراش میوفته؟ لامصب زخمای ریز همیشه درد بیشتری دارن و زمان زیادی صرف میشه که از بین برن. اگه درد زیادی میکشی، یعنی مشکل کوچیکی داری. رابطه‌ی رنج و مشکل اینطوریه که هر چقدر رنج بیشتر مشکل کوچیک تر. قانون دوم گیتا میگه که : &quot;به کوچیک به چشم بزرگ نگاه کن&quot;، اینم دقیقا همینه! به کوچیک به چشم بزرگ نگاه کن. این کارو همیشه میکنی ولی جایی که بدردت نمیخوره. تو دست کم گرفتی خودت رو و افکارت رو و روزمرگی که انجام میدی. قدرت تغییر رو توی چیزای کوچیک ببین، توی آدمایی که باهاشون ارتباط کم رنگی داری، توی موفقیت های کوچیک و هر دارایی کوچیکی که داری! چون همونان که تورو بزرگ میکنن. &quot;اگه فقط یک نفر دوسم داشته باشه من خوشحالم&quot;، آره ولی اگه حداقل فقط خودت خودت رو دوست داشته باشی. اون موقع‌ست که بقیه هم شروع میکنن به توجه کردن بهت و اینطوری به خوشحالی و آرامش میرسی. &quot;از درون خودت&quot;.اگر همه‌ی آدما گند میزنن پس توام اشتباه میکنی. هر وقت احساس کردی حالِ دلت خوب نیست، قلم رو بده دست قلبت و هر چقدر دلت خواست از خودت اینجا برام شکایت کن. من اینجام تا دردِ دلش رو تسکین بدم.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 12:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با خانواده‌ی ناسازگارمان چه کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-kh7ibiivedpt</link>
                <description>همه‌ی ما این رو خوب می‌دونیم که هیچکس 100 درصد حرفاش درست نیست. خصوصا اگر یه دختر 16 ساله‌ی به بلوغ نرسیده باشه که توی وبلاگش پستای خزعبلات بزاره. درست مثل من!ولی دوست دارم نظر خودم رو براتون بنویسم تا شاید شما هم مسیرتون عوض بشه، هر آدمی تویِ زندگیش هدف خودش رو داره. ما همه انسانیم و با همدیگه مدام تبادل داریم. از تبادلات احساسی و اجتماعی گرفته تا تبدلات تجاری، به هرحال ما باید از همدیگه کمک بگیریم و مهم ترین وظیفه‌ی ما توی این زندگی اینه که موثر باشیم.البته استقلال هم خوبه، ولی تا وقتی که اون استقلال بین فردی باشه. غیر از این استقلال واقعا چیز مزخرفیه، ما همه به همدیگه نیاز داریم. کسی که استقلال رو یاد نگیره نمیتونه تعهد داشته باشه، کسایی که به ما تعهد ندارن درواقع نتونستن این تناقض رو برطرف کنن.همون کسایی که هنوز سفر خودشناسیشون رو تکمیل نکردن! درواقع استقلال اصیل پایان این سفره، البته اگر پایانی برایِ این تعریف شده باشه.هدف من هم اینه که همدلی داشته باشم و به بقیه کمک کنم تا رشد کنن. این خواسته‌ی قلبی منه که بخشش داشته باشم، به بقیه عشق و آگاهی بدم.خیلی از ما یا بهتره بگم همه‌ی ما این مشکل رو با خانوادمون داریم. اینکه با اون ها متفاوتیم و این باعث شده کلی تروماهایِ مختلف داشته باشیم. با خودتون صادق باشید و آگاهانه تروماهایِ خودتون رو با آغوش باز بپذیرید.تروما داشتن توی جامعه‌ی جهان سومی مثل ما کاملا عادیه پس بخاطر احساس شرم اون رو مخفی نکنید. چون در آخر صداقت هر دروغی رو برملا میکنه. نقطه ضعف هاتو قبول کن، تو یه احمق و بازنده‌ای! قبول کن که هیچ چیزی نمیدونی و کل مسیری که تا الان تویِ زندگیت طی کردی رو خراب کردی. هر چیزی که هستی، اون رو بپذیر!این نکته‌ی طلایی رو یادتون باشه که یه انسان صادق در سال 40 بار تغییر میکنه و کسی که ریاکار باشه ۴۰ سال همینطوری میمونه. استقلال راهِ مناسبی برای حل مشکلتون نیست، شما در صورتی میتونید مستقل باشید که به اندازه‌ی لازم رشد داشته باشید و برایِ ادامه‌ی مسیرتون توانایی تنها بودن با خودتون رو داشته باشید. استقلال یعنی جدا شدن از دنیا، همونطور که بالا گفتم ما برای رشد کردن اول از همه نیاز به اجتماع داریم.هیچ کدوم از ما دنبال یه زندگی عادی و معمولی نیستیم، ما دنبال معناییم. هیچ اشکالی نداره اگر زندگی کوتاه ولی معنی داری رو تجربه کنی. پس نگران طولانی بودنِ عمرت نباش! زندگی که فقط طولانی باشه ارزشی نداره وقتی که تو هیچ چیزی از خودت نداری.ما یک بار بیشتر زندگی نمی کنیم پس حق داریم دنبال اون چیزی بریم که لیاقتش رو داریم. ما یک بار زندگی میکنیم پس بخاطر خانوادمون نباید قربانی باشیم. ما به اشتباه مسئولیت هایی که اونا داشتن رو روی دوشمون میزاریم. بزار هر کی هرطوری که میتونه خودش رو نجات بده، یا اصلا نده. به ما هیچ ربطی نداره وقتی طرف مقابل هیچ تلاشی برای خودش نمیکنه. خیلی وقت ها مشکل ما اینه که نمیتونیم بخاطر این مشکل منبع مناسبی برای رسیدن به آگاهی پیدا کنیم. مثلا بعضی از خانواده‌هایی که سر هر چیزی بحث میکنن و تلاش نمیکنن امکاناتی رو برای فرزندشون فراهم کنن. همون خانواده‌هایی که درجه ی سخت گیریشون در حدیه که مانع از شرکت فرزندانشون در یک مهمونی و طبقات اجتماعی دیگه میشن. شاید خیلیا این رو درک نکنن. ولی این طور والدین مانع از رشد عقلی فرزندشون میشن. و چقدر این دردناکه که ما همچین طرز فکری رو توی جامعمون داریم :)هرچقدر ذهن ما باز تر باشه دایره‌ی آدمایی که قلبا اون هارو دوست داریم بزرگ و بزرگ تر میشه. اگر ذهن ما راهِ درست خودش رو نره تویِ مسیری میوفته که آدمایِ سالم رو از زندگیش حذف میکنه. قائدتا این منطقیه، ما چیزایی رو و کسایی رو پیدا میکنیم که لایقشونیم. فقط انسان‌های آزاد میتونن با هم دوستی کنن. هنوز کلی تروما هست که باید درباشون صحبت کنم. شاید اگر فرصتش باشه و شما مایل باشید دربارشون پادکست بسازم. خانواده‌ی ما تموم دارایی ماست، همونایی که باید با همدیگه پیشرفت کنیم و کنار هم باشیم. ولی چون همیشه ساکنن و حتی مدام دارن پسرفت میکنن ما نمیتونیم لذت این زندگی موفق و شاد رو بچشیم.پس باقی صحبت بمونه برای بعد، در کل سعی کنید با توجه به شرایط خودتون مشکل خودتون رو حل کنید. هر طوری شده برای خودتون تلاش کنید، زندگی یک بار مصرفه و ما همه لایق یه بار تجربه‌ش هستیم.اگر همه‌ی آدما گند میزنن پس توام اشتباه میکنی. هر وقت احساس کردی حالِ دلت خوب نیست، قلم رو بده دست قلبت و هر چقدر دلت خواست از خودت اینجا برام شکایت کن. من اینجام تا دردِ دلش رو تسکین بدم.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2024 18:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدِ امشب :)</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%90-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-tvtghr757csv</link>
                <description>به کیک تولد مقابلم چشم می‌دوزم؛ تاریکی خانه را در آغوش کشیده است و هاله‌ای از نور زرد و نارنجی شمع‌ها در چشمانم سوسو می‌زند. به عکس روی کیک خیره می‌شوم‌ و لبخندی بر لب‌هایم می‌نشیند.‌ انگشتان کشیده‌ام‌ در حصار دستانش در بند است و در‌حالی که هردو به دوربین خیره شده‌ایم خنده‌ نشسته بر قلب‌هایمان‌ به فانوسِ عشق چشمک می‌زند.‌ چه ظالم مرا در سیاهی عشق می‌خنداندی و در عمیق‌ترین قسمت دستانم را رها کردی!نه تنها آن روز، من تک‌تک ثانیه‌هایی که کنار تو گذشت را حتی بهتر از روز اولش به یاد دارم؛ به وقت اولین قرار هنگامی که تا خود خانه لبخند می‌زدم، اولین باری که دو گوی شب‌رنگت را به چشمانم سپردی و لبخندی زدی که تا ابد مرا در سیاه‌چال گونه‌هایت دفن کرد، روزی که دستانم را سخت فشردی و زیر لب جمله مقدس &quot;دوستت دارم&quot; را زمزمه کردی، روزی که حروف عین، شین و قاف را برایم هجی کردی، حتی روزی که در ازدحام افکار رهایم کردی هم به خوبی یاد دارم. اکنون که بیست و یک سالگی‌ام را به‌ همراه تمام رفت و آمدهای چند سال اخیر‌ رهسپار خاطرات می‌کنم، در من چیزی به نام من وجود ندارد؛ هرچه هست تار و پودی‌ست از تکه‌هایی که تو در من به جا گذاشتی. بی‌ تو من در لابه‌لا‌ی بیهودگی‌هایم هنوز هم نفس می‌کشم، مانند گذشته کتاب می‌خوانم، برای آینده می‌جنگم و گه گداری هم گریه می‌کنم. اما هیچ‌گاه، تاکید می‌کنم هیچ‌گاه هیچ سالی بدون‌ تو برایم مبارک نشد!سیگاری که همدم تنهایی‌های پس از تو است را روی شعله کوچک شمع تولد می‌گیرم؛ آن را لابه‌لای لب‌هایم می‌گذارم و سرم را به صندلی تکیه می‌دهم. چشمانم را آهسته روی هم می‌گذارم و از اعماق روزهایی که دیگر بازنمی‌گردند پُک عمیقی به سیگار می‌زنم. تو رفتی؛ حق هم داشتی. دنبال ساختن خاطرات جدید بودی و من هنوز هم که هنوز است زیر سال‌ها خاطره‌ گم شده‌ام. اما قول می‌دهم یک شب به جای همه نگفتن‌ها، در رویایت ماندن‌ها و آرزو کردن‌ها محکم خودم را در آغوش می‌کشم و تو را در حد جنون فراموش می‌کنم.ثانیه‌ها و ساعت‌ها می‌گذرند و من هر روز دنیای بدون تو را بیشتر استشمام می‌کنم. عاقل‌تر می‌شوم و محتاط‌تر؛ نمی‌دانم شاید هم ترسوتر. اما این را ‌می‌دانم امروز منِ بیست و یک ساله کمتر رویا می‌بافم، دیرتر آدم‌ها را باور می‌کنم، کمتر از رفتن‌های بی‌خداحافظی متعجب می‌شوم و بیشتر نبودن‌ها را باور می‌کنم. روزها می‌گذرند و من هر روز، بیشتر از دنیای سادگی‌ام فاصله می‌گیرم...</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 17:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا روزایِ تولدت خوشحال نیستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-eqrftvytzopy</link>
                <description>اکثر ما آدما روزای تولدمون دچار یک احساس درد و شکستگی گاها موقت یا چند روزه میشیم. ولی واقعا دلیل اصلیش چیه؟ چرا توی همچین روز مقدسی که روز تولد ماست احساس ضعف میکنیم؟ ولی چرا بعضی از آدما برعکس عمل میکنن؟ چرا بجایِ اینکه احساس مضحک افسردگی داشته باشن خوشحالن؟ کوتاه و مختصر بگم چون روز تولد ما درواقع یک ددلاین 1 ساله ست، مثل وقتی که توی بچگیمون روزِ کارنامه گرفتن احساس رضایت نسبت به عملکرد خودمون نداشتیم. درواقع ما داریم به تغییر عقاید و باور و هر چیزی که میخواستیم برای ما باشه نوعی واکنش میدیم. اگر به این که &quot;هر روزی که از خواب بیدار میشی دوباره متولد میشی&quot; باور داشته باشی دیگه هیچ وقت احساس شکست رو نه تنها توی روزِ تولدت بلکه باقی روزای عمرت نخواهی داشت.وقتی ما ساکن و معلق میمونیم توی یک مسیر اشتباه، زمانی که ددلاین ما میرسه احساس خوبی نداریم. تو هیچ وقت دنیارو نمیبینی، داری خودت رو توی دنیا میبینی. هر دیدگاهی که نسبت به هر چیزی که اطرافت میبینی داری، انعکاسی از خود توعه.پس اگه توام جزوی از این &quot;اکثریت&quot; هستی خودت رو بپذیر و بلند شو. برای خودت یک بازه زمانی مشخص کن و توی اون مدت بلند یا کوتاه اهدافت رو مشخص کن. ورزش کن، یک زبان جدید یاد بگیر، کتاب بخون، آدمایِ سمی رو از زندگیت حذف کن، مدیتیشن کن، عمیق تر فکر کن، به خودت رسیدگی کن و بابت هر چیزی که الان واقعا هستی با خودت صادق باش، به مردم احساس عشق و دوست داشتن بده.یادت باشه که هیچ کس نمیتونه پر از نفرت باشه ولی عاشق یک نفر باشه، حتی اگر اون یک نفر خود تو باشی. قلبت رو باز کن و زندگی رو جرعه جرعه بنوش... .اگر همه‌ی آدما گند میزنن پس توام اشتباه میکنی. هر وقت احساس کردی حالِ دلت خوب نیست، قلم رو بده دست قلبت و هر چقدر دلت خواست از خودت اینجا برام شکایت کن. من اینجام تا دردِ دلش رو تسکین بدم.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 10:18:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظر شخصی من درباره کتاب اسب سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-to9h57tf6tml</link>
                <description>من معمولا کتاب های موفقیت و یا بیوگرافی رو نمیخونم. یا بهتره بگم کلا نمیخونم. اخیرا دوتا کتاب کفش باز و اسب سیاه رو توی بازار زیاد میبینیم. خب منم از سر کنجکاوی خریدمشون و خوندمشون. الان تقریبا دو هفته از زمانی که مطالعه شون کردم میگذره و نصف شبی گفتم بد نیست دربارشون یه پست بزار م تا بقیه هم استفاده کنن. هیچ نظری رو نمیخوام دربارشون بدم چون میدونم که کاملا سلیقه ای و دیدگاهت بستگی به اون پله ای داره که الان روش وایسادی. فقط خواستم چند تیکه کتاب رو از اسب سیاه بزارم.شماره 1 :فکر میکنم همه چیز به انگیزه برمیگرده. اگه واقعا بخوای یه کاری رو انجام بدی براش سخت تلاش میکنی.شماره 2 :وقتی کمدم رو بهم میریزم و دوباره مرتبش میکنم احساس بهتری دارم.شماره 3 :با خودت صادق باش.شماره 4 :وقتی نوبت به شناخت علم میرسه، جزئیات خیلی اهمیت داره.شماره 5 :سرنوشت شانسی نیست، انتخابیست.شماره 6 :بسیاری از ما وقتی به جایی میرسیم میفهمیم که داشتیم به کجا میرفتیم.شماره 7 : از استاندارد های دوری کن.این 7 تیکه قرار نیست 200 صفحه از یک کتاب رو توصیف کنه، ولی میتونه ارزش مطالعه ش رو بالا ببره. در نتیجه پیشنهادش میکنم. درباره ی کفش باز هم باید بگم که اگر آدمی هستید که دنبال هیجان و داستان های شگفت انگیز داستانید اصلا پیشنهادش نمیکنم.فقط صادقانه و واقعی پله به پله ی موفقیت رو توضیح میده. البته به طور واقعی، پس ارزش مطالعه رو داشت. حداقل برای من.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 10:15:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم تنگه؟:)</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%87-vlcmqkxxp8qs</link>
                <description>خلع درون را به خوبی احساس می‌کند. هراسان به دنبال‌ کسی است که نمی‌شناسد. شاید هم به دنبال چیزی می‌گردد که تا به حال ندیده است. چه می‌خواهد؟ نمی‌داند. سگ‌دو زدن هایش نتیجه ای در پیش ندارد. در نهایت کالبدِ خسته، نقش بر زمین می‌شود. دقیقا آنجایی که زبان، از بیان درد ناتوان است، قطره اشکی ازچشمانش می‌چکد. مهم نیست که بی اختیار باشد. اشک، خود به معنی نجات است. اشک، همان مویی است که قرار نیست پاره شود. زیر لب زمزمه میکند:&quot;برگردمرا در آغوش بگیرو روحم را به من بازگرداندلم برایش تنگ شده است&quot;</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 23:48:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه هایِ جا مانده از جا تَکه</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D9%8E%DA%A9%D9%87-q9lskdqhfraw</link>
                <description>محبوب من، سلام!حال که دستی به قلم دارم و برای تو، خواهم نوشت بیا و در فراسوی هرآنچه هست و نیست برای هم جان بدهیم.بیا تا جهانی پر از دلدادگی را در ماورای باورهایمان ایجاو کنیم!بیا تا دل‌هایمان را از یاد هم سیراب کنیم...دلبند من، نمی‌دانم که عشق تعهد را به وجود می‌آورد یا تعهد عشق را اما بدون شک عشق در بند تعهد است.و لیکن اینجا متعهد می‌شود تا زمانی که نفسی در جان دارد، تو را هم‌چون نفس‌اش استشمام کند.جان جانانم، من فروغ نیستم که در هر لحظه قربان بودنت بروم!من، شهریار نیستم که زندگانی‌ام را در پی تو رها کنم و درنهایت در بی‌کسی بمیرم.من فرهاد نیستم که در ره تو، جان بدهم اما بی‌گمان من فخرالزمانم!کسی که تو را مجنون‌وار بی‌هیچ دلیلی دوست خواهد داشت و قربانی وجودت خواهد شد.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 23:46:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ساعت چهار صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-fwbcucjcg3t5</link>
                <description>باید خیلی چیزارو طرد می‌کردم و پشت سر میزاشتم. وقت زیادی نداشتم. باید از لابه‌لایِ دفترچه‌هام یکی رو انتخاب می‌کردم. حتما تویِ اونا کلی خاطره داشتم. نمیخواستم بدون هیچ خاطره‌ی خوبی کشورم رو ترک کنم. دقیق‌تر نگاه کردم و یدونه کرافتِ سبک‌ترشون رو برداشتم. چون اینطوری حداقل بار و بندیلم سبک‌تره!ولی اون خالی بود. هر کدوم رو ورق زدم و نگاه کردم خالی بود.درواقع خاطره‌ی خاصی رو ندارم که بخوام اینجا ترکش کنم. همه‌ی خاطراتم معمولی بودن مثل تجربه‌ی خواب و رویا، یا حتی عشق‌های ساده‌ی کودکی، مدرسه رفتن، فقر و حتی ثروت، و هر چیزی که یک آدم معمولی احساسش می‌کنه.من مطمئنم که حتی وقتی که قراره جایِ جدیدی رو برای زندگیم پیدا کنم هم قرار نیست زیاد خوش‌بگذرونم.چون قراره فقط زندانی باشم. برای یه زندانی فرقی نمی‌کنه که کی و کجا باشه، چون اختیار چشیدن طعم لذت رو نداره. آدمایی که دوستشون دارم من رو زندانی کردن.شاید چون اونا هم یه روز زندانی بودن. توی ذهنِ پوسیده‌شون، برای همینه که سعی میکنن من رو هم پشت این میله‌های نامرئی نگه‌دارن.  آخرِ سر هم با خودشون گفتن که باید محلِ زندگیشون رو عوض کنن تا احساس بهتری داشته باشن.کسی جز من متوجه‌ی زخمایی که روی دست و صورتم دارم نمیشه. فرقی نمیکنه کجا باشی، تا وقتی که جایی بین اون میله‌های ضخیم گیر کرده باشی. هرجایی که باشه میتونی با خودت حملش کنی. زیاد سخت نیست، فقط کافیه مدام توی خودت گم بشی و فکرایِ منفی داشته باشی، عصبی بشی و سر هر کسی که خواستی خالیش کنی. لازم نیست حتما درست فکر کنی. میتونی رام نشدنی باشی.این زخمارو وقتی روی جسمم حک کردم که تقلا میکردم از پشت اون میله‌ها فرار کنم. من متوجه شدم چیزایی نامرئی زخمایِ نامرئی رویِ ما به یادگار میزاره. وقتی مهاجرت میکنی قراره که یه تیکه از خودت رو جا بزاری. کلید سلولم رو پیدا کردم. زیرِ خرت و پرتام بود.  شاید اگر منِ قدیم بیشتر فکر می‌کرد متوجه می‌شد که اون کلید سمت چپ بدنمه، دهلیز قلبم!</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 23:45:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خودت را برسان»</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86-wmsh0dwxovoc</link>
                <description>اکنون که تصمیم به کتابتِ رساله‌ای که تن‌پوشِ غم به تن دارد زده‌ام بیش از روزهای گذشته‌ای که غرق در اندوهِ جا خوش کرده در لحظات‌شان بوده‌ام، طعمِ تلخِ گسِ چون زهره جاماندن را در مردمکِ چشمانِ بلوطی رنگی که گویای همه‌چیز‌ هستند می‌بینم و بسانِ احمق‌ها، رجاء به حادثه‌ای دارم که بنفشه‌های وحشیِ نگاهت را رام نماید و به گونه‌ای سرت را به سنگ بزند که باک به دل راه نداده، راهی مسیرِ خانه‌ی از رنگ و رو رفته‌ی قلبم بشوی و دستِ محبت بر سرم بکشانی.مرا به جرئه‌ای از آغوشِ امنت که سال‌هاست آرزویش را در دل می‌پرورانم و شبانگاه‌ها با خیالِ مضحکِ شیرینش سر به بالین می‌گذارم دعوت نمایی، و تابناک‌تر از آفتاب به همراه بوسه‌ای از جنسِ فراقِ هوس، روشنایی حیات و نورِ چشمانم بشوی. از سخنانم که نزد خاطرت لیچاری بیش نیستند گله‌مند مباش محبوبم! می‌دانم که به اندازه‌ی نیاز در طولِ روز با مستخدمین، مادر جان، خاتون و نگهبان‌ها سر و کار داشته‌ای و فی‌الواقع که ساعتی برای من «پناهِ مهجور تو» به اتفاق خالی شده سرت به درد می‌آید، اما برای التیام بخشیدن به رنگِ پریده‌ از چهره‌‌ی زخمانِ تنم صلاح است که چندی آزردگیِ خاطرم را به رخت بکشانم و بگویم که در پسِ ایامی که ساکنینِ زمین با یگانه معبودِ حیات به خلوت‌گاه می‌روند تا مخلصانه عشق بازی بنمایند و کاسه‌ی صبرِ لبریز شده را به تنها معشوق‌شان نشان بدهند، گه‌گاهی ابلیس از من می‌خواهد که ریشه‌ی رشته‌ی حُبت را بخشکانم و مهرت را از تار و پودم بترانم. خدا را چه دیده‌ای جانم؟شاید با وجود طریقی که تمام تلاشش را می‌کند که به ایستگاه وصال* نرسد و دستِ دوستی با بختِ تیره و روزگارِ سر به بیابان گذاشته داده است، شبی را رقم بزنم که وارسی نمودنِ زلفِ صبح چون حسرت به دلش بماند و آرزوهایمان را به دار بی‌آویزم و جوانی را که در آستانه‌ی مرگ است، با خاطراتِ ترک خورده به نگار دراورم.فاجعه‌ای که در راه است را می‌بینی؟ به خیالت زیبا آمد؟ داستانِ روح‌های از هم جدا افتاده و تمنای کفنِ پناهِ آقازاده برای پیچاندنِ جسمِ عریان انتظاری که مرده است! دیوانگی محض است.گویی که می‌خواهیم بزرگ‌ترین تراژدی تاریخ را رقم بزنیم. یکتا‌ترین خیالم، افسارِ باورهایم به دستِ ظلمِ شب افتاده و من دیگر خودم نیستم. دلم گریستن در وطنم «آغوشت» را می‌خواهد و ای‌کاش می‌توانستم ای‌کاش‌های بلند، زیاد و طولانی‌ام را تبدیل به رخداد‌های به وقوع پیوسته بنمایم... جگرگوشه‌ی جنان بیمارم، مرا ببخش که برایت سخن از شادی‌های کوچک به تعبیر ننشاندم و با وجود خستگیِ رخنه کرده در وجودت سکوت را ترجیح ندادم. آدمیزادست دیگر... هنگامی که گوشِ شنوایی را می‌یابد مانند کودکی که نظرش به آبنباتی رنگ و لعاب‌دار افتاده باشد، لبانش آب می‌افتد برای سخن گفتن.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 23:39:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند شعر دوبیتی بداهه</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%87%D9%87-xnn5eq5wza1v</link>
                <description>شماره اولهمچو بهار در کفش ادیبان پای کردم با این بادهء ناب، بسی یاد  یار کردمندانم که چرا نمیگیرد تورا این صهبامن که با بوی این نبیذ بسی حال کردمشماره دومای داد اگر من بشوم کیش تو ای درویش پیر  عاقبت باز به دامم میشوی مات در بیشه شیر ادیبانی که نام بردی از آن، شاگردان من اند چون که دارم  من نَسَب، از همان دهقان پیرشماره سومچه کسی گفت ببری، شهرت لیلا را؟چه کسی مجنون کرد، عابد شبها را؟تکیه کردی به هرکس به آن زخم زدی؟غلط کردی، پراندی خواب این شبها راشماره چهارمقسم به حضرت عشق، وفا ندارد دلقسم به موی سپیدم، حیا ندارد دل حذر ‌‌‌کنم ‌ز تو؟ مگر به خواب بینیقسم به بود و نبودت، جفا ندارد دلشماره پنجماَز بیدادِ زُلفِ آن دُختَرَکِ سیستانی چِنین چَنگ میزَنَم بِه هَر ریسمانیوَ یَقولُ الکافِر، یا لَیتَنی کُنتُ ترابوَلی گویَم که بودَم کاش،یِک زندانی</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 20:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوایِ خون</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D9%86-vdijgvtoyb4x</link>
                <description>نجوای مرگ‌زارِ درناها، چه غریبانه قایق‌های سوخته را در انزوا آسوده خیال می‌کند.   نفس می‌کشم!این را در خوناب‌های هجرت، هر دور و غریبی می‌شنید؛ نفس تنگ‌ و تنگ‌تر می‌شد اما بیگانگان دل نازک نمی‌کردند.دروغ به دَم کردنِ چای و باطل و منافق‌، به تماشای کوچِ ماهی‌ها می‌پرداختند: کاش همانند آن‌ها بی‌خیال بودم.   در ابتدا به شما گفتم، تاریکی شادی می‌بخشید به جان دریده‌ها! اما چه زمان؟ آن هنگام که قایق سرخِ گمشده، کورسوی نور را میان نفسِ لاله‌های سرخ می‌شنود؛ اما سوخته! دل من تو این غربت‌ و دوری‌ها سوخته، ترک خورده، شکسته. من شکسته‌ام و ملالت می‌کند تاریکی زخم‌هایم را، سپس همچو مادری تن پاره‌ام را می‌بوسد و می‌رود. کورسوی امیدی که خطاب شد، مدتی کنار ما لِنگ روی لنگ می اندازد و سحر نشده می ‌رود.  از دنیا چه انتظار داری؟ ماندگاری وهم و رویا؟!روزهای خوش می‌روند و تو، هرچه قدر هم که زیبا باشی، شاد باشی...همچو درنایی به تنگ آمده و سینه‌ پاره، میان خونابه‌های علف‌زار خواهی مرد و اگر اندکی صبر کنی، نوری از میان‌ ابرهای کبود، تو را دوباره متولد خواهد کرد و دوباره و بارهایی دیگر.دنیا همین‌قدر پوچ است.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 20:55:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدا شدن از عشق؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%81-seralbnvgqlk</link>
                <description>« جدا شدن از عشق، یا کورکورانه به آن تن دادن»دنیا جای بهتری می‌شد اگر در سینه‌ی «انسان‌ها» جای قلب، خدا تکه‌ای از منطقِ عقل را قرار می‌داد و رنگِ منحوس و نامفهومِ «عشق» را، به دیارِ فراموشی آن‌چنان هدایت می‌کرد که گویی هرگز چنین احساسی به عنوانِ دستگاه تولیدِ رنج‌های پنهان شده در پسِ نقابِ زیبایی، در جهانِ مضحک نبوده.می‌خواهم صادقانه بگویم که انتهای دیوانگی‌ست؛ دلداده‌ها در ابتدا و انتهای مسیر، معشوقِ خود را خدای خویش می‌خوانند غافل از آن‌که، در طریقِ مستاصل، مغموم و پریشان شدن قدم برمی‌دارند.شادی‌ها و خوشبختی‌هایم را در خطوطِ درهم فشرده‌ی چهره‌ای که تنها خدا می‌داند تا چه اندازه به آن علاقه دارم گم کرده‌ام و از صفر نه، بلکه از منهای بی‌نهایت باید شروع کنم!در دیارِ عشاق توانم را جا گذاشته‌ام و آسان نیست‌ کسی را دوست نداشته باشی، هنگامی که صمیمانه‌‌ترین لحظات را کنارش گذرانده‌ای.می‌خواهم زخمی که بر قلبم نشسته است را از سینه‌ام وا بِکنم اما، نه می‌توانم دل بکنم و نه قلبم را دور بی‌اندازم؛ شاید بشود که شبی شفقت را به جایگاهِ تیره‌ بختی‌های گذشته دعوت کنم و به جای طغیان، به جای سوگ و به جای مرحوم شدن، فراموشی را انتخاب کنم.راستش، ایمان آورده‌ام به لیچارِ «پناهِ آن آبادی» که می‌گفت:«آدم یک نفر را که از دست بدهد، دلش برای نکات ریزِ بسیاری تنگ می‌شود و دیوار را، به خاطرِ رنگ می‌زند.»کارِ حیاتم از همه‌ی دیوانه بازی‌ گذشته بود و چنان برای چشم‌هایش از غرور مست بودم که احساس می‌کردم، خدایان  باید روی نوکِ پنجه‌هایشان قد بلندی کنند تا به نصفِ هیکلِ من برسند.آگاهم که خلقتان از خواندنِ نگاشته‌‌ی سرشار از اندوهم به تنگ آمده و شنیدنِ افسوسِ بی‌صدایم را تمنا می‌کنید؛ بگذارید اکنون که در آستانه‌ی خودکشی هستم آخرین خواسته‌ام را مطرح کنم.لعنتی‌های خوش شانس، این‌که از چنگم در آورده‌اید معشوقِ شما نیست، خودم سروده بودمش.«لطفا مراقبش باشید».</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2024 22:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمالگرایی؟ پس اینو بخون</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86-r7uot39bntjm</link>
                <description>اینقدر گیر نده به هرچیزی، مطمئنم معنی اهمیت ندادن به هر چیزی رو خوب میدونی. چون تو یکی از زاده‌ی نسل امروزیِ جوانی. ولی چیزی که من میخوام بهت بگم اینه که تو واقعا مفهوم این جمله رو درک نمیکنی! شاید الان اعتراض  کنی و توی ذهن لعنتیت با خودت بگی که نه من خوب متوجه میشم ولی ..... . ذهن کوفتیت بهونه های مختلف و مسخره میاره و همین جاست که معنی این جمله بدون اینکه متوجه بشی برات باطل میشه. بازم فکر میکنی میدونی که اهمیت ندادن چیه؟ خب بازم اشتباه میکنی. حتی اگر الان ذهنت دوباره شروع کنه و چرت و پرت بگه که الان وقتشه این پستو رد کنی.میخوای رد کنی رد کن. اگر حوصله‌ی چیزیو نداری خب براش تلاشیم نمیکنی. ولی وقتی حوصله‌ی ورزش کردنو نداری و چاقی و اندام خوبیم میخوای، خب رسما باید از کره‌ی زمین و ماتریکس خارج بشی با این طرز فکر.اگر میخوای برنامه نویس بشی ولی علاقه به کار طولانی مدت نداری و حوصله‌ی تمرین کردن رو نداری و نمیخوای افکارت رو مدرن کنی و همیشه دنبال یادگیری باشی باید روی این هدف خط بکشی.پس اگه دنبال تغییر نیستی و کلی بهونه داری کافیه این پستو رد کنی. بهت قول میدم به دردت نمیخوره🤝.کسی که نتیجه‌ی متفاوت میخواد باید کارای متفاوت هم انجام بده. وقتی داری گیتار مینوازی چیزی که موسیقی رو زیبا میکنه همین نتای مختلف. وقتی گیر بدی به سیم سل و فقط همون رو تکرار کنی نمیتونی زیبایی موسیقی رو درک کنی. پس بهتره به چیزی که نباید اهمیت ندی. گیر ندی به موقعیت فعلیت، به درسای چرت و پرتی که باید پاسشون کنی، به هر چیزی که خودت متوجه نشدی چقدر بهش گیر میدی و اهمیت میدی. اصلا وقتی عاشق چیزی هستی به سادگی کنارش بزار. ما وقتی وابسته میشیم عذاب میکشیم. به چیزی وابسته نباش. مثلا به ری‌اکشن نشون دادن در مقابل انتقادی که از خودت میکنن وابسته نباش. وابستگی باعث عذاب ذهنی غیرقابل تحملی میشه. پس چیزی که عذابت میده رو رها کن و بهش اهمیت نده. واقعا اهمیت نده. وقتی یکی سعی میکنه ازت انتقاد کنه باهاش بگو و بخند کن و ولش کن بره. لازم بود خیلی آروم از زندگیت حذفش کن.تا میتونین دنبال آدمای موفق و پر انرژی بگردین. این آشغالای سرگرم کننده قرار نیست روی شما تاثیر بزارن. ۱۸ سالگی کنکور داری. هزار تا موانع دیگه. هر هدفی که داری قراره کلی توی سرت بزنه وقتی که توی مسیر درست نیستی. بکش بیرون از آدمای سمی و رابطه‌ت رو باهاشون تموم کن. اینقدر بهونه نیار و واقعی اهمیت نده.اینایی که میگم فقط یک سری چیزای جزئیه که اصلا بهشون اهمیت نمیدیم. ولی فکر میکنیم که خیلی                  خوب درکشون میکنیم. روی یک نقطه تمرکز کن، روی این نقطه. همین نقطه‌ای که هستی. تمرین کن و تغییرش بده اگر جایی که نباید هستی.اگه اهمیت ندی ذهنت شروع نمیکنه به چرت و پرت گفتن. عذاب میکشی. درد نه ولی عذاب چرا. چون درد فیزیکیه و عذاب کشیدن ذهنی. ذهنت رو پر از آشغال نکن.از باطن خراب یه ظاهر با اصالت بیرون نمیاد رفیق.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 18:41:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دال..</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D8%AF%D8%A7%D9%84-ajl4wb8h3xtv</link>
                <description>از دال که خبری میگیرم ، می‌گویند: گنجینه‌ی پاک درونش از جنس ابتسام است! نامربوط نمی‌گویند.زیبا سخنانش، نفوذ چشمانش، گیرایی آوایش و آرامش وجودش کلامی از ابتسام است.شیدایی سیمایش هر بیدی را مجنون خویش می‌کند و هر آرام خلقتی را شیدا.ترنم آغوشش مرا به یاد آن سیب سرخ درختِ کنار رود می‌اندازد،: همان‌قدر فریبنده و دل‌رباهر عابری به طمعش دستی به بالای درخت می‌رساند و ناگاه پایش بلغزد و رود او را ببلعد!رود به مثابه عشقی می‌ماند و او سیبِ شیدای وجودم که شعله ور شده است و نجوای خواستن را به هارمونی چشم می‌رساند.بی‌شک تملق طلبیدن اوست که مرا وادار به رود شدن می‌کند‌.دالِ من نیستی که بدانی از چه میخواند دلماز کوچه‌ی دهلیزِ قلبم تا بناگوش ، مشکلماز چه بیزار است این دلِ خون تو میدانی قیصرم؟زخم خورده،چاک چاک بر روح و دلم،این پیکرماز سر خیابان دهلیز تا به اتنهای جاده‌ی مغزی دلتنگت شده‌ام! از بلندای چشمانم تا قله‌های هیمالیا دوستت دارم. از دریچه مغزی تا به دریچه قلبی، فکرت از هر دری وارد می‌‌شود تا به لحظه‌هایم بفهماند که من برای توام و تو برای من. از شاه‌رگم تا تک‌تک سلول‌هایم پر از خواستن توست، گویی واحد اندازه‌گیری‌شان تو شدی! از ثانیه‌ها تا به ساعت‌ها چشم می‌بندم تو را کنار خودم حس می‌کنم. و از نفس‌هایم تا به مرگ تو را زندگی خواهم کرد.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 11:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و ششم همین ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-yqzrezhie9nu</link>
                <description>بیست و ششم همین ماه ؛لا به لای افکارم یه سوال بی جواب مونده که نمیفهمم ذهن من کشش درک فلسفیش رو نداره یا اینکه شاید هم واقعا هیچ راه ساده ای برای رسیدن به جواب این سوال مبهم وجود نداره.برای پاسخ دادن به برخی از سوالات نیاز به زمان داریم تا پاسخ معقولانه ای براش پیدا کنیم.شاید این سوال هم جز همین دسته باشه و شاید هم نه.زمان زیادی گذشت ، اندازه ی کل عمرم.ولی این تجربه مختص من نیست.اکثرا تجربه کردیم.لطمه دیدن خوب نیست،گاهی اوقات میتونه مشکلاتت مثل یه استاد با تجربه بهت درس بده تا بتونی توی خیلی از شرایط مشابه پاس بشی.ولی شکست همیشه صرفا یک آموزگار نیست.ممکنه باعث بشه آسیب جبران ناپذیری ببینی.اکثرا ما اینقدر غرق افراط و کم کاری میشیم که نمیفهمیم که چقدر از مسیرمون عقب میوفتیم،یا مسیر ما به طور کلی تغییر پیدا می کنه.این تغییر مسیر هم ممکنه مفید باشه،اما تا وقتی که راه رو به یک هدف عالی گره بزنه نه به بی راهه و پوچی.به بن بست میخوریم.دچار خستگی روحی میشیم،و اونو نادیده میگیریم.به خیال خودمون &quot;اهمیت ندادن&quot; میتونه کلید موفقیت ما باشه.خب این چندان غلط نیست.ولی نه برای همه چیز.مثلا ما باید به ضعف هامون اهمیت بدیم.اونارو تقویت کنیم و شخصیت خودمون رو ارتقا بدیم.نادیده گرفتن کمبودهامون باعث میشه همیشه همون جایی باشیم که بودیم.تغییر نمیکنیم،ممکنه بدتر هم بشیم.پس همیشه نادیده گرفتن یه مشکل درست نیست.مشکلات رو باید حل کرد.نه که اونارو ببوسیم و کنار بزاریم.چیزی که شاید هر انسانی بالاخره بهش فکر کرده و مغزش رو حداقل توی دوره ی نوجوونی درگیرش کرده باشه اینه که چرا اونقدر اختلاف طبقاتی چه اقتصادی ، فرهنگی و ... باید بین آدمایی باشه که همه طبق روند طبیعت ناخواسته پا به زمین گذاشتن و به اجبار محکوم به اتمام زندگیشون شدن باید وجود داشته باشه؟هممون آگاه بر این مسئله هستیم که مشکل ما فقط از خود ما نیست.بلکه همه ی این تناقض &quot;بنیادین اند&quot;.از نسل سابق ما،نسلی که مثلا برترینشون ماییم.اکثرا با وجود داشتن این طرز فکر روشن و معقولانه ، اراده ی لازم رو نداریم.خیلی هامون هم به نکته ی سوم نیاز داریم.یعنی ابزار کار.کلی موانع برای ما وجود داره که نمیتونیم کنارشون بزنیم.یا مجوز لازمه ی اون رو نداریم.مجوز ما استقلال ماست.اکثرا نتونستیم بخاطر محیط آلوده ی خانوادگی به استقلال برسیم.برای من قابل درکه،ولی این درک احساس هیچ کمکی به هیچ کدوممون نمیکنه.ما هممون حق این رو داریم که خانواده ی خوبی رو داشته باشیم.چون بنیاد ما از خانواده شکل میگیره.آگاهم که اکثرا هیچ حق و سهمی از داشتن یک خانواده ی خوب رو نداشتیم.یه والد خوب باید توانایی لازم برای فراهم کردن امکاناتی که فرزند رو داشته باشه.پول ، محبت ، تربیت ، آرامش برای رشد عقلی و ذهنی یک انسان سالم و .... .از اون دسته آدمای کوته فکری نیستم که بگم پول معیار مهمی نیست.وقتی که بشر اونقدری پیشرفت کرده که میتونه با ثروت علم کسب کنه ، تغذیه کنه ، خوش بگذرونه و حالا به هر شیوه ی که بخواد از فرصت یک باره ی زندگیش لذت ببره.خیلی از ما یا عشق رو توی زندگیمون نداریم یا دارایی و ثروت و ... . درسته که هیچ کس نمیتونه کامل باشه،همیشه یه باگ هست.ولی نه تا زمانی که آمار سلامت روان انسان های باقی مونده و رشد جامعه از لحاظ فرهنگی ، علمی و پژوهشی و ... رو پایین بیاره.وقتی که ما ناخواسته توی یه خانواده با سطح مختلف به دنیا میاییم و ناچاریم زندگی کنیم یا حقیقی و منطقی فقط زمان را پشت سر هم بگذرانیم بدون اینکه لذتی برده باشیم،چطوری باید بنیاد این مشکل رو از بین ببریم ؟میتوانیم خودمان را بپذیریم و سعی کنیم مسیر پر پیچ و خم زندگیمان را ارتقا بدهیم.مثلا با کتاب های مناسب،دوستان خوب که ممکن است راه چندان مطلوبی نباشد و موجب ایجاد مشکلات جدید به دلیل اختلاف طبقاتی به وجود بیاید.یا اگر آسیب جبران ناپذیری به ما وارد شد چه؟اگر فرصت آزادی اندیشه هم نصیبمان نشد چه؟وقتی که اشکال از ریشه ی این درخت باشد چه میتوان کرد؟</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 22:36:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلمم خشک شده خ</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D9%82%D9%84%D9%85%D9%85-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AE-vtykbjyq2xju</link>
                <description>چند شبیست که دگر این دست به قلم نمی‌چرخد. اما ای محبوب دلم قول بر این بود که همیشه در این قلب روان باشی ، مثالِ رودخانه!شنیده‌ام از مردمان که صباح که می‌وزد غوغایی به پا می‌کنی و از فرا مرزهایِ تنش تا جنگل موهایش پیشروی می‌کنی.هنوز هم نمی‌توانم باور کنم که او دیگر در بین ما نیست!آرمان‌هایی که به تازگی در جامعه حاکم شده بودند و اندک‌اندک به فراموشی سپرده شدند.روحِ جمعی هر نگاه که تا آینده پیش می‌رفت کم‌رنگ شده، گروهی از مت کنکاش می‌کنیم تا راهی یابیم و بتوانیم عنصر پیروزمان را دوباره برگردانیم، اما به راستی راهی برای برگشت مانده؟! هر روزه شاهد مرگ آرزوهای بی‌شماری از هم‌نوعانمان هستیم که چشم بر زندگی می‌بندند و دست مرگ را به مثابه یاری می‌فشارند تا به آرامش برسند.اما به چه قیمت؟ چند مدتی‌ست که روحیه‌هامان کم‌رنگ و یحتمل از بین رفته! ما به دنبال او هستیمقلب‌های امیدوارمان او را می‌طلبد در غم، شادی، مرگ، زندگی!ندایمان را می‌شنوی؟ تو قطعه‌ای از وجودمان هستی، بدون تو روحمان به تحلیل خواهد رفتدر دنیایی که حیله و نیرنگ و حسد بر چشم‌هایمان غلبه دارد، تو همانند پادزهر برای ادامه دادن هستی!همانند نوری که در هنگام سقوط دست یاری به ارج می‌نهی، همگان به انتظار تو مسیر را هموار خواهند کرد تا نشانه‌ای از تو پیدا کنند.تو یعنی همان امیدِ دیرینه و انگیزه آیندهانسانیت!حال و احوالِ مرا باد صبا می‌فهمد چشم مشتاق مرا مستِ صدا می‌فهمدسقف رؤیای مرا شمس بهار می‌فهمد خوابِ دیبای مرا روحِ ندا می‌فهمد نقره کوبین مرا ماه نهان می‌فهمد شفقِ سهم مرا یاوگوی مِهان می‌فهمد طربِ شورانگیز مرا عمق نگاه می‌فهمد صبح میعاد مرا تاریکی بلندی روز می‌فهمد مهر آفاق مرا الفاظ مَهی در نگهی می‌فهمد روح بیمار را مُلک شهنشاهی ماه می‌فهمد صور تابان مرا مشجع او می‌فهمد راستی را کس نمی‌داند که در چشم و نداپیمان‌ِ سنگ را تیر تبر می‌فهمد؟</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 17:55:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متمایزیِ تنگستن</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D9%86%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D9%86-du2ni2bykcwe</link>
                <description>تنگستن، یک فلز سخت و بسیار مقاوم است که در جدول تناوبی عنصر ها با نماد &quot;W&quot; و عدد اتمی 74 قرار دارد. تنگستن به دلیل سختی و مقاومت بالای خود در بسیاری از صنایع مورد استفاده قرار می‌گیرد، از جمله صنایع فضایی، ابزارهای برش و حکاکی، فیلامانت های چاپ سه بعدی و الکترودها در جوشکاری. همچنین، پرتوزاپی درمانی نیز از تنگستن استفاده می کند.این فلز با سفیدی خاص مختص خودش و با جلوه‌ای براق شناخته می‌شود و دارای خواص فیزیکی و شیمیایی منحصر به فردی است. برخی از خواص این فلز عبارتند از:- دارای نقطه ذوب بسیار بالا (3422 درجه سانتیگراد) که این فلز را به عنوان یکی از فلزات با بالاترین نقطه ذوب شناخته می‌کند.- دارای شادابی براق که در تولید جواهرات و ابزارهای دقیق مانند میکروسکوپ از آن استفاده می‌شود.- دارای خواص عایق‌بر برای الکتریسیته، حرارت و اشعه، به همین دلیل در صنایع هسته‌ای نیز کاربرد دارد.- دارای مقاومت بالای خوردگی در برابر اسیدها و بازها است، به همین دلیل از آن جهت ساخت قطعات از جمله الکترود، توری استفاده می‌شود.تنگستن در سال 1781 میلادی توسط دو شیمی‌دان سوئدی کارل ویلهلم شلرله و تشریح خاصیت‌های آن به وسیله یوهان ولفگانگ دوبرنر کشف شد. این فلز بعداً برای ساخت لامپ‌های الکتریکی و قطعاتی همچون دائره‌های الکتریکی و الکترودهای برای جوشکاری، نیروگاه‌های برق بادی و همچنین تولید در اسلحه و محافظت در برابر تابش اشعه ایکس، کاربرد داده شده است. تنگستن در طبیعت به صورت فلزی یافت می‌شود و بیشتر در سنگ‌های کانی و دگرسانی‌های هیدروترمال نیز یافت می‌شود. بیشترین مقادیر تنگستن در کشورهای چین، روسیه، کانادا و استرالیا استخراج می‌شود. همچنین، تنگستن در برخی کشورهای آفریقایی نیز یافت می‌شود.از بین این دو دانشمند،کارل ویلهلم شلرله (Karl Wilhelm Scheele) دانشمند، شیمی‌دان و آپتکرای آلمانی،سوئدی بود. او در سال ۱۷۴۲ در شهر Stralsund در آلمان به دنیا آمد. شلرله با تحصیل و تلاش فراوان در حوزه‌ی شیمی، به شناخت بسیاری از عناصر شیمیایی و ترکیبات مختلف رسید. از کشف‌های مهم وی، می‌توان به کشف اکسژن، نیتروژن، کلرین، منگنز، مولیبدن و تنگستن اشاره کرد. همچنین، شلرله یکی از نخستین دانشمندانی بود که اثرات سمی برخی مواد شیمیایی مانند سیانید را شناسایی کرد. او در سال ۱۷۸۶ در شهر کوپینگ (ایشالله که درست نوشتم)در سوئد درگذشت.همچنین وهان ولفگانگ یک فیزیکدان برجسته آلمانی بود که در سال ۱۸۷۹ در شهر اولم آلمان به دنیا آمد. او یکی از بنیانگذاران فیزیک کوانتوم بود و برای کشف قوانین جدید فیزیکی مانند قانون معروف و با اهمیت مکانیک کوانتومی، جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۲۰ را به ارث برد. ولفگانگ هیچگاه با کمیت های فیزیکی مانند جرم، تکانه و انرژی مجموع سیستم آشنایی نداشت، او توانست مکانیک کوانتومی را توسعه دهد که از آن به عنوان یکی از بزرگ‌ترین اختراعات فیزیک قرن بیستم یاد می‌شود. ولفگانگ در سال ۱۹۴۳ در دستور کنترل نازی‌ها دانشگاهی به نام گتینگن در آلمان را ترک کرد و در سوئیس به سر می‌برد، در همان سال او درگذشت.نمونه ای از این فلزدر برخی دیده شده که از این فلز به علت درخشندگی بسیارش برایِ ساخت زیورآلات و جواهرات هم استفاده می‌کنند.علاوه بر آن تنگستن به دلیل خواص فیزیکی و شیمیایی منحصر به فرد خود، در بسیاری از صنایع مانند صنعت الکترونیک، صنعت قطعات خودرو، صنعت هوافضا، صنعت روشنایی، صنعت ابزار دقیق و ... مورد استفاده قرار می‌گیرد.همچنین ابزارهایی که از تنگستن ساخته شده‌اند شامل انواع مختلفی از ابزارهای برش، دیسک‌های سنگین و زبر، سوپاپ‌ها و لوله‌های فولادی، سوزن‌های قلم‌های چاپ، قطعات خودرو، الکترودهای جوشکاری، ابزار دقیق و ... هستند.تنگستن در جواهرات</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Tue, 23 May 2023 11:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی دیگه از آثار فشار و کم آوردن:)) ...</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-n9etvihtdktu</link>
                <description>این موجودات اندام داری که تا مردمک می‌چرخانی دیدگانت بر آنها چیره می‌شود بی‌آنکه دست خودشان باشد ، اوباشِ احساسات می‌کنند و با افکندن کمان‌های خاکستری مات از جنس عزا بر چرخش رنگین علم و دانش بر تو مانعی می‌سازند.جایِ تردید نیست که آدمیزاد دلش بخواهد این موجوداتِ پادارِ اندام دار را آبستن بر علم و دانش بسازند و یا آن‌ها را از دیدرس زندگی برانند که هیچ‌کس گمانش به آنجا طول ندهد.این همان سرآغاز پایان دادن به خرافات کهنه و ارجمند جهل بشرگونه است که به غریزه از آن پیروی می‌کنند.اما این غریزه برای بشر نیست ، ما از آغاز این‌گونه نبودیم اما هر آنچه که دیدگان بر اطراف خود می‌جوید ساخت اندام‌های بشر است.آدمیزاد در خواب غفلت فرو رفته‌اند گویی ارزش انسان که بر اندیشه‌شان چیره شده ، امروز در ایالات متحده‌ی پایین تنه‌شان جایگذاری شده. بر ایمان و اعتقادات باطل ارزش و اعتبار نهادند و جوهره‌یِ و شیوه‌ی نگرش والا در آنان خشکیده و در برابر این گواهی استقامت و ایستادگی می‌کنند.اندیشه‌شان به صحرای بی آب و علف اذهان پوسیده‌شان خمیده شده.در ایام کهن مردمان می‌گفتند که روان انسان را نمیتوان نابود ساخت ، لیکن این اعتقاد را باید از دایره‌ی علمی برون انداخت ؛ بشر دگر مفت هم نمی‌ارزد!سهل و نرم بروت تسلیم بر نفس ریم آلود و نا پاکش می‌شود.</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 19:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باتلاق لجن!</title>
                <link>https://virgool.io/@sania_musician/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%84%D8%AC%D9%86-gqlzwxampgen</link>
                <description>روحیه‌ی یاوه اندیش و نرمش به یک باره خشکیده بود.به خیالش متوجه‌ی مطلب بود اما قضیه عکس مخیله‌اش بود.حامی این احوال و اوضاع منسوب ، دهاتی صفتانی بود که حواشی‌ام به گرد آمده بودند.نمی‌دانم چرا و چه شد که مطالعه را به کلی کنار گذاشتم و عاقبت مقصودم به احساسات پوچی که هرگز عقل منسوب به آن نیت نمی‌کرد.هنر بلغور کردن چرت و پرت بود که جای تمامی آن یاده و اندیشه‌های کبریایِ مرا گرفته بود.به عقل خویش درآمده بود که باید مطیعِ نفس نهان و سپوزکاره‌ی خویش شوم! این روز ها تنها اندوه است که از چهره‌ام می‌بارد حال لب به لب باز نمی‌کنم که بگویم مطلب را فهمیده‌ام ، آگاهم که این‌ها برای مشتی آدم های مفت خور و بی‌معنیست که در اطرافم پراکنده شدند.همه‌شان شیر حرام خورده‌اند ، چه حقه‌ی کثیفی!آزرده و ملولم که سرشت خود را بالاخره به قافیه باختم ، دل‌تنگِ آن منِ پیشینم که سلول به سلولش را یک پارچه عزم بود که پرداخته بود :)پ.ن : خودمو میگم...</description>
                <category>سانیا علی نژاد</category>
                <author>سانیا علی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 19:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>