<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کتابخونه سنجاقک📚✨️</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sanjaghakkk</link>
        <description>اگه به نوشتن و کتاب خوندن علاقه داری اینجا برای توئه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:19:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3413346/avatar/d7CKE6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کتابخونه سنجاقک📚✨️</title>
            <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این روز ها ...</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-pphhsk8kwjsg</link>
                <description>سلام!دلم تنگ شده برای نوشتن ...برای شما برای خوندن پستای ویرگول ( تقریبا تبدیل شده بود به یکی از سرگرمیام🥲)الان که نگاه میکنم میبینم از وقتی اینجا رو پیدا کردم فهمیدم چقدر نوشتن رو دوست دارم ... محتوای خاصی مدنظرم نیست فقط اومدم که بعد چند وقت یه اعلام حضور بکنم.ثبت لحظه ها ،( از اونجایی که آسمون و ابرا رو خیلی دوست دارم تایمای مختلف هر وقت که به نظرم قشنگ بیاد عکس میگیرم) ●○● اما جدی این کار (ثبت لحظه ها) رو پیشنهاد میکنم ، حالا به هر شکلی که میخواد باشه : نوشتن ، عکاسی و... . خودم چند وقته که این کارو میکنم و واقعا ازش لذت میبرم✨️(من که نمیخورم ولی خوراک این فصله)بدم نمیومد جای یکی از اون سه تا باشم😂با وجود این دیگه فکر نکنم شتر توهین به حساب بیادحسن ختام (همین الان این جمله رو خوندم):  هر کس که ملاقات میکنید، در حال جنگ در میدانی است که شما هیچ چیز درباره اش نمیدانیداز این پراکنده تر امکان نداشت....😂شما بودین جمله حسن ختام رو چی مینوشتین خداییش؟!</description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 22:22:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره سلام!</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-m43h1b3kgudg</link>
                <description>خب خب خب من اومدم دوباره اما با چند روز تاخیر _ یه عذرخواهی بکنم بابت اینکه بی خبر غیبم زد(نمیدونم اصلا کسی حواسش بود یا نه:)) ولی خب اگه یک نفر هم منتظر بود امیدوارم که ناراحت نشده باشه... این چند روز عمیقا دلم واسه ویرگول تنگ شده بود؛ اما زمان نوشتن و خوندن پست هاتون رو نداشتم (چند تا از پست ها رو میخوندم ولی مطمئنم کلی پست خفن رو هم از دست دادم) خوشحالم که الان دوباره دارم مینویسم ؛ خیلی زیاد...تو این پست خیلی پراکنده میخوام راجب یسری عکسای توی گوشیم حرف بزنم!●موقعیت: سفر!حدودا دو سه ماه پیش توی سفر یک روزه هوا کاملا یهویی از این عکسالبته قبل از این هم آفتابی بود کاملابه این عکس تبدیل شدراستش یکم عجیب بود وسط تابستون ؛ اگه ازم بپرسن غیر قابل پیش‌بینی ترین چیز چیه میگم هوا.بعد همونجا توی جاده، فکرا توی ذهنم میچرخیدن و میرفتن و میومدن و حواسم پیش ابرا و تغییر حالتشون بود ؛ بنظرم کل دنیا و جهان و هر چیزی که داخل اون هست یه رازه حتی همین توده های کوچیک و نرم بخار( تا حالا به این توجه کرده بودین که هر تیکه ابر شکل یه چیزی هست مثلا حیوانات و اشیاء و ....) حس میکنم رمز و راز زیادی توی ابرا و اشکالشون نهفته است ، شاید یه روزی کشفشون کردم😁😎●موقعیت: جنگل!البته پیرو صحبت هام درختای اینجا فکر نکنم اونقدر قدیمی باشن کلی نوشتم!این عکس تقریبا مال سه الی چهار ماه پیشه فکر کنم. هر موقع پامو میزارم وسط جنگل به این فکر میکنم که درختایی که اونجان چقدر قبل ما بودن و چقدر بعد ما قراره اونجا بمونن ، اصلا میزارن که باقی بمونن ( کاش بزارن) ؛ چقدر رفت و آمد آدما رو شاهد بودن و چه داستان هایی رو از اونا میدونن...●موقعیت: خیابون!تو ماشین منتظر نشسته بودم و دو تا گربه رو گیر آوردم و به هر طرف که میگفتم ژست میگرفتن ! منم ازشون عکس گرفتم.بعدا فهمیدم پشت دیواره دوستاشون هم جمع بودن دورهم😂●موقعیت: مکانی آروم برای کتاب خوندناین عکسو من نگرفتم ولی زیباست...مهر هم تموم شد ، پاییزتون چطور میگذره؟🍁</description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 09:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش انجمن کرم کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-c8btwfhvu3zn</link>
                <description>برای اولین بار می خوام تو یکی از چالش های ویرگولی شرکت کنم، زیاد اهل چالش نیستم ولی از موضوع این چالش خوشم اومد و دوست دارم سهیم باشم✌🏻چالش هم از رفیق شفیق، بابا یاگا عزیز!1_ اگر بخوام یه کتاب که ارزش خوندن داشته باشه معرفی می کنم ( خیلی زیادن و دلم میخواد راجب همش حرف بزنم اما خب...) کتاب جین ایر، اثر شارلوت برونته رو پیشنهاد میکنم.ژانرش هم داستانی و رمانه خلاصه کتاب: جین ایر، دختری یتیم است که پس از سال ها زندگی در یتیم خانه به عنوان معلم وارد عمارت ادوارد روچستر میشه. جین با وجود مشکلات زیادی که داره از تحصیلات بالایی برخورداره و در نقاشی و موسیقی و زبان فرانسه مهارت داره. پس از ورودش به عمارت آقای روچستر و جین کم کم به هم دل می بازند اما در آستانه ازدواج آنها جین متوجه رازی در آن خانه میشه...سری چاپ های خیلی زیادی وجود داره ازش2_ یکی از بزرگترین آرزوهام نوشتن کتاب خودمه و دوست دارم اسمشو بزارم آبی تر از دریا، قرمز تر از خون موضوعش هم تلفیقی از زندگی خودم و فکر و خیالاتمه...3_ به این پست هم نمره ۷ رو میدم✌🏻پ.ن : مرسی از BABA YAGA بابت چالش</description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2024 11:58:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمی که زیاد شنیدین...!</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%86-ljd1rdkjskup</link>
                <description>چند روز قبل کتاب کتابخونه نیمه شب، ورژن صوتیش رو شروع کردم و به شددددت باهاش احساس راحتی و همدردی کردم _                                                نمیتونم توصیف کنم بعضی قسمت های کتاب بقدری برام دلگرم کننده بود که مطمئنم این حسو هیچ جای دیگه ای پیدا نمیکنم نه با صحبت کردن با آدما، نه توی زندگی عادی نه حتی تو اتفاقات روزمره...اگه نخوندین صد در صد بهتون توصیه میکنم و اگه به کتاب دسترسی ندارین هم مثل من صوتیش رو گوش کنید                                                                              خیلی مایل نبودن بدون کتاب ژست عکاسی بگیرن دیگه ببخشید پشتش به شماست :)خلاصه کتاب: داستان در مورد زنی بنام نورا هست که بخاطر مشکلاتی که تو زندگیش بوجود اومده قصد خودکشی داره ولی قبل از اینکه همه چی تموم شه از کتابخونه ای عجیب سر در میاره و ....مطمئنم خیلیا این کتابو خوندین از طرف دیگه نمی خوام داستان برای اونایی که نخوندین اسپویل شه ولی فرض کنید وارد یه کتابخونه ای می شید پرررررر از کتاب های جور واجور که همشون در مورد تصمیم های زندگی شماست ؛ موقعیت هایی که اگه بر میگشتین عقب تصمیم های قبلی رو نمیگرفتین و انتخاب دیگه ای میکردین و حالا میتونید بوسیله اون کتاب شرایط متفاوت رو توی اون موقعیت تجربه کنید. همه ما انتخاب هایی داریم که هیچ وقت عملی نشدن و تو ذهنمون تبدیل به حسرت شدن و مثل کنه تو هر زمان و مکانی دست از سر فکر و خیالاتمون بر نمیدارن ، هی از ما انکار که بابا ول کن دیگه من تصمیم دیگه ای گرفتم و از اونا انکار که باید منو میگرفتی.... باااااید؛ حالا نمیزارم با اون یکی خوشبخت شی:))) همین میشه زندگی به کام تلخ میشه و فکر میکنیم اگه الان جای دیگه ای بودیم خوشبخت عالم می شدیم و الان بدبخت عالمیم( منظورم کلیت ماجراست جدا از درست و غلط بودن مسیر های انتخابی)این کتاب هم تا جاییکه من خوندم ( یعنی گوش دادم) حول همین ماجرا میچرخه و واقعا تا الان قشنگ بوده تا یادم نرفته:                                                   نویسنده : مت هیگ                                                      مترجم: محمدصالح نورانی زادهاینم از ایناگه خوندین حتما نظرتونو بگین، اگرم نخوندین بازم نظرتونو بگین ، با تشکر😅✨️🍓حسن ختام:)</description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 17:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سحرگاه من</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-l4fdupbbbell</link>
                <description>از خنکی نسیمی که از پنجره وارد اتاق میشه بیدار میشم؛ سرمای لذت بخشش رو در تمام سلول هام حس می کنم. پلک هام رو به زور از روی همدیگه بر میدارم و نگاهم مستقیم به سمت پنجره میفته، نور ملایم ماه به داخل می تابه و فضای تاریک مطلق رو به محیط روشن تری تبدیل می کنه.🌙برای اینکه بیشتر از این سردم نشه پتو رو تا نیمه روی خودم می کشم تا هم از گرمای پتو لذت ببرم و هم از خنکی باد؛ دوباره نگاهم به سمت پنجره سر میخوره و به پرده حریر سفید رنگ که با رقص و عشوه در حال خودنماییه مدت طولانی ( لااقل از نظر خودم) خیره میشم.تقریبا خواب از سرم پریده و همچنان ناز و کرشمه ی یک تیکه پارچه رو توی هوا تماشا می کنم و برعکس همیشه به هیچی فکر نمی کنم و توی ذهنم درگیر گذشته و آینده نیستم، چقدر تا الان زمان گذشته؟!یک ربع؟نیم ساعت؟یک ساعت؟نمیدونم!دوست ندارم زمان بگذره و این لحظه ها تموم شه!! صبح که از راه برسه دوباره دل مشغولی ها و فکر و خیال و شلوغی ها شروع میشه.کم کم با ناپدید شدن ماه و روشن تر شدن هوا و شنیدن جیک جیک گنجشنگ ها ، صبح نزدیک میشه و حدودای ساعت رو میتونم حدس بزنم ولی با این حال بازم به ساعت نگاه نمی کنم...از وقتی یادم میاد همیشه حوالی صبح و سحر رو خیلی دوست داشتم ، همهمه و هیاهو و سر و صدای اضافی وجود نداره و همه چی و همه جا آروم تره، خیابونا، چهار راه ها، کوچه پس کوچه ها و....و...بله ، بلاخره خورشید ظاهر شد و شهر خمیازه کشید! نقطه های مشخصی از اتاق به وسیله ی پرتو های خطی آفتاب روشن تر از سایر نقاط است و... حقیقتا زیباست.از این صحنه رویایی دل می کنم و پتو رو کنار میزنم و از جایم بلند می شوم؛ رو به روی آینه در آن سمت اتاق می ایستم... تی شرت و شلوار گله گشادی که بر تن دارم راحتترین لباس های دنیا هستند، اگر می توانستم، در همه جا حتی رسمی ترین مکان ها و جلسات از آنها استفاده می کردم، حین برانداز سر تا پایم در آینه آلارم ساعت به طرز اعصاب خورد کنی به صدا در می آید و برای اینکه از صدای بلندش بیشتر از این مغزم جابجا نشود به سمت آن می دوم و روی دکمه off می کوبم.خب از حالا یک ربع فرصت آماده شدن و صبحانه و دارم و نیم ساعت فرصت رانندگی تا سرکار( بدون احتساب ترافیک)؛ به سریع ترین حالت ممکن حاضر می شوم و یک روز دیگر را آغاز می کنم و پس از چندین ساعت دوباره با ذوقِ تجربه سحرگاه گذشته به خانه بر می گردم...پ.ن۱: خب این یه داستان بود و بر اساس واقعیت نبود و صرفا برای علاقه خودم به صبح نوشتمش.پ‌ن۲: به آدم صبح یا آدم شب بودن اعتقاد دارید؟! چی میشه واقعا یسریا صبح ها عملکرد و انرژی بهتری دارن و یسریا شب ها !! </description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 15:46:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی تایم...</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%85-ahfikvnrm62n</link>
                <description>باداماومدم بعد ۱۰ رووووز !!!                                               البته بودم فقط پست نزاشتم🤚🏻خب بریم سراغ معرفی کتابفقط قبلش یه توضیح مختصر بدم راجب مغز، نه خود مغز یه قسمتی از اون به اسم بادام (خارجکیش میشه آمیگدال که بازم همون معنی بادام رو میده)اگه می پرسید چرا میگن بادام در جواب میگم که نمیدانم ، اطلاعی ندارم👀... نه ولی جدی تا اونجایی که خوندم گویا از سلول هایی تشکیل شده که شکل بادامهسلام!🤚🏻از وظایفش خیلی مختصر بگم ، مسئول:■ یادگیری و رفتار عاطفی🤔🤍■ تنظیم ترس و خشم😱😡■ شکل گیری حافظه 🧠■ تصمیم گیری و رفتار اجتماعی( ایموجی تصمیم گیری😂)*هر آدمی که روی این بخش از مغزش کنترل بهتری داشته باشه ، عملکردش تو زندگی هم به مراتب بهتره چون باعش بروز رفتار های منطقی تر میشه*بحث راجبش زیاده و اگر خواستید میتونید تو مقاله ها بیشتر بخونید در موردش، اگه درست یادم باشه تو خود کتاب هم یسری توضیحاتی داده بود.اسم کتاب: بادام                                                             نویسنده: وون پیونگ سون                                             مترجم: ملیحه فخاریخلاصه داستان: کتاب در مورد پسری به اسم یون جه هست که بدلیل یسری اختلالات در مغزش در بروز احساسات دچار مشکل است؛ یون جه در سن نوجوانی در اثر حادثه ای اعضای خانواده اش را از دست می دهد و حالا او باید تنهایی با جهان اطراف رو به رو شود....فکر میکنم پارسال بود که این کتابو خوندم و سعی کردم همراه داستان باشم و کارایی که تو کتاب نوشته بود رو همزمان منم انجام بدم و حس کردم اگه مداوم انجام میدادم واقعا تاثیر میزاشت همونطور که برای شخصیت اصلی تاثیر گذار بود...در کل کتابو توصیه میکنم بخونید و اگه خوندین نظرتونو بگین✨️🍓( یه کتابم تو🫵🏻معرفی کن✏️)</description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 13:15:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفتاب مثل همیشه نبود...</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-eqmn64701za7</link>
                <description>صرفا چون قشنگه🧡حقیقتا چند روزه ذهنم خیلی بهم ریخته اس ، واسه همینم فکر کنم این پستم همین مدلی بشه ( از هر در سخن گفتن)_ اول میخوام راجب کتاب جاناتان مرغ دریایی خیلی خلاصه بگم که خوندمش ، صفحه های اول زیاد خوشم نیومده بود( چاپی که من گرفتم خوب نبود عکسش تو پستای قبلی هست ولی قول داده بودم که بخونم😁، اما دوست دارم به پیشنهاد یه دوست ویرگولی صوتیش هم گوش کنم) ولی هرچی میگذشت خب قاعدتا درگیر داستان میشدم. خیلی درس و بحث توش بود و نکته های جالبی داشت و یکی از قسمتایی که دوست داشتمو میزارم این پایین:&quot; تا وقتی خودت را با سختی به بالا هدایت کنی، موفق نخواهی شد و این کار برایت خیلی سخت می شود و مطمئنا هرگز موفقیت بدست نمی آوری در بدست آوردن تمرکز دقت کن و خیلی نرم و سبک پرواز کن&quot;        این تیکه کوتاهه ولی نمونه کامل و بارز یه سبک زندگیه واقعا ، همون داستان سخت بگیری، سخت میگذره؛        یکم کلیشه ای بنظر میرسه میدونم، ولی درک کردن بسته به شرایط آدماست دیگه، خب خودم تو موقعیتی بودم که خیلی داشتم همه چیو سخت میگرفتم و این جمله بنظرم قشنگ اومد..._ یه موضوع دیگه ای هم که دوست داشتم راجبش بنویسم در مورد یه روزِ صبحِ ابریه که وقتی از پنجره بیرونو نگاه کردم همون لحظه اول چشمم خورد به آسمون، انقدر قشنگ بود که خواستم عکس بگیرم ولی بی فایده بود، عکس نمیتونست اون زیبایی رو نشون بده بخاطر همین ترجیح دادم چند دقیقه فقط وایسم نگاه کنم تا ابرا به هم بریزن و بگذرن. کل آسمون پر شده بود از ابرای مربعی شکل با اندازه و اضلاع کاملا یکسان جوریکه فکر میکردم خدا خط کش گذاشته و با قیچی برش زده(عجیب هم اندازه بودن☁️)                                 من و آسمون ابری یجور ارتباط عاشقانه ای رو با هم داریم😅 روزایی که هوا ابریه انگار همه چی یجور دیگه ای قشنگ و متفاوته شاید اصلا تو اون روز هیچ اتفاق خاصیم نیوفته و تکراری ترین روزِ سال باشه اما برای من فرق میکنه یسری میگن چیه تو این هوا دلمون میگیره ،من برعکسم انگار خوشحال ترم میشم😅، خلاصه حوالی ظهر دوباره توجهم جلب شد و دیدم هوا از حالت ابری به آفتابی تبدیل شد .توقع داشتم مثل همیشه خورشید خانوم با تمام توان و  تابش های لیزریش فرق سرم رو سوراخ کنه ولی نه....             حتی آفتاب اون روزم با روزای دیگه تفاوت داشت و انحنای پرتوی های زرد و نارنجی رنگش عین تو کارتون ها بود همونقدر smoothy و ظریف🌝✨️( معادل فارسیش نمیتونست حسمو بیان کنه👀)آسمون ابری از هر نوعش قشنگه🤍 _ سومین چیز راجب دستاورد این هفته هست، لطفا مسخره نکنید...                                                            یکی از پستام منتخب ویرگول شد😂( همین خواستم بگم فقط؛ یه موقع خبر به این مهمیو از دست ندید🙄 پراکنده نویسیه دیگه ، کی به کیه😅)   _ و اما ... فارغ از هر چیزی دلم عمیقااا برای زمستون تنگ شده؛ کاش واقعا می شد آدم با مودی که داره هوا رو تغییر بده یا سفارش بده :)                                      مثال: یه هوای ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی لطفا😅( اولین باری که این کارتون رو دیدم به معنای واقعی کلمه عاشقششششش شدم و هنوزم بعضی موقع ها میبینمش👀)نوشته بود:اینکه نمیتونم هوای مورد علاقمو سفارش بدم که تا نیم ساعت دیگه آماده باشه واقعا اذیتم میکنه:(_ در آخرم موزیک پیشنهادی ، کجایی از عرفان طهماسبی ، دوست داشتید گوش کنید🎶خیلی درهم برهم شد ولی مرسی که تا اینجا خوندین✨️🍓 </description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 00:08:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلاخره تمومش کردم...</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-s3mhcdudg29t</link>
                <description>تو لیوانه هیچی نیست آبه😅خب بعد از مدت تقریبا سه هفته از خرید این کتاب دیروز نه پریروز تمومش کردم خوندن کتاب کار دو سه روز بود 🙂 ولی هی وقت نمیشد و هی تیکه تیکه میخوندم تا خلاصه یه نصفه روز وقت گذاشتم و کاملش کردم.از اینا بگذریم بریم سراغ کتاب...👇🏻کتاب برای منی که تا حالا تو این ژانر نخونده بودم کتاب خوبی بود ولی یسری اما داره که میگم در ادامه؛ اینم بگم من متخصص بررسی کتاب نیستم صرفا نظر خودمو میگم و قرار نیست تحلیلای عجق وجق( امیدوارم درست نوشته باشم😅) ارائه کنم👀📚از روند داستان بگم که پیوسته بود و هرچی جلوتر میرفت بیشتر جذب خوندن میشدم؛ مخصوصا برای قسمتای ترسناک تر کتاب( ترسناک که میگم، خیلی چیز خاصی نبود) یسری بخش های کتاب هست که من خیلی دوست داشتم، یکمشو ادامه همین پست میزارم بقیشو حتما توی پستای بعدیم مینویسمچیزی که به چشمم اومد پایان بندیش بود که خیلی سریع و یهویی اتفاق افتاد یعنی فرض کنید من دارم کتابو میخونم بعد یهو میبینم رسیدم به آخرای داستان و از اون مهم تر حس کردم توی نتیجه گیری نویسنده خیلی سَرسَری رد شده و رفته🤔 و در پایان از هدفی که راجبش تو کل کتاب نوشته بود حرفی زده نشددر کل میتونم بگم به خوندنش می ارزید، اگه ژانر داستان و ماجراجویی با کمی چاشنی ترس( فقط کمی) دوست دارین بخونیدش. نمیخوام الکی زیاد حرف بزنم پس این پایین یه قسمت از کتابو میزارم:راهنما با لحن آرام اما جدی تری ادامه داد: احتمالا بابی مهربان ترین روحی است که در میان این سنگ ها پیدا خواهید کرد . این گورستان خانه ای برای استخوان های قا*تلان و مق*تولان به شمار می رود.                            در اینجا مکثی کرد و اجازه داد سکوت، تنش موجود در فضا را زیاد کند و ناگهان دست ها را به هم کوبید : خب از حالا یک ساعت وقت دارید تا نگاهی به اطراف بندازید . سعی کنید از ارواح خبیثه ی بالای تپه دوری کنید.توریست ها به گروه های کوچک تری تقسیم شدند و شروع به گردش در طول مسیر کردند. برگشتم و بالا و پایین گورستان را زیر نظر گرفتم . سنگ قبر ها همه جا دیده می شدند حتی روی دیوار های قبرستان به بلندای تابوت های ایستاده که مثل دندان سر از خاک بیرون آورده بودند.با هر قدمی که بر میداشتم پرده سنگین تر می شد و مثل لباس هایی که از آب رودخانه خیس شده باشند؛ مثل هوای یخبندان، احاطه ام می کرد . ریه هایم درد می کردند، همه چیز در مقابل چشم خاکستری شد و قبل از این که بفهمم چه اتفاقی در حال افتادن است، همه چیز شروع شد. به سمت دیگر پرده کشیده شدم و بعد... در سمت دیگر بودم.توریست ها رفته بودند و قبرستان خالی؛ ترسناک و شوم به نظر می رسید . این اتفاق را قبلا هرگز تجربه نکرده بودم؛ البته خیلی جاها پرده به شدت سنگینی می کرد اما نه آنقدر سنگین که بتواند مرا به سمت دیگر بکشاند.به پایین نگاه کردم و چنبره نور آبی درخشان را در سینه‌ام دیدم .به دنبال راه برگشت به هر طرف نگاه می کردم اما انگار پاهایم در زمین مرطوب ریشه زده بودند. زمین زیر پایم خش خشی کرد. قلبم در سینه می کوبید.چشمم به سگ شکاری افتاد که در بین سنگ قبر ها جست و خیز می کرد؛ بابیِ گورستان، سگی که روی قبر صاحبش جان داد.جنبش بیشتری در انتهای سراشیبی حس کردم. آنجا مردی گور خود را با قدم هایش اندازه می گرفت. مرد پیپی بر لب داشت. سایه ها اطراف او را گرفته و فضای آنجا را سیاه کرده بودند. با این فکر می کردم که شاید اینجا آنقدرا هم بد نباشد، که صدای جیغی به گوشم رسید. به سمت صدا چرخیدم و پرده در مقابل چشمانم به رقص درآمد و اشکال بیشتری در مه شکل گرفتند.من نباید آنجا می ماندم؛ باید می رفتم. باید به سمت دیگر پرده بر میگشتم و در همین لحظه چشمم به زنی افتاد که به من خیری شده بود. اولین چیزی که در این زن توجهم را جلب کرد، رنگ شنل او بود، قرمز فوق‌العاده روشن و شفافی که مثل قطره ای در دریاچه خاکستری پرده به نظر می رسید. دسته موهای مشکی اش مانند انگشت، کلاه شنلش را در بر گرفته بودند.پوستش تا جایی که دیده می شد به سفیدی برف و لب هایش به رنگ خون بودند. دلم می خواست می توانستم عکسی بگیرم اما دستانم بدون استفاده در دو طرف بدنم آویخته شده بودند. جایی در آن سوی پرده کسی اسمم را صدا می زد اما صدا دور و مبهم بود. نمی توانستم از زن قرمز پوش چشم بردارم.زن به من خیره شده بود و نگاهش مانند سایر ارواح، از من رد نمی شد. مستقیما به من زل زده بود. چشمان تیره اش روی من به حرکت درآمدند و نگاهش در محل نور روشن سینه ام ثابت ماند. نگاهی که در چهره‌اش به چشم می خورد، گرسنه بود.                                          صدا دوباره به گوش رسید: کیسدی!                               اما با زمزمه زن قرمز‌پوش ، صدا دوباره دور شد. صدای زن، نرم و شیرین و آرام ، به سرعت در قبرستان پخش می شد. انگار کسی نواری محکم به دور دنده هایم می کشید. سرم گیج میرفت.نفس کم آورده بودم انگار که مدت زیادی زیرآب بوده باشم . دست زن به آهستگی بالا آمد و بعد تنها چیزی که به خاطر دارم این بود که راهم را از میان قبر ها باز می کردم و به سرعت به سمت دستان باز شده ی زن کشیده می شدمو بلاخره جیکوب راهم را قطع کرد: کیسیدی....نظرتون چیه راجب این کتاب؟✨️🍓</description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 11:35:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاناتان مرغ دریایی</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dx65gxgcfyts</link>
                <description>ژست زشت🙄نام کتاب : جاناتان مرغ دریایی                                      نویسنده : ریچارد باخ                                                     مترجم : زهره شیشه چیتوضیح مختصر درباره نویسنده : نویسنده آمریکایی و خلبان هست( زیادی مختصر شد😅 ولی اشکال نداره بعدا خودتون خواستین سرچ کنید)معرفی کتاب:                                                                این داستان برای افرادی است که رویاهای خود را دنبال می کنند و قواعد و قوانین خودشان را می سازند. این رمان کوتاه داستانی است که افراد زیادی برای دهه ها از آن الهام گرفته اند.خلاصه نوشته شده در پشت جلد کتاب :                                                                جاناتان سفری را به تنهایی آغاز می کند و در طول این سفر پرواز را در آخرین حدش فرا می گیرد. او بلاخره به خواسته خود و رضایتی که همه عمر به دنبالش بود می رسد؛ اما قرار نیست داستان جاناتان به همین سادگی تمام شود.معرفی میکنم جاناتان آقا🤝قسمتی از کتاب: اکثریت مرغان دریایی برای دست یافتن به غذا فقط پرواز می کنند و این کار فقط از ساحل به دریا انجام می شود و در غیر این صورت ، حاضر به انجام پرواز نیستند برای اکثر مرغان دریایی ، پرواز کردن مسئله مهمی نیست ، بلکه خوردن مهم است.                                                                           با این حال ، برای جاناتان ، مهم غذا خوردن نبود بلکه برای او مهم پرواز نه برای به دست آوردن غذا که دوست داشتن خود پرواز بود این فکری بود که همیشه در سر جاناتان قرار داشت . جاناتان لیوینگستون پرواز را بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشت. این نوع تفکر ، همیشه و همه جا همراه او بود و البته این را هم می دانست که داشتن این فکر باعث می شود که او در میان مرغان دریایی دیگر جایی نداشته باشد....پ.ن: خب از اونجایی که تازه شروع به خوندن کردم صحبت خاصی ندارم راجبش ولی متن کتاب یکم خشکه و اینم بگم که یجورایی اصلا کتاب به حساب نمیاد از نظر من مثل کتاب داستانه البته اسمشم روشه دیگه رمان کوتاه ، چون در جمع فک میکنم ۳۰ صفحه است و... همین دیگه فعلااگه کتابو خوندین حتما نظرتونو بنویسید✨️🍓</description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 21:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون دوستش داشتین...</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%86-gvvetg2ts0m5</link>
                <description>مثلا شهر اشباحه اینجا😅تولد من در اواخر ماه مارس است.                                وقتی فصل در حال تغییر است؛ وقتی آفتاب گرم و باد سرد است. درختان تازه شکوفه زده اند اما زمین هنوز گرم نشده است .مامان همیشه می گوید بخشی از من در زمستان و بخش دیگرم در بهار متولد شده و شاید به همین خاطر است که یک جا بند نمی شوم. و این که ( البته به قول مامان) همیشه دنبال دردسر می گردم؛ چون من به یک محل تعلق ندارم.من و خانواده ام در حومه شهر زندگی می کنیم ؛ جایی که دور تا دور آن با دشت و صحرا ( و تعداد زیادی روح) احاطه شده است با درختانی که تغییر رنگ می دهند، رودخانه هایی که در زمستان یخ می زنند و صد ها منظره ی فوق العاده برای عکاسی .                                 در فاصله چند مایلی از محل زندگی ما ، فضایی مثل یک شکاف ، مابین تپه ها وجود دارد . جایی که خورشید در مرکز آن غروب می کند و در میان دو شیب آن خانه می کند ؛ مثل توپی که در دستان کسی آرام گرفته است .                                                                 من بارها و بارها به این محل رفته ام و به جرات میگویم که هیچ وقت شبیه بار قبل نبوده است .                        این فکر همیشه توی سرم بود که برای یکسال هرروز به این محل بروم و از غروب آفتاب عکاسی کنم و حالا که دوربین داشتم، می خواستم از همان محل شروع کنم . یادتان که هست درباره ی تولدم و ماه مارس چه چیزی گفته بودم!آن سال برای اولین بار به حدی هوا گرم شده بود که بتوانم دوچرخه سواری کنم ؛ حتی با وجود اینکه به قول مادرم ، هوا هنوز کمی سوز داشت. پس بند بنفش دوربین را از گردنم آویزان کرده و با دوچرخه به سمت تپه ها حرکت کردم؛ گویی با خورشید مسابقه می دادم. در حالیکه لاستیک هایم روی زمین نیمه یخ زده سر و صدا می کردند ، در خیابان ها ویراژ می دادم و بعد از اینکه از زمین فوتبال گذشتم ، راهم را به سمت پل ادامه دادم . منظورم از پل ، امتداد کوتاهی از چوب و آهن ، معلق بر روی آب است. پلی که باید به نوبت از روی آن رد می شدیم ، چون برای عبور دو اتومبیل به اندازه کافی جا نداشت. آن روز، تا اواسط پل حرکت کرده بودم که کامیونی با شتاب هرچه تمام‌تر از پیچ عبور کرد و به سمت من منحرف شد . من و کامیون هردو با لاستیک های جیغ کشان ، از مسیر اصلی منحرف شدیم. شدت برخورد دوچرخه و با نرده ها به حدی بود که جرقه های حاصله در هوا پخش شدند؛ و من برفراز دسته های دوچرخه و بعد بر روی نرده ، به پرواز درآمدم.و بعد، سقوط کردم...به نظر ساده است ، نه؟ مثل تلوتلو خوردن، سر خوردن و زخمی شدن سر زانو . اما باید بگویم که ارتفاع پل تا آبی که چند روز پیش یخ زده و منجمد شده بود ، به هفت متر می رسید.وقتی در اثر این برخورد سطح یخ زده ی دریاچه شکست ، سرما و شدت ضربه هوا را در ریه های من منجمد کردند. ابتدا چشمانم سیاهی رفت و بعد از مدتی که دید چشمانم به حالت عادی برگشت ، هنوز داشتم غرق می شدم. دوربین دور گردنم مثل سرب سنگین شده بود و مرا به پایین می کشید... پایین ... پایین تر...و ناگهان.... رودخانه تاریک شد ؛ تنها موج کوچکی از نور در سطح آب به چشم می خورد. حس کردم در آن سوی آب کسی را دیدم ؛ یا نشانی از کسی، سراپا سایه و بعد ، سایه غیب شد و من همچنان غرق می شدم . در آن لحظات به مرگ فکر نمیکردم . در حقیقت ، به جز آب یخی که ریه هایم را پر می کرد و وزن پرفشار رودخانه ، به هیچ چیز فکر نمیکردم.بعد از مدتی کوتاه، تمام افکارم کم رنگ شدند؛ تنها به یک چیز فکر می کردم : هر لحظه از نور دورتر می شوم.می دانستم باید به سمت نور بروم. تمام سعی خودم را می کردم اما نمی توانستم. دست و پاهایم سنگین شده بودند و هیچ هوایی باقی نمانده بود. یادم نمی آید بعد از آن چه اتفاقی افتاد . هیچ چیز از جزئیات در خاطرم نمانده است. انگار جهان و هر چه در آن می جنبید برای لحظه ای قطع و وصل شد؛ مثل وقتی که نوار فیلم جمع می شود ؛ چیزی پخش نمی شود و شما فیلم را به جلو می زنید.و بعد من کنار رود خانه نشسته بودم و در حالیکه پسری کنارم قوز کرده بود ، هوای تازه را به ریه هایم می کشیدم . پسر شلوار جین و تیشرت ابر قهرمانان پوشیده بود و موهای بلوندش طوری مرتب و رو به بالا بودند که انگار لحظه ای پیش آنها را مرتب کرده بود.&quot;نزدیک بود غرق بشیا&quot;با صدایی که از بین دندان های بسته ام خارج می شد به زحمت پرسیدم : چی شد؟&quot; تو افتاده بودی تو آب و من کشیدمت بیرون&quot;حرفش به نظرم کاملا بی ربط بود ؛ در حالیکه او اصلا خیس نشده بود ،من مثل موش آب کشیده بودم...○ قسمت هایی از کتاب شهر اشباح ○پ.ن: هنوز دارم میخونمش ، راستش تو این چند روز وقت نداشتم زیاد کتاب بخونم ولی همچنان سر قولم هستم هر وقت تموم بشه نظرمو میگم🫡                          تا الان که کتاب خوبی بوده به نسبت✨️🍓نظرتون چیه در مورد این کتاب؟!</description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 14:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیمیاگر</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-u450plmta22d</link>
                <description>دوباره اومدم با یه ژست دیگهنام کتاب : کیمیاگر                                                        نام نویسنده : پائلو کوئیلو                                              نام مترجم : سیمین تاجدینیخلاصه کتاب : داستان در مورد پسری به اسم سانتیاگو هست که از زادگاه خودش به سمت مصر به دنبال گنجی واقع در اهرام ثلاثه سفر می کند و ...نوشته پشت جلد کتاب : نویسنده در رمان کیمیاگر به مخاطبان خود این مفهوم را می‌رساند که اگر در زندگی هدفی پراهمیت دارند، هیچ‌وقت آن را غیرقابل‌ دسترس ندانند و برای آن تلاش کنند؛ چرا که هرچه بیشتر ادامه دهند، بیشتر شایسته نتیجه‌ای والا خواهند بود. سانتیاگو در طول سفر خود احساساتی از قبیل اشتیاق، ترس، تنهایی، عشق و حتی شکست را تجربه می‌کند، اما همچنان مصمم به راه خود ادامه می‌دهد.پ.ن :                                                                           چیزی که تو این کتاب از نظر خودم باعث جذابیت و خاص تر شدنش میشه اینه که از جملات قصار و کلمات معناداری استفاده شده ( لحن کتاب عامیانه نیست ولی کاملا ساده در عین حال پرمفهوم هست )•°در کل کتابیه که هر آدمی حداقل یه بار باید تو زندگیش بخونه؛ یجورایی شبیه یه راهنما میمونه فقط توی ورژن کتابی👀📚°•پائلو کوئیلواگه کتابو خوندین حتما نظرتونو بگید راجبش✨️🍓</description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 14:46:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر اشباح</title>
                <link>https://virgool.io/@sanjaghakkk/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D8%AD-inskoqh7lzxw</link>
                <description>عکس هنری😐😅نام کتاب : شهر اشباحنویسنده : ویکتوریا شوابمترجم : فائزه ادبرده بندی سنی : نوجوان ( اما میتونه برای همه جذاب باشه)خلاصه کتاب: داستان درباره دختری بنام کاسیدی بلیک هست که بعد از اینکه یک حادثه براش اتفاق میفته میتونه ارواح رو ببینه و وارد دنیای اونها بشه...قسمتی از داستان که پشت جلد کتاب نوشته شده:    تا جایی که به یاد می آورم همیشه در زندگی ام عکاسی کرده ام. بابا می گوید جهان و مخلفات آن مدام در حال تغییر هستند . در هر ثانیه از روز ، همه چیز تغییر می کند و این یعنی تویی که خواندن این جمله را شروع کرده بودی ، با تویی که حالا در حال خواندن هستی فرق داری.     دیوانه وار به نظر می آید ، نه؟اما خاطرات ما هم تغییر می کنند . ( مثلا می توانم قسم بخورم خرس دوران بچگی ام سبز بود اما مامان و بابا اصرار دارند نارنجی بود) اما وقتی از هر چیزی که می بینید عکس میگیرید همه چیز ثابت باقی می ماند و خب، من هم به خاطر همین مسائل عاشق عکاسی هستم.پ.ن : درباره ی نویسنده این پایین میخواستم اینو بگم که آثارش بارها از طرف مجله ی نیویورک تایمز به عنوان پرفروش ترین کتاب انتخاب شدن و از روی بعضیاش هم فیلم و سریال ساختن گویا.خودم فیلماشو ندیدم و این اولین کتابیه که دارم ازش میخونم و تقریبا تا یک سوم کتاب پیش رفتم میتونم بگم تقریبا از داستان خوشم اومده ولی وقتی تمومش کنم نظرمو میگم حتما.آهان ژانرشم ماجراجویی و وحشته ( تا به اینجاش برای من خیلی وحشتی نداشته🙂)اگه دوست داشتین این داستانو بخونین تو کامنت ها بنویسید تا ببینم چیکار باید بکنم🫡اگه کتابو خوندی حتما نظرتو بگو.</description>
                <category>کتابخونه سنجاقک📚✨️</category>
                <author>کتابخونه سنجاقک📚✨️</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 09:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>