<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صنماااا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@santasanama</link>
        <description>من یک پژوهشگر  نوروساینس هستم. الان در یک شرکت مشغول کارم و همیشه در زندگی در حال آموختنم و اینجا چالشها و آموخته هام رو به اشتراک میگذارم. لینک کانال تلگرام: https://t.me/BeingaLifelonglearner</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:21:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/197968/avatar/ld39Wv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صنماااا</title>
            <link>https://virgool.io/@santasanama</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رسالت و هدف والای من در زندگی چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D9%87-gyncc7cxxv4q</link>
                <description>نمیدونم اولین بار چه کسی این حرف رو به ما زده ولی خیلی از ما آدمها باور داریم که یک رسالت و هدفی والا مختص خودمون در این دنیا داریم که بخاطر اون به دنیا اومدیم. خیلی از ماها فکر میکنیم باید این رسالت رو پیدا کنیم، و تنها زمانی که اون رسالت رو پیدا کردیم و در جهت تلاشهای مداوم انجام دادیم، معنای واقعی برای زندگیمون و بار سنگین هستی پیدا کردیم. اما سوال اینجاست: آیا ما برای انجام رسالتی در این دنیا هستیم؟ اگر بله، چطور میتونیم رسالتمون رو پیدا کنیم؟گاهی فکر میکنم این افسانه رسالت زندگی رو یه عده آدم تنبل مطرحش کردن و انداختنشون به جون بشریت. گاهی هم فکر میکنم شاید این ایده از طرف آدمهایی میاد که سخت در تلاشند برای زندگیشون معنا پیدا کنند. شایدم این ایده از طرف کسانی میاد که ظاهر و باطن دنیا رو میدونن و یجورایی به راز هستی آگاهند. البته من خودم هیچ وقت همچین آدمهایی رو ندیدم. اما از هرجایی که باشه، خیلی از ما آدما یه جورایی به این ایده معتقدیم! خیلی از ماها در دهه سی و چهل زندگیمون هستیم و گاه و بی گاه از خودمون سوال میکنیم که رسالت من واقعا چیه؟!توی این مقاله کوتاه من میخوام به دو تا مساله مهم پاسخ بدم.1) آیا واقعا ما برای رسالت و هدفی والا مختص خودمون در این دنیا هستیم؟ اگر آره، چطور میتونیم این هدف رو پیدا کنیم؟2) آیا باور داشتن به ایده رسالت وجودی و هدفی والا مختص خودمون میتونه کمکمون کنه؟آیا واقعا ما برای رسالتی خاص در این دنیا هستیم؟راستش رو بخواین جواب این سوال رو هیچ کسی نمیدونه. هیچ کسی در دنیا نمیتونه به شما بگه که هدف والای وجود شما در این دنیا اینه که پزشک بشید و برید در مناطق محروم نیکاراگوئه بیماران مبتلا به صرع رو درمان کنید. یا کسی نمیتونه به شما بگه که شما به دنیا اومدید تا یک شرکت خیلی بزرگی رو بزنید که برای میلیونها نفر کار ایجاد کنه. یا اینکه هیچ کسی نمیاد به شما بگه هدف والای وجودی شما اینه که راهبه بشید و در روستاهای هند بچه های بی سرپرست رو نگه دارید یا باید نقاش بشید و در تمام زندگیتون نقاشی کنید و روح خلاق رو به جامعه تزریق کنید.اول اینکه نه من و نه هیچ شخص دیگه ای نمیدونه که آیا هر انسانی به طور خاص یک هدف والای وجودی داره. و دوم اینکه اگر هم اینطور باشه، کسی نمیتونه بگه اون هدف خاص چیه. در واقع هیچ کس نمیدونه اون رسالت خاص شما چیه. اگر هم رسالتی خاص و هدف والایی برای شما وجود داشته باشه، شاید اصلا به اون شکلی که شما فکر میکنید نباشه. ولی خلاصه مطلب اینه که نه میشه مطمئن شد چنین رسالتی وجود داره و نه در صورت اطمینان میشه فهمید اون رسالت چیه.پس چکار باید بکنیم؟!!تصور ما اینه که یه کاری هست در این دنیا که من در اون استعداد دارم و از انجام دادنش هیچوقت خسته نمیشم و میتونم تمام مسائل مربوط به اون رو حل کنم! اگر اینطوری فکر میکنید احتمالا فیلم زیاد دیدید :دیشما حتی اگر کاری رو که در اون استعداد دارید انجام بدید باز هم کلی وقت میشه که ازش خسته میشید! حوصله اتون سر میره و یا آرزو میکنید میتونیستید بذاریدش کنار.حقیقت اینه که همه کارهای دنیا، حتی اونایی که ما به طرز خارق العاده ای در انجامشون تبحر داریم، یه بخشی دارند که باب میل ما نیستند، ما از انجامشون لذت نمیبریم و برامون سخت هستند. این مساله میتونه دلایل مختلفی داشته باشه. مثلا اکثر کارها موقع شروع آسون به نظر میان اما خیلی زود بجایی میرسن که نیاز به تلاش خیلی بیشتر دارند تا جلو برن چون ابعاد کار بزرگتر شده و نیاز هست ما چیزای بیشتری رو یاد بگیریم تا بتونیم کار رو به همون کیفیت قبلی جلو ببریم. این دقیقا اون زمانی هست که ما به خودمون شک میکنیم و از خودمون میپرسیم آیا این واقعا رسالت من هست؟پس لب مطلب این هست که بپذیریم همه همه همه کارهای دنیا یه بخش سخت دارند که ما دوست نداریم انجامش بدیم ولی باید انجامش بدیم.حالا که این اصل رو پذیرفتیم بیایم ببینیم از کجا میتونیم انتخاب کنیم که چکاری رو میخوایم انجام بدیم؟1) مشخص کن تو چه زمینه هایی استعداد در حد قابل قبول داری.همه ما بهرحال استعدادهایی معمولی و قابل قبول در خیلی از کارها داریم. منظورم اینجا استعداد در حد آقای فرشچیان برای نقاشی نیست. استعداد در حد معمولی منظورمه. مثلا من در ادبیات استعداد دارم. این به این معنی نیست که کتابهای شعر رو به راحتی حفظ میکنم  یا تفسیر یک متن برام مثل آب خوردنه اما میتونم در حد معمولی متنهایی رو بنویسم و تفسیر کنم.2) مهارتهایی که بلدی یا میتونی یادشون بگیری رو مشخص کن.علاوه بر استعدادهامون یکسری مهارت هم کسب کردیم. مثلا یه رشته ای رو خوندیم و مدرکش رو داریم یا یه ورزشی رو بلدیم یا عضو یه انجمن خاصی هستیم.3) ارزشهات رو معلوم کن.علاوه بر اینها ما یکسری ارزشها هم داریم. یعنی بر اساس سیستم اخلاقی ای که برای خودمون ساختیم، یکسری مسائل برای ما ارزش هستند. مثلا برای یک شخصی کمک به همنوع میتونه یه ارزش بزرگ باشه که معنای زندگیش رو تامین کنه. مثلا شاید من ندونم والاترین ارزشی که دارم چیه اما میدونم مثلا انجام کاری مثل بلاگری و تبلیغات بطور تمام وقت با نظام ارزشی من به شدت تناقض داره. خط قرمزهات و ارزشهای برترت رو مشخص کن.حالا چیکار کنم؟کاری که شما قراره انجام بدید باید در حیطه اشتراکات این سه مساله باشه. یعنی چیزی باشه که با نظام ارزشیت متناقض نباشه، یه مهارتی درش داری یا میتونی کسب کنی، و یه استعدادی درش داری.ممکنه با این چیزایی که گفتم چیزی بیاد تو ذهنت ولی اون چیز راضیت نکنه! فعلا این احساس عدم رضایت رو بذار کنار و برو دنبال مقدمات اون کار. بهت قول میدم زمانی که تو رشد و پیشرفت رو در کاری که بر اساس ویژگی های بالا انتخاب کردی ببینی، زمانی که ببینی تخصصت دراون موضوع خاص داره میره بالا،  لذت و رضایت رو تجربه خواهی کرد.فقط یادت باشه: حتی در اوج لذت و رضایت هم ممکنه از اون کار بدت بیاد و این لزوما به این معنا نیست که تو برای اون کار ساخته نشدی! با قدمهای کوچک ادامه بده...</description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 17:31:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگ برنده زندگی: مسئولیت پذیری, آزادی مسئولیت دارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-adeyhr9xtg85</link>
                <description>میخوای بهت یه کار بگم که اگر انجامش بدی زندگیت از این رو به اون رو میشه؟ اگر آره، به خوندن ادامه بده.خیلی مواقع شاید شنیده باشیم که بقیه میگن &quot;زندگی بزرگسالی واقعا افتضاحه&quot; یا &quot;شاید هنوزم بچه بودم و یکی میومد ازم مراقبت میکرد و لازم نبود من نگران همه چی باشم&quot;. در مقابل احتمالا اکثر قریب به اتفاقمون یادمون میاد وقتی که بچه بودیم دلمون میخواست که زودتر بزرگ بشیم، آزادی هامون بیشتر بشه و خودمون برای خودمون تصمیم بگیریم.خیلی از ماها دلمون آزادی میخواد. آرمانمون آزادیه و براش میجنگیم اما باید بدونیم که آزادی مسئولیت داره. یعنی چی؟! یعنی اینکه شما وقتی آزادی رو انتخاب میکنید باید در مقابل مسئولیت پذیر هم باشید. شما باید بتونید مسئولیت تمام و کمال زندگیتون رو بپذیرید.شاید این جمله من شما رو عصبانی کنه! و شاید بگید شرایط زندگی که دست من نیست! به من چه که گرونی میشه یا بازار کار کاملا میاد پایین؟ یا هوا آلوده میشه؟! یا وضعیت اجتماعی کشور به هم میریزه؟! حرفتون درسته. شما نمیتونید روی اکثر اتفاقات زندگی کنترلی داشته باشید. زندگی یک ملغمه ای از اتفاقات تصادفی هست که خیلیهاش باب دل ما یا به نفع شخص ما نیست. اصلا هدف زندگی کنترل کردن دنیای اطراف نیست. هدف این نیست که ما بتونیم اتفاقات رو کنترل کنید. هدف اینه که بتونیم دائما ئاسخ ها و واکنشهامون به اتفاقات اطراف رو های لول تر و بهینه تر کنیم. وقتی از مسئولیت پذیری حرف میزنم در واقع  دارم در مورد مسئولیت پذیریمون در برابر پاسخ ها و واکنشها مون به اتفاقات اطراف حرف میزنم. هرچیزی که توی دنیای اطراف ما اتفاق بیافته، ما میتونیم پاسخ های خودمون رو انتخاب کنیم. میتونیم دستمون رو بزنیم به زانومون و بلند شیم و ببینیم در این شرایط خاص چکار میشه کرد و سهم فاعلی خودمون رو به عهده بگیریم. میتونیم هم زانوی غم بغل کنیم و از زمین و زمان گله کنیم و بازم بریم سراغ تراماهای کودکیمون و اینکه پدر مادرامون مقصر این حال بد ما هستن!میدونم شاید پذیرفتن این حرف آسون نباشه اما رستگاری شما زمانی به دست میاد که خودتون رو مسئول صد در صد زندگیتون بدونید. اون موقع هست که در بدترین شرایط هم دنبال راه حل میگردید و در نهایت هم راه حل رو مطابق با ارزشها و شرایط زندگیتون پیدا میکنید.تمرین: از امروز وقتی اتفاقی در زندگیت افتاد که مطابق میلت نبود، به خودت بگو من مسئول شرایط زندگیم هستم. و الان میتونم برای زندگیم چکار انجام بدم؟! </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 18:54:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی گم میشیم و نمیدونیم چطوری چی رو شروع کنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-cviuu2z38cx8</link>
                <description>فکر میکنم همه ما به این دچار شدیم تو زندگی که گم میشیم...یعنی صبح که از خواب بیدار میشیم نمیدونیم چه کاری رو باید الان انجام بدیم...همین سردرگمی باعث میشه احساس بدی نسبت به خودمون داشته باشیم و احساس بی کفایتی کنیم و در نتیجه شل کنیم و یه گوشه کز کنیم و بمونیم. گاهی هم برای اینکه به این احساس بی مصرف بودن فائق بیایم، شروع میکنیم و کارای خیلی ساده نه چندان مهم و اضطراری انجام میدیم. وقتی این حال ادامه پیدا میکنه انگار تنها چیزی که باعث میشه ما بعضی روزها حال بهتری نسبت به خودمون داشته باشیم کارهایی هستن که ددلاین دارن. بهتر بخوام توضیح بدم کارهایی که میدونیم باید فلان موقع تحویلش بدیم و امروز و فردا مثلا باید روش کار کنیم. در واقع یه کار مشخص که برای ما کمی از مسیر رو روشن میکنه. اما مساله اینجاس که اگر ما کار اضطراری برای انجام نداشته باشیم، دوباره توی این لوپ گیر میافتیم...خیلی خوب میدونم چه حس مزخرفیه!!! مخصوصا که وقتی ادامه دار بشه شروع میکنی به گیر دادن به اطرافت و اطرافیانت. چون به صورت ناخودآگاه این احساس بی کفایتی و بی معنایی در خودت رو میخوای بندازی گردن اطرافیانت. دلیل این احساسات چی میتونه باشه؟ و چه راه حلی براش وجود داره. من دوتا دلیل رو پایین نوشتم. 1) این احساسات میتونه بابت لیست بلند بالایی باشه که شما در برابر خودتون میبینید که باید انجامش بدید. اینکه مطمئن نیستید از پس همه اش میتونید بر بیاید و میدونید که انجام اون کارها میتونه دردناک، سخت و حوصله سر بر باشه. شما در واقع نمیتونید سرنخ مساله رو پیدا کنید. راه حلش چیه؟! اولویت هاتون رو مشخص کنید! بیست دقیقه زمان بذارید (نه بیشتر) و بصورت خیلی کلی بنویسید اولویت های شما چیا هستن. از بین این کارهای ناتمام کدومش داره دیوونه تون میکنه و باید سریعتر انجامش بدید و کدومش از همه مهمتره. حالا برای هر کدوم از اولویت ها یه فلوچارت بکشید و با قدمهای خیلی خیلی ساده و البته ناقص( یعنی نه بصورت کمالگرایانه) فلوچارت رو کامل کنید. مثلا: اولویت من نوشتن متن پایان نامه و اتمامش هست. قدم اول: میزم رو مرتب  کنم. دوم: لپتاپم رو شارژ کنم. سوم: عنوان برای پایان نامه بنویسم. چهارم: صفحه اول پایان نامه رو کامل کنم. پنجم: شیرازه فصول پایان نامه رو بنویسم. و ...از قانون پنج دقیقه استفاده کنید. کار رو شروع کنید و با خودتون قرار بذارید که فقط پنج دقیقه روش کار خواهید کرد. خیلی وقتها شروع کار سخته و ادامه اش سخت نیست. و در نهایت از خودتون انتظار نداشته باشید که دو ساعت با تمرکز کامل به کار بپردازید. با خودتون راه بیاید. میتونید از 5 دقیقه کار و 10 دقیقه استراحت شروع کنم و در نهایت به بیست و پنج دقیقه کار برسید اما بدونید این فقط یه پیشنهاده و فرمانده اصلی شمایید. 2) اما دلیل دوم این مساله: نداشتن تمرکز. یعنی شما اونقدر در زندگی عادتهای پرش ذهنی برای خودتون ایجاد کردید که نمیتونید دو دقیقه بشینید و تمرکز کنید! و این باعث میشه اهمال کاری کنید، کارها بمونن و شما ندونید از کجا باید شروع کنید چون دستی دستی خودتونو گیج و منگ کردید.اما راه حل چیه؟ در بازه هایی از روز از موبایل و اینترنت و تلفن و تلوزیون دور باش. این بازه میتونه نیم ساعتی باشه یا چند ساعتی. شروع کن و هر روز مثلا از 5 تا 5.30 عصر خودت رو از تکنولوژی دور کن. پنج دقیقه مدیتیشن...پنج دقیقه چشمات رو ببند و به تنفست توجه کن. کلی مقالات هستن که نشون میدن حتی چند دقیقه مدیتیشن و تمرکز چقدر میتونه روی بازدهی کاری شما اثر بذاره و اهمال کاری رو کم کنه. بعد از تمرکز شما ایده بهتری خواهید داشت که الان بهتره چه کاری رو انجام بدید.حالا که مدیتیشنت تموم شده وقت رو تلف نکن و بگو 1 2 3 و کار رو استارت بزن. اصلا به خودت اجازه نداده دوباره بری تو فضای عدم تمرکز. فقط شروع کن. به کیفیت کاری که داری انجام میدی توجه نکن. فقط شروع کن و ادامه بده.مهمه که خودت رو توی لوپ معیوب عدم تمرکز گیر نندازی. بازه کاریت که تموم شد نرو تو یوتیوب و شبکه اجتماعی. برو راه برو. دوش بگیر. یه چیزی گوش کن اما خودت رو توی سوشال مدیا ننداز. میدونم چقدر دلت میخواد بری توی سوشال مدیا. حالت بد میشه و تو ذوقت میخوره. این طبیعیه. کافیه چند روز تحمل کنی که زندگی بدون سوشال مدیا زنگ و بوی قشنگی بگیره. همونطور که گفته شد اهمال کاری میتونه بخاطر لیست بلد بالای کارهامون باشه وقتی نمیدونیم اولویتهای ما چیا هستن و البته میتونه بخاطر عدم تمرکز باشه. این دو مساله بدون داشتن ساختار منظم برای حلشون، حل نمیشن. ساختار چینی مهمه و تهعد داشتن به ساختار مهمتر! </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 21:24:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس ارزشمندی</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-nj1kjlgqrnfx</link>
                <description>وقتی یه بچه ای تازه به دنیا اومده٫ احساس ارزشمندی میکنه. احساس کم و کسری نداره و بخاطر ذوقی که برای یادگیری و کشف دنیا داره٫ جلو میره. اما بزرگتر که میشه از خانواده و جامعه یاد میگیره که این احساس ارزشمندی مشروط هست. یعنی اگر به حرف مامان و بابا گوش بده٬ اگر زود زود یاد بگیره٬ اگر معدلش بیست بشه٬ اگر بتونه بره یه مدرسه خوب٬ اگر در چهارچوب جامعه قدم برداره٬ اگر رتبه خوبی تو کنکور بیاره٬ اگر یه رشته تاپ از یک دانشگاه تاپ قبول بشه٬ اگر بتونه شخص مطرح و بزرگی بشه و هزار تا اگر دیگه...هر چقدر که سنمون بالاتر میره و بواسطه جهانی شدن ارتباطات با آدمهای مختلفی مواجه میشیم و سیل تبلیغات و پرسنال برندینگها٫ ما رو هزار تکه میکنه. یکی میگه والدِ خوبی بودن تو رو ارزشمند میکنه٬ یکی میگه خانواده بزرگ داشتن تو رو ارزشمند میکنه٬ یکی میگه سفر رفتن و همه جا رو دیدن تو رو خاص و ارزشمند میکنه٬ یکی میگه چهارتا هنر دستی بلد بودن به تو ارزش میده٬ یکی میگه بیزنس خودت رو داشته باش تا لایک بگیری٬ یکی میگه دو تا موسیقی بلد باش٬ یکی میگه مدراک عالی از دانشگاه های تاپ بگیر تا بقیه قبولت کنن٬ یکی میگه آزاد و رها زندگی بکن و در مکتب زِن غرق شو٬ یکی میگه بلاگر شو٬ یکی میگه ورزش کن و اندام خفن داشته باش٬ یکی میگه برو پادکستر شو٬ یکی میگه...این لیست تمامی نداره! و تو و منی که خودمون رو در معرض این سیل اطلاعات و آدمها و برندینگهای انسانی قرار میدیم داریم به هزار تکه نامساوی داریم خودمون رو تقسیم میکنیم. ما هر روز با دیدن یکی از اینها٫ هزار سر و سودا میاد به ذهنمون. از داشته هامون زده میشیم٬ از خودمون بدمون میاد و احساس میکنیم در زندگی کاری نکردیم! خیلی ایده آل گرایانه است که بخوایم بگیم میشه کاملا از اینها رهایی پیدا کرد. و خیلی ناعادلانه است که بگیم در معرض اینها قرار داشتن صد در صد چیز بدیه! ما در میان همین مواجه شدنها٫ میتونیم ایده های جدید بگیریم٬ چیزای جدید یاد بگیریم و توانایی های خودمون رو ارتقاع بدیم اما خیلییی باید حواسمون باشه. من واقعا نمیدونم چقدر ممکن هست که ما در سن بزرگسالی بتونیم احساس ارزشمندی خودمون رو که منوط به موفقیتها و دستاوردها شدن٫ جدای از موفقیتها بدست بیاریم. ما چه بخوایم چه نخوایم احساس ارزشمندیمون به دستاوردهامون گره خورده اما مهمه که کاری کنیم که ارتباط اینها خیلی سفت و محکم نباشه. اما چطوری؟۱) زمان خودم با خودم: ما باید به ارزشهای خودمون وصل بشیم. ارزشهای ما چیزهای ثابتی نیستند و در اثر زمان و تربیت تغییر میکنن. اما چقدر ما خودمون ارزشهای خودمون رو تعریف میکنیم. چقدر زمان در روز خودمون با خودمون تنها هستیم و با خودمون روبرو میشیم؟ چقدر اجازه میدیم افکارمون به دور از آدمهای دیگه چه شبکه اجتماعی چه خانواده و چه محل کار٫ بصورت درونی تعریف بشه؟ شاید محدود کردن زمان شبکه اجتماعی بتونه مفید باشه. شاید باز کردن یه زمانی برای تنها بودن مفید باشه!۲) انتخاب آدمهایی که باهاشون در ازتباطیم: ما از کامیونیتی ای که در اطرافمون قرار داره خیلی تاثیر میگیریم. از آدمهایی که باهاشون در ارتباطیم خیلی تاثیر میگیریم. بیاین فکر کنیم چقدر ما با آدمهایی سر و کار داریم که دائم در سودای موفقیت هستند و چقدر با آدمهایی سر و کار داریم که دارن آسوده تر زندگی میکنن و از زندگی لذت میبرن؟ چقدر با آدمهایی سر و کار داریم که دائم به فکر دستاوردها نیستند و احساس آرامششون منوط به بازار بورس و مارک لباس و مدرک فامیل و دوستشون نیست. ۳) انجام کارهایی که بهمون احساس رضایت میدن ولی لزوما دستاوردی محسوب نمیشن. من نمیدونم چطوری میشه این رو منطقی توضیح داد اما زمانی که ما کاری رو انجام میدیم که در مقابلش دستاوردی که برچسب موفقیت داره بدست نمیاریم اما احساس رضایت از زندگی میکنیم٫ کمی عینکی که روی چشممون هست رو کالیبره میکنه. مثل بخشش٬ بخشش فقط به معنای بخشش مادی نیست. بخشش زمان٬ بخشش تجربه٬ بخشش مهربانی. این یه مثالشه. ممنون که متن رو خوندین. از خوندن نظراتتون خوشحال میشم. </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 00:08:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی توی یه لوپ معیوبِ اهمالکاری گیر میکنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D9%84%D9%88%D9%BE-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%88%D8%A8%D9%90-%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-uaphbw6ywp8b</link>
                <description>همه مون این رو تجربه کردیم که یه مواقعی توی لوپ معیوب اهمال کاری گیر میافتیم. یعنی یکی دو بار از کار فرار میکنیم و میریم سراغ چیزی که بهمون آرامش لحظه ای میده. بعدش از دست خودمون عصبانی و ناراحت میشیم و این دوباره باعث میشه بریم سراغ چیز یکه بهمون آرامش لحظه ای میده. و این کار هم باز حالمون رو بدتر میکنه٫ حجم کارهای انجام نشده٫ ناراحتی از کیفیتی که وقتمون رو گذروندیم و احساس دیسیپلین نداشتن٫ ما رو دوباره میندازه توی یه احساس بی کفایتی و دوباره فرار میکنیم به سمت کاری که به ما آرامش لحظه ای میده و این کار اونقدر تکرار میشه که کاملا بهمون ثابت میشه ما ناتوانیم. حتی یک روز در این لوپ معیوب گذروندن کافیه که ما قبول کنیم بی کفایتیم! حاحالا اگر شما یه آدم کامل گرا هم باشیم که احتمال تجربه این لوپ برامون سنگین تر و با شدت بیشتری خواهد بود. من اومدم اینجا بگم که شما تنها نیستید! شما تنها نیستید و اگر توی این لوپ افتادید٫ آدم عجیب  غریب و ناتوانی نیستید که بصورت بالقوه توانایی کار با دیسیپلین رو نداشته باشید. دونستن این که خیلی از ماها هستند که توی این لوپ گیر میافتن٫ خودش نصف مساله رو حل میکنه چون گاهی فکر میکنیم مایی که اینطوری میشیم تنهاییم و این یعنی ما به صورت ذانی ناتوانیم. اما حالا٫ چکار میتونیم بکنیم؟!؟!؟قبل اینکه برم سراغ اینکه چه کار کنیم٫ بذارید یه مثال از کسایی که بخاطر افسردگی شدید افکار خودکشی به سرشون میزنه بیارم.برای افرادی که افسردگی شدید دارند و  افکار خودکشی با تمام قوا بهشون حمله میکنه٫ معمولا داروهایی مثل فلوکستین نمیدن. داروهایی مثل فلوکستین٫ با وجود اثر مثبتی که روی افسردگی دارند٫ عملکرد آهسته ای دارند و شاید چند هفته تا چندماه طول بکشه تا اثر بگذارند. برای افرادی که شرایط حادی دارند٫ باید چیزی تجویز بشه که اثربخشی سریعی داره و اون دارو عموما کتامین هست. کتامین با اینکه عوارض داره اما در عرض چند ساعت میتونه فرد رو از افکار خودکشی دور کنه. حالا برگردیم سر موضوع اصلی. من خیلی راه ها توی زندگیم زمانی که توی لوپ معیوب میافتم امتحان کردم. مثل برنامه نوشتن. مثل لیست کارها نوشتن٫ مثل لیست اهداف هفتگی و ماهانه نوشتن و همگی کمابیش اثراتی دارند اما بخاطر اینکه مثل فلوکستین زمانبر هستند٫ تا بخواد من رو از لوپ معیوب نجات بده٫ ممکنه دوباره من رو بندازه توی لوپ معیوب. برای همین بهتره از یه کاری که ممکنه اثر بخشی طولانی نداشته باشه ولی بتونه مارو سریعتر از لوپ معیوب خارج کنه که بعدش بتونیم با سلامت ذهن برنامه ریزی کنیم٫ راه بهتری باشه. این راه چیه؟ قدم اول) زیاد فکر نکن. تو همین الان میدونی که چکاری هست که انجام ندادنش بیشترین اضطراب رو داره بهت میده. لازم نیست دو روز فکر کنی که بفهمیش. سی ثانیه فکر هم جواب رو بهت میده. شاید ورزش نکردنه٫ شاید نشستن ظرفاست٫ شاید اون مقاله سخته که باید تمومش کنی٫ شاید جواب دادن به اون ایمیله هست٫ شاید درس نخوندنه. هرچی که هست٫ تویِ یه لحظه بقاپش و بلند برای خودت بگو.قدم دوم) برای شروع کار تلاش نکن! کار رو شروع کن. میتونی از قانون پنج ثانیه مل رابینز هم استفاده کنی. بگو یک دو سه و شروع کن. فکر نکن کی٫ چجوری٫ چند دقیقه٫ فقط شروع کن! برای شروع تلاش نکن! شروع کن. سخته! به نظر ناممکن میاد اما ممکنه. به کیفیتش فکر نکن و فط شروع کن و اون کار رو یک ساعت ادامه بده! با هر کیفیتی! این کار اون لوپ رو تو مغز ما میشکنه و چرخهای ما رو به حرکت میندازه. حالا من خودم دوباره توی یه لوپ معیوبی بودم چند روز گذشته و چندتا کار مهمم رو دائم به تعویق مینداختم!!! امیدوارم این نوشته به دردت بخوره. </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jan 2022 17:48:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بسیاری از ایده ها در حد یک ایده باقی میمونند و هیچ وقت جون نمیگیرند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-iicqv0hfn74p</link>
                <description>همه ما شده که یه موقع هایی ایده های جالبی به ذهنمون بزنه. از ایده نوشتن یه متن جالب تا ایده تغییر مدل خونه٫ یا یه وسیله ای که تو خونه ازش استفاده میکنیم و یا حتی نوآوری در سطحی که ممکنه باعث شروع مسیر یا تولید کالای جدیدی بشه که بتونه نیاز افراد رو پاسخ بده. اما اما اما خیلی از این ایده ها در همون نطفه خفه میشن. دلایل زیادی وجود داره که ایده ها جون نمیگیرن مثل نیودن شرایط مساعد٫ نبود تخصص لازم و زمان و .... اما مهمترین دلیلی که باعث میشه یک ایده جون نگیره اینه که ایده از فکر به کاغذ نمیاد. حتی ایده رو زبون نمیاد. ایده در ذهن شکل میگیره٫ رشد میکنه و همونجا در تاریکی ذهن ما میمیره. در واقع ما همت نمیکنیم که حتی ایده رو بیرون ذهنمون بیاریم. چه بسیار ایده های نابی که توی ذهن ایجاد شدند و همونجا از بین رفتند. ایده ات رو بیار رو کاغذ! جرات داشته باش و بلند بلند در موردش با خودت حرف بزن و به زبون بیارش. و بعد اولین قدم رو همون لحظه بردار. گر لازمه لیست آدمهایی که فکر میکنی بتونی باهاشون مشورت کنی رو بنویس٫ یا ایده ات رو با کسی که امینت هست مطرح کن. یا طرح کلی ایده و ددلاین هارو براش روی کاغذ بنویس. کلام آخر: الیزابت گیلبرت توی کتاب بیگ مجیکش میگه٫ ایده ها مثل غول چراغ جادو هستند که به ذهن ما میان و اگر ما بهشون بی محلی کنیم میرند توی ذهن یه آدم دیگه. میگه من چندین بار تجربه کردم که ایده رمان یا داستانی به ذهنم رسیده ولی بهش نپرداختم و چندسال بعد دیدم کسی &quot;دقیقا&quot; به همون ایده پرداخته و در موردش نوشته. </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 16:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا قوانین زندگی مهمند؟ مسیرِ گذارم از قانون مندی بی قید و شرط به بی قانونی بی قید و شرط</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%90-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%B7-apfk0yratabm</link>
                <description>تا حالا دیدید کاری به جایی برسه و پروسه انجام اون کار ساختار نداشته باشه؟ تا حالا دیدید که آدما رشدی بکنن و در روند رشد٫ ساختار و قانون و تعهدی نباشه؟ منم یکی از اون آدما بودم که رابطه عشق نفرتی با قوانین داشتم. از طرفی عادت کرده بودم که برای تک تک لحظه های زندگیم برنامه ریزی کنم و حتی برای تفریحم یک قانون و برنامه ای داشته باشم. با اینکه این قانون بهم احساس قدرت و دیسیپلین میداد٫ از طرفی آزارم میداد. چون پایبندی به این میزان و حد از قوانین برام عملا غیرممکن بود. این باعث میشد از قوانین و برنامه هام عقب بمونم و بی نظمی در برنامه ام به وجود بیاد و این بی نظمی تا جایی پیش بره که دیگه نتونم این آشوب رو تحمل کنم و یهو بزنم زیر همه چیز و مدت طولانی بی قانون و بی نظم زندگی کنم. و اونقدر این بی نظمی و بی دیسیپلینی بهم فشار بیاره که دوباره بشینم و برای روزهام برنامه ریزی کنم. یک روند کاملا سینوسی و سرشار از احساس نارضایتی. در واقع من تنها زمانی که در حال برنامه ریزی بودم و در ذهن خودم منتظر رسیدن روزهای خوب و پرفکت بودم٫ رضایت داشتم وگرنه دیگه رضایتی در کار نبود! از اینهمه قانون و برنامه خسته شدم!من سالهای سال با این روش زندگی کردم. نمیخوام هم بگم که این روش صد در صد غلطه و هیچ نتیجه ای هم به بار نمیاره. از قضا من خیلی از رشدها و موفقیتهای زندگیم رو به دلیل همین ساختار به دست آوردم اما پِرتی انرژی توی این روش اونقدر بالا بود که جونم نمیکشید! این روش باعث میشد من در برابر تغییرات خیلی مقاوم باشم و هرچیز کوچکی که در زندگی پرتلاطم به زندگی وارد بشه٫ منو به هم بریزه. چون اون چیز جایی در برنامه من نداشت! من در برابر مهمون ناخوانده٫ جلسه های طولانی تر٫ تفریح بی برنامه و کلی چیزای دیگهِ مشابه آسیب پذیر بودم. این فشار در نهایت باعث شد که من کم کم به این هوشیاری برسم که از قوانین بدم میاد! من نمیخوام برای زندگی روزمره ام قانون و دیسیپلینی داشته باشم. نه! نه! نه! ولم کنیید! بذارید راحت باشم!!!این بی قانونی و بی دیسیپلینی تقریبا از زمان شروع قرنطینه کرونا شروع شد و رفته رفته شدت گرفت. اوایل از نداشتن قانون اذیت میشدم اما همینکه دست به قلم میشدم تا قوانین و برنامه هام رو بنویسم٫ مثل بیماران پی تی اس دی حالم بد میشد و میزدم زیر همه چی و میخواستم که برنامه نداشته باشم و خیلی مودی زندگی کنم.این نوع زندگی خیلی بهم آرامش میداد. اما مساله این بود که اگر من ددلاینی و تاریخ تحویل پروژه ای نداشتم٫ خودم به صورت خودجوش دنبال کارها رو نمیگرفتم. در واقع من با اتکای کامل به غریضه و احساس و نیازم در لحظه و اولویت دادن به نیازم به مصرف نکردن انرژی٫ جلو میرفتم. این متد خیلی هم خوش میگذشت اما باعث شد من در خیلی از زمینه ها افت کنم. البته بودن زمینه هایی که من بخاطر علاقه شدید به اونها به صورت غریزی٫ تمام وقت روشون کار میکردم اما عموما بقیه زمینه های زندگیم قربانی مودی بودن من شدند و رفتند زیر سلطه محرک های بیرونی. وقتی میگم محرک بیرونی یعنی چی؟ یعنی اینکه من با انتخاب شخصی خودم روی چیزی کار نمیکردم. بلکه ترس از تنبیه یا افت در یک زمینه ای مثل کار٫ باعث میشد من اون رو انجام بدم و قطعا اگر اون تبعات وجود نداشتند٫ من اون کار رو انتخاب نمیکردم. دلیلشم این نبود که از اون کار بدم میومد. دلیلش سخت بودن کار بود و اینکه نیاز داره من برای رشد توی اون زمینه انرژی بگذارم و خوب آدم مودی دلش نمیخواد انرژی بذاره. این روند ادامه داشت تا همین چند وقت پیش که دیدم آقا نمیشه. اصلا نمیشه! درسته من در لحظه راحت تر بودم اما رضایتم از زندگی به شدت پایین اومده بود. زندگی ما در لحظه اتفاق میافته مثل عکس. انگار هر لحظه از زندگی ما عکسی گرفته میشه و کاری که ما در لحظه داریم انجامش میدیم خشک و ثابت در اون عکس ثبت میشه. ولی عکسهای گذشته٫ اکنون و آینده هستند که تعیین میکنند فیلم زندگی ما چه داستانی داشته باشه. کارهایی که من و شما در لحظه های گذشته و آینده کردیم٫ زمانی که در کنار هم قرار بگیرند٫ معنادار میشند. به خاطر همین هم هست که مودی بودن ما رو به جایی نمیرسونه. ممکنه به ما یه عکس خوشگل از لحظه زندگیمون رو بده اما فیلم زندگیمون رو معنا دار نمیکنه. مودی بودن فیلم زندگی ما رو تبدیل به مجموعه ای از عکسهای در هم و بر هم میکنه که هیچ کدوم به هم نمیان و نتیجه ای هم ندارن. من نمیتونم پروژه ای رو تحویل بدم اگر الان روش کار کنم٫ یه هفته نکنم و دوباره یه روز روش کار کنم. من نمیتونم یه تابلوی نقاشی رو تموم کنم اگر دیروز و امروز و فردا روش کار نکنم. منظورم دقیقا دیروز و امروز و فردا نیست٫ منظورم مداومته. من نمیتونم بدنی قوی و سالم داشته باشم اگر هردمبیلی برم ورزش و غذای سالم بخورم. شما نمیتونی گُلی پرورش بدی مگر اینکه با مداومت بهش برسی. ما انسانها موجیم٫ در جریانیم و زندگی در جریانه و حاصل تلاشهای هر لحظه ما به صورت مداوم نتیجه رو تعیین میکنه. من نمیتونم در هیچ زمینه ای قدم از قدم بردارم اگر ساختار٫ تعهد به ساختار و مداومت نداشته باشم. بدون ساختار و تعهد سنگ روی سنگ بند نمیشه! تلاش مداوم در ساختن راهجونم براتون بگه که این روند ادامه داشت تا همین چند وقت پیش که دیدم نه تنها خیلی از جنبه های زندگیم از هم پراکنده شدن٫ بلکه خودم رو مشغول به کارهایی دیدم که خیلی با آرمانهای من فاصله داشتند. اون کارها نه به من کمکی میکردند و نه به دیگری. هیچ فایده ای نداشتند و فقط در لحظه احساس خوشیِ خیلی بی کیفیت و ناچیزی رو بهم میدادند. خیلی هم حواس پرت تر شده بودم که برام زنگ خطر و نشانه اضمحلال ذهنم بود ! خوب قطعا من برای اینکه به اینجا برسم٫ بی ساختار بودن رو انتخاب نکرده بودم. این بود که شروع کردم به ساختار چینی. اما چطوری؟!این پایین روشی که برای من کار کرد رو مینویسم و امیدوارم به درد شما هم بخوره:اول اینکه با خودتون صادق باشین و نسبت به احساساتتون هوشیار باشین. مثلا من در مورد خودم فهمیده ام که قانون و ساختار رو دوست دارم ولی بی قانونی و بی ساختاری رو هم دوست دارم پس جفت اینها باید در زندگی روزانه من جاری باشند. دوم: اهدافتون رو بنویسید. منظورم از هدف چشم انداز ده ساله نیست. منظورم اینه که وقتی تو ذهنت به خود ایده آلت فکر میکنی٫ چی میبینی؟ در جنبه های مختلف زندگیت چی میبینی؟ اون چیزهایی که در زندگی خودِ ایده آلت میبینی٫ کارهایی هستن که تو عموما در روز باید بهشون مشغول بشی یا بهتر بگم انتخاب کنی که مشغول بشی. سوم: مشخص کن برای هر کدوم از این کارها٫ کدوم ساختار مناسبه؟ ساختار با برنامه سفت و دقیق و مشخص؟ یا ساختار سیال و شل و ول یا بی ساختاری؟ یه مثال میزنم. برای من تحویل کاری که ددلاینش یه هفته دیگه اس نیاز به ساختار مشخص داره. یعنی در روز چه ساعتی و چقدر براش وقت بگذارم چون میخوام مطمئن بشم که هر روز براش وقت میگذارم. اما برای کتاب خوندن٫ هدفم خوندن ده صفحه کتابه اما اینکه در چه ساعتی از روز باشه خیلی مهم نیست. خیلی کلی براش زمانی رو کنار میگذارم. یکسری کارها هم هستند که باید تا آخر هفته تمومشون کنم اما اینکه کدوم روز و کی و چقدر روشون کار کنم مهم نیست و برای اونها ساختار سیال میگذارم. و اما برای اون بعد از وجودم که بی ساختاره هر روز یه بازه زمانی بی ساختار براش میگذارم. مثلا از ساعت ۸ شب به بعد. آشتی دادن قلب و عقلمون خیلی راه بیارزیه!کلام آخر: یادمون باشه٫ ما بدون قوانین٫ آرمانهامون رو از یاد میبریم و میریم به سمت آنچه که از ما پایین تر هست. ما به طور غریزی تمایل داریم به استفاده بهینه از انرژی و این در زندگی امروز ما با حجم عظیم تنقلات فکری و ذهنی٫ میتونه مارو فرسنگها از آرمانهامون دور نگه داره. میتونه باعث بشه قوم موسی بشیم که وقتی از بند قوانین فرعون خلاص شدیم٫ بریم گوساله سامری رو بپرستیم. داشتن ساختار و تعهد ما رو زنده تر نگه میداره!</description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 07:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه ای تامل ۲: چاقی!! هویتی که نمیخواهیم با آن تعریف شویم.</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84-%DB%B2-%DA%86%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-ghbsihwdowcp</link>
                <description>این متن٫ نوشته من نیست و از صفحه لحظه ای تامل گرفته شده است.https://lahzeitaammol.wordpress.com/post2/ این متن ادامه پست اول لحظه ای تامل است که در صفحه اصلی نوشته و یا این لینکِ ویرگول میتوانید بخوانید. &quot;لحظه ای تامل ۲:آن هايى كه لحظه اى تامل ١ را خوانده اند مى دانند كه چگونه اضافه وزن و چاقى ام راهى را براى خانواده و جامعه ام مهيا كرده بود تا در کودکی، نوجوانی، و جوانی به حريم خصوصى ام پاى بگذارند، جسم و روانم را بخراشانند، شرم و خجالت و حتى تنفر را نسبت به بدنِ كوچك و بزرگم در عمق وجودم بكارند و احساسِ خوب نبودن، مورد پذيرش نبودن و طرد شدگى را در باورهايم بپرورانند…من نيز پس از آن همه درد و رنج، در عالم كودكى و نوجوانى ام آرام آرام باور كردم كه اگر وزنم را كاهش دهم و از نظر وزنى و ظاهرى در دسته بندى هاى مورد تاييد خانواده و جامعه ام قرار بگيرم ديگر قضاوت ها و نظرهاى ناخواسته ى شان را روانه ى جانم نخواهند كرد و از آن ها در امان خواهم بود… اما سخت در اشتباه بودم و بعد از كاهشِ وزنم نيز عزيزان و دوستان و آشنايانم همچنان مرا مورد لطف و عنايتِ خود و نظرات گران بهايشان قرار مى دادند و البته همواره هم مى دهند…برايم مهم است از اين فرصت استفاده كنم و بگويم آن زمان كه به اين باور رسيدم هنوز دركِ آن را نداشتم كه اين دسته بندى ها با تعداد بى شمارى متغير چقدر پيچيده و ناثبات هستند! نفهميده بودم كه اين دسته بندى ها از انسانى به انسان ديگر، از خانواده اى به خانواده ى ديگر، از اين جامعه به آن جامعه، و از اين نژاد به آن نژاد متفاوت اند… متاسفانه خانواده و جامعه ام اين واقعيت را برايم آشكار نكرده بودند، يا شايد دقيق تر بگويم جامعه ام آن را از من و ما و خانواده هايمان پنهان نگه داشته بود، و من نمى دانستم بايد خوبِ خودم و دسته بندىِ قابل قبول خودم را خودم براى خودم بيابم و تعريف كنم، يكتا و يگانه، تنها و مختص براى خودِ خودم… هم اكنون كه در دهه ى چهارم زندگى ام هستم گذرِ زمان و تجربه ى زندگى اين حقيقت را برايم آشكار كرده است و نشانم داده است كه چرا در كودكى و نوجوانىِ مان اين باورِ طلايى را كسى برايمان هويدا نمى كنند…باورم بر این است كه يكى از بهترين راه هاى فرمان بردارىِ مدرن بر انسان ها ايجاد همين دسته بندى ها و طبقه بندى هاى اجتماعىيست، دسته بندى هايى از قبيل وزنِ مناسب، ظاهرِ قابل قبول، شغلِ و درآمدِ پذيرفته شده، جايگاه اجتماعىِ تاييد شده، و ده ها مورد ديگر… و آن زمان كه قدرت مندان در باورهايمان گنجاندند كه تنها راهِ خوب بودن و پذيرفته شدن قرار گرفتن در اين دسته بندى هاست برگِ برنده را در دست گرفته اند… آن زمان است كه آن ها ما انسان ها را با زيركى تمام و در خفا به بردگانى مدرن تبديل كرده اند كه تمام عمر مى دويم تا خود را در اين جايگاه ها قرار دهيم و مورد تاييد خانواده و جامعه يمان باشيم بى آنكه لحظه اى تامل كنيم… باورهايمان را به چالش بكشانيم و حتى شهامتِ خروج از اين دسته بندى ها را داشته باشيم… بگذريم… شايد روزى در اين باره به طور جداگانه بنويسم… ولى اين را بايد بگويم كه حتما به فرزندانم مى آموزم كه تمام اين دسته بندى ها و باورها را با تامل و درنگ وارسى كنند، نقادانه به آن ها بيانديشند، آن ها را به چالش بكشانند، بازبينيشان كنند، تغييرشان دهند، آن ها را به آنچه خوب و مناسب خودِ خودشان و ارزش هايشان هست تبديل كنند و خود نويسنده و طراح زندگىِ شان باشند و هرگز و هرگز بدون تفكر و اندیشه آن ها نپذيرند…برگرديم به داستان ناتماممان! يادم مى آيد آن زمان كه در مسير كاهش وزنم بودم و به وزن قابل قبولى رسيده بودم (هنوز جای براى كاهش وزن داشتم) جشن و سرورى براى تولد خودم و برادر عزيزم بر پا كرده بوديم… شاد بودم… اولين تولدى بود كه از وقتى به ياد دارم تصور مى كردم ظاهرم قابل پذيرش و زيباست… پيراهن لَختی بر تن داشتم و خوشحال و خرامان از مهمانان گرامى استقبال مى كردم… تا اينكه مهمان عزيزى داخل شد… مهمانى كه وجودش برايم بسيار ارزشمند بود و از اندك انسان هايى بود كه در كاهش وزنم نقش بسيار موثرى داشت، و من هميشه قدردانش بوده و هستم… آن زمان چند ماهى بود كه با هم ديدار نداشته بوديم و از ٣-٤ كيلويى كه در آن مدت از وزنم كاسته شده بود آگاه نبود… به محض اينكه مرا ديد كمى نزديكم شد و زمزمه اى در گوشم كرد… انسان شوخ طبعى بود و من هم با گوشِ هوشيار گفته اش را نوش جان كردم… احتمالا كنجكاويد بدانيد چه در گوشم زمزمه كرد… او نيز كنجكاو بود بداند كه من با خودم چه كرده بودم كه وقتى مى خنديدم دندان هايم تمام صورتم را مى پوشاندند! گويا بيشتر از آنچه او مى پنداشت لاغر شده بودم و حال صورتم زيبايى خود را از دست داده بود… حقيقتا يادم نمى آيد در آن لحظه چه احساساتى را تجربه كردم ولى آن چه هم اكنون با خود مى انديشم اين است كه چه مى شود كه مرز هاى يكديگر را به آسودگى، بدون لحظه اى تامل مى شكنيم، وارد حريم همديگر مى شويم و يكديگر را با گفته ها و پرسش هاى ناخواسته يمان مى رنجانيم؟يكى ديگر از خاطرات برجسته ام آن زمانى است كه بعد از دو سال در جشن عروسى اى، يكى از عزيزترين دوستانم و خانواده اش را مى ديدم… تازه از راه رسيده بودم كه مادرِ نازنينش مرا به گوشه اى كشاند و از من پرسيد كه با خودم چه كرده ام كه تمام استخوان هاى گردن و سينه ام با جلفى از خود رو نمايى مى كردند… آن زمان نيز لبخندى زدم و گذشتم…اين دو تنها دو نمونه ى شاخص از ورود عزيزانم به حريم خصوصى ام در زمينه ى ظاهرم بعد از كاهشِ وزنم هستند… تعدادشان بى شمارند… داستانِ چاقى و لاغرى ما به اين سادگى ها به پايان نرسيد و نمى رسد… و حال مى دانم اين من هستم كه بايد باور هايم را در اين زمينه به چالش بكشانم…در اين روزها، با چندى از دوستان عزيزم نيز صحبت كرده ام و همه شان زخم و رنجى از هجوم ديگران به حريم هاى شخصى ِشان بر تن داشته اند… زخم هايى كه به دستِ نزديك ترين هايشان، اقوامِ نازنينشان، دوستانشان، هم كلاسى هايشان، و ديگران و ديگران بر روانِ ظريفشان در كودكى و نوجوانى و جوانى حكاكى شده اند… و بسيارى از آن ها همچنان ادامه دارند… برخى خواسته و برخى ناخواسته… بعضى از سرِ مهر و محبت و صميميت و بعضى از سرِ خُبث و خشونت… گويا تجاوز به حريم همديگر در عمق وجودمان ريشه كرده و جزيى از فرهنگِ گران بهايمان شده است…اما واقعا چرا؟ آيا هرگز به مفهوم حريم خصوصى ديگران انديشيده ايم؟ حريمِ خودمان چطور؟ حريمِ فرزندانمان؟ بدونِ شك مفهوم گُنگ و پيچيده و وسيعى است و از شخصى به شخص ديگر متفاوت، اما باور دارم همين پيچيدگى و تمايزِ فردى اش است كه در عين دشوار كردنش آن را جذاب مى كند و تفكر درباره اش حداقل مرا به شوق و هيجان مى آورد…حقيقتا واژه ى طلايى «حريم» و مفهوم آن سال هاست كه افكارم را به خود مشغول كرده است و ورود فرزندانِ عزيز تر از جانم به زندگيمان اهميتِ آن را برايم چندين و چندين برابر كرده است… به راستى مى توانم بگويم فرزندانم، آينده يشان و مهيا كردنِ محيط و جامعه اى امن و آرام براى شِكُفتنِشان، يكى از برجسته ترين (اگر نه اصلى ترين) دلايلى است كه شروع به نوشتن كرده ام… به اميد آن كه صدايم تلنگرى باشد براى لحظه اى تامل و درنگ، كمى تفكر و انديشه، به چالش كشيدنِ باورهايمان و شايد تغيير آن ها…به اميد آنكه روزى همگى حريم هاى خودمان، فرزندانمان، عزيزانمان و همه ى اطرافيانمان را مقدس بشماريم و با هم دست در دست هم آينده اى بهتر براى خودمان و فرزندانِ اين ديار و آن ديار به ارمغان بياوريم…خورشيد دلتان هميشه تابان…&quot;اشتراک‌گذاری این:</description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 19:30:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر عطش اثرگذاری</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B7%D8%B4-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-iahl36pnb9gk</link>
                <description>راستش را بگویم در عطش اثرگذاری دارم میسوزم. بسیار بسیار آموخته ام و تاکنون عموما جریان هستی و دانش و تجربه از محیط به سمت من بوده. اما حالا دوست دارم آموخته هایم به حرکت درآیند و هم اکنون جریانی از درونم به بیرون را آغاز کنند. میپندارم انرژی و آموخته هایم راکد مانده و الان وقت آن رسیده هست که برای این استخر را که تاکنون فقط ورودی داشته٫ خاکریزی بتراشم و جریان آموخته هایم را جاری کنم. اما میهراسم. می هراسم از آموخته های مشتبه شده و از نتیجه گیری های فکر نشده. می هراسم از سخن گفتن در مورد گوشه خیلی خیلی کوچکی از حقیقت و بعد پی بردن به این مهم که آنچه گفته ام گوشه ای از حقیقت نبوده. دوست دارم کاری کنم٫ دوست دارم دستانم را بر زانوانم بگذارم و بلند شوم و اینقدر منتظر نمانم. من توانایی دارم٫ زمان دارم٫ انرژی دارم٫ دانش دارم اما جرات ندارم. دیشب ساعت یک٫ از شدت عطش به اثرگذاری و حرکت خوابم نمیبرد.با ولع وبسایتها را میگشتم اما آن جوانه که درونم باید سر بزند را پیدا نکردم. شاید نباید انتظار جوانه داشته باشم و راهی شوم. شاید هم باید من یک قدم بروم جلو و خاک را نور و آب دهم و آن جوانه هم یک قدم بیاید بالا و به سطح خاک نزدیک تر شود. چند وقتی است در دلم عشقی دارم و درسرم شوری اما در مغزم راهی نمیبینم. شاید اینجاست که باید خود را تمام و کمال به حقیقت محض هستی بسپارم و در هر قدم با اون مرتبط باشم. </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 02:28:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینو مینویسم که یادم بمونه: بخشش</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%B4-xvfqflmpenmm</link>
                <description>من چند روز پیش چیزی رو تجربه کردم که دوست داشتم اونو با بقیه به اشتراک بگذارم و البته با بازگو کردنش یه یادآوری هم برای خودم کرده باشم. ما معمولا تو ذهنمون فکر میکنیم که اگر فلان موفقیت رو به دست بیاریم٫ اگر فلان رشته قبول بشیم٫ اگر رتبه مون فلان بشه٫‌ اگر فلان بیزنس رو راه بندازیم و در سال فلان قدر درآمد داشته باشیم٫ اگر فلان چیز رو بخریم٫ اگر فلان جا بریم٫ اگر فلان شرکت استخدام بشیم و .... احساس خوشبختی عمیقی رو تجربه خواهیم کرد. راستش منم موافقم. با به دست آوردن چیزی که آرزوی به دست آوردنش رو داشتیم و برای بدست آوردنش کلی تلاش کردیم٫ برامون لذت بخشه. اما حقیقت اینه که اون لذت خیلی زودگذره. معمولا این جور لذتها بخاطر وابسته بودن به مسیرهای دوپامینی٫ قبل از به وقوع پیوستن و زمانی که ما انتظارشون رو میکشیم٫ لذت بالاتری دارند تا زمانی که واقعا به دستشون میاریم. چند روز پیش اما برای من یک سری اتفاقاتی افتاد که یک لذت غیرقابل وصف رو تجربه کردم. لذتی که عمیق٫ همراه با آرامش و طولانی بود. یکی از اتفاقاتی که اون لذت رو برام داشت این بود که من بدون چشم داشتی برای خوشحال کردن همسایه مون براشون یه چیزی درست کردم و بردم دم در خونه شون. و بعد برای دوستی یک غذا درست کردم و بردم بهش دادم. این کار ساده من٫ نیازهای عمیقی رو از من تامین کرد و لذتی همراه با آرامش رو در من بوجود آورد. یه لحظه فکر کردم٫ گاهی ما آدما منتظریم تا اتفاق خاصی بیافته که این لذت رو برامون رقم بزنه اما یه کارای کوچیک که از جنس دَهِش و بخشایش هست و تو بی هیچ چشم داشتی میبخشی حالا چه از جنس ماده و چه از جنس اطلاعات و تجربه٫‌لذتی عمیق رو تجربه میکنی. اینو نوشتم که یادم بمونه خودم رو از چنین سرور و لذتی محروم نکنم. </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 21:39:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه اکستنشن خوب برای کنترل تمرکز حین کار با لپ تاپ</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%B4%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%AD%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D9%BE-%D8%AA%D8%A7%D9%BE-cgss5t4ty5v4</link>
                <description>آقا من عاصی شدم از دست خودم. از بس که در کل روز حواسم خیلی پرته. من خیلی با لپ تاپ کار میکنم و خوب همیشه هم اینترنت وصله و این در عین اینکه یه فرصته٫ برای من یه تهدیده چون خیلی راحت با چندتا کلیک میتونم برم به وبسایتهای حواس پرت کن مثل فیس بوک و اینستا و توئیتر. حتی زمانی که محدودیت زمانی تعیین میکردم برای ایسنتا و فیس بوک گردی٫ نمیتونستم خیلی کنترلش کنم چون مثلا یه روز ممکن بود من بتونم ۸-۸:۳۰ تو اینترنت بچرخم٫ اما یه روز دیگه بخاطر مشغله های دیگه زندگی نمیتونستم دقیقا همون زمان رو بگذارم و این باعث میشد دیسیپلین من مشکل دار بشه. امروز گشتم تو اینترنت ببینم ابزاری پیدا میکنم که کمک کنه بتونم تمرکز بیشتری داشته باشم موقع کار کردن با لپتاپ. یه چیزی پیدا کردم که خیلی باهاش حال کردم. اسم اکتنشن هست StayFocused!حالا باهاش میتونید چیکارا بکنید؟میتونید یکسری وبسایت رو با عنوان بلاک وبسایت بهش بدید و یک زمانی تعیین کنید که مشخص میکنه در طول روز به طور کلی چقدر در اون وبسایتها میتونید زمان سپری کنید. فرض کنید ۳۰ دقیقه زمان تعیین کردید که توی این سه تا وبسایت زمان صرف کنین. حالا در طول روز وقتی به ۳۰ دقیقه میرسید٫ این اکستنشن دیگه به شما اجازه دسترسی به اون وبسایت ها رو نمیده. علاوه بر لیست وبسایت های بلاک شده٫ یه لیستی از وبسایت هم میتونین بهش بدید به عنوان لیستی که اجازه ورود به اونارو همیشه دارید مثل وبسایت دانشگاه یا Pubmed. یه ویژگی دیگه ای که داره و من خیلی دوستش دارم ویژگی بمب هست. توی این ویژگی٫ شما میاید میگید هر روز از فلان ساعت تا فلان ساعت یا الان به مدت فلان ساعت٫ همه وبسایت هارو بلاک کن یا فقط بهم اجازه استفاده از وبسایت های توی لیست اجازه داده شده رو بده. در این حالت٫ هر وبسایت دیگه ای که باز کنین٫ با شکست روبرو خواهید شد و بقول معروف میخوره تو ذوقتون چون اون وبسایتِ باز نخواهد شد و شما با پیام عزیزدلُم برو سر کارت مواجه میشید. فیچر دیگه ای که داره و من خیلی ازش راضیم فیچر محدود کردن دسترسی به ستینگ هست. فرض کنین٫ شما وسوسه شدین و میخواین اینستا رو از لیست وبسایتهای ممنوعه در بیارید. در این حالت٫ شما باید یک متن طولانی رو بدون هیچ گونه غلطی٫ تایپ کنین تا بهتون اجازه ورود به ستینگ رو بده. کوچمترین اشتباهی باعث میشه شما از اول شروع کنین. من دو روزه دارم از این استفاده میکنم و توی این دو روز خیلی راضی بودم ازش! لااقل توی دو روز فرصت تمرکز برام بیشتر بوده. این بود انشای امروزم از یه ابزار به درد بخور برای کنترل حواس پرتی و تمرکز!</description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 21:03:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرکز ٫ مشکل اصلی خیلی از ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D9%AB-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-hqmamkik9xzn</link>
                <description>اینکه ما تمرکز نداریم دلایل مختلفی میتونه داشه باشه. میتونه:۱) بخاطر فیزیولوژی مغزمون باشه۲) بخاطر عادتهایی باشه که در زندگی داریم که ذهنمون رو عادت داده به پرش. ۳) بخاطر کمبود استراحت باشه. ۴) بخاطر دلمشغولی و برآورده نشدن نیاز با اولیتی باشه. ۵) بخاطر دردی باشه که ما قراره با تمرکز اون رو تجربه کنیم و...امروز من میخوام در مورد گزینه دوم صحبت کنم. یکی از اصلی ترین مشکلاتم تمرکزه! همینجا به صراحت اعتراف میکنم که مدل زندگیم و رفتارهایی که از صبح تا شب دارم٫ خیلی به این مشکل دامن میزنن. دائم دارم با گوشی ور میرم٫ یا بین توئیتر و اینستا و فیس بوک در چرخشم. اگر خودآگاهی پیدا کنم٫ گوشی رو میذارم کنار و به کارم ادامه میدم اما قشنگ دارم هر روز به ذهنم عادت میدم که پرش بیشتری داشته باشه. غذایی که به ذهنم میدم خیلی وقتها خوراک سمعی و بصری ای هست که من توشون هیچ اینتراکشنی ندارم و فقط مخاطب هستم. معمولا هم این خوراکها کوتاهن و ذهنم عادت کرده به این فید کوتاه. واقعا آزارم میده. امروز میخوام به صورت خاص در مورد عادتهایی صحبت کنم که با تغییر ظرفیت تمرکز مغز و مسیرهای نورونی٫ تمرکز رو کم میکنن. هفته گذشته٫ خیلی موقع ها من تونستم تمرکز کنم اما راستیتش یه زمان قابل توجهی رو هم بدون تمرکز گذروندم. این باعث شد احساس عدم بهره وری شدیدی رو تجربه کنم و احساس کنم وقتم و عمرم رو تلف کردم اونم وقتی که واقعا وقت کم میارم توی زندگی. چند روزه مدام دارم به این مساله فکر میکنم و سعی میکنم &quot;چیستی چرایی و چگونگی&quot; این موضوع رو بفهمم. اینکه دقیقا چی رو دارم تجربه میکنم٫ چرا داره اتفاق میافته٫ و چطور داره اتفاق میافته. امروز بالاخره نشستم به نوشتن. فکر میکنم موضوع کمی برام جنبه عادت رو پیدا کرده. دیدن براوزر لپتاپم و دیدن گوشیم ناخودآگاه من رو به سمت شبکه های اجتماعی میبره. پس باید این لوپ رو بشکنم. چطوری؟ با خودآگاهی و بقول دوستی مایندفول بودن. میخوام یکسری اپلیکیشن ها رو هم از رو گوشی و لپتاپ جمع کنم که وقتی مایندفول نیستم و با دیدم لپتاپ یا گوشی مستقیم میرم سراغ اون برنامه خاص٫‌یه تعویقی بیافته تا به هدفم برسم. این تعویق بهم کمک میکنه تا خودآگاهیم رو دوباره بدست بیارم. اما سوال اصلی اینجاس! چرا من همش میرم به شبکه اجتماعی و یوتیوب و ...شاید من دنبال تفریحم. و هربار که به هدف تفریح میرم سراغ شبکه اجتماعی٫ کارم با احساس گناه همراهه چون توی دلم از این کار رضایت ندارم. شاید اگر یک زمان متناوبی رو بگذارم برای استراحت٫ این مساله حل بشه. امیدوارم با ایجاد این تغییرها٫ بتونم یه بهبودی توی وضعیت تمرکزم ببینم. </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Fri, 30 Apr 2021 00:43:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته: زمان خودم با خودم٫ اولین قربانی شلوغیهای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%AB-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oo9zjmkmeyax</link>
                <description>هفته پیش٫ سه شنبه٫ آخرین پستم رو نوشتم در مورد پیچیدگی های عدم تمرکز. من اون پست رو در زمانی از روز که به ارتباط خودم با خودم تخصیص داده ام٫ نوشتم. اما تا همین امروز چیزی ننوشتم و در واقع هیچ زمانی رو در روز با خودم سپری نکردم.امروز دقیقا یک هفته است که من هیچ زمانی رو با خودم به تنهایی نگذروندم. زمانهای زیادی بودند که سرم شلوغ نبوده و تنها بوده ام اما زمانم رو روی کار با گوشی و اینستا و فیلم دیدن گذاشته ام. میخوام برگردم به چیزی که اول سال با خودم طی کردم و اون سپری کردن زمانی در هر روز برای ارتباط با خودم هست. محور اصلی هویتم٫ خودم هستم. خیلی مهمه که من با خودم ارتباط یک به یک داشته باشم و دائما از احوالات خودم آگاه باشم و خودم رو بشناسم. ناآگاهی از خودم:۱) محور اصلی هویتم رو تحت تاثیر قرار میده.۲) همونطور که بارها تجربه کرده ام٫ به من احساس گمگشتگی عمیقی میده که در مود و حال عمومی زندگیم اثر میگذاره. ۳) ذهنم رو شبیه اتوبانی میکنه که کلی فکر بلاتکلیف وسط اتوبان پارک شدن و جا برای رد شدن و جاری شدن افکار وجود نداره. با اینکه من از این مساله آگاهم و میدونم چقدر ارتباط خودم با خودم بهم کمک میکنه٫ اما وسط شلوغیهای زندگی٫ اولین چیزی که از جعبه زندگیم بیرون میافته٫ ‌زمان خودم با خودم هست. شاید عجیب به نظر بیاد اما شناختن خودم انگار سختترین کار هست برام. میخوام زمام خودم با خودم رو پیچ کنم به دیوار زندگیم. تو این زمان میخوام بدون حضور نفر سوم (تلوزیون و موبایلم برای من حکم نفر سوم رو دارن) خودم با خودم تنها باشم و دست خودم رو بگیرم و با دغدغه های٫ فکرها٫ علایق و چاره جویی های خودم روبرو بشم. </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 00:37:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#دلنوشته: پیچیدگی ها عدم تمرکز‍!‍</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-znspwbraextm</link>
                <description>ما سه شنبه صبحها یه جلسه برای کل آزمایشگاه داریم و این جلسه خیلی جدی٫ درست و حسابی و البته طولانیه و معمولا ۳ ساعت طول میکشه. اگر بتونم لااقل نصف جلسه رو گوش کنم کلی چیز یاد میگیرم از جمله نکته های جالب مقاله های جدید٫ متدها و ابزارهای جدید٫ نحوه فکر کردن پژوهشگرایی که کار با کیفیت تولید میکنن و تفکر انتقادی به موضوع قابل بحث و صد البته پیشرفت پروژه یکی از اعضای تیم. اما حقیقت اینه که من نمیتونم تمرکز کنم. راستش فکر میکنم از کل این ۱۸۰ دقیقه٫ من فقط ده دقیقه اش رو تمرکز میکنم(یا حتی کمتر). این عدم تمرکز چندتا احساس ناخوشایند رو با هم بهم منتقل میکنه:۱) اینکه دارم وقتم رو تلف میکنم و فرصت یادگیری رو از دست میدم. ۲) اینکه چقدر کم بلدم!و کی قراره فرصت کنم همه اینارو یاد بگیرم؟!۳) چقدر من از کار تخصصی اعضای تیم دورم و حرفای اینارو نمیفهمم! من چقدر کم بلدم...تقریبا نصف بیشتر جلسه رو در حال نقشه چیدن برای هفته بعدیم هستم و دارم رویاپردازی میکنم که چقدر هفته دیگه قراره با تمرکز بیشتر به همه چی گوش کنم و از همون اول بحث رو دنبال کنم...اما راستش همونموقع خودم میفهمم که اینا همش بازی ذهنمه چراکه اگر من واقعا اینقدر شیفته تمرکز هستم همون لحظه و همون موقع اینکار رو میکنم اما چرا نمیکنم؟!فکر میکنم یکی از دلایل اصلی این مساله ADHD یا سندرم اختلال حواس نیست! بلکه درد ناشی از افکاری هست که دائم تو ذهنم میچرخه. اون درد ناشی از خودسرزنشی دائم من هست که بهم میگه تو کافی نیستی٫ نمیفهمی٫ نمیتونی و خب راحت ترین راه برای قطع کردن این صداها٫ پاک کردن صورت مساله اس یعنی حواس پرتی اختیاری از جلسه. دارم فکر میکنم به اینکه چطور میتونم این درد رو کم و کمتر کنم؟ شاید باید هدفم و نیستم از شرکت در جلسه رو تغییر بدم. یعنی نباید با رویکرد اینکه دارم میرم جلسه یه چیزی یاد بگیرم برم جلسه! بلکه باید با رویکرد٬ میرم جلسه تا نیم ساعت هرچی گفته شد یادداشت کنم برم جلسه. این که تمرکزم رو بگذارم روی کار و نه روی کیفیت کار و نتیجه. نتیجه و یادگیری دست من نیست ولی این کار یعنی تمرکز دستمه! اینم درس امروزم بود و نتیجه تفکراتم در زمان خودم با خودم! </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 07:44:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیک نوروزی-روز سیزدهم: فقط یک کار!</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D9%BE%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-vtuut7gzvuru</link>
                <description>در طول فروردین امسال٫ من اومدم و از خودم سوالهایی کردم. سوالهایی که جنسشون آشنایی بیشتر با خودم در این سن و شرایط بود. این تکالیف ارتباطم رو با خودم قوی تر کرد و باعث شد خودم رو در لحظه های مختلف بهتر درک کنم و انتخابهام آگاهانه تر باشه. امروز روز آخره. امروز میخوام فکر کنم به فقط یک کار! کدوم یک کار هست که همیشه آرزو داشتی انجامش بدی؟ کدوم یک کار هست که فکر میکنی خیلی وقته که باید انجام میشده و نشده. کدوم یک کار هست که میخوای امسال عملیش کنی؟ امروز میخوام به اون یک کار فکر کنم و در طول سال حواسم رو از روش برندارم. اون یک چیز من تغذیه و ورزش هست. من همیشه با وزنم درگیر بودم. وقتی بچه بودم Body shaming رو خیلی تجربه کردم و این اوضاع رو بدتر کرد. سال گذشته بخاطر کرونا٫ وزنی که چند سال بود با ورزش حفظش کرده بودم٫ بالا رفت. ورزش کم شد و غذا زیاد شد. دلم میخواد کمتر با وزنم درگیر باشم. دلم میخواد برگردم وزن سالم داشته باشم و همه اش فکر به چاقی و ظاهرم نباشه. امسال من خودم رو به این هدفم میرسونم انشالله. من طعم شیرین این رو به خودم میچشونم. با اینکه باشگاه نمیتونم برم٫ عادت ورزش توی خونه رو جا میندازم و کالریم و کنترل میکنم. امسال دیگه وقتشه! اون یک کار تو چیه؟ تو چه آرزویی داری که بقول این خارجیها is long overdue?!</description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 07:14:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه ای تامل ۱: چاقی!!!هویتی که نمیخواهیم با آن تعریف شویم.</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%DA%86%D8%A7%D9%82%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-zjamqrvu2m1p</link>
                <description>این نوشته متعلق به من نیست و برگرفته از صفحه لحظه ای تامل در وردپرس هست. لینک اصلی نوشته: https://lahzeitaammol.wordpress.com/post/&quot;سال هاست از آنچه در كودكى و نوجوانى و جوانى در زمينه ى خاصى بَرَم گذشته آزرده و رنجورم… گاهى خشم گين شدم، گاهى غم گين، گاهى متاسف و گاهى رنجيده و آزرده خاطر…در يكى از روزهاى گذشته كه همه ى اين احساساتم با هم غليان كرده بودند، ناگهان فكرى به سرم آمد… شايد بتوانم احساساتم را به صدايى تبديل كنم براى شنيده شدن…و اين است صداى من…آن زمان كه كودكى بودم شاد و سر زنده، خيلى ها تپل صدايم مى كردند… گاهى به محض ديدنم، لپ هايم را مى كشيدند و با لحنى خاص تپلى مى خواندنم… گويا مى خواستند صميميت و مهربانى شان را نشانم دهند… ولى بعد از مدتى ديگر بوى مهر و محبت نداشت…بوى قضاوت مى داد… بوى خوب نبودن… بوى پذيرفته نشدن…آن زمانى دردناك تر شد كه مادرم هم گرفتار اين زنجيره ى نكبت بار شد… حال او بود كه بايد مرا از اين قضاوت ها مراقبت مى كرد و «سالم» نگه مى داشت… اما متاسفانه راهش را نمى دانست… و وارد مردابِ متعفنِ «سايز مناسب» و»وزن سالم» و «ظاهر زيبا» شد و به هر درى زد تا مرا و بدنم را در اين دسته بندى ها بچپانَد… اما بدبختانه هر چه بيشتر دست و پا مى زديم، گرفتار تر مى شدیم… بايد «لاغر» مى شدم… بايد باريك تر مى شدم… غافل از اينكه چه بر سر روانم مى آمد… روانِ كوچك و معصومم كه در تنهايى و بى كسى تكه تكه مى شد تا در كنار پاره هاى بدنم در دسته بندى هاى پذيرفته شده ى جامعه و مادر جاى بگيرد…و قصه اين گونه آغاز شد…كيك و شكلات و بيسكوييت و چيپس و تمام غذاهايى كه «ناسالم» محسوب مى شدند، راهشان به خانه مان بسته شد… غذا ها بدون روغن پخته مى شدند و لقمه به لقمه ى آنچه مى خوردم از زیر ذره بین می گذشت… هميشه در كمين بودم كه در تنهايى فرصتى پيدا كنم يا به جايى مثل خانه ى دوست بروم تا بتوانم به آنچه مى خواستم دست رسى پيدا كنم و خودم را از خوردنش خفه كنم، شاید که می توانستم کمی از درد حسرت داشتنشان و منع شدن از آن‌ها بکاهم…. خانه ى دوستانم يكى از بهترين پايگاه هاى فرصت بود… هميشه دوست داشتم به خانه ى دوستانم بروم تا بتوانم آزادانه و بدون ايما و اشاره و پند و اندرزهاى آغشته به تحقير و سركوب چيزى بخورم… اگر چه تمام آن ها جاى خودشان را در سرم به خوبى پيدا كرده بودند و مثل ابر سياهى همه جا همراهيَم مى كردند… به خاطر دارم پدر يكى از دوستانِ عزيزم برخى شب ها با كيسه اى به بزرگى كيسه ى زباله پر از كيك و چيپس و شكلات و پفك به خانه شان مى آمد و من هميشه به حالشان غبطه مى خوردم…يكى ديگر از اين غذاهاى ناسالم سس مايونز بود… آن روز هایی كه ناهار همبرگر داشتيم، مادرم به خاطر برادرم سس مايونز مى خريد… لحظه شماری می‌کردم تا زمان ناهار فرا رسد و ساندویچ همبرگر و سس مایونز بخورم… ولى از همان ابتداى غذا، پند و نصيحت ها و نگاه ها بود كه روانه ى جانم مى شد… به خاطر دارم كه پشت سر هم، تند و تند به ساندويچم گاز مى زدم، يكى پس از ديگرى، انگار نگرانِ از دست دادنش بودم، نمى دانم چه حسى داشتم، شايد خشم، شايد ترس، شايد نفرت… تنها حسى كه حتما نداشتم لذت بود… آخر آن را هرگز تجربه نكرده بودم… مى توان خورد و لذت برد… دروغِ بزرگى است…و دنياى كودكىِ من پر است از اين خاطرات و حسرت ها…به خاطر دارم آن زمان كه ٧ ساله بودم، مادرم لباس هاى بچه هاى ٩-١٠ ساله را برايم مى خريد و اين يك «عيب» محسوب مى شد… تبرى براى تحقير و سركوب… از يك سنى به بعد، شايد شروع بلوغ و نوجوانى، ديگر لباس هاى آماده بر تنم نمى رفت و بايد خياطِ نازنين لباس مناسبِ من را برايم مى دوخت… اتاق هاى پرو همچون شكنجه گاه برايم بودند… لباس هايى كه بر تنِ خسته و زارم نمی رفتند يا آن ها كه بر تنم «زيبا» نبودند و حرف هايى كه همچون خنجر بر جسمِ بى جانم روانه مى شدند…١١-١٢ ساله بودم كه براى اولين بار به دامِ رژيم غذايى كشانده شدم… خوب يادم هست كه بايد سر ساعت خاصى به مقدار مشخص از غذاهاى تعيين شده نوش جان مى كردم، مثلا ٣ عدد زردآلو يا ٥ تا دونه گيلاس… از آن روز، بارها و بارها خسته و نالان از اين دكتر به آن دكتر كشانده شدم… اما متاسفانه هرگز نتيجه ى مطلوب حاصل نشد و تنها اين روانم بود كه در خفا حقير تر و چماله تر مى شد…دنياى عجيبى است… بدنمان بايد باريك شود غافل از اينكه چه بر سر روانمان مى آيد…من چاق بودم و براى همين در خانه پذيرفته شده نبودم… دوست داشتن بى قيد و شرط معنايى نداشت… اندازه ام بايد در بازه ى تعريف شده ى مورد قبول جامعه و خانواده قرار مى گرفت تا خوب مى بودم و دوست داشتنى… بگذريم از متلك هاى برادرم كه هر روزه ده ها بار نثاره ى جانم مى شد…متاسفانه بيرون از خانه هم بهتر نبود… چپ و راست از آسمان و زمين قضاوت ها و تحقير ها همچون شلاقى آتشين بر بدنِ زخمى ام كوبيده مى شدند…روزهايى كه معلم بهداشت براى گرفتن قد و وزنمان به مدرسه مى آمد جز دردناك ترين روزهاى مدرسه بودند… چطور جامعه و خانواده ام موفق شده بودند چنان احساس شرم و خجالتى را نسبت به وزن و بدنِ نازنينم در ذهنِ كوچكم بكارند نمى دانم… آيا اين شكستِ يك جامعه ى انسانى نيست؟!و آنگاه كه كمى بزرگ تر شدم و وارد دوران نوجوانى و بلوغ شدم، متلك هاى خيابانى هم اضافه شدند… بى شمار و غير قابل توصيف…يكى از سهم گين ترين هايشان مربوط به روزهاى اول دانشگاه است… آن زمان ١٨ سال داشتم و با ترس و دلهره وارد مقطع جديدى از زندگيم شده بودم… دو سه روز بيشتر نگذشته بود كه وقتى از در دانشگاه داخل شدم يكى از پسر هاى هم كلاسى ام ورود گوریل را به دوستانش اعلام کرد… شنيدم و شكستم…يكى ديگر از پررنگ ترين خاطراتم روزى است كه به يكى از مراكز دكتر كرمانى براى گرفتن رژيم غذايى رفته بوديم… ١٨ ساله بودم… خانم منشى مسئول گرفتن اطلاعات لازم و وزن كردن مراجعين بودند… فرم هاى من را هم پر كردند و ما همه ى مراجعين در اتاقى در انتظار آمدن آقاى مشاور محترم بوديم… وارد اتاق شدند، يكى از برگه ها را برداشتند، وزن برگه را با صداى بلند خواندند و رو به من با لحنى آغشته به طعنه گفتند، اين برگه متعلق به تو نيست؟ گفتم بله، گفت مى دانى از كجا تشخيص دادم؟ از ظاهرَت… آن لحظه احساس خشم و حقارت تمام وجودم را فرا گرفته بود… چرا؟ واقعا چرا؟ چه  بر سرمان می آید که می توانیم این قدر راحت به روان همدیگر تجاوز کنیم؟از كودكى، خانه و جامعه ام، پيام خوب نبودن و پذيرفته نشدن را مثل آبشار سنگ بر جسم و روانم جارى كردند… زيرا كه اندازه ى بدنِ من در دسته بندى اندازه ى مورد قبول آنها قرار نداشت… و من با اين احساسِ حقارت و نفرت از خودم و بدنم بزرگ شدم…شايد اگر در خانه، مادرم مرا مى پذيرفت، با تحقير ها و قضاوت هاى جامعه راحت تر مى توانستم كنار بيايم… از اين طرف و آن طرف، جسم و روانم را با خنجرِ كلامشان و نگاهشان و رفتارشان حكاكى مى كردند و من هيچ پناه گاهى نداشتم…اكنون كه مى نويسم، مادرى هستم در دهه ى چهارم زندگى ام… تقريبا ٢٠ ساله بودم كه خودم با خواسته ى خودم براى كاهش وزنم اقدام كردم و هم اكنون سال هاست از نظر ظاهرى و اندازه ى بدنى در دسته بندى هاى پذيرفته شده ى مادر جان و جامعه قرار دارم… اما هيچ وقت رابطه ى سالمى با غذا و بدنم نداشته ام و هنوز هم ندارم… هرگز لذتِ غذا خوردن را نچشيده ام…از آن روز كه فرزند اولم شروع به غذا خوردن كرد، آسيب هاى روانى اى كه در زمينه ى غذا و ظاهر بدنى در كودكى و نوجوانى نثار جانم شده بودند پررنگ تر شده اند… گويا فرصت خودنمايى پيدا كرده اند… و نگرانى اينكه مبادا فرزندانم آنچه را كه من تجربه كرده ام تجربه كنند بار سنگينى را بر دوشم گذاشته است… بايد اعتراف كنم كه متاسفانه اين نگرانى بعضى وقت ها از حد تعادل خود خارج شده و نتيجه ى معكوس داشته و بر روى روابطم با فرزندانم تاثير داشته است…از همان موقع، چندين سال است كه براى جبران آسيب هايم قدم برداشته ام، براى آزاد كردنِ خودم و آفريدنِ آينده اى بهتر براى فرزندانِ عزيز تر از جانم… حقيقتا بسيار دشوار تر از آن است كه تصورش را مى كردم…فكر كردم اگر بنويسم و دست ياريتان را تقاضا كنم، شايد كمى اين مسير برايم آسان تر شود و بتوانيم همگى با يارى يكديگر آينده اى بهتر براى خودمان و فرزندانمان رقم بزنيم…بياييد مراقب حرف زدن ها و نگاه هايمان باشيم، لحظه اى تامل كنيم… با كوچك و بزرگ، مادر و فرزند و همسر، همسايه و فروشنده ى مغازه ى سر كوچه و غريبه اى كه در حال و هواى خودش از كنارمان رد مى شود…بياييد امنيت و آرامش را با نگاه هايمان روانه ى جان يكديگر كنيم…بياييد آدم ها را به وسعت قبلشان ببينيم و به صِرفِ بودنشان بپذيريم، بدون در نظرگرفتن اندازه ى بدنى آن ها…فرزندانمان را آنچه هستند بپذيريم و براى بهتر شدنِ «خودشان» آن ها را يارى كنيم و در كنارشان همراهشان باشيم…بياييد دوست داشتن بدون قيد و شرط را به فرزندان عزيزِ خودمان و هر سرزمينى كه در آن هستيم هديه دهيم…بياييد زخم هايمان را تبديل به صدا كنيم براى شنيده شدن و نورى براى تابانده شدن به زندگى هايمان… شما هم اگر صدايى داريد براى شنيده شدن اينجا بنويسيد…خورشيد دلتان هميشه تابان…دل نوشته های كودك و نوجوان و جوان و مادرى زخمى اما پر از اميد و اشتياق به زندگى&quot;</description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 00:26:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیک نوروزی-روز دهم: باید دنیا را بهتر از آن چیزی که تحویل گرفته ای تحویل بدهی.</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D9%BE%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C-ipiw97s8blqt</link>
                <description>چند روز نبودم و قطعا که نوشته های پیک نوروزیم به تعویق افتاد. امروز دوباره برگشتم. اینجا یه بخشی از حرفهای گابریل گارسیامارکز رو نقل قول میکنم. &quot;باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای ؛ تحویل دهی ...خواه با فرزندی خوب ...خواه با باغچه ای سرسبز ...خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی ...و اینکه بدانی حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است...این یعنی تو موفق شده ای!امروز میخوام به زندگیم فکر کنم٫ به شهرم٫ به کشورم٫ به ارتباطاتم٫ به جهانی که در اون هستم. امروز میخوام فکر کنم چه کارهایی میتونم انجام بدم که دنیا رو بهتر از آنچه تحویل گرفته ام٫ تحویل بدم.به نظرم یکسری کارها هستند که ما انجام میدیم چون صرفا فکر میکنیم کار خوبی هستند و باید انجامشون داد و معمولا چون این کارها از نطر اجتماعی خوب و پذیرفته شده انگاشته میشن٫ یا انجامشون نیاز به خدمت و اثر گذاری و پذیرفته شدنمون تامین میشه. و بعضی موقع ها ما در حقیقت از انجام دادن این کارها هیچ لذتی نمیبری و صرفا انجامشون میدیدم چون به خودمون گفتیم که &quot;باید&quot; انجامشون بدیم. امروز اما من میخوام فکر کنم به کارهایی که از نظرم نیازم به اثرگذاری و خدمت رو تامین میکنه و اثر مثبتی در زندگی دیگران میگذاره و در عین حال من از انجامشون لذت میبرم. من فکر میکنم٫ کاری که به عنوان حرفه اصلیم در زندگی دارم انجام میدم به عنوان یک پژوهشگر٫ میتونه اثر مثبتی در زندگی بقیه و فهم ما از جهان هستی بگذاره. من با کارم سعی میکنم مرزهای علم رو گرچه میکرومتری جابجا کنم و کمک کنم بیشتر در مورد انسان و مغز بفهمیم. من هر روز در ارتباط با خانواده و همسرم٫ سعی میکنم طوری انتخاب و رفتار کنم که زندگی رو برای اونها امن تر و خوشایند تر کنم. و در ادامه٫ این نوشتن برای من نه تنها روشی برای ثبت افکارم هست٫ بلکه فکر میکنم شاید روزی بتونه به کسی کمک کنه تا بیشتر بتونه بهو خودش وصل بشه و خودآگاهی پیدا کنه. دوست دارم مصرف پلاستیک و تولید زباله رو کمتر کنم و مقدار بازیافتم رو بیشتر کنم.قطعا دوست دارم اثرم در زندگی دیگران بیشتر باشه٫ شاید با مشارکت در خیریه٫ کمک کردن به بهبود کیفیت زندگی کسانی که میشناسمشون و میدونم میتونم یه جای خالی رو در زندگیشون پر کنم. امیدوارم بتونم اثر پر رنگ تری در زندگی دیگران داشته باشم. شما چی؟</description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 21:57:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیک نوروزی-روز نهم٫ قصه زندگی ما آدمها</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D9%BE%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85%D9%AB-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-tvtdu5jmvxiz</link>
                <description>زندگی ما آدمها پر از قصه اس. هر کسی تو زندگیش کلی قصه تلخ و شیرین داره. قصه ای که خودش دنبالش میکنهو خودش داره مینویسدش. منم دارم قصه زندگی خودم رو مینویسم و شاید توی نوشتن قصه زندگی خیلی آدمهای دیگه هم دخیلم. دوست دارم قصه ام رو طوری بنویسم که قصه زندگی خیلیای دیگه رو شادتر کنه٫ با معناتر کنه٫ دوست داشتنی تر کنه. تکلیف امروزم توجه به قصه زندگی ها بود. میخواستم بشینم پای حرف یکی و قصه زندگیش رو گوش کنم٫ یا بهتره بگم یکی از قصه های زندگیش رو گوش کنم. اما سرِ کارم و همه سرشون شلوغه و الان فرصت نیست که بشینم و قصه زندگی کسی رو بشنوم. راستش کارم رو هم تازه شروع کردم و خیلی شاید آدما راحت نباشن که کنارم سفره دلشونو باز کنن. اما یه قصه میگم از یه دختر فرانسوی که تو آزمایشگاهمون کار میکنه. این دختره وقتی از فرانسه اومد اینجا٫ تنها اومد و یکسال از همسرش دور بود. بعد از کلی مدت کار همسرش درست شد و همسرش اومد و یک هفته بعد از اومدن همسرش٫ باردار شدند. وقتی این قصه رو شنیدم کلی خندیدم. یا قصه این روزهای من که هیچ ارزشی به کارهای کوچیک کوچیکی که انجام میدم نمیدم و برای همین احساس رضایتم از زندگی کمه و این در حالیه که اکثر زندگی همین کارهای کوچیک کوچیک هست که بدونشون زندگی جلو نمیره. </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 21:04:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیک نوروزی- روز پنجم٫ مرتبط شدن با جسمم</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D9%BE%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%AB-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%85-xul7tkvwynmt</link>
                <description>وقتی به دنیا میایم٫ جسم ما اولین هویت ماست و تمام هویت ماست. اما کم کم که بزرگتر میشیم سهم جسم توی هویتمون کمرنگ تر میشه. اما گاهی یادمون میره با این بخش از هویتمون مرتبط بشیم. منظورم رسیدن به خود و زیبایی نیست٫ منظورم در ارتبطا دایمی بودن با بدن و تغییراتش هست. هر کدوم از ما چقدر از تغییرات بدنمون آگاهیم؟ تصویری که از خودمون تو ذهنمون داریم چقدر آپدیت شده هست؟ چقدر چهره مون رو و بدنمون رو میشناسیم؟ چقدر باهاش مرتبطیم و در پذیرشش هستیم؟ امروز چشمهام رو بستم و خودم رو تصور کردم. موهام رو٫ چشمهام رو٫ ابروهام رو٫ پوست صورتم و چروکهای بالای پلک هام رو٫ باد زیر چونه ام رو٫ پاهام رو٫ پهلوهام رو٫ انگشتهای پام رو٫ شکل بازوهام رو٫ شکمم رو و خودم رو تصور کردم. بعد یه آینه برداشتم و با دقت نگاه خودم کردم تا ببینم چقدر تصویرم از خودم آپیدت شده است؟ من جوشای جدید روی صورتم رو ندیده بودم٫ جوش جدیدی که توی ابروم زده٫ یا جوش قرمز نوک دماغم که  کمرنگه. موهای ریزی که روی خط سرم دراومده بودن٫ من اینارو ندیده بودم. به دستهام نگاه کردم و از زیبایی استخون شستم لذت بردم. به ناخن انگشت کوچیکم که طریف بود نگاه کردم٫ به پهلوهام که پر شده و شکمم که جلو اومده. به چشمهام که نگاه کردم که چقدر برق میزنن و به ابروهام نگاه کردم و ازشون لذت بردم. امروز که رفتم جلوی آینه انگار خودم رو میشناختم. این غریبه آشنا رو میشناختم و باهاش مرتبط بودم. من این غریبه آشنا رو دوست دارم. خیلی دوستش دارم. </description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 05:36:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیک نوروزی: روز چهارم٫ کارهای ناتمام و درهای بازمانده ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@santasanama/%D9%BE%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%AB-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-ngc4ysi9zstm</link>
                <description>تکلیف امروز دیدن کارهای ناتمام هست. هرکدوم از ما کارهای ناتمامی داریم. کارهای ناتمامی که پرونده شون تو ذهنمون باز هستند. کارهایی که تمامشون نمیکنیم و درشون رو نمیبندیم و مثل ماشینهایی وسط اتوبان ذهنمون پارک کرده ان. کارهایی که هربار دیدنشون و هربار آگاهی از ناتمام بودنشون سرخوردگی برامون میاره. امروز قراره یه لیست از این کارها بنویسم و لااقل تلاش کنم یکیش رو تموم کنم. کارهای ناتمام و درهای باز٫ هوای ذهن رو میکشند. کارهای ناتمام من:۱) پیگیری وقت دکتر۲) برنامه ریزی برای فردا۳) نوشتن یه برنامه کلی برای نظم دادن به کارهام۴) خوندن مقاله ای که چند وقت هست میخوام بخونمو گزارشش رو بدم. ۵) نوشتن یه پلن که به روند پیشرفت کار حرفه ایم کمی وضوح بده. ۶) نوشتن یه ریسرچ پلن برای ایده جدیدی که دارم. ۷) عیدی دادن به بچه ها۸) وقت آرایشگاهکاری که امروز میکنم مورد ۲ و ۳ هست. شما چی؟</description>
                <category>صنماااا</category>
                <author>صنماااا</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 06:53:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>