<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sara Khani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sara-khankeshi</link>
        <description>اینجا از تجربه‌ها و افکارم در زمان فیلم دیدن مینویسم، به همراه خرده‌چیزهای دیگر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:22:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/113444/avatar/DutKEj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sara Khani</title>
            <link>https://virgool.io/@sara-khankeshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه کم مهربون تر!</title>
                <link>https://virgool.io/@sara-khankeshi/%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%85-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%B1-nqlfyqri95yu</link>
                <description>شوهرخاله ام، عزت آقا، یه پیکان سفید داشت.یه پیکانِ سفیدِ تر و تمیز که همیشه خدا بهش می‌رسید. یعنی جونش بود و ماشینش، و وقتی پشتش می‌نشست، قدرتی خدا، (و قدرتی شوهرخاله!)، پیکان تبدیل میشد به ماشین پرنده و عملا در سطح شهر پرواز میکرد.حدودا ۲۵ سال پیش بود که مادربزرگم، مامان‌جون فرنگیس، تصمیم گرفت به بزرگترین آرزوش جامه عمل بپوشونه و بره زیارتِ یار. برای حج اسم‌نویسی کرد، چمدون‌مکه‌ای بزرگش رو خرید، و بار سفر بست.روز پروازش، قرار شد ما همه همراهش بریم و بدرقه‌اش کنیم. وقتی میگم همه، دقیقا منظورم &quot;همه&quot; توی خانواده کوچیکمون بود:منِ هشت ساله، بابا و مامانم و خواهر دو ساله‌ام،خاله بزرگه و عزت آقا و سه تا دخترخاله‌هام،خاله کوچیکه که باردار بود، به همراه پسر 1ساله و همسرش.جمعا با مامان‌جون فرنگیس ۱۳ نفر می‌شدیم. قرار بر این شد که با دوتا ماشین بریم؛ ۵ نفر با پیکان سفید شوهرخاله، و بقیه هم با ونی که اجاره کردیم و قرار بود در حکم ماشین VIP, مامان‌جون و چمدون بزرگ و مستطیلی رنگش رو به مقصد، یعنی فرودگاه مهرآباد (که اون موقع هنوز فرودگاه بین المللی بود) برسونه.خلاصه که سوار شدیم و رفتیم و رسیدیم؛ از دوری یک ماهه‌ی مامان‌جون اشک ریختیم و زاری کردیم و حسابی بغلش کردیم و بوسیدیم و برای یک ماه آینده، بوس و بغلش رو ذخیره کردیم‌. طوری گریه و زاری راه انداخته بودیم که هرکی ما رو میدید، احتمالا فکر میکرد داریم پیرزن رو میفرستیم وسط بیابون برهوت و باید راهش رو تنهایی از بین هزاران راهزن و گرگ و مار و عقرب پیدا کنه؛ نه اینکه داریم با هواپیما میفرستیمش بره مکه و دوستاش هم کنارشن و با تاسف برای جمعیت غم‌زده‌ی ما سر تکون میدن.تا وقتی مامان‌جون سوار پله‌برقی بشه و از نظرها ناپدید بشه، ما داشتیم پشت شیشه براش دست تکون می‌دادیم و اشک میریختیم. وقتی بالاخره پر شال مامان جون فرنگیس هم از نظر ناپدید شد و آخرین گریه‌ها با آخرین هق هق‌ها به پایان رسید، عزت آقا، شوهرخاله‌ام، خطاب به جمع با صدای بلند گفت:- خب، به راننده ون گفتم بره. بریم سوار پیکان شیم برگردیم.با این حرف، سکوت شد. میتونم بگم شاید حتی کل بخش پروازهای خارجی فرودگاه در سکوت رفت، چون جمعی که تا چند لحظه پیش قیل و قال میکردن و از دوری یک ماهه‌ی مادرشون مثل اسپند روی آتیش بودن، حالا با چشمان حیرت‌زده که گوشه‌اش ته مانده اشک رویداد قبلی جمع شده بود، به عزت آقا خیره شده بودن.بابام حاج و واج پرسید:- یعنی چی که راننده رفت؟عزت آقا جواب داد:- آره دیگه. بهش گفتم بره چون خودمون برمیگردیم. الکی لازم نیست پول برگشت رو حساب کنیم.خاله بزرگه‌ام گفت:- خب الان چطوری همگی توی یه ماشین بشینیم؟شوهرخاله ام، طوری که انگار داره برای یک بچه دوساله جمع زدن یک و یک رو توضیح می‌ده جواب داد:- مامان‌جون فرنگیس و چمدونش رو پیاده کردیم دیگه. الان دیگه جا میشیم.خاله‌ام سعی کرد از در منطق وارد بشه:- ببین عزت، ما فقط یک نفر رو پیاده کردیما. بقیه آدمایی که سوار ون بودن هنوز اینجان! &quot;دوازده&quot; نفریم! چطوری &quot;دوازده نفری&quot; توی پیکان &quot;تو&quot; جا شیم؟ خاله هی روی واژه دوازده تاکید میکرد بلکه فرجی حاصل شه. بعد با عصبانیت بیشتر ادامه داد:- اینطوری که باید بریم صندوق عقب بشینیم!عزت‌آقا با لحنی که انگار یک موضوع کاملا منطقی رو توضیح میده گفت: یه کم مهربون‌تر میشینیم، جا میشیم.بعد مثل یک چوپان، جمعیت رو به طرف پیکان راهنمایی کرد. به ماشین که رسیدیم، همه ایستادن و در سکوت به عزت آقا خیره شدن تا بلکه اون تعداد آدم رو در کنار ماشینش ببینه و بالاخره به این نتیجه برسه که حجم پیکان کمتر از حجم مورد نیاز برای جا دادن اون تعداد آدمه و &quot;این ره که میرود به ترکستان است&quot;.اما خب، عزت آقا، خیلی فرز در سمت شاگرد رو باز کرد و رو به دو فرد دیگر مذکر گروه (بابای من و اون یکی شوهرخاله) گفت:- آقایون بفرمایین این صندلی جلو کنار هم بشینین. میدونم که دو باجناق در اقلیمی نگنجند، ولی یه کم دل‌هاتون رو باز کنین و مهربون‌تر بشینین که جا بشین.و یک مرد 120 کیلویی و یک مرد 60 کیلویی که دل چندان خوشی از هم نداشتند رو با هم به طرف در جلویی پیکان هل داد و سوار ماشین کرد. بعد رو به شوهرخاله دومی گفت: آقا فرشاد، لطفا یه کم مهربون‌تر بشین، نصف اکبرآقا از در زده بیرون!بعد، با دست بازوی لاغر بابا رو فشار داد تا بره تو و دو باجناق رو در یک اقلیم که نه، عملا در آغوش هم قرار داد و در رو با زور و فشار به زحمت بست. یه کم به دور و برش نگاه کرد. اولین بچه‌ای که دید، پسرخاله‌ی یک ساله‌ام بود که در آغوش مامانش جا خوش کرده بود. بچه رو از مامانش گرفت و زد زیر بغلش، بعد دوتا تقه به شیشه جلویی ماشین زد و با اون یکی دستش علامت چرخش رو نشون داد که یعنی: دستگیره شیشه رو بچرخون و شیشه رو بکش پایین.بابا با سختی، درحالی که دستگیره به بدنش چسبیده بود، دستگیره رو چرخوند.عزت آقا بچه رو از پنجره به سمت باباش رد کرد و گفت: اینم نگه دارین!بعد رو به ما کرد و گفت:- خب دخترا! نوبت شماست.به سه تا دختر خودش اشاره کرد و گفت: بپرین برین تو. مهربون بشینین‌ها!دخترخاله‌هام تا جایی که تونستن به صورت فشرده کنار هم نشستن. عزت آقا به مامان من اشاره کرد که بره بشینه. مامان با تردید رفت و نشست.بعد نوبت خاله بزرگه‌ام بود. خاله گفت:- عزت، به قرآآآآن جا نمیشیم!- چرا! شما اجازه بده من کارم رو بکنم، میبینی که جا میشیم. برو بشین.خاله عصبانی شد و فضای کمِ باقی‌مانده را با دست نشان داد و گفت:- جا کو؟ جا هست برم بشینم؟عزت آقا همسرش رو نادیده گرفت و بلند گفت: اون تَهی ها! یه کم مهربون‌تر بشینین.دخترخاله‌ها و مامان سعی کردن کمی جا به جا بشن و بیشتر در دلِ هم فرو برن تا برای خاله بزرگه هم جا باز بشه.عزت آقا زنش رو به طرف ماشین هدایت کرد و گفت:- ببین جا شدی!خاله به خواهر باردارش که سرپا مونده بود نگاه کرد و رو به همسرش گفت: الان نرگس رو میخوای چه کار کنی؟عزت آقا رو به ساکنین ماشین فریاد زد: یه کم مهربون‌تر! آهااا! مهربون تـــــــــــــــــــر!بعد که دید ساکنان ماشین دیگه مهربون‌تر از این نمیتونن بشینن که به مقدار لازم برای یک خانم باردار جا باز بشه، رو به دخترهاش گفت: منیژه، پاشو روی پای الهه بشین. مونا شما هم روی پای خاله‌ات بشین.دخترها، ناراضی اما فرمانبردارانه، چینش لگویی را اجرا کردند و روی پای همدیگه نشستند. اما خب به شدت هم لاغر بودن و از اول هم یک طرفی نشسته بودن و جای زیادی نگرفته بودن. با اینحال، کمی که جا باز شد، عزت آقا خاله کوچیکه رو به سمت صندلی هدایت کرد و گفت: شما هم بفرما بشین.خاله کوچیکه به زحمت خودش رو جا داد، اما هنوز هم به طور کامل داخل ماشین نبود.عزت آقا دوباره ورد جادوییش رو به زبون آورد و بلند گفت: یه کم مهربون‌تر! یه کم دیگه! یه کم دیگه! آهاااا! مهربون‌تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!و همزمان سعی میکرد در ماشین رو با زور و فشار ببنده.وقتی بالاخره تونست با موفقیت میزان مهربونی رو به ماکسیمم برسونه و در پیکان رو ببنده، دستاش رو طوری به هم کوبید که انگار داره گرد و خاک رو ازشون میتکونه، و اومد به سمت در راننده حرکت کنه که نگاهش افتاد به من و خواهر دوساله ام که دست در دست هم ایستاده بودیم و منتظر بودیم ما رو هم به اون ملغمه مهربونی اضافه کنه.توی نگاهش دیدم که جا خورد. پاک من و خواهرم رو فراموش کرده بود! مامان و بقیه هم دیدن، اما کسی چیزی به روی خودش نیاورد و همه منتظر موندیم که ببینیم چه کار میکنه تا شاید بالاخره به این نتیجه برسه که پیکانش کشتی نوح نیست که برای همه جا داشته باشه.عزت آقا دست من و خواهرم رو گرفت و برد اون طرف ماشین و دوباره دوتا تقه به شیشه زد. الهه که سنگینی خواهرش رو روی پاهاش کامل حس میکرد، به زحمت دستگیره رو چرخوند و شیشه رو پایین داد. عزت آقا خواهر دوساله‌ام رو از شیشه رد کرد تو و گفت:- اینو بدین دست مامانش.خاله بزرگه به کسی مهلت حرف زدن نداد و سریع جواب داد: مامانش بچه‌ی 20 ساله‌ی تو رو روی پاش گرفته! دستش جا نداره دیگه!عزت آقا خودش رو از تک و تا نینداخت و گفت:- اشکالی نداره. الان یه فکر دیگه میکنیم.بعد دوباره دست من رو گرفت و با خواهرم ماشین رو دور زدیم و رفتیم اون طرف. در ماشین رو باز کرد و به خاله کوچیکه گفت:- شما یه دقیقه پیاده شین لطفا!خاله کوچیکه که پیاده شد، عزت‌آقا من رو به طرف ماشین فرستاد و گفت:- برو بغل خاله‌ات بشین.خاله بزرگه، درحالی که منِ هفت هشت ساله رو بغل میگرفت، زیر لب غر میزد و شوهرش و آبا و اجداد شوهرش رو بی فیض نمیگذاشت.عزت آقا بعد به خاله کوچیکه دوباره گفت که بشینه و اینبار، خواهر دوساله‌ام رو داد دستش رو گفت: نرگس خانم شما یه چندوقت دیگه بچه‌ات دنیا میاد. اینو بگیر از الان یه تمرین ریزی بکن!خاله کوچیکه که بچه یکساله‌اش جلوی ماشین دست شوهرش بود، بزرگواری کرد و چیزی نگفت.و بعد دوباره عزت آقا با صدای بلند گفت: مهربون‌تــــــــــــــــــر! آها!! مهربــــــــــــــــــون!و بعد از اینکه همگی در مهربانانه ترین حالت ممکن در هم فشرده شدن، در عقب رو بست، سوت زنان به سمت صندلی راننده رفت و به صورت تکی روی صندلی نشست. ماشین رو روشن کرد و بعد ما عملا پرواز کردیم. ساعت 2 نصف شب که خیابونها خالی و خلوت بود، با سرعت نور حرکت میکردیم و با بی‌اعتنایی کامل به نیم دوجین (شاید هم یک دوجین!) از قوانین راهنمایی و رانندگی، از غرب به شرق میرفتیم.با این کاری ندارم که با هربا پیچیدن ماشین، من هم حس میکردم دل و روده‌ام به هم مپیچه و ناخواسته میخواستم که تمام اون جمعیت مهربون رو مزین کنم. با این هم کاری ندارم که اون وسط، پسرخاله‌ی یک ساله و بدخواب‌شده‌ام هق هق گریه میکرد و از قضا کارخرابی هم کرده بود و همه رو با بوش مستفیض میکرد. اما راستش رو بخوایین، درحالی که مثل یک دسته ساردین در یک قوطی به صورت کاملا مهربان کنار هم و روی هم چیده شده بودیم، یا به عبارت دیگه، درون فضایی شبیه فضای داخل کیف مری پاپینز به هر زور و تقلایی که بود نفس میکشیدیم تا زنده بمونیم، و با اینکه رانندگی شوماخرگونه‌ی عزت آقا در ساعت ۲ نصف شب با یک دوجین مسافر خسته و نیمه‌عصبانی هیچگاه توصیه نمیشه که هیچ، خطر جانی هم داره، اما با اینحال...نه تنها بوی روده‌های پسرخاله مزه خاطره‌ام رو دستخوش تغیر قرار نداد، بلکه مزه مهربانی اون روز رو که تا خود خونه همگی مشغول شوخی و خنده بودیم تا زمان زودتر بگذره و اون حجم از فشردگی برامون قابل تحمل‌تر بشه رو در مغزم حک کرد، طوری که هربار به اون موقع فکر میکنم، یاد زمانی میفتم که مامان‌جون فرنگیس هنوز زنده بود، خاله کوچیکه و شوهرش هنوز قطع رابطه نکرده بودن، مونا آن طرف دیگر کره زمین نبود، پیکان سفید عزت‌ آقا مثل کشتی نوح همیشه و برای همه‌کس جا داشت،و اینکه اون روزها، با تمام مشکلات و سختیش، چه قدر ساده‌تر و قشنگ‌تر زندگی میکردیم... و چه قدر مهربون تر...</description>
                <category>Sara Khani</category>
                <author>Sara Khani</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 19:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای Donna</title>
                <link>https://virgool.io/@sara-khankeshi/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-donna-ruzgvtbu5vzc</link>
                <description>دلم گرفته بود. دلم برای خونواده ام تنگ شده بود و جبر جغرافیا دستش رو گذاشته بود روی خرخره ام و داشت محکم فشار میداد. برای اینکه حالم بهتر بشه، توی سرما شال و کلاه کردم و رفتم یه کیک گرفتم. از همون کیکی که دوستم چندماه پیش برای تولدم خریده بود. قیمتش برای جیبم مناسب بود و به شددددت خوشمزه بود. حس میکردم کیکی که دو ماهه حوسش رو کردم، &quot;باید&quot; حالم رو خوب کنه. اما وقتی رسیدم خونه، دیدم همخونه هام نیستن، خونه تاریک و ساکته، تنهایی داره اذیتم میکنه و کیکه از گلوم پایین نمیره. حس کردم دلتنگم و حالم خوب نیست.‌ به خاطر همین زنگ زدم به Donna، همسایه پایینی مون. Donna یه پرستار بازنشسته است که 5 تا بچه داره و تنها زندگی میکنه به خاطر مریضی اش مجبور شده بازنشسته بشه.میدونستم امروز روز سختی داشته. یه پسر ناخلفی داره که امروز صبح اومده بود و باهم دعواشون شد. پسرش‌ پارسال مدام weed می‌کشید و پیش دانا زندگی می‌کرد. یه مدتی هم تیمارستان بود. اما الان یه چندماهی میشه که دیگه اینجا نیست. سروصدای دعواشون اینقدر بلند‌بود که همخونه ام به Donna پیام داد که همه چی خوبه؟ به کمک نیازی نداری؟ و اونم درجواب گفت که حالش خوبه و فقط احوال پرسی کرده بود.خلاصه که زنگ زدم بهش که من یه کیک خریدم و بیا باهم با چایی بخوریم. با کله اومد. با یه لیوان بزرگ از مشروب خونگی اش که قبلا یه بار دیگه هم توی دستش دیده بودم. زیر چشماش دوتا کیسه صورتی رنگ درومده بود و معلوم بود حالش خوب نیست. یه کم مست بود. از شما چه پنهون، یه کم ترسیدم. گفتم عجب غلطی کردم دعوتش کردم. با دمپایی بیرونش اومد توی خونه، اما همون نزدیک در درشون آورد. کیک رو که دید کلی ذوق کرد و گفت من این برند فلان رو میشناسم، کیکهاش خیلی خوشمزه است. نشستیم و شروع کرد درد و دل کردن. گفت توی این چندوقت که خونه نبود، رفته به دخترش و بعد هم به یک دوستی که ۳۵ ساله میشناستش و درحال مرگه کمک کرده. و اینکه دوستش از دست Donna ناراحته، چون دانا نمیتونه ۲۴ ساعته پیشش باشه توی این وضعیت، چون پسرش، همونی که معتاد بود، بی خانمان شده و توی مرکز شهر، کنار بی خانمان های دیگه زندگی میکنه و دانا نمیتونه تمام وقتش رو درکنار دوست درحال مرگش باشه. اینا رو که میگفت زد زیر گریه. اون کیسه های صورتی زیر چشماش سرخ تر شدن. منم همراهش زدم زیر گریه. مدام مشروب می‌خورد و مست و مست تر میشد، و منم چایی مو با اشک میدادم بالا.گفت امروز هم پسرش اومده بود که دانا لباس هاشو بشوره و بهش یه کم غذا بده.  میگفت این انتخاب پسرش بوده که الان اینطوری زندگی کنه. بهش گفتیم نکن. اما برگشت گفت مامان، تو منو اینطوری بزرگ کردی. دانا میگفت من اینطوری بزرگش نکردم. من ۵ تا بچه مو، دست تنها اینطوری بزرگ نکردم. ۲۶ سالم بود که دنیا اومد. بچه اولم رو ۱۶ سالگی به دنیا آوردم. بعدی رو ۱۷ و بعدی رو ۱۸. من اینطوری بزرگش نکردم. یکی دوبار بلند شد اون وسط و منو بغل کرد. منم بغلش کردم. شکننده بود. کیک و مشروب می‌خورد، گریه میکرد و مدام آروغ میزد و هی تعریف می‌کرد.میگفت الان مثلا  همخونه ات رو درنظر بگیر. یه ساله داره دنبال کار میگرده و کار پیدا نکرده. الان دولت هیچ کاریش نمیکنه. نمیندازتش بیرون.‌ دانشجوهای بین المللی میگیره و خرجشون رو میده و بعدشم اینطوری. اما پسر من چی؟ دولت کمکی بهش نمیکنه.‌ به یه دانشجو بیشتر از پسر من که متولد اینجاست کمک میکنه. سعی کردم بهش بگم که بابا، ما داریم پاره میشیم به خاطر هزینه هایی که میدیم و دولت شما فقط ما رو تیغ میزنه. کدوم کمک؟ اما خب توی اون وضعیتش، این توضیحات آب در هاون کوبیدن بود...بعد میگفت فلان دانشجوهای بومی (Indian) نمیدونم کجا رو داره میگیره و خرجشون رو میده. (اسم نژادشون رو یادش نمیومد). می‌گفت من یکی شونو دیدم. وضع مالیش خوب بود. اما وقتی ازش پرسیدم چرا اینجا اومدی و برنمیگردی و چرا داری از دولت ما پول میگیری برای تحصیل، گفت چون دولت خودمون ما رو میکشه و امنیت نداریم. میگفت من توی کشورش نبودم و درک نمیکنم، اما از دولت کشور خودم متنفرم برای اینکه به پسرم کمک نمیکنه و به یه خارجی کمک میکنه.میگفت من پسرم رو دوست دارم، اما ازش‌ میترسم. میدونی چی پیدا کردم توی جیبش امروز وقتی داشتم لباساشو میشستم؟ یه shiv.(منم نمیدونستم shiv چیه.) گفت یه چاقوی دست سازه که عملا با هرچیزی که تیز باشه درستش میکنن و پارچه دورش می‌پیچند به جای دسته. می‌گفت من خودمم از اینکه این کلمه رو بلد بودم تعجب کردم. بعد فهمیدم به خاطر سریال های‌مربوط به زندان و زندانی هاست که دیدم. پسر من هر شب با یه shiv زیر بالشش توی پناهگاه بی‌خانمان ها می‌خوابه و همه اونجا یکی دارن. اگر یه شب یکی بهش حمله کنه و به جای درستی ضربه بزنه، بچه ام میمیره. و من نگرانشم.بعد از مادرش گفت که دوتا بچه اش رو دزدیده بودن و ۲۰ سال ندیده بودتشون. شوهر سابقِ مادرِ دانا، بچه ها رو میدزده و میبره آمریکا. چندسال بعد هم مادر دانا با یکی دیگه ازدواج میکنه و دانا به دنیا میاد. داستان دم مرگ مادرش رو تعریف کرد، که حاضر نمیشد بچه خودش رو که شوهر سابقش بزرگ کرده و دچار آزار و اذیت قرار داده، بذاره قبل از مرگش بیاد بالای سرش. میگفته دوست ندارم این بچه بیاد بالای سرم موقع مرگ. و دانا میگفت من مادرم رو درک نکرد و نمیکنم. طرف بچه ات بوده. چرا نمیخواستی بیاد پیشت؟ من حاضرم هرچی دارم رو بدم که وضعیت پسرم بهتر بشه.بعد داستان این رو تعریف کرد که خودش بعدا مجبور شده به عنوان یه پرستار، از شوهر سابق مادرش که بچه ها رو دزدیده بوده نگه داری کنه و غیره و غیره. میگفت من پر از داستانم. در مورد عشق. در مورد زندگی. اگر بتونم بشینم پشت کامپیوتر و بنویسمش، یه کتاب میشه.من توی چشماش دیدم که من خارجی رو هم دلیلی میدید برای وضعیت بد بچه اش. ازم پرسید چند سالمه و بعد گفت پسر من فقط دو سال از تو بزرگته. و من توی صورتش میدیدم که حس میکرد من جای بچه اش رو توی کشورش گرفتم...اما خب، منم تموم دلیل ها و داستان هایی رو که با خودم داشتم رو به عقب هل دادم و سعی کردم اون لحظه کنارش باشم و درکش کنم، چون تنها چیزی که می‌خواست، درد و دل کردن و یه گوش شنوا بود.آخرش دوباره منو بغل کرد، دوید رفت دستشویی، دوباره اومد و منو بغل کرد، مشروبش رو تموم کرد و مست تر از قبل، رفت سراغ دمپایی هاش. یه کم از کیک رو توی ظرف کشیدم که با خودش ببره. دم ورودی هی لخ لخ راه رفت و دور خودش چرخید. گفت که نگران نباشم و دمپایی ها رو امروز انداخته توی لباسشویی و شسته، چون پسرش از پناهگاه اومده بوده و باید همه چیزو مینداخته میشسته، چون معلوم نبود چه مریضی هایی رو با خودش میتونه بیاره. آخرش هم خداحافظی کرد و سکسه کنان از در بیرون رفت.وقتی داشتم جلوی در و رد کثیف دمپایی هاش رو که معلوم بود باهاشون قبلا برای سیگار کشیدن بیرون رفته رو تمیز میکردم، حس‌کردم کار خوبی کردم دعوتش کردم. حال خودم که بهتر نشده بود. اما حداقل سعی کردم به یکی دیگه کمک کنم...(نیاز داشتم اینا رو یه جا بنویسم. ببخشید اگر خیلی تمیز و ویرایش شده نیست)</description>
                <category>Sara Khani</category>
                <author>Sara Khani</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 08:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه دیدن سریال خاتون: از فاجعه تا شاهکار</title>
                <link>https://virgool.io/@sara-khankeshi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-eejuan43wqgu</link>
                <description>وقتی چند قسمت اول سریال خاتون پخش شد، هرکس یک چیزی در موردش میگفت. یکی میگفت خوبه، یکی دیگه میگفت افتضاحه. یکی میگفت بازی‌ها عالیه، اون یکی می‌گفت چه قدر همه بد بازی می‌کنند! این شد که قیدش رو زدم و گفتم فیلمی که این همه حرف ضد و نقیض پشت سرشه، لابد دیدنش هم وقت تلف کردنه ... اما خب باید بگم تجربه دیدن فیلم برای من همه این ها با هم بود. یعنی خاتون از نظرِ منِ مخاطب یک سیر صعودی با شیب خیلی تند داشت. اولش اصلا خوب شروع نشد، اما آخرش بی نظیر بود. وقتی که توی تعطیلات عید دنبال یک سریال فارسی زبان میگشتم که برای خانواده بذارم، دوباره به اسم خاتون رسیدم و با خودم گفتم حالا بذار یکی دو قسمت ببینیم، اگر خوب نبود، ادامه اش نمیدیم. قسمت‌های اول، تنها چیزی که جلبم کرد، ظاهر به شدت زیبای فیلم بود. حال و هوای گیلان زمان پهلوی،  آرایش بازیگرها و (از شما چه پنهون) لباس‌هاشون حسابی چشمم رو گرفت. یعنی اصلا اگر فیلم رو همراه خانواده دنبال کردم، به خاطر همین لباس‌ها بود. Oh, dresses!حسم این بود که فیلم سعی داره داستان یک زن قوی و مدرن رو تعریف کنه که به شدت شجاع و باهوش و مستقله، اما تنها موفق شده شخصیتی رو به تصویر بکشه که فقط بلد بود حرف بزنه، توی روی دیگران بایسته، و حماقت های بی انتهاش فاجعه به بار بیاره. اینقدر حماقت های خاتون که توی فیلم به اسم قوی بودن یا باهوش بودن به تصویر کشیده شده بود روی اعصابم بود که ناخن برام نموند. همه رو از ته جویدم!بعد کم‌کم توجهم به شیرزاد جلب شد. چه قدر این اشکان خطیبی نقش یک عاشق، یک نظامی که تابع دستوراته، و یک آدم باهوش رو خوب بازی میکرد. بابک حمیدیان هم بی نظیر بود، طوری که کاملا ازش متنفر شده بودم و گریمش هم به خوبی نقش شیطان مجسم رو براش کامل میکرد. این دوتا اونقدر خوب بودن که دلم میخواست دست بندازم و از تلویزیون هردوشون رو بیرون بکشم و روی ماهشون رو ببوسم. (حیف که موانع فیزیکی و همچنین اسلام دست و پام رو بسته بود!)روند قسمت های اول خالی از باگ نبود. یعنی من تماشاگر همه اش با خودم میگفتم &quot;این روند منطقی نیست. چرا اینجا اینجوری شد؟ ای بابا!&quot; اما از یکجایی به بعد باگ ها که عمدتا مربوط به کارها و تصمیمات خاتون بود کمتر شد، روند داستان هم خیلی خیلی بهتر شد و شروع کردم به دوست داشتن این شخصیت. طوری که واقعا از دیدن سریال لذت میبردم و فقط محض خاطر حض بصری از لباس ها نبود که مینشستم و نگاه میکردم.اوج فیلم برای من سکانسی بود که خاتون توی رودخونه نشسته بود و درحالی که عاشق و شیدای همیشگی‌اش بالای سرش ایستاده بود، با مشقت و در سکوت تمام وضع حمل میکرد. شیرزاد از ته دل فریاد میزد که خاتون رو پیدا نکرده، اما خاتون سعی میکرد با تمام توانش جلوی داد زدنش رو بگیره. اون صحنه از نظرم بی نظیر بود و نگار جواهریان طوری سنگ تموم گذاشت تا اون صحنه رو به تصویر بکشه که همونجا دلم میخواست دست بندازم و روی ماه اون رو هم ببوسم. (اینجا رو میگم!)اون صحنه من رو به شدت یاد فیلم Apocalypto انداخت. جایی که دخترک داستان،  از دست متجاوزین همراه فرزند بزرگترش توی چاه آب قایم میشه. اما بعد، پناهگاهش تبدیل به زندانش میشه و نمیتونه ازش فرار کنه. فیلم یه صحنه ای داره که بارون سطح آب رو بالا آورده و هرآن امکان داره خودش و بچه اش غرق بشن، و در همون حال درد زایمانش شروع میشه و بچه دومش رو به سختی توی آب به دنیا میاره و بالا میکشتش. به این فکر میکنم که تا به حال، از زمانی که انسان شروع کرد به راه رفتن روی این کره خالی، چند میلیون (یا شاید هم میلیارد) مادر برای حفظ جون خودشون و بچه شون توی چنین شرایطی قرار گرفتن؟ اگر شجاعت و سرسختی که این مادرها از خودشون نشون دادن نبود (که عملا 99.9 درصدشون هم جایی در طول تاریخ ثبت نشده)، الان ما هم مثل دایناسورها و دودوها منقرض شده بودیم.برگردم به خاتون و پایان بی نظیرش. اگر توی سایت نماوا چک کرده باشین، تمام قسمت ها ریتینگ بالایی دارن، به جز قسمت آخر. میانگین علاقه به کل قسمت ها تقریبا 96 درصده، اما، قسمت آخر، تنها قسمتیه که ریتینگش (بعد از یک هفته از زمان پخش) زیر 90 درصده.ریتینگ قسمت آخر خاتونو این به نظرم اصلا منصفانه نیست. چون پایان بهتری رو واقعا نمیشد برای داستان متصور شد. یعنی مثلا آخرش خاتون واقعا باید با یکی ازدواج میکرد؟ باید عاقبت بخیر میشد؟ یا مثلا نشون میداد که چه بلایی سر خاتون، رضا و شیرزاد و بقیه میاد؟ یعنی واضح نیست؟وقتی رابین هودی ها و افسران ایرانی رو فرستادن سیبری، یعنی اینکه نصف بیشتر این آدم ها قرار نیست برگردن. تازه اگر بتونن بعد از آزادی راهشون رو به کشورشون پیدا کنن. فقط سرسخت ها زنده میمونند و طاقت میارن. شاید هم شیرزاد و هم رضا زنده بمونن، اما به مرده های متحرکی تبدیل میشن که صورت هاشون گود رفته و زیر چشم هاشون به اندازه تاریکی شب سیاهه. احتمالا توی سرمای سیبری یکی دو تا انگشت یا شاید هم یک دست یا یک پا رو از دست بدن. برمیگردن، اما کجا میخوان خاتون رو پیدا کنن؟ زنی رو که روس ها دنبالشن، بچه اش معلوم نیست کجاست، و اکثر کسانی که میشناختتشون و میتونستن کمکش کنن سوار اون قطار شدن و رفتن... به نظرم پایان بندی فیلم فوق العاده بود و واقعا بهتر از این نمیتونست حقیقت رو بازگو کنه.راستش در طول تاریخ، (و منظورم از تاریخ، کتاب های درسی و محتوای عامه که تا الان همیشه باهاش مواجه بودیم) کلمه کاپیتولاسیون مدام تکرار میشه. آمریکایی ها، کاپیتولاسیون، مرگ سگ آمریکایی و مجازات شاه مملکت. اما کمتر پیش میاد که بگن قحطی دوران جنگ جهانی دوم در اثر ربودن آذوقه ملت، مرگ 4 میلیون نفر ایرانی از 15 میلیون جمعیت، وبا و تیفوس و روس. رسانه‌ها بخش هایی از تاریخ رو خیلی پررنگ نشون میدن و بخش هایی رو به شدت کمرنگ. اینکه یک نفر بیاد و این چاله‌های کمرنگی رو که همه از کنارش سرسری رد میشن، این چنین قشنگ و عاشقانه به تصویر بکشه، زیباست. و قابل تحسین. فکر نمیکنم به جز سریال «در چشم باد» هم فیلم دیگه ای داشته باشیم که اینطور مسئله اشغال ایران توسط متفقین رو به تصویر کشیده باشه.در چشم باد - لیلی و بیژنما در مقایسه با سایر کشورها فیلم و سریال تاریخی به شدت کم داریم. مثلا همین کره جنوبی. اینقدر فیلم تولید کرده و اینقدر صدا و سیما سریال های تاریخیش رو پخش کرده (چون سانسور کردنشون راحته!) که من الان دقیقا میدونم تاریخ کره از کجا شروع شد، چطوری سه تا قلمرو شیلا و باگچه و گوریو به وجود اومدن، بعد هرسه تا متحد شدن و چوسان رو تشکیل دادن، بعد هم کره توسط ژاپنی ها اشغال شد، بعد دو کره از هم جدا شدن... درحالی که این سطح از تسلط رو به تاریخ خودمون فکر نمیکنم داشته باشم! (البته که کم کاری از خودم هم هست و واقعا باید بشینم کتاب های تاریخی بیشتری بخونم، اما میخوام بگم ما به جز بوعلی سینا و در چشم باد و یکی دوتا فیلم و سریال دیگه، هیچ وقت پامونو عقب تر از قاجار، اونم از دوران ناصرالدین شاه نذاشتیم!)ارزش دیدن خاتون برای من به شخصه در این «دوران حساس کنونی» خیلی زیاد بود. منظورم زمانیه که روسیه درحال اجرای &quot;مانور نظامی&quot; در خاک کشور همسایه‌اش، اکراینه، و در نظر گرفتن اینکه ما دقیقا کجا ایستاده‌ایم، و با توجه به گذشته‌ای که با روسیه داشتیم و بارها از دروغ‌ها و پیمان شکنی هاش زخم و ضربه خوردیم، تصور بهتری از آنچه که پیش رومون هست بهم میده، که خب متاسفانه تصویر قشنگی نیست... تاریخ بزرگترین معلمیه که ما داریم، و شاید هنر و علی الخصوص هنر هفتم بتونه ما رو مثل همین فیلم خاتون به هم نزدیکتر کنه تا  گذشته‌مون رو بهتر بشناسیم و آینده بهتری بسازیم...</description>
                <category>Sara Khani</category>
                <author>Sara Khani</author>
                <pubDate>Mon, 11 Apr 2022 23:24:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا یک فریلنسر تازه‌کار میتونه پروژه‌هایی با درآمد بالا بگیره؟</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-wkjcpd6tgzgx</link>
                <description>وقتی به عنوان یک نویسنده فریلنسِ تازه‌کار پروژه‌های ثبت‌شده توی سایت‌هایی مثل پونیشا رو نگاه میکردم، آه از نهادم بلند میشد. مثلا میدیدم کارفرما اومده یه پروژه خیلی خیلی سنگین تعریف کرده که ممکنه انجامش (با کیفیت خوب) دو سه هفته از من زمان بگیره. و بعد، قیمت پروژه رو گذاشته 100 تا 200 هزار تومن! توی توضیحات پروژه هم به این مطلب اشاره کرده که &quot;فقط اونایی که مهارت لازم رو دارن پیام بدن&quot; و  و بعد 23 نفر به‌سرعت اومدن و برای پروژه پیشنهاد ارسال کردن ... با خودم میگفتم این چطور ممکنه؟ این آدما چطوری میخوان این کار رو با این قیمت انجام بدن؟موضوع اینجاست که میدونستم من هیچ شانسی برای برنده شدن بین این 23 نفر سرعتی‌زن ندارم، (چون قیمت هایی که برای گرفتن پروژه پیشنهاد میدن به شدت فضاییه و پروفایلشون هم داره از تعداد پروژه‌های انجام دادن میترکه) و  هم اینکه اصلا نمیخوام چنین کاری رو با این قیمت و این حجم دستم بگیرم. درواقع، تمام مدت به این فکر میکردم که کدوم آدم عاقلی میاداین همه وقت گرانبها رو صرف کنه که تهش 100 تا 200 تومن بهش بدن و سایت واسط هم اون وسط 15 درصدش رو برداره!بعد از کمی فکر کردن و بررسی، به این نتیجه رسیدم که این آدم‌ها یا چاره ای ندارن، یا صرفا میخوان تعداد پروژه‌های انجام‌شده‌شون بالا بره تا بعدا پروژه‌های بهتری بگیرن، یا اینکه در نهایت یه کار بزن-در-رو و بی کیفیت تحویل میدن که آخرش هم سر گرفتن اون 100 تومن (منهای 15%) با کارفرما به مشکل میخورن.وقتی لیست پروژه‌ها رو از بالا به پایین نگاه می‌کردم، می‌دیدم که اکثر پروژه‌ها همین وضعیت رو دارن: زمان کم، قیمت کم، نیازمند کیفیت بالا. و وقتی یه عالمه آدم برای همچین پروژه‌هایی درخواست میدن، خب احساس نیازی هم برای بالا بردن قیمت از سوی کارفرماها احساس نمیشه. چون کارفرما هم به لیست پروژه‌ها نگاه میکنه تا رنج قیمت دستش بیاد و براساس اطلاعات موجود پیشنهاد قیمت میده. بنابراین تا وقتی رقابت این مدلیِ وحشیانه برای گرفتنِ (عملا) هرکاری هست، قیمت ها همیشه پایین میمونه. این برای منی که روی هر کدوم از پروژه‌هام زمان کافی صرف می‌کنم تا مطمئن بشم کیفیت کارم توی بالاترین سطح ممکن قرار داره، یه فاجعه بود. سه هفته کار، 100 تومن (منهای 15%)؟ اونم با وضعیت قیمت‌های کشور که هر روز همه چیز درحال بالا رفتنه؟ البته یکسری پروژه‌ها هم هستن که شرایط خیلی خوبی دارن و توی توضیحاتشون پول خوبی رو پیشنهاد دادن، اما هیچ وقت به ثمر نمیرسن. چون:کارفرما ازت شماره میخواد و به شدت اصرار داده که توی واتس آپ یا به صورت تلفنی با هم صحبت کنین. (که خیلی شک برانگیزه)کارفرما پروژه رو کامل تعریف نکرده (که یعنی یا حجم کار خیلی بیشتر از چیزیه که گفته، یا جزئیات کاری که میخواد رو نمیتونسته توی صفحه پروژه تعریف کنه. مثلا یکبار یک کارفرما توی بخش چت سایت گفت که میخواد براش صحنه‌های اروتیک یک زوج رو بنویسم!)کارفرما میخواد کار رو خارج از سایت واسط انجام بده و ایمیلت رو میخواد که جزئیات کار رو ارسال کنه ( که خب بهتره امنیتی که سایت واسط ایجاد میکنه رو از دست ندیم و به لحاظ اخلاقی هم دور زدن سایت کار درستی نیست).کافرما اون وسط پشیمون میشه و کلا هیچ پیشنهادی رو از بین پیشنهادات ارسالی انتخاب نمیکنه و پروژه تا آخرین روز به صورت یک پروژه بازِ بدون فریلنسر باقی می مونه ( این وسط فقط یک عدد از تعداد پیشنهاداتی که ما حق داریم در هر ماه برای کارفرماها ارسال کنیم کم میشه!).در نهایت، تعداد خیلی کمتری از پروژه‌ها باقی می‌مونن که واقعی‌اند، قابل انجام‌اند، کارفرما پول خوبی براشون میپردازه و در عوض کیفیت خوب هم میخواد، اما نیاز به یک مهارت تخصصی دارن و به خاطر همین هم هست که تعداد پیشنهادات ارسالی براشون کمه. که این یعنی اگر مهارت بالا توی اون حوزه داشته باشیم، احتمال انتخاب شدن ما رو برای انجام کار  بالا میبره. در طول این یکی دوسال، یاد گرفتم که چشمم دنبال اینجور پروژه ها باشه. تجربه نشون داده که اینجور پروژه ها (در حوزه تولید محتوا و برای شخص بنده) پروژه‌هایی هستن که نیاز به نگارش متن‌های تر و تمیز به زبان انگلیسی رو دارن. من زبانم خوب بود و توی یک کورس آنلاین و رایگان نگارش انگلیسی توی سایت coursera ثبت نام کردم، تکلیفهام رو نوشتم و روشون فیدبک گرفتم. بعد از اون هم سعی کردم چندتا نمونه کار خوب درست کنم و برای پروژه‌های انگلیسی اقدام کنم.درواقع میشه گفت که این مهارت تخصصیه که توی دنیای فریلنس حرف اول رو میزنه. هرچه قدر که مهارت شما تخصصی تر بشه، پروژه‌های بهتری هم میگیرین، درآمد بیشتری کسب میکنین، و کافرما هم راغب میشه تا پروژه‌های بعدیش رو با شما برداره.بعد از اینکه اولین پروژه فریلنسم رو گرفتم و رسما وارد دنیای فریلنسرها شدم، سعی کردم بازهم مهارت‌هام رو تخصصی‌تر کنم و روی داستان پردازی و نوشتن متن‌های وبلاگ به زبان انگلیسی تمرکز کنم. و زمانی که برای این پروژه ها پیشنهاد ارسال میکنم، احتمال اینکه اونها رو  بگیرم، زیاده. بنابراین هرچه قدر که سعی کنیم توی یک حوزه خاص و تخصصی که تقاضا براش هست، اما دست کمه و آدم‌های زیادی نمیتونن انجامش بدن مهارت بیشتری کسب کنیم، به درآمد بیشتری هم میرسیم.</description>
                <category>Sara Khani</category>
                <author>Sara Khani</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 23:59:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه دیدن فیلم Dune: مهدی و لسان الغیب</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-dune-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%84%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%BA%DB%8C%D8%A8-gk696zoa4wzq</link>
                <description>احتمالا شما هم مثل من کلی نقد خوب و بد راجع به فیلم  Dune شنیدین، یا اینکه توی این مدت حداقل یه ده هزارباری اسمش رو توی سوشال مدیا دیدین و در موردش یه چیزایی خوندین. توی این شرایط، وقتی که فیلم رو دانلود کردم و خواستم ببینمش، کلی پیشداوری اولیه توی ذهنم چرخ میخورد که میدونستم قراره روی قضاوتم از فیلم تاثیر بذاره. مخصوصا دونستن این موضوع که کل فیلم واقعا توی صحرا فیلم برداری شده و حرکت شن ها و گرمای سوزان آفتاب واقعیه، اشتیاقم رو برای دیدن فیلم بیشتر میکرد.در کل فیلم جالبی بود که بعد از دیدنش، وقتی تحقیق بیشتری در موردش انجام میدی، خیلی شیرین تر و جذاب تر میشه. اما مهم ترین تجربه من در زمان دیدن dune این بود که در تمام طول مدت فیلم، منتظر بودم داستان تازه شروع بشه!فیلم dune یا تلماسه فیلم خوش ساختیه که داستان رو قدم به قدم تعریف میکنه و تمام جزئیات ریز و درشت رو یکی یکی پیش میبره. اول داستان کمی گیج کننده است، چون هیچ توضیحی داده نمیشه و تماشاچی یکراست وسط داستان فرود میاد و خودش باید کشف کنه که چی به چیه. و خب باید بگم که این خودش یکی از جذابیت های داستانه. یک ساعت اول فیلم عملا به اخت شدن تماشاگر با فیلم میگذره. و بعد از اون یک ساعت اولیه، تازه فیلم جذاب میشه.اما جزئیات خیلی زیادن. و آینده بینی شخصیت اصلی، پاول، این حس رو به آدم میده که قراره کلی اتفاقات دیگه در راه باشه. کلی اتفاقات بزرگتر از چیزی که در هرلحظه ی فیلم درحال دیدنش هستیم. ولی وقتی فیلم تازه به نقطه ای میرسه که کل اون دو ساعت و نیم سعی داشته نشون بده که قراره به اون نقطه برسه، تیتراژ بالا میاد و این حس رو به منِ مخاطب میده که داستان هنوز به نقطه اوجش نرسیده و کلی چیز دیگه برای تعریف کردن باقی مونده. (تجربه شخصی من با دیدن تیتراژ فیلم این بود که انگار یه نفر با ماهیتابه توی صورتم زده!)البته که این موضوع، بازگشت مخاطب رو برای سری دوم تضمین میکنه، ولی برای کسی مثل من که دوست داره وقتی یک داستان رو شروع میکنه، تا انتهای اون پیش بره و ببینه در آخر چه اتفاقی میفته، عذاب آوره.اما راستش نکته ای که بیشتر از همه منو به فکر فرو برد، قضیه لسان الغیب و مهدی بود که بخش مهمی از داستان رو تشکیل میدادند. و برام جالب بود که چطور یک نویسنده آمریکایی در دهه 60 که هنوز تکنولوژی همه دنیا رو به هم وصل نکرده، از مفاهیم مربوط به اسلام توی داستانش استفاده کرده. بخش مربوط به مهدی و مسیحی که قراره بیاد و نجاتبخش مردم باشه، جز یکی از مهم ترین بخش های اصلی اسلامه و خب میشه گفت به خاطر اشتراکش با سایر ادیان، به راحتی در دسترسه. اما رسیدن به عبارت &quot;لسان الغیب&quot; نیاز به آشنایی با زبان عربی و مفاهیم عمیق تری از اسلام داره. واقعا این آدم چطور به این مفاهیم رسیده؟(توی پرانتز به این مطلب اشاره بکنم که در فرهنگ ما، شاعر بزرگمون،حافظ، لقب لسان الغیب رو داره، یعنی الان پاولِ تلماسه و خواجه حافظ شیرازی هر دو دارای یک لقب هستن!)کمی توی نت گشت زدم تا ببینم چیزی در موردش پیدا میکنم یا نه. ایده اصلی این مجموعه داستان (که طبق گفته ویکی پدیا، &quot;اغلب به عنوان پرفروش ترین رمان علمی تخیلی تاریخ توصیف می شه&quot; و از 6 کتاب اصلی که خود نویسنده، فرنک هربرت اونها رو نوشته و 16 تا کتاب فرعی که پسر نویسنده با همراهی یک نفر دیگه نوشتنشون تشکیل شده)، در اثر مصرف مجیک ماشروم به ذهن نویسنده خطور کرده (لینک) و بعد از شکل گیری ایده اولیه، فرنک هربرت 5 سال از زندگیش رو صرف گشتن و تحقیق در مورد بادیه نشین ها و فرهنگ صحرا کرده، طوری که تمام زندگی اش رو به این کار اختصاص داده و زنش توی این مدت نقش نان آور خانواده رو بازی میکرده (لینک).جواب سوال من توی این 5 سال نهفته است. 5 سالی که اگر هربرت روی مطالعه و تحقیق صرف نمیکرد، اون وقت داستان جنگ ستارگان که کاملا برگرفته از تلماسه است به وجود نمیومد و در نتیجه تاثیری که این فیلم روی مخاطب نسل دهه 70 و 80 و 90 گذاشته هم ایجاد نمیشد و اونوقت ما با فرهنگی کاملا متفاوت توی سینمای امروز روبه رو بودیم و خیلی از داستان های شگفت انگیزی رو که تاحالا دیدیم، وجود خارجی هم نداشتن. مساله دیگه ای که توی کتاب های تلماسه (و نه فیلم) بهش اشاره شده، مساله جهاده. Jihad، برای مردم صحرانشین fremen، بعد از ظهور مهدی اتفاق میفته و پاول به عنوان منجی موعود این جهاد رو رهبری میکنه، در عین حال میدونه که قدرت این مردم که حالا هدایت‌شده و سازمان یافته هستند، خیلی قوی و مستحکمه...با اینکه دلم میخواست چیزهای بیشتری راجع به اینکه نویسنده چطور این روند ترکیب مفاهیم اسلامی با داستانش رو درپیش میگیره پیدا کنم، اما به بن بست خوردم. با اینحال میتونم بگم که به نظرم ترکیب داستان با مفاهیم اسلامی واقعا یه جورایی جالب و قابل توجهه.نکته دیگه ای که بعد از دیدن فیلم ذهنم رو مشغول کرده، تفسیر دیگه ای از داستانه. واضح تر بگم. در اوایل فیلم میبینیم که وقایع در سال 10191 رخ میده. ولی این من رو به فکر فرو میبره که اگر واقعا مهدی موعود ما تا 8000 سال دیگه هم ظهور نکنه چی؟ تا اون موقع، حتما دین ما اون قدر دچار چرخش میشه که عملا چندتا از مفاهیم اولیه بیشتر ازش باقی نمیمونه و در این صورت، سرونوشت مردم سرزمین Arrakis، میتونه یه جورایی تصویر آینده ای دور و تخیلی از مهد پیدایش اسلام باشه. تصور کردن چنین دنیایی به صورت واقعی در عین جالب بودنش، ترسناکه!خلاصه که دیدن dune برای من مثل خیلی از فیلم های دیگه نبود که از کنارش راحت رد بشم و فراموشش کنم. دیدن فیلم منو وادار کرد که مدتی رو توی اینترنت چرخ بزنم و مقالات مختلفی رو بخونم، با اینکه قبلش با حجم قابل توجهی از پیش آگاهی اولیه دیدنش رو شروع کردم. ولی خب، ترجیح میدادم یک نفر به من میگفت که قسمت اول داستان تازه نقطه شروع ماجراست. اینطوری میتونستم تا زمان ساخته شدن و اکران قسمت دومش صبر کنم!</description>
                <category>Sara Khani</category>
                <author>Sara Khani</author>
                <pubDate>Fri, 05 Nov 2021 11:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلوایی که آن گربه سیاه به پا کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@sara-khankeshi/%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-gtjxxrtjc0iz</link>
                <description>همه چیز از آن گربه سیاه رنگ شروع شد که ناگهان وسط خیابان پرید و آشوب به پا کرد. سلسه حوادثی که پس از آن رخ داد، شاهدان و درگیران ماجرا را حیران و انگشت به دهان با داستانی عجیب و پرماجرا روانه خانه هایشان کرد. راستش همه چیز به سرعت اتفاق داد. در کمتر از 2 دقیقه. اما خب توضیح دادنش با تمام جزئیاتی که یکی از پس دیگری آمدند و رفتند، کمی بیش از دو دقیقه وقت لازم دارد. همه چیز از آنجایی شروع شد که آن گربه لاغر و کاملا سیاه رنگ تصمیم گرفت عرض خیابان را طی کند. بنابراین بدون توجه به هیچ چیز و هیچکس، با سرعت تمام شروع به دویدن کرد.در همان لحظه، آقای &quot;جیم&quot; تازه از ماشینش پیاده شده بود و میخواست به تعمیرگاه برود.در همان لحظه، یک ماشین آتش نشانی با سرعت و عجله تمام در حال عبور بود تا خود را به محل حادثه ای دیگر برساند.در همان لحظه، یک موتور سوار با سرعت بی نهایت در حال رد شدن بود.و این همان لحظه ای بود که گربه سیاه، رد شدن از خیابان را انتخاب کرد.اول از همه، موتور به گربه سیاه رنگ اصابت کرد و گربه لای چرخ موتور گیر کرد. موتورسوار شوکه شد و موتور چپ کرد. چون سرعتش بالا بود، به شدت روی زمین کشیده شد و بعد موتور با تمام وزنش روی موتور‌سوار افتاد. در همان لحظه، ماشین آتش نشانی با فاصله میلیمتری از کنار محل حادثه عبور کرد. و چون موتورسوار قادر نبود حرکتی بکند، نزدیک بود سر موتورسوار زیر چرخ های ماشین آتش نشان له شود. درواقع، خیلی خیلی نزدیک بود که این اتفاق بیفتد. اما شانس همراه موتورسوار بود و عزرائیل هنوز نامه خروجش را امضا نکرده بود. ماشین آتش نشانی که رد شد، موتورسوار، بهت زده از اینکه هنوز زنده است و نفس میکشد، با تمام وجود می لرزید.تمام شاهدان ماجرا هم بهت زده بودند. آقای جیم زودتر از بقیه به خودش آمد و به طرف موتورسوار رفت تا به او کمک کند. همه فکر میکردند گربه سیاه رنگ با آن وضعی که لای چرخ گیر کرده و بعد از آن سقوط نیمه مرگبار باید حتما کشته شده باشد. اما به محض اینکه آقای جیم موتور را بلند کرد و چرخ آزاد شد، گربه سیاه از لای آن بیرون پرید و خودش را (بالاخره) به آن طرف خیابان رساند.آقای جیم موتور را بلند کرد. موتور هنوز توی دنده بود. بنابراین، موتور بی سوار، درحالی که آقای جیم آن را به زحمت از پشت نگه داشته بود، با سرعت زیاد و غیرقابل کنترل به طرف جلو حرکت کرد. رفت و رفت تا محکم به سپر یک 206 که صاحبش هم جز شاهدان کنار خیابان بود، برخورد کرد.با برخورد موتور به سپر، آقای صاحب 206 دست هایش را بالا برد و با هردو دست به سرش کوبید و فریاد زد: واااااااااااااای! ماشینم!دهان موتور سوار هم بازمانده بود. اما از آنجایی که تصادف و تجربه نزدیک به مرگش رمقی برایش باقی نگذاشته بود، تنها کاری که ازش بر می آمد، نگاه کردن بود. در غیر این صورت، احتمالا او هم داد میزد: وااااااااااااای، موتورم! ولی همانطور که گفتم، فریادی نزد و با چشمانی گشاد شده از حیرت و دهانی باز ماجرا را دنبال کرد.آقای جیم با مشکلات مالی زیادی روبه رو بود. اجاره خانه، هزینه های خورد و خوراکی که روز به روز بالا میرفتند، هزینه تعمیر ماشین خودش. و شغلی که درآمدش دیگر نیاز خانواده را رفع نمی کرد. در همان حالی که پشت سر موتور کشیده میشد و به طرف 206 میرفت، تمام اینها در ذهنش چرخ میخوردند و به این فکر میکرد که تنها میخواسته کمک کند و نباید این بلا سرش بیاید. انصاف نبود که به خاطر قصد کمکش، هزینه تعمیر 206 را بدهد.موتور به 206 برخورد کرد و صدای صاحب ماشین به هوا رفت. سپر ماشین 30 سانتی متر به داخل رفت. 30 سانتی که آقای جیم حس میکرد درست به قلبش وارد شده است.و بعد، در مقابل چشم های حیرت زده تمام شاهدان حاضر در آنجا، سپر فرورفته همانطوری که به داخل رفته بود، خود به خود به بیرون برگشت! ماشین سالم سالم بود، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. نفسی که آقای جیم همراه با بیرون آمدن سپر بیرون داد، آزادترین و رهاترین نفسی بود که آن روز در کل کره زمین بیرون داده شد.بعد ماجرا، همه شروع کردند جیب هایشان را زیر و رو کردند، صدقه کنار گذاشتند، از اینکه نحسی گربه سیاه دامن هیچ کس را نگرفته خوشحال بودند و خدا را بابت تمام آنچه که گذشت و رفت و به طور معجزه آسایی هیچ دنباله ای به جا نگذاشت، از ته دل شکر کردند.عملا هیچ اتفاقی نیفتاد و در عین حال، خیلی چیزها اتفاق ها افتاد. اما شاید تنها خسارتی که واقعا وارد شد این بود که یک جان از آن 9 جان گربه سیاه رنگ لاغر که در آن لحظه خاص هوس کرده بود عرض خیابان را طی کند کم شد.</description>
                <category>Sara Khani</category>
                <author>Sara Khani</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 23:01:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگ وال استریت و بهارستان فرق زیادی با هم ندارن!</title>
                <link>https://virgool.io/@sara-khankeshi/%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-fkjqv5ozpnls</link>
                <description>دو سه روز پیش فیلم گرگ وال استریت رو برای بار اول دیدم. اینکه چرا بعد از این همه سال که صداسیما خودش رو با نشون دادن این فیلم خفه کرد و من همچنان ندیده بودمش، به خاطر این بود که نه اطلاعاتی راجع به بورس داشتم، نه دوست داشتم راجع بهش چیزی بدونم. (البته اینکه چطور این فیلم رو سانسور کردن جای سواله!) اما به واسطه پاس کردن سه واحد مدیریت مالی توی دانشگاه که استاد اعظم به جای درس دادن مطالب لازم، مینشستن و راجع به بورس آمریکا و سهامی که طی هفته فروخته یا خریده بودن حرف میزدن، یه کم (فقط یه کم) اطلاعاتم بالا رفت و دیگه گارد قبل رو نسبت به این موضوع نداشتم.راستش آبان 98 که اینترنت قطع بود، استاد ما هم یه سهامی خریده بود که میخواست بفروشتش. یادم نیست سهامش مال کدوم شرکت آمریکایی بود، اما قطعی اینترنت باعث شده بود اون سهام درحال سقوط رو نتونه بفروشه و سر کلاس، با استرس تمام اینطرف و اون طرف میرفت و با التماس از بچه ها میپرسید راهی سراغ ندارن که بهش کمک کنه به اینترنت وصل شه و بتونه سهامش رو بفروشه؟ طفلک فقط یه قدم با سکته قلبی فاصله داشت.هفته بعدش اومد سر کلاس و گفت :&quot; من این هفته خیلی راحت خوابیدم. چون مجبور نبودم نصف شب موقعی که بورس آمریکا باز میشه، هی همه چیز رو چک کنم یا مدام استرس داشته باشم. سپردمش دست خدا!&quot;وقتی نت دوباره آزاد شد، اومد سر کلاس و گفت:&quot; آره! توی اون مدتی که نمیتونستم سهامم رو بفروشم، قیمتش صعودی خیلی بالا رفته بود و کلی سود کردم. مقدارشم بیشتر از هر هرباری بود که هی میخریدم و میفروختم.&quot; خلاصه که داشت با دمش گردو میشکست. البته مدیونین اگر فکر کنین کل هفته رو دوباره شب زنده داری نکرده و به خرید و فروش نگذرونده بود!و من همه اش به این فکر میکردم که &quot;مرد، چرا خب؟ چرا این کارو با خودت میکنی؟ مال مایکروسافت یا تسلا رو که این همه ازشون تعریف میکنی و هرهفته توی yahoo finance، رشدشون رو توی چشم ما فرو میکنی، بخر بذار کنار که هم سود کنی، هم خیالت راحت باشه.&quot; بعد فهمیدم این یه جور اعتیاده. دست خودش نیست.راستش سر کلاس خیلی به این موضوع فکر میکردم. کاری که استادمون میکنه، هیچ فرقی با قمار نداره. این مدلی که در یک دنیای متزلزل که هر لحظه درحال تغییره، هی بخری بفروشی تا سود کنی، اون هم تنها با استفاده از یکسری اطلاعاتی که همه بهشون دسترسی دارن و یکسری اطلاعات دیگه که فقط خواص ازش خبر دارن، تقریبا یه جور قماره. چون نه فقط صدمه مالی یا حتی جانی (مثل سکته و مرگ) داره، پیش بینی پذیر هم نیست و دستان پشت پرده اش هم زیاده. اصلا قوانینی که برای بورس آمریکا تعریف شده مثل قوانین یه بازی تخته ای میمونه که میزان ریسکش زیاده و اگه ببازی، همه چی رو باختی. و این آدم به قمار معتاد بود و خودش خبر نداشت.و نه فقط پولش، که وقت و آرامشش رو هم حروم این کار میکرد. اینکه یه آدم مذهبی با یقه آخوندی که ادعاش گوش فلک رو کرد میکرد، نمیفهمید کاری که داره میکنه جز حرامات دینشه برام واقعا عجیب بود. این آدم یا کلا فکر نمیکرد و آدم سطحی ای بود، یا یه آدم تظاهرکننده بیشتر نبود. (فکر میکنم یه مقدار از هر دو رو داشت).وقتی گرگ وال استریت رو میدیدم، بهم کمک کرد تا قضیه رو از سمت دیگه هم نگاه کنم. از سمت معامله گری که به عنوان واسطه کار خرید و فروش رو برای مشتری ها انجام میده. و خب این وسط کلی هم سود میکنه. توی این دنیا، فرشته هایی که حلال و حروم و منفعت مردم واقعا براشون مهم باشه، قطعا سراغ دلالی بورس نمیرن!اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو به خودش جلب کرد و این دو سه روز تصویرش از جلوی چشمام کنار نمیره، صحنه آخر فیلمه. درست قبل از جایی که صفحه سیاه بشه و تیتراژ بیاد بالا:اینا همه آدمایی هستن که نشستن تا بتونن از جردن بلفورت کبیر، از جردن بلفرت بزرگ که تونسته میلیون ها دلار به جیب بزنه و حالا میخواد رمز کارش رو به اونها یاد بده، دو کلمه چیز یاد بگیرن تا درست مثل الگوی جدید زندگیشون، بلفورت، زندگی بهتری برای خودشون بسازن. فیلم در سکانش آخر این آدم ها رو ساده و مثل گوسفندهای خنگی نشون میده که به دهن بلفورت نگاه میکنن. و بلفورت، گرگی که سالها این گوسفندها رو میدریده و تکه پاره میکرده، براشون کلاس درس گذاشته تا مثلا اونا هم یاد بگیرن چطوری میتونن تبدیل به گرگ بشن. اما نکته اینجاست که گوسفند، نمیتونه گوسفندای دیگه رو تیکه پاره کنه. هر چه قدرم که سعی کنه، نه میتونه مثل گرگ فکر کنه و نه دندون ها و چنگال های دریدن داره. پس همچنان یه گوسفند باقی میمونه.و گرگی که برای گوسفندها کلاس درس گذاشته، باز هم میتونه تکه و پاره شون کنه. اینطوری که سرشون رو شیره میماله و کلاس های مختلفی برگزار میکنه و رموز کارش رو آموزش میده و خداتومن ازشون میگیره. &quot;تو میتونی این خودکار رو بفروشی؟&quot; بیا اینو برای من بفروش ببینم چطوری این کار رو میکنی.&quot; حالا فقط شیوه کارش فرق داره. قبلا غیر قانونی و گاهی هم در لباس رابین هود (که از پولدارها میدزدید و به جیب خودش سرازیرشون میکرد)، حالا در لباس فرشته. ولی همونطور که گفتم، فرشته ها هیچ وقت سراغ معامله گری بورس نمیرن!بعد از دیدنن فیلم، داشتم یه کم سرچ میکردم که دیدم اکانت اینستاگرام هم داره. با 1.9 میلیون فالوئر. توی قسمت معرفی، فکر میکنین اولین کلمه ای که خودش رو با اون توصیف کرده چیه؟ کلمه Father! اگر منم کلی سابقه درخشان داشتم و بعد میخواستم اذهان عمومی رو به سمت خودم جلب کنم که ببینین من چه آدم خوبی شدم و درسم رو یاد گرفتم، احساسات آدما رو نشون میگرفتم. شاید نه فقط پدر دوتا بچه، اینکه نشون بدم من همیشه و در هرحالی برای همه ی شماها مردم عزیزم نقش پدر رو بازی میکنم!توی چندتا پست آخری هم که توی اینستاگرامش گذاشته بود، دوتا چیز رو بیشتر نمیگفت: 1. این خودکار رو بفروش. 2. ببینین من چه زندگی خوب و مرفهی دارم. مدل حرف زدنش هم توی ویدئوهاش حرف ها برای گفتن داشت.خلاصه که اینا رو گفتم تا بگم :1. گاهی وقتا واقعا نمادها و اسم هایی که استفاده میشن، پیام های عجیبی رو توی دل خودشون دارن. همین اسم &quot;گرگ وال استریت&quot; رو خود این آقا روی خودش و کتابی که از زندگیش نوشته گذاشته و نشون میده که توی ناخودآگاه ذهنش چی میگذره.2. دیدن فیلم های خوب خیلی سرگرم کننده است. مخصوصا اگر فیلمسازش زیرک باشه.3. هرکاری که میخوایین بکنین، درحال تصمیم گیرنده اش شمایین، اما قبل از عمل بشینین فکر کنین و قضیه رو حسابی سبک و سنگین کنین. فاجعه بورسی که توی ایران رخ داد هم به خاطر همین فکر نکردن ماها بود. اگر موقعی که بورس چراغ سبز نشون داده بود، آدما به جای غریزه با  قوه تعقلشون دست به عمل میزدن، یا حداقل یه کم عقب مینشستن و به مشکوک بودن قضیه فکر میکردن، گرگ های پشت پرده نمیتونستن به جون گوسفندا بیفتن و تا قطره آخر خونشون رو بمکن.3. حواسمون به بازی کلمات گرگ ها همیشه باید باشه. (مثل قضیه father)4. مراقب گرگ های بهارستان و جاهای دیگه باشین:)))</description>
                <category>Sara Khani</category>
                <author>Sara Khani</author>
                <pubDate>Tue, 05 Oct 2021 10:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا: دنیای پس از مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sara-khankeshi/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-yqpwd4zcrbog</link>
                <description>در که باز شد، صدایی با لحن شاد گفت:- ورود شما رو به دنیای پس از مرگ خوشامد میگم.و من خودم را با تمام توانم به بیرون از آن فضای تنگ و تاریک به سمت روشنایی پرتاب کردم.سردم بود و به شدت می­لرزیدم. نمی­توانستم به خوبی نفس بکشم. چشمانم همه جا را تار میدید. فقط شمایل مرد را که روبه رویم ایستاده بود، می­دیدم.- اوه! به ماسک تنفسی نیاز دارین؟بدون اینکه جوابی بدهم، با سرعت تمام یک ماسک اکسیژن روی دهانم گذاشت و کش آن را پشت گوشم انداخت.و من چشمانم را بستم و با لذت نفس کشیدم. درواقع تنها کاری بود که ازم بر می­آمد. انگار مانع سنگینی که تمام این چند روز روی سینه ­ام بود آرام آرام ذوب می­شد و از بین می رفت. پس از مدتی که بالاخره توانستم به طور منظم نفس بکشم، چشمانم را باز کردم. تصویری شگفت انگیز مقابلم بود. در سرزمینی بودم که با توصیفاتی که از آن تا به حال در دنیای فانی شنیده بودم، کاملا تفاوت داشت.در آنجا هیچ درخت، گیاه یا ساختمانی نبود. درواقع هیچ چیزی نبود، به جز زمینی پوشیده از خاک سرخ،کوه های بی انتهای آجری رنگ در یک طرف، و آسمانی خاکستری با ته مایه قرمز که ستاره هایی کمرنگ در آن گاه و بی­گاه سوسو می­زدند. و افق.افقی بی انتها. افقی که انگار آن را با خط کش و مداد قرمز کشیده بودند. پر رنگ، با حاله کمرنگ صورتی در اطرافش. انگار در سرزمینی بودم که بدون خورشید، در غروبی ابدی به سر میبرد. همانقدر دلگیر و حزن انگیز. محو تماشای این منظره عجیب بودم که صدای شاد مردی که کنارم ایستاده بود، مرا به خود آورد:- به ژل ضد عفونی کننده و الکل هم نیاز دارین؟اسم ژل ضدعفونی کننده و الکل را که شنیدم، با وحشت به طرف صدایش برگشتم. این چندوقت، آنقدر دست­ هایم را شسته بودم که دیگر پوستشان رفته بود و خوره شستن مداومشان در جانم افتاده بود. دستمانم را بالا گرفتم تا به چیزی نزنم و به این فکر کردم آیا این ماسکی که روی صورتم گذاشته بود بهداشتی بود یا نه، و قبل از اینکه آن را روی صورتم بگذارد، دستانش را شسته بود یا نه.مرد که بیست و چند ساله به نظر میرسید و صدایش کاملا با نشاط و پرانرژی بود، گفت : نگران نباش.حس کردم فکرم را خوانده. محتویات یک اسپری کوچک که میتوانم قسم بخورم تا لحظه ای پیش در دستانش نبود را روی دستانم اسپری کرد که تا آن زمان، آنها را مثل زمان دعا کردن به سمت بالا گرفته بودم تا به جایی نخورند.- توی این پیس پیسرها الکل 80 درصده. حالا خوب دستات رو به هم بمال.بعد درحالی که با لبخند به من نگاه می­کرد ادامه داد:-  البته اینجا واقعا هیچ کدوم از اینا لازم نیست. نه الکل، نه ژل و نه حتی ماسکی که روی صورتته. ولی خب، آدمهایی که در اثر بیماری­ های ترسناکِ اینطوری جونشون رو از میدن، معمولا تجربه سختی رو پشت سر گذاشتن و وقتی میرسن اینجا، رفتارهای چند روزِ آخر زنده بودنشون رو نمیتونن به راحتی ترک کنن. مثلا این کرونایی ها همه اش حس میکنن باید دستاشون رو فورا بشورن یا ماسک بزنن.شیشه الکل را به طرفم گرفت و گفت :- میخوایش؟با تردید آن را گرفتم و توی مشتم نگه داشتم. بعد به همراهم نگاه کردم. جلیقه و شلوار آجری رنگ و پیراهن سفیدی به تن داشت و موهای پرپشت و خوش حالت قهوه ­ای اش را به طرف بالا شانه کرده بود.- باید چینی ها رو ببینی! وقتی میرسن اینجا، تا ماسک نزنن و حسابی دستاشونو ضدعفونی نکنن از جاشون جم نمی خورن. هی داد میزنن ماسک! ماسک به من بدین! فکر کن، اون دوتاکروکودیل پشت در، با اون لباسای سیاهشون، عینهو خفاش بالاسرشون وایمیستن و چنان زهر چشمی ازشون میگیرن که اگه روح نبودن، حتما خودشون رو خیس میکردن! تنها تسلی شون همین ماسک و الکل و شستن دسته.- منظورت از کروکودیل ...- آره دیگه! همون دوتایی که قبل از اومدنت به اینجا، ریختن روی سرت و شروع کردن به سوال و جواب کردن و سیخونک زدن. همونایی که پشت سرتن.در اون لحظه تنها فکری که که با وحشت از ذهنم گذشت این بود : خدایا! هنوز پشت سرم هستن؟خواستم برگردم و برای آخرین بار نیم نگاهی به آن دو خفاش پشت سرم درون آن قبر تنگ و تاریک بیندازم که آقای آجری­ پوش سریعا جلو رفت و در را بست.از سمت راستم صدای جیغ شنیدم. به طرف صدا برگشتم و دیدم یک نفر روی زمین افتاده و با تمام توانش فریاد میزند. پشت سرش چهارچوب دری قرار داشت که به هیچ کجا وصل نبود. معلوم بود که در همان لحظه وارد دنیای سرخ شده. رو به ­رویش هم یک آجری پوش دیگر (با موهای ژل زده­ ی زنجبیلی و شانه شده به سمت بالا) نشسته بود و زیر گوشش زمزمه میکرد تا آرام شود.پشت سرشان در یک ردیف مستقیم، درهای دیگری با قاب چوبی که به جایی وصل نبودند، تا ابد امتداد داشتند و هرچند وقت یکبار یک نفر از یکی از درها بیرون می ­افتاد و یک آجری­ پوش به کمکش می­رفت. راستش را بگویم منظره ترسناکی بود.آجری­ پوشی که همراه من بود درحالی که سعی می­کرد صدایش را از میان جیغ های تازه وارد وحشت زده به من برساند گفت: اون خانم توی یه تصادف وحشتناک مرده و هنوز توی شکه. همکارم بهش میرسه تا آروم بشه. بهتره که ما راه بیفتیم.و بعد در جهت مخالف درهای میان دو دنیا راه افتاد. من هم درحالی که هنوز سعی میکردم با کمک ماسک نفس بکشم، از روی زمین بلند شدم. ته ذهنم میدانستم به آن نیازی ندارم. اما نفس کشیدن در آن محفظه بسته حس آرامش بخشی داشت.کمی که از درها فاصله گرفتیم، آجری پوش درحالی که سرش را با تاسف تکان میداد گفت:- دقیقا سه هزار و دویست و سه بار به بالایی ها نامه زدیم که بابا! یه خرده با این بدبخت هایی که توی شرایط ویژه به اینجا می­­رسن مهربون­تر باشین. دیگه این مدل سوال و جواب که طرف رو بندازی توی یه سوراخ تنگ و دوتا لولوخرخره رو بندازی به جونش دمده و قدیمی شده.نچ نچی کرد و ادامه داد:- ماشالا این آدم ­ها هم روز به روز روش­های فجیع تری رو برای مردن کشف میکنن! بعضیا وقتی میرسن اینجا، به خاطر شک ناشی از مرگ و اون دوتا لولوخرخره کلا مشاعرشون رو از دست میدن. البته تا حالا موفق شدیم که یه سری از روش ­ها رو عوض کنیم و بعضی از فرآیندهای پس از مرگ رو مدرنیزه کنیم. ولی خب هنوز زورمون به رسم و رسومات سوال و جواب توی قبر نرسیده.من که حس میکردم حالم خیلی بهتر شده، پرسیدم : داریم کجا میریم؟صدایم از پشت ماسک خفه بود. بالاخره آن را درآوردم و به همراه شیشه الکلی که از قبل در دستم بود به آجری پوش پس دادم. با لبخند هر دو را از من گرفت و آنها بلافاصله در دستانش ناپدید شدند.با لحنی بشاش جواب داد:-  داریم میریم به جایی که یک برآورد اولیه از کارهایی که تا حالا توی زندگیت انجام دادی ثبت بشه. درواقع، یه جورایی، آماده سازی اولیه برای سنجش اصلیه که شما بهش میگین قیامت. چون  رسیدگی کردن به کار این همه آدمی که تا حالا روی زمین زندگی کرده ­اند و قراره زندگی بکنن توی یک مرحله خیلی سخت میشه، الان یک بررسی اولیه توی این مرحله انجام میدیم تا بعدا موقع event اصلی کارها راحت­تر پیش برن.کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:اینجا قراره تمام کارهایی که توی زندگی­ ات انجام دادی رو ثبت کنیم و یه قضاوت ریزه میزه هم در موردشون انجام بدیم. بعدش میری توی اتاق انتظار تا وقتی که همه برسن و مراسم اصلی رو شروع کنیم.اینکه آجری­ پوش اینقدر خوشحال به نظر می­رسید، کمی اذیتم می­کرد. شاید به خاطر اینکه حس میکردم باید برای از دست رفتن زندگی ناتمام من که حتی فرصت نکرده بودم آرزوهایم را عملی کنم، همه دنیا سوگواری کنند. حس میکردم با هر قدمی که برمی­دارم، از دنیا دورتر و دورتر میشوم و بین مان فاصله می اندازم. دنیایی که 28 سال تمام در آن زندگی کرده بودم و حالا داشتم آن را با تمام آرزوها و آدم هایی که دوستشان داشتم، پشت سر میگذاشتم.در اطرافمان هیچ چیز نبود. اینجا با آنچه که من همیشه تصور کرده بودم فرق داشت. صحنه های ذهن من پر از خشونت و تاریکی بودند. اما چیزی که اینجا حس میکردم دقیقا حسی بود شبیه زمانی که موقع غروب خورشید کنار دریا بایستی و تمام شدن روز را نگاه کنی.دوباره پرسیدم: این بررسی که گفتی خیلی طول میکشه؟جواب داد: آره تقریبا! باید بری توی صف تا نوبتت بشه. کمبود قاضی داریم آخه.توی دلم آه کشیدم. بازم صف! بعد از مرگ هم این صف لعنتی دست از سرمان برنمی­داشت.ادامه داد:- گفتم که داریم اصلاحات انجام میدیم. ولی هنوز زورمون به یه سری چیزا نمیرسه. هرچه قدر گفتیم بابا جان، این فرآیند بررسی اولیه رو باید اتوماسیون بکنیم، به خرجشون نمیره که نمیره.- کیا به خرجشون نمیره؟- بالایی ها دیگه! اونایی که مسئول نظارت اینجان.من که نفهمیده بودم منظورش دقیقا کی بود به گفتن &quot; آهان&quot; اکتفا کردم.کمی دیگر راه رفتیم. بعد من دوباره پرسیدم :- چرا اینجا همه چی قرمز رنگه؟برگشت به طرفم و با لبخند گفت : قرمزه؟ واقعا؟ایستادم و با دست به افق اشاره کردم و گفت : آره دیگه. مگه می­بینی؟ کوه و آسمون قرمزه. البته قرمزی آسمون کمتره، ولی بازم قرمزه. یه عالمه ستاره هم داره که نمیدونم چطوری با اینکه همه جا روشنه، دیده میشن. خبری از ماه و خورشید هم نیست.بعد با پا روز زمین خاکی کوبیدم:- حتی خاک هم قرمز رنگه.به لباسش اشاره کردم :- رنگ شلوار و جلیقه خودت هم آجری رنگ مایل به قرمزه.با همان لبخند کذایی اش گفت :- ستاره هم میبینی؟ جالبه!و بعد بدون هیچ حرفی سرش را به سمت روبه رویش برگرداند و به راه رفتن ادامه داد.آه عمیقی کشیدم. انگار نمیخواست جواب بدهد. راستش نای بحث کردن هم نداشتم. هنوز حس میکردم بعد از آن پرسش و پاسخ کذایی رمق چندانی در بدنم باقی نمانده است.بعد از مدتی حس کردم که حتی حال راه رفتن هم ندارم. میخواستم همانجا بشینم و تا ابد بخوابم.آجری پوش که دید من ازش عقب افتاده ­ام، سرش را برگرداند و گفت: بیا دیگه.با بی­ میلی سرعتم را بیشتر کردم.وقتی کنارش رسیدم، گفت :- ما اینجا یکسری جاذبه های توریستی هم داریم.-  ببخشید؟ جاذبه توریستی توی برزخ دارین؟درحالی که دوباره نیشش تا بنا گوش باز شده بود گفت : بعله که داریم. کم­کم داریم بهشون می­رسیم.دستش را دراز کرد و با انگشت اشاره، یک جایی پایین کوه ها را نشان داد و گفت:-  اونجا رو میبینی که انگار چند نفر توی صف نشسته اند؟ باید برسیم اونجا تا نشونت بدم.چشمانم را جمع کردم تا بتوانم جایی را که نشان میداد بهتر ببینم. هنوز فاصله زیادی با جایی که نشان میداد داشتیم، اما میشد چندین صف کنار هم را دید و در صف ردیف های اول، آدم ها پشت سر هم نشسته بودند.وقتی جلوتر رسیدیم برخلاف چیزی که از دور به نظر می­رسید، آدمها روی زمین ننشسته بودند. بلکه افرادی شبیه به انسان و کمی هم مشابه خانواده میمون­ها، با کلی مو و پشم و با پشت­های خمیده توی صف ایستاده بودند. دست های درازشان هم که کمی خم شده بود، کاملا به زمین می رسید.بهت زده گفتم:- اینا ...؟نگذاشت حرفم را تمام کنم و با شوق زیاد گفت :- آره. خودشونن. انسان های اولیه ­اند. نسل پنجم آدم­ها که از خانواده میمون­ها جدا شده ­اند و دارای هوش هستند. بیا جلوتر اینجا رو هم ببین.دستم را گرفت و جلو برد و به خطوط صف­ ها نزدیک­تر شدیم. و در کمال تعجب تصویری را دیدم که قبلا توی کتاب­های زیست ­شناسی دیده بودم.اولین صف که کوتاه ترین صف بود، خمیده ترین آدم – میمون ها را داشت. و بعد صف دوم (­که از صف اول بلند­تر بود) آدم هایی داشت که راست ­تر ایستاده  و دستان کوتاه ­تری هم داشتند. و به همین ترتیب می رفت تا جایی که طول صف آدم­ها به همراه قدشان کشیده­ تر و پشت هایشان صاف تر میشد.با هیجان گفت: خود داروین وقتی اومده بود اینجا و این منظره رو دید، از خوشحالی داشت سکته میکرد. برای بار دوم! و همه اش داد میزد: آه! این قشنگ ترین صحنه ­ایه که به عمرم دیدم! البته اون موقع هنوز نسل سوم آدم­ها کارشون تموم نشده بود و داروین زنجیره کامل ­تری رو میدید. من اون موقع خودم هنوز کارآموز بودم، ولی به چشم دیدم که داروین چطور از خوشحالی از خود بی­خود شده بود. یکی از جالب­ترین خاطرات دوران کاریمه!- پس نظریه داروین ...؟دوباره توی حرفم پرید.- ما اینجا بهش میگیم قانون داروین، جانم!سیل سوالات بزرگ به ذهنم هجوم آوردند.- اگه اینطور باشه، پس آدم و حوا چی میشن؟ ساختن آدمیزاد از گل و دمیدن روح و...؟- همون چیزی که فکر میکنی درسته!با اخم پرسیدم : من به چی فکر میکنم که درسته؟حس میکردم باز هم دارد از جواب دادن طفره میرود. ولی در اعماق ذهنم حس میکردم جواب یکجایی همان مابین است.جوابم را نداد و به راهش ادامه داد.از رو نرفتم و یک سوال دیگر پرسیدم که حدس میزدم جواب این یکی را بدهد:- راستی چرا هنوزم انسان های اولیه توی صف اند؟ مگه نباید کارشون تاحالا تموم شده باشه؟به صورت ناگهانی به طرفم برگشت و با چهره ای که از شدت خوشحالی برق میزد گفت:-  آفرین! خوشم اومد. از بین این همه آدمی که راهنماشون بودم، تو صد و سومین نفری که این سوالو می­پرسی. عالیه! میدونی، مشکلات این بیچاره ­ها خیلی حاده. هم تعدادشون خیلی زیاده، هم اینکه طول عمر بعضی هاشون روی زمین خیلی زیاد بود. البته اون زرنگ هاشون که بلد بودن گلیمشون رو از آب بیرون بکشن و از شر ماموت ها و حیوانات وحشی و قحطی و گرسنگی و عصر یخبندان و هزارتا چیز دیگه جون سالم به در ببرن.سرش رو با تاسف تکون داد و کمی با حرص ادامه داد:- اما مشکل اصلی اینجاست که یه چندتا فسیل که از ابتدای تاریخ خلقت بشر، به عنوان قاضی القضات نشستن روی صندلی، دیگه پایین بیا نیستن. فکر کن! از میلیون- میلیون سال پیش مسئول رسیدگی به این بیچاره ­هان و هنوز کارشون تموم نشده. اینا اینقدر توی این مدت چروک شدن و آب رفتن که ما بین خودمون آلوخشکه صداشون می­کنیم. حتی نمیتونن درست و حسابی جلوشون رو ببینن، چه برسه به قضاوت کردن! ولی همچنان دست از کارشون نمیکشن.پرسیدم:- خب چرا یکی دیگه رو نمیذارن که کار این آدما رو سریع راه بندازه؟به سرعت جواب داد :- ما اینجا مشکلات بروکراسی حاد داریم. چندبار تاحالا خواستیم یه قاضی جدید بیاریم که قال قضیه رو بکنه، اما زورمون به آلو خشکه­ ها نمیرسه. میدونی، این چند تا صف اول شده مثل این کارهای عقب افتاده ای که مثل خارِ توی چشم میمونن. تموم که نمیشن هیچی، هروقت هم یادشون می افتی کلی حرص میخوری. فقط جنبه توریستی دارن!دلم برای این موجودات فلک زده می سوخت که این همه مدت توی صف منتظر بوده اند. و من تا به حال فکر میکردم طولانی ترین صفی که دیده ام، صف پمپ بنزین و بربری یه دونه ­ای هاست!آجری پوش ادامه داد: تازه این بیچاره ها مثل نسل های جدید نیستن که هرچی میشه هی شکایت میکنن و میخوان کامنت منفی بذارن. طفلکی ها فکر میکنن هرچیزی که هست رو باید باهاش کنار بیان و خودشون رو تطبیق بدن!برای اینکه چیزی گفته و نیمچه همدردی از خودم نشان داده باشم، گفتم:- چی بگم والا ...سریع حالت صورتش از عصبانی به خوشحال تغییر پیدا کرد:- ما از یه دوره ای به بعد آدم ها رو براساس محل جغرافیایی و نوع مرگشون از هم جدا میکنیم تا راحت تر به کارشون رسیدگی کنیم. اینطوری صف ها کوتاه تر میشن. مثلا برای طاعون قرون وسطا یه صف داشتیم (که البته کار همه شون تموم شده و الان توی اتاق انتظار اند) برای کشته های جنگ جهانی اول و دوم هم به تفکیک کشورهاشون صف­ های جداگانه داریم.و همینطور که زمان میاد جلوتر، دسته بندی­ هامون هم اختصاصی­ تر میشه. مثلا الان برای کشته­ شدگان سانحه ­های هوایی، زمینی و دریایی هم به صورت جداگانه دادگاه برپا میکنیم.من که هنوز محو تماشای انسان های نخستین بودم، سرسری گفتم:- جالبه.با حرارت گفت: آره خیلی. دوست داری بریم صف جنگ جهانی اول رو ببینیم؟ فقط چندتا دونه آخر مونده ها!گفتم: راستش نه. ممنون. خیلی خسته ام. تا همینجا خوب بود. اممم... حس میکنم که هنوز توی شُکم. هنوز نتونستم کامل با این قضیه مردن و اینا کنار بیام.با لحن دلداری دهنده ­ای گفت : میفهمم. خیلی خب. باشه. پس بیا بریم سمت صف خودت، بذارمت اونجا. ولی چون راه خیلی طولانیه، از میانبر میریم.دستم رو گرفت و بعد ناگهان جلوی صف دیگه ­ای بودیم که خیلی طولانی به نظر میرسید. یک تخته شاسی دستش بود و داشت کاغذی که روی آن بود را بررسی میکرد.حس کردم سرم گیج میرود. گفتم : وای! این تلپورت بود؟درحالی که سرش پایین و مشغول بررسی تخته شاسی بود گفت :- تلپورت، طی الارض. هرکی یه چیزی صداش میکنه. اوممم ... خب بذار ببینم ... هم میتونم بذارمت توی صف پراید هم توی صف کرونایی­ ها. البته صف پراید خیلی طولانی­ تره. و از اونجایی که مرگ در اثر کرونا کم­کم داره زیاد میشه، صف چین رو از بقیه جدا کردیم. صف غیر چینی ها فعلا خیلی خلوته. میتونم بذارمت اونجا که سریع ­تر کارت راه بیفته.سرش رو از روی تخته شاسی بالا آورد و به من نگاه کرد.- خودت کدوم رو بیشتر دوست داری؟ پراید یا کرونا؟گفتم:  برام فرقی نمیکنه. فقط نمیخوام تا ابد توی صف باشم.سری تکان داد و گفت: فکر کنم کرونا بهتر باشه.با یک خودکار قرمز رنگ شروع کرد به علامت زدن روی کاغذ.- خیل خب ... این از این ... این از این ... اینم از این یکی. اوم ... حالا من یکسری سوال ازت میپرسم. کارهای فرمالیته است دیگه. ولی انجام دادنشون لازمه. لطفا به هرکدوم کامل جواب بده. باشه؟سرم رو تمون دادم و گفتم: باشه.- خب دلیل مرگ رو یادت میاد؟ اینکه چرا و چطوری ...؟- آره یادمه.- میشه بگی چی شد تا بنویسم؟بالای پلکم رو خاروندم و گفتم:- اوممم ... اینطوری شروع شد که ... پدرم اول از همه مریض شد. سنش زیاد بود آخه. همون اولا گرفت که هیچ­کس صداش در نمی اومد توی کشور کرونا اومده. یه روز رفته بود بانک که کارای حقوق بازنشستگ ی­اش رو انجام بده. فکر میکنیم از اونجا گرفت. آخه میگفت یه نفر اونجا بود که همه اش سرفه میکرد. بعد که سرفه های خودش شروع شد، بردیمش دکتر. اون موقع کم­کم تب کرونا داشت تازه می ­افتاد توی جون مردم. بستری ­اش کردیم. دیگه تا زمان مرگش بهمون اجازه ملاقات توی بیمارستان رو ندادن.حس کردم بغضم میخواد سر باز بکنه.- مامانم هم سنش کم نبود. به خاطر اونم میترسیدم. می ترسیدم که از بابا گرفته باشه. هر روز هم بعد از کارم با ماشین میرفتم بیمارستان که ببینم اجازه میدن بابا رو ملاقات کنم یا نه. بعدش کل شهر رو میگشتم بلکه ماسک و الکل و ضدعفونی کننده پیدا کنم. اون اولا به چیزایی پیدا می­شد. ولی بعد از یه مدت مایع ظرفشویی و سفیدکننده هم حکم طلا رو پیدا کرد.با یادآوری خاطراتم، آه کشیدم. نگاهم را پایین انداختم و به خاک سرخ زل زدم.- یه روز از بیمارستان بهمون زنگ زدن که بگن... بیایین برای کفن و دفن... بهمون گفتن نمیتونیم خودمون خاکش کنیم. نمیدونستم باید چی کار کنم ... بیمار رو حتی غسل هم نمی دادن. مامان خیلی بیتابی می­کرد. میگفت تو برو یه کاری بکن بی­عرضه! اون خدا بیامرز بعد از 3 تا دختر، یه پسر میخواست که زیر تابوتش رو بگیره. حالا ببین، پسرش حتی نمیخواد بره غسلش بده.یک آه دیگه کشیدم و سعی کردم جلوی لرزش صدایم را بگیرم.- بهش میگفتم مادر من، نه اینکه نخوام. نمیتونم. نمیذارن اصلا. مامان همیشه آدم احساسی ­ای بود. برعکس بابا ... غسل نشدن بابا رو از چشم من میدید. همینطور تشییع جنازه بدون مراسمش رو.بعد از بابا، مامان دیگه باهام یک کلمه هم حرف نزد.ناگهان فکری به ذهنم رسید. سرم را بالا آوردم و پرسیدم : راستی... من میتونم بابام رو اینجا ببینم، نه؟آجری ­پوش لبخندی زد و با دستش یکی از صف ها رو نشون داد و گفت : البته. اونجاست. کارهای اداری مون که تموم بشه و بری توی صف، میتونی بری ببینیش. لطفا ادامه بده.من که با شنیدن این حرف حالم کلی بهتر شده بود، روی نوک پام ایستادم تا شاید یه نظر بابا رو ببینم و درحالی که چشم میچرخوندم گفتم: واقعا؟ چه قدر خوب. خیلی ناراحت بودم که حتی نتونستم ازش خداحافظی بکنم.آجری پوش دستش رو روی شونه ­ام گذاشت تا حواسم را جمع کنم و با لبخندی گفت : ادامه بده لطفا.و من درحالی که چشمم  آدم­ های توی صف را بررسی می­کرد تا سر پدرم با موهای سفیدش را پیدا کنم، ادامه دادم:- من هر روز میرفتم سرکار. یه بار میگفتن تا ساعت 1 بمونین. یه بار میگفتن تا آخر وقت اداری بمونین. کار منم اینطوری بود که هر روز با یه عالمه آدم در ارتباط بودم. بعد از یه مدت هم سرفه­ های من شروع شد. دیگه رسما بهم گفتن نیا. بهت مرخصی میدیم. تو فقط برو.با یاد خاطره آخرین باری که رئیسم را دیده بودم خندیدم.- اگه بهترین خاطره کاری تو مربوط به داروینه، مال من مربوط به همین کروناست! میدونی، رئیسم میتونست اجازه بده بریم خونه و ریموت کار کنیم. اما پاش رو کرد توی یه کفش که الا و بلا باید بیاین شرکت. میگفت شماها اگه خونه بمونین، خوب کار نمیکنین و اینطوری به هیچ جا نمی رسیم.وقتی رفتم توی اتاقش که مرخصی بگیرم، بدجور سرفه ام گرفته بود. با آرنج جلوی دهنم رو پوشونده بودم، ولی رئیسم که دید دارم سرفه میکنم، اول صورتش عین گچ سفید شد، بعد هم از ترسش بیهوش شد و افتاد زمین. با اینکه سرفه ­ام بند نمی ­اومد، اما همزمان اونقدر خندیدم که نفسم دیگه کلا بالا نمی­ اومد.آجری پوش با لبخندی که نشان میداد کمی سردرگم شده پرسید: چرا میخندیدی؟- آخه بنده خدا کلا یکی دو تخته کم داشت. هیچوقت هم نمیتونست اون ور تر از نوک دماغش رو ببینه. از این مدیرایی بود که با پارتی بازی آورده بودن نشونده بودنش روی صندلی ریاست و گفته بودن تنها کاری که باید بکنی اینه که مبارک رو بچسبونی به چرم این صندلی. توی مغزش اینطوری قضیه رو برای خودش حل و فصل کرده بود که کرونا همون سرماخوردگیه. و چون من هم کسی رو نمیشناسم که کرونا گرفته باشه، پس نباید به اون بدی هم که میگن باشه. منو که دیده بود، از ترس غش کرده بود.- بعدش چی شد؟- هیچی. فردای اون روز من در به در دنبال ماسک و شوینده بودم. نمیخواستم مامان از من بگیره. با این ماسک­ های دست ساز خودم هرجایی که بگی رو میرفتم میگشتم. بعدش میخواستم برم بیمارستان بستری بشم. توی اتوبان بودم داشتم رانندگی میکردم که دوباره سرفه­هام شروع شد. کشیدم لاین کم سرعت. حالم خوب نبود. نفس کم آورده بودم و حس خفگی بهم دست داده بود. که یهویی یکی از عقب بهم زد. فکر کنم یه مزدا3 بود. درست ندیدم.با یادآوری آن لحظات چهره ام در هم رفت.- محکم خوردم به فرمون ماشین. پراید هم که ایربگ نداره. ضربه باعث شد که نفسم بند بیاد. خیلی ...مکث کردم. دنبال کلمه مناسب میگشتم.- دردناک بود. فکر کنم همون کارم رو ساخت.آجری ­پوش که مشغول یادداشت کردن بود، آخرین کلمه رو هم نوشت، روی برگه یک گزینه رو علامت زد و با خودش زیر لب زمزمه کرد: اوهوم. درسته. دلیل مرگ رو کامل یادش میاد. تیک. از خودگذشتگی هنگام مرگ هم داشتن. البته یه جورایی. اینم تییییک. تجربه مرگتون رو چطور ارزیابی میکنید؟سرش را بالا آورد و پرسشگرانه به صورتم نگاه کرد.- یعنی چی؟با لحنی آرام و شمرده توضیح داد:- یعنی از زمانی که دریافت روح شروع شد تا الان برات چطوری بوده؟- دردناک و شک آور؟- نه منظورم این نیست. بذار دونه دونه بپرسم: سرویس بخش دریافت چطور بود، از عزرائیلت راضی بودی؟ مهربون بود؟پشت سرم رو خاروندم.- عزرائیل بود دیگه. ترسناک بود.- از یک تا پنج چه امتیازی به ترسناکیش میدی؟- چهار؟ ... فکر کنم.- اوهوم. بخش پرسش و پاسخ چطور؟ امتحان ورودی برزخ رو میگم.- وحشتناک!نگاهی متفکرانه بهم انداخت و اینطور یادداشت کرد:- ترسناکی بیش از حد مجاز. اوهوم. بخش تور آموزشی برزخ چی؟- خوب بود. پنج بزن.- آیا از مکان های دیدنی برزخ بازدید کردید؟خودش جواب داد:- بله که بازدید کردیم. تیییییک. مامور راهنمای تور برزختون رو چطور ارزیابی می کنید؟سرش رو دوباره بالا آورد و با نیش باز گفت: منو میگه!- خوب بودی. 5 امتیاز بده.با خوشحالی گفت: عالیه!و درحالی که یک کیسه سفید کنار پاش ظاهر شد ادامه داد :- خب من باید بهت اینا رو هم بدم. ما سیستم عذاب و پاداش برزخ رو هم به ­روز کردیم. قبلا میومدن هی آدم ها رو برای مجازات ساعتی ­شون میبردن به اون طرف که قسمت کیفریه. البته که این کار همچنان توی صف های قدیمی انجام میشه. ولی برای قرن 21 به بعد ما یه شیوه جدید رو توسعه دادیم.از توی کیسه یک چیزی شبیه عینک واقعیت مجازی و هندزفری بی­سیم بیرون آورد.- ببین. به صورت دیفالت روی این عینک 128 ساعت عذاب تنظیم شده. اینو باید قبل از اینکه به دادگاهت برسی، 128 ساعت روی چشمات بزنی که عذاب رو برات تداعی میکنه. به صورت ذهنی. حالا هروقت که دوست داشتی میتونی بزنیش. ولی حواست باشه که باید زمانت رو پر کنی. حالا کم و زیاد میزان واقعی عذاب رو توی دادگاه مشخص میکنن. اگر که بیشتر لازم داشتی، توی سالن انتظار هم باید به میزان تعیین شده بزنی. اگر کمتر شد که به جاش برات پاداش منظور میشه.عینک رو به دستم داد.- این هندزفری هم برای بخش صوتی عذابه. صداهای وحشتناک از توش پخش میشه که باید همراه با عینک برای تاثیر کامل استفاده کنی. اما زمانی که عینک رو نزده باشی و فقط هندزفری رو بذاری، برات آهنگ ­های درخواستی ­ات رو پخش میکنه. این جز تازه ترین سرویس های بخش انتظارمونه.هندزفری را هم به دستم داد و بعد تخت شاسی ­اش را بالا آورد:- خب، تحویل وسایل مورد نیاز هم تیک میخوره. چیزی رو جا ننداختم؟یک نگاه کلی به برگه انداخت و خودش جواب داد:- فکر نمیکنم... تو سوالی چیزی نداری؟- چرا. من میتونم مادرم رو هم ببینم؟ میخوام مطمئن بشم حالش خوبه و خواهرهام دارن ازش خوب نگه­داری میکنن.با لبخند گفت:-  بله که میتونی. اگر شب پنجشنبه و روز جمعه عینک رو بذاری چشمت، میتونی ببینیشون. قبلنا سرویس کفتر داشتیم. ارواح به صورت کفتر در می­ اومدن و میرفتن بازدید. ولی از بس که بلا ملا سرشون می ­اومد، وضعیت بازدید از زمین رو برای این روح ­های جدید عوض کردیم. تون سرویس کفتر، کمترین تلفاتمون شامل زیر گرفته شدن با ماشین و خورده شدن توسط گربه ­ها بود. بدبخت­ ها مجبور بودن چندبار هی این تجربه مرگ رو تکرار کنن. فکر کن مثلا به عنوان یک آدم توی خواب خیلی راحت روحت دریافت بشه و بعد یه گربه بیاد تیکه پاره­ات کنه و بخورتت!سرش رو با تاسف تکون داد و آهی کشید.- 10 تا مورد اینطوری داشتم. افتضاح بود. وقتی برمیگشتن باید کلی زمان مشاوره بهشون اختصاص میدادیم. راستی، سرویس بازدید اشخاص خاص توی خواب رو هم داریم که توی همون بازه زمانی 5 شنبه و جمعه انجام میشه. این دکمه رو که روی عینکته بزنی، من خبردار میشم و میام کاراش رو انجام میدم و مجوز هاش رو میگیرم. دیگه چی؟- اگه عینک رو موقع عذاب بدون هندزفری بذارم که بدون صدا باشه چی میشه؟سوالم را نشنیده گرفت:- اوه داشت یادم می رفت. پلی لیست آهنگ های درخواستی ات چی میخوای باشه؟- میتونم هرچیزی که میخوام رو سفارش بدم؟- بله. هر آهنگ زمینی که دوست داری، میتونی اسمش رو بهم بگی.- باشه. پس برام خواب های طلایی رو بذار. و ...یاد آهنگی افتادم که بابا خیلی دوست داشت.- و سنگ قبر آرزوها…</description>
                <category>Sara Khani</category>
                <author>Sara Khani</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 00:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>