<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا قهرمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sara.ghahremany</link>
        <description>اینجا از تجربه ی زیستن می نویسم?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:57:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/120560/avatar/OqxbZW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا قهرمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@sara.ghahremany</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صمیمیت دلیه یا زبونی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.ghahremany/%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86%DB%8C-k9gbpthw8qg6</link>
                <description>اونموقعا که همه چیو در فانتزی ترین و گوگولی ترین حالتش تصور میکردم فکر میکردم که وقتی با یکی صمیمی ای باید همیشه حرف همو بفهمید همدیگرو درک کنید در مورد مسایل مختلف نظرهاتون عین همدیگه باشه،هر غذایی ک دوست دارید اونی که باهاش صمیمی اید هم دوست داشته باشه نگاهش به دنیا عین شما باشه و خلاصه رابطه صمیمانتون اونقدر لوس و حال به هم زن باشه که اصلا واقعی به نظر نیاد،بگذریم از اینکه این دیدگاه خردمندانه ی من باعث شد همه ی روابط صمیمانم به تاریخ بپیونده!امروز در حال رانندگی داشتم با مادربزرگم که یکمی گوشاش سنگینه حرف میزدم ، درختای وسط بلوار رو نشون میداد و در مورد کاج و دونه های کاج حرف میزد منم داشتم در مورد دونه های برف باهاش حرف میزدم، چون گوشاش سنگینه فک میکرد منم دارم در مورد دونه های کاج نظر میدم و حرفاشو تایید میکنم، بعد از تموم شدن حرفامون هر دوتامون خوشحال و راضی بودیم با اینکه حتی حرف همو نفهمیده بودیم حتی موضوعی که در موردش حرف می‌زدیم هم با هم فرق داشت، اینجا بود که یادم افتاد چقدر نظرم در مورد صمیمیت تغییر کرده،فهمیدم ک صمیمیت لزوما این نیست که نقص ها و مشکلات یا کاستی آدمها رو بتونیم راحت بهشون بگیم یه قسمت بزرگی از صمیمیت ما بااون آدم برمیگرده به اینک چقدر میشناسیمش و چقدر حاضریم نقص ها و نفهمیدن هارو به پای شناختمون بزاریم.بعضی وقتها دلم میخواد تمام اون توصیه های روانشناسی ای که میگه صمیمیت فلانه و بهمانه و یجوری توصیفش می‌کنه که انگار گیاهیست مثل کیمیا که در بلندترین قلل دنیا میروید ! بریزم دور و به تجربه های دست و پا شکسته و ساده لوحانه خودم برای زندگی شادتر اکتفا کنم !</description>
                <category>سارا قهرمانی</category>
                <author>سارا قهرمانی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2020 23:06:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوستالژی</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.ghahremany/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C-nzmtoajfjoam</link>
                <description>نمیدونم علاقه آدمها به شهر یا کشورشون چیزیه ک یاد گرفتن،یا اصلا این علاقه بخاطر آدمها ،خاطرات و نوستالژی ای که باهاش دارن بوجود اومده.قدیم ترها وقتی اقاجونم با حسرت از خاطرات تهرانش میگفت،از مهاجرتش و سختی هایی که کشیده بود همیشه با خوشحالی و یجور احساس از دست رفته ازش یاد میکرد،نمیفهمیدم حالش چیه تو دلش چی میگذره.دو سال پیش که اولین تلاشهام برای کشیدن گلیم خودم از آب رو شروع کردم،وقتی که داشتم سعی میکردم خودمو شرایطمو و ناتوانی هام رو بشناسم اقاجونو که از دست دادم فهمیدم تو دلش چی میگذشته،وقتی دیگه توی چارقد دمپختک نزاشتیم و ۱۰نفری ننشستیم توی پیکان که بریم شابدالعظیم دونستم که آدمایروزحسرت سختی های ک کشیدن رو میخورن،حالا دیگه نه برای آدمها نه برای شهرها و جاها به گمانم دلم برای اون حس ها تنگ میشه،همون آدمها هنوزم هستن اما دیگ همون آدم نیستن،مکانها تغییر کردن ،اما انگار حس ها همون‌جوری زندن.‌‌..من تهرونمو میخوامیعنی من ایرانمو میخوامآی اوسا کریم نظر به من کنهمه جا تاریکه، چراغو روشن کنمیخوام بچه بشم بزنم به کوچهبهم لباس مکتب‌ خونه تن کنهنوز خوابِ خوشِ تو پشه‌ بند یادمههنوزم لبِ جو بگو بخند یادمههمه دنیامو ساختمونا بلعیدولی هنوزم اون شهرِ لَوَند یادمهمن تهرونمو میخواملب خندونمو میخوامعطر نونمو میخوامزنگ زورخونمو میخواممن تهرونمو میخوامدل دیوونمو میخوامواسه کفتر شابدالعظیمآب و دونمو می‌خواماآی اوسا کریم نظر به ما کندلامون پکیده، دردا رو دوا کنیکی چنارای تهرونو دزدیدیه کاری کن، یه پاسبون صدا کنبگو تیاترای تو لاله زار چی شدنبگو رفیقای با هم ندار چی شدنمن آسمون دود گرفته رو نمی‌خوامبگو بادبادکای بی‌ قرار چی شدنمن تهرونمو میخوامچنارستونمو میخوامکلیدِ خونمو میخوامپیچِ شمرونمو میخواممن تهرونمو میخوامآسمونمو میخوامواسه کفتر شابدالعظیمآب و دونمو می‌خوام</description>
                <category>سارا قهرمانی</category>
                <author>سارا قهرمانی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 22:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>