<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا قرائي</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sara.gharaee</link>
        <description>گاهي دوست دارم بنويسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/163403/avatar/v3HPQn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا قرائي</title>
            <link>https://virgool.io/@sara.gharaee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پست موقت (برای بار دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-wzkthlyoukxp</link>
                <description>ما نباید این چیزها را تجربه می کردیم.ما خسته ایم، خستگی که هیچ کس نمی داند چگونه باید آن را توضیح دهد.ما غمگینیم و خیلی بی رمق.این چند هفته در خطرناک ترین جای جهان (دنیای تاریک درونی مان) به سختی زندگی کردیم.تمام ذهن مان به پیش بینی آینده و دور ماندن از خطرهای احتمالی اختصاص پیدا کرده است.صدایی که مدام در گوش مان زمزمه می کند:« اگر فلان طور شود یا نشود چه خواهد شد؟»امنیت روانی را در آینده ای نامعلوم و مبهم تصور می کنیم.از روزی که یادم می آید آدم برنامه ریزی بودم و برای همه چیز زمان مناسب خودش را اختصاص می دادم، این روزها برنامه ریزی که همیشه برایم حکم تمرکز بر آینده را داشت تبدیل به پیش بینی شده که بسیار با برنامه ریزی های من متفاوت است. می دانید چرا؟برنامه ریزی درصدد حل مشکل من بود اما پیش بینی با تولید اضطراب و نگرانی مداوم مشکلات زیادی برایم به وجود آورده است. با برنامه ریزی مرحله به مرحله جلو می رفتم و با مساله مواجه جدی پیدا می کردم تا آرام آرام بتوانم آن را تغییر دهم. اما پیش بینی در فضای امروز زندگی ام تنها شدت و حِدَت مشکل را برایم آشکار می سازد و مرا بدون هیچ سپر دفاعی به امان خدا وِل می کند.تقریبا ده سالی می شود که به توسعه فردی برای رشد، حال خوب و تاب آوری و ... پرداخته ام. اگر نوشته های مرا خوانده باشید متوجه دغدغه های من شده اید؛ دوست داشتم با زبانی ساده آنچه آموخته ام را به دیگران نیز بیاموزم.نمی دانم این روزها چگونه می توانم بنویسم که کمک کننده باشد، خودم حال خوبی ندارم و دست و دلم به نوشتن نمی رود، رشد و شکوفایی زمینه می خواهد که امروز مردم سرزمینم از آن محروم هستند. هر وقت توانستم خودم را جمع و جور کنم آخرین قسمت این پست را می نویسم.تخیل تعطیلات خوبی برای رهایی از زندگی واقعی است. هر چند همیشه ترجیح داده ام با درد رشد کنم اما باید اعتراف کنم که این روزها فقط با خیال های خوشایند می توانستم برای دقایقی زمان حال را ترک کنم و در زمان و مکان دیگری زندگی کنم، چقدر دلم می خواهد این تخیل های ساده و بی ضرر باعث شود بعضی چیزها واقعا اتفاق بیفتد. لحظاتی خوشایند و بدون استرس که همه به آن نیاز داریم وقتی حس ناامیدی و از دست دادن کنترل زندگی روح و جسم مان را آشفته کرده است.قول بدهید ارتباط خود را با طبیعت، دوستان، خانواده و هرچیزی که برایتان ارزشمند و هدفمند است قطع نکنید.نپرسید که چی بشه.وقتی این قطع ارتباط طولانی می شود، ذهن چیزی جز خودش برای نگاه کردن ندارد و این یعنی تفسیر درونی بی پایان در یک حلقه بسته نگرانی و تاریکی.وقتی معنا از بین می‌رود ذهن جایی برای رفتن ندارد جز اینکه به خودش برگردد و تنهاتر شود.اجازه این کار را ندهید، چگونه؟ من هم نمی دانم و در حال آزمون و خطا هستم. لنگرهای من همیشه مطالعه کتاب،دیدن فیلم های خوب، پیاده روی، ورزش و دیدن دوستان موافق بوده است.شما هم لنگرهای خود را دوباره پیدا کنید حتی اگر حس می کنید پیش بینی درستی برای آینده ندارید. خودتان را زنده نگه دارید تا دوباره بتوانید فکر کنید.ما دوباره زخمی و ناتوان راه را پیدا می کنیم.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 21:21:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق شدن زندگی عاشقانه در باتلاق کینه و حسادت(بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA-emzodlbya7ok</link>
                <description>زندگی مشترک اصول و قاعده ای برای خودش دارد، ندارد؟بیشتر افراد از جمله خود من فکر می کردند که علاقه ابتدایی و شناخت کلی در روزهای آشنایی و پیدا کردن سلیقه مشترک تضمین پایدار ماندن و دوام یک ازدواج خواهد بود. کاش همه چیز به سادگی روزهای ابتدای آشنایی بود اما متاسفانه واقعیت چیز دیگری را نشان می دهد. ما با عشق و علاقه و هزار امید و آرزو شریک زندگی خود را انتخاب می کنیم و بعد از مدتی (برای هر فردی متفاوت است) رها می کنیم! باورتان می شود به همین راحتی که نوشتم، رها می کنیم. چگونه؟دیگر توجه روزهای اول را نداریم، وسواس های اولیه را آرام آرام کنار می گذاریم و به خود واقعی بدون نقاب مان تبدیل می شویم. فردی که می خواست در روزهای آشنایی بهترین شکل خود را نشان دهد حالا ضرورتی برای آن همه ملاحظه کاری احساس نمی کند. خودخواه می شود، درک متقابل را فراموش می کند، فیتیله علاقه اش پایین می آید و خیلی مسائل دیگر که اگر تجربه زندگی مشترک را داشته باشید حتما بهتر از من می توانید آن ها را لیست کنید.در تجربه من هر چیزی که دوست داشتم به سرعت از بین رفت گویی هیچ گاه نبوده است. فکر می کردم شاید تقصیر من بوده اما هر چه جلوتر رفتم دیدم نه داستان چیز دیگری است.فیلم The Roses در مورد فروپاشی ازدواج یک زوج موفق «تئو رز» با بازی «بندیکت کامبربچ» و «آیوی رز» با بازی «اولیویا کولمن» است. متاسفانه ازدواج آنها بعد سال ها در وضعیت بدی قرار می گیرد.از اینجا به بعد بخش هایی از داستان فیلم را اسپویل می کند.ماجرا از جلسه روانکاوی تئو و آیوی شروع می شود. قرار است هر کس دلیل ازدواجش را عنوان کند و ویژگی های مثبت دیگری را نام ببرد. هر دو با مسخرگی جلسه را پیش می برند و درمانگر به آنها می گوید که با این وضع آنها توانایی حل مشکلات شان را نخواهند داشت.بارها پیش آمده است که مسائل مان را جدی فرض نمی کنیم و استنباط مان این است که با دست کم گرفتن آنها و تبدیل کردن موارد جدی به لودگی و مسخره بازی می توانیم آنها را فراموش کنیم یا نادیده شان بگیریم. چرا اینطور فکر می کنیم؟ چون مسائل برایمان آنطور که باید اهمیت ندارد، یا نمی خواهیم اوقات خوشمان را خراب کنیم.ماجرای آشنایی این دو نفر هم جالب است. تئو و همکارانش در رستورانی جمع شده اند تا جشن بگیرند. آیوی هم در آشپزخانه این رستوران سر آشپز است و خیلی اتفاقی تئو که از حرف های خسته کننده رئیسش حوصله اش سر رفته به آشپزخانه می رود تا چند لحظه تمرکز کند که آیوی را می بیند. دوستی و در نهایت ازدواج آنها این گونه شکل می گیرد.اگر خواستید فیلم را ببینید لطفا تیتراژ ابتدایی را جلو نزنید چون بسیار زیبا و فکر شده انتخاب شده است.ده سال از ازدواج تئو و آیوی گذشته، آنها صاحب دو فرزند شده اند و خانه زیبایی دارند. از نحوه صحبت کردن تئو و آیوی متوجه می شویم که از لحاظ فکری و نوع تربیت فرزند با هم کاملا متفاوت هستند و در این مدت طولانی هم گویا کسی تغییر آنچنان جدی نکرده است.از نگاه آیوی : بچه ها باید همه چیز را خودشان تجربه کنند تا حد و حدود هر چیزی را خودشان به دست آورند.از نگاه تئو : باید برای بچه ها از هر چیز تعریفی مشخص داشت و حد و حدودی قائل شد تا مشکلی برایشان پیش نیاید.در هر دو نگرش کمی افراط وجود دارد و هیچ کدام از نظرات آنها به تنهایی نمی تواند تضمین تربیت درست فرزندان شان باشد. بهتر است پدر و مادرهایی که تا این حد اختلاف دارند با یکدیگر به تفاهم و توافقی برسند تا بچه ها میان کشمکش های آنها تقلا نکنند.در این مدت تئو معماری برجسته شده و طراحی مهم ترین ساختمان شهر به عهده اوست، آیوی هم زنی خانه دار که خودش را وقف زندگی و بچه ها کرده است اما آرزو دارد کاری در حوزه غذا انجام دهد، مثلا رستورانی بزند.روزی تئو او را به مکانی کنار ساحل می برد و به او می گوید که وقت آن رسیده که آروزیش محقق شود؛ پس قرار می شود که پول طراحی آخرین کار تئو ساختمان متروکه ای را تبدیل به رستوران غذای دریایی آیوی کند.تا اینجا با زندگی معناداری مواجه هستیم، رابطه سالمی بین زن و شوهر وجود دارد که بعد از ده سال زندگی کاملا برایمان قابل درک است. می دانیم زندگی خوب در یک روز ساخته نمی شود بلکه از طریق عادت های روزمره، حرکت های کوچک، حمایت های عاطفی و احترام عمیق پرورش می‌یابد و این گونه است که خانه به مکانی برای آرامش، آسایش و التیام عاطفی تبدیل می شود. رستوران مشتری ندارد و بسیار سوت و کور است اما برای آیوی اهمیتی ندارد و با علاقه و وسواس خاص خودش غذای خوش رنگ و لعاب برای حتی یک مشتری درست می کند.شب افتتاحیه موزه دریانوردی که تئو خلاقانه آن را طراحی کرده است طوفانی آغاز می شود که همه چیز را زیر و رو می کند. طوفانی که نه تنها ساختمان شیشه ای موزه را متلاشی می کند بلکه مسیر زندگی تئو و آیوی را هم تغییر می دهد.به دلیل طوفان جاده ها بسته شده و ماشین ها به سمتی هدایت می شوند که رستوران آیوی آنجاست و خودتان می توانید حدس بزنید آن شب چه اتفاقی می افتاد.شهرت تئو در عرض چند ساعت نابود شد و رستوران آیوی بعد از مدت ها مورد توجه رسانه ها قرار گرفت.رویای تئو از هم پاشید و تحقق آروزی دیرینه آیوی کلید خورد.تغییر این وضعیت در زندگی آنها آتش زیر خاکستر را شعله ور ساخت، می دانید چرا؟بعد از مدتی در زندگی مشترک هر کسی تبدیل به خودِ خودِ واقعی اش می شود. اگر شما با نظر من مخالف هستید، عیبی ندارد اما من تغییر رفتاری را در میان دوستان و نزدیکانم زیاد دیده ام. دلیل خاصی هم ندارد، جالب است بدانید که از اول هم به عنوان مثال من همانی بودم که الان هستم فقط ملاحظه هایی داشتم که دیگر ندارم، حساسیت هایی داشتم که دیگر اهمیت ندارد و خلاصه ضرورتی نمی بینم دیگر بهترین مدل خودم باشم چون خسته شده ام!چه اتفاقی می افتد؟ بین آنچه قبلا بودم و چیزی که الان هستم اگر فاصله مفهومی زیادی باشد منجر به نارضایتی و ناخشنودی در رابطه می شود. در ماجرای تئو و آیوی چون خیلی از گذشته آنها نمی دانیم دقیق نمی توانیم موارد را عنوان کنیم. اما با تغییر جایگاه اجتماعی و موقعیت این دو نفر اختلاف های قدیمی که قبلا به دلایلی که در هر زندگی خاص و منحصر به فرد است سر باز می کند و به چالش های اساسی زندگی تبدیل می شود،چرا؟چون در زمان خودش در مورد آنها گفتگو نشده و اختلاف یا مساله بدون بازبینی زیر فرش زده شده است! پس حتما روزی دوباره در زندگی با قدرت بیشتری خودش را نشان می دهد.یادتان باشد هر دردی که کهنه شود زمان بیشتری برای ترمیم و التیام لازم دارد.آیوی به شدت مشغول و درگیر رستوران است و تبدیل به سایه ای در خانه شده است. تئو از کارش اخراج شده و به خاطر وضعیت پیش آمده فعلا کسی او را استخدام نمی کند، او کاملا خودش را وقف بچه ها و سر و سامان دادن به کارهای خانه کرده است و هر روز مسافت طولانی را با بچه ها می دود.اولین درگیری: آیوی نیمه شب با کیک بستنی به اتاق بچه ها می رود و آنها می گویند با پدر قرار گذاشته اند که اگر تو نیمه شب آمدی و از ما خواستی کیک بستنی بخوریم با احترام بگوییم نه!از نگاه آیوی: خوردن کیک بستنی در نیمه شب لذت بخش است.از نگاه تئو: این همه کالری و قند در این ساعت از شب فاجعه است.آن ها این نوع نگاه را از ابتدای زندگی شان داشته اند اما احتمالا توجه زیادی به آن نمی کردند.به نظر شما چرا حالا این تفاوت مهم به نظر می رسد؟چون دیگر کسی قرار نیست به خاطر دیگری از نظرهای خودش کوتاه بیاید.فکر می کنید تئو و آیوی دیگر بهم علاقه ای ندارند؟اشتباه تئو و آیوی کجاست؟چرا این اختلاف نظر و موارد مشابه آن فاصله بین آنها را بیشتر و آرام سوز زندگی را تبدیل به چرخه ای از حسادت و انتقام می کند؟با چه مکانیزمی قادر خواهیم بود از تبدیل شدن کلمات عاشقانه به نفرت صریح و بی پرده جلوگیری کنیم؟دو هفته دیگر ادامه مسائل آیوی و تئو را در همین صفحه بخوانید.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 19:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری روانکاوانه به عمق خاطراتی که هرگز از یاد نمی‌روند(آخرین قسمت)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%82-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-yp6mfiz8qxbb</link>
                <description>بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.بیمارستان در تراپی مشترک:سارا: فضای بیمارستان جایی است که سارا را با گناه مرگ مادرش روبرو می کند.او خودش را مقصر می داند چون در لحظات آخر زندگی مادرش در کنار او نبوده است و دوباره قرار گرفتن در اتاقی که مادرش در آن بستری بود فرصتی دوباره به او می دهد تا این بار گناه را از روی دوش خودش بردارد. در ادامه او برای رهایی از این درد کار دیگری هم انجام می دهد که جلوتر به آن می پردازم.دیوید: او پدر مضطربش را در انتظار تولد زودرس خود می بیند و سعی می کند او را آرام می‌کند.او ماجرای متفاوتی در بیمارستان دارد. دیوید متوجه می شود که زودتر از موقع و نارس به دنیا آمده و پدرش به شدت نگران او بوده است. حالا متوجه می شود چرا همیشه به او می گفتند که پسر خاصی است. دیوید از پدرش حمایت عاطفی می کند تا اضطرابش کمتر شود.از نگاه درمانی حضور آنها در کنار هم برای سبک شدن بار گناه و نگرانی شان است. دیوید و سارا با هم همدلی متقابل می کنند آنها از حالت انزوا نسبت به مساله ای که دارند بیرون می آیند و در کنار هم بودن را برای رها کردن مسائل گذشته شان تجربه می کنند. حضور دیوید به عنوان شاهدی برای سارا مفید است چون باعث می شود به پذیرش سوگ مادر بدون مقصر دانستن خودش برسد و حضور سارا برای دیوید نوعی حمایت است برای رهایی از اضطراب های همیشگی اش با تقویت افزایش خود باوری که اتفاقا کمک بزرگی به او کرد. مقصد پنجم: چشم اندازی دل انگیزدیوید و سارا از پله های زیادی بالا می روند و به تپه ای می رسند، جایی که انگار زمین زیر پای آن دو نفر است.آنها مرز بین تنهایی و صمیمیت را در این مکان می شکنند و با هم در مورد تجربیات خود صحبت می کنند و همچنین در مورد چیزهایی که می توانست یا می تواند بین آن دو به وجود بیاید خیال پردازی می کنند.طبیعت نماد خودآگاه است جایی که برای گفتگوی عمیق درباره مشکلات و تروماهای گذشته مکانی امن می شود. کم کم حس می کنیم دیوید و سارا بهتر مسائل خودشان را می بینند، از مرحله انکار به پذیرش می رسند و الگوهای دفاعی اشتباه آنها تبدیل به الگوهای سالم و درست تری در رفتارشان می شود. تجربه دیوید و سارا مرا به یاد جلسات روایت درمانی انداخت. روایت درمانی: رویکردی است که به افراد کمک می‌کند تا با بازنویسی داستان‌های زندگی خود، خود را از مشکلات شان جدا کنند. این درمان، مراجعین را به عنوان متخصصان زندگی خودشان می‌بیند و آنها را تشویق می‌کند تا روایت‌ های منفی را به روایت‌ های توانمندسازتر تبدیل کنند.من با دوستانم این متد را شبیه سازی کردیم و وقتی دور هم جمع می شویم از آن برای مرور آنچه گذشته است استفاده می کنیم و مشکل مان را کاملا جداگانه بررسی می کنیم بدون اینکه خودمان را در مشکل ببینیم. مثلا نمی گوییم چون من بی ارزشم این اتفاق برای من افتاده است. به جای القای حس منفی آن را آگاهانه تبدیل به مسیر شناخت عامل اصلی می کنیم و در نهایت راهی برای برون رفت از آن پیشنهاد می دهیم.سارا و دیوید در این مکان و با به اشتراک گذاشتن زخم ها و احساس های بدی که نسبت به خودشان دارند، تاب آوری روانی شان را در کنار هم افزایش می دهند، از نظرات یکدیگر برای بهبود افکار مخرب خود استفاده می کنند و متحول می شوند.در میانه سفر هر چند هنوز حس های بد را همراه خود دارند اما کمی از بارهای پر درد گذشته خود را کنار گذاشته اند و این خودش بخشی از بهبود است.مقصد ششم: کافی شاپاین در برای هر دوی آنها آشناست. دیوید اعتراف می کند که قبلا نامزد داشته و سارا می گوید اینجا پاتوق همیشگی اش بوده است.ماجرای دیوید: نامزدش می گوید: « برای چه می خواهی این رابطه را تمام کنی؟»-دیوید: « نمی دانم شاید قسمت نبوده است.»ماجرای سارا: دوستش می گوید: « بهترین اتاق هتل را رزرو کرده تا به او بیشتر خوش بگذرد.»-سارا: « نیمه شب تو را ترک می کنم و هیچ وقت مرا پیدا نمی کنی.»اعتراف سارا: ازت خوشم میومد چون رابطمون در حد خوشگذرونی بود اما بعد تو خواستی جدیش کنی و من ترسیدم چون رابطه جدی نمی خواستم چون تو عاشق نسخه قلابی من بودی، چیزی که من نیستم. تو هیچوقت من واقعی رو نشناختی.اعتراف دیوید: می خواستم خوشبختت کنم و هر روز با این امید میومدم پیشت. رابطه که جدی تر شد همه چیز واسم پوچ و بی ارزش شد و دوباره شدم دیوید قبل از دیدنت، خسته و ناامیدتر از قبل و دیگه کنارت خوشحال نبودم.کافی شاپ قرار نیست نماد خاصی باشد معمولا مکانی است که در آن رابطه ای شکل می گیرد یا تمام می شود. برای سارا و دیوید آشکار شدن دلیل روابط شکست خورده قبلی شان است.مشکل اصلی دیوید: ترس از رد شدن که ریشه اش به شکست عشقی او در دبیرستان بر می گردد. عشق و دوست داشتن برای او غیر قابل دسترش تعریف شده و او را گوشه گیر و تنها کرده است.سبک دلبستگی دیوید اجتنابی است، چون:به محض صمیمت بیشتر از آن می گریزدنیاز به وابستگی را در خود سرکوب می کندمشکل اصلی سارا: احساس نالایقی به خاطر انتخاب های اشتباهی که در زمان بیماری مادرش داشته (غیبت او در شب فوت مادر) که احساس ارزشمندی او را ویران کرده است پس او هیچگاه خودش را لایق عشق و دوست داشته شدن نمی داند.سبک دلبستگی سارا اضطرابی-دوگانه است، چون:در فوت مادر خود را گناهکار می داند و آن را از یاد نمی بردوابستگی ناسالم را در خود تقویت کرده استدر این پست چهار سبک دلبستگی از نگاه جان بالبی را توضیح داده ام. دیوید و سارا دوباره سوار ماشین می شوند اما حالا می دانند که هر کدام چه مسائلی را تجربه کرده اند.آنها ناگهان با اعلام GPS ماشین با یک گوزن تصادف می کنند و ماشین چپ می کند.روایت درمانی با این شکل برای این دو نفر تمام شده است و مقصد بعدی را باید به تنهایی بروند، می دانید چرا؟وقتی متوجه می شوید که ریشه مساله تان کجاست باید به همان جا رجوع کنید و این سفر کاملا درونی است و شما باید با ذهنیت ها و نوع نگاه تان به مسائل روبه رو شوید و با آنها به صلحی درونی برسید تا بتوانید از آنها گذر کنید و مسیر زندگی تان را متفاوت طی کنید.سارا اصرار دارد که رابطه شان جلوتر از این نرود تا پشیمان نشوند چون به ریسکش نمی ارزد. اما دیوید برعکس می خواهد این بار زندگی را با کسی شریک شود نه به خاطر خوشبخت شدن سارا یا خودش بلکه فقط به خاطر خود زندگی با تمام پستی و بلندی هایش. او مصمم شده است حالا که فهمیده چه نقص هایی دارد و سارای واقعی را هم شناخته است می توانند رابطه بهتر و سالم تری با هم برقرار کنند.سارا قبول نمی کند.مسافرخانه سرِ بزنگاه - وقتی ماشین و موبایل شما را قال می گذارد، ما هستیم!آنها به مسافرخانه ای می رسند. فردا صبح ماشین تعمیر شده است و آنها دوباره به همان مکانی برمی گردند که همسفر یکدیگر شده بودند. سارا باید از دیوید جدا شود و ادامه سفر را هر کدام به تنهایی طی کنند. هرچند که هیچکدام شان تمایلی به ادامه سفر ندارند و فقط دوست دارند به خانه بازگردند.مقصد هفتم: خانههر کدام از آنها روبه روی درب خانه بچگی شان قرار می گیرند.دیوید وارد خانه کودکی اش می شود تا با خود نوجوانش مواجه شود. همان شبی که دلش شکسته است و باید با کسی حرف می زد. دیوید پانزده ساله می گوید: « یک بار مامان ما رو یک ماه ترک کرد و من می دیدم تو شب ها گریه میکنی و ترسیده بودی اما نمی تونستم کمکت کنم.»-دیوید در نقش پدر می گوید: « دنیا همینه و هیچ وقت بی عیب و نقص نیست. اما پدر و مادرت دوستت دارند و از تو تا جایی که بتونن مراقبت می کنن.»سارا وارد خانه کودکی اش می شود و لحظاتی را با مادرش می گذراند. سارای دوازده ساله به مادرش می گوید: « رابطه هایش خوب پیش نمی رود و می ترسد آدم بزرگ خوبی نباشد.-مادرش می گوید: « تو همیشه توانایی این رو داری که از زندگیت رضایت داشته باشی و فقط باید انتخابش کنی. وقتی احساس رضایت داشته باشی لحظاتی از خوشبختی رو هم تجربه می کنی.» خانه دوران کودکی‌ نمادی از کاوش عمیق ناخودآگاه و آشتی با کودک درون است. به نظر من این صحنه به عنوان نقطه اوج روان‌درمانی عمل می‌کند، جایی که هر کدام جداگانه با سایه‌ های گذشته مواجه شده و نقش والد و کودک خود را ایفا می‌کنند این اتفاق به بازسازی روابط درونی و حل تعارض های عاطفی شان کمک می‌کند.​ تحلیل شخصیت دیویددیوید در خانه کودکی‌ اش نقش پدر خود را بازی می‌کند و نوجوان پانزده ساله‌اش را دلداری می‌دهد. این نقش اجازه می‌دهد تا کودک درون او که از طرد و اضطراب رنج می‌برد حمایت پدرانه دریافت کند و الگوی ناکارآمد عشق‌ و خوشبختی در او شکسته شود.در نتیجه دیوید خود را با زخم هایش می پذیرد و برای رابطه بالغانه آمادگی پیدا می کند.تحلیل شخصیت ساراسارا شبی شاد با مادر مرحومش را در دوازده سالگی بازآفرینی می‌کند که باعث می شود گناه ناشی از عدم حضور در بستر مرگ مادر (به دلیل اولویت دادن به روابط سطحی) را التیام ‌بخشد. مواجهه کودک درون او با عشق مادرانه احساس مناسب نبودن برای عشق و دوست داشته شدن را خنثی می‌ سازد.در نتیجه ترس و نگرانی از تعهد در او ریشه‌کن شده و به سمت انتخاب های درست در زندگی می رود.دیوید ماشین را تحویل می دهد.GPS ماشین سارا می گوید دوست داری انتهای مقصدت کجا باشه؟سارا هم ماشین را تحویل می دهد.سارا جلوی درب خانه دیوید ایستاده است و می گوید: « با تو به ریسکش می ارزه هر چند ممکن همدیگر رو ناراحت کنیم ولی دوست دارم با تو هر اتفاقی بیوفته چون فکر می کنم می تونیم کنار هم راضی و عاشق باشیم.»ورود به رابطه بالغانههمان طور که متوجه شدید مسائل درونی دیوید (تعریف اشتباه از عشق و به دنبال آن جستجوی ناممکن برای به دست آوردن آن) و مسائل درونی سارا ( ترس از آسیب دیدن دیگران) تا حد زیادی حل شد.یادتان باشد آگاهی از مساله بخش بزرگی از درمان است اما اگر تنها آگاه باشید اما برای آن اقدامی انجام ندهید در واقع درمان نشده اید! فکر کنید به دکتر مراجعه کردید تا علت بیماری تان را بدانید، دکتر علت را می گوید و برایتان دارو تجویز می کند. اگر شما به داروخانه نروید، داروها را مصرف نکنید و صبوری نکنید آیا بیماری شما بهتر می شود؟پس دقت کنید اگر با کتاب، دوره آموزشی یا هر چیزی توانستید نامی برای مشکل یا رفتار خود پیدا کنید اسمش را درمان نگذارید. درمان زمان بر است و هر رفتاری برای تغییر و بهینه شدن به زمان مناسب نیازمند است.دیوید و سارا پس از بررسی های مشترک و فردی با آگاهی از نقاط ضعف و ویژگی های مثبت یکدیگر دوباره به هم می رسند و دری را به عنوان نماد آینده مشترک باز می کنند.به نظر شما آنها در رابطه عاطفی خود دیگر مشکلی نخواهند داشت؟پاسخ قطعی وجود ندارد اما با شواهدی که از این دو نفر در دست داریم و با توجه به اینکه دردهای خود را شناخته اند و با درون خود آشتی کرده اند و همچنین نسبت به ویژگی های بد و خوب یکدیگر شناخت معقولی پیدا کردند احتمال اینکه رابطه خوبی داشته باشند زیاد است.اختلاف نظر در هر رابطه ای خودش را نشان می دهد و نمی توان جلوی آن را گرفت اما با در نظر گرفتن خودمان و طرف مقابل، کمی تاب آوری بیشتر و انتخاب آنچه نفع دو طرف را در بردارد می توانیم از تبدیل شدن هر مساله ای به دعوایی غیر قابل حل جلوگیری کنیم.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 20:16:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری روانکاوانه به عمق خاطراتی که هرگز از یاد نمی‌روند(بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%82-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-mkcvsbiinl7h</link>
                <description>گذشته برای شما گذشته است یا هنوز در زندگی شما جریان دارد؟آیا جرات دارید پشیمانی ‌هایتان را دوباره زندگی کنید؟شخصیت امروز شما با چه وقایعی از گذشته پیوند خورده است که دیگر کارایی ندارد اما شما توان مواجه شدن با آن مسائل را ندارید؟هر چند معمولا می گوییم گذشته ها گذشته است و امروز باید زندگی کنیم که حرف بسیار درستی هم هست اما گاهی مسائلی در روان وجود دارد که با کند و کاوی ساده به ریشه آنها در گذشته می رسیم.می پرسید چه مسائلی؟مثلا جاهایی که خود را به خاطر کاری مقصر دانستیم و هیچ گاه خودمان را نبخشیدیم یا از ورود به کاری ترسیدیم و برای یک بار هم حاضر نشدیم با آن موضوع مواجه شویم تا بفهمیم آن قدرها هم کار وحشتناکی نبوده است.فیلم A Big Bold Beautiful Journey را چند هفته پیش دیدم و خیلی برایم جالب بود چون مرا یاد تکنیک سایکودرما که بنیان گذار آن جیکوب مورنو است انداخت.سایکودراما (Psychodrama) شیوه‌ای است برای درمان برخی از بیماری های روانی که در آن بیمار نقشی بازی می کند که با آنچه او را آزار می دهد مرتبط است. در این روش بیمار در یک نمایش شرکت می‌کند و به تحلیل مساله خود می‌ پردازد.این فیلم روایت کننده سفری خیالی است که در آن دیوید (کالین فارل) و سارا (مارگو رابی) از طریق GPS مرموزی به گذشته‌ دردناک خود باز می‌گردند و با بازنمایی صحنه‌ های کلیدی، مکانیسم‌ های دفاعی و الگوهای عاطفی‌شان را بازسازی می‌کنند.از اینجا به بعد بخش هایی از داستان فیلم را اسپویل می کند.دیوید مجرد و تنهاست، به عروسی دوستش دعوت شده و می خواهد به شهر دیگری برود که می بیند ماشینش را جریمه کرده اند (پلیس چرخ را قفل کرده بود) خیلی اتفاقی آگهی اجاره خودرو را روی دیواری می بیند و پا به سالن مرموزی می گذارد که فقط دو ماشین قدیمی مدل 1994 دارند. محیط، دو کارمند آنجا و کلا همه چیز مرموز است. آنها از دیوید می خواهند GPS جداگانه ای برای مسیریابی از آنها بگیرد که او با اکراه قبول می کند.دیوید به مکان عروسی می رسد و اتفاقا ماشین دیگری که مشابه ماشین اوست هم کمی بعد به آنجا می رسد و دختری که بعدا متوجه می شویم نامش سارا است وارد می شود. دیوید و سارا توسط عروس به هم معرفی می شوند و کمی با هم حرف می زنند.دیوید گوشه گیر و سارا اغواگر است. از نوع مکالمه بین این دو نفر می توان به وضوح این قضیه را متوجه شد.در راه بازگشت به خانه ناگهان GPS با دیوید حرف می زند و می گوید آمادگی دارد به سفری بزرگ، جسورانه و دلنشین برود. دیوید قبول می کند.شروع سفر: از خروجی بعد وارد مجتمع خدماتی کی کی شو و چیزبرگر سفارش بده.دیوید در حال خوردن چیزبرگر سارا را چند میز آنطرف تر می بیند و تعجب می کند. آنها دوباره همدیگر را می بینند و با هم صحبت می کنند. موقع خداحافظی GPS به دیوید می گوید سارا را سوار کن، چون ماشین سارا دیگر روشن نمی شود.دیوید و سارا همسفر می شوند در حالیکه نمی دانند مقصد کجاست.مقصد اول: دری قرمز وسط جنگل که دیوید باید آن را باز کندآنها وارد مکانی می شوند که برای دیوید آشناست. یک فانوس دریایی قدیمی که او قبلا به تنهایی آنجا بوده است و اعتقاد دارد زیباترین جاها حس تنهایی آدم را بیشتر نشان می دهند. اینکه کی هستی و قراره این زندگی به چی ختم بشه، اما هیچ چیز بهت الهام نمیشه.-        یعنی این همه زیبایی به چشمت نیومد؟-        نه.-        حالا چی؟-        دیوید سکوت می کند.فانوس دریایی نماد راهنمایی درونی است می دانید چرا؟ چون منبع نور در تاریکی است تا راه را به کشتی ها نشان دهد. دیوید قبلا به اینجا آمده است اما درسی از فانوس دریایی فرا نگرفته است پس دوباره در برابر گذشته اش قرار می گیرد و به همان مکان باز می گردد تا درس حضور در لحظه را بیاموزد.در روان درمانی با رویکرد یونگی تکنیکی به نام تخیل فعال وجود دارد که شبیه به همین سکانس ورود دیوید به فانوس دریایی است. تخیل فعال مسیر موثری به سمت ناخودآگاه است.در اینجا برای تمرین می توانید خودتان را جای دیوید قرار دهید و با این مکان (فانوس دریایی) گفتگو کنید؛ مثلا بپرسید: &quot;چه نوری برای هدایت نیاز دارم؟&quot; در این تکنیک نماد از حالت منفعل خارج می شود و به تعاملی دوسویه با فرد می پردازد که تحول عاطفی را تسهیل می‌کند.در مورد این تکنیک و چگونگی تعامل با نمادها پیشنهاد می کنم کتاب کم حجم تخیل فعال نوشته رابرت الکس جانسون را مطالعه کنید.مقصد دوم: دری رنگی وسط یک چمنزار، سارا باید تَق تَق به درب بزند تا باز شوداین بار آنها وارد موزه ای می شوند که سارا در دوران بچگی با مادرش زیاد به آنجا می آمده است. او تعریف می کند که مادرش را در نوزده سالگی از دست داده و بعد از فوت مادرش بارها به آنجا آمده است.دیوید می گوید که پدر و مادرش زنده هستند. سارا خاطرات زیادی از پدرش ندارد و همان مقدار کم هم برایش ناخوشایند و ناراحت کننده است.موزه نماد حافظه، یادآوری و پیوند عاطفی با گذشته و خاطرات مادر است، مکانی که سارا با غم و گناه از دست دادن مادرش مواجه می‌شود. این مکان فضای داخلی ذهن سارا است که پر از خاطرات و احساسات سرکوب شده اوست. سارا باید فقدان و سوگ را بپذیرد تا دردهای درونی اش التیام یابد.کمی جلوتر متوجه می شویم رابطه او مادرش چگونه بوده است و اینکه چرا خودش را در مرگ مادرش مقصر می داند و نبخشیده است.مقصد سوم: دری آبی رنگ در انتهای یک گلخانه که دیوید تردید دارد آن را باز کنداین درب بزرگ و به قول سارا بد منظره متعلق به دبیرستان دیوید است و او دوست ندارد وارد آن شود.روزی دیوید به همکلاسی خود ابراز علاقه می کند اما او دیوید را طرد می کند چون پسر دیگری را دوست دارد. دیوید تعریف می کند که تمام آن شب گریه کرده بود و تعجب می کند که چرا الان دقیقا همان احساس را تجربه می کند.دبیرستان نمادی از مواجه و رویارویی دیوید با دوره ای از زندگی اش بوده که هویت و ساختارهای روانی او در حال شکل گیری بوده است. باورهای بنیادین او درباره دیگران و جهان، تجربه های مثبت و منفی این دوران همگی تاثیر عمیقی بر سلامت روان و روابط آینده او خواهند داشت.دیوید نوجوان در آن دوران به راحتی احساسات خود را بروز می داد و همانطور که به سارا می گوید:-        «خیال می کردم همه چیز برام جفت و جور می شه، به تمام خواسته هام می رسم و خوشبخت می شم، چون پدرم می گفت تو بچه خاصی هستی.»دیوید ادامه می دهد:-         «اگه می تونستم دوباره به اون دوران برگردم به خودم می گفتم که اتفاقا اصلا بچه خاصی نیستی، چون همین جمله آدم رو به سمت ناکامی عظیمی هُل میده.»بازگشت دیوید به این خاطرات در واقع فرصتی برای بازبینی پشیمانی‌ها، انتخاب‌های اشتباه و کشف منابع توانمندسازی و رشد در وجود اوست. او امروز باید زخم های عاطفی دوران نوجوانی خود را بهبود بخشد.چگونه؟با تغییر الگوهای ذهنی و احساسی خود. او می تواند درونش را دگرگون کند چون دیگر دیوید دوران دبیرستانش نیست. مقصد چهارم: صحنه تئاتر است و به هردوی آنها مرتبط می شودآنها از داخل یکی از نقاشی هایی که در موزه دیده بودند بیرون می آیند و وارد بیمارستانی می شوند جایی که مادر سارا در تنهایی فوت کرده است و دیوید با نارسایی قلبی به دنیا آمده است.بیمارستان می تواند سمبل چه چیزی در روان این دو نفر باشد؟اگر دوست دارید ادامه مواجه دیوید و سارا با گذشته شان را بدانید، هنوز چند درب باز نشده باقی مانده است، ادامه این داستان و تحلیل کاربردی شخصیت این دونفر را دو هفته دیگر در همین صفحه بخوانید.قسمت پایانی را از اینجا بخوانید.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 19:39:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکثی میان ویرانی و رهایی در سفری به ژرفای ناخودآگاه(آخرین قسمت)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D9%85%DA%A9%D8%AB%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%98%D8%B1%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-kixk0fkwptgn</link>
                <description>بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.مایک به سرعت وسایلش را داخل کوله پشتی می گذارد و تا جایی که می تواند سعی می کند خودش را به زمین میخکوب کند تا کمتر تکان بخورد. او با تمام توان و به سختی خودش را در طوفان ثابت نگه می دارد.بعد از اینکه طوفان تمام می شود، او جسد تامی را می بیند که باد او را نزدیک پای او آورده، با ناراحتی سعی می کند باتری جدیدی از جیب او بردارد که متوجه می شود کوله پشتی کمی آنطرف تر پرت شده است!شرایط مایک مرا یاد زمان هایی می اندازد که سعی کردم برای مشکلی راه چاره ای پیدا کنم اما بعد متوجه می شدم اتفاق دیگری افتاده و چیزی که قرار بوده مساله مرا حل کند دیگر نتیجه ای برایم ندارد چون موضوع تبدیل به مشکل جدیدی شده است و دوباره باید فکر می کردم و برای مساله جدید چاره تازه ای پیدا می کردم.کمی بعد ذخیره آب آشامیدنی مایک به پایان می رسد و او می گوید: « این آخرین جایی است که تو ایستاده ای و با شلیک کردن چند تیر در بیابان فریاد می زند: کمک، کمک.»مایک می خواهد به زندگی خود پایان دهد اما نمی تواند و در همان لحظه مردی صحرانشین را می بیند که با حرکت هایی زیگزاگی به سمت او می آید. مایک با دست و پاچگی برای او تعریف می کند که آب ندارد و رادیو در کوله پشتی است. اما مرد صحرانشین با بی تفاوتی خاصی به او می گوید باید قدم بعدی را خودت برداری!مایک فریاد می زند«:دوستش تامی با همین قدم ها روی مین رفت و او نمی تواند قدم بردارد چون ممکن است مین عمل کند.»مرد صحرانشین دوباره می گوید:« تو باید قدم بعدیتو برداری.»دقت کرده اید گاهی آنقدر به مشکلی که برایتان پیش آمده چسبیده اید که نمی توانید چیزی غیر از آن و تنها راهی که به ذهن تان می رسد را ببینید؟ مثلا اگر برای همان مشکل دوستی به شما پیشنهاد یا راهنمایی بدهد که با آنچه شما در آن موقع فکر می کردید فرق داشته باشد به شدت عصبانی می شوید و دوست تان را به نفهمیدن قضیه متهم می کنید. باید این واقعیت را قبول کنیم که بعضی وقت ها نمی‌توانیم تصمیم بگیریم، چرا؟1- اطلاعات خیلی کم یا خیلی زیاداطلاعات کافی درباره گزینه‌ های پیش ‌رویمان نداریم و داده ‌های ناقص و ناکافی به نتیجه‌گیری اشتباه منجر می‌شوند.اطلاعات بیش ‌از حد داریم. وقتی داده ‌ها زیاد باشند نه تنها نمی توانیم تصمیم بگیریم بلکه بیشتر دچار سردرگمی و تناقض می شویم.🔴مایک نمی داند کجاست و فقط می داند باید باتری رادیو را عوض کند.2- محدودیت زمانیتصمیمات بد و اشتباه ریشه در استرس دارند. استرس فقط می خواهد با شتاب ما را از مخمصه نجات دهد. وقتی محدودیت زمانی داریم استرس سر و کله اش پیدا می شود و تصمیم گیری را مختل می کند.🔴مایک می داند نمی تواند 52 ساعتی که گروهبان گفته دوام بیاورد پس دچار استرس می شود.3- اصرار به حفظ موقعیت موجودتصمیم با تغییر همراه است. خیلی‌وقت ‌ها به تغییر روی خوش نشان نمی‌دهیم چون ماندن در شرایط موجود ساده‌ تر از انجام دادن یک کار جدید است.🔴مایک مطمئن است نمی تواند پایش را تکان دهد پس ترجیح می دهد شرایط فعلی را همان طور که هست حفظ کند.4- خطاهای شناختی (سوگیری)سوگیری تایید: وقتی دربارۀ موضوعی فقط به اطلاعاتی توجه می‌کنیم که نظر ما را تأیید می‌کنند و آن داده‌هایی را که با باور ما مغایرت دارند نادیده می‌گیریم یا کم‌ اهمیت جلوه می‌دهیم.سوگیری اثر لنگر: از فریب‌کاری‌های ذهن است که می‌گوید اطلاعات اولیه، درست‌ترین اطلاعات موجود است. وقتی در داده‌های اولیه گیر می‌کنیم و همه‌چیز را از همان زاویه می بینیم.سوگیری اثرهاله ای: معمولا باعث دردسر می‌شود، چون به نظرها و ایده های خاصی به دلایلی که برای خودمان مهم است اهمیت بیشتری می دهیم. به نظر شما مایک کدام خطای شناختی را مرتکب شده است؟کمی بعد دختر کوچکی قمقمه پرآبی برای مایک می آورد و هرچه مایک خواهش می کند او هم مثل پدرش توجهی به کوله پشتی نمی کند. مایک مستاصل شده و درک نمی کند چرا آنها حرفش را نمی فهمند.شب اول فرا می رسد، مایک آتشی روشن می کند و به آخرین پیام همسرش گوش می دهد و اشک می ریزد. او صدای گرگ ها را می شنود و چند تیر بی هدف شلیک می کند.مین اول در خیال مایک : او در کودکی از پدرش سیلی می خورد و از ترس واکنشی نشان نمی دهد.مرد صحرانشین دوباره می آید و سوال هایی عمیق از مایک می پرسد:-        چرا رفتی رو مین؟-        داشتیم می رفتیم سمت روستا-        چرا روستا؟-        چون تو صحرا گم شدیم-        چرا گم شدی؟-        چون ماموریت داشتیم-        چه ماموریتی؟-        چون تو جنگ هستیم-         چرا تو توی جنگ هستی؟-        چون سربازم-        چرا سربازی؟-        چون دلیلی برای موندن نداشتم-        چرا دلیلی نداری؟-        سکوتمرد صحرانشین رادیو را به مایک می دهد اما رادیو کار نمی کند. او از مایک می خواهد که مردی آزاد باشد، ادامه دهد و تسلیم نشود.به نظر شما مرد صحرانشین زندگی هر کدام از ما چه کسی می تواند باشد، کمی فکر کنید و در زندگی تان آن فرد را پیدا کنید.مشکل بزرگ مایک چیست؟مایک دائماً در حال سناریوسازی است و بدترین حالت ممکن را تصور می‌کند؛ اما نکته اینجاست که این سناریوها نه‌تنها او را نجات نمی ‌دهند، بلکه او را به‌سمت فروپاشی ذهنی سوق می‌دهند. چرخه‌ای که در بسیاری از اختلالات اضطرابی دیده می‌شود: ذهنی که قصد دارد فرد را نجات دهد اما در نهایت او را بیشتر گرفتار می‌کند.روز بعد آغاز می شود و مایک آرام آرام به دلیل بی خوابی و شرایط ناگوار دچار توهم می شود.مین دوم در خیال مایک: کجا بودی وقتی او مریض بود و به تو احتیاج داشت؟ خفه شو!مایک در خیالش تامی را می بیند که برای استفاده از رادیو کمکش می کند، شب دوم آغاز می شود.گاهی اصرار بر توقف روی مساله ای نتیجه نامناسبی به همراه دارد. حتی اگر ذهن تان اینگونه وانمود می کند که هیچ راهی وجود ندارد و شما را مجبور می کند به خود بقبولانید که انتخاب دیگری وجود ندارد باید بدانیم که حتما از زوایه دیگر می توان به همان مساله نگاه کرد.باید با واقعیت به گونه ای که تا به حال به آن نگاه نکرده اید مواجه شوید، کاری که مایک هنوز در آن موفق نیست.مین سوم در خیال مایک : او رفتار پدرش و سپس رفتار خشن خودش با جِنی همسرش را می بیند.مایک تلاش می کند که مانور شومن را اجرا کند، چون گرگ ها به او نزدیک شده بودند.او در تاریکی با مشکلات درونی اش تقلا می کند.صبح روز سوم مایک متوجه می شود باز هم گروه نجات نمی تواند به سمت او حرکت کند.او موفق می شود با جِنی حرف بزند و از او بابت رفتارش معذرت خواهی کند و اینکه باید به حرف او گوش می داد و به این منطقه نمی آمد. مایک می گوید: نمی دانم چرا دست به هر چیزی زدم خراب شد، برای همین به اینجا آمدم.این جواب آخرین سوالی بود که مرد صحرانشین از او پرسید، خاطرتان هست یا نه؟حواستان باشد بعضی اوقات ما برای فرار از پیشامدی که به دست خودمان ایجاد کردیم شرایط بدتری را رقم می زنیم.بهترین تصمیم در این شرایط چیست؟شما چه نظری دارید؟فرار کردن هیچ گاه پاسخ درستی نبوده است باید ماند و آرام آرام تغییر ایجاد کرد، حتی اگر سخت و طاقت فرسا باشد. باید روزی پایمان را از روی مین های ذهنی برداریم.مایک تعادلش را از دست می دهد اما ناگهان مرد صحرانشین او را نگه می دارد. او تعریف می کند چگونه یک پایش و همچنین دختر کوچکش را به خاطر مین از دست داده است. (مایک در توهم خود آن دخترکوچک را دیده بود.) او از سرنوشت می گوید که چطور برایش در بیمارستان رقم خورده بود، همسرش را اولین بار آنجا می بیند، جایی که فکر می کرد دیگر زندگی اش تمام شده است.مایک به حالتی نیمه هوشیار فرو می رود، فلش‌بک‌هایی از پدر سخت‌گیر و خشن، رابطه پر از دعوای او با جِنی و مسائلی که مایک همیشه از آنها فرار کرده را واضح تر از قبل می بینیم. او بخاطر می آورد اولین مین را پدرش برای او کاشته بود. پدری بی‌مسئولیت که او و مادرش را دلیل بدبختی هایش می دانست و همیشه با رفتاری پرخاشگرانه آنها را آزار می ‌داده است. مین های زندگی مایک:مینِ رابطه عاطفی با همسرش،مینِ دعوا و نزاع با دوستان و همکارانش،مینِ درگیری در کافه با غریبه ها و … تا می رسد به اولین مین. معمولا ترجیح می دهیم همان جایی که هستیم بمانیم زیرا انتخاب کردن ما را در برابر پیامدهای احتمالی قرار می دهد.اما حقیقت این است که کاری نکردن هم یک انتخاب است؛ انتخابی که در نهایت ما را به نتیجه ای نمی رساند. آزادی واقعی(همان که مرد صحرانشین بارها تکرار می کرد) تنها زمانی ممکن است که فرد بتواند با ترس‌هایش روبه‌رو شود و مسئولیت زندگی ‌اش را بپذیرد.مایک مانند خیلی از ما ترجیح می داد در برابر تمام مسائل زندگیش بی‌حرکت بماند. چرا؟چون حرکت یعنی مواجهه با ناخودآگاه، چیزی که او از آن می‌ترسید. مفهوم درماندگی آموخته‌ شده که مارتین سلیگمن روانشناس آمریکایی آن را مطرح کرده می گوید:اگر فرد بارها و بارها در شرایط سخت قرار بگیرد و شکست بخورد، در نهایت باور می‌کند که هیچ کنترلی بر زندگی ‌اش ندارد.نقطه‌ی تحول: از سرکوب تا پذیرشیکی از مهم‌ترین لحظات فیلم جایی است که مایک تصمیم می‌گیرد به جای فرار از گذشته، با آن روبه‌رو شود جایی که فرد سرکوب‌های خود را به سطح آگاهی می‌آورد و آن ‌ها را می‌پذیرد. مایک یک قدم به جلو بر می دارد و صدای انفجاری نمی آید، زیر پایش قوطی فلزی پر از سرباز اسباب بازی بود.جمع بندی و نکته های طلائیمکث آگاهانه، چیزی است که ما در این زیستن شتابزده، به شدت به آن نیاز داریم.واکنش های سریع و اتوماتیک به شرایط و اتفاقات؛ واکنشی ناآگاهانه از سوی فعالیت تله ها، عقده ها و سایه های شخصیتی است. ما به رویدادهای امروزِ زندگیمان همان واکنشی را نشان می دهیم که در گذشته داشته ایم، به زبانی ساده تر: ما به ناشناخته های امروز بر اساس شناخته های دیروز عکس العمل نشان می دهیم. در موقعیت های دشوار چه واکنشی داشته باشیم؟مکث کردن در هنگام واکنش ها می تواند افقی از انتخاب های جدید را برایتان نمایان کند. امتحان کنید.در اوج یکی از واکنش هایتان اندکی مکث کنید و از خودتان بپرسید:آیا این یک مین است؟آیا این مین به گذشته من تعلق دارد؟آیا این من هستم که واکنش نشان می دهم یا گذشته من است که فرمان می دهد؟آیا انتخاب دیگری دارم یا این تنها انتخاب است؟ اجازه دهید مسائل زندگی تان ته نشین شود و وقتی هیجان ها و بحران ها خوابید با تفکر و تجربه های جدید به سراغ آنها بروید. بحران ها بعد از طی دوران نهفتگی به فلسفه شخصی منحصر به فرد شما تبدیل می شوند.فلسفه زندگی حاصل درک، خرد درونی و به کار بستن آن در تصمیم گیری ها و عملکردهای روزمره زندگی شماست.پیشنهاد کتاب برای مطالعه:مراقبت از روح نوشته تامس مورمنبع:https://ravanamooz.ir/blog/%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B9-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C/</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 20:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکثی میان ویرانی و رهایی در سفری به ژرفای ناخودآگاه(بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D9%85%DA%A9%D8%AB%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%98%D8%B1%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-fuh09vjvix3f</link>
                <description>به نظر من تصمیم‌گیری در موقعیت ‌های دشوار یکی از بزرگترین چالش ‌های روان انسان است؛ مغز ما تحت استرس، اضطراب یا فشارهای احساسی، توانایی تحلیل صحیح اطلاعات و انتخاب بهترین گزینه را به‌ سادگی از دست می‌دهد. این موضوع موجب می‌شود فرد یا تصمیم را به تعویق بیاندازد، یا بر پایه ترس ‌ها و استدلال ‌های هیجانی و غیر اصولی، انتخابی انجام دهد که ممکن است به ضررش تمام شود. به عنوان مثال، زمانی که فرد باید بین ماندن در شغلی پایدار اما بی‌روح و یا پذیرفتن یک فرصت شغلی جدید و ناشناخته تصمیم بگیرد، غالباً نگرانی از عواقب و ترس از آینده باعث می‌شود مدت ‌ها در تردید بماند و حتی فرصت ‌ها را از دست بدهد. گاهی تصمیم گیری به دلایلی حتی سخت تر می شود چون با تروما و مسائل گذشته ما ترکیب می شود که انتخاب را دشوارتر می کند. اگر برای هر مساله ای که در زندگی مان ظهور و بروز می کند در زمان خودش وقت کافی را برای حل آن اختصاص ندهیم امکان دارد سال ها بعد آن مشکل حل نشده پایش را روی گلویمان بگذارد و اجازه درست نفس کشیدن را به ما ندهد! چند روزی است که دنبال فیلم خوب برای نوشتن در ویرگول بودم که مادرم خیلی اتفاقی متنی از فیلمی که چندین سال قبل دیده بودم را برایم خواند و جرقه نوشتن در مورد آن زده شد.فیلم Mine داستان یک سرباز تک‌تیرانداز به‌نام مایک را روایت می‌ کند که پس از یک مأموریت ناموفق، به تنهایی در صحرایی بی ‌انتها سرگردان می‌شود. پانزده دقیقه ابتدایی فیلم مایک و هم رزمش تامی را به عنوان تیراندازهایی می بینیم که در بالای صخره ای قرار است ماموریتی را انجام دهند، به دلایلی آنها لو می روند و مجبور می شوند فرار کنند بنابراین مسیر صحرایی بی نشان را در پیش می گیرند، جایی که هیچ چیزی حتی برای لحظه ای سر جای خود قرار نمی گیرد.اگر تجربه سفر به کویر را داشته باشید متوجه منظورم می شوید، در کویر حتی ردپای همان لحظه تان هم باقی نمی ماند و هر چه نگاه کنید رمل های یک دستی است که گویی شما اصلا به آنجا پا نگذاشته اید.طوفان شن حرکت را برای آن دو نفر سخت می کند.بیابان با وسعت زیاد و برهوتش می تواند نماد چه چیزی باشد؟اگر بخواهیم از منظر روانکاوی به آن نگاهی بیندازیم می تواند ناخودآگاه فردی هر کسی باشد؛ تنهایی یا خلاء وجودی که کمی جلوتر مایک را در بر می گیرد و او را با تردیدها و تعارض های درونی اش روبه رو می کند. هیچ مکانی مناسب تر از فضای یک بیایان نمی تواند بیانگر زخم های پنهان و ترس های سرکوب شده مان باشد. جایی که به عنوان مرحله جدایی از جایگاه قبلی مان است و باید با برهنگی روانی خویش مواجه شویم تا شفا یابیم.مایک و تامی به سختی حرکت می کنند، کمی بعد که طوفان فروکش می کند، باد تابلوی خطری را جلوی پای مایک می اندازد: هشداری برای خطرناک بودن آن منطقه. تامی هشدار را جدی نمی گیرد و به حرکت ادامه می دهد که ناگهان اتفاقی می افتد، او روی مین می رود. مایک می خواهد برای کمک به او برود اما ناگهان زیر پای خود صدایی می شنود: تِق و به یک باره تمام واقعیت را می فهمد آنها در منطقه ای مین گذاری شده هستند.تکلیف تامی مشخص است متاسفانه پاهایش را از دست داده و ممکن است بر اثر خونریزی جانش را از دست بدهد، اما وضعیت مایک پیچیده و دشوار است و آینده اش کاملا نامعلوم، او میان دو گزینه گیر افتاده است: اگر پایش را بردارد ممکن است مین عمل کند و از بین برود و اگر همان طور بخواهد ثابت بماند به مرور خسته شده و از گرسنگی و تشنگی ضعیف می شود و ...کمی فکر کنید این موقعیت برایتان آشنا نیست؟ منظورم زمین مین گذاری شده ای که شما در آن قرار گرفته باشید نیست! دقت کنید اینجا شبیه چه شرایطی در زندگی تان است؟به یاد بیاورید اضطراب فلج کننده ای که در مواجه با تصمیم های دشوار تجربه کرده اید. زمانی که باید در برابر عوامل بیرونی (خانواده، شریک زندگی، رئیس شرکت و ...) مقاومت می کردید و هم زمان افکارتان نیز لحظه ای دست از سرتان بر نمی داشت. شما باید در مقابل خودتان هم می ایستادید.برای من زمانی بود که مجبور شدم کارم را رها کنم و مسیر زندگی ام را تغییر دهم. با افکار خودم درگیر بودم، احساس بی ارزشی لحظه ای مرا رها نمی کرد، قضاوت دیگران برایم مهم بود و خلاصه ترکش های بیرونی و درونی زیادی به من وارد شد تا با در نظر گرفتن همه چیز و بعد از چند ماه تعلل و فکر کردن های طولانی این مین را خنثی کردم!تامی به خودش چند مورفین می زند اما نمی تواند شرایط را تحمل کند و ناگهان به خودش شلیک می کند. مایک می ماند با بیابانی بی انتها و ساکت و رادیویی که در کوله پشتی تامی مانده و او می داند هیچ وقت دستش به آن نمی رسد.او سعی می کند با احتیاط و به دقت از حالت ایستاده خارج شود و بنشیند، البته اگر بشود آن وضعیت را نشستن نامید! با تلاشی بی پایان سعی می کند تا کوله پشتی تامی را به سمت خود بکشد که بعد از مدتی موفق به این کار می شود.وقتی احساس کنیم چاره ای نداریم و گیر افتاده ایم بعد از مدتی کمی از حالت آشفتگی و پریشان حالی مان کاسته می شود و می توانیم حواسمان را جمع کنیم که با داشته ها و دانسته هایمان در این شرایط چه کاری می توان انجام داد.مایک وسایل کوله را بررسی می کند و می خواهد باتری رادیو را با نور خورشید شارژ کند.تا اینجا اگر بخواهید به مایک و تامی امتیاز بدهید از ده نمره به هر کدام چند امتیاز می دهید؟ به نظر شما تامی کار درست را انجام می دهد یا بیشتر با رفتار مایک هم سو هستید؟مایک سعی می کند با مرکز تماس بگیرد که بعد از مدتی این کار میسر می شود و او با گروهبان مربوطه حرف می زند و از موقعیت و شرایطی که در آن قرار دارد می گوید و از آنها درخواست کمک فوری می کند. اما در کمال تعجب گروهبان خیلی معمولی و بدون در نظر گرفتن وضعیت دشوار مایک از ماموریت ناتمام سوال می کند و می گوید: به علت طوفان شن تا پنجاه و دو ساعت آینده امکان پرواز هلی کوپتر وجود ندارد!مایک مستاصل شده است و می گوید: «نمی تواند این همه مدت دوام بیاورد. گروهبان از او می خواهد که اگر نتوانست مانند مانور شومن رفتار کند!گاهی زندگی از شما درنگ و مکث می خواهد. اگر آگاهانه باشد که انتخاب خودتان بوده و خیلی بهتر است اما وقتی به نشانه ها توجه نکنید به زور و ناگهانی مسیر زندگی شما را متوقف می کند و تنها و بی پناه تان می کند. می دانید چرا؟چون باید سکوت کنید و دست از کارهای همیشگی تان بردارید، باید عمیق شوید و دوباره نگاه کنید تا بتوانید از موهبت هیچ کاری نکردنِ موقت بهره مند شوید. اگر در این موقعیت قرار گرفتید دست از تقلا بردارید چون بیشتر فرو می روید، طمانینه بیشتر و سکوت چاره ساز است.دوربین به سرعت از مایک دور می شود و قابی زیبا و ترسناک از وسعت بیابان و حس تنهایی بی انتهایی شکل می گیرد. کمی بعد به این قاب طوفانی سهمگین از شن هم افزوده می شود.با توجه به اینکه مایک نباید ذره ای حرکت کند به نظر شما طوفان چه تاثیری در موقعیت او ایجاد می کند؟آیا معجزه ای رخ می دهد و او نجات پیدا می کند یا به سرنوشت تلخ تامی دچار می شود؟در چه موقعیت هایی شرایط به گونه ای رقم خورده که مجبور شده اید با تمام وجود مقاومت کنید و صبور باشید؟ دو هفته دیگر در همین صفحه جواب این سوال ها و سرنوشت مایک را بخوانید.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 21:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از آنکه فصل ها بگذرند زندگی را تجربه کن (آخرین قسمت)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-pdxklud5oh5l</link>
                <description>بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.کارتر و ادوارد تصمیم خود را گرفته بودند.ادوارد فرد ثروتمند اما تنهایی است و در نهایت در می‌یابد که موفقیت مالی نمی‌تواند جایگزین ارزش‌های انسانی و روابط عاطفی شود.کارتر زندگی ساده‌تر و معمولی دارد اما می خواهد از فرصت پیش آمده استفاده کند. این تجربه مشترک «کارهای قابل انجام در لیست آرزوها» به این دو نفر اجازه می دهد با وجود دنیاهای متفاوت شان زندگی را با یک نگاه مشترک دنبال کنند.✅آرزوی اول: پرش از هواپیما و عملیات آکروباتیک، با موفقیت انجام شد!✅آرزوی دوم: تاتو روی بازو! (کارتر این کار را دوست ندارد و انجام نمی دهد)✅ آرزوی سوم: راندن فورد موستانگ در مسیر مسابقه (این کار در لیست آرزوهای کارتر بود)✅ آرزوی سوم: سفر به شهری در فرانسه و رفتن به رستورانی با چشم اندازی زیبا (ادوارد هر سال به اینجا می آمد!)ادوارد با کارتر در مورد دخترش می گوید که سال هاست نتوانسته او را ببیند و داستانش مفصل است، کارتر دیدن دخترش امیلی را در لیست آرزوها می نویسد اما ادوارد به شدت عصبانی می شود و آن را خط می زند.گاهی مواجه با گذشته به حدی تلخ و ناراحت کننده است که حتی نمی خواهیم برای لحظه ای به آن فکر کنیم. به نظر شما چرا ادوارد نمی خواست در مورد دخترش صحبت کند؟ چه رازی در این بین نهفته است؟ کمی جلوتر ادوارد موضوع را برای کارتر روشن می کند.متاسفانه کارتر بعد از شام حالش به شدت بد می شود و آنها سریع به هتل زیبایی نقل مکان می کنند و برنامه ریزی برای روزهای بعدی را با هم مرور می کنند: قاهره، تانزانیا، ژوهاسنبورگ. ویرجینیا همسر کارتر از ادوارد می خواهد تا قبل از اینکه دیر شود کارتر را برگرداند اما کارتر می خواهد تا جاییکه جسمش اجازه می دهد با ادوارد همراه باشد.شما به چه کسی حق می دهید؟ کارتر یا ویرجینیا؟به نظر من هر دو نفر حق دارند؛ ویرجینیا حق دارد نگران باشد و کارتر هم حق دارد به صدای درونش گوش بسپارد و با جسم ناتوانش تا زمانیکه می تواند با زندگی همراه شود.زمانی می رسد که تشخیص درست و غلط برایمان بسیار دشوار می شود و به درستی نمی دانیم کار درست همین چیزی است که پیش رویمان است یا خیر. می پرسید بهترین کار چیست؟ چه کسی می تواند به درستی پاسخ سنجیده ای بدهد؟ شما، ندای درون و زندگی پیش رویتان؛ هر کسی جواب خودش را باید در دل همین ها جستجو کند. هیچ پاسخ از قبل آماده ای وجود ندارد، خیالتان راحت باشد.✅ آرزوی چهارم: سفر به دل حیات وحش طبیعی✅ آرزوی پنجم: بازدید از اهرام ثلاثه مصر (آرزوی مورد علاقه ادوارد)کارتر هنگامی که در حال تماشای عظمت اهرام ثلاثه هستند از ادوارد می پرسد:-        تا حالا خوشی رو تو زندگیت پیدا کردی؟-        بله-        آیا تو زندگیت برای بقیه هم خوشی رو آوردی؟در جواب این سوال ادوارد ماجرای دخترش امیلی را تعریف می کند که بعد از طلاق با مادرش زندگی می کرد و روزی عاشق شد. ادوارد با ازدواجش موافق نبود اما امیلی او را به جشن عروسی دعوت نمی کند و ازدواج می کند. روزی که شوهرش او را کتک زده بود به نزد ادوارد می آید و می گوید تقصیر خودش بوده. این کار دوباره تکرار می شود و ادوارد حق پسر را کف دستش می گذارد. اما امیلی از این کار ادوارد ناراحت شد، او را نبخشید و دیگر نخواست او را بیند. ادوارد گفت: «از کاری که برای محافظت از دخترم کردم خوشحالم حتی اگر او از من متنفر باشد.»✅ آرزوی ششم: بازدید از تاج محل✅ آرزوی هفتم: سفر به هنگ­ کنگلیست آرزوها هر روز کمتر و کمتر می شد.در مورد سوال های کارتر کمی فکر کنید خصوصا سوال دوم؛ آیا در زندگی باعث خوشی دیگران هم شده اید؟ احتمالا این سوال بیشتر برای کسانی مصداق دارد که در دهه سوم به بعد زندگی شان هستند.هر چند ما همیشه خودمان و نیازهایمان را در اولویت قرار می دهیم اما باعث شادی دیگری شدن هم حس خوبی دارد، امتحان کنید تا نتیجه اش را کاملا احساس کنید. قرار نیست خود را وقف دیگران کنید و توقع ایجاد کنید. شما می توانید در حد توانتان به دوستان و افراد نزدیک زندگی تان محبت کنید و اگر کاری از دست تان بر می آید انجام دهید و به قول کارتر باعث خوشی در زندگی دیگری شوید. باید اعتراف کنم من از اینکه دیگری حس خوبی پیدا کند از درون شاد می شوم و مهم نیست که کار من بسیار کوچک و معمولی به نظر برسد، نتیجه مهم است.کارتر اصرار می کند که تا همین جا هم به جاهای زیادی سر زده اند و کارهای متنوعی انجام داده اند و بهتر است به خانه بازگردند.در راه بازگشت کارتر هماهنگ کرده که راننده جایی دیگری برود. ادوارد ناگهان خود را جلوی خانه دخترش امیلی می بیند و به شدت عصبانی می شود. او به کارتر می گوید دلش نمی خواهد حالا که زمانی ندارد با دخترش مواجه شود و لیست آرزوها را پاره می کند.کارتر و ادوارد هر کدام به زندگی خود باز می گردند، یکی در جمع خانواده و دیگری تنها در خانه ای بزرگ.بیماری کارتر دوباره شدت می گیرد. ادوارد هم دیگر علاقه ای به اداره شرکتش ندارد.ادوارد به عیادت کارتر می رود و ویرجینیا نامه ای که کارتر برایش نوشته را به او می دهد.✅ آرزوی هشتم: از تَه دل خندیدن( آرزوی کارتر)کارتر در بخش مراقبت های ویژه بستری می شود. روزی ادوارد به ملاقات او می رود و کارتر نتیجه تحقیق در مورد قهوه مورد علاقه اش را به او می دهد که به شیوه سنتی و بامزه ای تهیه می شود. ادوارد وقتی متوجه می شود قهوه مورد علاقه اش چگونه و با چه فرایندی درست می شود توی ذوقش می خورد و کارتر از ته دل به او می خندد. (این قسمت را باید خودتان ببینید تا متوجه شوید چرا خنده کارتر بند نمی آمد)✅ آرزوی هشتم: بوسیدن زیباترین دختر جهان(آرزوی ادوارد)کارتر در نامه اش از ادوارد بابت اینکه روزهای خوبی را برای او ساخته بود تشکر می کند و از او می خواهد تا خوشی را در زندگی خود پیدا کند. ادوارد به خانه دخترش می رود، نوه زیبایش را می بوسد و بعد از سال ها با دخترش آشتی می کند.✅ آرزوی هشتم: خوبی کردن به یک آدم کاملا غریبهادوارد در کلیسا از کارتر به خوبی یاد می کند و می گوید ما سه ماه قبل کاملا برای هم غریبه بودیم و یک آرزوی دیگر را از لیست حذف می کند. ادوارد گفت: «آخرین ماه زندگی کارتر بهترین ماه زندگی من بود.»✅ آرزوی نهم: شاهد یک شاهکار واقعی بودن(آرزوی کارتر)ادوارد و کارتر خوشی را برای زندگی هم به ارمغان آوردند. مباشر ادوارد در بالاترین نقطه کوهی پر برف خاکستر ادوارد را در کنار خاکستر کارتر می گذارد و آخرین آرزوی آنها را برآورده می کند.هر چند داستان پایان غم انگیزی داشت اما حس خوبی به بیننده القاء می کرد. پیشنهاد می کنم فیلم را ببینید تا متوجه منظورم بشوید.جمع بندی و نکته های طلائیلیست آرزوهای خود را دوباره بنویسید. مطمئن باشید که به رشد روانی شما کمک می‌کند زیرا هدفمندی و معنا را به زندگی تان می‌بخشد و انگیزه ای برای پیشرفت فردی و مقابله با چالش ها را ایجاد می کند. آرزوها به شما و هدف هایتان جهت می دهد تا در مسیر تحقق آنها و بهبود وجودتان حرکت کنید.چگونه فهرست آرزوها به رشد روانی کمک می کند؟ایجاد هدفمندی و معنا در زندگیتقویت خودشناسی و شناخت نقاط قوت و ضعفافزایش اعتماد به نفس و احساس کارآمدیکمک به مدیریت اضطراب و ناامیدیحرکت از وضعیت انفعالی به فعالمی توانید از طریق تحقق آرزوها، کنترل و اختیار بیشتری روی زندگی خود داشته باشید و به بهبود کیفیت زندگی تان کمک کنید.آرزوهایتان را ابزار مهمی برای رشد وجودی، خودشناسی، رسیدن به معنا و افزایش انگیزه فردی تان بدانید.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 19:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از آنکه فصل ها بگذرند زندگی را تجربه کن (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-k6b92vnu2peo</link>
                <description>تا به حال برایتان پیش آمده در حین مکالمه با دوستی وقتی در مورد چند سال بعد صحبت می کنید ناگهان یکی از شما بگوید: «اوه، حالا کو تا دَه پونزده سال بعد، هنوز خیلی مونده!»این موضوع برای من به سال ها پیش بر می گردد، روزی با برادرم که هر دو در آن زمان دهه سوم زندگی را سپری می کردیم در مورد چهل سالگی حرف می زدیم و من دقیقا جملات بالا را تکرار کردم: «اوه، حالا کو تا چهل سالگی.» تابستان امسال او چهل سال شد و چند روز دیگر من چهل پنج سال می شوم. وقتی به جمله ای که گفتم فکر می کنم نمی دانم چطور این همه سال سپری شده است، هرچند می دانم چطور گذشته است اما باز هم حس می کنم این پانزده سال خیلی زود گذشت. برای همین این روزها وقتی کسی می گوید: اوه، ..... با خودم می گویم نگو، چون طوری می گذرد که شرمنده گفتن این جمله می شوی.اشتباه نکنید قرار نیست حسرت هایم را بشنوید و آه بکشید. من هم مثل همه شما تلاش کردم و دستاوردهایی داشته ام و باز مثل همه شما آرزوهایی محقق نشده به دلایلی نامشخص و مسائلی غیر قابل پیش بینی که دست هیچ کدام مان نبوده. دوست دارم در این نوشتار با نگاهی متفاوت به عمری که در حال سپری شدن است نظری کنیم و فکر نکنیم اگر چهل سالگی از ما خیلی دور است زود نمی رسد و با بی تفاوتی نظاره گر بی هدف سپری شدن روزهایمان نباشیم.فیلم Bucket List را چند روز قبل دیدم و هم زمان حس کردم باید در موردش چیزی بنویسم. داستان فیلم خیلی سر راست است و پیچش خاصی ندارد. روایت ابتدایی با چند جمله ای از زبان کارتر (مورگان فریمن) شروع می شود: «بعضی ها میگن که زندگی اصلا معنی نداره، ولی به نظر من شما زندگیتون رو با کسانی می سنجید که اونا هم زندگیشون رو با تو می سنجند؛ با اطمینان می تونم بگم: ادوارد (جک نیکلسون) از آخرین روز زندگیش بیشترین استفاده رو نسبت به هر انسان دیگه ای در کل زندگیش برد.»از اینجا به بعد بخش هایی از داستان فیلم را اسپویل می کند.داستان ماجرای دو پیرمرد بیمار است که در اتاق بیمارستانی با هم آشنا می شوند. همنشینی این دو با هم رفاقتی را به وجود می آورد که در نهایت منجر به تهیه لیست آرزوهایشان می شود. آنها می خواهند قبل از مرگ تمام لیست را عملی کنند.قسمت جالب ماجرا شخصیت های این دو پیرمرد بیمار است که یکی از آنها (ادوارد) خودش مالک بیمارستانی است که در آن بستری هستند و فردی بسیار ثروتمند اما تنهاست و دیگری (کارتر) مکانیک ساده ای است که تمام عمرش کتاب خوانده و زندگی ساده اما خانواده ای گرم و دوست داشتنی دارد.احتمالا در حال حدس زدن لیست آرزوهای ادوارد و کارتر هستید، به این کار ادامه دهید چون کمی جلوتر لیست برایتان آشکار می شود و می توانید آن را با حدس هایی که زده اید مقایسه کنید.کارتر در حال تعمیر ماشین است که تماسی از بیمارستان او را از بیماری خطرناکش مطلع می کند.ادوارد در جلسه دادگاهی است که به مسائل بیمارستانش رسیدگی می کنند و ناگهان حالش بد می شود. مواجه این دو نفر با هم در اتاق بیمارستان لحظات طنزی ایجاد می کند.ما هیچ وقت برای چنین اتفاق ها و خبرهایی نه برای خودمان و نه برای عزیزانمان آمادگی نداریم و همیشه با متوجه شدن اینکه بیمار هستیم وارد مراحل سوگ الیزابت کوبلر راس: انکار، خشم، چانه‌زنی، افسردگی و پذیرش می شویم و مدت ها طول می کشد که این مراحل را به آن پذیرش نهایی برسانیم.خود من هم برای این مسائل آمادگی ندارم و هر وقت به آنها فکر می کنم مضطرب می شوم و می دانم که کاملا طبیعی است پس اگر نمی توانیم کنترلی بر اضطراب و تشویش خود داشته باشیم بهتر است دست به خودتخریبی نزنیم و برچسب ضعیف بودن به خودمان نچسبانیم. زندگی با تمام درد، رنج، خوشی و لذت هایش ادامه دارد و ما نباید تنها نظاره گر باشیم و تا جایی که از عهده مان ساخته است باید آن را هدایت کنیم. کارتر از لحاظ جسمی بهتر دیده می شود اما ادوارد عمل جراحی سنگینی را پشت سر می گذارد. همسر کارتر و فرزندانش هر روز به او سر می زنند اما هیچکس برای ملاقات ادوارد نمی آید. آرام آرام بعد از بهوش آمدن ادوارد آن دو با هم بیشتر صحبت می کنند و صمیمیتی بین آنها شکل می گیرد.تفاوت آشکاری بین این دو نفر وجود دارد کارتر جوان سیاه پوستی که درآمد کمی داشته و به خاطر زندگی مجبور شده آرزوی استاد تاریخ شدن را کنار بگذارد. ادوارد از شانزده سالگی مشغول کسب درآمده بوده و تا به حال چهار بار ازدواج ناموفق داشته است!هر کدام از آنها آرزوهای خودشان را دارند هرچند آرزوهای کارتر خیلی معمولی است با اینکه ثروتمند نبوده اما آرزوهایش هم شبیه نوع زندگیش است و ادوارد هم با تمام ثروتش همین گونه فکر می کند.دوباره تاکید می کنم امیدوارم از این دست خبرها کمتر بشنویم؛ اما کمی فکر کنید و به روزهای خود نگاهی بیندازید به غیر روزمره­ گی های معمول کار دیگری انجام می دهید؟این روزها کلمه روزمَرگی را از اطرافیانم زیاد می شونم. حتما می گویید در این وضعیت و شرایطی که داریم کاملا طبیعی است. حق دارید من هم مثل شما در همین شرایط نابسامان هستم اما بیایید برای دقایقی به این فکر کنید که فقط باید با شنیدن خبر بیماری لاعلاجی به فکر کارهای نکرده افتاد؟نمی شود تا جاییکه شرایط امروزمان اجازه می دهد کارهایی را که دوست داریم انجام دهیم تا فردا حسرتی نماند؟ زندگی به تمامی زیسته شده هر وقت به پایان خود برسد به جای حسرت رضایت به همراه خود دارد.پزشک مخصوص ادوارد بعد از انجام آزمایش ها به او اعلام می کند که تنها شش ماه فرصت دارد.در فیلم از زبان کارتر اشاره می شود که نود و شش درصد مردم دوست ندارند زمان مرگ شان را بدانند اما کارتر خود را جزء چهار درصدی می داند که آگاهی از آن را حق خود می دانند تا به کارهای ناتمام خود رسیدگی کنند. کارتر هم متوجه می شود زمان کمی برای زندگی دارد، او لیست آرزوهایش را مچاله می کند.ادوارد کاغذ مچاله را پیدا می کند و از کارتر می خواهد که با هم این لیست را بیشتر کنند و هر چیزی در زندگی می خواستند را تا جایی که جسمشان جواب داد عملی کنند.کارتر می گوید: «قبلا آرزوهای دیگری داشته اما حالا دیگر آنها را نمی خواهد چون یا زمانشان گذشته و یا دیگر برایش آرزو نیست.»نمی دانم شما چقدر با نظر کارتر موافق هستید، به نظر من هم آرزوها در هر سنی یکسان نیست چیزی که در ده سالگی می خواستم (مداد رنگی جعبه فلزی) در بیست سالگی خیلی برایم اهمیت نداشت. گاهی باید واقعیت ها را پذیرفت؛ اینکه بعضی آرزوها را باید فراموش کرد چون زمانش گذشته و به جای آنها آرزوهای جدید را طلب کرد. آرزوهای کارتر در بیست سالگی: ⚫   اولین رئیس جمهور سیاه پوست امریکا⚫   درآمد یک میلیون دلاریآرزوهای کارتر در پنجاه سالگی:🟢 خندیدن زیاد تا حدی که گریه ام بگیرد🟢 کمک به فردی کاملا ناشناس برای کاری خوب🟢 انجام دادن یک کار باشکوهدر هر سنی که هستید می توانید آرزوهای خود را با قبل مقایسه کنید و ببیند کدام یک از آنها را باید با آرزوی دیگری جایگزین کنید.ادوارد به کارتر می گوید که به اندازه کافی پول دارد و می توانند آرزوهای هیجان انگیزتری داشته باشند مثل پرش از هواپیما و انجام عملیات اکروباتیک و باز کردن چترنجات در آخرین لحظه!کارتر مردد است و می گوید چه فایده ای دارد؟- می تونیم روی این تخت دراز بکشیم و آرزوی معجزه کنیم، یا اینکه ی تکونی به خودمون بدیم و از این فرصت کوتاه استفاده کنیم.اریک اریکسون روان شناسی آمریکایی خالق نظریه هشت مرحله ای رشد روانی _ اجتماعی؛ در مرحله هشتم آن انسجام من در برابر ناامیدی را عنوان می کند. این مرحله در دوران سالمندی رخ می‌دهد و یکی از عمیق‌ترین مراحل رشد روانی انسان است. اگر فرد احساس کند زندگی معنادار و رضایت بخشی داشته، انسجام را تجربه کرده و به خرد دست پیدا می کند.انسجام یعنی: گذشته و زندگی اش را همان طور که هست بپذیرد، حس پشیمانی نکند و به این نتیجه برسد که زندگی موفقی داشته است. در داستان ما کارتر و ادوارد ناامیدی را به دلیل بیماری و فرصت کوتاهی که دارند تجربه می کنند. ادوارد می خواهد برای عبور از این مرحله تعادلی ایجاد کند و به خرد زندگی دست پیدا کند. او می خواهد کارتر هم در این مسیر همراه او باشد. خردمندی برای این دو نفر چه معنایی می تواند داشته باشد؟ مرگ را بدون ترس بپذیرند و برای باقی مانده کوتاه زندگی معنایی ایجاد کنند.کارتر به ویرجینیا (همسرش) می گوید: او و ادوارد می خواهند مدتی اینجا نباشند!همسرش که پریشان و ناراحت شده دلیل کار آنها را نمی داند و از دست او به شدت عصبانی می شود و می گوید: «نمی فهمم که چرا نمی خواهی مبارزه کنی؟»کارتر می گوید: «می خواهم به حرف دلم گوش کنم.»به نظر شما این کارتر و ادوارد چند آرزو را می توانند عملی کنند؟آیا تصمیم آنها برای رها کردن درمان بیماری و ترک بیمارستان درست است؟اگر شما در شرایط کارتر و ادوارد بودید این تصمیم را می گرفتید یا درمان را ادامه می دادید؟دو هفته بعد در همین صفحه بخش پایانی این داستان را بخوانید.قسمت پایانی را از اینجا بخوانید.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 19:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بار سنگین میانجی گری عاطفی: احساسات فروخورده و رنج ناگفته (آخرین قسمت)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-rghjzhd8tuih</link>
                <description>بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.جیمی کمی با پدرش حرف می زند تا او را از رفتن منصرف کند اما ادوارد تصمیم خودش را گرفته و قصد دارد بعد از آمدن گریس از کلیسا موضوع را بگوید و برود. او چمدانش را از قبل آماده کرده بود برای همین به جیمی زنگ زده بود و از او خواسته بود که آخر هفته به آنجا بیاید!جیمی آشفته است و نمی خواهد زمانی که ادوارد و گریس با هم حرف می زنند در خانه حضور داشته باشد. بچه ها، حتی در سن و سال جیمی تصویری از پدر و مادر خود در ذهن ساخته اند. این تصویر برای جیمی متلاطم و پر از تناقض است؛ مادری با شخصیت پیچیده و گاهی خودمحور و پدری منفعل و اجتنابی که از مواجهه با مشکلات فرار می‌کند. بزرگ شدن در چنین خانه ای باعث اختلال در مهارت ذهنی سازی جیمی شده است.Mentalization (ذهنی سازی) یکی از رویکردهای معاصر روانکاوی و به معنی توانایی درک و فهم ذهنی خود از دیگران و احساسات شان است.  به بیان ساده تر ذهنی‌سازی‌ جنبه خاصی از تفکر انسانی را توصیف می‌کند؛ آگاهی فرد از حالت‌هایی که در ذهن خودش و دیگری رخ می ‌دهد به‌ خصوص زمانی که می ‌خواهد علت زیربنایی یک رفتار را درک کند.جیمی به شکل قابل توجهی دچار مشکلات و محدودیت هایی ست که ثمره زیستن در فضای پرتنش والدینش است او از هر دو طرف تحت تاثیر رفتارهای ناسالم و کمبود الگوهای مثبت در توانمندی ذهنی سازی قرار گرفته است.گریس به خانه می آید و ادوارد به او می گوید:«نمی تواند چیزهایی را که او می خواهد به او بدهد و بهتر است که هر کس راه خود را برود.» گریس شوکه می شود و از او می خواهد روزهای کودکی جیمی را به خاطر بیاورد که چه زندگی خوبی داشتند و اینکه به جای فرار کردن سعی کند برای اینکه زندگی شان بهتر شود تلاش کند اما ادوارد تصمیمش را گرفته است.جیمی نیم ساعت بعد با نگرانی وارد خانه می شود. گریس از ادوارد می خواهد که فرصت جدیدی به او بدهد تا همه چیز درست شود اما ادوارد چمدانش را بر می دارد و برای همیشه می رود.گریس از هم می پاشد و از تصاویری که پشت سر هم نشان مان داده می شود متوجه می شویم از این موضوع مدتی گذشته است. جیمی هم نتوانسته کاری انجام دهد جز اینکه به یاد کودکی اش بیفتد؛ روزهایی که فکر می کرد همیشه لحظه های خوب با پدر و مادرش همان طور بی نقص و کامل باقی می مانند.جیمی به لندن باز می گردد. قبل از اینکه به مسائل جیمی بپردازیم بیایید نگاه کوتاهی به شخصیت پدر و مادرش داشته باشیم:ادوارد:منفعل، اجتنابی و از مواجهه مستقیم با تعارض‌ ها و احساسات واقعی اجتناب می ‌کند. در این نوع رفتار فرد ناخواسته یا خودآگاه از بیان یا مواجهه با احساسات ناخوشایند طفره می‌رود.از نگاه نظریه «ناخودآگاه فروید» ادوارد دارای ناخودآگاه فعال است که احساسات واقعی و تعارض های درونی را سرکوب می‌کند تا به ظاهر آرام و بی‌ تفاوت بماند.گریس:قوی، کنترل ‌گر و گاهی خشونت‌آمیز. او می‌کوشد کنترل رابطه را در دست گیرد و به نوعی نیازمند تایید و توافق از سوی دیگران است. او مقاومت ناخودآگاه در مقابل تغییر یا پذیرش واقعیت های ناخوشایند دارد و به نوعی نمی ‌خواهد با جدایی کنار بیاید و به جای گفتگوی سازنده، به دعوا و برتری‌طلبی روی می ‌آورد.رفتارهای پرخاشگرانه و کنترل ‌گرانه او را می‌توان با نظریه «سازوکارهای دفاعی» (Defense Mechanisms) توضیح داد.(Displacement) مثال: مادری که ناراحتی خود از همسر را روی فرزندش تخلیه می کند.(Projection) مثال: فردی عصبانی که همیشه دیگران را افرادی پرخاشگر می داند.در این ازدواج گریس «مقاومت فعال و پرخاشگری» و ادوارد «انفعال و اجتناب» را در برابر تعارض ‌های زندگی انتخاب کرده اند که تعادل روانی خانواده را مختل کرده و باعث فروپاشی تدریجی رابطه و آسیب به جیمی شده بود.جیمی در لندن خانه کوچکی دارد. دوستانش از او در مورد رابطه عاطفی اش می پرسند و او می گوید خوب پیش نمی رود چون درگیر مسائل پدر و مادرش، خصوصا مادرش است و نمی تواند برای خودش فکری کند. دوستش به او می گوید:«اگر رابطه عاطفی ات خوب پیش نمی رود چون به اندازه ای که باید به دوستت توجه نمی کنی و او این موضوع را می فهمد و دلیلی برای با تو ماندن پیدا نمی کند.»از جایی در فیلم کاملا متوجه می شویم جیمی بین والدینش گیر افتاده و تلاش می‌کند که رابطه آنها را متعادل نگه دارد و از تضاد بپرهیزد، اما این نقش فشار روانی زیادی بر او تحمیل می‌کند. جیمی احساسات خودش را نمی شناسد یا به عبارتی درست نمی تواند آنها را تشخیص دهد. او به دلیل مدیریت احساسات و نیازهای والدینش، نمی‌تواند به خوبی احساسات و هیجان های خودش را بیان کند. زمانی که دوستش از او می‌پرسد «تو چطور احساس می‌کنی؟» او غافلگیر می‌شود و جوابی ندارد که نشان می دهد کاملا از درون خودش بی اطلاع است.جیمی با پدرش حرف می زند و پیام مادرش را به او می رساند که خواسته دوباره برگردد و آزمایشی مدتی کوتاه با هم زندگی کنند و بعد تصمیم به جدایی بگیرند اما ادوارد حاضر نیست به آن خانه برگردد.معمولا در چنین شرایطی کسی که اصلا درک نمی شود و باید نقش عاطفی زیادی ایفا کند فرزند خانواده است. کسی از جیمی نمی پرسد که تو در چه حالی هستی؟ کدام برنامه هایت بهم ریخته است؟ مساله ما چقدر در زندگیت تداخل ایجاد کرده است؟ ما چنین چیزی را به هیچ وجه در رفتارهای گریس و ادوارد مشاهده نمی کنیم.در چنین موقعیت هایی به اجبار مسئولیت های هیجانی ناخواسته روی دوش فرزند گذاشته می شود. والدین نه تنها آموزش یا حمایت صحیح هیجانی را به فرزند نمی آموزند بلکه او را مجبور می کنند احساسات، درد و رنج آنها را تحمل یا مدیریت کند. در ارتباط با جیمی به وضوح مشاهده می شود به دلیل کناره گیری ادوارد و پرخاشگری گریس او همواره در فضایی از سردرگمی و بی ثباتی قرار دارد.آیا تا به حال در چنین شرایطی قرار گرفته اید؟ اگر جواب مثبت است تجربه خودتان را با ما به اشتراک بگذارید. چه احساسی داشتید؟ چگونه با شرایط کنار آمدید؟ چه کسی در این زمینه به شما کمک کرد؟گریس این ماجرا را برای خودش کاملا سیاه می بیند و از جیمی می خواهد به او کمک کند تا ادوارد را برگرداند.نگاه سنتی گریس: من بدون ادوارد چیزی نیستم و همه چیزم را از دست دادم، باید به هر شیوه ای او را برگردانم.نگاه متفاوت جیمی: ازدواج ممکنه خوب پیش نره و از بین بره، هیچ کس اینو نمی خواد ولی باید با این قضیه کنار اومد.دوستان جیمی از او می خواهند که در این شرایط احساسش را نادیده نگیرد و چیزی را درون خودش سرکوب نکند و چون هدفش این است که به مادرش کمک کند نباید خودش را نادیده بگیرد.ادوارد به خانه جیمی می آید و داستان آشنایی با گریس را این گونه تعریف می کند: «سال ها پیش روی سکوی انتظار منتظر قطار بودم که ناگهان پدرم را دیدم و برایش دست تکان دادم اما یکهو متوجه شدم او چند ماه قبل فوت کرده. سوار قطار شدم و دختر جوانی مرا که گریه می کردم نگاه کرد و سعی کرد مرا آرام کند، ماجرا را برایش گفتم و او شعری زیبا برایم خواند. من قطار را اشتباهی سوار شده بودم و تا ایستگاه آخر او با من حرف زد، آن دختر جوان گریس بود، مادرت.»ادوارد ادامه داد: «من از ابتدا اشتباه کردم، فکر کردم من و گریس شبیه هم هستیم اما نبودیم. تلاش کردم همانی باشم که گریس می خواهد اما همه چیز بدتر شد و حالا در این ارتباط جدید کاملا خودم هستم برای همین نمی خواهم دوباره به آن زندگی اشتباه برگردم.»هر جایی که فهمیدید اشتباه کردید مسیر را ادامه ندهید، با خودتان نگویید تا اینجا که آمده ام یا به هزار دلیل نمی توانم و باید بمانم. مسیر غلط همیشه نادرست و تا انتها اشتباه است. مشورت بگیرید، فکر کنید و برای عمر و زندگی تان تصمیم مناسبی بگیرید تا در آینده باعث آزار خود و اطرافیانتان نشوید.قرار می شود آنها در دفتر وکیل توافق نامه طلاق را امضا کنند اما گریس باز هم جنجال به پا می کند.جیمی احساساتش را با مادرش در میان می گذارد و از او می خواهد که اینقدر او را با پدرش مقایسه نکند چون این رفتارها مسائل او را حل نمی کند. او روزی مادرش را در بالای پرتگاهی می بیند. جیمی از او می خواهد که از زندگی اش بیرون نرود و از اینکه او خوشحال نیست احساس خوبی ندارد. او حرف های خوبی به مادرش می زند و از او می خواهد نه به خاطر او بلکه به خاطر خودش زندگی کند. درست است که زندگی اش آن طور که می خواسته پیش نرفته ولی آیا آنقدر سخت و غیر قابل تحمل است که او باید خودش را از بین ببرد؟جیمی به گریس می گوید: «اگه در ارتباط با این موضوع با همه وحشتناک بودنش طاقت بیاری و ازش رد بشی من هم از تو یاد می گیرم و توی زندگیم پیاده می کنم، چون می دونم تو این کارو قبلا انجام دادی.»جیمی با ادوارد هم گفتگوی خوبی دارد و به او می گوید: «بزرگ ترین اشتباه تو این بود که زودتر از زندگی مامان بیرون نرفتی و وانمود کردی که همه چیز خوبه و یهو بدون مقدمه ترکش کردی و مامان ویران شد چون فکر می کرد تو عاشقشی. تو همیشه رفتار خوبی با مامان داشتی و گذاشتی اون فکر کنه خوشحاله، حتی وقتی ناراحتت می کرد تو عصبانی نمی شدی و مامان هیچ وقت نمی فهمید تو واقعا چی می خوای؟ و تو نمی ذاشتی اون بفهمه.»اشتباه بزرگ ادوارد حرف نزدن و اشتباه بزرگ گریس ادواردِ ایده آل در ذهن پروراندن بود.بیشتر کسانیکه از این مدل رفتارها الگو می گیرند در ظاهر همیشه با هم خوب هستند چون کسی ناراحتی اش را بروز نمی دهد که دیگری بفهمد. طرف مقابل هم با فکر اینکه همه چیز خوب پیش می رود، چون او چیزی نمی خواهد با آدم خیالیِ خود زندگی می کند.احساسات بیان نشده، حرف های گفته نشده و سکوت های بی جا مسیر زندگی را به ویرانی می کشاند.گریس در گروهی داوطلب می شود تا به افرادی که به پایان زندگی خود رسیده اند کمک کند تا ابعاد تازه ای در زندگی خود پیدا کنند و دوباره به زندگی برگردند. افرادی که احساس بدی را تجربه کرده اند و راهی برای بهبود و برون رفت از آن پیدا کرده باشند و به صلح درونی دست یافته اند می توانند بهترین راهنما برای کسانی باشند که به تازگی این مسائل را تجربه کرده اند.جیمی از گریس می خواهد شعرهایش را ادامه دهد و اینکه او می تواند سایتی برای شعرهایش آماده کند. گریس آرام آرام می خواهد حس های خوب را جایگزین حس های بد کند.در پایان داستان گریس سرزده به خانه زنی می رود که ادوارد با او زندگی می کند ولی این بار جنجال به پا نمی کند، به ادوارد می گوید اگر تمام این سال ها دوست داشتی این طور زندگی کنی چرا زودتر به من نگفتی و ماکت سربازهای مورد علاقه ادوارد را به او می دهد و آنجا را ترک می کند.جمع بندی  و نکته های طلائیهمان طور که بارها در متن به آن اشاره کردم ناکامی در برقراری ارتباط صادقانه و بیان احساسات واقعی، به فروپاشی روابط عاطفی و زیان‌های عمیق روانی منجر می‌شود. پذیرش واقعیت جدا شدن و پایان رابطه، به جای اصرار بر حفظ وضع موجود به هر قیمت، می‌تواند مسیر سالم‌تری برای همه فراهم کند.در این داستان روند بهبودی برای گریس با پذیرش درد و ورود به فعالیت‌های داوطلبانه و برای جیمی تلاش جهت بازتعریف مرزهای هیجانی و به رسمیت شناختن حس های درونی، نویدبخش رشد و ترمیم پس از بحران بود.در این موقعیت ها چه کارهایی خوب است:مواجهه صادقانه با واقعیت جدایی و پایان رابطهگفتگوی باز و بیان احساسات درونیحمایت هیجانی و آموزش مثبت به فرزنداناستفاده نکردن از فرزندان برای ترمیم رابطه از دست رفتهدر این موقعیت ها چه کارهایی فاجعه است:تحمیل نقش میانجی گری بر فرزندتوجیه رفتارهای اجتنابی یا پرخاشگرانه والدینسرکوب و نادیده گرفتن آسیب‌های روانیمسئول دانستن فرزند برای مشکلات والدینفرار یا سکوت در برابر مشکلات خانوادگی</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 20:24:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بار سنگین میانجی گری عاطفی: احساسات فروخورده و رنج ناگفته (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-rkfqmhtk5o5u</link>
                <description>خانواده برای شما چه تعریفی دارد؟ با شنیدن این کلمه چه تصویری در ذهنتان نقش می بندد؟بیشتر ما خانواده را محیطی گرم و امن تعریف می کنیم جایی که معمولا دوست داریم پدر و مادری مهربان و فهمیده داشته باشیم و اوقات خوشی را با هم سپری کنیم. هر چند این تعریف خیلی دم دستی و کلیشه ای است اما دوست داریم خانواده مان در این تعریف بگنجد.هر چیزی از همین تعریف ساده کم شود محیط خانوادگی دوست داشتنی مان رو به سردی و کسالت می رود. حتما به تجربه دیده اید هر چقدر فضای عاطفی بین پدر و مادرها بیشتر شود به مرور این شرایط در روان فرزندان آن خانه تاثیر خود را می گذارد، حتی در دوران بزرگسالی هم شاهد روان رنجوری هایی هستیم که منشاء آنها را باید در آشفتگی رفتارهای خانه ای که در آن بزرگ شدیم جستجو کنیم.فیلم Hope Gap بر فروپاشی یک ازدواج بیست و نه ساله تمرکز دارد.به عدد بیست و نه دقت کنید، چگونه می شود این همه سال را با دیگری زندگی کرد و دوام آورد؟آیا مسائل ناگهان بروز و ظهور می کنند؟اگر در تمام مدت بیست و نه سال چیزی شما را اذیت کند چه مکانیسمی را برای زندگی کردن در آن موقعیت مد نظر قرار می دهید؟اگر بعد از این همه سال تاب آوری و مدارا به همه چیز عادت کردید، باز هم باید تصمیم به جدایی گرفت، آیا ارزشش را دارد؟این سوال ها را باید گریس و ادوارد (شخصیت های اصلی فیلم) جواب دهند. تا جایی که بتوانم سعی می کنم جواب ها را از این پدر و مادر بگیرم!از اینجا به بعد بخش هایی از داستان فیلم را اسپویل می کند.پوستر فیلم ساده است و تقریبا موضوع فیلم را لو می دهد. سکانس ابتدایی از زبان جیمی پسر خانواده است که در ساحلی به نام Hope Gap به دنبال حوضچه های کوچکی است که بعد از جز و مد به وجود می آیند. او مادرش را کمی دورتر می بیند و می خواهد بداند آیا خوشحال است یا نه و این سوالی است که هیچ بچه ای در سن چهار و یا پنج سالگی از مادرش نمی پرسد.کمی بعد وارد زندگی پدر و مادر جیمی (ادوارد و گریس) می شویم.گریس شعر می گوید و می خواهد کتاب شعری چاپ کند. ادوارد معلم تاریخ است و ویکی پدیا آپدیت می کند او علاقه خاصی به آخرین جنگ ناپلئون دارد.فضای خانه با آمدن ادوارد از مدرسه خیلی تغییر نمی کند، گریس سوال می کند و ادوارد از روی اجبار پاسخ می دهد و سراغ ویکی پدیا می رود. سردی خاصی در کنار چیدمان رنگی دکورهای خانه دیده می شود.جیمی در لندن زندگی می کند و سال هاست که مستقل شده است و کمتر به خانه پدر و مادرش می آید.می توانید دلیلش را حدس بزنید؟ خیلی دور از ذهن نیست.بچه هایی که در خانواده هایی رشد می کنند که بحث و درگیری در آنها تمامی ندارد تلاش می کنند که در اولین فرصت خانه را ترک کنند و از آن محیط دور شوند. احتمالا برای جیمی هم این مساله پر رنگ بوده است.از همان نخستین لحظه متوجه می شویم که شخصیت گریس کمی تهاجمی است و ادوارد هم بدون احساس و بی تفاوت دیده می شود.لازم است که مورد جالبی را در مورد این فیلم بگویم تا نگاهتان نسبت به آن کمی متفاوت باشد. نویسنده و کارگردان فیلم ویلیام نیکلسون است و جیمی را جانشین خود توصیف کرده است. او آسیب روحی ناشی از جدایی والدینش پس از سی و سه سال زندگی مشترک را در بیست سالگی‌اش بیان می‌کند و به طور کاملا واضح درد روانی و عاطفی خود را به تصویر کشیده است.گریس بعد از سال ها دوباره به ساحل Hope Gap می رود و دلتنگ پسرش می شود. ادوارد که گویا می داند جیمی خیلی علاقه ای به آنجا ندارد و دیر به دیر به آنها سر می زند از او می خواهد که آخر هفته را پیش آنها بگذراند. هر چند فکر می کردم ادوارد نیت خوبی دارد و هدفش خوشحال کردن گریس با تمام ناراحتی هایی است که بینشان وجود دارد اما جلوتر فهمیدم اشتباه می کردم.این قسمت را خوب به خاطر بسپارید تا کمی بعد متوجه شوید قضیه چه چیزی بوده است.کسانیکه در شرایط جیمی بزرگ شده اند خوب می دانند که بازگشت به چیزی که از آن فرار کرده اند چقدر ناراحت کننده است حتی اگر یک بیست و چهار ساعت طول بکشد. حسی که جیمی در آستانه در ورودی خانه شان دارد گویای همه چیز است، او کاملا آگاه است که باید دوباره حرف ها و بحث های تکراری بشنود برای همین او را خیلی خوشحال نمی بینیم.گریس مشغول آماده کردن شام است و ادوارد میز را می چیند، مکالمه ای بین آن دو شکل می گیرد که نتیجه اش همان دعواهای تکراری است. جیمی صدای آشنای دعواهای آن دو نفر را از اتاقش می شنود.به چند جمله از آغاز یک بحث توجه کنید:گریس: «هفته دیگه بیست و نه سال ازدواج کردیم»ادوارد: «اره فکر کنم»گریس: «چیزی تو فکرته؟»ادوارد: «منظورت چیه؟»گریس: «می تونیم برای شام بریم بیرون»ادوارد: «باشه اگه تو می خوای»گریس: «نه نمی خوام»ادوارد: «باشه پس نمی ریم!»گریس: «من میگم بریم بیرون تو می گی باشه، بعد میگم نمی خواد باز میگی باشه. ولی من واقعا اینو می خوام، اگه نمی خواستم چرا گفتم؟»ادوارد: «پس چرا گفتی نمی خوام؟»گریس: چون می خوام تو هم دوست داشته باشی و باهم انجامش بدیم»ادوارد: «البته»گریس: «پس یه جایی رو رزرو می کنی؟ اون جای وحشتناک پارسال نباشه.»ادوارد: «خودت ی جایی رو رزرو کن.»گریس: «همه کارا رو باید من بکنم؟»شروع دعوا!این مکالمه را می توان نمونه‌ای کلاسیک از یک الگوی تعارض رفتاری در روابط زناشویی دانست که ناشی از سوءتفاهم، عدم شفافیت در بیان نیازها و واکنش‌های تدافعی است. به تجربه مدل این مکالمه را زیاد دیده ام و خواستم کمی با هم به تحلیل آن بپردازیم.چرا نتیجه این مکالمه ها معمولا دعوا است؟ابهام و ناسازگاری در بیان احساسات: گریس متناقض حرف می زند (می‌گوید &quot;بریم&quot; و بعد می گوید &quot;نمی‌خوام&quot;)حس ادوارد: سردرگم و گیجیاین حالت نشانه‌ چیست؟ گریس نیاز به توجه و تمایل به تایید شدن دارد که بدون انتقال واضح بیان شده است.همدلی و اعتبار بخشی نادیده گرفته شده: گریس نیاز دارد که ادوارد به خواسته‌هایش گوش بدهد و برای آنها اهمیت قائل شود.واکنش ادوارد: پاسخ کوتاه و بی‌تفاوت واکنش تدافعی گریس را برمی‌انگیزد.واکنش های تدافعی: ادوارد بر اساس سردرگمی و انتقادگری همیشگی گریس در زندگی واکنش نشان می‌دهد.رفتار نادرست: به جای شنیدن احساسات و درک گریس، ادوارد از پاسخ دادن و انجام کار طفره می رود (خودت رزرو کن).این واکنش ها دعوا را شعله‌ور می‌کند.چگونه مکالمه‌ای سالم از این محیط بیرون می‌آمد؟گریس احساسات و خواسته‌هایش را شفاف بیان می‌کرد: «من دوست دارم برای سالگردمون شام دونفره داشته باشیم.»ادوارد به جای پاسخ کوتاه با همدلی می‌گفت: «می‌فهمم این روز واست مهمه، بیا به صورت مشترک یک جا رو انتخاب کنیم.»تمرکز روی شنیدن فعال و بازخورد مثبت: هر دو طرف احساس‌های هم را تایید می کردند و به جای پاسخ تدافعی برای تفاهم بیشتر تلاش می کردند.جایگزین کردن جملات سرزنش‌آمیز با جملات پر احساس: &quot;همه کارا رو باید من بکنم؟&quot; گریس می‌توانست بگوید «دوست دارم با هم یک جای خوب انتخاب کنیم که به هردومون خوش بگذره»باور کنید مکالمه سالم‌ ساده است:بیان روشن خواسته‌هاشنونده فعال و همدلی متقابلهمفکری و همکاری دو نفرجیمی صدای شکستن ظرف ها را می شنود و به سمت آشپزخانه می رود تا بفهمد چه اتفاقی افتاده است. گریس می گوید: «پدرت به خاطر من نمی جنگد، باید کاری می کردم برای همین میز را چپه کردم!» جیمی در حالیکه نگران رفتارهای پدر و مادرش است تکه های شکسته ظرف ها را جمع می کند.متاسفانه در این موقعیت ها بچه ها همیشه مظلوم ترین و درگیرترین افراد هستند و فرقی هم نمی کند چه سن و سالی داشته باشند. روابط پدر و مادر تاثیر خود را به صورت محدود یا گسترده بر روان آنها می گذارد. جیمی معمولا نقش میانجی را ایفا کرده است. اگر کودکی در این شرایط قرار بگیرد در مواجه با تعارض والدین خود دچار سردرگمی و اضطراب می شود که نتیجه آن در بزرگسالی مشکلات روانی است.جیمی می خواهد اوضاع را سر و سامان دهد اما وقتی مادرش حتی رابطه عاطفی او را هم زیر سوال می برد متوجه می شود که نمی تواند برای مادرش کاری انجام دهد چون او این رفتار را حق خود می داند و از نظر خودش باید با ادوارد اینگونه برخورد کرد تا به خودش بیاید.به نظر شما با طعنه و کنایه حرف زدن بعد از بیست و نه سال زندگی مشترک ادوارد را تغییر داده بود؟آیا ادامه دادن رفتاری که از آن یک درصد هم نتیجه نگرفته ایم به بهبود شرایط زندگی مان کمک می کند؟همان طور که در چند سطر قبل اشاره کردم افرادی مثل جیمی به دلیل اینکه میانجی عاطفی بین والدین شان بودند و همچنان نیز هستند، احساسات خودشان در پس زمینه قرار می گیرد.اصطلاح emotional enmeshment «درهم‌آمیختگی عاطفی» در روانشناسی به ابهام در مرزهای عاطفی بین والدین و فرزند می پردازد. در این وضعیت (مشابه شرایط جیمی) فرزند نمی تواند احساسات و نیازهای خود را بشناسد یا بیان کند.دلیلش تقریبا واضح است چون همیشه در حال متعادل کردن اوضاع پدر و مادرش بوده است.اگر در ارتباط با درهم‌آمیختگی عاطفی اطلاعات بیشتری می خواهید به این لینک مراجعه کنید.صبح یک شنبه گریس به کلیسا می رود و جیمی و ادوارد با هم صبحانه می خورند. ادوارد از جیمی می خواهد کمی بیشتر بماند و بدون مقدمه می گوید می خواهد گریس را ترک کند چون آدم اشتباهی است و نمی تواند او را خوشحال کند.جیمی کاملا گیج شده است که ناگهان ادوارد جمله اش را وارد رابطه عاطفی با کسی شده ام تمام می کند.به نظر شما وضعیت جیمی بدتر از قبل می شود؟او چگونه می تواند از نقش واسط بین پدر و مادرش فاصله بگیرد و به زندگی خودش بپردازد؟فرزندان تا چه زمانی باید تاوان رفتارهای پدر و مادرشان را بدهند؟جیمی چگونه می تواند بدون فرو رفتن در نقش قبلی خود (میانجی عاطفی) برای پدر و مادرش موثر باشد؟دو هفته بعد در همین صفحه بخش پایانی این داستان را بخوانید.قسمت پایانی را از اینجا بخوانید.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 20:16:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسواس گذشته را نداشته باش، ارزش های از دست رفته را بساز (آخرین قسمت)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-xrfixsvmt9nl</link>
                <description>بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.بعد از پانزده سال متیو و آلیس یکدیگر را در رستورانی ملاقات کردند. آلیس فکر نمی کرد که برای متیو مهم باشد که بخواهد او را بعد از این همه مدت ببیند. متیو هم باید بین خودکشی در سوئیس و آب درمانی در این هتل یکی را انتخاب می کرد!آلیس: «دو سال بعد از اینکه تو رفتی من به اینجا آمدم. همسرم پزشک است و دختری پانزده ساله دارم و از زندگیم راضی هستم.»متیو: «برای من همه چیز خوب نیست ولی در کل خوبه.»آلیس: «پسری سالم داری، خودت بیماری خطرناکی نداری، ازدواجت تا اینجا خوب پیش رفته، کارهایی که دوست داری رو انجام میدی، درآمدت خوبه، تو مسیرت جرات داشتی و داری پیشرفت می کنی و همه اینها که گفتم خیلی خوبه.»شاید جمله های آلیس حرف هایی باشه که باید بعد از سالها از طرف دوستی صمیمی درباره خودمان بشنویم. اینکه دقیقا چه چیزهایی داریم و آیا قدرشناس داشته های امروزمان هستیم یا در غم نداشتن ها و نرسیدن ها دست و پا می زنیم.چند روز پیش کتاب راهنمای فلسفی برای میانسالی نوشتهٔ کیه ران ستیا را تمام کردم. در انتهای کتاب خلاصه کوتاهی از آنچه باید به آن توجه کنیم آورده شده بود؛ اگر وجود عزیزانتان و زندگی که دارید نتیجه وقوع اشتباهاتی بوده که مرتکب شده اید شما دلیلی در اختیار دارید تا از بروز آن اشتباه ها خرسند باشید.نقل قولی از کتاب: دشوارترین چالش میانسالی گذشته و آینده نیست بلکه خلاء اکنون است؛ یعنی احساس رضایتمندی یا در آینده اتفاق می افتد که احتمالش هم کم است و یا در گذشته اتفاق افتاده است و تلاش خستگی ناپذیر فرد تلاشی خود ویرانگر است.ممکن است متیو دچار مسائلی است که در این کتاب ذکر شده است. شما چه نظری دارید؟چند سکانس از روزمره های آلیس کافیست تا در این حد بدانیم که زندگی خوبی دارد و پیانو درس می دهد.گاهی در زندگی مان آن احساس رومانتیک و عاشقانه ای که دلمان می خواهد وجود ندارد اما در یک نگاه کلی همه چیز زندگی مان به سامان و خوب است، تنش و ناراحتی وجود ندارد و زندگی به آرامی در جریان است.با دیدن متیو نگاه آلیس متفاوت شده است و در زندگی اش دنبال نداشته ها می گردد.متیو و آلیس دوباره همدیگر را ملاقات می کنند.متیو: «همسرت می دونه که با من دوست بودی؟»آلیس: «نه، اما می دونه که قبل از اون با کسی بودم که منو داغون کرد و رفت. تو منو وِل کردی و رفتی تا پیشرفت کنی و با زنی زیبا و موفق باشی چون من دختر بدبختی بودم که هیچ وقت موفق نبودم و تو اینو نمی خواستی.»متیو: «تو هیچوقت برای من دختر بدبخت نبودی، درسته که من از رابطه بیرون رفتم اما هرگز در مورد تو اینجوری حرف نزدم و فکر نکردم، اگر خودت اینطوری فکر کردی لطفا به من نسبت نده. قبول دارم که هیچوقت سراغت نیومدم تا ببینم اوضاعت چطوریه و بابتش واقعا ازت عذرخواهی می کنم.»آلیس در تمام این سال ها درگیر گذشته و زخم های آن بوده، اگر دقت کرده باشید به نوعی گرفتار سناریوهای ذهنی خود بوده است. او فکر می کرده که متیو چنین نظری درباره اش دارد و علت ترک کردنش را بی ارزشی می دانست در حالیکه متیو حتی لحظه ای به آن مسائل فکر نکرده بود.چند بار روزهای عمرتان را با سناریوهای ذهنی اشتباه تباه کرده اید؟امروز که به یاد روزها و ساعت های بی قراری و پریشانی خود میُفتید چه احساسی دارید؟چه نتیجه ای برایتان داشته است؟گاهی به آسانی نمی توانیم از ذهنیت هایی که داریم جان سالم به در ببریم. درست است، می توانیم مانند آلیس زندگی کنیم اما همیشه به آن اتفاق فکر می کنیم و خودمان را بابت چیزی که بودیم و هستیم ملامت می کنیم. بابت ضعیف بودنمان و اینکه فکر می کردیم دیگری به خاطر آن ما را ترک کرده است.اگر در شرایطی مشابه موقعیت آلیس قرار بگیرید چه انتخابی می کنید؟با خودتان کنار می آیید؟احساسات گذشته را سرکوب می کنید؟متیو خودتان را پیدا می کنید و از او می خواهید جواب سوال های بی پاسخ تان را بدهد؟به درمانگر مراجعه می کنید؟هیچ کاری نمی کنید و روان رنجور باقی می مانید؟حواستان باشد که مسائل خود گذشته تان بحران آدمی که امروز هستید نیست. جمله را چند بار بخوانید تا متوجه منظورم بشوید.چند سال قبل کتاب صوتی را گوش می دادم با نام پرسیدن مهم تر از پاسخ دادن است نوشته دنیل کُلاک، در یکی از بخش های کتاب به نکته جالبی اشاره می کرد اینکه اگر به عکس های سال قبل خودتان نگاهی بیندازید شمای امروز کدام یک از آنهاست؟ابتدا برایم سوال بی معنی بود چون همه عکس ها من هستم در سن های مختلف و این چه سوالی است! اما کمی بعد که بیشتر در عکس بیست سالگی ام دقت کردم دیدم واقعا آن عکس منِ امروز نیستم یا عکس منِ سی سالگی ام که مسائلی که بر من گذشته بود را درک نمی کرد و حتی فکرش را هم نمی کرد، پس من آنها نبودم. حالا چه کسی هستم؟حتما گیج شده اید و با خودتان می گویید حوصله فلسفه بافی نداریم و تمام عکس ها خودمان هستیم در سنین مختلف!درست است اما آیا هنوز به دغدغه های بیست سالگی تان فکر می کنید؟آیا روابطی که در سی سالگی تجربه کرده اید را آن عکس بیست ساله تان درک می کرد؟آیا دردهای امروزتان را در سی سالگی می فهمیدید؟تمام این حرف های به ظاهر ساده اما عمیق را برایتان گفتم تا بدانید آن شخصیتی که به مرور از شما ساخته شده خود امروزتان است با دغدغه ها و مسائلی که الان با آنها مواجه هستید و مسائل گذشته نباید برای امروز شما و برنامه هایتان تصمیم گیری کنند. اگر به هر دلیلی چیزی در گذشته شما را آزار می دهد حتما از یک متخصص کمک بگیرید.  آلیس حس می کند ذهنش بیش از اندازه درگیر متیو شده و کمی آشفته است و نمی داند چه رفتاری درست است.او در خانه سالمندان پیانو می زند و یک شب از متیو می خواهد که به جشنی که به مناسبت آشنایی دو نفر از آنها برگزار می شود بیاید. آنها اوقات خوشی را با هم می گذرانند و احساسات سال های قبل را دوباره تجربه می کنند.متیو دو روز دیگر می خواهد آنجا را ترک کند اما اتاق هتل را تحویل نمی دهد و با آلیس قرار می گذارد تا بیشتر با هم باشند.آلیس اعتراف می کند که در تمام این سال ها خودش را از پیشرفت و ایده های خوب محروم کرده است، اینکه به خودش اعتماد نداشته و همیشه این موضوع را به رفتن میتو گرده زده و این مساله در تمام این سال ها او را آزار داده است. حالا متوجه شده که همه اینها تقصیر خودش بوده چون همیشه فکر می کرده متیو آدم موفقی بوده و او را که دختری ناکام و شکست خورده دیده می شده رها کرده است.بخشی از شفای درونی افراد؛ مواجه با دردهای کهنه، قبول مسئولیت، اصلاح باورهای اشتباه، بازسازی افکار جدید و سالم و رها کردن رنج است.در سکانس های پایانی آلیس از دست خودش عصبانی است، از اینکه متیو روزی که باید از هتل می رفته، نرفته و حالا با تمام احساساتی که دوباره تجربه کردند او به زندگی خوبش بر می گردد و آلیس با افکارش باقی می ماند. گذشته باز نمی گردد و این جمله بسیار تلخ است. هر چقدر هم تلاش کنیم نه بازسازی می شود و نه تغییر می کند. زمان حال قطعی ترین حالت ممکن برای زندگی امروز است. این حقیقت ناخوشایند را بپذیرید که نمی توان انتخاب های گذشته را معکوس کرد. گویا آلیس هنوز نمی تواند ارزش های درونی اش را بشناسد و از سناریوهای ذهنی اش خلاص شود حتی وقتی متیو صادقانه گفت هیچوقت نظر بدی در مورد او نداشته است.متیو هتل را تحویل می دهد و پیامی برای آلیس می گذارد:«من از پروژه تئاتر کنار کشیدم چون حس می کنم بی عرضه و ترسو هستم و فکر می کنم شاید مردم خوششان نیاید. من با فیلم هایی که بازی کردم طرفدارهای خودمو دارم و همین واسم کافیه. من آدم معمولی هستم و چون تو صادقانه از خودت گفتی باید بهت می گفتم که با هم فرقی نداریم.»آلیس برای آخرین بار متیو را می بیند و به او می گوید: «خوشحال است که او را دیده و از این کار نترسیده است و دیگر از هیچ چیز پشیمان نیست.»او دیدگاه شفاف تری از موقعیتش پیدا کرده و متوجه شده احساسش بهبود یافته است و دیگر پریشان و مضطرب نیست. Cognitive reframing (بازآفرینی شناختی) تکنیکی روان شناختی است که برای تغییر طرز فکر فرد با تغییر نحوه نگرش به موقعیت‌ها، افکار یا تجربیات استفاده می‌شود. این تکنیک به افراد کمک می‌کند تا موقعیت‌ها را از دیدگاهی متفاوت ببینند و احساسات و رفتارهای مرتبط با آن افکار را تغییر دهند.با رسیدن به یک دیدگاه متعادل شرایطی که در آن هستیم دیگر چندان مهم به نظر نمی رسد. سعی کنید در هر موقعیتی که هستید چندین باور مثبت ایجاد کنید، باورهایی برای مقابله با هر تفکر خودکار مشابهی که ممکن است در آینده رخ دهد.برای تفهیم بهتر تکنیک بالا خوب است که با مدل مثلث شناختی هم آشنا شوید:The Cognitive Triangle (مثلث شناختی) یا &quot;مثلث افکار، احساسات و رفتار&quot; یک مدل ساده در CBT (درمان شناختی رفتاری) است که نشان می‌دهد چگونه افکار، احساسات و رفتارها به هم مرتبط هستند و هر کدام روی دیگری تاثیر می‌گذارند.به طور خلاصه:افکار: چگونگی نگاه ما به یک موقعیت و نحوه تفسیر آن (فکر منفی یا مثبت).احساسات: واکنش‌های عاطفی نسبت به آن افکار (غم، اضطراب، شادی).رفتار: کاری که بر اساس واکنش عاطفی در لحظه انجام می‌دهیم (اجتناب کردن یا مواجهه با موقعیت).همانطور که در تصویر بالا مشاهده می کنید این مدل یک چرخه پیوسته را نشان می‌دهد: افکار، احساسات را تحریک می‌کنند که به نوبه خود بر اعمال ما تأثیر می‌گذارند و این اعمال می‌توانند افکار و احساسات جدیدی را شکل دهند. با شناسایی و تغییر الگوهای فکری منفی می توانیم احساسات و رفتارهای خود را بهبود بخشیم و چرخه مثبت‌تری را به وجود آوریم.آلیس و متیو نگاهی جدیدتر به زندگی را در وجود خود پیدا کردند؛ متیو با یادآوری داشته ها و مهارت هایی که دارد و آلیس با جداشدن از سناریوهای آزاردهنده گذشته.حواستان باشد همیشه آدمی که به ما ضربه زده است را پیدا نمی کنیم تا حقیقت برایمان آشکار شود. فکر می کنید در این وضعیت چه باید کرد؟ راحت ترین کار سرکوب احساسات و پذیرفتن روان جوری است. اما بهتر است مسیر دیگری را انتخاب کنیم.جمع بندی نکته های طلائیراهکارهایی برای فراموشی و کنار گذاشتن خاطرات گذشتهمرور خاطرات برای کاهش درد؛ تغییر تدریجی بار احساسی خاطرات، تمرکز روی خاطرات شادتر، و تمرین مدیتیشن و ذهن آگاهی برای حضور در زمان حال.جایگزینی خاطرات بد با خاطرات جدید و مثبت؛ پر کردن ذهن با فعالیت ها و تجربیات تازه برای کاهش تمرکز بر گذشته.بخشش خود؛ ترک خودسرزنش گری و پذیرش گذشته به عنوان بخشی از زندگی بدون اجازه دادن به آن برای کنترل احساسات و آینده.تغییر نگرش نسبت به گذشته؛ به عنوان درس و تجربه آن را ببیند و نه بار روانی منفی.گذشته اگرچه سرشار از رنج و اشتباه است اما بخشی از ماست و نمی توان آن را کاملا کنار گذاشت. باید روزی به آن پایان داد تا بتوان زندگی جدید و آرام تری را آغاز کرد. درگیری دائمی با گذشته هیچ راه حل موثری نیست. با پذیرش واقعیت و تلاش برای رهایی از بارهای روانی گذشته می توانیم به تعادل روانی و رضایت خاطر دست پیدا کنیم. </description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 20:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسواس گذشته را نداشته باش، ارزش های از دست رفته را بساز (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2-fj3q5tmkqtcu</link>
                <description>گذشته، گذشته است؟گذشته را باید فراموش کرد و کنار گذاشت؟گذشته همیشه در روان ما باقی خواهد ماند و آزارمان می دهد؟این سوال ها همیشه در ذهنم می چرخد خصوصا زمان هایی که حس می کنم گذشته می خواهد خفه ام کند! برای من اگر بخواهم خیلی شخصی به آن نگاه کنم به یاد آوردن گذشته خیلی حسرت آور یا پر از ای کاش های سوزناک نیست. اما اگر بخواهم کاملا با شما صادق باشم گاهی دوست داشتم مسیر گذشته ام تغییر می کرد و اتفاق های دیگری برایم می افتاد. هر چند که از امروز خودم با تمام نقص ها، نداشتن ها و آرزوهایی که دفنشان کردم راضی هستم اما گاهی باز هم گذشته با رِندی رنجی را از صدوقچه اش به طرف من پرت می کند!گذشته برای شما چطور بوده است؟ شما نسبت به گذشته، خاطرات، اتفاق های ناگوار و ... چه برخوردی را در پیش گرفته اید؟ البته فکر می کنم باید 35 سال را رد کرده باشید تا این سوال ها جوابی منطقی و درست داشته باشد. فیلم Out of Season با دقتی خاص و نگاهی روانشناسانه به گذشته و سرخوردگی هایش، احساس پشیمانی و درگیری ذهنی با خاطرات قدیمی و آزار دهنده می پردازد.از اینجا به بعد بخش هایی از داستان فیلم را اسپویل می کند.سکانس ابتدایی عبور ماشینی در جاده ای یک طرفه به سمت مکانی است که آرام آرام متوجه می شویم شهری ساحلی و کوچک است. بیشتر مسافران برای آرامش و استفاده از خدمات ریلکس و ماساژ و ... از هتل های آنجا استفاده می کنند. هتلی روی دریاچه با فضایی بسیار آرام و رویایی و خدمات تخصصی ویژه برای آرامش روح و جسم. همه چیز بسیار شیک و آرامش بخش است و هدف مسافران کسب آرامش و آسایش چند روزه است.متیو هنرپیشه معروف و مشهوری است و اتفاقا یکی از مسافران این هتل زیبا است. خیلی زود متوجه می شویم تمام خدمات هتل، اتاق لوکس و وسایل مدرن و کاربردی در کنار چهره غمگین و ساکت او هدفمند انتخاب شده است.ما تلاش می کنیم مشهور و پولدار شویم تا بتوانیم برای چند روز در چنین هتلی ریلکس شویم و پولمان را خرج آرامشی کنیم که آن را از خودمان سلب کردیم، استعاره جالبی است، درست نمی گویم؟ هر چند شاید فیلم حرف های دیگری برای گفتن داشته باشد اما به نظرم این نکته را هم باید مدنظر داشت که آرامش وجودی خود را به چه بهایی از دست می دهیم و آیا به راستی ارزشش را دارد؟در میان رفت آمد و آمد بین اتاق های هتل و انواع ماساژهای آرام بخش چیزی توی ذوقمان می زند، فکر می کنید چه چیزی در این هتل لوکس با خدمات گران قیمتش باید اتفاق بیفتد؟ هر کدام از شما حتما پیش فرضی دارید.اگر فیلم را دیده باشید به راحتی جواب این سوال را می دهید.غم، تنهایی، پشیمانی و .... حس هایی است که ما در چهره متیو مشاهده می کنیم چیزی که واقعا در این هتل نباید اتفاق بیفتد، قبول دارید؟به نظر شما سفری چند روزه در بهترین هتل با بی شمار خدمات گران قیمت می تواند حال درونی ویران شما را بهبود بخشد. ممکن است با توجه به شرایط این روزها بگویید بله خیلی هم حالمان را برای چند روز خوب می کند!از نگاه روانکاوانه اگر بخواهید بررسی کنید سفر زمانی احساسات خوشایندی برایتان می سازد که با جنگ های درونی خود جایی نروید، چون مسائل حل نشده و روح و روان رنجور و بهم ریخته در هیچ سفری ترمیم نمی شود و با تمام شدن روزهای سفر دوباره همان فردی هستید که شب قبل از سفر بودید!به من اعتماد کنید و هیچ سفری را برای فراموش کردن احساسی، فردی یا اتفاقی شروع نکنید که بی نتیجه به خانه باز می گردید. سعی کنید ابتدا مساله تان را بشناسید، عوامل موثر در آن را تشخیص بدهید، اگر کاری می توانید حتما برایش انجام دهید تا کمی از شدت آن مشکل کاسته شود سپس سبک بارتر و آسوده تر به هر جا که می خواهید سر بزنید.متیو با همکارانش هم مشکل دارد گویا ناگهان بدون توضیحی صحنه فیلمبرداری را ترک کرده و همه را معطل خود گذاشته است و بدون اینکه بگوید کجا می رود ناگهان قصد سفر کرده و گروه را بلاتکلیف رها کرده است. او در اتاق زیبایش به شدت گریه می کند و اگر تا الان بر اساس شواهد متوجه نشده بودیم دیگر کاملا می دانیم که متیو آدم خوشحالی نیست. شاید از زندگی کاری و شخصی اش به اندازه ای که باید رضایت ندارد.در کنار قاب های زیبایی که از چشم انداز هتل می بینیم به مرور متوجه حقیقت دیگری می شویم. متیو و همسرش رابطه خوبی دارند اما نه آنقدر که ما از یک زندگی مشترک شاد انتظارش را داریم، متوجه منظورم می شوید؟او و همسرش چند بار تلفنی با هم حرف می زنند که اشاره خوبی است به اینکه حواسشان به یکدیگر هست و با اینکه از هم دور هستند جویای حال هم می شوند، اما همسر متیو تماس گرفته ولی بیشتر در حال سر و سامان دادن مسائل کاری خودش است و متیو چند دقیقه فقط به صحبت های او و همکارش گوش می دهد یا وقتی یک بار متیو زنگ زد به او گفت دو دقیقه بیشتر وقت ندارد.در هر رابطه ای که هستید فرقی نمی کند؛ رابطه عاطفی یا زندگی مشترک بیشترین تلاش تان این باشد تا احساس خوبی به طرف مقابل بدهید و متعاقبا از او حس خوب بگیرید. مهم است بدانید که هر زمانی چه از راه دور یا چند خیابان آنطرف تر اگر نیاز داشتید حرف بزنید او همیشه برایتان وقت دارد و شما هم او را اولویت زندگی خود می دانید.همان طور که اشاره کردم متیو شخص معروفی است. او مصاحبه و عکس هایش را در مجله های مختلف می بیند و اینکه او را موفق و جسور خطاب می کنند. درون هر کدام از ما می تواند روایتگر صادقانه احساسات و حالت های روحی مان باشد چیزی که متاسفانه فقط و فقط خودمان از آن اطلاع داریم و در عکس های جذاب و مصاحبه های داغ خبری از آنها نیست.تقریبا بخش آغازین فیلم شامل مواردی است که برایتان گفتم و کارگردان تقریبا زمان طولانی به آن اختصاص داده است.ماجرا با یادداشتی که برای متیو ارسال شده است وارد فضای متفاوتی می شود. آلیس دوست 15 سال قبل او که خیلی تصادفی متوجه حضور او در این شهر شده است شماره اش را برای او فرستاده تا همدیگر را ببینند. متیو به آلیس زنگ می زند و ما برای اولین بار شادی و نشاط را در چهره اش می بینیم.تصاویری که هنگام شنیدن صدای آلیس و متیو می بینیم هم بسیار زیبا و چشم نواز است، گویی همه چیز دست به دست هم داده تا اتفاق دیگری در زندگی متیو رقم بخورد.به نظر شما انگیزه آلیس از دیدن متیو چه می تواند باشد؟چه خاطرات مشترکی در گذشته این دو نفر وجود دارد؟آیا می شود خاطره های قدیمی را بعد از سال ها در یک دیدار ساده زنده کرد؟آیا می شود احساسات گذشته را دوباره به جریان انداخت و مانند سابق از آنها لذت برد؟به نظر شما مرور مسائل و اتفاق های گذشته چه تاثیری در زندگی کنونی ما خواهد داشت؟دو هفته آینده در همین صفحه قسمت پایانی و ناگفته های متیو و آلیس را بخوانید.کمی با خودتان فکر کنید و جواب سوال ها را با توجه به اتفاق ها و شرایط زندگی امروزتان حدس بزنید.قسمت پایانی را از اینجا بخوانید.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 19:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت واقعی آنجاست که همه‌چیز تمام شده است (آخرین قسمت)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-lgmwewd31yyi</link>
                <description>بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.آرون در هنگام فیلم گرفتن از خودش ناگهان صدایی می شود با قدرت تمام فریاد می زند تا شاید کسی صدای او را بشنود اما دوباره سکوت در دره حکمفرما می شود. او برای چند لحظه به فریادهای ضبط شده اش نگاه می کند و با خودش تکرار می کند تو نباید آن را از دست بدهی. به نظر شما چه چیزی را نباید از دست می داد؟ چون جواب ساده است آن را به خودتان واگذار می کنم.او سعی می کند شب با شرایط بهتری بخوابد. (البته فقط محافظت از خود با طناب ها را بیشتر کرده بود).خودش را در مهمانی دخترها (همان دو دختری که مسیرشان را گم کرده بودند و او راهنمای آنها شده بود) تصور می کرد، نوشیدنی های خنک، خوراکی، شادی و یک شب به یاد ماندنی. آرون نگاهی به بطری آب می اندازد تنها چند جرعه از آن باقی مانده بود.وقتی در شرایط ناگواری قرار می گیریم ناخودآگاه خاطرات خوشایند یا تصوراتی به سراغمان می آید که اگر در وضعیت عادی بودیم هیچ گاه به آنها فکر نمی کردیم. می دانید چرا؟ چون فقط در شرایط بحران حس می کنیم که چه چیزهای خوبی داشتیم یا چه برنامه هایی می توانستیم داشته باشیم. اهمیت و ارزش آنها را در زمان خودشان درک نمی کنیم چون غرق در خوشی ها و لذت هستیم. حتی شاید برایمان کسالت و ملال داشته باشد چون همیشه در دسترس بوده اند. او می اندیشید که چقدر همه چیز را بدیهی و همیشگی فرض می کرده است.آرون به یاد می آورد که چه راحت تماس های مادرش را برنمی داشت و تنها به پیام های او گوش می داد و بی تفاوت به کارهای خودش می پرداخت در حالیکه می توانست پاسخ بدهد.زمانی که دیگر فرصتش را نداریم و یا خیلی دیر شده است می فهمیم که چه کارهایی را باید در اولویت قرار می دادیم اما به راحتی از کنارشان رد شدیم و کاملا بی اعتنا نسبت به آنها رفتار کرده ایم. گاهی زمان به ما دوباره این فرصت را می دهد که چیزی را جبران کنیم و متاسفانه گاهی تنها حسرت و رنج آن برایمان باقی می ماند. از امروز با خودتان عهد ببندید که از کنار کوچکترین و معمولی ترین مساله زندگی تان بی تفاوت عبور نکنید و بهترین کاری که می توانید انجام دهید را در زمان خودش انجام دهید.آرون به یاد می آورد زمانی که برایان دوستش از او پرسید می خواهد کجا برود، او با اینکه مقصد را می دانست اما به دلیل غرور و خودبزرگ بینی پاسخی نداد. اگر دوستش می دانست حتما بعد از چند روز گروه نجاتی به دنبال او می فرستاد.همان طور که ملاحظه می کنید کارگردان نگاه روانکاوانه به شخصیت آرون دارد. در هر لحظه که شرایط برای او دشوارتر می شود به یاد رفتارهای نادرستش می افتد. فکر می کنم برایتان پیش آمده که کاری را انجام ندادید و جایی گیر کردید و به خودتان قول دادید به محض رهایی از شرایط دیگر آن را رفتار را تکرار نخواهید کرد و درس گرفته اید. البته امیدوارم آموخته تان را به فراموشی نسپارید چون زندگی معلم سخت گیری است و تا یاد نگیرید دست از سرتان برنمی دارد!این قسمت جهت یادآوری است چون می خواهم بخش سوم نظریه فروید، فراخود (Superego) را توضیح دهم:نهاد (Id) در لحظات ابتدایی همان طور که کاملا واضح است آرون تحت تأثیر غرایز و تمایلات آنی خود قرار دارد؛ او بدون اطلاع به دیگران به طبیعت می ‌رود و خطر را دست‌کم می‌گیرد. این رفتار نشان‌دهنده بخش نهاد شخصیت اوست که به دنبال لذت و هیجان است. این جنبه از شخصیت کاملاً ناخودآگاه است و شامل رفتارهای غریزی می شود.خود (Ego) پس از گیر افتادن آرون با واقعیت روبه‌رو می‌شود و تلاش می‌کند با استفاده از منطق و تفکر مسئله را حل کند؛ از جمله تلاش برای آزاد کردن دستش و کمی بعد مدیریت آب و غذای محدودی که برایش باقی مانده است. این جنبه از شخصیت مسئول برخورد با واقعیت است.فراخود (Superego) آرون دچار عذاب وجدان و بازنگری در روابطش با خانواده و دوستانش می‌شود. خاطرات و احساسات گناه، او را به بازاندیشی درباره سبک زندگی و انتخاب‌هایش وا می‌دارد. این جنبه از شخصیت استانداردها و آرمان های اخلاقی درونی شده ای است که از والدین و جامعه به دست آورده ایم.روز دوشنبهآرون سعی می کند از مهارت های کوهنوردی اش استفاده کند تا سنگ را حرکت دهد اما باز هم موفق نمی شود. دوربینش را روشن می کند و دوباره از خودش فیلم می گیرد. او این بار می گوید که به چه چیزهایی دقت می کند که قبلا هیچ وقت توجهی به آنها نداشته است؛ مثل چند دقیقه نور آفتابی که با تمام وجود حسش می کند و اینکه چقدر گرمابخش است یا شاهینی که هر روز سر ساعتی خاص از بالای دره عبور می کند.مشغله های روزمره کاملا توجه را از ما گرفته است، خصوصا اگر در جایی زندگی کنیم که همیشه در برهه حساس کنونی باشد!ما وقت نداریم مکث کنیم و درنگی داشته باشیم تا از این شتاب دائمی و هر روزه اندکی دور شویم؛ آرام شویم تا بتوانیم نگاهی به زیبایی های اطراف مان بیندازیم آن پرنده زیبایی که هر روز سر ساعتی خاص کنار پنجره مان می نشیند یا اشعه های نور آفتاب که از لابه لای ساختمان های مرتفع برای دقایقی روی پرده اتاقمان می افتد. ما دیگر چیزی نمی بینیم و این موضوع را شاید روزی در تمنای دیدن و آهسته زندگی کردن در می یابیم که دیر شده است.آرون می خواهد با چاقوی جیبی دستش را ببرد اما چاقو کندتر از این حرف هاست و پشیمان می شود.جرات انجام کاری سخت به آسانی و راحتی حاصل نمی شود باید در شرایط اضطرار قرار بگیرید تا بتوانید تصمیم دشواری بگیرید و احساس کنید که چاره ای ندارید و باید بتوانید وگرنه ...آرون در خیالش رعد و برق و بارانی تند را می بیند، در یک لحظه دره پر از آب می شود، سنگ حرکت می کند و او می تواند به سطح زمین برسد و خودش را با بدبختی به خانه دوستش می رساند. دوستی که گویا قدر محبتش را ندانسته و او را از خود رانده بود. (در خیالش آن دوست درب خانه اش را به روی او می بندد.)اگر به هر دلیلی کسی را از خود رنجانده باشیم دلیلی ندارد زمانی که زار و خسته به آنها مراجعه می کنیم توقع داشته باشیم به خاطر شرایط بدمان گذشته و رفتارهای ما را فراموش کنند. آنها حق دارند دلشان برایمان نسوزد، چون روزی دلمان برایشان نسوخته و رهایشان کرده ایم.آرون کم کم متوجه شد که چقدر رفتارهایش از روی غرور و خودخواهی بوده است. او با خودش فکر می کرد آیا دوباره فرصتی خواهد داشت که جبران کند؟ من از شما می پرسم آیا همیشه فرصتی دوباره در اختیار خواهیم داشت؟ ییادتان باشد زمانی که نسبت به خانواده یا دوستمان رفتار درستی در پیش نمی گیریم و غرق خودبزرگ بینی و مَنیت هستیم باید به آن فکر کنیم و نه زمانی که شرایط ناگزیرمان کرده است.روز سه شنبهآرون به شیوه برنامه های صبحگاهی با خودش مصاحبه می کند! در واقع مانند زمان هایی که خودمان سوال هایی را از خودمان می پرسیم و پاسخ می دهیم. من از این تکنیک زیاد استفاده می کنم و به شما اطمینان می دهم که بسیار سودمند است. امتحانش ضرری ندارد و خیلی ساده است.در گشتالت درمانی به آن تکنیک صندلی خالی گفته می شود و روشی درمانی است که در آن فرد با شخصی فرضی یا جنبه‌ای از خود گفتگو می‌کند. (مثلا جنبه‌ای از خود روی صندلی نشسته است) این تکنیک به منظور بررسی احساسات، حل تعارض درونی، و کاهش استرس و اضطراب به کار می‌رود.-        آرون: «من فکر می کردم که قهرمان هستم و خودم از پس همه کارها بر می آیم.»-        صدای درون ذهن آرون: «چون فکر می کردی قهرمان هستی چیزی به کسی نگفتی؟ به هیچکس.»-        آرون: «کاملا درسته.»-        صدای درون ذهن آرون: «متاسفم»روز چهارشنبهذخیره آب تقریبا تمام شده و ضربان قلب آرون شدت گرفته است. شارژ دوربین در حال تمام شدن است و او بارها دچار توهم می شود، تمام افرادی که آنها را از خود رنجانده روی کاناپه ای می بیند و از تک تک آنها عذرخواهی می کند. او در حالتی که گویی تازه از خوابی عمیق بیدار شده است به خودش می گوید:« تو همه این چیزهارو خودت انتخاب کردی. این سنگ در تمام طول زندگیم منتظرم بوده. تمام عمرم داشتم به سمتش حرکت می کردم. هر کاری که انجام می دادم منو به سمت این دره روانه می کرد.»باتری دوربین تمام می شود آرون با ناامیدی ولی تسلیم ناپذیری می خواهد کار وحشتناک، دردآور و سختی را انجام دهد. کاری که در روزهای قبل احساس می کرد نمی تواند و ابزارش برای آن مناسب نیست. اما امروز او تصمیم دیگری گرفته است.آرون با شیوه ای نامتعارف مجبور می شود دستش را بشکند! تصورش هم وحشتناک است. من این دقایق را درست ندیدم چون دستم تقریبا جلوی چشمم بود! آن قدرت درونی که در بخش اول از آن حرف زدم دقیقا همین جا به آرون کمک کرد تا این کار را انجام دهد. وقتی به معنای واقعی کلمه دچار استیصال و درماندگی می شوید اگر واقعا نخواهید تسلیم شرایط شوید و همچنان مصمم و با اراده بمانید با قدرت درونی خود ملاقات خواهید کرد. حتما از دوستان تان شنیده اید که گفته اند اگر در آن شرایط نبودم هیچوقت آن کار را انجام نمی دادم. آرون به سختی از دره خارج می شود و خودش را به مسیر اصلی می رساند. خانواده ای به او کمک می کنند و در نهایت او نجات پیدا می کند و با هلی کوپتر راهی بیمارستان می شود.داستان آرون رالستون سفری عمیق به درون روان انسان در شرایط بحرانی است. این که چگونه انسان می‌تواند با پذیرش واقعیت و بازنگری در گذشته حتی در سخت ‌ترین موقعیت ‌ها نیز راهی برای نجات و رشد پیدا کند.درس‌های کلیدی که از این فیلم آموختم1-     فراموش نکنید که قدر عزیزانتان را بدانید:  شما یک زندگی دارید، آن را خوب زندگی کنید و به عزیزترین های زندگی تان بیشتر اهمیت دهید.2-     قدرت در ذهن شماست: قدرت فقط فیزیکی نیست بلکه بیشتر ذهنی است. اگر در خود انعطاف‌پذیری داشته باشیم می‌توانیم از وحشتناک‌ترین شرایط بیرون بیاییم. دوران سخت بخشی از زندگی و گاهی اوقات اجتناب‌ناپذیر است. می‌توانیم آن را به عنوان یک مشکل یا فرصتی برای کشف قدرت پنهان خود ببینیم.3-     نعمت‌های خود را بشمارید: در شرایط دشوار چیزهای خوبی که دارید را به خودتان یادآوری کنید. تسلیم شدن همیشه آسان ترین راه است سعی کنید بیشتر به خودتان انگیزه دهید تا توان ادامه دادن را داشته باشید.4-     حتی اگر کاملاً تنها هستید، ناامید نشوید: باید به خودتان کمک کنید، در هر موقعیتی دیگران را برای کمک به خود پیدا نخواهید کرد پس دست از تلاش کردن برندارید.این بیت مولانا را جایی یادداشت کنید یا آن را حفظ کنید و در شرایط غیر قابل تحمل با خود تکرار کنید:و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرهاره پنهان بنماید که کس آن را راه نداندهمه ما قدرت و شجاعت مبارزه را داریم. تنها تفاوت در افرادی که شجاع‌ تر از دیگران به نظر می‌رسند این است که آنها به قدرت درونی خود پی برده اند و کمی بیشتر از دیگران به خودشان ایمان دارند. همه چیز در مورد درک قدرت درونی خودتان و پتانسیل شما در مواجهه با سختی‌ها است.به قول یک سخنران انگیزشی «زندگی آسان‌ تر یا بخشنده‌ تر نمی‌ شود، ما قوی‌ تر و مقاوم‌ تر می‌شویم.»منبع :https://rachana0120.wordpress.com/2017/12/20/important-lifes-lessons-i-learnt-from-the-movie-127-hours</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 19:33:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت واقعی آنجاست که همه‌چیز تمام شده است (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-ivpj1zbbkhw6</link>
                <description>چند بار در زندگی احساس شکست کرده اید؟چند بار احساس کردید که دیگر توانی برایتان باقی نمانده است؟چند بار با خود زمزمه کرده اید دیگر همه چیز تمام شد؟از شما می خواهم به حافظه تاریخی خود رجوع کنید و جواب این سوال را صادقانه بدهید آیا به راستی همه چیز تمام شد؟اگر از تجربه زیسته ام بخواهم برایتان بگویم جواب این سوال «نه» است. روزهایی فکر می کردم که واقعا راهی نمانده و کاری از دستم برنمی آید اما روزگار به آرامی گذر کرد و به من نشان داد که اشتباه می کردم و هیچ موقعیتی بدون راه خروجی نیست گرچه ممکن است مجبور شوید برای رهایی از آن چیزهایی را قربانی کنید اما در نهایت آنها را با درد یا مشقت فراوان پشت سر می گذارید و به آدم دیگری تبدیل می شوید. شاید بگویید من نمی خواهم به آدم دیگری تبدیل شوم، نمی خواهم رنج و ناراحتی را به هیچ عنوان تحمل کنم و تا جایی که می توانم در زندگی محتاط و دوراندیش عمل می کنم تا از این مشکلات دور باشم.متاسفانه باید نوع نگاه خود را به زندگی تغییر دهید. خیلی خوب است طوری زندگی کنیم که آسیب کمتری ببینیم و خود را در مواجه با برخی مسائل قرار ندهیم تا درگیر تبعات و حواشی آن نشویم اما زندگی بر اساس چینش ما جلو نمی رود. حتما برنامه ریزی های بوده که بدون دخالت شما ناگهان به دلیلی غیر منتظره بهم خورده و حالتان را گرفته است. آشنا به نظر نمی رسد؛ کمی فکر کنید حتما آنها را به خاطر می آورید.خبر خوب این است که هر کس در درون خود نیرو و انرژی قوی دارد که وقتی دچار شرایط بحرانی می شود به کمک او می شتابد. هر بار که با چالشی مواجه می شوی به وجود این نیرو و قدرت بی کرانی که دارد بیشتر ایمان می آورید. به خاطر داشته باشید که با فرار کردن از مسائل و دشواری های زندگی و یا از بار مسئولیت شانه خالی کردن، دیگران را مقصر دانستن و هیچ کاری نکردن،این نیرو هیچ گاه فعال نخواهد شد. انتخاب با شماست که چگونه با ناملایمات و ناگواری ها مواجه شوید؛ می توانید مانند کبک سرتان را زیر برف کرده و با انکار واقعیت از مواجه با مشکلات دوری کنید یا آنها را به مبارزه بطلبید و نیروی وجودی تان را تقویت کنید تا چشم انداز جدیدی را جلوی چشم تان بگذارد. کدام مسیر را ترجیح می دهید؟    فیلم 127 Hours به کارگردانی دنی بویل، داستان واقعی آرون رالستون را روایت می‌کند؛ کوهنوردی که دستش زیر یک تخته ‌سنگ گیر می‌کند و پس از پنج روز برای نجات جان خود مجبور می‌شود تصمیم دردناکی بگیرد تا زنده بماند.از اینجا به بعد بخش هایی از داستان فیلم را اسپویل می کند.فیلم با سکانس هایی سریع و پشت سر هم شروع می شود. آرون در حال جمع آوری وسایل کوهنوردی است و با حسی وصف نشدنی از شادی و اعتماد به نفس نیمه شب در جاده ای که منتهی به محل برنامه فردایش است می راند و از خودش فیلم می گیرد.روز شنبه آرون مسیر طولانی را با دوچرخه رکاب می زند و بارها در مسیر عکس می گیرد و مستند سازی می کند. او اصلا نمی داند که روزی با نگاه کردن به این عکس ها چه خاطرات تلخ و شیرینی برایش یادآوری می شود.پس از طی کردن مسافتی طولانی دوچرخه اش را به درختی می بندد و پیاده به سمت دره ای که قرار است برود حرکت می کند. بین راه به دو دختر برخورد می کند که برای رسیدن به دره بلوجان Blue john Canyon راه خود را گم کرده اند. آرون روی نقشه به آنها نشان می دهد که کجا هستند و چگونه باید بروند اما به آنها توصیه می کند که از مسیر پیشنهادی او بروند چون بسیار هیجان انگیزتر است.او آنها را از مسیر صعب العبور و وحشتناکی به سمت دره می برد. با توصیف من و این چند عکس کاملا متوجه نمی شوید که او با آنها چه کاری کرده است! بهتر است این قسمت را حتما خودتان ببیند تا متوجه شوید!در هر صورت نتیجه برای دخترها رضایت بخش است و آنها هیجان زیادی را تجربه می کنند و از آرون بابت راهنمایی خوبش تشکر کرده و او را به مهمانی عصرانه یکشنبه دعوت می کنند.آرون مسیرش را ادامه می دهد و با آنها خداحافظی می کند. گذرگاه کم کم از حالت معمولی به دره های کوچکی منتهی می شود که برای عبور کمی سخت تر می شود اما آرون جسورتر و با اعتماد تر از این حرفهاست. زیگموند فروید عصب شناس و روانکاو اتریشی می گوید: شخصیت انسان پیچیده است و بیش از یک مؤلفه دارد. فروید در نظریه معروف روانکاوی خود بیان می کند که شخصیت فرد از سه عنصر به نام های نهاد، خود و فراخود تشکیل شده است و این عناصر برای ایجاد رفتارهای پیچیده انسانی با هم کار می کنند.نهاد (Id) در لحظات ابتدایی همان طور که کاملا واضح است آرون تحت تأثیر غرایز و تمایلات آنی خود قرار دارد؛ او بدون اطلاع به دیگران به طبیعت می ‌رود و خطر را دست‌کم می‌گیرد. این رفتار نشان‌ دهنده بخش نهاد شخصیت اوست که به دنبال لذت و هیجان است. این جنبه از شخصیت کاملاً ناخودآگاه است و شامل رفتارهای غریزی می شود.حالا بیشتر مسیر پر از دره های کوچک و عمیق شده است. در هنگام پریدن از دره ای به دره ای دیگر در یک لحظه سنگی حرکت می کند و در عمیق ترین قسمت دره روی دست آرون می افتد. برای چند لحظه همه چیز از حرکت باز می ایستد و آرون بهت زده به سنگ غول پیکر و دستش که زیر آن مانده نگاه می کند.او تقلا می کند تا دستش را خلاص کند اما موفق نمی شود، با تمام نیرویش به سنگ ضربه می زند تا شاید تکانی بخورد و دستش آزاد شود اما باز هم بی نتیجه است. سعی می کند با فریادهایش دخترها را خبر کند تا به کمکش بروند اما دوربین دنی بویل طوری ما را از عمق فاجعه به سطح زمین می آورد که بدون ذره ای فکر خودمان به این نتیجه می رسیم که امکان ندارد از عمق آن گودال کسی صدایش را بشنود.خود (Ego) پس از گیر افتادن آرون با واقعیت روبه‌رو می‌شود و تلاش می‌کند با استفاده از منطق و تفکر مسئله را حل کند؛ از جمله تلاش برای آزاد کردن دستش و کمی بعد مدیریت آب و غذای محدودی که برایش باقی مانده است. این جنبه از شخصیت مسئول برخورد با واقعیت است.آرون حرفه ای است و تقریبا تجهیزات کاملی دارد. او تمام وسایلی را که با خود آورده روی سنگ می گذارد تا بتواند در مورد هر کدام از آنها تصمیم درستی بگیرد. مدت زمانی طولانی سعی می کند با چاقویی که دارد سنگ را تراش دهد اما موفق نمی شود و کم کم می فهمد کار بی فایده ای را انجام داده است.ترس اولیه، ناامیدی و اضطراب واکنش هایی طبیعی نسبت به سنگ عظیمی است که به ناگاه وارد زندگی مان شده است. اشتباه ننوشتم! درست خواندید سنگ عظیمی که وارد زندگی مان شده است. هر مساله یا مشکلی درست مانند سنگی است که بی موقع و شاید خیلی اتفاقی مسیر زندگی را سد می کند، مانع حرکت مان می شود و حتی ممکن است مسیرمان را نابود کند و دورنمای آینده را از ما بگیرد.واکنش ابتدایی مان احتمالا شبیه به آرون رالستون است، درست نمی گویم؟ تقلای بیهوده در مسیری اشتباه که نه تنها انرژی مان را می گیرد بلکه حقیقت را سخت تر و تلخ تر از آنچه هست نشان مان می دهد.روز یک شنبه آرون سعی تلاش می کند قلابی درست کند تا به جایی محکم متصل شود و بدون از دست دادن تعادلش کمی بخوابد. کاری سخت است اما او بالاخره موفق می شود و می تواند چند ساعتی بخوابد. نور خورشید کمی وارد تنگه می شود او پاهایش را برای چند دقیقه به سنگ ها تکیه می دهد تا گرم شود. در آن لحظات آرون کودکی خود را به یاد می آورد؛ روزی صبحی زود همراه با پدرش در چنین مکانی به تماشای طلوع آفتاب نشسته بودند.آفتاب از دره عبور می کند و همه جا تاریک تر می شود، آرون دوربینش را روشن می کند و در مورد 24 ساعتی که در دره بلوجان گیر افتاده است توضیح می دهد، برای روزی که کسی این دوربین را پیدا کند و ماجرای او را برای پدر و مادرش تعریف کند.هر چند روایت داستان های واقعی به خاطر اینکه موضوع آشکار شده است خیلی شور و اشتیاق را تحریک نمی کند اما این نوشته قرار است بررسی روانکاوانه ای نسبت به ماجرای آرون رالستون داشته باشد، همچنین مقایسه ای با شرایط و رفتارمان در مقابل سنگ های زندگی که روزانه به سمتان پرتاب می شود. البته متاسفانه گاهی از روی غفلت و گاهی حتی آگاهانه خودمان را در مسیر سنگ ها قرار می دهیم!دو هفته دیگر در همین صفحه ادامه این ماجرا را بخوانید و خودتان را محکی جدی بزنید.منابع :https://www.psychodarman.com/the-id-ego-and-superegohttps://www.illinoistimes.com/arts-culture/127-hours-a-testament-to-life-and-the-will-to-survive-11453575قسمت پایانی را از اینجا بخوانید.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 19:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وگوی همدلانه؛ شفای زخم‌های تنهایی (آخرین قسمت)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-vkth1mvk8cyy</link>
                <description>اگر قسمت های قبل را نخوانده اید: بخش اول - بخش دومساختمانی که باب رو به روی آن پارک کرده بود محلی برای نگهداری سگ های بی سرپرست و رها شده بود.باب می خواست لیلی با اتفاقی که در بچگی اش رخ داده بود و او را بی لیاقت و بی ارزش کرده بود مواجه شود تا بفهمد به هر دلیلِ اشتباهی اگر در بچگی حرفی یا برچسبی از طرف والدینش به او زده شده حتما درست نبوده است. گاهی پدر و مادرها از روی ناگاهی و یا از روی خودخواهی و آگاهانه رفتاری با فرزند خردسال خود دارند که متاسفانه بنیان حس های ناخوشایند و منفی در دوران بزرگسالی او می شود. چقدر خوب است که خودِ امروزمان با کسب اطلاعات و آگاهی و یا با کمک گرفتن از یک متخصص از این افکار نادرست رهایی یابیم.لیلی فکر می کند که هر وقت آمادگی بیشتری پیدا کرد می تواند مراقبت از یک سگ کوچولو را قبول کند.وقتی به خودباوری برسیم و ندای درونمان تغییر کند دیگر هیچ عامل بیرونی و حتی رفتار اطرافیان یا حرفهای شان که قبلا ما را دچار تشویش و ناراحتی می کرد نمی تواند دنیای درون مان را بهم بریزد چون ما به بلوغ فکری رسیده ایم و از آن مرحله گذر کرده ایم و دوباره به رفتارها و واکنش های قبلی مان باز نخواهیم گشت.باب هم سعی کرد با از دست دادن پسر کوچک شان کنار بیاید و از همسرش خواست اسکرپ بوکی که برایش درست کرده بود را با هم ببینند.پذیرش رنج بخشی از فرایند رهایی از دردهای عاطفی و شفا یافتن است. مواجه با مساله دردناکی که در گذشته رخ داده است راحت نیست اما برای تبدیل شدن به شخصیت بهتری از خود قبلی مان ناگزیریم به استقبال آن برویم، به سختی آن را در آغوش بگیریم، درد را به تمامی حس کنیم و سپس رهایش کنیم تا التیام یابیم. مطمئن باشید که راه ساده تری وجود ندارد.پدر لیلی به او زنگ می زند و می خواهد که همدیگر را ببینند. اگر خاطرتان مانده باشد او کسی بود که دیگر نمی خواست لیلی را به خاطر اتفاق شب رستوران ببیند. (قراری که پدرش با خانمی گذاشته بود تا با هم آشنا شوند.)حدس می زنید با لیلی چه کاری داشت؟ اگر فکر می کنید برای معذرت خواهی و دلجویی از دخترش آمده بود سخت در اشتباه هستید. پدرش لیست تمام هزینه هایی که تا به حال برای لیلی انجام داده بود را نوشته بود تا لیلی از باب پول بگیرد و به او بدهد! واقعا پدر معرکه ای بود. او حرف های بدی به دخترش زد، حتی این را هم گفت که قرار نبوده اصلا او به دنیا بیاید و اگر او نبود لیلی مدتها پیش مرده بود.شاید اصطلاح Conditional Love (عشق شرطی) را شنیده باشید. در واقع به نوعی از عشق گفته می شود که وابسته به شرایط یا رفتار خاصی است؛ به بیان ساده تر عشق در این حالت مشروط است و ممکن است با تغییر شرایط یا رفتاری از بین برود یا کمتر شود. به زندگی خود نگاهی بیندازید یقین دارم در برهه ای از زندگی عشق مشروط را تجربه کرده اید. جای دوری نروید می توانید آن را در خاطره های کودکی و رفتارهای پدر و مادرتان جستجو کنید.یک روز باب و شریک کاریش سر مساله ای بحث شدیدی می کنند و هر چند حق تمام و کمال با باب بود اما همکارش با لحنی زننده حرف زد و باب ترجیح داد دیگر به آن کار ادامه ندهد، به جینی زنگ زد و گفت از کارش استعفا داده و از این کار بسیار خوشحال است.اتفاق بدی انتظار باب را می کشید.لیلی چند روز است که از باب خبری ندارد و آخرین پیام او که شعری برای باب است هم بی جواب مانده او مستاصل است و فکر می کند حرفی زده یا کاری اشتباه انجام داده که باب نمی خواهد دیگر جواب او را بدهد. یک شب دزدکی به خانه باب می رود، پلیس او را دستگیر می کند و مجبور می شود به خانه پدرش برود.باب بیمارستان است و دچار حمله قلبی شده، جینی وقتی گوشی او را به شارژ می زند با سیل پیام های لیلی مواجه می شود.لیلی در خانه پدرش با آلبوم عکس های خانوادگی شان مواجه می شود که در تمام آن ها او را از داخل عکس بریده اند!او با ناراحتی از پدرش دلیل این کار را می پرسد؛ پدرش در جواب می گوید:«مدت ها قبل با زنی آشنا شده بود که به بچه علاقه ای نداشت و او این کار را کرده است.» لیلی متوجه می شود پدرش سگ کوچولویش را برای دلجویی به آن زن داده است و ماجرای بی عرضه بودن لیلی در نگهداری از حیوانات خانگی ساخته ذهن پدرش بوده!شاید برای اولین بار بود که لیلی بر سر پدرش فریاد می زند:«من هر کاری برای تو انجام بدهم باز هم مرا نمی خواهی چون دوستم نداری. او ادامه می دهد از اینکه همیشه طوری با من رفتار کردی که احساس بدی داشته باشم خسته شده ام و دیگر نمی توانم به خاطر تو مسیر زندگیم را تغییر دهم. همیشه دوستت دارم و هر وقت توانستی با خودت کنار بیایی می توانیم رابطه سالمی با هم داشته باشیم.»لیلی برای رسیدن به بلوغ شخصیتی باید روزی بر علیه رفتارهای اشتباه پدرش طغیان می کرد و یک بار برای همیشه حرف ها و رفتارهای نادرست پدرش را به زبان می آورد و با احترام از او می خواست اگر تمایلی به رابطه درست پدر دختری دارد باید از این به بعد رفتارش را با او عوض کند و دخترش را همانطور که هست دوست داشته باشد. اگر لیلی باز هم در برابر پدرش سکوت می کرد هیچ وقت نمی توانست خودش را ببخشد و زندگی اش را با نگاهی تازه ادامه دهد.به قول آلفرد آدلر روانشناس و روان درمانگر در کتاب شهامت مورد تنفر بودن؛ «اگر کسی دوستم دارد یا به دلایلی از من بدش می آید وظیفه من نیست. حتی اگر کسی فکر خوبی درباره ام نمی کند من نمی توانم در این مساله مداخله کنم. تلاش می کنم کسی را به سوی آب راهنمایی کنم اما این که آب بخورد یا نخورد وظیفه خود اوست.»هر چند ممکن است کمی ترسناک به نظر برسد اما رهایی از دوست داشته شدن از سوی دیگران اثبات می کند که تو در تطابق با قواعد خاص خودت زندگی می کنی. سعی کنیم از اینکه دوستمان نداشته باشند نترسیم. ممکن است کسی درباره مان بد فکر کند اما قرار نیست آن را به ما تحمیل کند. به جای اینکه همیشه درگیر این باشیم که دیگران چه فکری راجع به ما می کنند بهتر است راه خودمان را دنبال کنیم.شجاعت شاد بودن، شجاعت منفور بودن هم هست. (یادتان باشد که منظور آدلر درست زندگی کردن، هدفمند بودن و با برنامه زیستن است وگرنه تنبلی، رفتارهای پرخطر و زندگی بی هدف و اَلَکی خوش بودن دستاوردی نیست که کسی بخواهد بابت آن از نحوه زندگیش دفاع کند.)لیلی همراه با دِفِنی به مکانی برای تخلیه خشم خود می روند و لیلی تا جایی که می تواند لوازم کهنه و از رده خارج آن اتاق را می شکند! (به نظرم چنین جایی برای ما هم خوب است تا بتوانیم تمام خشم و ناراحتی مان را خالی و خود را سبک کنیم.) روزی باید دردمان را رها کنیم، اما چگونه؟آیا امکان دارد بدون رویارویی با رنج مان این کار را انجام دهیم؟ جواب منفی است.آیا راه میانبری وجود دارد؟ جواب منفی است.یک فرآیند ۳ مرحله‌ای که به من کمک کرد تا رها کنم و آن را از تجربه ها آموختم.۱. درد را بپذیریدآن را شیرین جلوه ندهید، توجیه نکنید و وانمود نکنید که مهم نبوده است.به طور واضح بگویید: &quot;این اتفاق افتاد. دردناک بود. احساس عصبانیت / خیانت / ناامیدی می‌کنم.&quot; بیشتر ما از این مرحله صرف نظر می‌کنیم. ما از نظر جسمی به زندگی ادامه می‌دهیم، اما از نظر احساسی هرگز. حواستان باشد نمی‌توانید چیزی را که از احساس کردن آن امتناع می‌کنید التیام بخشید.۲. عامل محرک را شناسایی کنیدسوال: چرا این موضوع اینقدر به من ضربه زد؟ دقیقا چه چیزی خاص شما چه بوده است؟ همه یک شکل به اتفاقی مشابه واکنش نشان نمی‌دهند.۳. رها کردن را انتخاب کنیدبی رحمانه ترین بخش این فرایند ،چون کاملا شبیه تسلیم شدن است. مثل اینکه بگذارید آنها برنده شوند. اما اینطور نیست. رها کردن به معنای فراموش کردن نیست، یعنی دیگر آن را پشت سر خود نکشید. حتی می توانید از خدا بخواهید قدرت و انرژی رها کردن را به شما بدهد. (می توانید هر باوری دارید از آن کمک بگیرید)باید یادآوری کنم ممکن است مجبور شوید این کار را بیش از یک بار انجام دهید چون زخم‌های قدیمی دوست دارند همیشه برگردند. اما هر بار که رها کردن را انتخاب می‌کنید، سبک‌تر می‌شوند و دزدیدن آرامش شما برای آنها سخت‌تر می‌شود.لیلی همچنان از باب بی خبر است اما چون خود ابرازگری کرده بود، خشمش را بروز داده بود و حرف های باب را آرام آرام در زندگیش اجرا کرده بود حس می کرد حالا می تواند از عهده خیلی از کارها که پیشتر نمی توانست انجام دهد بر آید، او تعمیرات کوچک خانه اش را انجام می داد و حالا یک ماشین برای خودش خریده بود.قرار نیست کسی همیشه در زندگی شما باشد و بگوید چه کار کنید و چه مهارت هایی را بیاموزید یا رفتارتان چگونه باشد. گاهی فردی مدتی در زندگی شما می ماند تا درس هایی به شما بدهد و خیلی زود می رود و این خود شما هستید که باید تمرین کنید، یاد بگیرید و زندگی خود را تغییر دهید. باب برای لیلی همین نقش را ایفا کرده بود.روزی که لیلی جلسه روان درمانی اش را ترک می کرد در صفحه باب با پیامی شوکه کننده مواجه شد.باب به خاطر سکته قلبی فوت کرده بود.لیلی و دِفِنی به مراسم باب می روند و در آنجا جِینی را ملاقات می کنند. جِینی از تمام پیام های باب و لیلی اسکرپ بوکی تهیه کرده بود و آخرین پیام لیلی (قطعه شعری برای باب) را هم در آن گذاشته بود.لیلی دیگر دوستی به نام باب نداشت تا راهنماییش کند اما خودش به مرحله ای از بلوغ رسیده بود که می توانست زندگی بهتری نسبت به گذشته اش داشته باشد.گاهی باید حضور داشت حتی اگر هیچ کاری از دستمان برنیاید، تنها برای امنیت دادن باید کنار دیگری بود او خودش راهش را پیدا می‌کند.نکته های طلائیچگونه مغزمان را از فریب های شناختی نجات دهیم؟مقابله با تحریف‌های شناختی نیازمند شناسایی و اصلاح الگوهای فکری نادرست است تا به فرد کمک ‌کند افکار غیرمنطقی را به چالش بکشد و به شیوه‌ای واقع‌بینانه‌تر فکر کند.1- بازسازی شناختی (Cognitive Restructuring) هنگامی که با یک فکر منفی مواجه می‌شوید، آن را به طور منطقی بررسی کنید سپس افکار منفی را با افکار واقع‌بینانه‌تر و مثبت‌تر جایگزین کنید.2- ذهن آگاهی (Mindfulness)با مدیتیشن می‌توانید یاد بگیرید که افکار منفی را به عنوان رویدادهای ذهنی مشاهده کنید و از واکنش‌های احساسی شدید جلوگیری کنید.3- نوشتن افکار و تحلیل آنهاافکار و احساسات خود را بنویسید و آنها را تحلیل کنید. بررسی کنید که آیا این افکار با شواهد واقعی مطابقت دارند یا خیر.4- مشاوره روانشناسی و درمان شناختی-رفتاری (CBT)با کمک درمانگر به بررسی و اصلاح الگوهای فکری نادرست بپردازید و مهارت‌های جدیدی برای مقابله با تحریف‌های شناختی یاد بگیرید.5- تفکر مبتنی بر شواهد (Evidence-Based Thinking)هر بار که با یک فکر منفی مواجه می‌شوید، شواهد موجود را درباره آن فکر تحلیل کنید. این کار به شما کمک می‌کند تا از اشتباهات شناختی دوری کنید.6- تعیین هدف و برنامه‌ریزی عملی (Goal Setting and Practical Planning)سعی کنید اهداف کوچک و قابل دستیابی تعیین کنید و برنامه ریزی کاربردی داشته باشید. این کار به کاهش احساسات منفی و ایجاد اعتماد به نفس کمک می‌کند.7- پذیرش و شفقت به خود (Acceptance and Self-Compassion)نسبت به خطاها و نقص‌های خود پذیرش داشته باشید. به جای انتقاد از خود بر روی نقاط قوت و پیشرفت‌های خود تمرکز کنید.8- پرسشگری فعال (Active Questioning)با سوالاتی مانند &quot;آیا شواهد کافی برای این فکر وجود دارد؟&quot; یا &quot;آیا این فکر به واقعیت نزدیک است؟&quot; افکار خود را به چالش بکشید.با جایگزین کردن افکار منطقی و واقع‌بینانه‌تر به بهبود سلامت روانی و افزایش کیفیت زندگی تان کمک کنید.منبع : https://saeidehsaeidi.ir/how-our-brain-tricks-us/</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 19:54:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست موقت</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-x4pmuslx0zkn</link>
                <description>چو غنچه گرچه فروبستگیست کار جهانتو همچو باد بهاری گره گشا می باش (حافظ) طبق برنامه ام قرار بود امروز آخرین قسمت گفتگوی همدلانه شفای زخم های تنهایی را منتشر کنم.در این دو هفته ای که می دانید چگونه بر هم کدام از ما گذشت بارها به این موضوع فکر می کردم آیا تلاش ما برای داشتن یک زندگی خوب ارزشمند است؟ اینکه همیشه سعی کردیم از تمام بحران ها و شرایط سخت بیاموزیم و مجدد در مسیر زندگی قرار بگیریم.نمی دانستم اصلا چیزهایی که می نویسم اهمیت دارد؟ هدف من از نوشتن به اشتراک گذاشتن تجربه های شخصی و مطالبی است که مطالعه می کنم. حس می کنم شاید کسی آنها را بخواند و تلنگری بخورد یا مسیر زندگی اش را تغییر دهد و ...در روزهایی که گذشت به سختی می توانستم تمرکز داشته باشم و چیزی بنویسم هر چند چند پاراگراف نوشتم اما نمی دانستم آیا نوشته من به درد این روزهایی که اختیار و انتخابی متوجه ما نیست می خورد یا نه.این پست را نوشتم تا بگویم تلاش کردم برای زندگی بهتر بنویسم اما نتوانستم آن را جمع و جور کنم.قول می دهم که هفته آینده همین موقع آخرین قسمت را منتشر کنم.زندگی ما در این آب و خاک است و با تمام مسائل و مشکلاتش باید در کنار هم تاب آوری مان را بیشتر کنیم و رو به جلو حرکت کنیم هر چند دشوار و سخت باشد.ابتهاج می گوید:بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ مي زندرونده باشاميد هيچ معجزي ز مرده نيست زنده باش</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 18:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وگوی همدلانه؛ شفای زخم‌های تنهایی (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-cfmh4xkw1dye</link>
                <description>بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.باب تروینو در یک شرکت کوچک ساختمانی کار می کند و فردی درستکار و پایبند نظام اخلاقی است، این را به وضوح می شود از مکالمه با همکارش متوجه شد.او همسری مهربان دارد و به دلایلی که جلوتر توضیح خواهم داد مشغول درست کردن اسکرپ بوک های زیباست. جِینی از باب می خواهد که کمی به خودش استراحت بدهد و دوست پیدا کند و اینقدر در محل کارش نباشد. زندگی باب و جِینی خوب است اما گویا اتفاقی مسیر فکری آنها را عوض کرده و هر کدام خلوت خاصی را برای خود انتخاب کرده اند.لیلی و باب از طریق چت بیشتر با هم ارتباط برقرار می کنند گویی هر کدام به حضوری نیاز داشتند تا حرف های روزمره خود را بازگو کنند. در ابتدا از گذشته و خانواده هم سوال می کنند تا متوجه شوند آیا فامیل دور هم هستند یا نه.گاهی تنها باید حضور داشت.شاید فقط می‌خواهیم دیگری در رنج ما حضور داشته باشد حتی بی ‌آنکه آن را از میان ببرد. اگر بتواند کاری برای رنجمان بکند، چه بهتر. امّا اگر نتواند باز حضورِ او امنیت ‌بخش است. خیلی وقت‌ ها آنچه از دیگری می‌خواهیم امنیتِ ناشی از حضور است، مثل روزهای کودکی می‌خواهیم کسی باشد، حتی اگر کاری نکند. می‌خواهیم او به ما بگوید تنها نیستی، رها نشده‌ای، لازم باشد کسی هست و حتی اگر کاری از دستش برنیاید، نگاه یا کلامش یا همین بودنش می‌تواند خستگی و ترس را از ما بگیرد.لیلی که حس می کند حالا کسی او را می بیند از عکس های کودکی اش بیشتر پست می گذارد و باب آنها را لایک و برایش کامنت می گذارد.فقدان هایی وجود دارند که جبران ناپذیرند؛ تجربه هایی وجود دارند که نمی توانیم کاملا از آنها رهایی یابیم. ترس هایی وجود دارند که شاید بهبود یابند اما  هیچ گاه محو نمی شوند. لیلی احساس زنده بودن می کند چیزی درون او فعال شده که تا به امروز آن را حس نمی کرد؛ من انسان ارزشمندی هستم.روزی لیلی از باب می خواهد که با هم یک قهوه بخورند، باب تردید دارد که آن را قبول کند. لیلی از اصطلاح &quot;YOLO&quot;! استفاده می کند. «YOLO» مخفف عبارت «You Only Live Once» به معنای «شما فقط یک بار زندگی می‌کنید» و اصطلاحی عامیانه است؛ یعنی باید زندگی را به تمامی زندگی کنید، ریسک کنید و از هر لحظه استفاده کنید،چون فقط همین یک بار فرصت دارید.باب در مورد لیلی با همسرش صحبت می کند و پست های او را نشان می دهد که هیچکس آنها را لایک نکرده و کاملا تنهاست. جِینی از او می خواهد که حواسش باشد و بی جهت به او پولی ندهد.روحیه لیلی کاملا تغییر کرده است او دیگر نامرئی نیست پس روزی چند پست می گذارد و منتظر می ماند باب همه را لایک کند.لازم است در اینجا با اصطلاح تحریف شناختی (Cognitive Distortion) آشنا شوید: الگوهای فکری غیرمنطقی و نادرستی که باعث می‌شوند فرد واقعیت را به شکلی نادرست و اغلب منفی درک کند. این تحریف‌ ها معمولاً ناخودآگاه بوده و بر افکار، احساسات و رفتارهای فرد تأثیر می‌گذارند و نقش مهمی در اختلالات روانی مانند افسردگی و اضطراب دارند.احتمالا تا اینجای داستان متوجه شدید که افکار لیلی هم از این الگو تبعیت می کند. می دانید چرا؟چون لیلی ناخودآگاه دچار احساس حقارت است و واقعیت را به شکلی اشتباه و منفی می بیند که وابسته به داوری ارزشی است. او افکار نادرستی را از بچگی در ذهن خود پرورش داده است چون هیچ وقت پدرش او را به رسمیت نشناخته و تایید نکرده است. همان طور که اشاره کردم این تحریف ‌ها می ‌توانند بر رفتارهای ما تأثیر بگذارند.در ادامه به برخی از روش‌ های مؤثر برای مقابله با تحریف‌های شناختی می پردازم.روزی دستشویی خانه دِفِنی(کارفرمای لیلی) نشتی پیدا می کند و لیلی از باب می خواهد که آن را تعمیر کند.باب: «وقتی سن آدم بیشتر میشه یاد می گیری توی زندگی چیزهای بد اتفاق می افته.»لیلی: «من تحصیلات دانشگاهی، بیمه، ماشین و .... ندارم.»باب تعجب می کند و می گوید: «اگر مشکلی در خانه پیش بیاید تو هیچ ابزاری نداری؟ چطور تا امروز زنده مانده ای!»او برای لیلی وسایل ضروری را خریداری می کند. به نظر شما هدف باب از این کارها چیست؟فیلم با مخاطب صادق است و می خواهد رفتار و تشخیص درست را در یک ارتباط سالم به تصویر بکشد و هدف دیگری از ارتباط باب و لیلی ندارد.باب نقش یک راهبر را در زندگی لیلی ایفا می کند و نه بیشتر حتی وقتی لیلی او را پدر خطاب می کند به شدت آشفته می شود و از او می خواهد این واقعیت را قبول کند که او هیچ وقت پدرش نیست و تنها با او یک ارتباط سالم و بدون حاشیه را خواهد داشت. باب می خواهد لیلی با زندگی هم نوا شود و با فقدان ها، شکست ها و ناکامی های خود صلح کند.می خواهم از واژه تسلا استفاده کنم که به تازگی در کتاب در باب تسلای خاطر نوشته مایکل ایگناتیف با آن آشنا شدم. تسلا یافتن یعنی پذیرش فقدان ها، اینکه آنها با ما چه کرده اند و باور به اینکه با تمام این اوصاف دلیلی ندارد آنها آینده ما را هم تسخیر کنند و احتمال های باقی مانده را از بین ببرند. تسلا کاری است که ما وقتی از رنج های هم با خبر می شویم یا می خواهیم رنج های خودمان را تحمل کنیم انجام می دهیم.آنچه می خواهیم این است: چطور این باور را دوباره احیا کنیم که زندگی ارزش زیستن دارد.نمی شود از ماشین زمان استفاده کرد و به عقب بازگشت و چیزی را یا حرفی را اصلاح کرد اما به قول آلفرد آدلر روانشناس و روان درمانگر اتریشی: «چه نوع معنایی به رخدادهای زمان گذشته می توان نسبت داد؟ این وظیفه ای است که بر دوش «شما در اکنون» واگذار شده است.»باب برای لیلی ماجرای از دست رفتن پسر کوچکشان را بازگو می کند؛ حالا متوجه اسکرپ بوک های جِینی و اضافه کاری های باب شدید؟ او ادامه می دهد جِینی نتوانست با آن غم کنار بیاید و شروع به جمع آوری هر چیزی و درست کردن آلبوم های مختلف نمود. باب از احساس ناراحتی خودش نسبت به جمع آوری آلبوم و وسایل فرزند از دست رفته اش گفت و اینکه دوباره دیدن آن وسایل برایش درد بزرگی بوده است. او اضافه کرد آنها هیچ وقت نتوانستند به زندگی سابق شان باز گردند و در این زمینه با هم حرفی نمی زنند.ما اجازه می‌دهیم یک لحظه، یک فقدان، یک شکست، یک نداشتن و ... تمام حال و هوای ما را شکل دهد. ما چیزهایی را در دل می‌ پرورانیم که فقط حال مان را مسموم می‌کنند. حقیقت دارد ممکن است زندگی قبلاً چیزی را از ما گرفته باشد اما امروز و در این لحظه اجازه می‌دهیم بیشتر بگیرد. ما بارها و بارها آن موضوع را در ذهن می پروانیم اما در واقع ما فقط در حال تخلیه انرژی هستیم. آن لحظه تمام شده است اما هنوز هم مالک شماست.چرا؟ چون هیچ‌ کس به شما یاد نداده که چگونه آن بار را از روی دوش خود بردارید و ذهن تان را آزاد کنید.باب علاقه زیادی به آسمان و ستاره ها دارد. آنها برای دیدن ستاره ها به مکانی می روند که تابلویی به نام خانواده تروینو دارد. باب قرار بود در آن مکان خانه ای بسازد که دوران بازنشستگی را با جِینی در آنجا سپری کنند.باب گفت: «وقتی پدرش آنها را ترک کرده او فقط مطالعه می کرده تا احساس تنهایی نکند و همیشه دوست داشته زمین شناس یا ستاره شناس شود اما زندگی اش مسیر دیگری داشته.»لیلی گفت: «وقتی بچه بوده سگ کوچکی را در کنار خانه همسایه بی پناه پیدا کرده، او را به خانه برده و چون دوستی نداشته با آن سگ درددل می کرده و هر دو از با هم بودن خوشحال بودند تا اینکه روزی پدرش به بهانه اینکه او بلد نیست از حیوان خانگی مراقبت کند سگ کوچولو را به پناهگاه می برد.ما می توانیم خود را از فقدان ها باز پس بگیریم. امید در اینجا واژه ای مهم و کاربردی است.زمان هرچقدر هم کوتاه باشد باز هم فرصت هایی برای شروع دوباره در اختیار ما قرار می دهد؛ شاید دوباره شکست بخوریم اما حتما این بار بهتر از قبل خواهیم بود.در  مسیر خانه باب به لیلی گفت می خواهد او را سورپرایز کند و جلوی ساختمانی توقف کرد.به نظر شما این ساختمان چه مکانی می تواند باشد، باب چه برنامه ای برای لیلی در نظر گرفته است؟قسمت پایانی این ماجرا را دو هفته آینده در همین صفحه بخوانید.آخرین قسمت را از اینجا بخوانید.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 19:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وگوی همدلانه؛ شفای زخم‌های تنهایی (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-kfrvzjkplpz5</link>
                <description>احساس تنهایی را هر فردی درک می کند. منظورم تنهایی خود خواسته که کلمه خلوت برایش مناسب تر است نیست. منظورم آدم تنهاست، شخصی که هیچ کسی را ندارد و به شدت از این مساله رنج می برد. چه می شود که تنها می مانیم؟ آیا ما در داشتن حس تنهایی خود مقصر یا مسئول هستیم؟این جمله تکراری را بارها شنیده اید که انسانها موجوداتی اجتماعی هستند و اگر نتوانند با همنوع خود ارتباط خوب و موثری برقرار کنند احساس تنهایی می کنند. لارنس اسونسون در کتاب فلسفه تنهایی می گوید: تنهایی، احساسی است که همگی‌ از کودکی با آن آشنا هستیم، از آن روزی که انگار همه همبازی داشتند غیر ما؛ از آن شبی که خیلی دلمان می‌خواست همراه و همدمی داشته باشیم اما در غم تنهایی گذشت؛ از آن مهمانی که در آن هیچکس را نمی‌شناختیم ولی دور و برمان پر از آدم‌ هایی بود که سخت گرم صحبت با هم بودند.از تنهایی تعاریف گوناگونی شده اما یک چیز در همه این تعاریف مشترک است: حس درد یا اندوه از جدا یا تنها ماندن و احساس عدم نزدیکی به‌دیگران.شاید به جرات بتوان گفت که ترس از تنهایی یکی از رایج ترین ترس های آدم هاست و خیلی سخت است که بخواهیم در مورد آن با کسی صحبت کنیم. این احساس برای هرکس منحصر به فرد است و تجربه کردن آن هم به شرایط زندگی هر شخص بر می گردد. بخشی از این تجربه‌ (احساس تنهایی) همیشه خصوصی می‌ماند چون نمی‌توان آن را کاملا با دیگران در میان گذاشت.اما چاره چیست؟ باید تنهایی را تحمل کرد؟ انکار کرد؟ سرکوب کرد؟این بیت شعر فریدون مشیری پاسخ من به احساس تنهایی است:گر نکوبی شیشه غم را به سنگهفت رنگش می‌شود هفتاد رنگقبل از هر چیزی باید بگویم فیلمی که قرار است راجع به آن بنویسم تجربه واقعی خود کارگردان است. اگر به این سبک از موضوع ها علاقه مند هستید این نوشتار را از دست ندهید.فیلم Bob Trevino Likes It داستان دختری به نام لیلی را روایت می کند که تنهاست و کسی را ندارد. البته پدری دارد که فردی خودشیفته و همیشه غایب است و بیشتر به فکر خودش است تا لیلی چون تولد و حضور او را عامل بدبختی هایش می داند.لیلی اما مهربان و مصمم است و نمی خواهد در این شرایط باقی بماند و دوست دارد با پدرش ارتباط خوبی برقرار کند. خیلی اتفاقی در فیس بوک با فردی هم نام با پدرش (باب تروینو) آشنا می شود، مردی مهربان که دردها و غم های خودش را دارد. ارتباط این دو نفر به هر دوی آنها کمک می کند تا بهتر با مسائل خود کنار بیایند.ماجرا ساده و تکراری است: تنهایی و احساس نیاز به برقراری ارتباطی سازنده. چیزی که شخصیت لیلی را برای من جذاب کرد و حس کردم می توانم در مورد آن برایتان بنویسم انگیزه و اشتیاق این دختر برای یک جا نماندن بود. مطمئن باشید اگر او افسرده ای بود که دیگران باید به او می گفتند که چه کند و او منفعل عمل می کرد در موردش چیزی نمی نوشتم، اما او درمانده ای بود که همت داشت، سعی می کرد راهی پیدا کند، امیدوار بود و مهم تر از همه مصمم بود که به خودش کمک کند و در این راه به هیچ وجه ناامید نمی شد.اگر احساس تنهایی می کنید چقدر خود را شبیه یا متفاوت از لیلی می دانید؟به شما اطمینان می دهم مطلب را که بخوانید شما هم از حسی که لیلی به شما منتقل می کند لذت می برید. هر چند پیشنهاد من این است که حتما فیلم را ببینید و بعد این نوشتار را بخوانید.از اینجا به بعد بخش هایی از داستان فیلم را اسپویل می کند.فیلم شروع بسیار غم انگیزی دارد. پیامی برای لیلی ارسال شده که امشب خیلی خوش گذشت و دوست دارم دوباره ببینمت، هایدی!گویا پارتنر او هم زمان با چند نفر در ارتباط است و اسم لیلی را اشتباه نوشته، یا پیام را اشتباهی فرستاده! لیلی به شدت گریه می کند و در پاسخ می نویسد اشکالی ندارد!فردی چقدر باید تنها باشد که حتی نتواند به رفتار زشت و ناپسند پارتنر خود اعتراض کند چون می پندارد اگر او نباشد تنها می ماند و شاید برای افرادی که واقعا بی کس هستند همین حضور بی رنگ هم ارزشمند باشد. کسانی این جملات را کاملا درک می کنند که احساس تنهایی را به معنای واقعی کلمه تجربه کرده باشند.می دانم در این زمینه منتقد بسیار است، لطفا صبور باشید و قبل از هر پاسخی اجازه بدهید کمی جلوتر برویم تا بتوانید منصفانه قضاوت کنید.لیلی با پدرش قرار گذاشته تا با او دردل کند و احساسش را بگوید اما پدرش بی توجه تر از آن است که فکر می کنیم. تمام مدت که لیلی حرف می زند در گوشی به دنبال عکس های زنانی است که می خواهد با آنها ارتباط داشته باشد و در نهایت تمام عکس ها را برای لیلی می فرستد و از او می خواهد در قرار فردا شب حتما او را همراهی کند.متوجه احساس رنج لیلی شدید؟ او توسط پدرش کاملا نادیده گرفته شد. گویا او اهمیتی ندارد، نه خودش و نه مشکلاتش.احساس تنهایی وقتی بروز و ظهور پیدا می کند که شما پِی می برید نزدیک ترین افراد خانواده تان برای شما ارزشی قائل نیستند و نه تنها شما، نیازها و دردهایتان برایشان مهم نیست بلکه حتی متوجه آن هم نمی شوند. گویی شما برای آنها نامرئی هستید؛ یعنی حضور فیزیکی شما را می فهمند اما نسبت به دیگر مسائل شما و خصوصا احساس تان واکنشی ندارند.لیلی پرستار دختری معلول به نام دِفِنی است، از این راه درآمد اندکی دارد و مستقل زندگی می کند. یک روز برای اولین بار به مشاوری مراجعه می کند. در سالن انتظار درمانگری در تلویزیون در ارتباط با کلمه Self-abandonment (به فارسی خود-رهاسازی ترجمه می شود) صحبت می کند. لیلی می خندد و می گوید چگونه می شود خودت، خودت را رها کنی.او حواسش نبود که خودش مدت هاست که این کلمه را زندگی کرده است.خود-رهاسازی الگویی از نادیده گرفتن نیازها، احساسات و مرزهای خود است. ما برای اینکه به نیازهای دیگران اولویت بخشیم ناخودآگاه نیازهایمان را نادیده می گیریم. در واقع این کار یک مکانیسم مقابله ناسالم است که در آن افراد خواسته‌ها، غرایز و احساسات خود را سرکوب می کنند. گاهی اوقات این کار را برای حفظ روابط یا جلوگیری از درگیری های احتمالی به کار می بریم. چند خط ابتدای متن را دوباره بخوانید؛ جایی که لیلی در پاسخ به پیام پارتنر خود از جمله اشکالی ندارد! استفاده کرد.به مرور زمان ادامه دادن این رفتارها برای هر فرد پیامدهای منفی جدی به همراه خواهد داشت. رنجش، خستگی مزمن، عزت نفس پایین و روابط ناتمام نمونه هایی از این آسیب روانی است.شب قرار ملاقات با دوست پدرش به یک افتضاح کامل تبدیل می شود، چون لیلی تمام عکس ها و جزئیات خانم ها را با هم خوانده است اسم او را اشتباه می کند و دوست پدرش متوجه می شود که او با خانم های زیادی قرار ملاقات داشته و آنها را ترک می کند. پدرش به لیلی می گوید تو همیشه عامل اصلی بدبختی زندگی من بودی و هنوز هم هستی، دیگر ارتباطی بین من و تو وجود ندارد.لیلی پریشان و مضطرب از او می خواهد که این کار را نکند و با او حرف بزند اما پدرش روزهای متوالی جواب تماس های او را نمی دهد. لیلی به خانه پدرش می رود اما او پلیس را خبر می کند و لیلی تنهای تنها باقی می شود.وقتی پدری چنین رفتاری با فرزندش دارد حالا فرقی نمی کند که پسر یا دختر باشد. الگویی با این مضمون در درون فرد شکل می گیرد که تو همیشه علت اصلی مشکلات من هستی و اگر وجود نداشتی من زندگی بهتری داشتم.آلفرد آدلر روانشناس و روان درمانگر اتریشی می گوید: هیچ کسی در دوره ای طولانی توان سازش با احساس حقارت را ندارد، هر چند این حس در فرد زندگی می کند اما ماندن در چنین وضعیتی آن چنان سنگین است که نمی شود برای همیشه آن را تاب آورد.به نظر شما سالم ترین روش برای جبران این وضعیت چیست؟ بیاید سخت بودن شرایط را کنار بگذاریم و فکر کنیم چه کاری می توانیم برای خودمان انجام دهیم. به نظر من کوشش در جهت رشد فردی کارگشاست هر چند احساس تنهایی را کاملا جبران نمی کند اما از هیچ کاری انجام ندادن و غصه خوردن بهتر است؟ نظر شما چیست؟شاید افرادی مثل لیلی با خود بگویند اگر پدر خوب و مهربانی داشتم این حس تنهایی نبود و حال بهتری داشتم. به قسمت دوم این جمله توجه کنید؛ حال بهتری داشتم. فکر نمی کنید به طور ضمنی نشان می دهد که منِ واقعی لایق احساسی بهتر است و این چیزی است که معمولا از چشم مان پنهان می ماند چون قسمت اول جمله دردناک تر است.بیشتر مسائلی که ما به آنها اعتقاد داریم از جنسِ سختی مثل فولاد نیستند، آنها فقط از داستان‌های ذهنی ما ساخته شده‌اند.لیلی غمگین است، به صفحه فیس بوکش که نگاه می کند، آنجا هم با کسی دوست نیست. به دنبال اسم پدرش می گردد و یک باب تروینو بدون عکس پیدا می کند و حدس می زند پدرش است، درخواست دوستی را ارسال می کند و عکسی از دوران بچگی اش را آپلود می کند. بعد از چند دقیقه صدای دیلینگ می آید و او می بیند برای اولین بار یک نفر عکس او را لایک کرده و درخواست دوستی اش را قبول کرده است.اما متوجه می شود باب تروینو جدید پدرش نیست و کاملا برای او غریبه است.به نظر شما باب تروینو غریبه چرا درخواست دوستی لیلی را قبول کرده بود؟ آیا او آدم درستی است؟ یا از این مدل افرادی است که صبح تا شب در شبکه های اجتماعی پرسه می زنند و بی هدف هستند و ...اگر دوست دارید جواب این سوال ها را بدانید و متوجه شوید چه اتفاقی قرار است برای لیلی رخ دهد ادامه این مطلب را دو هفته آینده در همین صفحه بخوانید.قسمت های بعدی: قسمت دوم - قسمت سوم</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 20:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگ ترین دشمن عشق را به چالش می کشم(آخرین قسمت)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%85%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-bnfczv5xkp21</link>
                <description>اگر قسمت های قبل را نخوانده اید: بخش اول - بخش دومماریا گفت: «هیچ وقت باور نکردی منم می تونم آدم خوبی باشم و خوشبختی تو را می خوام. انگار هر کاری انجام بدم واست کافی نیست. من با صدایی زندگی می کنم که همش میگه آدم وحشتناکی هستم، بی ارزشم.»کهن‌الگوی آفرینشگر ماریا تلاش می‌ کند زندگی و هویت جدیدی برای خود بسازد، بازآفرینی خود پس از بحران.جلسه سوم روان درمانیدرمانگر احساس می کند ماریا خسته است از او می خواهد اگر دوست دارد روی کاناپه کمی استراحت کند و او می تواند مراقبش باشد. همین جمله برای ماریا کافی بود که اشک بریزد (از تو مراقبت می کنم) می دانید چرا؟ چون نمی تواند قبول کند که ارزش مراقبت یا دوست داشتن را دارد. او نمی تواند هیچ محبتی را بپذیرد چون خودش را دوست داشتنی و ارزشمند نمی داند. مادرش هیچگاه با نگاه محبت آمیز از او مراقبت نکرده بود.خیلی دردناک است.کهن‌الگوی نابودگر ماریا متوجه می شود برای رسیدن به تحول باید بخش‌ هایی از گذشته و باورهای محدود کننده اش را نابود کند.حالا او با کمک درمانگر مساله اش را می داند، همچنین از زمینه های بروز آن در دوران کودکی اش نیز آگاه شده است.ماریا چگونه می خواهد به خودش کمک کند؟همیشه فکر می کردم بخش سخت ماجرای روانکاوی این است که بفهمی مشکل چیست و از کجا آمده است اما به تدریج متوجه شدم که اتفاقا این قسمت نوک کوه یخ معروف است و بخش بزرگ و زمان بر که کمتر دیده می شود پیاده کردن متدها و راهکارهایی است که با درمانگر به توافق رسیده ایم. اینکه به تنهایی بخواهیم عادت های خود را اصلاح و بازبینی کنیم و به قول حافظ شیرازی؛ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم کاری دشوار است و به صبوری و پشتکاری فراوان نیازمند است.شاید به جرات بتوانم بگویم بهترین بخش این فیلم که با آن گریستم و یاد زمان هایی افتادم که مانند ماریا در آینه با خودم حرف می زدم سکانس صحبت کردن ماریا با تصویرش در آینه است. وقتی به خودش می گوید: تو خوب و کامل هستی و لایق محبت و دریافت عشق، ببخش اگر حس بدی نسبت به تو داشتم.مرحله سوم: بازگشت از سفرکهن‌الگوی جادوگر ماریا به درک و آگاهی عمیق ‌تری از خود و جهان می‌ رسد که به او قدرت تغییر می‌دهد.مطمئن هستم کسانی که این مطلب را می خوانند حداقل یک بار این تجربه را داشته اند؛ زمانیکه فهمیده اند چقدر نسبت به خودشان بی انصافی کردند یا خود را ندیده گرفتند. تصویر آینه با نگاهش به شما می فهماند از اینکه پس از این او را بیشتر درک می کنید از شما قدردانی می کند.ماریا دیگر نمی خواست خود را بی ارزش بداند وسایلش را جمع کرد و با انگیزه و تصمیمی که گرفته بود به خانه رفت و در مقابل حرفهای نامربوط دخترش فقط نگاهش کرد و با لحنی آرام و منطقی گفت: اگر دوست ندارد با او باشد اشکالی ندارد و ناگهان بغض دخترش ترکید و در بغل مادرش گریست.بچه ها شاید با بدخلقی و آزار پدر و مادرشان دل آنها را به درد آورند اما ته دلشان دوست ندارند این رفتار را داشته باشند. شاید آنها یاد نگرفته اند که با ادب و احترام مخالفت کنند و یا تغییر چیزی را بخواهند و این مساله ای بود که با تغییر لحن ماریا در رفتار دخترش دیده شد.کهن‌الگوی حاکم ماریا کنترل زندگی خود را دوباره به دست می‌گیرد و مسئولیت سرنوشتش را می‌پذیرد.وقتی در برابر نزدیک ترین افراد زندگی تان تقلا نمی کنید تا خوب باشید و فقط رفتار درستی دارید به آنها می آموزید که چگونه با شما برخورد مناسب و صحیحی داشته باشند. نکته ای که تذکرش در اینجا لازم به نظر می رسد این است که چنین موقعیت هایی بسیار بحران زا هستند چون تغییر به تدریج اتفاق می افتد و حرکتی لحظه ای نیست اگر ماریا احساس ضعف می کرد و در برابر اولین برخورد ناراحت کننده مثل همیشه واکنشی احساسی از خود نشان می داد موفق نمی شد ادامه مسیر تغییر را بپیماید.دقت کنید از یک طرف شما در حال کشمکش با درون خود برای تغییر هستید و از طرف دیگر اطرافیان تان همان رفتارهای زشت گذشته را با شما دارند؛ امکان دارد به ناگاه دچار فروپاشی شوید و نتوانید شرایط را تحمل کنید و بازگشتی مایوسانه به رفتارهای قبل داشته باشید. درست در همین لحظه است که باید کمربندهایمان را محکم تر کنیم، نفس عمیقی بکشیم و اجازه دهیم وجودمان ارتفاع بگیرد. می توانید بلند شدن یک هواپیما را تصور کنید که چه فشار ناگهانی به مسافران وارد می شود، احساسی که همه آن را تجربه کرده ایم خصوصا اگر سفر طولانی باشد چندین ساعت در فضایی بسته به سر می بریم اما همیشه امید به رسیدن داریم. بعد از چند ساعت به شهر یا سرزمینی دیگر پا گذاشته ایم، برای دیدن دوستی که خیلی عزیز است یا ... و می دانیم که تحمل همه آنچه سخت بود ارزشش را داشت.قاب انتهایی فیلم قرار دو نفره ماریا و زیگموند در رستورانی زیباست. ماریا با صداقت از ترس هایش و خودی که دوستش نداشته می گوید، او دیگر اصراری به ماندن زیگموند ندارد و کاملا او را درک می کند. زیگموند تحت تاثیر کلام صمیمانه او قرار می گیرد و اقرار می کند که نقش خودش در این اتفاق را می پذیرد و سعی می کند آن را اصلاح کند و با ماریا خداحافظی می کند.کهن‌الگوی فرزانه با کسب خرد از تجربه‌ها ماریا به بینشی تازه درباره عشق و زندگی دست می‌یابد.هر چند در سکانس آخر دست ماریا را برای گرفتن دست زیگموند می بینیم اما به درستی نمی دانیم در واقعیت است یا خیال لطیف ماریا، شاید خیلی مهم نباشد که حتما آن دو نفر به هم بر می گردند یا نه. پیام داستان مهم تر است: اگر خودت را شفا دهی چه به رابطه گذشته برگردی و چه برنگردی احساس خوبی نسبت به خودت داری و می توانی دوباره برای زندگی ات هدف های بزرگ و کوچک تعیین کنی و در روابط بهتری قرار بگیری. دیگر هیچ وقت آن احساسات ناخوشایند و صدای وحشتناک درون ذهنت را نخواهی نشید.کهن‌الگوی دلقک ماریا در نهایت با پذیرش نقص ‌ها و ضعف ‌ها، به نوعی رهایی و آرامش می‌رسد که به او امکان می‌دهد زندگی را با سبک و انرژی تازه تری ادامه دهد.جمع بندی و نکته های طلائیسفر قهرمانی همواره از ما می خواهد که خود را به مرتبه والاتری از زندگی برسانیم. در این مسیر است که متوجه یگانه بودن خود می شویم و بالاترین توانایی ها و استعدادهای خود را به صورت مثبت در زندگی، خانواده و اجتماع ابراز می نماییم. راه اسطوره ای هر فرد منحصر به فرد است.شما کجای مسیر سفر قهرمانی قرار دارید؟ در حال حاضر به کدام کهن الگو بیشترین توان و انرژی خود را اختصاص داده اید؟در هر دوره از زندگی کهن الگویی مدیریت را در دست می گیرد:آماده شدن برای سفر قهرمانی (اسطوره ای): معصوم، یتیم، حامی و جنجگوآغاز سفر قهرمانی (اسطوره ای): جستجوگر، نابودگر، عاشق و آفرینشگربازگشت از سفر قهرمانی (اسطوره ای): حاکم، جادوگر، فرزانه و دلقک (ساخت دنیای درون و رشد فردی)حواستان باشد در هر مرحله مزایایی انتظار شما را می کشند و دام ها و خطرهایی نیز وجود دارند که باید با هوشیاری کامل از آنها اجتناب کنید.درک مسیر قهرمانیچگونگی رویارویی با چالش های زندگی مدرن خودآگاهی و اندیشمندی درونی که به شما توانایی بررسی و درک افکار و احساس هایتان را می دهد؛ توانایی کنار گذاشتن موقتی دیدگاه های شخصی خود برای گوش دادن و فهمیدن نظرات دیگران؛ ارزش های روشن و مثبت فردی که به شما اجازه می دهد با تضادها، پیچیدگی ها و اختلاف های اجتماعی و رابطه ای رو به رو شوید و آنها را حل و فصل کنید.دعوت زندگی را بپذیریدشاید عرصه زندگی مسابقه ای است که باید در آن شرکت کنیم.می توانیم به خود یادآوری کنیم که زندگی یک مسابقه دوی استقامت است نه دو صد متر. تا به حال دقت کردید که این دو مسابقه چه تفاوت هایی با هم دارند؟ یکی در ده ثانیه با تمام زور و انرژی و تمام! که اتفاقا اصلا شبیه مسیر زندگی نیست. زندگی بیشتر شبیه دوی استقامت است چون گاهی سرعت و ریتم لازم دارد. باید برای مسافت مورد نظر زمان بندی کنید، آرام بدوید، استراحت کنید و مشاهده کنید که در این مسیر اصلا پر شتاب و سرآسیمه نیستید.اگر در زندگی کسی از شما پیشی می گیرد و یا شما سرعت دیگران را ندارید نگران نشوید. شما قرار است فقط با خودتان و مسیر زندگی تان مقایسه شوید. گاهی فقط لازم است ریتم خود را مشاهده کنید و یا بر سرعت گام های تان متمرکز شوید.این مسابقه برنده ای ندارد فقط باید در میدان باشید و ادامه دهید.منابع:کتاب زندگی برازنده من، کارول. اس پیرسون/هیو.کی مار، ترجمه کاوه نیریکتاب چرا حال انسان امروزی خوب نیست، مایکل روث، ترجمه فریبا مقدم</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 21:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگ ترین دشمن عشق را به چالش می کشم(بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.gharaee/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-aftwvsh9ltbk</link>
                <description>بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.ماریا پریشان و کلافه به خانه دوستش می رود. چندین بار شماره زیگموند را می گیرد تا با او حرف بزند اما فقط صدای پیغام گیر را می شنود. احساس بی ارزش بودن از تله نقص و شرم یا همان تله بی ارزشی به وجود می آید. چرا ماریا هیچ گاه خودش را انسانی شایسته دریافت عشق نمی دانست؟تله بی ارزشی یا هر تله دیگری از یک احساس ناامنی در دوران کودکی متولد شده است. به طور مشخص باید بگویم احساس ارزشمندی ماریا در کودکی آسیب دیده است.ماریا نزدیک مدرسه منتظر دخترش (آلما) است تا او را ببیند اما رفتار زننده و ناراحت کننده آلما در مقابل هم کلاسی هایش ماریا را دوباره به چاه سیاه ارزشمند نبودن پرتاب می کند.متاسفانه وقتی نسبت به تله ای اطلاعات کافی نداریم هر رفتاری را تاییدی بر آنچه در مورد خودمان فکر می کنیم می دانیم. ماریا احساس کرد با رفتار دخترش مهر تاییدی بر حس بی ارزشیش زده شده است.دوباره و دوباره گوشی زیگموند روی پیغام گیر می رود و دست آخر ماریا که هنوز فکر می کند باید هر طور شده به او بگوید دوستش دارد به بهانه آوردن چند وسیله ضروری که فراموش کرده آنها را از خانه بردارد پیغام می گذارد.خودخوری و نشخوار فکری از شایع ترین کارهایی است که افراد در چنین موقعیت هایی از خود بروز می دهند شاید این طور فکر می کنند که با ناراحت بودن و غصه خوردن چیزی حل می شود یا مثلا اگر طرف مقابل این شرایط ترحم برانگیز را ببیند ممکن است تحت تاثیر قرار بگیرد و وضعیت از این چیزی که هست بهتر شود.دقیقا اشتباه همین جا رخ می دهد.در ادامه مطلب قدم به قدم با الهام از کهن الگوهای سفر قهرمانی به ویژه با توجه به مدل دوازده تایی کارول پیرسون در سه مرحله (مقدمات و تدارکات سفر، اجرا و برگزاری سفر و بازگشت از سفر) به ماریا می پردازیم.مرحله اول: مقدمات و تدارکات سفرکهن‌الگوی معصوم ماریا زنی آسیب‌پذیر و در جستجوی امنیت و آرامش است: نشان‌دهنده معصومیت و نیاز به حمایتکهن‌الگوی یتیم ماریا پس از جدایی از همسرش احساس تنهایی و رهاشدگی می‌کند: یتیمی که باید به تنهایی راه خود را پیدا کند. در این مرحله معمولا شخصیت افراد دچار سردرگمی و گیجی می شود و تا جایی که می توانند سعی دارند خودشان را دوباره در آغوش شرایط قبلی قرار دهند چون آن را تنها راه نجات می دانند.زیگموند وسایلی را که ماریا خواسته با خود آورده است اما او دوباره گریه می کند، خودش را سرزنش می کند و حتی به خودش آسیب می رساند تا زیگموند دلش برای او بسوزد و او را ترک نکند.ماریا باز هم از الگوی رفتارهای تکراری و غیر کاربردی استفاده می کند چون هنوز نمی داند با خودش چند چند است. ممکن است دلمان برای او بسوزد اما آیا با تحقیر و آسیب زدن به خودمان شرایط عوض می شود؟ آیا همسرش که این رفتارها را مکرر دیده است قلبش متاثر می شود و به رحم می آید؟زیگموند از او می خواهد که به کسی مراجعه کند تا بتواند مسائلش را حل کند و بهتر است همچنان فاصله ای بینشان وجود داشته باشد.ماریا بی قرار و مشوش است اما حس می کند نمی تواند تغییر کند، حدس می زنید چرا؟با یک جستجوی ساده می توانید متدها و الگوهای مختلفی از مراحل تغییر را در اینترنت پیدا کنید. اگر بخواهم آن را برای ماریا خلاصه و یا به طریقی ساده سازی کنم باید بگویم: ابتدا باید بدانی مساله چیست، تا از آن آگاهی کافی نداشته باشی نمی توانی آن را حل کنی. دقت کنید ماریا نمی داند چرا اینگونه رفتار می کند برای همین نمی تواند چیزی را تغییر دهد. بعد از فهمیدن مساله باید راه حل های احتمالی را مدنظر قرار داد و آنها را بررسی کرد و در نهایت دست به اقدام زد و نتیجه را بازبینی کرد تا مطمئن شویم راه حل انتخاب شده پاسخگوی مساله بوده است. ماریا با دوستش مشورت می کند و به پیشنهاد او به یک زوج درمانگر مراجعه می کنند.کهن‌الگوی حامی ماریا به دنبال حمایت و همدلی از اطرافیان است، اما حواسش نیست که بیشتر باید خودش به عنوان حامی عمل کند.اولین جلسه زوج درمانی:ماریا می خواهد به خانه برگردد و همه چیز را درست کند.زیگموند مردد است و احساس می کند در خانه هیچ فضایی ندارد و ماریا همه جا حضور دارد و همیشه درحال دعوا کردن است.درمانگر چند روز به زیگموند فرصت می دهد تا فکر کند و ببیند حاضر هست در این زندگی بماند و اوضاع را با ماریا بهبود دهند؟ جلسه بعدی مشخص می شود.اضطراب ماریا هر روز بیشتر می شود چون نمی داند که تصمیم زیگموند چه خواهد بود؟ کابوس او ترک شدن است. بعد از چند روز بی قراری ماریا، نیمه شبی زیگموند جوابش را ایمیل می کند.به نظر شما چه جوابی به ماریا داده است؟کارگردان به زیبایی با فلاش بک هایی به صحنه های دونفره ابتدای رابطه؛ ترس و نگرانی ماریا را با جمله باید آماده بشی تا از این رابطه خارج بشم از زبان زیگموند به بیننده نشان می دهد، گویی در هر عاشقانه ای ماریا ناخودآگاه این جمله را از روز اول می شنید برای همین سعی می کرد تا جایی که می تواند با هر رفتاری به این رابطه بچسبد و تحت هیچ شرایطی آن را از دست ندهد. واقعا چرا ماریا از ابتدا این جمله را می شنید؟ حداقل در ابتدای رابطه معمولا چیزهای دیگری می شنویم! این طور نیست؟ماریا با عصبانیت به زیگموند اطلاع می دهد که می تواند هر جا می خواهد برود و خودش بچه ها را به تنهایی بزرگ خواهد کرد.زیگموند موافقت می کند.کهن‌الگوی جنگجو ماریا باید شجاعت و اراده برای عبور از مشکلات را در خود پیدا کند.دومین جلسه زوج درمانی:زیگموند اطلاع داد که دیگر نمی آید. درمانگر از ماریا می خواهد به تنهایی با هم جلسه داشته باشند.ماریا خود را قربانی زندگی و زیگموند را جلاد می داند. قربانی خودش را بی دفاع معصومی می داند که دیگری به او ظلم کرده است بنابراین همیشه مقصر را نشان می دهد و هیچ وقت قرار نیست به خودش بپردازد. اگر دوست داشتید در این پست از قربانی و مثلث کارپمن نوشته ام، می توانید آن را بخوانید و اطلاعات خود را در این زمینه تکمیل کنید.درمانگر از ماریا می خواهد که به زیگموند و اینکه چه کاری انجام می دهد کاری نداشته باشد. او حالا باید روی خودش و برنامه هایش متمرکز باشد و این چیزی بود که برای ماریا تازگی داشت و کمی در برابر آن مقاومت کرد تا بپذیرد.مرحله دوم: اجرا و برگزاری سفرکهن‌الگوی جستجوگر ماریا وارد دنیای درونی و ناخودآگاه خود می‌شود و به دنبال پاسخ‌ها و حقیقت‌های پنهان می‌گردد.در هر اتفاقی هر کسی نقش خودش را ایفا می کند و به نوعی مقصر است و نمی توان این موضوع مهم را نادیده گرفت. درمانگر از ماریا می خواهد جریان دعوای اخیر را با جزئیات بیشتری توضیح بدهد. توصیه می کنم حتما این قسمت فیلم را به دقت ببینید چون با دیدن حالت ها و رفتارهای ماریا و زیگموند متوجه می شوید که چقدر راحت می شود رابطه ای را از بین برد.ماریا توضیح می دهد که دوست داشته آن شب حس بدی به زیگموند بدهد و طوری رفتار کرده که او حس گناه داشته باشد. در مقابل سوال چرای درمانگر او جوابی نداشت حتی به خاطر آورد که در موقعیت های مختلف دیگر هم بارها همین رفتار را از خود نشان داده بود. درمانگر در پایان جلسه به او گفت: تو مدت هاست می دانی که او روزی تو را ترک خواهد کرد.ماریا رفتاری را در پیش گرفته بود که می دانست در نهایت زیگموند او را ترک خواهد کرد، در حالیکه همیشه از ترک شدن وحشت داشت! متوجه تناقض در کسی که دچار تله بی ارزشی است می شوید. این تضاد در گفتگوی بین ماریا و دوستش نیز دیده می شود.به حرف های ماریا توجه کنید:با این حس از بچگی آشنا هستم وقتی پدرم مادرم را ترک کرد خیلی ترسیدم، ناخودآگاه الان می خوام زیگموند از رابطه بیرون کنم. می خوام نگهش دارم، وقتی حس گناه داشته باشه با خودش فکر می کنه که من از او بهترم و بعد فکر می کنه که خیلی خوش شانس که منو داره و مجبورِ پیشم بمونه برای همین حس بدی بهش می دم تا نفهمه که من چقدر افتضاح هستم.دوستش تعجب می کند و می گوید تو عالی هستی و من دوستت دارم. ماریا ناگهان حس بدی پیدا می کند و خودش را کنار می کشد.وقتی تسلیم تله ای می شویم ناخودآگاه برداشت غلطی نسبت به رفتار دیگران خواهیم داشت که این حالت تله را تقویت می کند و باعث می شود دست به بازآفرینی شرایطی مشابه زندگی خانواده مان(شرایط تله) بزنیم، دقیقا کاری که ماریا با رفتارش نسبت به زیگموند انجام می دهد.کهن‌الگوی عاشق ماریا در مواجهه با خاطرات و روابط گذشته، حس می کند عشق و احساسات عمیق نقش مهمی در تحول او دارند.روزی ماریا به دیدن مادرش می رود. کسیکه ماریا او را مسبب تمام ناامنی و احساس بی ارزشی اش می داند. مادرش از کودکی او می گوید که همیشه باید کسی به او رسیدگی می کرده و ... هر کسی یک دکمه قرمز در وجودش دارد که با بعضی حرفها گویا ناگهان کسی آن را فشار می دهد، حرف های مادرش دکمه قرمز ماریا را فعال کرد.مادرش او را پر توقع  و نامهربان خطاب کرد.مرحله پایانی سفر قهرمانی ماریا را دو هفته آینده در همین صفحه بخوانید.آخرین قسمت را از اینجا بخوانید.</description>
                <category>سارا قرائي</category>
                <author>سارا قرائي</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 19:35:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>