<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sara Haghtalab</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sara.haghtalab</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:32:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/199212/avatar/PnBSRf.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sara Haghtalab</title>
            <link>https://virgool.io/@sara.haghtalab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نویسنده محترم</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.haghtalab/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85-zk1iaxad9pc8</link>
                <description> جمعیت را که مثل مگس های مزاحم دائم سر راهم ظاهر می‌شدند کنار زدم. طبق معمول چند جوان علاف هم تا سرحد مرگ مشغول فیلم‌برداری و گرفتن سلفی بودند. درست وسط جمعیت پیدایش کردم. تا به حال آنقدر از نزدیک ندیده بودمش. سعی می­کرد حفظ ظاهر کند اما می­‌دانستم چیزی به انفجارش نمانده. کمی ایستادم به تماشایش. گویا کسی او را متهم به دزدی کرده بود. بله طلا فروش کنج خیابان. پلیس علاف چهارراه هم حالا که پس از چند ساعت ایستادن بی‌حاصل و خمیازه کشیدن یک مورد واقعی به پستش خورده بود، موقعیت را دو دستی چسبیده و سعی می‌کرد به هیجان‌انگیزترین شکل ممکن (احتمالن برای خودش) مساله را پیگیری کند. فرد مورد نظر بنده هم که گویا به قول خودش تهمت دزدی به او زده شده، سعی می‌کرد پلیس وظیفه شناس را قانع کند که انسان شرافتمندی است و این حرفها در قامت او نمی­گنجد. اما طلافروش دست بردار نبود. از آنجایی که از شانسش دوربین‌های مغازه‌اش خراب شده بودند، نمی‌توانست مدرکی رو کند برای اثبات حرفهایش. مظنونِ به قول پلیس، محترم هم که دید مدرکی بر علیه‌اش وجود ندارد ابراز شکایت کرد از طلافروش محترم به پلیس وظیفه شناس محترم. اما آقای پلیس دلش می‌خواست هیجان این قضیه کمی بالا برود. انگار بدش نمی­آمد حتی این وسط دعوایی هم سر بگیرد شاید یک پرونده‌ی زد و خورد پدر مادردار به پستش بخورد؛ در هرحال دید با این بِکش بِکشها اتفاقی نمی­افتد رو به خانوم مظنون کرد گفت: (تا شاهد نداشته باشید اثبات حرفهاتون امکان پذیر نیست.) خانوم مظنون هم لجش گرفت و گفت: (این طلا فروش محترم هم مدرکی علیه من نداره.) پلیس بعد از کمی مکث گلویش را صاف کرد و نگاهی به طلا فروش انداخت و برای یکدیگر چشم و ابرویی آمدند. پلیس با لبخند ادامه داد که: (براساس قوانینی که خودمون میدونیم دیگه الان میشه که بدون مدرک حداقل تا پاسگاه کشوندتون، البته محترمانه.)  خانوم مظنون هم در جواب با لبخندی به پهنای صورت ادامه داد: (جناب سروان حالا من تو این هیر و ویر شاهد از کجا پیدا کنم.) پشت هم چند بار برای جناب سروان چشمک‌های کشنده زد. جناب سروان هم که احتمالن محو مژه­های ریمل خورده­ مظنون شده بود، آب دهانش را قورت داد و خواست چیزی بگوید که طلا فروش خود را انداخت وسط و دل و قلوه دادن مظنون و پلیس را نقش برآب کرد.: (اشکال نداره خانوم محترم می‌تونید همینجا کیفتون رو باز کنید و محتویاتش رو به نمایش بذارید تا دیگه نخواید تو زحمت هم بیفتید. البته با حفظ احترام.) خانم مظنون لبخند زورکی که تلاش می‌شد همچنان با عشوه همراه باشد به طلافروش زد و گفت: (چه حرفیه که می‌فرمایید، بنده آبرو دارم. کم کسی نیستم. نمی‌دونم من رو میشناسید یا نه من..)  فکل بیرون آمده از شالش را که رو به افول بود با یک حرکت سریع به نقطه­ی اوجش بازگرداند وادامه داد: (من یکی از نویسنده های محترم این سرزمین هستم. آیا به نویسنده‌ای میاد که اهل دزدی باشه جناب؟) ج جناب را چنان غلیظ ادا کرد که برای چند لحظه طلافروش هیپنوتیزمِ دهانش شد. البته من هم. پلیس که اوضاع را خطری یافت برای پریدن سوژه اش، دستش را مانند برف پاک کن پراید میان آن دو بالا پایین برد و رو به نویسنده مظنون گفت: (خب خانوم محترم بریم.) مظنون محترم هم که گویا کم کم داشت بداخلاق می­شد گفت: (آقایون خیلی دیگه دارن کم لطفی می‌کنن. مثل اینکه متوجه نشدین من نویسنده‌ی بافرهنگ، چرا باید دست به یک همچین کار بی‌فرهنگی بزنم؟!) پلیس هم که کش پیدا کردن این داستان داشت حوصله اش را سر می‌برد گفت: (خانوم نویسنده محترم، شما باید یک شاهد داشته باشین...) که ناگهان صدای خودم را شنیدم که گفتم: (من شاهدم..) قبل ازینکه بفهمم چه کار کرده‌ام، رفتم سمت نویسنده مورد علاقه‌ام گفتم: (تو اینجایی دو ساعت منو جلوی در کافی شاپ علاف کردی..) پلیس و طلافروش محترم جوری به من نگاه کردند که انگار با فحش ناموس سرتاپایشان را مورد عنایت قرار داده‌ام. نویسنده محترم خودش را جمع و جور کرد و گفت: (عزیزم یک سو تفاهمی پیش اومده بود این آقایون خیال می‌کنن من به این مغازه دستبرد زدم.) تخم چشم‌هایم را به تخم چشم‌هایشان دوختم و جوری که نخواهم رگهای گردنم پاره شوند نعره زدم: خانوم‌ها آقایون. آیا به روح اعتقاد دارین؟ ملت چپ چپ نگاهم کرد.دستپاچه و با صدایی ادامه دادم: نه از اون روحا... حالا... حالا بگید دارید یا نه تا بگم؟جمعیت: داریم.من(با خیال راحت دوباره نعره زدم) : آیا به غذا اعتقاد دارید؟جمعیت: داریم.من: خب پس چطور به غذای روح اینطور بی‌اعتقادید؟جمعیت:...من ( بادی به غبغب انداخته): بله تک تک شما که شاهد این منظره‌ی جگرسوز هستین، یا به غذای روح بی‌اعتقادین یا اصلن خبر از ارزش اون ندارید. وگرنه چطور ممکنه شاهد تحقیر یکی از پایه‌های ادبی، فرهنگی و هنری مملکتمون باشین ولی لب از لب باز نکنید برای اعاده‌ی حیثیت این بانو. جماعت کمی رنگ به رنگ شد و معذب، پس رو به موبایل‌هایی که به سمتم نشانه رفته بود، ادامه دادم. چنان از ارزش نویسنده و حق احترام او سخن راندم که جماعت تماشاگر با دهان­های نیمه باز  تحت تاثیر سخنانم قرار گرفتند. با لحنی که احقاق حق پایمال شده از گوشه و کنارش سرازیر شده بود، رو کردم به پلیس محترم و شاکی محترم. هردو که از قضا همزمان به آسفالت ترک خورده و چاله‌ی پر از آشغال دم جوب علاقه‌مند شده بودند، به روی مبارکشان هم نیاوردند. ِاهم ِاهم کنان توجه‌شان را از سوسک‌پارتی مورچه‌های داخل چاله، به خودم جلب کردم. رفتم جلو با سینه‌ای جلو داده و دستانی از پشت قفل شده و صدایی سرد و استوار گفتم: (آقایون من شکایت دارم.) هر دو دهانشان را مانند ماهی قرمز در کف دست گیر افتاده باز و بسته کردند که چیزی بگویند. احتمالن آن چیز به ذهنشان نرسید چون یکهو زدند به تعارفات زورکی و ادای آدم‌های متاسف را درآوردند. نویسنده‌ی محترم جلو آمد و با چشمانش صاعقه‌ی زیکزاکی‌ای سمتشان پراند. هر دو میخکوب شدند. بعد با همان عشوه‌ی چند لحظه‌ی پیش نگاهی به من کرد و عینک آفتابی‌اش را همزمان با یک حرکت دورانی سر، روی صورتش گذاشت و دستش را دور بازوانم حلقه کرد و گفت: (بریم؟) من که تازه یادم افتاد باید نفس بکشم، سرفه‌ای کردم و گفتم: (ب...بریم.) پس از آن صحنه‌ی جلوی چشمانم اسلوموشن شد. مثل فیلم‌ها. جماعت را دیدم که با دهان‌های باز. خیلی باز، به همراه زبان کوچیکه‌ی ته حلقشان برایمان دست تکان می‌دهند و راه باز می‌کنند. آن جوانک‌های علاف برای رقابت در گرفتن سلفی با ما، از سر و کول هم بالا می‌روند. دخترکانی که لبخندهای مکش مرگ ما، نثارم می‌کنند و من هم برای جبران دلبری، سری از روی تواضع برایشان تکام می‌دهم. با بیشگونی از جا پریدم. نویسنده زیر لب گفت: (پس چرا ماتت برده بریم دیگه) سرم را بالا آوردم و صد جفت چشم را دیدم که به من زول زده‌اند. نویسنده محترم که کم مانده بود میان جمعیت کرال سینه بزند، سقلمه زنان راه را باز کرد و من هم مانند کیف دستی‌ همراهش، به دنبالش کشیده شدم. بعد از چند قدم نه چندان آرام، ایستاد. از داخل کیفش یک آدامس موزی درآورد و انداخت در دهانش، شلپ شلوپ کنان گفت: (ای شیطون منو از کجا میشناختی؟) شانه‌ای بالا انداختم و گفتم (فالوورتم.) با دماغ باد کرده از غروری کاذب به تنها خواننده‌ی آثارش نگاهی انداخت و گفت: (خب شهرت به درد همین روزا میخوره دیگه..حالادستتو بیار بالا.) دستانم را بالا آوردم. دست کرد در کیفش، چیزی درآورد و انداخت کف دستم. برق نگین انگشتر چشمانم را زد با تعجب نگاهش کردم. چشمکی زد و گفت: (برای داستان بعدیم احتیاج به یه تجربه‌ی عملی داشتم میدونی که؟) می‌دانستم؟... با بیخیالی خمیازه ای کشید و گفت: ( از بس فک زدم دهنم خشک شده. یه آب انار بزنیم؟) انگشتر را در جیبم گذاشتم و گفتم: (بزنیم.. )</description>
                <category>Sara Haghtalab</category>
                <author>Sara Haghtalab</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 14:44:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.haghtalab/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-eemauifbb0oh</link>
                <description>چیزی به نیمه‌شب نمانده. نشسته‌ام در کافه‌ی همیشگی و آخرین جرعه از قهوه‌ی شبانه‌ام را می‌نوشم. دلم تنگ خواهد شد. البته دیگر واقعن کافی است. قرار نبود تجربه‌ام انقدر طولانی شود. ساعت زنجیرداری که پیرزن قبل از عزیمتم به اینجا به دستم داده بود را از داخل جیب جلیقه‌ام بیرون می‌آورم. در یادداشتی که مرد کافه‌چی به دستم رساند گفته شده بود درست راس ساعت ۱۲ شب همانجا در کافه منتظر بمانم تا بیاید سراغم. اعتراف می‌کنم که دلشوره دارم و برای شبی به زیبایی امشب کمی اعصاب‌خورد کن است. درست زمانی که فانوسها به آسمان فرستاده می‌شوند. زمانی که کل شهر مشغول سپردن آرزوهای کوچک و بزرگشان به این فانوس‌های طلایی رنگ است تا بروند داخل آسمان و برسانندشان به گوش ستاره‌ها، وقت رفتنم فرا میرسد. نگاهی به اطرف می‌کنم تا برای آخرین بار وجب به وجب این سرزمین عجایب را با عدسی چشمانم در ذهنم ثبت کنم. تراس کافه برعکس روزهای قبل خلوت است و گارسن در ارامش به تعداد اندک مشتریانش سرویس می‌دهد. امشب لبخند به لب دارد که آن را به فال نیک می‌گیرم. حتی سنگفرشهای جلوی کافه هم از همیشه درخشان‌ترند انگار می‌دانند آخرین شبی است که در کنارشان هستم تمام سعیشان را می‌کنند که مناظر ثبت شده در ذهنم را زیباتر جلوه دهند. نگاهی می‌اندازم به کتابفروشی آن دست خیابان. اگر می‌توانستم چند کتاب را یواشکی با خود می‌بردم. صاحب کتابفروشی روحش هم خبر ندارد که کتاب‌هایش زمانی جزو نسخ خطی و بسیار قیمتی خواهند شد. حیف که نمی‌توانم. احساس می‌کنم آن مرد سیاه پوش مرا زیر نظر دارد. حرکاتش اغراق‌آمیز است. نگاهش که میکنم یک جوری به افق خیره می‌شود انگار همان آن هیپنوتیزمش کرده‌اند. می‌توانست مانند یک بپای کلاسیک حداقل خودش را زیر تکه‌ای روزنامه پنهان کند. لابد در این زمانه این حرکت هنوز مد نشده است. دوباره به ساعت جیبی‌ام نگاهی می-اندازم عقربه‌ها هم امشب بازیشان گرفته انگار دلشان نمی‌آید به عدد ۱۲ برسند.صدای کودکی را می‌شنوم که والدینش را مجبور می‌کند سریعتر قدم بردارند تا از جشن فانوس جا نماند. کنجکاوم بدانم آرزویشان چیست؟ چقدر غیرقابل دسترس است برایشان؟ دوست دارم به تک تکشان بگویم حواسشان باشد دقیقن چه کلماتی را به زبان می‌آورند. اگر کسی این نکته را به من گوشزد می‌کرد حساب شده‌تر آرزو می‌کردم. البته آدم ناسپاسی نیستم. اما اگر آن پیرزن ریزه میزه روسری قرمز یک هشدار قبلی می‌داد که هر حرفی را الکی برزبان نیاورم خب حتمن آرزوی هدفمند‌تری می‌کردم. شما را نمی‌دانم اما من آدمی هستم که اگر فرصتی گیر بیاورم برای پرسه زدن در آرزوهایم خب غنیمت می‌شمارمش. اما ترجیح می‌دادم این پرسه‌زنی‌ها حداقل با کمی سودآوری هم همراه می‌بود. مثلن آرزو می‌کردم که محل اختفای گنج‌های پنهان شده در تاریخ را پیدا کنم اینطوری حداقل موقع بازگشت چیزی عایدم می‌شد. نه مثل الان دست خالی. پیرزن اگر فرصت فکر کردن به من می‌داد و هولم نمی‌کرد قطعن آرزوی دیگری غیر از پرسه زدن در تابلوی نقاشی مورد علاقه‌ام می‌کردم. البته اعتراف می‌کنم که آن موقع ادعایش را باور نکردم و خواستم به قولی محال‌ترین گزینه‌ی ممکن را پیش رویش بگذارم. حداقل کاش چند آپشن دیگر به آن اضافه می‌کردم. مثلن وارد تابلوی مونالیزا می‌شدم و یک بار برای همیشه راز لبخند ژکوندش را کشف می‌کردم و پرونده را برا کل جهان می‌بستم. یا به دنبال آخرین فصل از یک رمان اسرارآمیز که جایی در میان یک تابلوی نقاشی پنهان شده می‌رفتم. رمانی که نتیجه‌ی خوانده‌شدنش روی هرکس متفاوت است. پیدایش می‌کردم و آن را به قیمت گزافی در دنیای خود می‌فروختم. اما الان تنها چیزی که عایدم شده خاطراتی خوش از گذراندن یک ماهه در تابلوی نقاشی تراس کافه در شب ونگوگ است. راستش تصور من از قدم گذاشتن در یک تابلوی نقاشی چیزی در مایه‌های تجربه‌ی مری پاپینز بود. فکر می‌کردم یک دنیای پر از رنگ با آدم‌های نقاشی شده در انتظارم است. اما اصلن شباهتی به آن نداشت بیشتر شبیه به سفر در زمان بود منتها با شرایط محدود یعنی تا جایی که تابلو نقاشی اجازه می‌داد می‌توانستی در آن پرسه بزنی انگار که سر و ته آن بن بست باشد. و خب من شانس آوردم حداقل نقاشی‌ای را انتخاب کردم که برای سکونت چند روزه مناسب بود وگرنه آرزوی ناخواسته‌ی من تبدیل به کابوسی ناخواسته می‌شد.صدای ناقوس کلیسا از دوردست شنیده می‌شود که ساعت ۱۲ شب را اعلام می‌کند. به آسمان نگاه می‌کنم. فانوس‌های طلایی رنگ به دل آسمان فرستاده می‌شوند. انگار ستارگان هم به پیشوازشان آمده‌اند. ونگوگ حق داشت اینچینین شیفته‌ی آسمان پرستاره‌ی آرل شود. (اهم اهم). صدای مرد سیاه پوش رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند. (خب وقت رفتنه) (شما همونی هستی که باهاش قرار داشتم؟) (بله) ( چرا خودتو قایم کردی؟) (نباید جلب توجه می‌کردم) چقدر هم که نکردی. این را در دل گفتم. (زود باش باید زودتر از دروازه عبور کنیم وگرنه باز تا یک ماه دیگه گیر می‌کنیم توی تابلو. شایدم بیشتر. پیرزن تا یه مدت دست از سرم برنمیداره!) برای آخرین بار نگاه دیگری به آسمان، تراس پر از نور و سنگفرشهای درخشان می‌اندازم و همراه مرد سیاه‌پوش سمت واقعیت رهسپار می‌شوم.</description>
                <category>Sara Haghtalab</category>
                <author>Sara Haghtalab</author>
                <pubDate>Mon, 17 Aug 2020 00:50:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رگ غیرت شاعر</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.haghtalab/%D8%B1%DA%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-a8j7ffuvbqoi</link>
                <description>معشوق نشسته روبه رویش. دو دستش را بر زیر چانه چفت کرده و به دوردست نگاه می‌کند. عاشق لبخند رضایت بر لب، به معشوق خیره شده و از موی سر تا ناخن‌های تک تک پاهایش را تجلیل می‌کند. عاشق با خود می‌گوید: مگه داریم این همه قشنگی یکجا! معشوق برمی‌گردد و به عاشق لبخندی می‌زند. عاشق دلش ضعف می‌رود.عاشق: دارم درست میبینم؟ این خودتی؟ تو داری به من لبخند می‌زنی؟معشوق با همان لبخندِ کمی باز تر از ژکوندش سرش را بالا و پایین تکان می‌دهد. عاشق کم مانده پس بیفتد.عاشق: چی شد یهو پری؟ محل سگم بهم نمی‌ذاشتی. حتمی دارم خواب می‌بینم.رویش را برمی‌گرداند. دست‌هایش را مشت می‌کند و مالشی جانانه به چشمانش می‌دهد و چند بار سفت باز و بسته‌شان می‌کند دوباره سمت معشوق برمی‌گردد و با دقتی متمرکز شده نگاهش می‌کند. نیشش تا بناگوش باز می‌شود و می‌گوید: (نه پری خود خودتی، خیال نیستی لعنتی!)معشوق: اینجا واقعیتی است در خیال.عاشق: چی چی؟معشوق: اینجا زبان رابطه‌ی ماست!عاشق (خنده‌ی هندلی می‌کند): نفهمیدم چی گفتی ولی قربون رابطه‌ی ما!معشوق دوباره لبخندی می‌زند و مثل قبل به افق خیره می‌شود. دستانش همچنان چفت شده زیر چانه‌اش.عاشق: پری حالا چرا مثل مجسمه نشستی اونجا؟ بیا یه قدمی بزنیم یه اختلاظی بکنیم دلمون باز شه.معشوق(با نگاهی هپروتی): انتظار برای عشق‌بازی با واژه‌ها.لبخند معشوق پهن و پهن‌تر می‌شود و هر سی و دو دندان بلیچ مانندش را نمایان می‌سازد. دل عاشق کم مانده در لباس زیرش بیفتد، با صحنه‌ای که جلوی چشمانش نمایان می‌شود. جماعتی از جوانان دلبر و رشید و خوش‌تیپ یک‌هو دور معشوق را گرفته و …عاشق(فریاد می‌زند): شماها دارین چه غلطی می‌کنید!معشوق که حسابی سرش گرم خلوت عاشقانه‌اش با یک دسته جوان رشید است، محل سگ هم به عاشق نمی‌گذارد.عاشق: آهای با شماهام، دور شین نکبت‌های بی‌شرف!اما جماعت خوش‌تیپ تنها برایش دستی تکان می‌دهند و مشغول بوسیدن خاک پای معشوق می‌شوند. عاشق که از شدت خشم چهره‌ا‌ش شبیه زودپز در حال انفجار شده، هرچه فحش ناموسی و غیر ناموسی و آب نکشیده‌ای که به خاطرش می‌رسد با سخاوت تمام، سمتشان سرازیر می‌کند. جماعتِ محاط بر معشوق، ککشان هم نمی‌گزد و همچنان مشغولند.معشوق ( در حالی که دست‌ها و چشم‌هایش با تفقد، جماعت حلقه به دورش را مورد عنایت قرار می‌دهد): نمی‌بینی؟انسانیت مضاعفِ تو، واژه‌ها رو هم عاشق من کرده.عاشق: چی چیم؟ چرا یه جوری حرف می‌زنی انگار از وسط کتاب حافظ آقاجونم افتادی بیرون!معشوق: تو من رو به این واژه‌ها سپردی. من فقظ به تو تعلق ندارم. حالا تنها کار من آبستن کردن واژه‌هاست.عاشق (در حالی که دود از گوش‌هایش بیرون می‌جهد): آبس.. آبستن! چه غلطا! مگه من می‌ذارم… منو آوردی اینجا که این خاک‌بر سر بازیاتو به رخم بکشی؟ صبر کنن ببینم گفتی چی؟ واژه؟ واژه کدوم خریه؟ کدوم یکشیونه جرات داره بیاد جلو!معشوق ( نخودی می‌خندد): عزیزم واژه‌هایی که خودت خلق کردی. این‌ها همه مخلوق توان. به دعوت تو اینجا اومدن.عاشق ( تته پته کنان): من… چی؟… خلق؟ اصلن اینجا کجاست؟معشوق( با خونسردی و همان لبخند پت و پهنی که دیگر روی مخ عاشق اسکی می‌رود): خوب دقت کن.عاشق به دور و برش نگاه می‌کند. به غیر از تصویر مصیبتِ دل و قلوه دادن معشوق با آن گله جوان سوسول سرخوش، جوی آبی می‌بیند و سرو بلندی و دشت و دمن و باده و… همان تصویر کلیشه‌ای در شعرهای عاشقانه!عاشق ( انگار دو زاریش افتاد): شعر!معشوق (در حالی که یکی از آن جوانک‌ها از سر و کولش بالا می‌رود): درسته. این هاله‌ی اطراف من، هاله‌ی تجلیلی هست که تو خلق کردی.عاشق( چشمانش تبدیل به دو خط صاف شده و کینه‌توزانه به جوان‌ها زل زده): هاله رو من خلق کردم، اینجام که شعر منه، این نره‌خرها این‌جا چی کار می‌کنن؟معشوق ( دوباره به طرز لج‌دراری ریز ریز می‌خندد): خب این‌ها واژه‌ها هستن. همون‌هایی که خودت روی ورق آوردی. الان داری با چشم درونت ماهیتشون رو می‌بینی.عاشق: برو پری، خودتی! من غلط بکنم برا خودم رقیب بتراشم اونم یه گله!معشوق با دلبری روی پاهایش بلند می‌شود و به همان مدل خرامان معروف سمت عاشق می‌آید. گله‌ی جوانان دلبر، یا همان واژگانِ تبدیل به جوانان دلبر شده هم پشت سرش. انگار که چهره‌ی معشوق مثل جی‌پی‌اس بهشان جهت می‌دهد.معشوق (با عشوه): عزیزم من دیگه فقط متعلق به تو نیستم. تو من رو از پشت دیوارهای سنگی و آهنی سانسور بیرون کشیدی. الان من متعلق به بشریتم.عاشق: عزیزم اونقدرها هم مالی نیستی دیگه هوا ورت نداره. هه! بشریت!معشوق روی انگشتان پاهایش می‌چرخد و می‌رقصد. احتمالن احساس بالرین بودن بهش دست داده.معشوق: بله بشریت. تو مثل یک واسطه عمل کردی. اما یک وقت موجب ملالت نشه! تو روح معصوم بشریت رو نجات دادی!عاشق (صورتش به رنگ گل قرمز رنگ قالی درآمده): من به روح بابام خندیدم. پری اصلن جنبه نداری برات شعر بگم. نخواستم بیا بریم.معشوق با دلبری مضاعف از عاشق دور شده و مانند خوانندگان راک ولو می­‌شود روی دستان جماعت دلبر پشت سرش. جوانک‌های ندید بدید هم مثل طرفداران دیوانه‌ی سر از پا نشناخته، او را روی دستانشان حمل می‌کنند.عاشق که رو به زار زدن است. دنبالشان می‌دود و معشوقش، همان پری را، صدا می‌زند. اما پری رفت که رفت.عاشق هم به یکباره از خواب می‌پرد و به حالت نود درجه روی رختخوابش می‌نشیند. همینطور دارد فکر می‌کند. خب احتمالن به زمان نیاز دارد. بله به خود می‌آید و کاغذ افتاده کنار بالش را برمی‌دارد، نگاهی به محتوایش می‌اندازد و آن را جر و واجر می‌کند. بعد هم نفس راحتی می‌کشد و دوباره زیر پتو گوله می‌شود.</description>
                <category>Sara Haghtalab</category>
                <author>Sara Haghtalab</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 17:33:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذرگاه دو دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.haghtalab/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-seu74rw7ep4s</link>
                <description>همه‌چیز در سکون تمام است. سکون و سکوت. نه در آسمان بالای سرمان حرکتی وجود دارد نه در دریای جلوی رویمان. جلوی چشمانمان گستره‌ی بیکران روشنایی صاف و شفافی است که انتهایش مشخص نیست. سطحش مانند آینه‌ای عظیم و صیقلی بی‌حرکت است و تصویر آسمان بالای سرمان را منعکس می‌کند. نفس عمیقی می‌کشم. حتی خبری از بوی نمک دریا هم نیست. به قایق‌های کوچکی که جلوی رویمان صف‌کشیده شده‌اند نگاهی می‌اندازدم. کوچک‌ترین نشانه‌ای از حرکت در آن‌ها هم وجود ندارد. انگار که وارد تصویری ثابت‌شده باشم. به چهر‌ه‌ی دیگران نگاهی می‌اندام. در چهره‌ی آن‌ها هم خبری از درک شرایط موجود نیست. اینجا کجاست؟ اصلن اینجا چه‌کار می‌کنیم؟ هر چه فکر می‌کنم به خاطر نمی‌آورم چگونه سر از ین منظره‌ی بی‌حرکت درآورده‌ام. به بغل‌دستی‌ام سقلمه‌ای آرام می‌زنم: (هی آقا شما می‌دونی اینجا کجاست؟) مرد تنها سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و شانه بالا می‌اندازد. صدایی می‌شنوم. صدای قدم‌هایی در پشت سرم. برمی‌گردم تا نگاهی به صاحب آن بی اندازم. مرد کوتاه‌قامت و با سر کم مویی که رو به طاسی است از بین جمعیت جلو می‎آید. اما صدای راه رفتنش شبیه… شبیه صدای سم است. ناباورانه جن کوتاه‌قامت را نگاه می‌کنم که بهمان نزدیک می‌شود. همهمه‌ای در بین جمعیت به راه می‌افتد. جن می‌رود روی تخته‌سنگی می‌ایستد و نگاهی گذرا به جمعیت می‌اندازد و با صدایی زیر و تیز شروع به صحبت می‌کند: (خب سلام به دوستان تازه‌وارد. بهتون خوش‌آمد میگم. البته به همتون که نمیشه خوشامد گفت چون بالاخره قراره دهن یک‌سریتون صاف بشه…) انگار که دارد با خودش حرف می‌زند هر هر می‌زند زیر خنده. وقتی می‌بیند کسی جواب خنده‌اش را نمی‌دهد سرفه‌ی خشکی می‌کند و ادامه می‌دهد: ( بله دوستان داشتم می‌گفتم درهرحال ما اجازه نداریم در مورد کسی قضاوت کنیم ما تنها منتقل‌کننده هستیم. اینکه قراره پدر کدوماتون دربیاد به عهده‌ی قایق‌هاست اونا تشخیص می‌دن که شماها هرکدوم متعلق به کجا هستین. خواهش می‌کنم به‌صف بشین و به ترتیب وارد قایق‌ها تون بشین.) می‌خواهد از تخته‌سنگ پایین بیاید. دوباره صاف می‌شود( آهان یادم رفت…سفر خوشی رو هم براتون آرزو می‌کنم) روی کلمه‌ی (خوش) تأکید خاصی می‌کند و موذیانه لبخندی می‌زند. بازهم جمعیت هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهد.جن: (چرا حرکت نمی‌کنید؟)من از میان جمعیت پرسیدم: ( ببخشید اینجا کجاست؟ شما.. شما واقعن جن هستین؟)جن: (معلومه که جنم دخترجون تو عمرت تا حالا جن ندیدی؟)بهت‌زده سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم. جن ادامه می‌دهد: (البته جای تعجبم نداره نسل شما خیلی وقتِ دیگه با ما جنا غریبه شده.. مسخره‌اس!)صدای دیگری از میان جمعیت می‌پرسد: (ما کجاییم؟ اینجا کجاست؟)جن انگار که مطلب مهمی را به یاد آورده باشد دوباره باعجله بالای تخته‌سنگ می‌رود و می‌گوید: (اوه بله البته البته. اصل مطلب رو فراموش کردم) دوباره می‌زند زیر خنده و بعد دوباره جدی می‌شود و با هیجانی که در صدایش است ادامه می‌دهد: ( خب دوستان مطمئنم شما هیچکدوم خبر ندارید اینجا چه کار می‌کنید. درسته؟) جمعیت: (درسته.)جن: (اصلنم یادتون نمیاد قبل ازاینجا کجا بودین درسته؟)جمعیت: (درسته.)جن: (نمی‌دونید ازینجام کجا می‌خواید برید درسته؟)جمعیت: (درسته.)جن: (اصلنم نمی‌دونید این‌همه قایق برا چی اینجا پشت‌هم ردیف شده درسته؟) دوباره از خنده ریسه می‌رود.دوست دارم بپرم این جن کوتوله‌ی دلقک را سروته کنم و آن‌قدر تکانش دهم تا هرچه او می‌داند و ما نمی‌دانیم را از حلقومش بریزم بیرون.صدای مردی از جمعیت: (مسخره‌مون کردی مردتیکه؟ بنال بینم اینجا کدوم گوریه؟) صدای اعتراض جمعیت بلند می‌شود.جن خودش را جمع می‌کند و به صاحب صدای معترض می‌گوید: (اولن که هرچی گفتی خودتی بعدم تو ازونایی هستی که قطعن قراره خیلییی بهت خوش بگذره! هه.. بله .. دوستان لب مطلب اینکه شماها همتون مردین. اینجام گذرگاه بین دو دنیا است. یه جورایی ترانزیته. سوار این قایقا میشین تا به مقصد ابدیتون برده بشین. قایق‌ها میدونن هرکدومتون متعلق به دنیای خوب‌ها هستین یا دنیای شیطانی یا همون بدای خودمون. حالا هم معطل نکنید و زودتر سوار شید)کسی از میان جمعیت جیغ می‌کشد. صدای گریه‌ی از سر وحشت بلند می‌شود. بعضی‌ها نعره می‌زنند و بعضی دیگر انکار می‌کنند. اما من هیچ احساسی ندارم. نمی‌دانم باید ناراحت باشم یا خوشحال. پس مرده‌ام. اما چگونه؟ چرا هیچ‌چیزی به خاطر ندارم؟ زندگی‌ام در دنیا خیلی هم مالی نبود. همان بهتر تمام شد. حالا خواهرم بیشتر از قبل قدرم را می‌داند. از یادآوری چهره‌ی پر از عذاب وجدان برادرم لذت می‌برم لابد به‌غلط کردن افتاده که چرا هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد پشت موتور نمی‌دانم چند سیلندرش بنشینم و یک تک‌چرخ بزنم. اما دلم برای پدر و مادرم می‌سوزد. آدم خودخواهی نیستم امیدوارم زود به نبودم عادت کنند. خداروشکر که حداقل از شر کنکور خلاص شدم. فقط کمی دلم برای تماشای فیلم و خوردن پاپ‌کورن بوداده تنگ می‌شود. امیدوارم جایی که قرار است برویم حداقل امکانات ممکن را داشته باشد. صدای جن همهمه‌ی دیوانه‌وار جمعیت را ساکت می‌کند: ( بالاخره همه می‌دونستید خونه‌ی اول و آخرتون همین‌جاست. پس این‌قدر ننه‌من‌غریبم بازی برای چیه؟ ادای کسایی که نمی‌دونستن و درنیارید وقت منم انقدر نگیرید زود به‌صف شید.)از جن خوشم نمی‌آید. بالاخره با یک‌مشت آدم طرف است که تازه فهمیده‌اند مرده‌اند و از آن بدتر نمی‌دانند به قول جن به دنیای خوب‌ها تعلق دارند یا بدها. می‌میرد کمی مهربان‌تر باشد؟! اگر وارد دنیای خوب‌ها شوم به مراجع بالاتر گزارشش را می‌دهم.صدای جمعیت بالا می‌رود: (اما ما نمی‌دونیم چطوری مردیم!..)(اصلن شاید من نمرده باشم شاید تو کما باشم…)(تو جن کوتوله نمی‌تونی مجبورم کنی سوار اون قایق لعنتی شم.)(من که مطمئنم نمردم من دارم خواب می‌بینم.. راستشو بخواید ازین خواب‌ها زیاد می‌بینم الان منتظرم تا یکی بیدارم کنه.. میدونم..)جن خمیازه‌ای می‌کشد و بی‌حوصله می‌پرد وسط حرف جمعیت نعره‌کش: (البته طبیعیه. اولش همه انکار می‌کنن ولی بعد دیگه حقیقت به زورم شده می‌ره تو پاچه‌شون.. و درمورد اینکه چطوری مردین. قبل از اینکه وارد دروازه دنیاتون بشین یه قلپ کوچولو از آب این دریا می‌خورین همه چی یادتون میاد..و یه جورایی بفهمی‌نفهمی دستتون میاد که قراره کجا برده بشین و دیگه نمی‌تونید دبه کنید. در ضمن سرنوشت خیلیاتون موقع مرگ تغییر کرده.خب حالا یالا سوار شین.)اوه اوه! قلبم خودش را به درودیوار دنده‌هایم می‌کوبد. من که آدم بدی نبودم بودم؟ یعنی تا آنجا که یادم می‌آید نبودم. درست است کمی کرم می‌ریختم و سربه‌سر دیگران می‌گذاشتم اما همه‌اش محض خنده بود کمی خوش‌گذرانی که عیب نیست. هست؟ تازه دیگران را هم می‌خنداندم. این خودش یک‌جور کار خیر است. مطمئن باش حله! اما چرا احساس می‌کنم نیست..همه به‌صف شده‌ایم بعضی‌ها در آرامش و با لبخند بعضی دیگر به‌زور نیروی نامرئی‌ای و من با قدم‌های لرزان و نامطمئن. جن بشگنی می‌زند ناگهان صدها جن مثل خودش کنار هرکدام از ما به‌صف ظاهر می‌شوند. آن‌قدر ناگهانی بود که مطمئنم خودم را خیس کردم. یواشکی چشم‌غره‌ای به جن محافظم می‌روم و هر فحش آب‌نکشیده‌ای که بلدم زیر لب روانه‌اش می‌کنم.چنددقیقه‌ای ست که سوار قایق‌ها شده‌ایم. آن‌قدر کوچک هستند که برای یک نفر هم به‌زور جا دارد دیگر محافظ می‌خواستیم چه کنیم. قایق بدون هیچ کمکی پیش می‌رود. انگار که طنابی نامرئی از آن‌سوی ناپیدای روبه‌رو، قایق را سمت خود می‌کشد. با حرکت قایق سطح صیقلی دریا شکافته می‌شود و موجی ایجاد می‌کند. انگار که سطح آینه‌ای آب خراش برداشته باشد. روبه‌رویمان همچنان مه‌گرفته است. به سرنشینان قایق‌های اطرافم نگاهی می‌اندازم همه به نقطه‌ای نامعلوم در روبه‌رویشان خیره شده‌اند. دوست دارم بدانم در ذهنشان چه می‌گذرد. خوبش را بخواهید هنوز کاملن باور نکرده‌ام. همه‌چیز مثل رویه‌هایی است که هر شب، ‌هنگام خواب با آن‌ها دست‌به‌گریبان هستم و منتظرم با یک تکان از خواب بیدار شوم. ناگهان قایق تکانی می‌خورد. انگار که موجودی شناور زیر قایق درحرکت باشد. بااحتیاط نگاهی به سطح آب می‌اندازم. تنها تصویر خودم را نشانم می‌دهد. بازهم دقت می‌کنم. ناگهان نفسم در سینه حبس می‌شود. با صدای بلند می‌گویم: (یه چیزی اون زیره. انگار یه شبحه! اون زیر داره شنا می‌کنه خودم دیدم!) به جن محافظم نگاه می‌کنم و منتظر تاییدش هستم. او با بی‌حوصلگی برایم پشت چشمی نازک می‌کند. درواقع جوری نگاهم کرد که احساس کردم باید خفه شوم و لحظات فرح‌بخش قایق‌سواری را برایش خراب نکنم.بعد از چند لحظه تمامی قایق‌ها می‌ایستند. انگار پشت خطی نامرئی ایستاده‌اند و منتظرند. به روبه‌رو خیره می‌شوم. لابد اینجا پشت همان دروازه‌ای است که جن درباره‌اش گفت. یک‌باره باد تندی شروع به وزیدن می‌کند. آن‌قدر تند است که احساس می‌کنم هر آن ممکن است مرا به داخل آب پرت کند. دو طرف قایق را محکم نگه می‌دارم. به جن محافظ نگاهی می‌اندازم. چه حفاظتی؟ مجسمه سودش از این بی‌خاصیت بیشتر است. سرم را پایین می‌آورم تا از گزند باد در امان بمانم. (الآن تموم میشه. الآن تموم میشه) بعد از لحظاتی که به‌اندازه‌ی یک‌عمر گذشت دوباره آرامش برقرار می‌شود و همه‌چیز به حالت سکون برمی‌گردد. به‌آرامی سرم را بالا می‌آورم. از دیدن صحنه‌ی روبه‌رویم برای چندمین بار نفسم در سینه حبس می‌شود. قلعه‌ای که روبه‌رویم است از تمام قلعه‌ها و کاخ‌هایی موجود در جهان زیباتر است. البته من قلعه و کاخ‌های جهان را تابه‌حال از نزدیک ندیده بودم اما مطمئنم نمونه این قصر در هیج‌جای دنیا وجود ندارد. هرچه باشد اینجا دنیای ابدی است و هنوز دست بنی‌بشر زنده‌ای به آن نرسیده که بخواهد از رویش کپی کند. ناخواداگاه یاد صحنه‌ی ورود قایق‌ها به مدرسه جادوگری هاگوارتز می‌افتم و نیشم تا بناگوش باز می‌شود. یاد حرف مادربزرگم میفتم که می‌گفت (به هرچی دل ببندی اون دنیا هم باهاش محشور می‌شی.) نکند من از عشق زیاد به فانتزی و هری پاتر همچین جایی آورده شده‌ام. یکهو مثل فشنگ از جایم بلند می‌شوم با صدای بلند می‌گویم: (خدا جونم شکرت! ممنون که بهم حال دادی.) صدای پوزخند جن محافظم را می‌شنوم می‌خواهم برگردم و لیچاری بارش کنم که می‌بینم برایم چشم و ابرو می‌آید و به پشت سرم اشاره می‌کند. برمی‌گردم و برای هزارمین بار نفس که هیچ صدایم هم در نطفه خفه می‌شود. شل و وارفته سرجایم میفتم. صدای جیغ قلبم را می‌شنوم که می‌رود و پشت دنده‌هایم پناه می‌گیرد. منظره‌ی روبه رویم هم شبیه هیچکدام از قصرهایی نیست که دیده باشم. حتی در فیلم‌های ترسناک هم نمو‌نه‌اش را ندیدم. شاید یک‌چیز باشد در مایه‌های سرزمین‌های شیطانی ارباب حلقه‌ها، جایی شبیه موردور، اما نه یک حال و هوای عجیبی دارد که حتی تماشایش خون را در رگ منجمد می‌کند. به دو قلعه نگاه می‌کنم یکی با مناره‌هایی که انگار از شیشه ساخته‌شده باشند و تمام روشنایی عالم را در خود نگه‌داشته باشد در مقابل دیگری که با مناره‌های ناهموار و نیزه مانند یادآور دندان‌های هیولاهای داستان‌هاست. ناله‌کنان می‌گویم: (خدایا من خیلی به فانتزی وحشت علاقه ندارم در جریانی که؟)جن محافظ جلو می‌آید فنجان آبی را به دستم می‌دهد. تحت تأثیر مهربانی‌اش قرار می‌گیرم: ( خیلی ممنون حالم خوبه) با تمسخر می‌گوید: ( بخور ببین بازم خوب می‌مونی یا نه؟) لعنتی! پاک فراموش کرده بودم. باید قبل از ورود، از آب دریا بنوشیم. به قایق‌های اطرافم نگاه می‌کنم. دیگران هم با بهت و وحشت به فنجان-هایشان نگاه می‌کنند. دوباره تکانی را از زیر قایق احساس می‌کنم. از لبه‌ی قایق به داخل دریا نگاهی می‌اندازم. مطمئنم چشمانم به حدی گشاد شده که در شرف تصرف کردن تمام صورتم هست. همان شبحی که قبلن دیده بودم. الان تعداد بسیاری‌شان زیر تمام قایق‌ها در رفت‌وآمدند. تعدادشان آن‌قدر زیاد است که رنگ دریا را تیره کرده‌اند. رو به جن می‌کنم و تته پته‌کنان می‌پرسم: (این… اینا… شبحن؟) جن با بی‌تفاوتی نگاهی به زیر قایق می‌اندازد و پاسخ می‌دهد: ( چی؟ آهان. نه کاملن شبحن نه زنده‌ان. این‌ها ادم‌هایی بودن که از زیر مجازاتشون خواستن در برن اما نمی‌دونستن به سرنوشت بدتری دچار می‌شن). ( اینجا چی کار می‌کنن؟) (معلومه دیگه تا درس عبرتی بشن برای سایرین. اگر کسی بخواد قسر در بره یا خودشو پرت کنه توی آب که مثلن فرار کنه گیر اینها میفته و میشه یکی از خودشون).. جوری سرخوشانه این حرف‌ها را می‌زند انگار مشغول تعریف کردن یکی از شیرین‌ترین خاطراتش است. با صدایی که از ته گلویم بیرون می‌آید: ( یعنی یه جورایی میشن زامبی؟ خدایا… نمی‌دونستم تو این دنیا هم از این حقه‌های کثیف فانتزی‌ استفاده می‌کنین!) …(جلو زبونتو بگیر دخترجون. حقه کثیف کدومه؟ خیلی هم هوشمندانه‌س اتفاقن.) نمی‌توانم تصور کنم کدام ترسناک‌تر است رهسپار شدن سمت آن قلعه‌ی جهنمی یا ملحق شدن به رفقای زامبی صفتی که در زیر قایق در حال وول خوردن هستند و سرنشینان قایق را به عنوان غذای چرب و اشتها برانگیز می‌بینند. بغض در گلویم قلمبه می‌شود. جن می‌گوید: (دستم شکست بگیر فنجونو.)همه می‌دانیم چاره‌ای جز نوشیدن نداریم. چه خواب باشیم چه بیدار در حال حاضر واقعی‌ترین کابوس تمام عمرمان جلو چشمانمان است. شاید نوشیدن این جرعه آب بتواند آن را به رؤیایی خوش تبدیل کند. این را جن گفت. سرنوشت خیلی‌ها در زمان مرگشان رقم می‌خورد. با دستان لرزان فنجان آب را می‌گیرم. حداقلش پی می‌برم چگونه از دنیای خودمان گذر کردم و پا به این دنیا گذاشتم. چشمانم را می‌بندم و کل آب را یک‌باره سر می‌کشم.عکس: Michael Kenna</description>
                <category>Sara Haghtalab</category>
                <author>Sara Haghtalab</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jul 2020 20:18:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی کتاب‌ها صدایت می‌زنند</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-ttwslr5y3pag</link>
                <description>تحت فشارم. از چپ و راست. انگار که دستگاه پرسی افقی در دو طرف من قرار گرفته باشد. قبلن کمی آزادتر بودم اما فکر می‌کنم یک عضو جدید وارد خانواده‌مان شده است. احتمالن خیلی خوشحال باشد.خبر ندارد این خوشحالی خیلی دوام نخواهد داشت. عضو جدید چه فربه هم است! جای خیلی ها را تنگ کرده. خوب است هیچ بازدید کننده‌ای هم نداریم تنها به تعدادمان اضافه می‌شود. صدای مهمان جدید را می‌شنوم: (خب دوستان خوشبختم، به به، خانواده ی نسبتن بزرگی هم هستیم، دوست دارم از تجربیاتتون برام بگید).. مشغول برونریزی هیجاناتش است که از بالای سرم صدای ناله­‌ای می‌آید، ای وای دوباره شروع شد: (و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد)..صدای دیگری اضافه می‌شود: (خانوم خواهش می‌کنم دوباره شروع نکنید به خدا خود فروغ خدابیامرزهم اگر اینجا بود می‌گفت بیا و بگذر از این).. صاحب ناله ادامه می‌دهد: (قلبم یک تکه آتشه،جناب شما که باید درک کنید).. دوست جدیدمان درحالی که همچنان از شعفش کم نشده می‌پرسد: (دوستان متوجه سوال بنده نشدین گویا.نده گفتم..).. صدای دیگری با بیحوصله‌گی جفت پا وسط ابرازات کلامی دوست خوشحال می‌پرد: (چرا جانم متوجه شدیم اما تجربیات پرشکوهی برای تعریف نداریم، خودتون به زودی متوجه می‌شید به کدوم قبرستونی اومدین.) دوست جدید: (عجب، قربان انتظار همچین برخورد سردی آن هم در بدو ورود نداشتم واقعن!).. صدای بی اعصاب دیگری وارد جمع شد: (تجربه میخوای بدونی؟ هیجی الان حداقل دو  ماهه که هیشکی یه سراغم ازمون نگرفته، حتی یه دست نکشیدن این خاک و خل و پاک کنن از رومون!). دوست جدید انکار می‌کند: (یعنی چه؟ خانومی که مشاهده کردم خیلی انسان بافرهنگی به نظر میومدن. اگر غیر از این بود بنده اینجا چه کار می‌کردم)...صداها همزمان اوج می‌گیرند، گویا همه منتظر بودند یک گوش تازه وارد از همه جا بیخبر پیدا شود تا سفره ی دلهای چاک خورده‌شان را باز کنند: (ای آقا بافرهنگی مگه به اسمه؟ دلمون پوسید تو این یه ذره جا)...(یادش بخیر اون اوایل که هنوز عزیز بودم منو از این قفسه می‌کشید بیرون بازم میکرد منم می‌تونستم یه کش و قوسی به ورقهام بدم)...(من حاضرم دوباره رو جلدم قورمه سبزی ریخته بشه ولی یه نگاهی بهم بندازه)... (دوست عزیز باور کن من حاضرم اصلن بشم سینی غذاش)... (یادش بخیر انقدر جذاب بودم براش که تو روز چند بار ورقم می‌زد،هنوز جای انگشتای خیسش روی ورقام هست)... (منم همین‌طور بعضی وقتا داد می‌زدم بابا من ضدآب نیستما دستاتو خشک کن بعد بیا)... (ولی فقط موقع خوندن من یاد خوردن چیپس و پفک میفتاد، هنوز خورده پفکها لای ورقه هامه، بدجورم به خارش افتادم)... (باز حداقل همگی برگه هاتون سالمه، من بیچاره چی بگم که یک روز تمام افتادم دست یه پسربچه سرتق، درب و داغونم کرد)...(آره اصلن عادت کتابخونی و کتابداریشم به آدمیزاد نرفته، ولی باز میخوند، بعض حالا بود)...(دوستان من جواب شخصیت‌هام رو چی بدم، بابا بیچاره قهرمان اصلی وسط جنگ گیر کرده، تا این دختر نیاد ادامه رمان رو بخونه این بنده خدا عاقبت بخیر نمیشه! ئه مگه میشه وسط نقطه اوج کتاب رو ببندی بری)...(کلن یه چندوقتی هست انگار اعصاب نداره شبها صدای گریه‌هاش رو می‌شنوم.)..(خب منم میگم یک یادی از ما بکن شاید چاره ساز باشه)...همه از خودشان می‌گفتند و من تمام حواسم به خودم بود. به فکری که در سر داشتم.چرا خودمان این طلسم را نشکنیم. مگرنه اینکه ما خودمان صاحبمان را انتخاب کرده‌­ایم. حدود یک سال است که به این کتابخانه آورده شده­‌ا‌‌م اما هنوز قرعه به نامم نیفتاده. انتظار بس است. او نیاز به کمک دارد؟ من کمکش میکنم.او فراموشم کرده؟ مهم نیست من صدایش می‌زنم.میبینمش که وارد اتاق شده است و بی‌هدف پشت میز تحریرش می‌نشیند...وارد اتاق می­‌شوم و پشت میز تحریرم می‌نشینم. حوصله هیچکس و هیچ‌­چیز را ندارم، انگار در مغزم یک بمب ساعتی کارگذاشته شده است که هرآن ممکن است منفجر شود. (اصلن بذار منفجر شه بهتر،کمترم فکر و خیال میکنم! ) چشمانم بی‌هدف در و دیوار اتاق را می‌کاود،میز تحریر، تابلو، تخت، کتابخانه، دیوار.. وایسا! برگرد.محتویات کتابخانه نگاهم را سمت خودشان جلب میکنند...(هی دارم درست می‌بینم؟ داره نگاهمون میکنه؟توهم که نیست؟)..(منم شاهدم.داره میاد سمتمون)...(خدایا یعنی میشه منو انتخاب کنه)...(دوستان قطعن دلش برای من تنگ شده.).. اما می‌دانم کداممان انتخاب خواهیم شد. روبه رویم می‌استد. نگاهم می‌کند. با حرکت نرم دستانش مرا از آغوش دوستانم بیرون می‌کشد. فریاد حیرتشان را می­‌شنوم...کتاب را از قفسه بیرون می‌کشم: (توکجا بودی این همه وقت!) دستی روی کتابهای داخل قفسه می‌کشم، خاک رویشان را پاک می‌کنم و زیرلب میگویم:(شاید شماها بتونین کمکم کنین)...حرفش را تایید می‌کنم: (قطعن که می‌تونیم!) چشمکی به دوستانم میزنم و می‌گویم: (نگران نباشید نوبت شما هم میرسه،فقط صداش کنید.)</description>
                <category>Sara Haghtalab</category>
                <author>Sara Haghtalab</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 06:08:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>