<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sara Najarbashi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sara.najarbashi</link>
        <description>مرگ یادم انداخت آرزوهامو دنبال کنم حتی به غلط</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-28 20:28:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/809707/avatar/i17OMP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sara Najarbashi</title>
            <link>https://virgool.io/@sara.najarbashi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در انتهای شب</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.najarbashi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-eq5oags07c8b</link>
                <description>در انتهای شبهر بار که می‌رفت، مادر بی‌قرار می‌شد و تسبیحش را دست می‌گرفت ذکر می‌گفت. آن شب‌ها انگار خواب را از چشمان مادر می‌دزدیدند، هر بار نگاهش می‌کردم می‌دیدم چشمانش را به در دوخته و لبهایش تکان می‌خورد. هر وقت متوجه می‌شد نگاهش می‌کنم برمی‌گشت و لبخند می‌زد اما خوب می‌دانستم که در دلش چه غوغایی است. امشب هم درست مثل شب‌های گذشته رنگ آسمان قرمز بود. مادر که نگاهش را به آسمان دوخته بود گفت «امشب هم آسمان باردار است خدا به همهٔ ما رحم کند» هنوز حرف مادر تمام نشده بود که صدای در بلند شد، باعجله سمت در دویدم و مادر هم درحالی‌که بلندبلند خدا را شکرمی کرد، دستش را روی زانوهایش گذاشت و از جایش بلند شد و دنبال من راه افتاد. در را که باز کردم کاوه و دونفری که نمی‌شناختمشان پشت در ایستاده بودند. دعوتشان کردم که داخل بیایند، داخل که آمدند مادر تا چشمش به کاوه افتاد روی زمین پرت شد. خدا خیرشان بدهد کاوه و آن مرد ها را میگویم، کمک کردند مادر را ببریم داخل خانه، حال مادر که جا آمد نگاهش دوباره به سمت پنجره برگشت اما این بار ذکر نمی‌گفت. از پنجره بیرون را نگاه کردم کاوه روی کناره ء حوض نشسته بود و صورتش را با دستانش پوشانده بود. یکی از آن مرد ها کنار کاوه ایستاده بود، دستانش را روی شانه‌های کاوه گذاشته بود و آرام با او حرف می‌زد. مرد دیگر با دیدن من به سمت پنجره آمد و ناگهان صدایی از حیاط بلندشد.امشب برف شدیدی می‌بارید. بااینکه سرتاپایم را پوشانده بودم اما سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود ونمی توانستم درست تکان بخورم و راه بروم، نمی‌توانستم حتی جلوی پایم را خوب ببینم. خسته بودم با خودم گفتم چند دقیقه گوشه‌کناری بنشینم و نفسی چاق کنم اما ترس از گم‌شدن در آن ناکجاآباد چنان به جانم افتاد که قدم‌هایم را ناخودآگاه تندتر کردم.چندساعتی می‌شد که این کمردرد لعنتی دوباره سراغم آمده بود، علاوه براین، خستگی و بی‌خوابی این‌یک روز حسابی کلافه‌ام کرده بود. چند قدمی که جلوتر رفتم ایستادم و نگاهی به آدم‌های ریزودرشت اطرافم کردم، همه خسته بودیم؛ و برف و سرما سرعتمان را کمتر از حد معمول کرده بود. خیالم راحت شد که اگرچند دقیقه‌ای بنشینم بقیه را گم نمی‌کنم. روی تکه سنگی که از برف و یخ بیرون زده بود نشستم و چشمانم را بستم. به‌جز له شدن برف‌ها زیر پا و هرازگاهی سرفه چیزی نمی‌شنیدم. چشمانم را باز کردم، همه از من دور بودند. نگاهی به اسمان کردم بااینکه شب بود اما هوا روشن بود. با خودم گفتم اگرچند دقیقه بیشتر بمانم اتفاقی نخواهد افتاد و می‌توانم به‌راحتی به بقیه برسم و باقی‌ماندهٔ مسیر را در کنار آن‌ها طی کنم. دوباره چشم‌هایم را بستم که‌ای کاش این کار را نمی‌کردم. با نشستن دانه‌های برف روی صورتم به خودم آمدم، نگاهی به اطرافم کردم به‌جز برف و صخره‌ها چیز دیگری دیده نمی‌شد. خبری از آدم‌ها نبود، فقط من بودم برف‌های انباشته‌شده، دیر شده بود برف تندتر می‌بارید بااینکه شب روشنی بود اما من هیچ‌کس را نمی دیدم. وقتی به دنبال بقیه می‌گشتم نمی‌دانم پایم کجا گیر کرد دیگر نتوانستم خودم را بیرون بیاورم. الان دیگر باید نیمه‌های شب باشد، هیچ‌کس این اطراف نیست و من نمی‌دانم چرا صدایم را ضبط می‌کنم. شاید دیگر فردایی برایم وجود نداشته باشد. هوا سرد است و از شدت سرما، از چشمانم اشک جاری‌شده احساس می‌کنم مژه‌هایم یخ‌زده است. دست‌وپاهایم را احساس نمی‌کنم و دلم می‌خواهد چشمانم را ببندم وبرای همیشه آرام و بدون دغدغه بخوابم. راستش را بخواهم بگویم خیلی ترسیدم، نه برای خودم چون از روز اول همهٔ ما آماده ی این اتفاق هستیم. تنها نگرانی‌مان شماها هستید که چشم‌انتظار مامی‌مانید و بعد از ما نمی‌دانیم که چه بر سرتان می‌آید. یادت هست روزی که خواستم برای اولین بار با کاوه سراغ این کار بیایم، تازه مدرک گرفته بودم و مین چند ماهی بود که پدر را گرفته بود. هرچه این در و آن در زدم کاری پیدا نکردم. ان روزی که تتمه پس‌اندازمان را پول قاطر دادم و با کاوه قرار گذاشتم: گفتی راضی نیستی، ته دلم لرزید اما چاره‌ای نداشتم باید جای پدر را می‌گرفتم برای تو و برای برادری که هنوز راه درازی در پیش دارد. همان بار اول قاطرهایمان را گرفتند و خدا می‌داند چه برسر آن حیوان‌های زبان‌بسته آمد. گفتند کارت قاچاق است اما نگفتند برای سیر کردن شکم خودم و شما و برادرم چه‌کاری باید انجام بدهم زمانی که نه سرمایه داشتم و نه کسی مرا استخدام می‌کرد. راست می‌گویند که زمان مرگ زندگی‌ات را مرور می‌کنی. سرد است، من خسته‌ام و به‌شدت خوابم می‌آید ...این را کنارش پیدا کردیم، گفتیم شاید بخواهید بدانید آخرین لحظه‌های زندگی‌اش چه جوری گذشته است. راستش ما دمدم های صبح پیدایش کردیم، نزدیک همان تکه سنگی که خودش می‌گفت. داشتیم بارهایمان را می‌بردیم که یک‌مرتبه صدای یکی از بچه بلند شد گفت اینجا دست، دست یک آدم بعد هم بلندبلند گریه کرد. همه بدنش را برف پوشانده بود. حال و هوای صبح برایمان عجیب بود بااینکه از همان اولین روز که بارها را روی دوشمان در این کوهستان جابه‌جا می‌کنیم می‌دانیم که سند مرگ خودمان را امضا می‌کنیم. بارها وبارها رفیق و آشنا و فامیل‌هایمان را گوشه‌کنار این کوهستان‌ها از دست دادیم. اگر خیلی خوش‌شانس بودیم یکی جنازهٔ عزیزمان را پیدا می‌کرد خبر می‌داد. انگار این مرد هم خوش‌شانس بود که بچه ها دست بیرون آمده از برفش را در آن برف کولاک دیدند، وگرنه فقط خدا می‌دانست که چه بر سر جنازهٔ آن مرحوم می‌آمد. تا خودم را رساندم همه دور جنازه حلقه‌زده بودند. چندنفری که جلوتر از همه بودند بارهایشان را زمین گذاشتند و با دست برف‌های روی صورتش را کنار زدند. بااینکه می‌دانستیم امیدی به زنده‌بودنش نیست اما از ته دل می‌خواستیم که زنده باشد و نفس بکشد. برف‌ها را که کنار زدند یکی‌یکی رفتیم جلو تا ببینیم که می‌شناسیمش یا نه. نوبت من که شد رفتم جلو صورتش یخ‌زده بود مژه‌هایش به هم چسبیده بود. برف بود یا یخ نمی‌دانم اما موها، ریش و سبیلش را سفید کرده بود رنگش به سفیدی برف شده بود. به صورتش خیره شده بودم که یک‌دفعه صدای کاوه از پشت سرم بلند شد. روی زمین نشسته بود و با پنجه‌هایش برف‌ها را از روی زمین می‌کند و روی سرش می‌ریخت و بلندبلند گریه می‌کرد و خودش را می‌زد. چندنفری سعی کردیم دست‌هایش را بگیریم اما زورمان نمی‌رسید. آرام تر که شد خواستیم تا برایمان بگوید این جوان کیست. همان‌طور که نگاهش به کوهیار بود و دستان سردش را محکم گرفته بود همه‌چیز را برایمان تعریف کرد.نمی‌توانستیم جنازه را روی زمین بگذاریم خوب می‌دانستیم که چشم‌انتظار دارد باید برش گرداندیم... جنازه را از زیر برف و یخ بیرون کشیدیم. باریکی از قاطرها را خالی کردیم و پسر شمارا سوارش کردیم بارهای خودمان را سوار قاطرهای بیچاره کردیم و سه‌نفری خدمت رسیدیم که جنازهٔ پسرتان را تحویلتان بدهیم. خدا صبرتان بدهد.</description>
                <category>Sara Najarbashi</category>
                <author>Sara Najarbashi</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 21:42:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روز جهانی گذشته تئاتر</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.najarbashi/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-qgy8bkkypscw</link>
                <description>دو سال ونیم پیش تونستم بعد از 10 سال اولین نمایشنامم رو تموم کنم.روزهای اول تو پوست خودم نمی گنجیدم و احساس میکردم شاخ غول شکوندم.یکم که گذشت و به خودم که اومدم با خودم گفتم خب حالا که چی؟نوشتی که بندازی گوشه خونه تا خاک بخوره البته حقیقتا مطمئن بودم این اتفاق میوفته فقط نمی خواستم باور کنم.اما خب من یک مبتدی بودم و اموزشی هم ندیده بودم تا از اون طریق با ادم های مرتبط ارتباط برقرا کنم پس رسما  هیچ ایده ای نداشتم که باید چکار کنم.برای همین اولین کاری  که به ذهنم رسیداین بود که بگردم  ایمیل چند تا از ادمایی که تئاتر کار می کنن ،نمایشنامه نویسن و تا حدی با سبکشون آشنا بودم پیدا کردم و ایمیل زدم به بعضی چند بار و به عده ای هم همون یک بار که سرجمع 50 تا ایمیل به شخص شد و حدودا 10 تا ایمیل هم به مجله ها و به جز دو نفر از هیچکس جواب نگرفتم.اولین نفر که گفت من فرصت خوندن ندارم _که حقیقتا بابت چشم انتظار نگذاشتنم ازش ممنونم- و دومی که اول قبول زحمت کرد اما یعد دیگه خبری ازش نشد.خداوکیلی هم انتظار نداشتم جواب یک مبتدی شهرستانی رو هم بدن تا این حدم ممنونشونم.خلاصه که بعد از6 ماه بی خیال شدم و &quot;تئوری برعکس&quot;من شد اولین پست این صفحه هنوز بعد دو سال جوابی نگرفتم و زمونه باعث شد فاصله بگیرم از نوشتن ورویای نمایشنامه نویسی به مرور داره محو و محوتر میشه.اما همه ی اینا به اندازه این سخت نیست که تو تحصیل ،شغل واینده تو بزاری رو تیاتری که دیده نمیشه.لغو میشه،مجوز نمیگیره،دوستان سانسور چی تصمیم میگیرن که یکهو مجوز ندن. چرا ؟خدا داند فقط زحمت چندماهه جندتا ادم نادیده گرفته میشه و به مرور همه هم فراموش می کنن.روز تئاتر باید به اونایی تبریک گفت که پای همه مشکلات تئاتر ایستادن و هنوز دارن برای بهبودش تلاش میکنن.</description>
                <category>Sara Najarbashi</category>
                <author>Sara Najarbashi</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 13:14:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات نمایشنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.najarbashi/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-jxavtntic13e</link>
                <description>تقریبا یک ماه قبل تیاتری رو دیدم که هرچی سعی کردم فراموشش کنم نتونستم البته نه اینکه صرفا خیلی خوب باشه یا بد .تیاتری که دیدم صرفا داستانش کپی شده از یک فیلم سینمایی ایتالیایی بود که تنها تغییرش ،تغییر جنسیت بچه صاحبخونه بود.اما من الان نه به بازی بازیگراش کار دارم نه به موضوع تیاتر ونه حتی به اینکه این داستان یک داستان کاملا کپی شده از زیر نویس فیلم بود.تنها چیزی که  فکرمو مشغول کرده و مثل خوره به جونم افتاده این که تو تیتراژ  این تیاتر اسم نویسنده هم وجود داشت!اگر بخوایم منصف باشیم رسما اونیکه فیلمو ترجمه کرده بود و کارای زیر نویسش رو انجام داده علنا زحمت بیشتری کشیده نسبت به نویسنده.پس اگه قرار بود این نمایش نویسنده ای هم داشته باشه باید اسم مترجمش بود نه کپی کننده.من نمیگم کپی اشتباه یا انجام دادنش جرم_ که البته هست_ من میگم اگه قرار چیزی کپی باشه بیایم تا یک حدی تغییرش بدیم که برای مخاطبی  که  احیانا مثل خود ما امکان داره اثر اصلی رودیده  باشه حرف جدیدی داشته باشیم ومخاطب و فکر نکنه که احمق فرضش کردیم.این حس بهش دست نده که زمانش رو هدر داده با دیدن این تیاتردیدن وتقلید از یک اثر زمانی خوب وسازنده است که صنعت سینما وتیاتر رو به سمت جلو سوق بده نه اینکه با دزدی از ایده های افراد دیگه مخصوصا کشورهای دیگه درجا بزنیم  همونجایی که هستیم .اینکه تو ایران برای نوشتن محدودیت وجود داره جای تردیدی نیست.اینکه تیاتر اوضاع خوبی بین آحاد مردم نداره جای هیچ شک و شبهه ای نیست .اینکه بخوایم آدم ها رو ترغیب کنیم برای دیدن یک تیاتر به خودی خود کار سختی هست  پس بهتر با این کپی های سطح پایین این اوضاع رو سخت تر از قبل نکنیم.</description>
                <category>Sara Najarbashi</category>
                <author>Sara Najarbashi</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 00:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندمتر متقال</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-r4udaxms7j0n</link>
                <description>چند متر متقالنمیدونم چرا امروز همه‌جا شلوغه! چقدر اینجا نور زیاده،حتی نمی‌تونم چشمام روباز نگه‌ دارم و اطرافمو ببینم تا بفهمم دوروبرم داره چی میگذره. همیشه از رنگ سفید متنفر بودم، اونم می‌دونست که تحمل رنگ سفید رو ندارم‌ ها ... اما بازم منو همچین جایی آورده -وسط این‌همه نور وسفیدی- انگار چند وقتیه که باهام سر لج افتاده. نگاش کن، هی میاد پشت در اتاق و نگاه می کنه و میره، حتی حاضر نیست یک توک پا بیاد تو منو ببینه و بعد دوباره بره سراغ کارش. می‌دونه که از شلوغی بدم میاد ها، اما اینجا رو کرده کاروانسرا، آدم‌ها هی میان ومیرن. نمیدونم انگار که دیگه از دستم خسته شده، راستش خودمم  از همه چیزخسته شدم. چند وقتی هست که دیگه نای بلند شدن ندارم.هر باری که به صدای تیک‌تاک ساعت گوش میدم فکر می‌کنم که چرا زمان خسته نمیشه؟ تا کی می‌خواد بدوه؟ انگار هیچ‌کس و هیچ‌چیز براش مهم نیست. انگار نمی‌بینه ما آدمایی رو که مجبوریم پا به پاش بدویم تا از زندگی عقب نمونیم. مسخره است که هرچی هم سریع بدویم بازهم عقب میمونیم، ما عقب میمونیم و کم میاریم، زمان هم بی‌تفاوت از کنارمون عبورمی کنه.آخرین باری که رفتم بیرون، گوشه‌ی خیابون زنی رو دیدم که از خجالت صورتش رو پوشونده بود تا یک‌وقتی کسی نفهمه اون کیه که لای آشغالها داره دنبال چیز بدرد بخوری میگرده، احتمالاً می‌خواسته اونا رو بفروشه برای نون شب بچش، بچه‌ای که مدت‌هاست غذای درست و حساب به خودش ندیده. کدوممون می‌دونیم که تو این سال‌ها چقدر بچه سر گرسنه گذاشتن زمین و خوابیدن؟ برای کدوممون مهم بود که بفهمیم؟ ما می‌دویدیم که شکم خودمون رو سیر کنیم. هیچ وقت، وقتی برای فکر کردن به کسی یا چیزی رو نداشتیم، اونایی که شکمشون سیر بود و پشتشون گرم یا وقت فکر کردن نداشتن یا… .به من چه اصلاً! به‌هرحال اون روز من هم بی‌تفاوت از کنارش گذشتم. راستشو بخوام بگم من همیشه از کنارهمه چیز بی‌تفاوت رد شدم. همیشه انقدر کار داشتم که دیگران برام اهمیت نداشتن. الانم که دارم با تو حرف می‌زنم فقط واسه اینه که خسته ام وگرنه من همیشه در حال دویدنم، برای کی؟ نمی‌دونم. این چند وقت که اینجام خیلی زمان برای فکر کردن به همه چیز و همه‌کس داشتم، به اینکه به چند نفر می تونستم کمک کنم و نکردم. میدونی، همیشه معتقد بودم زندگی هرکسی برای خودشه هرکی به جایی می‌رسه که لیاقتش رو داشته باشه، اما الان که دارم فکر میکنم، میبینم که همیشه آدم مزخرفی بودم. چه طور اونی که از کار بیکار میشه لیاقتش بیکاریه و اونیکه به خاطر فلان فامیلش یا فلان موقعیتش تو اون جایی قرار گرفته که نباید حقشه؟ واقعا همه ی ادما سرجایی هستن که لیاقتشونه؟ راستی تو میدونی چند وقته که تو این اتاقم؟---همیشه از اینکه دورش شلوغ باشه متنفر بود. انگار به‌جز من هیچ‌کس و هیچ چیز براش مهم نبود. شب وقتی دراز می‌کشیدم هر کاری که داشت میذاشت کنار و آروم میومد کنارم دراز می‌کشید، دستشو لای موهام می‌کرد و به چشمای بستم خیره می‌شد. با نسیم نفسش نوازشم می‌کرد و منم انگار، قند تو دلم آب می کردن ،بعد بلند بلند می‌خندیدم. این اواخر ،همه‌چیز یکهو عوض شد. می‌گفت: «زندگی داره می‌گذرِه اگه دنبالش ندویم کم میاریم». هر چی گذشت، اونم بیشتر دوید و کمتر کنارم بود. شاید حق داشت.  همیشه می‌گفت: «بابت زندگی باید هزینه‌های زیادی رو پرداخت کرد، آدمها به همون اندازه که می‌کارن برداشت میکنن»، همیشه هم ته این بحث به دعوا ختم می‌شد. راستش هر چی فکر می‌کنم این اواخر یا خونه نبود یا اگه بود همیشه بحثمون می‌شد. اون به کم عادت نداشت و نمی‌خواست هم عادت کنه. منم عادت نداشتم به تنهایی و بی کسی، راستش نمی‌‌خواستم عادت کنم. من معتقدم هرکسی یک توانی داره، درسته زندگی خرج داره و تو باید بتونی شکمت رو سیر کنی اما زندگی بیشتر از اینا لازم داره. زندگی کسی رو می‌خواد که همه آدمها رو ببینه؛ همسر، بچه، یک غریبه تو خیابون، هیچ‌کس تو تنهایی از پس زندگی برنمیاد. چرا ما یاد نگرفتیم دستامونو به هم بدیم تا از پس یک مشکل بربیایم؟ چرا پشت به هم می‌کنیم به‌جای اینکه پشتمون به هم گرم باشه؟ هر آدمی تا یه حدی میتونه تنهایی به ساز زندگی برقصه؛ شاید از یک جایی به بعد باید دست به دست هم بدیم تا از پس روزگار بر بیایم، شاید هم باید خودمون رو آروم بندازیم تو آغوشش و دستش رو محکم بگیریم تو دستمون و با خودش برقصیم، با همون سازی که خودش برامون می زنه. کی می دونه؟ به نظرت ساز زندگی برای همه یک شکله؟یک روز زنی اومد پیشم، گریه و زاری که «آخرای ساله ، من موندم با یک بچه کوچیک که برعکس همه‌ی آدما، خیلی حال هوای عید رو داره هر روز برای رسیدن عید روزشماری میکنه. چند ماهه دربه‌در دارم دنبال کار می‌گردم تا بتونم برای بچم حداقل یک سال عید رو جشن بگیرم. بچم سال‌هاست که رنگ خوشی به خودش ندیده، حالیش نیست که سال نو واسه ما بدبخت بیچاره‌ها نیست و واسه از ما بهترونه، اونایی که میتونن بی دغدغه پول لباس، آجیل و خورد و خوراک عید بچه هاشون رو تأمین کنن. اونان که می‌تونن خوش باشن ، زندگی کنن و عید داشته باشن، نه ما. اگرچه که امسال خاکستر مرگ رو روی سر این شهر ریختن و هیچکس عید نداره، اما بچست دیگه! عقلش نمیکشه. امسال از شانس بد من کسی هم خونه تکونی نمیکنه که برای تمیز کردن خونه اش کارگر بخواد. بچم ازم ماهی خواسته اما از کجا بیارم؟ چطور بهش بفهمونم که خرج یومیه مون رو به زور درمیارم چه برسه به ماهی شب عید، اونم کیلویی خدا تومن. انقدر این چند وقت تو کوچه‌ها چرخیدم دنبال کار، که پاهام دیگه نای حرکت کردن ندارن. دیروز یکی از این بچه ها ی شما رو دیدم که داشت تو آشغالا برای خودش چیز میز جمع می‌کرد. رفتم ازش پرس وجو کردم اونم گفت باید بیام پیش شما، تو رو جون عزیزت آقا، بزار برات کار کنم تا این دم عیدی یه غذای درست حسابی سر سفره برای بچم ببرم، زیادم پول نمیخوام ها ، فقط قد نیم کیلو برنج نیمه و یک کف دست گوشت که دلش خوش باشه سالی یکبار گوشت نصیبش میشه. آخه دیگه حداقل سالی یک‌ بار اونم ۲۰۰ گرم گوشت حق بچه‌ی منم می شه مگه نه آقا؟ اونم نه برای نیاز و از این جور حرفها که بالاشهریها میزنن، نه! فقط برای اینکه آرزوبه‌دل نمونه. ماهی هم نمیخوام، باشه واسه همونایی که دستشون به دهنشون میرسه من به همینم راضیم.»راستش ته دلم براش سوخت که بهش کار دادم وگرنه این دم عیدی کارگر واسه چی می‌خوام. انقدر طفیلی قفیلی دارم حاجی که به کاگر جدید وسعم نرسه ،اما خوب ماهم آدمیم دیگه، بعضی وقتا احساس داریم. خلاصه که گفتم بیاد برام کار کنه .استثنائا کل هفته آشغال جمع کنه آخر هفته بیاره تا یک پولی بهش بدم که بتونه یک شام درست حسابی به بچه اش بده. با خودم گفتم اینجوری لااقل دلش خوشه، اما بیچاره تو همینم شانس نداشت. آخر هفته که برسه و بیاد پولشو بگیره میبینه که بله،جا تره و بچه نیست. خدایی تصور میکنم حالشو، دلم براش کباب میشه. الان سه روزه که اینجا گیر افتادم. راستیتش خودمم کم‌کم دارم نگران میشم. می‌دونی حاجی تا دلت بخواد بچه و زن و مرد برام کار می‌کنن ها، اما هیچکی سراغم نیومده. حقیقتا منم مثل شما بودم، هیچوقت برام مهم نبوده که چه اتفاقی براشون میوفته و با پولی که ازم می‌گیرن می‌تونن خرجشونو دربیارن وشب گشنه نخوابن یا نه؟ فکرمیکردم باید دست بوسمم باشن، حتی با اینکه کمتر از حقشون بهشون مواجب می‌دادم. با خودم می‌گفتم: صدقه سرمن که نون واسه خوردن درمیارن وگرنه تو این سال‌های عجیب‌وغریب چطوری می‌خوان کار پیدا کنن و زندگیشونو بگذرونن. خب خیلی بی راهم نمیگفتم خدایی، الآن اونایی که کار داشتن بیکار شدن، چه برسه به امثال ما بدبخت بیچاره ها. خدا شاهده یه وقتایی دلم برای بچه هام میسوزه اما زمونه است دیگه از بخت بد، وضع زندگیشون اینه، مجبورن کار کنن. خیلی هاشون خرج ننه و باباشون رو با همین کارا در میارن دیگه اما انقدر ادما بی‌خیر شدن که به‌جای کمک، آزارشون میدن. باز صد رحمت به من و شما، حداقل اهمیت نمیدیم و بی تفاوت رد میشیم. دیدین دیگه حتماً، اقا همین چندوقت پیش بود که چندتا از همین بچه‌های ما رو گرفتن و وادارشون کردن که... لا الا الله چی بگه آدم؟بعضی وقتا حتی منم کم میارم جلو ذات کثیف بعضی از آدما، یه عمری، همه ما رو مقصر می‌دونستن ومی‌دونن که ما از این بچه‌ها داریم بیگاری می‌کشیم، یکی نیست بگه خوب تو که لالایی بلدی واسه چی خوابت نمی بره؟ ما بدِ همه عالم، توچکار کردی واسشون؟تو که از آدمیت حرف می‌زنی چرا از دست من و امثال من نجاتشون نمی دی؟ چرا وقتی یک‌چیزی از این بچه‌ها می بینی که تو بوق و کرنا پخش‌شده تازه یادت میاد که این بچه‌ها هم هستن؟ یعنی قبلش نمیدونی یک جایی گوشه این شهر دارن بدبختی میکشن و یک عده گرگ مثل ما هم دارن خونشونو میمکن؟ حما...حا... نمیدونم منظورم همینایی که یهو میان از پشت بچه ها درمیان و میگم ها. همونایی که سنگ بدبختی این بچه هارو به سینه میزنن میگم، هموناهم فقط واسه خودنماییه وگرنه کسی که بخواد کمک کنه قبل از اینکه صدایی دربیاد کمک میکنه. اشتباه ملتفت نشی حاجی، نمیگم توشون آدم خوب نیست ها اما بیشترشون میخوان بگن بله ما هستیم وگرنه آقایی که شما باشی این بچه‌ها از وقتی چشم‌باز کردن زندگیشون همین کوفتی بوده که هست. چطور یهو یادشون میاد که به این بچه‌ها توجه کنن؟ اصلا همین آدما میدونن که چقدر از این بچه‌ها هرذروز تو این شهر و اون شهر دارن له میشن زیر دست و پای ادمای شهر؟ خلاصه که حاجی به نظر من واقعا سگ شما شرف داره به این آدما که یادگرفتن الکی شعار بدن ما فلان می‌کنیم، ما ال می‌کنیم، ما بل می‌کنیم و هیچ غلطی هم نمیکنن. به جان شما الان دلم شورشونو میزنه، موندم می‌خوان چکار کنن؟ الان من که بالا سرشون نیستم ،کسی می‌ره بالاسر این بدبختاببینه نون از کجا گیر میارن؟ خداشاهده که هیچکی نمی دونه اینا تو این کره‌ی خاکی زندگی می کنن. من که اینجا گیر افتادم خدا به دادشون برسه این شب عیدی. چرا کسی سراغ منو نمیگیره؟  یادمه که تب وتاب سرمایه‌گذاری افتاده بود به جون مردم و کلی آدم زندگیشونو به باد دادن بابت سرمایه‌گذاری‌هایی که فکر می‌کردن می تونه زندگیشونو سامون ببخشه . امید داشتن که سود این سرمایه گذاری ها زندگیشونو زیرورو کنه. خیلی‌ها خونه، ماشین، تمام دارو ندارشون رو ریختن تو شکم شرکت‌ها، یهو شب خوابیدن صبح پاشدن دیدن همه چیزشون به باد رفت. منم از همون آدما بودم، انقدری پس‌انداز داشتم که نیاز نباشه تمام داروندارم رو بفروشم، همون مقدار برام کافی بود تا بشه سرمایه ی اولیه و به خیال خام خودم بتونم با سودش زندگیمو یک تکونی بدم. تکون که ندادم هیچ، همه پس اندازمم یک شبه از دست دادم. درسته که ما عادت داریم به اینکه شب بخوابیم، صبح ببینیم که زندگیمون کن فیکون شده اما اینبار فرق می‌کرد، اینبار کلی آدم نابود شدن. بیچاره اونایی که دیگه الان همون خونه رو هم ندارن. یادمه از صبح می‌رفتم سرکار و شبا به‌جای اینکه باهاش حرف بزنم سرم تو حساب‌وکتاب بود _که چقدر درآوردم، سود و ضررم چقدر بوده_ اونم عصبانی می‌شد. وقتی می‌دید که دیگه مثل گذشته‌ها نگاهش نمی‌کنم و از بوی موهاش سرمست نمیشم _اخه اون که نمی‌فهمید من چی میگم و چی می‌کشم. خیلی سخته که به یکی که تمام دنیاته، یک قولی رو بدی ونتونی انجامش بدی_ شروع میکرد به داد زدن و منم که کم نمیاوردم . این اواخر هربار که می‌دیدمش فقط بار عذاب وجدان رو شونه هام سنگینی می‌کرد که نتونستم، نشد اونی باشم که بهش قول دادم،نداشتم اونی رو بسازم که اون دلش میخواد. چرا زمان نمی ایسته؟ یادم میاد وقتی‌که جون تر بودم، می‌گفتن:«سال ۲۰۰۰قراره که دنیا به آخر برسه، قراره همه‌ چیز عجیب‌وغریب باشه». آدما بدجوری ترسیده بودن. حالا بیست سال گذشته و تا همین امسال همه‌چیز بهتر از این بود یا شاید هم قابل تحمل تر، اسفندکه میشد ،دیگه شهرها و کوچه‌ها خاکستری نبودن و رنگ می‌گرفتن. بهار که می‌شد آدما جوونه می‌زدن اما الان چی؟ خبری از هیچکدوم اینا نیست. تیک‌تاک…تیک‌تاک…چرا قطع نمیشه این صدای لعنتی؟صداش مثل پتک توگوشم می‌پیچه، مدام بهم یادآوری میکنه که همه چیز تموم شد. بهم سرکوفت میزنه که قدر لحظه های با هم بودنمون رو ندونستم. وقتی این‌جوری می‌بینمش غصم میگره بابت تمام حرفهایی که باهم نزدیم. بابت تک‌تک محبت‌هایی که وقت نشد به هم بکنیم. راستی نگفتی کجا پیداش کردی؟ میدونی آقا ما دیگه به آخر خط رسیدیم. زمان داره برامون می ایسته. به قول شما، ما تا تونستیم افسار زندگی رو گرفتیم دستمون انقدر دویدیم واسه پول که بتونیم شکم خودمون و زن و بچمون رو سیر کنیم. چیز زیادی هم نمی‌خواستیم، این اواخر امید داشتیم به اینکه بتونیم یک شب رو بی‌دغدغه و بدون ترس از فردا بخوابیم، اما نشد. یعنی دست ما نبود که بشه. تو این دوره زمونه هر کاری هم که بکنی تهش شب باید بیدار بمونی. بابت خرج مدرسه، لباس، خورد وخوراک زن و بچت، باید هی شب تا صبح دودوتا چهارتا کنی و حرص بخوری که نمیشه جورش کرد. تهش هم شرمنده زن و بچه بودن که نمیزاره خواب سراغت بیاد. هرچقدر هم که سرعتت رو زیاد کنی بازم کم میاری. دروغ چرا الآن بهترین روز زندگیمه، الآن فارغ شدم از همه‌چیز و می‌تونم راحت بخوابم. چند وقته که از سر بی‌پولی وبیکاری می‌رم تو آشغالای مردم می‌گردم ،تا شاید بتونم چیز به‌دردبخوری پیدا کنم که بشهفروخت به صابکارم تا یکجوری این آخر سالی پولی دربیارم و برای بچم عید رو جشن بگیرم. آخه میدونی خانم جون، خیلی وقت که رنگ گوشت و میوه تازه به خودش ندیده. به زور شاید بتونم سالی دوبار گوشت و میوه براش بگیرم، تازه همینم الان میگن قناعت کنیم. کسی نیست بهشون بگه ما یک‌عمر که داریم قناعت می‌کنیم بیشتر از اینم مگه میشه؟ الانم که کاری پیدا نمیشه و همه یک جورایی کار و کاسبیشون کساد شده _ پس همین از دستم برمیومد یک جورایی باید خدارو هم شکر کنم_ بگذریم، صبح که تو آشغالا دنبال خرت‌وپرت می‌گشتم آقاتون از کنارم رد شد. یکم جلوتر افتاد روی زمین، رفتم جلو صداش کردم، جواب نداد. هیچکس تو خیابون نبود. هرچی داد زدم ،کسی نیومد، چندنفری رد شدن‌ ها ،اما جرات نکردن یا نخواستن، نمی‌دونم، به‌هرحال که جلو نیومدن. بلاخره یکی راضی شد که زنگ بزنه آمبولانس، اما انگار کار از کار گذشته بود. الانم که اینجاییم. راستش خانم جون من نمیدونم ساز زندگی برای بقیه چه شکلیه و بقیه چه شکلی باهاش میرقصن اما برای من و امثال من زیادی ناکوکه انقدر که نمیتونیم باهاش برقصیم. برخلاف شما برای من یک لقمه نون که شکم خودمو بچمو سیرکنه و نذاره بچم گشنه بخوابه کافیه. انقدر زندگی ما پستی بلندی داره که به این فکر نمی کنیم پشتمون به کسی گرم باشه ، به این فکریم که جامون گرم باشه و شکممون سیر، شما رو نمی دونم اما ما نه میتونیم زندگی کنیم و نه بمیریم، تازنده‌ایم هزارویک درد داریم و واسه مردنمونم هم که باید نگران خرج کفن و دفنمون باشیم. الان که اینجاییم این‌همه آدمو لای چند متر متقال می بینم، دارم فکرمی کنم که زندگی هم این آخر قرنی، از آدما بریده و رسیده به آخر خط. خانم، آخر دنیا مگه چه شکلی؟راستی ،خدا صبرتون بده خانم جون.</description>
                <category>Sara Najarbashi</category>
                <author>Sara Najarbashi</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 20:15:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من با تو همدردم رفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.najarbashi/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%B2%D9%86-gbv0wxlabhyb</link>
                <description>سر شب داشتم متنی رو می خوندم در مورد تجاوزچیزی که این روزها خیلی بیشتر از قبل به گوش می رسه  .زنان ودختران کشورم  امروز جرات این رو پیدا کردن تا از گذشته ای حرف بزنن که  قطعا براشون خوشایند نبوده و نیست.این اتفاق امر بزرگی رو رقم میزنه اگر ما پشت این آدمها بایستیم.بدون شک ، درد  ور نج  ادمها بعد از این اتفاق، برای همه قابل درک نیست ؛اما چرا فضایی ایجاد نکنیم برای اینکه، اگر روزی کسی قربانی شد ،جرات حرف زدن پیدا کنه .  چرا اجازه نمی دیم ادمها بیان ودردشون رو فریاد بزنن، بدون  ترس از اینکه انگشت اتهام سمتشون باشه؟چرا کسی که تو این اتفاق گناه کار نیست رو محکوم می کنیم؟  وقتی میخواد قدمی برای بهبود حال واوضاع روحیش برداره برای چی سد راهش میشیم؟چرا روزنه های امید ادمهایی که رو می تونن، با شکستن سکوتشون وباز خواست از متجاوز ، زندگی رو برای خودشون، دختران و زنان نسل های بعد بهتر کنن می بندیم؟ کم نیستن زنان ودخترانی که هر روز در تمام دنیا  با این موضوع درگیرند چه از سمت غریبه وچه اشنا ،اما چند نفر ازاونها جرات حرف زدن دارن؟چند نفر از همین ادمها زیر بار گناه نکردشون له میشن؟برای درک رنج وعذاب روحیشون نیاز نیست حتما تحصیلات اکادمیک روانشناسی داشته باشیم.گاهی کافی ادم باشیممن به شخصه سال هاست که از همدلی ادمها دل بریدم.سال هاست که دیدم ،شنیدم و چشیدم طعم خنجرهایی که ادمها از پشت به هم می زنن و گاها من هم جزء همین خنجر به دست ها بودم، اما گاهی انقدرها  هم سخت نیست ،اگر برای کمک به هم قدمی بر نمی داریم سنگ جلوی پای هم  نندازیم.اگر همدلی نمی کنیم نمک نباشیم و روی زخم دیگران نپاشیم.هیچوقت هیچ ادمی خود خواسته قدم برنمیداره تو همچین راهی که جز عذاب ودرد چیزی براش نداره،   پس اگر درکی  از تجاوز نداریم، سکوت کردن بهترین کار، چون قطعا درکی  هم از حال قربانی نداریم.</description>
                <category>Sara Najarbashi</category>
                <author>Sara Najarbashi</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 22:13:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئوری برعکس</title>
                <link>https://virgool.io/@sara.najarbashi/%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B9%DA%A9%D8%B3-bpa0ncnn5uub</link>
                <description>صحنه خانه ای را به ما نشان می دهد که بهم ریخته ونا مرتب است.مبل ساده ای وسط صحنه قرار دارد.زیر ان گلیمی به رنگ مشکی که به طرز نا مرتبی پهن وگوشه ی گلیم جمع شده است.میزچوبی کوچکی، سمت چپ صحنه قرار دارد که کنار ان کمی ان طرف تر ،دراتاقی است که برای بیننده نمانگر اشپزخانه است .تنها چیزی که در اشپزخانه به چشم می خورد گاز رومیزی کوچکی است که روی ان کتری و قوری قرار دارد. در تمام صحنه لباس های مردانه و وسایل مردانه ریخته شده است. شلوغی خانه به شکلی است که تماشاچی میفهمد که این بی نظمی عمدی است. تمام وسایل خانه با پارچه های سفید کاور شده است.زن:حدودا 35 ساله. فردی تحصیل کرده و دارای پرستیژ اجتماعی.فردی خودشیفته، عصبی ،مغرورمرد:جدودا35ساله.فردی احساساتی ،ارام و ترسو. همیشه سعی می کند نقاب ادم های حق به جانب را به چهره بزند در حالیکه تمام مدت بایت کار هایش احساس ناراحتی می کند.شوهر:فردی حدودا 35.دارای پرستیژ اجتماعی بالا .فردی عصبی  و درمانده«شوهر» روی مبل نشسته و به قاب عکسی که در دستانش قرار دارد خیره شده است. تمام تلاشش را می‌کند که خود را آرام نشان دهد اما نگاهش مستأصل است. بعد از چند ثانیه کنترل خود را از دست می‌دهد و قاب را باخشم روی مبل پرت می‌کند ؛ طوری که تماشاچی متوجه عکس داخل قاب نشود.  سپس خودش را روی مبل مچاله می‌کند و سرش در بین دستانش می‌گیرد. صدای نامفهومی به گوش می رسدکه برای تماشاچی مشخص نیست «شوهر» درحال گریه کردن است یا حرف زدن.«شوهر» درحالی‌که هنوز سرش را میان دستانش نگه داشته است نفس عمیق و بلندی می کشدکه نشان‌دهنده‌ی حسرت است -لرزش خفیفی در نفسش احساس می شود-؛ سپس ،سرش را از میان دستانش درمی‌آورد .تماشاچی متوجه می‌شود که شوهر ، در حال گریه کردن است. از جایش بلند می‌شود و پشتش را به تماشاچی می‌کند. به سمت آشپزخانه به راه می‌افتد. در مسیر گاهی اشک‌هایش را پاک می‌کند.زمانی که به گاز می رسد دستش را دو طرف گاز می گذارد . سرش را پایین می اندازد و کمرش را کمی خم می کند. تکان شانه هایش نشان دهنده ی این است که او گریه می کند، اما صدایی به گوش نمی رسد. بعد از چندثانیه کمرش را راست می کند، با دست بینی و اشک هایش را پاک می کند(تماشاچی همه چیز را از پشت تماشا میکند).&quot;شوهر &quot;گاز را روشن می کند وبه سمت دیگری از آشپز خانه می رود که تماشاچی هیچ اشرافی به آن سمت ندارد.تنها صدای ظروفی که بهم می خورد شنیده می شود .چند ثانیه بعد شوهر با یک لیوان آب بر می گردد و روی مبل می نشیند .  اینبار خبری از ناراحتی و گریه نیست. تنها حسی را که می شود در چشمان شوهر دید پوچی و تهی بودن است. شوهر روی مبل می نشیند و در یک دستش لیوان اب قرار دارد و دست دیگرش را بالا می اورد تا ساعت را نگاه کند.  نگاهی به ساعت می کند و لم می دهد . به لیوان خیره می شود. نگاهش هنوز تهی است. ضربات متعدد که با پایش به زمین می کوبد به ما نشان می دهد که او عصبی است. هر چقدر زمان می گذرد سرعت ضربه ها بیشتر وصدا بلندتر می شود. پس از چند دقیقه صدای ضربه ی پا «شوهر» با صدای خنده ی «مرد» ادغام می شود.صدای خنده از دور شنیده می شود و بعد از چند لحظه صدا نزدیکتر می شود. هرچه صدای «مرد» نزدیک می شود واکنش های عصبی بیشتری در «شوهر » بیشتر نمایان می شود.  شروع به گاز گرفتن لبهایش می کند و با دستی که  ازاد است با ریش ،سیبل و لبهایش بازی می کند. لبانش را با انگشتهای دستش فشار می دهد و دستش را روی پیشانی اش می کشد. چند ثانیه بعد صدای باز شدن در را می شنویم . مرد در حالیکه با گوشی صحبت می کند و می خندد وارد خانه می شود. نگاه مردها با هم ادغام می شود.  اینبار در نگاه شوهر خشم و نفرت را توامان می بینم. (لبهایش را به کمی به سمت بالا داده تا حس تحقیر وتنفر برای تماشاچی اشکار شود).  چشمانش را کمی باریک می کند و به مرد زل می زند. مرد لحظه اولی که« شوهر» را می بیند با تعجب به او نگاه می کند(ابرو هایش بالا می رود، چشمهایش کاملا باز و دهانش نیمه باز می ماند این حالت نباید بیشتر از چند ثانیه طول بکشد) .سپس حالت تعجب به ترس تبدیل می شود که« مرد» سعی می کند آن را مهار کند ( ابرو هایش تقریبا صاف وبه هم نزدیک می شود روی پیشانی چین می افتد). سعی می کند نگاهش را از« شوهر» بدزدد شروع به حرف زدن با تلفن می کند.مرد: (گفتارش کند است و با تردید حرف می زند) قربونت بشم...  من .... ببین زنگ زده بودم یه خبری رو بهت بدم  ، اما الان نمی تونم حرف بزنم(مکث) بهت زنگ می زنم...نه، خودم زنگ می زنم باشه؟(مکث)(زمزمه می کند)منم عاشقتم که قربونت بشمشوهر در تمام مدت مکالمه خیره به مرد است .به وضوح می توان احساس شکست را در چهره مرد دید. لیوان را در دستش فشار می دهد تا بتواند خشمش را کنترل کند.مرد در حالیکه تمام تلاشش را می کند تا با شوهر چشم در چشم نشود شروع به تمییز کردن خانه می کند. بی اعتنا از کنار شوهر عبور می کند. ترس را هنوز در چشمانش وحالت صورتش می بینیم . عذاب وجدانی که نسبت به شوهر دارد کاملا در چهره اش نمایان است . در تمام مدت« مرد» در کشمکش درونی برای پنهان کردن عذاب وجدان وترسش از« شوهر »است.شوهر( در حالیکه سعی می کند جلوی بغضش را بگیرد زمزمه می کند):نیومدم اینجا یک مشت حرف های تکراری تحویلت بدم که چطور تونستی با همجنس خودت اینکار رو بکنی، اما.... الان خوشحالی واقعا؟(مکث)مگه با تو نیستم؟(مکث)نمی فهمی چی میگم نه؟«مرد» جلوی «شوهر »روبه تماشاچی و پشت به  شوهر خم شده تا از روی زمین لباس هایش رابردارد. برای چند ثانیه به همان حالت سرجایش می ماند.تماشاچی به صورت مرد اشراف کامل دارد.مرد چشمهایش را می بندد و پلکهایش را روی هم فشار می دهد .ابروهایش حالتی از گناه را برای تماشاچی تداعی می کند . لب هایش را با دندان گاز می گیرد.  خودش را سرگرم جمع کردن وسایل می کند.-چند لحظه به همان شکل می گذرد -سپس مرد نفس کوتاهی می کشد ودوباره سرگرم جمع کردن لباس ها می شود.شوهر(از کوره در می رود):با توام (مکث)خوشحالی الان که گه زدی به زندگی یکی دیگه؟(مکث) (سعی می کند خودش را کنترل کند) چه جوری می تونی به خودت یک همچین اجازه ای رو بدی عوضی اشغال؟  «مرد »سکوت می کند و توجهی به حرف های «شوهر »ندارد. انگار او را نمی بیند.شوهر از خود بیخود می شود و لیوان را به سمت مرد که کناردیوار، نزدیک اشپزخانه قرار دارد پرت می کند .«مرد» که ان لحظه خم شده تا وسایل را از روی زمین بردارد با صدای لیوان می ترسد و با تعجب و ترس شوهر را نگاه می کند.شوهر(صدایش می لزرد):منو باش باکی دارم حرف می زنم(مکث)  (سرش را پایین می اندازد)تو اگه ادم بودی، سرت تو زندگی خودت بود نه  اینکه مثل گاو بیای وسط زندگی یه ادم دیگه(بغضش را قورت می دهد و مکثی می کند سعی می کند ارامشش را دوباره به دست بیاورد) چیه...ها  الان لال شدی؟یک ربع پیش بلبلی می کردی با اون زنیکه بی...مرد:(خودش را جمع و جور میکند و بلند می شود و شوهر را با نگاهی سرشار از خشم برانداز می کند و با ارامش ساختگی که سعی دارد ان را نشان دهد وسط حرف شوهر می پرد)اگه تو عرضه نداشتی نگهش داری ربطی به من نداره.(مکث)اینکه زندگی تو بی لنگ ودر واست و منو راه داده به زندگیش ربطی به من نداره(صدایش را بلند می کند)برو ببین کجای کارت میلنگه که اومده سراغ من (مکث)با لباس ها از صحنه خارج می شود اما با صدای بلند حرف می زند.  همتون همینین .هر جا مثل خر تو گل گیر می کنین گه می زنین به زندگیتون گردن نمی گیرین میاین تک تک گنداتون می ندازین گردن یکی دیگه نه فقط تو ها ، اونم  مثل تو یکی لنگه تو(به صحنه بر می گردد و پشت سر شوهر می ایستد خم می شود و دهنش را نزدیک گوش شوهر می برد).مرد(یا صدایی ارام اما واضح برای تماشاچی و صورتی حق به جانب): واقعیتیش اینکه تو هم همین گوهی هستی که من هستم(مکث) تو هم اگه جای من بودی همینکاریو می کردی که من کردم(مکث)حتی شاید بدترما ادما هممون گرگیم  تو لباس میش،جای جاش که برسه تو دریدن  از هم کم نمیاریم(مکث)پس نیا برا من حرف از ادم بودن بزن.(عصبانی می شود)نیا بشین تو خونه من دم از این بزن که چقدر من خوبم تو بد....می دونی فرق من و تو چیه؟(مکث)فرق تو ، تو اینکه تو شانس داشتی تا به روز من نشینی (مکث)وگرنه تو هم به اندازه ی من فروشنده ای همه ادمها هستن اما مدلشون فرق داره(مکث)یکی شرفش می فروشه، یکی روحش، یکی وجدانش، غرورش،شخصیتش، یکیم انسانیتش (مکث)(صدایش ارام میشود)او خیلی چیزا هست که ادما می فروشن ،بستگی داره به زمان مکانش و اینکه اون لحظه چی خریدار داره(خنده ی تحقیر امیزی می کند)حالا الان فکر می کنی که بله... (به حالت تحقیر امیز می گوید) چون کالات با من فرق داره خیلی ادم حسابی ای؟ (مکث)نچ نیستی تو هم داری می فروشی؟ مگه غرور و شخصیتتو نفروختی پای کسی که نمی خوادت؟ (اینبار داد می زند)ما هممون سرمون تو یک اخور (مکث)  تو هم می تونی دقیقا شکل من باشی اگر تو موقعیت من باشیمرد بلند می شود و به سمت در ورودی می رود تا بقیه وسیله ها را جمع کند.  وسط را می ایستد و به شوهر نگاه می کند.این بار هر دو به هم خیره شده اند.مرد: ( با لبخند و لحن تقیر امیز)شایدم بهتر ببینی کجا  کار براش کم گذاشتی که الان اومد سراغ من(می خندد) حتما کم بودی براش دیگه  که اومده دنبال یکی مثل من ،لابد من چیزی رو داشتم که تو نداشتیمرد سرگرم جمع کردن وسایل می شود در حالیکه لبخندی حاکی از رضایت روی لبانش است.  شوهر از کوره در می رود و به مرد که کنار در خروجی ایستاده حمله می کند . مرد هم برای دفاع کردن از خودش با او گلاویز می شود.صدای فحش دادن هردو به گوش میرسد . نور می رود وصدای بوق کتری بلند می شود. صدای دعوا دو مرد رفته رفته کمتر وصدای بوق کتری بلند تر می شود.نور بر می گردد وسط صحنه روی گلیم نشسته و به مبل تکیه داده است صورتش زخمی است ولباس سفیدش خونی است .صدای بوق کتری هنوز شنیده می شود و مرد با خشم ،کفشش را به سمت کتری پرت می کند.کتری می افتد و صدایش قطع می شود.مرد طوری روبه رویش را نگاه می کند . انگار تصویر خودش را می بیند صورتش را با دست کمی اینور وانور میکند .بغض می کند .دستش را می کشد روی قسمتی از صورتش که خونی است .بعد از چندثانیه با صدای بلند شروع به گریه کردن می کند .نور می رود .صحنه دوم:صحنه تاریک است و فقط صدای موسیقی را می شنویم.نور فقط مرکز صحنه ،جایی که بازیگران قرار دارند را کم کم روشن می کند. رقص نور را هراز چندگاهی داریم تا فضا را فضای پارتی را تداعی کند. کمی بخار پشت سر بازیگران اصلی داریم.فضا، خانه ی جدیدی را به ما نشان می دهد. مبلمان خاکستری وسط صحنه قرار دارد .گوشه ای از سالن میزی قرار دارد که روی ان غذا وخوراکی گذاشته شده است .بیشتر میز دیده نمی شود و پشت صحنه قرار دارد.چند نفری پشت به تماشاچی ها ومشغول صحبت کردن و سیگار کشیدن هستند. چندنفری کنار میز مشغول غذا خوردن و خوراکی برداشتن هستند.. صدای خنده و صحبت کردن ادم ها شنیده می شود. دو نفر در حال گذر از وسط صحنه هستند.«مرد» روی مبل دونفره نشسته است و کنار ش یک زنی نسته  که نوع رفتارش مشخص می کند مست است .در گوش مرد پچ پچ می کند و بلند می خندد. مرد سرش را برمی گرداند وتمام تلاشش را می کند تا لبخند زورکی تحویل زن بدهد.زن گیلاسش را از روی میز بر می دارد وبه سمت دیگر می رود. در حین راه رفتن تلو تلو خوران از کنار «زن بازیگر اصلی» رد می شود.زن مست: - رو به زن می گوید-لعبتی برای خودش ها(با صدای بلند می خندد)« زن» تمام مدت روی مبل یکنفره کنار انها نشسته است و به انها خیره شده است.بعد از رفتن زن ، مردکمی اطراف را نگاه می کند .سیگاری از جیبش در می اورد وسیگار را گوشه لبش می گذارد و شروع به گشتن جیب هایش می کند زن که از اول صحنه به او خیره شده فرصتی پیدا می کند که به مرد نزدیک شود.زن می رو د و کنار مرد می نشیند. مرد با دیدن زن خودش را جمع و جور می کند تا از او کمی فاصله بگیرد.سیگار را از دهانش در می اورد و به زن نگاه می کند.مرد(لبخند میزند) : دیر اومدی (مکث)قولشو دادم به یکی دیگه، اما اگه میلت به گروهی  من مشکلی ندارم ولی باید بگم که اون گرون تر ها باید بیشتر بسلفیزن:(چشم از صورت مرد بر نمی دارد)از کجا می دونی چی می خوام خوشتیپ؟اشاره می کند به سیگار مردیکی به منم می دی؟ تموم کردممرد:پاکت سیگار را از جیبش در می اورد و به سمت زن می گیرد.هرچی (مکث)اونقدم شناختنتون سخت نیست که فکر می کنین.خیلی نیاز به فکر کردن نداره که چی می خوای.(نیشخند می زند) شما ها بنده ی یه چیزین دیگههمتون سروته یک کلباسین(به فکر فرو می رود) بعدشم من که برای خوش گذرونی نیومدم اینجازن:(قیافه ادم های متعجب را به خود میگیرد): اوه ...هه چه عصبانی ؟نکنه این ناز کردنات برا بالا بردن قیمتت شیطون؟ مرد با عصبانیت به زن نگاه می کند.زن (می خندد)باشه....باشه بابا... خوب شوخی کردم بی جنبه!(سعی می کند جلو خنده اش را بگیرد)( بینی اش را بالا می کشد)پس اتیشت کومردی با سینی گیلاس از جلوی انها رد می شود که در دستش سینی دارد.در سینی گیلاس های شراب و عرق وجود دارد.زن یکی از گیلاس ها را برمی دارد .زن: (رو به خدمتکار)یک فندکم برام بیارخدمتکار سری تکان می دهد و از صحنه خارج می شود.زن(در حین خوردن شراب):خب حالا...از خودت بگو(یک جرعه دیگر می نوشد)اسمت ؟سنت؟مرد:اهمیت داره مگه؟ واسه یه شبه که...احمد،محمود،فرید و...  (بی تفاوت نگاه می کند و شانه بالا می اندازد) هرچی دلت می خواد صدام کن.برام مهم نیست.(مکث)به سنم چکار داری؟ اگر سن پایین می خوای اون گوشه اون ته سالن (اشاره می کند به ته سالن تاتر)برو پیش اونا زن:ولی من از تو خوشم اومده(لبخند می زند)تو هم که ماشالا...(مکث)(صدایش را پایین می اورد و خودش را به مرد نزدیک می کند)حاضری امشب تا صبح با من باشی؟هرچی هم شد پولش شد می دم دو برابرم می دم . ولی فقط با من باش  (مکث)  اخه اون چشای لامصبت بدجوری هواییم کرده(چشم هایش را نازک می کند)مرد(در حالیکه سعی می کند با لبخند زورکی ناراحتیش را پنهان کند):برای من چه فرقی داره(شانه ای بالا می اندازد)من اومدم کار کنم. با تو نه با یکی دیگه .امشب هستم تا صبح(مکث) بعدم ،هرکدوممون نخود نخود خانه ی خود.(مکث)من میرم سراغ بدبختیام تو می ری سراغ شوهرت (به حلقه دست چپ زن اشاره می کند) نه خانی اومده نه خانی رفتهزن به حلقه اش نگاه می کند سپس با ان بازی بازی می کند.حلقه را در می اورد و در جیبش می گذارد.مرد: (با لحن و نگاه سرد) احتمالا تا صبح چشم به دربدوزه و منتظرباشه تا تو بیای(بلند می شود وپشت سر زن می ایستد) تو هم  که اینجا(به طور ناشیانه ای لوندی می کند)من و تو باهم، اینجا دور از چشم اونگیلاس زن را می گیرد وزن را بلند می کند هر دو لبخند می زنن وبا هم از صحنه خارج می شوند.چند دقیقه افراد مختلف در صحنه رفت و امد می کنند .صدای خنده زن ومرد ارام ارام بلند می شودو نور رفته رفته کم می شود.  صدای اهنگ و خنده ها آدمها هنوز شنیده می شود.نور صحنه کم کم زیاد می شود.در وسط صحنه تختی قرار دارد که روی ان مرد لم داده است . لنگ کفش هایشان  هر کدام گوشه ای از صحنه افتاده است. «مرد» ملاحفه ای روی خودش کشیده ، دکمه های پیراهنش باز است و  کتش کنار در ورودی اتاق افتاده است و به زن نگاه می کند. نگاهش تهی وسرد است. مشغول جویدن ناخن هایش است.زن را می بینیم که در حال درست کردن و مرتب کردن لباس هایش است  وپابرهنه روی صحنه ایستاده و زیر لب برای خودش اوازی را زمزمه می کند و می رقصد.زن:ام امشب ...چه شبی است(سعی می کند کفش هایش را بپوشد اما نمی تواند)(مکث)شب(بادگلو می کند)مراد است ... امش...  تلفن زن زنگ می خورد . نگاهی به تلفنش می کند .زن (عصبی) اخ .... باز این ملک الموت زنگ زد. (مکث)هیچی نگی ها... اگه صداتو بشنوه بدبخت میشم، باز باید تا یک ماه جواب پس بدم.مرد پوزخند تلخی می زند(سعی می کند در چهره اش تحقیر را کاملا نمایان کند ) کامل روی تخت دراز می کشدو به سقف خیره می شود.زن کفشش را سمت مرد پرت می کند (با ناراحتی زیر لب همراه با حرکت دست زمزمه می کند )چی می گی تو؟ زن: (صدایش را صاف می کند)جانم عزیزم(مکث)(صدایش ارام و با لحنی مهربان  است)من که بهت گفتم قربونت بشم امشب نمیام خونه (مکث)اره دیگه برای همون جلسه (مکث) اره مجبورشدیم بیایم دیگه...شهرستانم الان.. خب وسط راه نگه داشتیم  دیگه که یه چیزی بخوریم ...تو بگیر بخواب(مکث) اره عشقم صبح بهت زنگ می زنم(خمیازه می کشد)ای جون دلم (لبخند می زند) معلومه که منم طاقت دوریتو ندارم(مکث)فردا عصر می رسم خونه شب می ریم بیرون  واسه شام مثل اون  قدیما.(مکث)منم همینطور (مکث)جون(خنده از روی شیطنت سر می دهد) می بوسمت.فعلا خداحافظ عشقممرد رویش را به سمت زن بر می گرداند و او را چپ چپ نگاه می کند.زن:در حالیکه دارد یک تقریبا یک لنگه کفشش را پایش کرده):ها؟! نگاه دارهمرد:همیشه انقدر راحت دروغ می گی؟دوباره نگاهش را به سقف می دوزد و جوری صحبت می کند که انگار افکارش را بیان می کند.مرد:چه طوری می تونن انقدر عوضی باشن که یکی رو چشم انتظار بزارن و بیان پی عشق و حالشون؟زن(با عصبانین مرد را نگاه می کند):همنوجوری که شما با زن شوهر دار رابطه برقرار می کنین عشقم. تو که فهمیدی من شوهر دارم نفهمیدی؟(نگاه حق به جانب دارد) اولین بارتم که قطعا نیست ...مگه که بخوای اخرین بارت باشه(با حالت تمسخر امیز) می خوای شیطون؟ (زمزمه می کند)  ( با خودش حرف می زند) اون که به ما نریده بود....یکی نیست بگه به تو چه اخه...تو  پولتو بگیر.... چکار داری به این کارا(مکث) والا مرد:(عصبانی)تا وقتی که کارتون پیش ما گیر عشق و جون و دلبر و همه چی تمومیم کارتون که تموم میشه تا میایم دو کلمه حرف بزنیم می شیم کلاغ زن :ببند بابا(مکث)حال داری ها کفتمون نکن امشبواصلا ببینم(مکث)  تو که لالایی بلدی ، چرا خوابت نمی بره.(مکث)اگر انقدر ادم خوبی پس چرا از این راه پول در میاری؟مرد از جایش بلند می ود و با عصبانی به سمت زن می رودمرد: (داد می زند)من و امثال من... (حرفش را می خورد) (مکث)  نه که برات خیلی فرقم می کنه که ما از کجا پول در میاریم(سعی می کند بغضش را پنهان کند) تا بوده زدین تو سرمون و هی تحقیر کردین ما رو (مکث)عادت کردیم به اینکه بابت پولی که بهمون میدین بزنین تو سرمون اما هنوز نفهمیدین که هیچکس از وقتی به دنیا  بد نیست.(مکث)جبر که اداما رو وادار میکنه تن به هر کاری بدن نه اختیار. (مکث) (با خودش صحبت می کند)انگار ما نباشیم شما سراغ هیچ مرد دیگه ای نمیرن.(تاکیدی)ببین(مکث)(انگشت حلقه اش را بالا می اورد و روبه روی چشم زن می گرد و با دست چپش به انگشتش با عصبانیت ضربه می زند )وقتی حلقه تو دستتو شب پیش من میگذرونی یعنی تو کل روز  با هزازتا دیگه ، هزار تا غلط دیگه هم میکنی (مکث) هزارتا بلا سر ادمای دیگه هم در میاریگوه خوری و کثافتکاریاتو ننداز گردن من و امثال من لطفا(مکث)هر کی رو بتونی رنگ کنی منو نمیتونی... با هزارتا مثل تو بودم ... با هزار تا مثل تو بشین وپاشو داشتم .... همتون خوب می شناسم  خوب می دونم همتون از یک قماشین (مکث)  واسه من جا نماز اب نکش.زن : (حق به جانب)اره ....می دونی چیه؟...اصلا تو راست می گی(می رود سمت لنگ کفش دیگرش)ا ما تو جامعه کیو مقصر می دونن من یا تو؟(نیشخند می زند) ها(مکث)به کی می گن هرزه؟ نه واقعا ... به من یا تو؟بی کی چپ چپ نگاه میکنن ؟من یا تو؟(کفشش را می پوشد)من الان اومدم اینجا واسه تفریح و خوش گذرونی(نگاهش را از کفشش به مرد بر می گرداند) تفریحمم کردم خوشمم گذروندم.راستش اره عین خیالمم نیست که بهش دروغ گفتم .ازش خسته شدم اومدم اینجا با یکی مثل تو  اما تو چی ؟بعید می دونم اخه مهمون که نیستی دراختیاری(مکث) تو واسه کار اومدی اینجا دیگه، مگه نه؟(لبخند میزند و با تحقیر نگاهش می کند)(می رود پایین تخت و روی زمین می نشیند. سرش را بالا به سمت صورت مرد می گیرد ولبخند می زنند) صاب مجلس تو رو گرفته که در اختیار مهموناش باشی(مکث)اما  من دعوت شدم تو کارت این ، سر چهارراه ها و تو خیابونا وایمیستی تا یکی مثل من بیاد سوارت کنه ببرت و... (می خندد و با طعنه حرف می زند) غیر اینه...؟واقعیت اینه (بلند می شود .دیگر نمی خندد.جدی است) هیچ کس منو مقصر نمیدونه چون من زنم. حتی او ن شوهر رواعصابمم نمی تونه حرف بزنه می دونی چرا؟(مکث)چون بر می گردن بهش میگن تو نتونستی نگهش داری.(با غرور به مرد نگاه می کند )تو یه ایرادی داشتی که پات واینستاده  اون طن تنوع طلب(مکث)فهمیدی یا بیشتر بگم(مکث)اینجا جایی که همیشه حق با زناست(مکث)همینی که هست. چه خوشت بیاد چه نیادمرد:(تمام تلاشش را میکند که گریه نکند و فقط به زن خیره شده است.بعد از چند دقیقه دیگر توان نگه داشتن خودش را ندارد و اشکهایش سرازیر می شود و با صدای ارام )راست میگی همیشه حق با شماست.(مکث)(اشک هایش را با عصبانیت پاک می کند و بینی اش را بالا می کشد و با داد می زند)شما حق دارین با هرچند نفر که دلتون می خواد رابطه داشته باشین، عقد کنین، صیغه کنین بندازین بیرون (مکث)کسی هم نیست که بگه بالا چشمتون ابرو .شما می تونین از دواج کنین و رابطه نا مشروع داشته باشین راست راست راه برین و ککتونم نگزه(مکث)میگن زنین دیگه ، ذاتشون ، اما اگه یک مرد که از دواج کرده رابطه نامشروع داشته باشه تهش چیه ؟می شیم ...می شیم مجرم.حکممون چیه؟همه می دونیم .(مکث)خیلی هم بهمون لطف کنین مثل یک تیکه اشغال پرتمون می کنین بیرون ، تازه باید قدردانتونم باشیم که ما رو به کشتن ندادین.(مکث)  همیشه هم که ما مقصریم (مکث)زیر نگاه تک تکتون باید له  شیم چه هم جنس چه غیر همجنس(در تمام این مکالمه مرد بی صدا مشغول گریه کردن است) اره من خیابونیم (مکث) ام...اما ادمایی مثل تو منو به این روز کشوندن.فکر کردین ما دوست داشتیم هر شب با یکی باشیم.  ما دوست نداشتیم مثل بچه ادم ازدواج کنیم (مکث)  اگه ادمای درست حسابی سر راهمون میومدن منم مثل شوهر احمق تو سرمو تا ناکجا اباد می کردم تو برف و فکر میکردم که چقدر  زن عوضیم عاشق من.تو خونم کنار زنم بودم نه کنار یکی مثل تو،با اونی می موندم که دوسش داشتم نه با هر ننه قمری مثل توزن: (عصبانی است صدایش می لرزد اما جلوی خودش را می گیرد که داد نزند گرچه گاهی اوقات کنترلش را از دست می دهد و در طول مکالمه نوسان هایی در صدایش وجود دارد)باشه تو که راست میگی شما مردا مثل ادم سرزندگیتونین  ماییم که یورتمه میریم (مکث)  اما اینو یادت باشه کرم از خود درخت پسر جون (مکث)شما ها هم همچین مرده ی پاکی نیستین.مرد:  (عصبانی است و سعی می کند جلوی گریه اش را بگیرد.) معلومه که  تو ما مردا هم خیانت هست . تو ماهم هستن ادمایی که خیانت می کنن اما فقط بخاطر امثالی مثل تو که...که هر کدوم از ما رو به یک شکلی مجبور کردن...معلوم که (مکث)  معلومه که ما هم خیانت می کنیم ولی خیلی کمتر از شما (مکث)  ما زمانی خیانت می کنیم که ازتون میریم، زمانیکه یکی از ما رو مجبور به ازدواج میکنن ،زمانیکه داریم خیانت می بینیم،زمانیکه محبت نمیبینیم وزمانیکه دوستون نداریم  و پیشتیبانی تو زندگیمون نمی بینیم ما هم خیانت می کنیم .(مکث)(زمزمه میکند)اگه الان من اینجام بخاطر یکی مثل تو که کارم به اینجا کشیده، یکی که سر حرفش نتونست بمونه یکی که ...(سرش را پایین می اندازد زمزمه میکند) شما ها سه دسته این یا با پول کارتون رو راه می ندازین،یا بازبون ادم خر می کنین وقتی هم که هیچکدوم ندارین و به زور متوصل می شین و با تجاوز احتیاجتونو رفع می کنید. (مکث)  به نظرت ادمایی مثل من حق انتخاب دارن؟(سرش را پایین می اندازد)واسه شما فرقی نداره براتون مهم رفع نیازتون حالا اگه  پول و زبونه داشته باشین  که فبها  المراد ،کارتون راحت مثل اب خوردن اما اگه اینارو نداشته باشین میرین سراغ تجاوز، شما ها که چیزی رو از دست نمیدین اون ماییم که بعد گندکاریتون حس تحقیر،عذاب وجدان گناه نکرده میاد سراغمون.زبونمون بستست وجرات نداریم که بگیم چه بلایی سرمون اوردینچشمانش را می بیند و سعی می کند افکارش را متمرکز کند .اهی می کشد .هیچکدومتون نمیدونین که چی به سرمون میارین. ادما به مرور زمان که به زنجیر کشیده می شن زن :(نگاه تحقیر امیزی توام با دلسوزی به مرد می اندازد) هی ....همه زنا انقدر کثیف نیستنمرد :همتون از مرد فقط یه چیزی می خواین.پول دارا ها  میخرن وندارا مجبورت میکنن.هیچکدومش انتخاب ما نیست .پس هردوش تجاوز(مکث)فقط شکلش فرق داره زن:حالا که چی ؟من الان پول دارم وبابتش پول دادم با چوب بالا سرت واینستادم که مجبورت کنم می خواستی انجام ندیمرد: اره خب من ترجیه دادم بابتش پول بگیرم تا اینکه بزارم یکی مثل تو ازارم بده و بره اگرچه منم بار اول اینجوری نبودم.یه وقتی  انقدر احمق بودم که بعد رفتن اون عوضی که کارمو به اینجا کشوندم گریه کردم بعد یاد گرفتم که از یکی که انقدر احمق که شوهر داره حاضر واسه عوضی بودنش  پول بده خب بده به درک .منم کم کم عادت کردم ،همون بار اولی که خر شدم یاد گرفتم که عادت کنم.(مکث)(کاملا بی تفاوت و خونسرد حرف می زند)من خر شدم و یک کاری کردم که سال ها گناهش رو شونم سنگینی می کرد .یا باید می رفتم خونه ننه و بابام جنازمو از زیر دست بابام می کشیدن بیرون یا خودم ،خودمو می کشتم یا اینکه فرار می کردم و منم اینو انتخاب کردم (مکث)حتی انتخابامونم محدود(مکث)به هر حال....  حرف زدن با شما ها اب تو هاون کوبیدن.خیلی خب خوشیتو کردی هری، برو از اتاق بیرون بزار به حال خودم باشم.زن سکوت می کند و ارام از سر جایش بلند می شود. از کیفش پولی در می اورد و روی تخت می اندازد.از اتاق بیرون می رود.به در که می رسد نگاهی به مرد می کند که پشتش به اوست. دهانش را باز بسته می کند که چیزی بگوید اما پشیمان می شود و از اتاق بیرون می رود.مرد کف سالن می نشیند .سکوت می کنند و به تماشاچی ها خیره می شود.مرد : (نگاهش به تماشاچی ها جوری است که انگار رو به رویش اینه است و تمام مکالمه ها را با خودش در اینه انجام می دهد.)زنیکه اشغال گوه زد به امشب. فکر می کنه چه خریه (نگاه می کند به تماشاچی ها)چیه اونجا وایستادی بربر منو نگاه میکنی.فکر نکن نفهمیدم تمام مدت اینجا بودی و هیچ غلطی نکردی تو هم مثل اونی،هر دقیقه و هر ثانیه ای که با تو عوضی تنهام  یادت میاد بیای  اینجا(به سرزش با عصبانیت ضربه می زند)ور ور می کنی.بعد رفتن هرکدوم از این الاغا بازم سروکلت پیدا میشه که گه بزنی به هیکل و روح و روانم ،همتون مثل همین چه اونایی که الان اون بیرونن(به در اشاره می کند)چه تویی که مثل بختک افتادی به جونم و فقظ مثل خوره روحمو می خوری. انگار که نه انگار.....همیشه حق با شماست بیا(با عصبانیت ضربه ای به گردنش می زند)این گردن من... از مو نازک تر بگو من خودم مقصر همه چیزم اما خوشتیپ،  همه ی ادما دزد،کلاهبردار،قاتل،هرزه و خیابونی به دنیا نمیان همین ادمان که باعث میشه یکی بشه مثل من... هرکی ندونه که تو خوب میدونیچی؟تا الان کدوم گوری بودی از الانم برو همونجا  دکمه پیراهنش را می بندد.لباسش را مرتب می کند.به سمت کفش هایش می رود و انها را می پوشد. کتش را برمی دارد و به سمت تما شاچی ها می رود .همانطور که مشغول پوشیدن کتش است جوری  به مردم نگاه می کند که تماشاچی متوجه شود که در اینه به خود نگاه می کند . یقه لباسش را درست می کند و دستی به موهایش می کشد. به سمت تخت می رود و پول را بر می دارد . شروع به شمردن میکند .بعد از چند دقیقه که شمردن تمام می شود پول ا را در جیبش می گذارد و به اینه نگاه می کند.مرد: می بینی خوشیشونو می کنن و پولشونو به رخ ما می کشن و بعد مارو تا بیست وچهار ساعت با یکی مثل تو تنها می ذارن. سگ تو روحشون ،سگ تو روح تو هم که...  انقدر اونجا بمون و زل بزن تا جونت در بیاد.گیلاس نصفه زن را برمی دارد کمی با ان بازی می کند. سپس تمام گیلاس را یک دفعه سر می کشد. بعد از نوشیدن کمی قیافه اش را در هم می کند.  نگا هی به گیلاس خالی دستش می کند و کمی با ان ور می رود. سپس نگاهی به اینه می کند و و گیلاس را به سمت اینه فرضی پرت می کند. صدای شکستن اینه شنیده می شود. لبخندی از روی رضایت می زند و از اتاق خار ج می شود.زن را می بیند که ظرف غذا در دست دارد و مشغول غذا خوردن و حرف زدن و خندیدن با یک زن دیگر است.بی تفاوت از کنارش رد می شود. یکم جلوتر می ایستد و فکر می کند. نظرش را عوض می کند و سمت زن بر می گردد.اینبار نگاه حق به جانبی دارد و با اعتماد به نفس به زن نگاه می کند:مرد: همیشه نباید وایستی سر جای خودت به ادما نگاه کنی گاهی کافیه به این فکر کنی که اگه دنیا برعکس می شد چی می شد؟!شاید اونجا اون روز جای منو تو عوض می شدمرد لبخندی می زند و می رود در راه گیلاس دیگری از روی سینی خدمتکار برمی دارد و لاجرعه سر می کشد و خندان از خانه بیرون می رود .زن خیره به مرد رفتنش را نگاه می کند. خدمتکار چپ چپ مرد را نگاه می کند و از صحنه خارج می شود.بعد از خروج مرد رو به زنی که کنارش ایستاده میکند:زن:این یارو رو میشناسی؟زن شروع به توضیح دادن می کند صدای اهنگ بلند می شود و صدای زن ها دیگر به گوش نمی رسد. فقط باز و بسته شدن دهانشان را می بینیم.برای چند دقیقه ما فقط رفت و امد ادم ها را را می بینیم و زن ها که باهم مشغول صحبت هستند .نور می رود اما ما همچنان صدای موسیقی را و همهمه ی ادم ها را می شنویم .صدا ها به مرور کم می شود تا کا ملا قطع شود.مرد را می بینیم که خانه اش بر گشته و کا ملا مست است.    صحنه همان خا نه اول را به ما نشان می دهد با این تفاوت که رنگ دکور خانه سیاه است. مرد خودش را روی مبل وسط صحنه پرت می کند و ملافه خاکستری اش  را روی خوش پهن می کند. همانطور که به شکم خوابیده سعی می کند .کفش هایش را در بیاورد. بعداز کفشها نوبت به کتش می رسد. کتش را در می اورد . از جیب کت پول هایی را که کار کرده در می اورد.کتش را گوشه ای پرت می کند و پول ها را یکی یکی بر می دارد ونگاه می کند و هر کدام را به یک سمت پرت می کند و همراه با هرکدام از انها هق هق گریه سر می دهد. سرانجام نور می رود و ما صدای گریه مرد را می شنویم. صدا قطع می شود.   صحنه سومنور می اید. صحنه همان خانه اولی است اما اینبار کثیف است نه شلوغ .مرد خسته و ناراحت  است.  روی مبل لم داده و در حال تخمه شکستن  و تلوزیون دیدن است .پوست ها را روی زمین و مبل می اندازد. به تماشاچی ها نگاه می کند و کنترلی در دست دارد .صدایی به گوش می رسد.- : این اشتباه که بیایم بگیم بخاطر فقر که رو اوردن به فحشا، این همه ادم دارن با فقر سروکله می زنن اما تن نمیدن به هر کاری مجری:بله درسته-:این کارا عواقبی داره که گردن گیرمون میشه.ما تو روایات داریم که این عمل روزی ادمو کم می کنه اگر نگاه کنید می بینید این ادما به هیجا نمی رسن .مجری:بله (مکث) دقیقا.رزق وروزی زندگیشون از بین میره اصلا وبرکتی تو زندگی نمی مونه .جای دیگه هم اومده که پیامبر (ص )قرمودند یکی از پیامدهای انحرافات جسی اینکه موعد مرگتون رو سریعتر می کنه .اون دنیا باید جواب گو خدا باشن. اون دنیا درگیر اتش جهنم می شن و هیچ...کانال را عوض می کند.مرد: (نگاه تنفر امیزی می کند)چقدر چرت وپرت می گه، ما الان دنیامونم جهنم بعد ار اخرت می ترسوننمون  اون مجری گاوم هی تایید می کنه. خدا تومن بهش پول می دن که بیاد بع بع کنه؟خب اون عقلتون کجاست (مکث)یکم فکر کنین بد اون دهنتون رو باز کنین تورو خدا.نشستن جای ما بعد حرفم میز نن .حالا ما بخوایم یه کلمه بگیم ده تا حدیث جور می کنن که قضاوت نکنین قضاوت کار خداست.(تخمه می شکند)بخاطر پول ...بخاطر پول.....تو که نمی دونی ما برا چی اینکارو می کنیم نشین اونجا ،به جای ما هم حرف نزن وقتی چیزی نمی دونیصدای دیالوگ فیلم 10 کیارستمی است با این تفاوت که دیالوگ بین دو مرد در حال انجام شدن است.- بزن کنار پیاده می شم همینجا+اشتباه کردی،حالا چه ایرادی داره، من دوست دارم،واقعا کنجکاوم باهاتون صحبت کنم-:نه بزن کنار ،من همینجا پیاده  میشم، خوبه همینجا، شما فکر کردی من چیم؟من همینجا پیاده می شم همین بغل پیاده میشم.+یه ذره بالاتر پیادت میکنم- رفتن اونا،من،اصلا،نه منو همینجا پیاده کن+دیدم که شما از اون بنز پیاده شدین-اقا حوصله ندارم منو بزار همینجا پیاده کن+واقعا چرا اینکارو می کنین؟-باید برگردم تا بالا اینجا ماشین اصلا رد نمیشه منو همینجا پیاده کن+من پیادت میکنم شما مقصدت هرجا باشه من میرسونمتون-من مقصدندارم بزار+واقعا چرا اینکارو می کنین؟-:بابا ولمون کن چرا واقعا اینکارو ؟چه کار؟کدوم کار؟مثلا می خوای بگی کار شرافتمندانه برو انجام بد کار با شخصیت... بزار پیاده شم+جالبه اخ پسر به سن توبابا اصلا برگرد بابا منو دور نکن از اونجا اینجا کجاست داری منو می بری باید کلی پیاده برگردم.من پس برمی گردم جای اولم ها+من برت می گردونم سر جای اولت.چند سالته؟نه واقعا چند سالته _چی چند سالته چند سالتهصدای فیلم به صورت مبهم شنیده می شود.صدای زنگ در شنیده می شود .کاسه تخمه را کنار می گذارد و به سمت در می رود.در را باز می کند و چند دقیقه ای بی حرکت می ماند.+حالا فک کن من یک خانمم تصور کنصدای مبهم فیلمصدای زن از پشت در شنیده می شود.زن : می خوام بیام تو، می ذاری؟مرد از جلو در کنار می رود .مبهوت به زن نگاه می کند.+یعنی زندگیت واقعا همینهزن: (دم در می ایستد و همینطور که اطراف را نگاه می کند)با کفش یا بی کفش؟مرد : (انه ای بالا می اندازد)فرقی نداره+جالبه همه چیرو جنسی میبینی _نه بابا جنسیت چیه شما همه چیو جنسی می بینینصدای مبهم فیلمدر را می بندد و دوباره روی مبل می نشیند(درست به همان ارامی و بی تفاوتی قبل) . _دوست داره+داریم یک زندگی میکنیم دیگهتلوزیون را خاموش می کند وبه روبه رو خیره می شودمرد: ادرس اینجا رو از کجا اوردی؟زن: خیلی کار سختی نبود واسم. (مکث)همیشه خونت انقدر کثیفپوست تخم ها را با کنترل از روی مبل پایین می ریزد.زن :( چندشش می شود)ایش ...بهت نمیومد انقدر شلخته باشیمرد:ناراحتی برو بیرون .واست دعوتنامه نفرستادمزن:ب(ابروهایش را در هم می کشد)باهات کار داشتم که اینجام وگرنه نادید ...(خودش را کنترل می کند) ولش کن...راستش اومدم باهات یه موضوعیو در میون بذارم.... چه جوری بگم ....میدونی من و شوهرم الان حدودا 10 سال که ازدواج کردیم.به مرد خیره می شودمرد:خب...مبارکه. چکار کنم الان ؟!زن :اومدم بهت بگم کهاز ینجا ما دیالوگی نداریم.فقط باز و بسته شدن دهن زن را می بینیم . مرد تمام مدت زن  را متعجب نگاه می کند .گاهی ابروهای مرد در هم می رود.زن نگاهش گاهی ملتمسانه ،گاهی حق به جانب و گاهی عصبی است.مرد بلند می شود وکمی را می رود.گاهی هردو همزمان با هم صحبت می کنند. نور می رود. صحنه چهارماتاق خواب زن را می بینیم  که با وسایل قرمز وصورتی تز ئین شده است.وسط صحنه تخت دونفره ای قرار دارد که زن روی ان زیر پتوی قرمز رنگ لم داده است.کمی انور تر کنسولی با صندلی قرار دارد که شوهر پشت به تماشاچی روبه روی اینه روی صندلی نشسته است و به خودش نگاه می کند.زن با موبایلش بازی می کند و گاهی لبخند می زند.شوهر صندلی را بر می گرداند .ناراحتی را در چشمان مرد می توان دید اما سعی میکند لبخند بزند  و برای زن دلبری کند.زن در حالیکه لبخند به لب دارد نگاهش را از گوشی به سمت شوهر بر می گرداند. زمانی که می بیند مرد به او نگاه می کند لبخندش محو می شود .مرد به سمت تخت می اید و روی تخت می نشیند .زن از جایش بلند می شود و روی زمین می نشیند.شوهر با تعجب و ناراحتی زن را نگاه می کند.شوهر:(ناراحت است)تا کی قرار به این وضع ادامه بدیم؟(مکث)چرا طلاقم نمی دی هر کدوم بریم سر زندگی خودمون؟!(با عصبانیت داد می زند)یا باهام مثل ادم زندگی کن یا بزار برم(مکث)دیگه بریدمزن :(بی تفاوت نگاه می کند)دلم نمی خواد طلاق بدم (دوباره به گوشی نگاه می کند)تو طلاق می خوای(مکث) خودتم برو دنبال کاراشما دلم بچه هم می خواد اگه خیلی نگران اوضاع زندگی می رم با یکی دیگه(نگاهش را به مرد عوض می کند و مهربان نگاهش می کند،لبخند می زند)بهت قول میدم بچه که بیاد زندگیمون عوض می شهمرد(از شدت عصبانیت قرمز می شود): چیه فیلت یاد هندستون کرده باز(مکث)باز می خوای بری دنبال یکی دیگه بیشتر از این گه بزنی به زندگیمونزن بی اعتنا به حرفهای شوهر پیام می دهد و لبخند می زند.صدای مسیج ها پشت سر هم شنیده می شود.شوهر از کوره در می رود سعی می کند خودش را کنترل کند اما نمی تواند بالشت ها  را بر می دارد و به سمت زن پرت می کندنور می رود .صدای زن: (داد می زند)چه غلطی داری می کنی؟مرد:بزارم بری پای یکی دیگه رو وسط زندگیم باز کنی فکر کردی من انقدر احمقم زن:مگه من اجازه تو رو لازم دارم مرتیکه احمقصدای مبهمی از دعوای زن و مرد را می شنویم.من هر کار که بخوام می تونم بکنم برم دوباره ازدواج کنم یا صیغه به تو هم هیچ ربطی ندارهشوهر:مگه از رو جنازم ردشیزن:رد می شم عزیزم...رد می شمصدای فحش دادن و جیغ وداد زدن زن وشوهر را می شنویم.اما هیچکدام از حرفهایشان برایمان قابل فهم نیست.نور برمیگردد .خانه مرد را می بینیم که با زن روی مبل نشسته و مشغول صحبت کردن هستند.(همان صحنه سوم) صدای دعوای زن وشوهر خیلی ارام ومبهم تر از قبل شنیده می شود.زن :(با صدایی ارام و مهربان) مگه تو نمی خواستی که یک زندگی اروم داشته باشی؟(مکث)خب ...الان همه چیز برای یک زنگی مهیا شده (مکث)تو زندگی که دوست داری به دست میاری منم بچه ای که می خوام(مکث)قول میدم ...قول میدم هیچی برات کم نذارممرد بلند می شود و در سالن راه می رود.مردد است وهیجان زدهمرد:پس ...شوهرت چی؟اون می دونه می خوای چکار کنی؟(مکث)من نمی خوام رو خرابه های یکی دیگه زندگیمو بسازم .زن: (بی تفاوت وسرد)من نیازی به اجازه اون ندارم.قانون وشرع با من(مکث)بچه دار نمیشه.(قیافه ادم های ناراحت را به خودش میگرد)ادم چی می خواد غیر اینکه یکی رو داشته باشه که دو روز دیگه تو پیری وکوری دستش وبگیره واسمشو زنده کنهمرد: (فکر می کند)نمیدونم. (مکث)خب حالا فرضا با من بچه دار بشی اونوقت چی؟می خوای بدش بزاری بری حاجی حاجی مکه؟اونوقت چی به سر منو بچم میاد؟می خوای بچمو بگیری بریزن: (لحنش مهربان وصادقانه به نظر می اید)ببین  (مکث)اصلا من خیلی وقته که می خوام طلاقش بدم خب ... اما...اما خب دست و پام بسته است دیگه(مکث)درک کن.به هر حال چه تو باشی چه نباشی من اینکار رو می کنم انتخاب با خودت (مکث)یا با تو می مونم، یا میرم سراغ دیگه(مکث)(زمزمه می کند)من می خوام با تو باشم اما نمی تونم مجبورت کنم که.زن بلند می شود کارتی را روی میز می گذارد و رو به مرد می کند(ینبار تن صدایش ناراحت به نظر می رسد)در هر صورت من می خوام طلاقش بدمدیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره(مکث)جوابت مثبت بود بهم زنگ بزنزمانیکه به در می رسد بر می گردد سمت زن ولبخند می زند.در را باز میکند.«مرد »از «زن» چشم بر نمی دارد.چند بار دهنش را باز می کند تا حرف بزند اما مردد است.بغض دارد .لبخند کمرنگی روی لبانش شکل گرفته و نمیداند که کدام را باید انتخاب کند.نفس عمیقی می کشد.با خودش شروع به حرف زندن می کندمرد: (هنوز مردد است)یعنی تمام این حرفا واقعی بود و قرار که منم...منم بشم ...دنبال زن می دود و فریاد میزندمرد:صب ....صبر کن چندقیقهاز صحنه خارج می شود.صدای مرد و زن را از پشت صحنه می شنویممرد:از کجا مطمئن شم قالم نمیذاری...اصلا چرا عقد نه ....زن:الان نمی تونم یکم درک کن اما بهت قل می دم شک نکنمرد:باشهصدای خنده شان شنیده میشود.مرد به خانه بر میگردد.به پهنای صورت می خندد و اشک می ریزد.نور می رود.صحنه اخرنور می رود وصدای بوق کتری بلند می شود. صدای دعوا دو مرد همزمان با دو زن شنیده می شود.زن و مرد:( گریه می کنند و همزمان باهم حرف می زنند)بهش نگفته بودی، دروغ گفتی(مکث)گفتی می خوای زندگیمو درست کنی گفتی بچه می خوای گفتی دوسم داری (باهم داد می زنند)گمشو بر بیرونچند ثانیه می گذرد و اینبار فقط صدای زن را می شنویم.زن:گفتم ....برو.....بیرون.صدای در شنیده می شود.صدای گریه زن بلند تر و صدای گریه مرد اهسته تر می شود نور کم کم صحنه را روشن می کند .اینبار ما زن را در خانه می بینیم که حامله است و درست همانجایی که مرد نشسته بود نشسته است و در حال گریه کردن است.صورتش به همان شکل زخمی است.دستش رو شکمش است و بچه اش را نوازش میکند.کتری روی گاز است و بوقش در سالن می پیچد.زن کفشش را در می اورد و به سمت کتری پرت میکند.صورت را نگاه میکند در شیشه همان تلوزیون، کاغذی روی زمین کنار پایش افتاده استسرش را پایین می اندازد و با بچه اش شروع به حرف زدن می کند .زن:( (دیگر گریه نمی کند اما ناراحتی در صدایش نمایان است) وقتی اومدی فکر کردم همه چیز درست شده ...گفتم تو ثمره تغییر یه ادمی (مکث)همش دلم می خواست به خودم وعده بدم که اره هنوز ادم پیدا می شه .... نمی دونم واقعا نفهمم یا خودمو زدم به نفهمی (مکث)جوون تر که بودم تازه فرار کرده بودم جا خواب نداشتم تو تولت پارک یه چیزی خوندم که عقلم نمی کشید یعنی چی (مکث)  ی اما الان با پوست وگوشتم دارم حسش می کنم  (مکث)نوشته بود حاضرم همه چیزمو بدم تا از دنیای ادما دور باشم یا یه همچین چیزی(مکث)  درست یادم نیست مهمم نیست ای کاش می شد  از این دنیای کوفتی ادماش دور بمونم ...دور بمونم .اما من محکومم ...محکومم تو دادگاهی که قاضیش نامعلوم  و مجرمش فراری(مکث)دستی روی شکمش می کشد.لبخندی می زندراست می گی (می خندد) من نتوستم برای خودم کاری کنم ... اما شاید...یه جوری بشه که...  بتونم واسه تو یه کاری بکنم که تو دور بمونی . کاغذ را از کنارش بر می دارد وپاره می کند طوریکه تماشاچی متوجه این بشود،  صیغه نامه را پاره کرده است.سپسبلند می شود تمام کاور های سفید را از روی وسایلش بر می دارد.چشمش به قاب عکس می افتد قاب را پرت می کند. اینبار عکس را میبینیم.عکس زن است که مرد کنارش ایستاده درست در همان مهمانی با این تفاوت که زن روی تخت نشسته ومرد مشغول پوشیدن کفش است .قاب می شکند.نور میرودپایان</description>
                <category>Sara Najarbashi</category>
                <author>Sara Najarbashi</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 22:02:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>