<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دلآرام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sara32525149</link>
        <description>شاید کمی از من در نوشته های ذهنم پیدا شود...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:36:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>دلآرام</title>
            <link>https://virgool.io/@sara32525149</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوستت نداشتم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-otkimtfd9mhk</link>
                <description>دوستت نداشتم؟ من حتی عکست رو گذاشتم روی بک گراند گوشیمدوستت نداشتم؟ من با ذوق پیش دوستام ازت حرف زدمدوستت نداشتم؟ من حتی وقتی بلاکمم میکردی خودم رو به در و دیوار میزدم با یه اکانت دیگه ام شد توی اون چکت میکردم و بهت پیام میدادم که ولم نکنیدوستت نداشتم؟ من دربارت کلی بحث کردم با بقیهدوستت نداشتم؟ من حتی وقتایی ام که سمتت نمیومدم از دور نگاهت میکردم و حتی توی مجازی پی این بودم که ببینم با کیا حرف میزنیدوستت نداشتم؟ من سر تک تک چیز هایی که بهم گفتی و فکر میکردی به دل نمیگیرم ولی گرفتم سکوت کردم، سکوت کردم چون میدونستم اگر بهت میگفتم اون چیزی که درونمه رو عذاب وجدان میگرفتی و دوباره ناراحت میشدی دوستت نداشتم؟ من حتی بخاطر تو رفتارم رو عوض کردم، دیدگاهم رو عوض کردم، اگر کسی حالش بد بود کمکش کردم و سعی کردم اجتماعی تر باشم اما تو چی گفتی؟! دوستت نداشتم؟ اره راست میگی دوستت نداشتم تمام بدبختایی که پارسال کشیدم واسه این بود که افسردگی داشتم، نه؟ که بیای توروم بهم بگی دوست نداشتم و همش ناراحتت کردم؟ اره قبول دارم رفتار هام ازار دهنده بود برات و حرف هامو دوست نداشتی ولی حق این رو نداشتی که بهم بگی یا با رفتارت نشون بدی دوست نداشتم و کلی بی توجهی دیگه و در آخر هم منو مقصر کنی⋆☆a grirl&#x27;s world&#x27;s</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2024 22:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالم چطوره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-jthrjcqzts7v</link>
                <description>خیلی وقته هیچی ننوشتم... آخه هر بار که اومدم بنویسم نمیدونستم چی بنویسم از حال بدم؟ از گریه هام؟ از احساسات الانم؟ تنها کاری که می‌تونستم کنم به این صحفه خیره بشم و فکر کنم از چی بگم... ذهنم شلوغه حرف زیاد دارم واسه نوشتن کلمات زیاده ولی نمیدونم چرا انگشتام برای نوشتن و بیان احساساتم همکاری نمیکننزندگی قشنگه؟ زندگی بده؟ چیه ؟ نمیدونم  فقط میدونم که من الان هیچ احساسی نسبت به زندگی ندارم  صبح به امید این بیدار میشم که شاید آنروز تا شب من بمیرم... ولی چرا نمیشه؟ زندگی واقعا رنگی برام نیست همه چی از دیدم خاکستری شده انگار همه جارو مه گرفته قلبم درد میکنه،بغض گلومو فشار میده...بدون هیچ حسی اشکام از چشمام دونه دونه به برگه کتاب روبروم میچکه...چرا هیچی ازش نمیفهمم؟ ذهنم پی کلماتی برای بیان حالمه اما خالیه هیچی نیست... مینویسم اهنگ گوش میدم از پیاده رو عبور میکنم روی نیمکت کنار خیابون به آدما و ماشینا نگاه میکنم  به قهوه توی دستام به استاد درحال تدریس به دوستام که دارن می‌خندن  به بچه ها  و در میان هنه اینا من هیچی نمیفهمم من توی یه دنیای دیگه ای دارم سیر میکنم...  هدفی ندارم هیچی نیست پس اوم دنیای پر اشتیاق بچگی کجاست؟ خستم </description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 14:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهر من؛</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%85%D9%86-kh05l2jibwxt</link>
                <description>امشب ۳۰ مهر هست و پایان این ماه هم داره نزدیک میشه خلاصه ای از این ماه رو میتونم توی کلمات و احساسات بیان کنم...                                                  این ماه از هر ماه دیگه ای برام پر معنا تر بود دلیلشو نمیدونم.. مثلا میدونم که آدما میمیرن و خاطره میشن بعضی ها تا ابد به یاد می‌مونن بعضی ها هم فراموش میشن برای مثل لیام که مرد و الان صداش برای من و آینده موند چه شب و روزایی که لا صداش گریه کردم... میدونید منم دلم میخواد وقتی مردم  به یاد بمونم نه فراموش بشم..نمیدونم... نگاه به ماه میکنم از پنجره اتاقم  و آرزو میکنم که هیشکی توی این دنیا نمیره دلم نمیخواد هیچکی بدون اینکه یه روز واقعا شاد باشه دنیارو ترک کنه آرزو میکنم همه بتونن واقعا زندگی کنن... آدمایی که الان ستاره شدن مثل لیام امیدوارم راحت و آسوده باشن و بدونن ما همه دوسشون داریم... خلاصه که فهمیدم هر لحظه ممکنه آدمایی که دوسشون داریم بمیرن و مارو ترک کنن فهمیدم باید قدر همو بدونیم و با نهایت لذت از اون خاطراتی که می‌سازیم استفاده کنیم و یه بغل به هم هدیه بدیم فهمیدم که دوست ها داستان جالبی دارن دستایی که پنهان و گاهی آشکار از دیگران یکدیگر را می‌بوسند دست هایی که پنهان از عالم یک دیگر رو لمس و نوازش کرده... سرگذشت دست هه بی نهایت زیباست مثل چشم ها این ماه فهمیدم نمیشه ادم هارو به راحتی بر اثاث ظاهر سنجید چرا که چشم ها فریاد می‌زنند همه چیز رو چشم ها روح انسان رو به نمایش میزارن... من دلارام از شما خواهش میکنم یه بغل به آدمایی که دوسشون دارید یا حس خوبی بهتون میدن بدید یه بغل محکم  و با دست ها تون معشوقتونو ببوسید و به چشم های همه حتا رهگذران پیاده رو توجه کنید  خواهش میکنم به کسی که دوسش دارید اعتراف کنبد و خواهش میکنم افرادی که باعث ناراحتی شما میشنو از زندگیتون خارج کنید...امید وارم به حرف من مضخرف یعنی دلارام گوش کنید...این ماه معنی خاطره رو فهمیدم فهمیدم که حتا الانی که دارم از این روز ها می‌نويسن خاطره میشن و من واقعا نمیدونم خاطره ها خوب هستند یا بد... بگذریم قدر همو بدونید و همو دوست بدارید..هر شب به ماه نگاه کنید و باهاش حرف بزنید خورشیدم فراموش نکنید اونم به اندازه ماه زیباست این است پایان مهر من... ببخشید بابات غلط املایی و هرچی این پست اصلا ویرایش نمیشه چرا که کاملا دلی هست و من دوست ندارم نوشته های عمیقمو ویرایش کنم ممنونم:)))))</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2024 22:45:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی مثل من عاشقته؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%AA%D9%87-uwtlcl2m38eq</link>
                <description>ساعت شده دو شب،و من درگیر خاطرات...خواموش کردم تلفنمو  هیشکی نشد مثل تو آدما زیادن ولی بی تو همه برام عجیبن  با خودم غریبم ... دلم گرفته توهم دلت گرفته؟ توهم دلت برام تنگ شده؟ توهم به من فکر میکنی؟ میخوام هی به یه بهونه ای گریه کنم...بدون تو خاطراتم تنها و یتیم و با خودم الان غریبم یکم به من فکر کن به این راحتی رفتی؟ توهم مثل من شبا خوابت نمی‌بره و فقط به من فکر میکنی؟ من هنوز عاشقتم  من  هر روز عاشق توعم یادته شعر برات مینوشتم؟ یادته بهش میگفتم چرت و پرت؟ برگرد... برگرد به خدا دیگه نمیکشم  چرا این اشکا بند نمیان؟ با خودمم غریبم...</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2024 16:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط منو نابود کردن...</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-wgnlkib6blqk</link>
                <description>همه فکر میکنن من خجالت میکشم از اینکه برقصم یا خودم باشم یا نمیدونم بخندم و بدون هیچ ترسی آرایش کنم و لباس سفید و رنگی بپوشم اما میدونید خود منم خسته شدم که اینجوری باشم خود منم دوست دارم مثل هر دختر دیگه اعتماد به نفس و قدرت اینارو داشته باشم میدونید من هیچ وقت سفید یا صورتی نپوشیدم همیشه رنگ تیره اگه دیگه خیلی رنگ لباسم شاد باشه سبز یا آبی تیره یا خردلی که الان اینم تموم شده من هستمو لباسای سیام‌ من هستمو اون افکار درونم میدونید هیشکی منو نمی‌فهمه فکر میکنن میخوام خودمو گنگ نشون بدم یا غرور دارم اما به خدا که نه اعتمادبه نفس پوشیدن لباس رنگی رو دارم و نه آرایش کردن و موهامو خوشگل کردن رقصیدن و اون جمع های اکیپی من تنهام و تقصیر خودمه من من از خودم متنفرم میدونید بچه که بودم عاشق رنگ صورتی بودم مثل هر  دختر دیگه اما دلارام صورتی براش ممنوع بود همه رنگا براش ممنوع بود یه لباس میپوشیدم هیشکی بهم نمی‌گفت چه خوشگل شدی یا چه بهت میاد اما خواهرم آره اون لباسای منو می‌پوشید و همه بهش میگفتن چقدر خوشگل شدی وای چه به تو میاد بعد این لباس رو من هیچ وقت دیگه نمی‌کشیدم و کم کم واسه خواهرم میشد....من بچه بودم اما می‌فهمیدم نگاه دیگرانو نگاه تفاوت نگاهی که من و خواهرمو دسته بندی می‌کرد و اونی که بهتر بود تو چشم بود... میدونید اون خواهرمه خوشحالم از اینکه مورد توجه همه بود اما من حق یه چه خوشگل شدی رو نداشتم؟درسته من آدم نیستم </description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2024 23:27:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام فقط بمیرم</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-sy3o0z68fmuw</link>
                <description>من واقعا میخوام بمیرم هیچ چیزی دیگه بهم نه کمک میکنه نه هیچی چرا هیچ جوره نمیرم؟چرا نمتونم خودمو قشنگ بکشم؟نمیدونم چی باید بنویسم در حینی که سعی کردم خودکشی کنم ترحم نمیخوام توجه نمیخوام هیچی نمیخوام فقط میخوام بمیرم دیگه زندگی هیچ معنایی برام نداره  تموم بشه این زندگی فقط میخوام همه پی تموم بشه چرا دستم با اینه بریده نمیشه؟چرا با فشار دادن گلوم خفه نمیشم؟چرا این زندگی پایانی نداره به خدا هستم به چی قشم بخورم که میخوام بمیرم چرا هیشکییی نمی‌فهمه چرا هیشکی اشکامو نمیبینه چرا؟ چراااااا</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 17:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک جا مانده در شب بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-ssn6dml0vw2w</link>
                <description>قلب من در مه هرگز پنهان شده است،من قبل او معنای هرگز را نمی‌دانستم؛درمیان این مه دنبال او میگردم چرا که با پیدا شدن او قلب من هم پیدا می‌شود... اون شب که باران می‌بارید من،او و قلبم همه آنجا جا مانده‌اند بعد اون شب من مردم نه نه بزارید تصحیحش کنم جسم من زنده بود اما خبری از روح مرده من نبود...شاید فقط وانمود به زنده بودن میکردم...خانه در تاریکی غم پنهان شده بود،و روشنایی معنایی نداشت! من با سادگی عمیقی فکر میکردم رفتن او یک روزه است اما غافل از اینکه یک روز هم به پایان رسیده بود...روزهای زیادی به مرگشان نزدیک میشدن و فقط من بودم و قطره های اشک چشمانم که نماینگر اون روز سرد بارانی بود...الان من ماندم و حصرت آغوش دوباره او حصرت یک لحظه دیدن او دیدن چشمهای افسانه ایش...آه میکشم اه های پی‌درپی که اثبات افسوس من رو نشان میدهد مامان هم با دیدن این حال و روز من هر روز از قبل بیشتر نابود می‌شود؛چی می‌شود گفت اوهم مادر است ... از درون برای پسرک مرده اش اشک می‌ریخت و از ظاهر سعی در نشان دادن شادی بود تلاش برای درست کردن این هوای غم آلود...با چشمانش نگاهم میکرد،چشمانی که مانند روزهای گذشته برق شادی در آن نمایان نبود و فقط و فقط غم بود ؛ غم..                                                                     مامان با مهربانی و غمی عمیق لب میزند:&quot;برمی‌گردد&quot;    کلمه ای که هم من و هم او و اشک هایم و حتا شب هایی که مرده بودنند می‌دانستند جز پوچی در خود هیچ ندارد؛کاش مانند بچگی با کلمه هرگز هیچ گاه آشنا نمی‌شدم کاش آن شب کذایی هیچ وقت نمی‌رسید کاش معشوق من به جای اینکه فرسخا از من دور باشد در آغوش من می‌خندید... و کتش کاش های همراه با افسوسم به خاطره شیرین تبدیل میشد.پایان</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 12:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فقط میخوام بمیرم</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-sjf3xyh5vqtw</link>
                <description>دارم فکر میکنم که چرا چرا من دیگه اون آدم سابق نیستم چرا دیگه نه بیرون میرم نه با دوستام نه خانوادم نه حتا خودم حرف میزنم من من خیلی تنهام  میدونید شاید مشکل اونجاست که از بچگی زیاد به همه چی اهمیت میدادم و اونقدری که خودمو فراموش کرده بودم الانم همینم الان با این تفاوت که دیگه جز تاریکی عمیق اطرافم هیچیو نه میبینم نه حس میکنم من من دیگه خستم خسته از زندگی کردن خسته از نفس کشیدن خسته از نقاب شاد بودن خسته از هرچیزی که مربوط به این دنیا هست بهم میگن چرا اینقدر ساکتی؟چرا حرف نمیزنی؟ چرا توی خودتی؟ چرا نمیخندی؟ چرا بیرون نمیای؟ چرا این چرا اون هزارتا چرا های دیگه من در جوابشون سکوت میکنم اما میخوام داد بزنم اون دختر مرد شما تبدیلش کردید به این الان اون دختر که نیاز به توجه اعتماد و آزادی داشت ولی اینارو نداشت اینجوری شد اگه اینقدر توسری خورش نکرده بودید اینجوری نمیشد میگن چرا زبون دراز شدی آخه مامان من خستم واقعا خستم چرا درکم نمیکنی؟ مامان دخترت میخواد بمیره مامان به خدا که این زندگی برام اصلا خوب نیست من من فقط خواب ابدی میخوام  من همیشه مورد قضاوت بودم من همیشه درحال عذاب بودم فکر کنید جقدر سخته توی سن ۱۴ سالگی بفهمید بابات داره به مامانت خیانت میکنه و تو به خاطر شرایط مامان چیزی نگی فکر کنید اون الگوی عظیم بابا برات خرد بشه و بدونی اون اونی که نشون میداد نبود فکر کنید دیگه به هیشکی نمی‌تونید اعتماد کنید فکر کنید از زندگی اونقدر خسته شدید که خودکشی ناموفق داشتید فکر کنید یه دختر مثل من اینجا خسته هست فقط میخواد بمیرهاین چیز زیادیه؟</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 15:04:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار کشنده</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-qespirwtfa7m</link>
                <description>فکر کردن میتونه عین سرطان ذره ذره وجود انسان را بگیرد و از بین ببره و چاره چیست هرچقدر که بخواهی از گرداب افکار و تفکرات بیرون بیایی راه چاره ای  وجود ندارد...‌.انسان هرچقدر بیشتر در فکر رهایی از یک تفکر است، بیشتر در ان غرق شده‌ ‌.از نگاه من انسان هایی که زیاد تفکر میکنند بیشترین رنج را متحمل میشوند... اتاق تاریک ذهن ، زندان امنی است که هرکسی نمیتواند از ان خارج شود!ادمیزاد همیشه از افکارش فرار میکند، نمیدانم شاید باید با ان روبرو شد اما روبرو شدن هرچی بیشتر من را در اندوه غرق میکند!شاید سنت نیاکان ما غم و اندوه بوده است شاید در این سرزمین نمیشود ارام ماند ، خوشبخت بود ، ارامش داشت و رنج دوستی وفادار است ک تا پایان عمر مارا همراهی میکند....</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 23:51:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن شب برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-z2wyml262vut</link>
                <description>و آخرین چیزی که از او میماند یک گل رز قرمز خشک شده است...زندگی من در همان شب برفی به پایان رسید من و خاطراتم و زندگیم در مه عظیم آن شب محو شدیم.                                                                 چه خنده داره گفتن &quot;من  تا آخرش باهاتم و دوستت دارم&quot; مگه تو قول ندادی؟ اه که بعد تو من آن آدم سابق نشدم ... یادته من عاشق برف بودم؟ اما بعد اون شب از برف هم بدم میاد...                                    میدونی من متنفرم از اون شبی که تو رفتی متنفرم از خاطراتی که باهم ساختیم متنفرم از اسمت و صدات و چشمات متنفرم از هرچیزی که به تو مربوط باشه.... اما مشکل اینجاست که متنفرم از اینکه متنفرم نیستم،یادته میگفتی من هرچیزی که باعث ناراحتی تو بشه رو نابود میکنم؟ چرا چرا خودت باعث ناراحتیم شدی؟میدونی شب که میشه دنیای من شروع میشه من هستم و توی خیالی،گاهی فکر میکنم دیوونه شدم خب همه اینا خیاله نه؟ اما چه خیال واقعی و قشنگی  بگذریم که تو باعث شدی من تا ابد در همان شب برفی خاک شوم ...(برگرفته از تخیلات و احساسات الانم ؛امیدوارم دوسش داشته باشید)</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 21:47:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و آدم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-qawfwprkcnah</link>
                <description>از آدمها متنفر بودن سخت است؛یا شایدم برای من سخت است ... متنفر بودن از آدما خیلی منطقی تر از دوست داشتن ماه و خورشید هست.                           واقعا از انسان بودن خسته هستم و کسی نیست که منو درک کنه میدونی همه درون خود یه داستان غم‌انگیزی دارند؛کی فرصت میکنه حال منو خوب کنه وقتی حال خودش خوب نیست؟                                   انسان ها نمی‌دانند که کلماتی که بیان می‌کنند تیز تر از شمشیر است نمی‌دانند که یک کلمه و یک جمله حال هر آدمی رو بد میکنه..                                             نمیتونم بیان کنم نفرتم رو از آنها و این باعث گریه کردنم می‌شود... به کتاب پنهان میبرم تا از دنیای خودم دور بشوم                                                      کتاب‌ها بهتر از انسان ها من را درک می‌کنند  چه جالبه که اشک هایم می‌ریزد اما درحال خواندن دنیای دیگه هستم... آه اگر زندگی انتخواب بود قطعا انتخواب نمیکردم و مرگ را می‌پذیرفتم...به امید روزی که از بستر غم دور بشوم و به آشیانه عشق و شادی برسم ..</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 22:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایا من یک عاشقم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%85-ejznqvpzabf0</link>
                <description>تا هفته قبل فکر میکردم عاشق شده ام...                  اما گویا معنی عشق را هنوز که هنوزه کشف نکردم    عشق مفهوم پیچیده و عمیقی دارد که هر مجنون و لیلایی  را در خود غرق می‌کند..                                       گاهی ما انسان ها  از دوست داشتن یک فرد و یا وابسته شدن و حتا زیبایی فرد مقابلمان میگویم عشق!   اما در صورتی که عشق متفاوت تر از این است که در دوستی کوتاهی یا زیبایی یک فرد خلاصه بشود... عشق رو من واقعا نمیتوانم توصیف کنم چون عاشق نشدم و یه عاشق نیستم ...                                                  البته که فکر میکردم عاشق شدم؛اما خب می‌دانستم که عشق به این سادگی نیست عشق باورنکردنی است پس در تصمیم اینکه من یک عاشق هستم یا نه مردد  شده بودم ؛ هر روز فکر میکردم و با خودم حرف میزدم آیا واقعا این عشق هست؟                                 اما خب باید منطقی فکر میکردم شاید من وابسته شده بودم و شایدم چون آن فرد خیلی زیبا بود ادعای عاشق شدن داشتم...                                                هرچه که بود با او حرف زدم نگفتم  عاشقشم یا دوستش دارم یه صحبت معمولی در یک کافه معمولی ..بعد اون صحبت دوستانه  فهمیدم که عشق این نیست و من اورا به عنوان یک دوست و یار دوست دارم نه به عنوان معشوق و مجنونم ..               برای درک عشق سال ها باید زمان بگزد  عشق به این سادگی معنا نمی‌شود                                                 عشق به پیچیدگی کهکشان ها است  عشق انواع گوناگونی دارد  عشق یک مادر به فرزند؛عشق یک دیوانه به دکتر خود؛عشق رومئو و ژولیت و....عشق گاهی به ما صدمه و گاهی باعث دوباره متولد شدن ما می‌شود؛حتا موانع هم نمی‌توانند جلوی عشق را بگیرند عشق قدرت عظیم باورنکردنی هست که قدرت آن را باید با چشم ببینی..امیدوارم عشق رو یه روزی درک کنم و بفهمم که این توده ی علاقه عجیب و مه آلود چیست... به امید روزی که عشق را تجربه کنید دوستان ویرگولی من ♡</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 13:32:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رز سفید؛</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%B1%D8%B2-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-zxoxpwpifv67</link>
                <description>او بی نهایت زیبا بود به روشنی ماه و زیبایی گل های رز موهایی سفیدش که با وزش باد میرقصید... اولین باری که اورا دیدم برایم عجیب بود چرا که تا کنون دختری یا حتا انسانی ندیده بودم به زیبایی و فوق‌العاده عجیب او....                                                 از فردای آن روز دوستی من و ملودی آغاز شد و  خاطراتی زیبا و درخشان شروع به ساخته شدن  شد ؛آنقدر هردو خوشحال بودیم و هر روز از قبل و بیشتر از دیروز هم دیگر را دوست می‌داشتیم  که فکر نمی‌کردیم ته این خوشحالی عمیق چه میشود...             حتا فکر جدا شدن و خداحافظی برای  یک هفته هم برایمان سخت بود چه بسا مرگ ملودی... ملودی از همه لحاظ خاص بود چه ظاهری چه رفتاری و چه بیماری ....                                                                    می‌دانستم که ملودی بیماری رو از کودکی تحمل می‌کند اما حال خوبش باعث شده بود فراموش کنم تا روزی که حال آن هر روز و هر روز بدتر میشد دیگر نمی‌توانستیم به چشمه آب درخشان و به دیدار الهه ی جنگل خیالی برویم  اما مگر می‌شود  ماه زندگیم رو رها کنم؟هر روز به دیدنش میرفتم و هر روز با دیدن حال بدش پنهان از او اشک می‌ریختم و با خدا سخن میگفتم؛ اگر او نباشد چی؟ اگر دیگر ماهم  نباشد چی؟ اونوقت این تاریکی شب رو چیکار کنم؟   اه که هر روز افکارم باعث می‌شد که بیشتر از قبل ضعیف بشوم در مقابل مریضی ملودی..                                                           اما گویا خدا حرف هایم رو شنید و حال ملودی هرچند کامل خوب نشد اما بهتر شد و همین باعث شد به دشت لاله های سفید برویم و به دریاچه درخشان سر بزنیم و تاجی از گل برای هم درست کنیم ؛ هرچند کار هر روزمان بود اما انگار برایم متفاوت بود چون نبودن ملودی رو درک کرده بودم و هر ثانیه بودن ان برایم به شیرینی عسل بود....                                                  اما افسوس که چرخه زمانه با من یار نبود و ملودی من از دنیا دور شد  او من رو ترک کرد و ترک کردن او من رو شکست! چطور باور کنم که تو نیستی ؟ چطور با نبودن تو کنار بیام؟ تویی که با گوشه گوشه های این شهر کوچک خاطره داریم ؛ شاید من هم باید به دیدن تو بیام نه؟ شاید من هم بمیرم و دوباره با تو باشم چی از این بهتر؟ من با کمال میل مرگ رو می‌پذیرم ملودی من ماه قشنگم‌‌...۱۳ اکتبر ۱۸۲۶  روزی که کاملیا هم به دیدار ملودی به آسمان ها رفت شاید اینجور تا ابد کنار هم باشند ؛ پایان(همینجوری از تخیلاتم و احساسات الانم استفاده کردم امیدارم بپسندید)</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2024 15:22:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم من؛</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D9%85%D9%86-mrrbfimf707t</link>
                <description>بعد مدتها امدم برای نوشتن؛ انگشتانم یا شایدم افکارم اجازه ای برای ابراز کلمات صادر نمی‌کنن در مه عمیقی از احساساتم غرق شده‌ام...بی شک این مدت به این باور که احساست و حتا ابراز عشق به قلب هر رهگذر ساده ای مانند من صدمه میزنه رسیدم....  بیان ان قلب رو میشکنه و خورد میکنه پودر میکنه و با وزش باد خاکستر رو دور میکنه شایدم این خلاصه ای از قدیم دیروز منه...    این تمام عمق پوچ من نیست!  هزاران بهانه برای گریه کردن و حتا غر زدن دارم اما ایناهم یاری نمی‌کنند  دلم فریادی محکم و بلند رو میخواد که تا چند روز گلویم به درد بیاد  فریادی که حال بدم رو نمایان می‌کند  اه  حال  همه ما بد است  اما جالبه میان این تاریکی دنبال باریکه نوری از خوشبختی و شادی واقعی هستیم... گاه زود تر از باورمان آن باریکه نور رو پیدا میکنم و گاهی هیچ وقت... اما آیا واقعی هست؟ آیا با رسیدن به اون واقعا شاد میشویم؟  یه ایران یه دنیا یه جهان فراموش کردیم  که شاد بودن به چه معناست   شایدم شاد بودن برای هرکس معنای متفاوتی داره مثلا من با دیدن خنده بلند او شاد میشم یا شایدم پسری که ارزوی پدر پیرش را برآورده می‌کند   شاد بودن برای هرکس متفاوته  اما از ته قلبم آرزو دارم هر که در این دنیا شاد باشد  همیشه شاد باشد نه برای ساعتی...        این مدت در اقیانوس افکارم غرق شدم هیچ کس و هیچ‌چیز منو از غرق شدن نجات نمیده   نقاشی میکشم  حرکت قلمو روی برگه  یا موسیقی بیکلام در غار تنهاییم  اه  نمیدونم چی بنویسم اما در ذهنم  به شلوغی ترافیک های تهرانه  نمی‌فهمم  این دنیا  چه مفهومی داره...  </description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2024 20:42:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه من؛</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-t54rtticeow6</link>
                <description> من میان این همه آدم تورو پیدا کردم؛ تو بینظیری تو برام زیباتر از ماه هستی وقتی میخندی  وقتی  نگام میکنی یا حرف میزنی اصلا حتا وقتی ازم عصبانی هستی بازم برام فوقالعاده هستی موهای سیاه تر از شبت و پوست مروارید رنگ تو تضاد قشنگی بین ماه و شب رو به نمایش میزارن شاید من به اندازه ی تو زیبا نباشم اما  بیشتر تو دوستت دارم  از اینجا تا ماه دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم من تورو ستایش میکنم  من تورو  در نقاشی مانند خودت بی‌نظیر  میکشم و در نوشتن دنبال کلمه ای برای وصف تو ماه من این خورشید عاشق تو شده و تورا با تمام وجود میپرسته‌ اگه  در  این دنیا برای من نباشی زندگی بعدی تورا ملاقات میکنم؛ ولی برات  هیچ چیز نمی‌تواند تورو از من جدا کند جز مرگ...&quot;بغلم کن ملینا که حرف زدن کافی نیست&quot; نامه  فرانتس کافکا به معشوق خود  کلمات آمیخته از قلبم رو بیان میکنن  معنای اسمت مانند خودت زیباست؛ گل سفید من؛عسل زندگی تلخ من دوستت دارم و خواهم داشت امیدوارم با خواندن این  نوشته یه روزی بفهمی که من همان خورشید تو هستم و تو ماه من .۱۴۰۳اردیبهشت</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 22:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما مردمان.... هستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-tluingggdccm</link>
                <description>ما مردمان تنها هستیم مردمانی که برای آزادی جنگیدند و می‌جنگند ما مردمانی از جنس اشک و خون هستیم ما مردمان خاورمیانه هستیم بعضی هایمان در جنگ کشته میشویم؛بعضی در زندان؛بعضی هایمان در  جاده میمیریم؛بعضی هم در دریا حتا بلند ترین کوه ها هم  انتقام شان را از ما می‌گیرند  چرا که ما شغلمان&quot;مردن&quot;است </description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Sun, 14 Apr 2024 06:57:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد دختر بهار...</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-ek4z21tib7rk</link>
                <description>تولدم رسید...  هر سال که می‌گذرد تجربه های زیادی  به دست میارم ؛ یه سال دیگه هم گذشت و من در اوج خوشحالی  و غم  لبخندی رو در دل دارم  زیرا که هر سال  سالی برای تجربه  و ماجراجویی های کشف نشدنی است و این من رو به وجد می آورد اینکه یه سال بزرگ تر شدی و به آرزوی بچگیت رسیدی و الان تو یه آدم بزرگی قشنگ نیست؟ البته که  سخته هر چه بزگ تر می‌شویم؛بازی های سرنوشت سخت تر میشود  اما خب من با تمام وجود این رو میپزیرم یه روز همچین زمانی  با صدای گریه و اشک شوق مامانم من و خواهر دوقولوم به دنیا سلام کردیم روزی که نوزادی به گلهای بهاری سلام کرد  و این منم منی که  الان یه دختر بزرگ شدم دیگه اون کوچولوی دوست داشتنی نیستم با دغدغه ی کوچیک  الان منم و باری از رویا ها و آرزو ها  ...تولدم مبارک ۱۴۰۳/۱/۱۲</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 12:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لُونا الههَ یِ رُوباهِ</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D9%84%D9%8F%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87%D9%8E-%DB%8C%D9%90-%D8%B1%D9%8F%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%90-xr21ctbf7q5x</link>
                <description>دوباره شب شده و پنجره ی اتاقم ماه را نشان می‌دهد  ستاره ها پیدا هستند ولی نه زیاد، تاریکی شب را دوست دارم کورسوی نور ستارگان به چشم می‌خورد   ، شب لباسی تیره ای است که با مروارید های سفید و زرد تزئین شده  زیبایی آن  به یاقوت سفید رنگ حلال مانندی  است که  هر شب به بخشی از این حلال اضافه میشود تا جایی که این یاقوت کامل میشود این لباس را بر تن دنیا می‌کند  این لباس به تو آزادی روح را میبخشد. گویا شب همدم من است کسی که با ارامش  کنارش گریه میکنم نیازی به مخفی کردن بغض ندارم  و به آرامی به اشک هایم نگاه می‌کند و حرفی نمی‌زند  با سکوتش هم دردی می‌کند و مرا در اغوش میگیرد،  وقتی همان قدر میتواند همدمم باشه همان قدر هم به من حس نا امنی میدهد گاهی به خاطر تاریکی زیادش ترس مرا فرا می‌گیرد  تاریکی که هرچیزی را در بر خود گرفته است تاریکی که خاطراتی  به همراه اشک،آرامش و زیبایی را به من هدیه میدهد .امشب هم مانند شب های دیگر معمولی و ساده است تنها دلیل متفاوت بودن آن فردا پس از طلوع است هراز گاهی با افرادی به جنگل میروم اما فردا ماجراجویی جدیدی را به تنهایی خواهم کشف کرد ،مخفیانه و پر از ترس ؛ درخت زاری مه آلود و زیبا با آواز آرامی ،  با اینکه زیاد به آن جنگل میروم اما باز هم برای دیدن دوباره ی آن نهایت خوشحالی در من شکوفه می‌زند . فکر کردن به اینکه زودتر بخوابم تا زودتر بیدار شوم باعث می‌شود دیر تر از هر زمانی به خواب روم چراغ خواب کوچکی که با نور زردش اتاقم را روشن کرده است را خاموش میکنم باید هرچه زودتر به خواب بروم با فکر کردن به فردای پر هیجان چند ثانیه بعد خواب سراسر وجودم را پر می‌کند  . این تنها فرصتم برای کشف آرزو هایم است .پدر و مادرم صبح پس از طلوع خورشید  به سفر کاری رفتند، با کالسکه زمانی نسبتا طولانی تا برگشت آن ها طول می‌کشد  عمه تریتی  مسئولیت نگهداری از مرا به عهده گرفته  من فقط چند ساعت تا اومدن عمه تریتی  وقت دارم .با برداشتن سبد کوچکی که در آن  چند ساندویچ کوچک وسایل نیاز را جای داده بودم  و پوشیدن کلاه و لباس زیبایم که آستین های پفی و دامنی بلند و زیبا دارد به راه افتادم . از جاده ی کوچک و خاکی که کمتر  مردمی از آن گذر می‌کردند ، عبور کردم   کمی از راه مانده بود که خانم مسن  کاتلین رو با سبدی بر دست دیدم اوه من عاشق لباس های این خانم زیبا هستم لباسی به رنگ تمشک سرخی و کلاهی با گل بنفش کوچکی‌ بر روی آن...کمی ترس مرا فرا گرفت که نکند مرا بازخواست کند نزدیک تر شدیم و سلامی آرام بر او کردم کاتلین با دقت به من نگاه کرد و بعد با لبخندی زیبا که چروک های کنار چشمانش را زیاد تر کرده بود  گفت اوه لونا تویی !!خوشحال شدم دیدمت بیا  چند تا از این کلوچه ها را به تو بدهم،صبح تازه پختم پارچه ی کوچک سفید که د کنارش گلدوزی گل بنفشه ای کوچک  را از روی سبد برداشت و چند کلوچه  بزرگ و خوش بو را در داخل سبدم قرار می‌دهد تشکر کوتاهی کردم و خانم کاتلین با  لبخند زیبا و دلنشین  به راه ش ادامه داد ، با دور شدن خانم کاتلین  نفسی از روی آسودگی کشیدم و به راهم ادامه دادم.راه زیادی به جنگل زیبا نمانده بود که  به یاد اولین دیدارم در کودکی با این درخت زار و اولین سلامم به درختانش  افتادم وقتی با پدر بزرگ و مادربزرگم اولین بار به این جنگل آمدم درخت های بزرگ و کشیده اش  اولین دلیلی  بود که مرا مجذوب خود کرد رنگ زیبای آسمانش ، رنگ زیبای تنه های قهوه ای و قوی  درختان که لانه ای برای سنجاب هایی است ، رنگ سبز برگ درختان و چمن ها و خزه های نم دار  با پدر بزرگ و مادر بزرگم بعد مدت طولانی   بین درختا فضایی زیبا را برای چادر زدن و استراحت انتخواب کردیم اطرافمون پر از درخت ها و سبزه هایی تیره رنگ بود جنگلی مه آلود و زیبا ...شب هایش سردی خاصی داشت،  لرزی به همراه لذت خاصی را به جان می‌انداخت ، گویی ملکه ای جنگلی از جنس سرما و تاریکی تورا به اغوش کشیده است درحالی که  به تو محبت میکند  سرمای عمیق و غمگینی نیز هدیه می‌دهد.آسمانش وصف ناپذیر است ستاره ها به واضح ترین حالت خود آشکارند بعضی از صورت های فلکی نیز  قابل دیدن هستند و ماه با زبانی بی زبان با تو سخن می‌گوید  نزدیک به غروب خورشید  بود که پروانه ای آبی رنگ را دیدم، نزدیک به گل های وحشی کوچک جنگل پرواز می‌کرد مانند هر کودک دیگر با دیدنش خوشحال شدم و به دنبال آن پروانه آرام آرام قدم برداشتم ، گویا مرا به مکانی هدایت می‌کرد، هیچ احساس ترسی در من وجود نداشت و با جسمی مملو  از آرامش به دنبال او قدم بر می‌داشتم  هرچه دور تر می‌شدیم پروانه ی آبی، رنگ درخشان تر و زیبا تری بر خود می‌گرفت  مانند یاقوت درخشان یا ماه کاملی که پر از زیبایی و نور استآن قدر درخشان شده بود که نور آبی رنگش اطرافمان را در بر گرفته بود، صدا های اطراف کم تر و کمتر می‌شدند  ؛همانطور پروانه ی درخشان  پرواز می‌کرد و من به دنبال آن قدم بر می‌داشتم  تا زمانی که میان چند درخت بلند  ایستاد نورش  باعث می‌شد من بتوانم واضح تر ببینم از پدر بزرگ و مادر بزرگم  خیلی دور شده بودیم و اکنون من بدون ترسی مقابل پروانه ی کوچک درخشان ایستاده بودم فوق‌العاده یا هر کلمه ای دیگر برای توصیف زیبایی آن کافی نبود ثانیه ای همانطور به ان خیره شده بودم لحظه ای شتابان نسیمی وزید و قطره اشکی آرام از چشمانم فرود آمد  صداها واضح تر شد ، پروانه ی کوچک اکنون نورش کمرنگ تر شد و از من دور شد  ناگهان ترسی مرا در بر خود گرفت و صدای فریاد پدر بزرگم و گریه های مادر بزرگم باعث شد با صدایی بلند گریه کنم آن دو بالاخره مرا پیدا کردند ، مادربزرگم  با چشمانی پر از ترس و نگرانی مرا در اغوش کشید .آن روز باعث شد من به آن درخت زار به آن جنگل مه آلود با درختای بلندش دلبسته شوم . به جنگل نزدیک شدم  باز هم همان زیبایی به چم می‌خورد درختان  زیادش فضای ترسناکی اما دل ربا را ایجاد کرده بود ...و من منتظر زمانی هستم که  شکوفه های پنهان خوشی شکوفا شوند .منتظر زمانی که‌ زندگی کنم.این داستان ادامه دارد...امیدوارم زیبا باشه ...</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 22:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس من از اینده</title>
                <link>https://virgool.io/@sara32525149/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-pvg6zo0fm9fj</link>
                <description> هرچه سال ها میگذرد ترس من از آینده بیشتر می‌شود؛رویاهای بزرگی دارم و  ترس بزرگ تر از هرچیزی از نرسیدن به آرزو هام دارم ... نمی دونم چی میشه و این منو نگران میکنه  ساعتها فکر میکنم و این که اگه تلاش هایم به نتیجه نرسد چی؟  تنها چیزی که زندگی منو زیبا میکنه و برای آن میجنگم شاد بودن و آرامش است  اون اوج آرزوهام از شادی و خنده های عمیقی پر است  نمی دانم  نمی‌فهمم  هرچه فکر میکنم به هیچ نتیجه از نمیرسم  من زندگی میخوام  که به آرامش قلبم برسم  و به خودم افتخار کنم به خودم بگم افرین تو تا اینجا تونستی و رسیدی به این آرزوهات   من اون چیزی رو میخوام که آیا میشه؟اما میترسم  ترس چیز بدیه گاهی این ترس رو نادیده میگیرم و میگم  میگذره  زندگی مانند گذر جوی آب است که می‌گذرد همه چیز درست می‌شود اما  ترس از شکست سخته خیلی سخته  نمیفهمم از زندگی چی میخوام  اما میفهمم چی میخوام  احساسی در بین این دو احساس گمراهي که مرا بی‌پروا می‌ترساند  متنفرم از اینکه تلاش کنم و این تلاش ها  نتیجه ای به ارزش آن زحمت ها  نداشته باشد ترسناک است ...میدونی شاید کسی درکم نکند اما  من از زندگی خیلی چیز ها میخواهم افکار من پز از هیاهوی آرزوهای مهیج و بزرگ است که  قلبم را به درد می‌آورد آیا دنیا توان این همه رویا رو دارد؟ آیا خودم از پسش بر میام ؟ نمیخوام وقتی به گذشته و خود الانم نگاه میکنم  بگویم تو نتونستی از پسش بر بیای من از زندگی آرزوهام رو میگیرم و آرزوهای من روح من هستند و  روح من باید به واقعیت تبدیل بشود و من با تمام جسم و قلبم برایشان سخت میجنگم و در این جنگ نخواهم کیش و مات شوم  من میتونم  باید بتونم برای خود آینده ام ...نترس نباید بترسن و این ترس رد باید چال کنم  باید این ترس رو مانند قاصدک فوت کنم و به هوا بفرستم و به همراه باد رهگذر دور بشود من رو نباید زنجیر ترس نگه دارد زندگی من رویاهام رو به واقعیت تبدیل میکنم و تو یار من باش.. به امید روزی که با ذوق در متن هایم از به واقعیت شدن آرزوهای بنویسم؛ امیدوارم.... به یاد بماند از ترسم برای آینده ۱۴۰۳/۱/۸</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 23:06:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انفجار ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86-xxttsl9rvcss</link>
                <description>زندگی پارادوکسی عجیبی ک هیچ وقت نتونستم درکش کنم شاید این دنیا جهنمه و ماهم گناهکارانی که براساس گناهمون تنبیه میشیم.از ابتدای خردسالی تا پیری روندی زجر اور که تکرار میشه.شاید ما هنوز به جهنم بودن این دنیا پی نبردیم یا جرممون تموم نشده ک هنوز زنده ایم و کسانی ک خودکشی میکنن امرزیده شدن یا تایم شکنجشون تموم شده ادم هارا با لذت هایه چند دقیقه ای و ثانیه ای به این دنیا وصل کردند تا تمام مدت از بار شکنجه شانه خالی نکنند و اکسیژن شاید همون شکنجه ی اروم و یا جنگ نرمه ک اروم اروم مارا فرسوده میکنه و از بین میبره خب اما دونستن همه اینا برایه تموم کردن زندگی کافی نیست چون ما به لذت ها و به ان انسان هایی که مارا به دنیا وصل کرده اند پیوند خورده ایم و بخاطر انها در این شکنجه گاه باقی می‌مانیم درست عین گیاهی که در هر شرایطی برایه زندگی میجنگه تا بقایش را ادامه بدهد ؛ درست است ان انسان های خوب که مارا پیوند داده اند به این دنیا از نظر من مجرم هستن چون مارا در این شکنجه گاه قفل و زنجیر کرده اند ولی از یک طرف هم همین ادم ها سختی این جهنم را کم تر کرده و مانند یک مسکن برایه زخم ها میمانند دوری و نزدیکی ادم ها مهم نیست مهم اون حسیه که در ما به وجود می‌آورند باید به سمت ‌شناخت خود رفت خود را پیدا کرد تا شاید در این دنیا ارام تر ماند و چه خوب میشد ک انسان وابستگی هایش را کنار میگذاشت   تا کمی ارام تر زندگی کند یا حتی بهتر از ان به خود برسد...۱۴۰۲/۱۲/۲۷</description>
                <category>دلآرام</category>
                <author>دلآرام</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 21:49:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>