<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامد سرافرازیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarafraziyan</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:17:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/578775/avatar/MlNtmB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامد سرافرازیان</title>
            <link>https://virgool.io/@sarafraziyan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عزیز عزیزتر از جانم۲</title>
                <link>https://virgool.io/@sarafraziyan/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85%DB%B2-oixf4fmsils8</link>
                <description>عزیز عزیزتر از جانمحال شما چطور است ...خوبید ...؟میخندید ...؟هنوز طراوت دلتان  بهاری است ؟!یا که در گردش ایامتان، در میان روز مرگی ها،در این شهر غریب ،بین این همه رنگ،هنوز مرا به خاطر می آورید ؟عزیز عزیزتر از جانم من و من ،شب و روز به یادتان هستیم .میخوابیم ، بیدار میشویم،به یادتان هستیم .در هنگام برف،به یادتان هستیم.ناراحتیم و حال دلمان غروب است ، به یادتان هستیم.خوشحال می شویم، به یادتان هستیم .عزیز عزیزتر از جانمحال شما چطور است ... ؟ما ؛هنوز هم به یادتان هستیم.مَنِ دیوانه</description>
                <category>حامد سرافرازیان</category>
                <author>حامد سرافرازیان</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 23:16:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیز عزیزتر از جانم ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@sarafraziyan/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-%DB%B1-rbreqgp8zdut</link>
                <description>عزیزِ عزیزتر از جانمهنوز هم خاطراتت را ، دوست می دارمکنارم نیستی ونزدیک روز عاشقی بودن ، چه سودجاده چالوسپیچ وخم هاراه رفتن زیر بارانفال حافظشعر خواندنیا که حتی خش خش برگان پاییزی ، چه سوداینجادر نبودنتزمستان شده است ، سردحرارت نیستدست هایم یخ زدهعزیزِ عزیزتر از جانممنِ دیوانه هنوزمست عطرتمدهوش دو چشمتبی قرار آغوشتو دل تنگ دیدارت هستمعزیزِ عزیزتر از جانممرا ببخشکه هنوز هم در نبودتبا تو در افکارم قدم میزنمحرف میزنممیخندم از ته دلو هنوز عاشقانه دوستت دارمآقای نویسنده11/ بهمن ماه / 1399خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم ???‍♂️</description>
                <category>حامد سرافرازیان</category>
                <author>حامد سرافرازیان</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 12:57:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@sarafraziyan/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-sufxgepejiuc</link>
                <description>نویسنده ای بعد از آخرین نوشته خود که باعث انتقادات زیادی به او شده بود با عصبانیت و ناراحتی خودنویس خود را کنار گذاشت و قصد کرد دیگر به سمت قلم و کاغذ نرود اما همه ما میدانیم دل کندن از یک عشق قدیمی چقدر سخت و طاقت فرسا است .او ماه ها با خود کلنجار میرفت که بنویسد یا نه ؛ گویی منظر یک دلگرمی بود برای اینکه دوباره به اکتشاف تمام قله ها و اقیانوس های ذهنش برود .یکی از دوستانش که چند سالی از آشنا شدنشان می گذشت  بعد از فهمیدن این موضوع بی درنگ به سراغش آمد و بعد از احوال پرسی و صحبت های عامیانه با زیرکی تمام به آرامی ، سر صحبت را با نویسنده باز کرد ؛ ابتدا از علاقه خود به نوشته هایش گفت و یا اینکه چقدر احساس خوبی با نوشته هایش دارد و ...  .آنقدر ادامه داد و داد تا جرقه ی آتش امید دوباره در دل نویسنده روشن شد . بعد از خداحافظی دوستش که حال باعث دلگرمی او شده بود  بی درنگ سراغ خودنویس کوچکش  رفت اما ؛ انگار جوهر  قصد لغزیدن بر روی کاغذ را نداشت . گویی خودنویس هم شاکیست و میخواهد نارضایتی خود را با پیروی نکردن از قانون جاذبه بیان کند ؛اما بیشتر که توجه کرد فهمید دوست کوچکش از شدت اشک در دوری اوست که چشمه های جوهرش خشک شده .انگار خودنویس هم به دلگرمی و نوازش و محبت احتیاج دارد و نویسنده به خوبی از این موضوع خبر داشت .  برای همین  در آغوشش گرفت و آرام و همراه با نوازش  آن را سرشار از جوهر عشق کرد ، تا دوست کوچکش جانی تازه بگیرد و توان هم مسیر شدن با اور را داشته باشد  .پس از این کار نویسنده می تواند دست دوست و همراه همیشگی کوچکش را بگیرد و با او بر روی صفحه سفید زندگی قدم بگذارد و این تازه آغاز ماجرا است .حال نوبت  خودنویس می شود  که با سروده جاری شده از افکار  نویسنده با عشق برقصد و آنقدر ادامه دهد تا سرود به پایان برسد .و در پایان هر دو ایستاده از دست زدن چشمان خیره شده به صحنه ای که خلق کرده اند ، لذت می برند .در زندگی ما پر است از این خودنویس های کوچک و مهربان که بدون توقعی در کنار ما می ایستند . بیاییم کمی قدر خودنویس های زندگیمان را بدانیم و از وجودشان در کنارمان بیشتر لذت ببریم ، شاید یک روز جوهر خودنویسمان برای همیشه تمام شود و دیگر قادر به نوشتن نباشیم .9/ بهمن ماه / 1399آقای نویسنده </description>
                <category>حامد سرافرازیان</category>
                <author>حامد سرافرازیان</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jan 2021 12:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقه تکرار نشدنی</title>
                <link>https://virgool.io/@sarafraziyan/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-ynwff2jbe6qc</link>
                <description>به نظر  هنوز که هنوز است هیچکس ، هیچ کسی بجز مخترع ساعت شنی معنای زمان را به درستی درک نکرده باشد ؛‌ زیرا می دانست هر ذره ای که از بالا به سمت پایین حرکت میکند ، عمری است که میگذرد و این لحظات اند که  یک بار و برای همیشه ، یکی پس از دیگری از هم سبقت میگیرند و هیچگاه به عقب باز نخواهند گشت .‌گویی زمان بازیکن مسابقه ماراتونی است که سوار بر انسان به راه خود ادامه . بدون هیچ توجهی به افراد . حال ،  بهتر نیست به جای بستن چشم و نگاه به گذشته و غصه خوردن ، آنها را بازتر کرد و در این مسابقه پرهیجان که هیچگاه دیگر تکرار نمیشود با زمان همراه شویم !؟‌آقای نویسنده </description>
                <category>حامد سرافرازیان</category>
                <author>حامد سرافرازیان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jan 2021 11:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیاطی بزرگ .</title>
                <link>https://virgool.io/@sarafraziyan/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-dk9w1okbh3ep</link>
                <description>شاید خدا در وجود هر دختری  باید خیاطی خبره ، با سلیقه و شجاع جای می داد که بغضش را قیچی و دلتنگی اش را کوتاه کند و سقف آرزوهایش بدوزد .و در پستی و بلندی های زندگی آن را درست بشکافد و دوباره از نو بدوزد . همینطور بتواند جنس تار و پود هدفش را خوب بشناسد و انتخاب کند تا در سیلاب های زندگی آب نرود و سر خم نکند .و یا به درستی پارچه های اضافی دنباله لباس هدفش را که تنها و تنها باعث زشت شدن آن شده است را قیچی کند و دور بریزد و با دست های ظریفش همزمان با کوک زدن ، بر روی بال های سنجاق سینه ای پروانه ای شکلش  سوار شود ، و با او از آزادی و رهایی سخن بگوید .آری ؛ انگار خدا باید در وجود هر دختری خیاطی جای می داد تا خودش نیز برای مظلومیت و معصومیتشان شان اشک نریزد .به احترام تمام دختران سرزمینمآقای نویسنده ?3 /بهمن ماه / 1399</description>
                <category>حامد سرافرازیان</category>
                <author>حامد سرافرازیان</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 15:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی زیباست .</title>
                <link>https://virgool.io/@sarafraziyan/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tmem4gyovwkf</link>
                <description>نیمه های شب ناگهان به طرز فجیع و وحشتناکی از خواب پریدم ؛قطره های آب سرد را روی صورتم‌حس میکردم .تنها کاری که از دستم بر می آمد ، سعی در آرام تر نفس کشیدن بود .کمی آرام شده بودم ، به آرامی از جای بر خاستم پاکت سیگارم را برداشتم و به سمت تراس کوچکی که در اتاقم بود رفتمبه دیوار تراس تکیه دادم و یک نخ سیگار را به آرامی از پاکت بیرون کشیدم ؛وااااایبدترین اتفاق ممکن ، فندکم را فراموش کرده بودم ؛باز گشتم فندکم را بردارم که ناگهان چشمم به یادگاری قدیمی  که برایم خریده بود افتاد ؛آنقدر محو تماشا شده بودم که تمام خاطرات خوب و بد در کسری از ثانیه از جلوی چشمانم عبور کرد .به سمتش رفتم و آرام از روی میز برداشتم ،تیک تیک تیک تیک تیکصدای کوک شدنش هنوز که هنوز است داخل گوشم صدا میکند.کوک شد ،ضامن آن را رها کردم ، چه صدای دلنشینی...فندکم را برداشتم و به همراه جعبه موسیقی ام ؛به سمت تراس راه افتادم .بغض عجیبی مثل یک بختک گلویم را فشار میدادرو به آسمان کردم ،دلم میخواست فریاد بزنم :(( آخه به این هم میگن زندگی ))با لبخندی که به سختی حالت صورتم را از ناراحت به خوشحال تبدیل کرد  فریادم را قورت دادم ،به دیوار تکیه دادم ، سیگارم را از پاکت در آوردم و به آرامی روشنش کردم و زیر لب به خود گفتم :زندگی زیباست .آقای نویسنده 1399/ بهمن ماه/ 1 </description>
                <category>حامد سرافرازیان</category>
                <author>حامد سرافرازیان</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 17:07:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>