<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا کریمی صفت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarah.karimisefat</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:56:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/136558/avatar/2zFz1r.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا کریمی صفت</title>
            <link>https://virgool.io/@sarah.karimisefat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دانشجوی مدیریت دانشگاه شهید بهشتی؛ نماد بلاتکلیفی در دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@sarah.karimisefat/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-iory577cgllr</link>
                <description>من دلم خیلی پره! از تک تک حروف «دانشکده مدیریت دانشگاه شهید بهشتی» دلم پره! چهار سالی رو اونجا گذروندم که خیلی بهم خوش گذشته و در عین حال حس می‌کنم چهار سال از بهترین سال‌های زندگیم رو اونجا سوزوندم! نمیگم بی‌طرف نوشتم این متن رو، اتفاقا دارم میگم که خیلی قصد و غرض دارم توش!!! تقریبا بدبینانه‌ترین حالتی که برای «تحصیل» توی این دانشکده می‌تونه پیش بیاد رو نوشتم. البته که روی خوش هم داره احتمالا، که امیدوارم شما دیده باشید یا ببینیدش؛ ما که ندیدیم! امروز یکی از بچه‌های ورودی ۹۹ دانشکده و رشته خودمون بهم پی‌ام داد و ازم درباره اپلای پرسید؛ اینکه کدوم استاد واسه مقاله نوشتن خوبه، کدوم استاد ریکام میده و این داستانا. وسط حرفام بهش گفتم ببین من هیشکیو از دانشکده نمی‌شناسم که اپلای کرده باشه یا مهاجرت تحصیلی کرده باشه. همزمان داشتم فکر می‌کردم به اینکه واقعا چقدر از بچه‌های دانشکده‌مون اپلای کردن؟ واقعا یه درصد خیلی کم؛ میگم درصد خیلی کم چون الان حتی یه دونه هم یادم نمیاد اما ممکنه بوده باشن و من یادم رفته. پیر شدم دیگه!سوال بعدیش این بود که چرا کسی اپلای نکرده؟ چیزی که بهش گفتم این بود که اپلای واسه ارشد مدیریت سخته، دیگه واسه همین بچه‌ها بعد از کارشناسی یا میرن توی بازار کار یا میرن دنبال ارشد و اون موقع وارد بازار کار میشن. اما جواب اصلیم این نبود.جواب اصلیم این بود که دانشجوی مدیریت دانشگاه شهید بهشتی هیچ‌وقت تکلیفش با خودش معلوم نیست؛ اولش که وارد میشه ابهت دانشگاه می‌گیرتش! میگه به به قراره ۴ سال دیگه یه مدیر خفن بشم و بیام واسه خودم کار و زندگی کنم! ترم اول درگیر بحران دانشگاه میشه؛ تغییر محیط از دبیرستان و جو و درساش به دانشگاه با یه جو و یه سری درس متفاوت. هنوز اون آرزو و امید رو داره، می‌بینه درسا عجیبن و سخت، می‌ترسه اما میگه اشکال نداره عوضش آخرش خوشه!ترم دوم تازه می‌فهمه دانشگاه چیه؛ ترمی که همه‌ش تق و لق و تعطیلیه، طولانیه اما تعداد هفته‌هایی که میره سر کلاس دو رقمی نمیشه، یه حجم درس زیاد داره، استادایی داره که واقعا دارن اونا رو به عنوان دانشجو جدی می‌گیرن، تا به خودش بیاد می‌بینه جدی جدی نه تنها دانشجو شده، که یه سال هم از اون چهار سال که قراره کربن وجودش رو تبدیل به الماس کنه گذشته و آخر این یه سال؟ هیچی و واقعا هیچی! اما هنوز به سه سال بعدش امید داره!کل تابستون می‌شینه با خودش فکر می‌کنه که اگه این ترم مثه آدم درس بخونم و بیفتم دنبال استادا و خودمو تو دلشون جا کنم، می‌تونم هم نمره‌ی خوب بگیرم، هم مقاله‌ای چیزی بنویسم و جاپامو توی دانشکده و توی زندگی تحصیلی و آینده‌م سفت کنم. وقتی لیست واحدا میاد، ۸۰٪ با چیزی که باید و می‌تونه برداره تطابق نداره، دونه دونه به دوستا و هم‌کلاسیاش میگه و یه استرس همگانی بین دانشجوها به وجود میاد.روز انتخاب واحد مثه یویو از لابی دانشکده می‌دوئه میره طبقه چهارم دفتر استاد راهنماش تا شاید بتونه اون چیزی که از اولش بهش گفتن و توی برنامه درسیشه رو برداره. بعد باز میاد پایین توی لابی، توی یه صف طویل وایمیسته تا آخرش خانومای پشت پنجره، با ملاطفت(!!!!!)، بهش بگن «نمیشه! نمیشه یعنی نمیشه! دیگه نبینمت اینجا!». خلاصه که حجمی از عصبانیت و خستگی رو متحمل میشه که تا حالا تجربه نکرده بوده. جالبیش اینه که آخر آخر آخرش همون چیزی میشه که میخواد! فقط انقد ناهماهنگه اون خراب‌شده که امکان نداره بدون اعصاب‌خوردی کارات انجام شه!این روند هر ترم تکرار میشه و هر ترم یه درصدی از اون امید کم میشه.وسطاش میگه خب حالا با این وضع اساتید و درس و اینا، بذا برم حداقل یه‌کم تجربه کسب کنم، یه‌کم کار کنم یه چیزی یاد بگیرم پس‌فردا به دردم بخوره، تازه برام رزومه هم میشه!میگرده دنبال کار، کار تمام وقت که اصلا امکان نداره پیدا کنه؛ یعنی پیدا میشه‌ها، فقط نه محل کار با اینکه دانشجو ۴ روز هفته کلاس داشته باشه کنار میاد، نه اساتید محترم با اینکه دانشجو یه جلسه در هفته رو نیاد موافقت می‌کنن. آخه طرز تفکر و اعتقادشون اینه که «کار دانشجو اینه که از ۶ صبح تا ۱۲ شب درس بخونه! الان که وقت کار کردن نیست!» هرکی اینو بهتون گفت (که دقیقا می‌دونم کیا اینو میگن) از طرف من یه دونه بزنین تو دهنش، بگین این درسایی که شما میدین‌ رو اگه من ۱۰۰۰ بارم بخونم، باز نه برام تجربه میشه نه می‌تونم جایی ازش استفاده کنم. شاهد هم خواستین بگین من میام تا پای جون سر این قضیه بحث میکنم.از کار تمام وقت که صرف نظر کرد، می‌گرده دنبال کارآموزی؛ کارآموزی هم که یعنی «سه ماه ازت بیگاری و (از محضر همه‌ی کارآموزا و کارآموز پذیرایی که اینجوری نیستن عذر میخوام) خرکاری می‌کشیم، تهشم یا نشون میدی می‌تونی بیگاری کنی و استخدامی، یا همین که یه پولی ازت نمی‌گیریم واسه این سه ماه برو خدا رو شکر کن و دیگه هم این طرفا نیا!»این وسط یه مدل کار دیگه هم هست که حداقل توی زمان ما کسی زیاد باهاش آشنایی نداشت؛ فریلنسری. قشنگ این صحنه رو یادمه که ترم ۵-۶ این حدودا بودیم، یکی از بچه‌ها توی ارائه‌ش از سایت فریلنسری اسم برد؛ اولا که ۹۰٪ کلاس (از جمله خودم) نمی‌دونستن فریلنسری یعنی چی، بعدم اینکه استاد برگشت گفت «بهتره از کلمات جایگزین فارسی برای این کلمه‌های انگلیسی استفاده کنیم!» مرد مومن تو الان به فرهنگستان بگی «فریلنسر» همه‌شون با هم آب روغن قاطی می‌کنن، بعد تو میگی جایگزین فارسی استفاده کنیم؟ولی واقعا وظیفه‌ی یکی از این اساتید نیست که بگه «ای بندگان خدا، یه مدل کار هست به اسم فریلنسری که اتفاقا مناسب شماست، هم تجربه میشه، هم درآمد داره، هم ساعت کاریتون دست خودتونه و خلاصه نه سیخ می‌سوزه نه کباب. برید چهارتا مهارت راحت یاد بگیرید، فریلنسری کار کنید؛ عوضش کلی با کار و فضای کسب و کار و بازارای مختلف آشنا میشید.»؟ نگفتن، بخدا نگفتن! کاش بگن!یکی دیگه از چیزایی که به دانشجوها نمیگن و یاد نمیدن، اینه که بابا جان شما قرار نیست از اول کار مدیر بشید، کلی راه دارید تا مدیر شدن. اینو خود دانشجوها میدونن البته، اما راه ورود به بازار و طی کردن این مراحل چیزیه که هیشکی به دانشجو نمیگه. توی همه‌ی درسا میگن مدیر منابع انسانی باید فلان کارو بکنه، مدیر کنترل کیفیت باید فلان کارو بکنه، مدیر پروژه باید فلان کارو بکنه و ... . اما هیشکی به من نگفت از کجا شروع کنم که مدیر پروژه بشم، از کجا شروع کنم که مدیر منابع انسانی بشم.دانشجویی که روز اول، بعد از حداقل یه سال دفاع مقدس در برابر کنکور و با رویای آشنایی با شیوه‌های روز مدیریت و مدیر شدن میاد توی دانشکده مدیریت دانشگاه شهید بهشتی، سال چهارم با یه آدم با روان مریض، کلی اضطراب، حجم بی‌سابقه‌ای از تنفر و انگیزه‌ی باورنکردنی مواجه میشه. فقط مدل انگیزه‌ش فرق کرده؛ قبلا انگیزه‌ش اپلای و فرار از ایران بود، الان انگیزه‌ش تموم شدن دوران کارشناسی و فرار از دانشکده و دانشگاهه!شاید همین میشه که درصد زیادی از آدما بعد از تموم شدن درسشون می‌گردن دنبال کار، یه درصدی میرن دنبال ارشد توی جایی غیر از شهید بهشتی (که عموما تهش می‌فهمن نه توی ارشد براشون گل چیدن نه توی جایی غیر از شهید بهشتی!)، یه تعداد خیلی خیلی خیلی اندک هم میرن دنبال اپلای برای ارشد.خلاصه که دانشجوی مدیریت شهید بهشتی، از درس زده میشه،‌ از دانشگاه و هرچی استاده بدش میاد. همینه که هیشکی نمیره دنبال اپلای و مهاجرت تحصیلی واسه ارشد مدیریت! نه بخاطر سختی و این داستاناش!اما من دلم نیومد این حرفا رو به اون دانشجویی که تازه ترم ۲ رو تموم کرده بود بگم، همونطوری که اصلا دلم نمی‌خواست یکی اون موقع همچین حرفایی به من بزنه. خواستم خودش این مسیرو بره، شاید یه راه بهتر پیدا شد، شاید یه سناریوی تازه رقم خورد، شاید شرایط متفاوت شده از چند سال پیش که ما بودیم، من حق ندارم به تاوان اینکه انگیزه‌مو از دست دادم، انگیزه رو از هیچ کسی بگیرم.تازه این بندگان خدا کل این دو ترم مجازی بودن و همدیگه‌رو درست حسابی ندیدن :))) اصلا هنوز زندگی توی اون دانشگاه و اون دانشکده رو تجربه نکردن؛ با تمام سختیا و بدیاش، به نظرم زندگی و درس خوندن توی اون دانشگاه تجربه‌ی نابیه. اینکه همه‌جای تهران آفتاب داره می‌سوزونه و تو اون بالا وسط کوه و جنگل‌های بهشتی داری زیر بارون خیس میشی، اینکه هرجایی رو نگاه می‌کنی درخت و آلاچیق و نیمکته و البته یه راه سربالایی با شیب بی‌نهایت برای رسیدن به اونا!حالا علاوه بر اینا، میدونی درس خوندن توی دانشگاه شهید بهشتی چه مزیتی داره؟ اینکه اسمش بزرگه، همه ازش یه تصور گولاخ (!) دارن (که اونم بخاطر علوم پزشکیشه که سال‌ها طول می‌کشه تا بفهمی با خود شهید بهشتی کلهم فرق داره!). خلاصه که هرجا میری میگی بهشتی درس می‌خونم/خوندم فکر می‌کنن چقدر خفنی، به جز مواقعی که کسی خودش اونجا درس خونده باشه؛ توی این موارد یه خنده‌ی دردناکی می‌کنه که توام دردشو حس می‌کنی و باهاش می‌خندی و سریع بحث دانشگاه رو عوض می‌کنین!ته اینهمه نوشتن اینو بگم و برم:دانشگاه خوب، دانشگاه تعطیله! در واقع دانشگاه خوب وجود نداره؛ تصور همه ما از دانشگاه یه آرمان‌شهره اما هیچ دانشگاهی (توی ایران عزیز و چهارفصلمون!) ذره‌ای از اون رویایی که توی سرمون داشتیم رو برامون عملی نمی‌کنه. پس اینکه من میگم اینجا بده، دلیل نمیشه که جاهای دیگه خوب باشن! ولی همون‌طوری که توی تمام زندگیمون تا اینجا عادت کردیم «شل کنیم و لذت ببریم» توی دانشگاه هم داستان همینه. هرچقدر بیشتر حرص بخوری، فقط خودت عصبی میشی، نه مشکلی حل میشه، نه چیزی عوض میشه، نه آدماش درست میشن.اینو یادتون باشه، آدما سلطان بهانه و توجیهن؛ مخصوصا وقتی کاری گیرشون باشه، همیشه یه بهانه‌ای براتون جور می‌کنن و یه مدلی توجیهتون می‌کنن که ذات انسانیتون میگه بابا بشین به حالش گریه کن این خیلی گناه داره! پس سعی کنین تا جای ممکن از هیچ‌کسی نه دلیل بخواین، نه انتظار منطق و کار عاقلانه داشته باشین! اینجوری راحت‌ترین بخدا!اینا یک صدم از غرهایی بود که می‌تونستم در مذمت دانشکده مدیریت دانشگاه شهید بهشتی (یا به اختصار «خراب شده») بزنم. اما بازم میگم این به معنای این نیست که من روزای خوب نداشتم اونجا؛ من توی این دانشگاه خندیدم، گریه کردم، اشتباه کردم، یاد گرفتم، بزرگ شدم و خلاصه زندگی کردم. ولی داستان اونا مفصل‌تره و توی یه پست دیگه می‌نویسمشون.دمتون گرم اگه تا اینجا خوندین!</description>
                <category>سارا کریمی صفت</category>
                <author>سارا کریمی صفت</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 04:37:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار کردن در روزهای افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@sarah.karimisefat/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oeaeefkdgfcn</link>
                <description>کار کردن در روزهای افسردگییه روزایی از اول بد شروع میشن؛ به محض اینکه چشماتون رو باز می‌کنید، مطمئنید که امروز قراره یکی از روزای افتضاح باشه. توی این شرایط یا سعی می‌کنید این احساس رو نادیده بگیرید، یا ترجیح میدید یک ساعت دیگه هم توی تخت بمونید و بیشتر بین پست‌های اینستاگرام بچرخید.یه موقع‌هایی شروع روز مشکلی نداره ولی اون وسطا یه اتفاق بد میفته و کار رو خراب می‌کنه؛ یه اشتباه، یه بدشانسی یا هر چیز دیگه‌ای که مطابق میل و برنامه‌ریزیتون پیش نمیره. باز قراره ادامه‌ی روز سیاه و تاریک باشه.حتی یه روزایی هم شروع روز خوبه، اتفاق خاصی هم نمیفته، ورزشتون رو انجام دادید، توی حموم آواز خوندید و حتی همه‌ی برنامه‌ریزی‌ها برای انجام کارهاتون رو هم انجام دادید، اما باز زندگی سخت میشه.نمی‌دونم شما چقدر با افسردگی آشنا هستید یا توی زندگیتون این سگ سیاه رو به سرپرستی گرفتید یا نه! تمام این شرایطی که گفتم، حالت‌هاییه که یه آدم دچار افسردگی ممکنه روزای زیادی باهاشون مواجه بشه. توی این شرایط، بین اینکه بدونیم باید استراحت کنیم یا ادامه بدیم، یه مرز خیلی باریک وجود داره که شناختنش باعث میشه آخر روز احساس خیلی بهتری داشته باشیم. احساس مفید بودن در اثر کار کردن می‌تونه باعث بشه نسبت به خودتون احساس بهتری داشته باشید و این چرخه شکسته بشه، اما یه وقتایی این وضعیت بخاطر فشار زیاد و استراحت کم به وجود میاد. اینجا می‌خوایم با هم ببینیم که چطوری میشه متوجه این مرز باریک شد و بهتره که توی هر کدوم از شرایط چه کارهایی انجام بدیم.باید استراحت کنم یا ادامه بدم؟اول از همه این رو بگم که در نهایت، صلاح ملک خویش خسروان دانند و این خودتونید که تصمیم نهایی رو می‌گیرید. اما من اینجا هستم تا چندتا راه برای تشخیص این موضوع بهتون پیشنهاد بدم:۱.امتحانش کنید. یه فرصت به خودتون بدید، ضرر نمی‌کنید. یه بازه زمانی ۲۵ دقیقه‌ای هدفتون رو بذارید انجام دادن کار و براش تلاش کنید. فکر می‌کنم ۲۵ دقیقه برای ورود ذهن به وضعیت کار و تمرکز کافیه، اگه شد و جواب داد که خب بهتر، اما اگه نتیجه‌ای نداشت، بخاطر امتحان کردن و تلاشی که انجام دادید و البته تشخیص اینکه به جای کار به استراحت نیاز دارید، به خودتون افتخار کنید.۲.تاکتیک دوست. یه وقتایی که دارم خیلی به خودم سخت می‌گیرم، یا درباره چیزی شک دارم، این تاکتیک رو به کار می‌برم. من تصور می‌کنم که یکی از دوستام اومده پیشم و شرایطی دقیقا عین شرایط من داره، چه واکنشی نشون میدم؟ بهش میگم با یه کاری مثل پیاده‌روی یا حتی رقصیدن، خودتو رفرش کن و بعد ادامه بده به کار کردن؟ یا میگم که نیاز به استراحت داری و فردا هم روز خداست؟ عملا خودم به خودم توصیه می‌کنم و بله، موثره!۳.به بدنت گوش کن؟ من خیلی درباره مراقبه و ذهن‌آگاهی (mindfulness) تخصصی ندارم اما این چیزیه که از مطالعاتم فهمیدم: اگه به بدنتون و احساساتش گوش بدید، می‌تونید ریشه وضعیت افسردگی الانتون رو تشخیص بدید. احتمالا دچار خستگی هستید یا شاید بیشتر احساس اضطراب یا چرخه احساس مفید نبودن باشه. توی هر کدوم از این شرایط که بودید، ببینید درمان این وضعیتتون استراحته یا کار کردن.باید استراحت کنیمن تقریبا همیشه خسته و عصبی بودم، حتی از اینکه همیشه خسته بودم هم عصبی می‌شدم؛ همه‌ش خودمو مجبور می‌کردم که کار کنم و برم بقیه رو ببینم و این احساس هیچ‌وقت تموم نمیشد. ولی یه جایی فهمیدم که با این کار فقط دارم سعی می‌کنم اتفاقی که ازش راه فراری نیست رو به تعویق بندازم. من حتی آخر هفته‌ها هم کار می‌کردم و در نتیجه به اندازه کافی استراحت نداشتم و همین باعث میشد بقیه روزم هم بهره‌وریم کم باشه. اونجا بود که یه تصمیم مهم گرفتم؛ دفعه بعدی که حالم خوب نبود، یه «روز من» برای خودم ایجاد کردم. نشستم روی مبل، فیلم دیدم، خوراکی خوردم، کتابی که می‌خواستم رو خوندم، حتی سعی نکردم کسی رو ببینم (برای کسی مثل من،‌ توی جمع قرار گرفتن اضطراب زیادی بهم وارد می‌کنه) و توی یک کلمه، واسه خودم زندگی کردم!نتیجه خیلی خوب بود چون روز بعدش انقدر تونستم کارای زیادی انجام بدم و بهره‌وریم رو بالا ببرم که ذره‌ای از اون یه روز استراحت مخصوص به خودم پشیمون که نبودم هیچ، به خودم افتخار هم می‌کردم!من نمی‌تونم بهتون بگم (و نمیگم) که توی این روز مخصوص خودتون چیکار بکنید چون خودتون از همه بهتر می‌دونید که چه کاری باعث رها شدن فکرتون از دغدغه‌های کاری میشه و چی بهتون حس خوبی میده. فقط میگم هر کاری که می‌خواید انجام بدید، نه کاری که باید!باید بگذرونیشگفتیم که بعضی از مواقع واقعا به استراحت نیاز دارین، ولی این شرایط معمولا صفر و یک نیست؛ یا بهتر بگم سفید و سیاه نیست. خیلی از مواقع شما توی اون منطقه طوسی هستید و خودتون باید روزتون رو بسازید.ممکنه توی این چرخه «هیچ کاری نمی‌کنم چون افسرده‌ام، افسرده‌ام چون هیچ کاری نمی‌کنم» گیر بیفتید. درسته که ما نباید ارزش خودمون رو با میزان بهره‌وری کاری اندازه بگیریم، اما یه جاهایی این موضوع اجتناب ناپذیره. پس باید یه کاری کنیم که از این چرخه بیرون بیایم. طبق تجربه من، بیرون اومدن از این چرخه معیوب، سه تا گام داره:گام اول: خودتو خاموش و روشن کن!شما باید از طریق یه راهی، این بازه جدید زندگیتون رو از بازه نرمال قبلی متمایز کنید؛ باید سیستم بدنیتون بازیابی بشه و دنبال اون اندورفین‌هایی باشید که توی رد شدن از شرایط موجود بهتون قدرت میدن. فقط اولش سخته!وقتایی که من صبح از خواب بیدار میشم و آژیر خطر رو از طرف مغزم دریافت می‌کنم، اسلحه «دوش گرفتن» رو می‌گیرم دستم! میرم توی حموم، آهنگ میذارم، با آهنگ می‌خونم، می‌رقصم و خلاصه خودم یه کاری می‌کنم اون اندورفین‌ها ترشح بشن. همخونی کردن با آهنگ اتفاقا یکی از بخش‌های مهم این روتینه، چون باعث میشه چند دقیقه ذهن از فکرای معمولش جدا بشه و عملا فکری نکنم!اسلحه شما می‌تونه یه ربع دویدن باشه یا حتی چند دقیقه تمیزکاری یه تیکه از خونه! فقط حواستون به زمان باشه که مدت زیادی رو صرف این کار نکنید، همون چند دقیقه انجام دادن فعالیتی که دوست دارید، میزان اندورفین کافی رو با خودش میاره.گام دوم: فضا رو آماده کن!وقتی که ذهن دچار افسردگی میشه، دنبال هر راهی می‌گرده که کار نکنه. بهترین ریسمانی که بهش چنگ میزنه هم چیزایی اطراف محیط کار هستن که حواس رو پرت می‌کنن؛ بهونه دستش ندید خلاصه.شخصا توی چنین مواقعی، یه بطری آب (از تاثیر میزان آب کافی غافل نشید!)، یه لیوان قهوه و لپ‌تاپم رو نیاز دارم تا بتونم کارم رو انجام بدم، هر چیز اضافه‌ای باعث میشه حواسم پرت بشه؛ خلاصه که ساده برگزارش می‌کنم!یه بخش دیگه از آماده کردن فضا، اینه که ذهنتون نظم پیدا کنه و بدونید که با انجام دادن چه کارهایی می‌تونید به خودتون بگید «مفید». لیست کارهایی که باید انجام بدید رو بخش بندی کنید و مطمئن بشید که کارهاتون متمرکز و قابل مدیریت شدن هستن. اگه تسک‌هاتون زیادی بزرگ باشن، احتمالا میگید «من که نمی‌تونم تمومش کنم، پس شروعش هم نمی‌کنم دیگه!».پس لیست کارهایی که باید انجام بدید رو بنویسید (اگه بنویسید، ۴۲٪ احتمال انجام شدن داره). فقط حواستون باشه که زیادی بلندپروازانه فکر نکنید، بیشتر بهتون ضرر می‌زنه. میزان کاری که معمولا انجام میدید رو در نظر بگیرید و به همون اندازه کار برای خودتون بچینید. چون اگه همه کارهاتون رو انجام بدید و تهش زمان اضافه بیارید، هم زمان کافی برای ادامه کار دارید و هم انگیزه کافی؛ در واقع دیگه روی غلتک میفتید و حتی تسکای فرداتون رو هم انجام میدید! ولی اگه کارای زیادی توی لیستتون باشه، نمی‌رسید کامل انجام بدید و دوباره توی اون چرخه معیوب مفید نبودن گیر میفتید.گام سوم: بسازش!اگه دچار مریضی جسمی بشید، چقدر حواستون به خودتون هست و با احتیاط کار می‌کنید؟ بیماری فکری از اونم بیشتر به توجه و احتیاط نیاز داره. برای خودتون محدودیت زمانی بذارید و اینجوری حواستون به خودتون باشه، معمولا همون ۲۵ دقیقه کافیه و اینجوری لازم نیست بیش از حد از مغزتون کار بکشید و بیشتر خسته‌ش کنید. بعد از هر دوره ۲۵ دقیقه‌ای، من معمولا یه کم راه میرم و چندتا حرکت کششی هم انجام میدم؛ لیوان آب رو پر می‌کنم و شاید یه قهوه دیگه هم برای خودم بریزم.حواستون باشه که حتی اگه دارید خیلی مفید عمل می‌کنید، بازم به استراحت نیاز دارید وگرنه عواقبش خیلی بد میشه! پس به اندازه کافی آب بخورید، حرکات کششی انجام بدید که بدنتون از حالت کار در بیاد، چند قدم راه برید و خلاصه هر کاری بکنید که آخر شب احساس مفید بودن داشته باشید نه درد!نکته بعدی هم اینکه توی تسک‌هاتون، یه کم به خودتون آسون بگیرید. کار کردن توی روزایی که احساس افسردگی دارید نسبت به روزای دیگه چالش برانگیزتره. پس کارای سخت و بد رو بذارید واسه اون روزا و الان تسک‌هایی رو برای خودتون بذارید که بیشتر دوستشون دارید.راهِ سختِ کار کردن در روزهای افسردگیراه حل نهایی واسه روزایی که احساس افسردگی دارید، اینه که انقدر راه‌های مختلف رو از طریق آزمون و خطا امتحان کنید که در نهایت متوجه بشید چه کاری باید انجام بدید. مثلا همین امروز صبح، سگ سیاه افسردگی من رو از خواب بیدار کرد، اما اونقدر سیاه نبودم که نیاز به استراحت داشته باشم، پس یه دوش گرفتم، یه کم توی هوای آزاد راه رفتم و در نهایت از بین همه کارهایی که داشتم، تصمیم گرفتم این مقاله رو بنویسم چون نوشتن درباره خودم راحت‌تر از بقیه کارهاست.شما هم بهم بگید که چه راه‌هایی رو برای روشن‌تر کردن وضعیت امتحان کردید و اسلحه‌تون در مقابل این شرایط چیه.</description>
                <category>سارا کریمی صفت</category>
                <author>سارا کریمی صفت</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 13:18:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتنه مقاله برایه شما ،مایع افتخاره منِ !</title>
                <link>https://virgool.io/Productpizza/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%90-xhsgde3udiy5</link>
                <description>من مدیر محتوای پروداکت پیتزا و یه عشقِ محتوا هستم! توی این پست درباره چندتا از دغدغه‌هام براتون نوشتم:یه‌بار درباره این نوشتم که چقدر توی سایت‌های مختلف اشتباه‌های نگارشی، دستوری، املایی و تایپی می‌بینم و چقدر این قضیه، به طور خاص برای سایت‌های سفارش تولید محتوا، بد و خطرناکه. راستش انقدر این اشتباه‌ها زیادن و من رو اذیت می‌کنن، که چند وقته تصمیم دارم درباره رایج‌ترین خطاها توی متن‌ها بنویسم و تا می‌تونم در اختیار همه قرارش بدم؛ حتی اگه دو نفر هم کمتر اشتباه کنن، من اعصابم آروم‌تر میشه! امروز دیگه (به زور... نه ببخشید، به «توصیه» مدیر و دوست گرامیم) این تصمیم دیرینه رو عملی کردم و ... بسم‌الله!خب بذارید اول از همه بگم که من بین همه کسایی که منو می‌شناسن، به «غلط‌گیر» معروفم! یعنی اگه توی هر جمله‌ای که می‌بینم (یا حتی می‌شنوم!) اشتباهی وجود داشته باشه، سریع متوجهش میشم. این رو هم اضافه کنم که اکثر اطرافیانم از این موضوع به ستوه اومدن و همینه که لقب «غلط‌گیر» رو بهم دادن! علاوه بر این، به‌شدت اهل سرچ کردن و گشتن توی اینترنتم؛ یعنی هروقت هرکسی دنبال چیزی می‌گرده به من میگه که برم دنبالش و تا تهِ قضیه رو در بیارم! توی چند وقت اخیرم داشتم استارت‌آپ‌های مختلف رو بررسی می‌کردم و سایت‌هاشون رو چک می‌کردم که واسه‌ی کار خودم از محتواهاشون ایده بگیرم. توی همین گشتن‌های مداوم اشتباه‌های زیادی دیدم که بعضیاشون انقدر بدیهی بودن که اذیتم می‌کردن. واسه همینه که بالاتر گفتم هر اشتباه کمتر مساویه با آروم‌تر بودن اعصاب من!همه اینا رو گفتم که اگه من رو نمی‌شناسین، یه ایده کلی درباره‌م داشته باشین و بدونین که چی باعث شده این اشتباه‌ها رو جمع کنم و انقدر انگیزه پیدا کنم که درباره‌ش مقاله بنویسم. توی این مقاله سعی می‌کنم اشتباه‌ها رو طبق قاعده‌ش دسته‌بندی کنم؛ اشتباه‌های نگارشی، املایی و بدیهی! اگه چند دقیقه از وقتتون رو بهم بدید متوجه سیستم این دسته‌بندی میشید.قبل از اینتر زدن، یه بار جمله‌ها رو بخوناشتباه‌های نگارشی به اون دسته از اشتباه‌ها میگن که بیشتر مربوط به استفاده از علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول هستن. این دسته شاید توی معنی جمله تفاوتی ایجاد نکنن، اما خلاف قواعد نگارشی فارسی هستن و واسه همینه که بهشون میگیم اشتباه. معمولا اگه یه بار متنی که نوشتین رو بلند بخونین، متوجه این اشتباهات میشین.ویرگول:اگه توی جمله قراره از ویرگول استفاده کنید، لازم نیست قبلش فاصله (اسپیس) بذارید. اما... بعدش حتما از اسپیس استفاده کنید. این قاعده درباره بقیه علائم نگارشی مثل نقطه، دونقطه، نقطه ویرگول (یا همین علامت «؛» که بهش سمی‌کالن هم گفته میشه)، علامت تعجب یا علامت سوال هم صادقه.بعد از ویرگول از «و» استفاده نکنید. یا شاید بشه برعکسش رو هم گفت یعنی قبل از «و» ویرگول نذارید. چرا؟ چون یکی از کاربردهای ویرگول اینه که بین کلمه‌های هم‌پایه‌ای که تعدادشون بیشتر از دوتا باشه میاد و عملا جای «و» رو می‌گیره؛ پس استفاده از ویرگول قبل از «و» دیگه اضافیه. یعنی اگر بیشتر از دوتا کلمه یا عبارت هم‌پایه داشتین (یعنی کلمات یا عباراتی که همه‌شون یه نقش دارن و براشون از یه فعل استفاده میشه)، بین همه‌شون ویرگول میاد و قبل از کلمه یا عبارت آخر فقط «و» می‌ذارید. یادتون باشه که این مورد توی نوشتار انگلیسی صدق نمی‌کنه و واسه همین اکثر اشتباه‌های این مدلی که می‌بینیم، موقع ترجمه از انگلیسی به فارسی اتفاق می‌افته.مثلا «من ، برادرم ، پدرم ، و مادرم به بازار رفتیم» اشتباهه و باید به شکل «من، برادرم، پدرم و مادرم به بازار رفتیم» نوشته بشه.نقطه:حتما، حتما و حتما، آخر جمله‌هاتون نقطه بذارید. معمولا این اشتباه توی جمله‌های آخر هر پاراگراف دیده میشه که یادمون میره نقطه بذاریم و انگار که جمله رو همون‌جا ول کردیم. نقطه نشون میده که جمله‌تون تموم شده و واسه همینه که همیشه و آخر هر جمله لازمه.قاعده فاصله قبل و بعد از نقطه هم مثل ویرگوله؛ یعنی آخر جمله که می‌خواید از نقطه استفاده کنید نباید اسپیس بزنید ولی بعدش (یعنی اول جمله بعدی) فاصله میاد.مثلا «من، برادرم، پدرم و مادرم به بازار رفتیم .بازار خیلی زیبا بود» اشتباهه و باید اینطوری نوشته بشه: «من، برادرم، پدرم و مادرم به بازار رفتیم. بازار خیلی زیبا بود.»این نکته رو هم یادتون باشه که تنها جایی که آخر جمله نباید از نقطه استفاده کنید، توی تیتر مطالبه.نقطه ویرگول:وقتی که می‌خواید توضیح اضافه‌تری درباره جمله قبلی بدید، بهتره که از این علامت استفاده کنید؛ یعنی وقتی که می‌خواید معنی جمله قبل رو بگید یا اون رو با یه بیان دیگه توضیح بدید. (اگه دنبال مثال می‌گردید، جمله قبل رو با دقت بیشتری بخونید!)پرانتز و گیومه:اول از همه بگم که قاعده استفاده از فاصله برای پرانتز و گیومه تقریبا برعکس بقیه علائم نگارشیه؛ یعنی وقتی که دارین پرانتز یا گیومه رو باز می‌کنین، باید قبلش فاصله بذارین، و عبارت توی پرانتز/گیومه رو بدون فاصله بنویسید. حالا چرا تقریبا برعکس؟ چون موقع بسته‌شدن، این دوتا علامت مثل بقیه عمل می‌کنن؛ یعنی قبلشون فاصله نمیاد ولی بعدشون ادامه جمله با فاصله نوشته میشه.پرانتز رو برای توضیح بیشتر درباره یه کلمه، وسط جمله می‌ذاریم و گیومه رو برای نقل قول یا تاکید روی یه کلمه/عبارت و جداکردنش از بقیه جمله. این یعنی که اگه جمله رو بدون عبارت توی پرانتز بخونیم همچنان درسته اما بدون عبارت توی گیومه، جمله ناقصه. پس جمله زیر اشتباهه:طبق گفته سارا« معروف به غلط‌گیر » ، از حرف ربط( و )وسط جمله استفاده می‌شود.و چون عبارت «معروف به غلط‌گیر» توضیح اضافه درباره اسم «سارا» به حساب میاد و البته کلمه «و» جزء اصلی جمله‌ست، باید نوشته بشه:طبق گفته سارا (معروف به غلط‌گیر)، از حرف ربط «و» وسط جمله استفاده می‌شود.گفتم که اگه قواعد اصلی رو بلد باشید، این دسته از اشتباه‌ها رو معمولا خودتون موقع بلند بلند خوندن متن متوجه میشین. حالا بریم سراغ دسته بعدی که بیشتر با اعصاب من بازی می‌کنن!املا: صفر!یادمه که سال دوم ابتدایی، معلم ما همیشه آخر دیکته‌هایی که سر کلاس بهمون می‌گفت، یه «سپاسگزارم» هم می‌گفت که املاشو یادمون نره و خب ماه‌ها طول کشید تا املای درست این کلمه یادمون بمونه. جابه‌جا نوشتن فعل‌های «گذاشتن» و «گزاردن» بیشترین اشتباهیه که توی این دسته دیده میشه. از زمان ابتدایی، بهمون گفتن که «گذاشتن» (با تاکید روی حرف «ذ»!) این معانی رو داره: قرار دادن، اجازه‌دادن، وضع کردن، عبور کردن. یه‌کم خودمونی‌تر بگم، «گذاشتن» برای چیزهاییه که دقیقا می‌ذاریمشون! مثلا گذاشتن موبایل روی میز، گذاشتن نقطه آخر جمله، قانون گذاشتن، چیزی رو جایی جا گذاشتن یا حتی پایه‌گذاری کردن یه مکتب. اما «گزاردن» (این بار با تاکید روی حرف «ز»!) یعنی انجام‌دادن و به‌جا آوردن، پرداختن، بیان کردن. واسه همینه که کلماتی مثل «سپاسگزار» یا «نمازگزار» اینجوری نوشته میشن چون به معنای «بیان کردن/ادا کردن سپاس» و «به‌جا آوردن نماز» هستن. پس وقتی که قراره یه فعل یا کلمه‌ای رو با «گذاشتن/گزاردن»‌ بنویسید، اول به معنیش فکر کنید،‌ بعد توی انتخاب بین «ز/ذ» دقت لازم رو به خرج بدید. اگر هم که شک کردید، دوست خوب و دانای همه‌مون، گوگل، همیشه آماده کمکه!یه‌بار داشتم رزومه چند نفر که برای تولید محتوا درخواست کار داده بودن رو می‌خوندم، یه نفر توی رزومه‌ش نوشته بود: «تسلط در حوضه کامپیوتر، هوش مصنوعی و...»! بهم حق می‌دید اگه درخواستش رو همون لحظه رد کرده باشم دیگه؟ «حوزه» یعنی ناحیه، منطقه، زمینه و «حوضه» یعنی تالاب و آبگیر! اگه می‌خواید یادتون نره، می‌تونید حوضه رو با کلمه «حوض» یادتون بیارید و اینطوری دیگه هیچ‌وقت نمی‌نویسید «حوضه کامپیوتر»!یه بار داشتم بین سایت‌هایی که کارشون تولید محتواست و سفارش می‌گیرن برای این کار، می‌گشتم که یکی از عجیب‌ترین اشتباه‌ها رو دیدم! توی بخشی از سایت که مشتری‌های قبلی رو اسم برده بود، چنین چیزی رو دیدم:مایه افتخار یا مایع افتخار؟معنی مایع رو همه می‌دونیم: هر چیز روان مثل آب و سرکه رو میگن مایع. اما «مایه» یه کلمه دیگه‌ست که معنیش میشه اساس،‌ بنیاد، ابزار و چیزهایی شبیه به این. حالا به‌نظرتون معنی «همکاری با شما مایع افتخار ماست» چی می‌تونه باشه؟! فکر کنم این بار هم بهم حق میدین که به هرچیز دیگه‌ای که توی سایت درباره کیفیت کارشون نوشته شده بی‌اعتماد بشم.این آخرین موردی که می‌خوام توی این دسته بگم هم یکی از رایج‌ترین اشتبا‌هاتیه که احتمالا بخاطر تفاوت بین گفتار و نوشتار این کلمه به‌وجود میاد؛ راجع‌به. توی اطرافیان خودم خیلی می‌بینم که می‌نویسن «راجب» و انقدر ازشون ایراد گرفتم که دیگه همه یادشون مونده! شما هم یادتون بمونه؛ «راجع‌به» از فعل «رجع» میاد که متداول‌ترین شکل‌های این فعل که ما توی فارسی استفاده می‌کنیم رجوع، مرجوع و مراجعه هستن و در نتیجه نوشتن حرف «ع» توی این کلمه لازمه.«اشتباه‌های بدیهی» یا «چگونه با اعصاب من بازی کنید!»چند ساله که تاکید روی استفاده درست از «ه کسره» خیلی زیاد شده و من از این بابت به شدت خوشحالم! این مورد قاعده خیلی ساده‌ای داره:کجا از «ه» استفاده کنیم؟جایی که دارید به زبون محاوره صحبت می‌کنید و واسه همین می‌خواید فعل «است» رو حذف کنید؛ یعنی به‌جای «اون میز خوشگل است» می‌نویسید «اون میز خوشگله».جایی که می‌خواید از اسم معرفه استفاده کنید، مثلا «اون میزه رو ببین! چقدر خوشگله!».پس نمی‌نویسید «اون میزِ رو ببین! چقدر خوشگلِ!»کجا از «ه» استفاده نکنیم؟هیچ‌وقت به‌جای نقش‌نمای اضافه از «ه» کسره استفاده نکنید! همین!واقعا به همین سادگیه و کافیه که همین سه تا قانون کلی رو بلد باشید تا ننویسید « میزه خوشگلْ» و با اعصاب من بازی نکنید! حالا بگذریم از کسایی که «ه» آخر کلمه‌ها رو هم حذف می‌کنن و می‌نویسن «ب من بگو»!دیگه چجوری می‌تونید با اعصاب من بازی کنید؟ با گذاشتن فاصله به‌جای نیم‌فاصله! قاعده نیم‌فاصله از هکسره هم راحت‌تره؛ توی یه کلمه از نیم‌فاصله استفاده می‌کنیم، بین کلمات از فاصله. یعنی چی؟ یعنی موقع نوشتن کلمه «علی‌الحساب»، نمی‌نویسید «علی الحساب» و البته توی فعل‌هایی که دوبخشی هستن، بین دوتا بخششون نیم‌فاصله می‌ذارید،‌ نه فاصله. فکر کنم لازم نیست بگم که بین کلمه و علامت جمع «ها» هم باید نیم‌فاصله قرار بگیره. پس من دارم مقاله «اشتباه‌های» نگارشی رو «می‌نویسم». البته ممکنه این مورد رو توی سایت‌ها خیلی زیاد ببینید که خب بخاطر بهینه‌سازی برای موتورهای جستجو (یا همون SEO) این کار رو می‌کنن (چون تعداد افرادی که با نیم‌فاصله سرچ می‌کنن، کمتر از افرادیه که با فاصله سرچ می‌کنن).چرا انقدر گیر میدی؟همون اول مقاله چندتا از دلایل رو گفتم؛ از جمله غلط‌گیر و اهل سرچ و گشتن توی اینترنت بودنم. اما اینا فقط دلایلی هستن که باعث میشن من این اشتباه‌ها رو ببینم. دلیل اصلی اینه که خیلی از این اشتباه‌ها خطرناکن! مثل مثال مایع حیات که عرض کردم، یه لحظه تصور کنین که می‌خواین کل محتوای سایتتون رو بدین دست اعضای تیم یه سایتی؛ قطعا کیفیت یکی از مهم‌ترین فاکتورهای تصمیم‌گیریتونه. اما کیفیت رو از کجا می‌تونین تشخیص بدین؟ بله، از نمونه کارهاشون. حالا بهترین جا برای دیدن نمونه کارهای محتوای یه شرکت/وبسایت کجاست؟ محتواهای خود وبسایتشون. پس اگه من به‌عنوان مشتری، توی محتوای خود وبسایت اشتباه فاحشی ببینم، چطوری می‌تونم به کیفیت کار اون وبسایت اعتماد کنم؟ کسی که دلش برای وبسایت خودش نمی‌سوزه، مگه دلش برای کار من می‌سوزه؟این موضوع فقط برای سایت‌های تولید محتوا نیست. حداقل به نظر من، اشتباه‌های نگارشی و املایی و کلا هر نوع اشتباه دیگه‌ای، نشون‌دهنده بی‌توجهی اعضای اون سازمانه. در واقع وجود اشتباهی که من به‌عنوان یه آدم غیر متخصص متوجهش میشم، نشون میده که درست یا غلط بودن محتوا (هر نوع محتوایی و توی هر سطحی)، برای افراد مسئول اون بخش و به طور کلی هر عضو دیگه‌ی اون سازمان/شرکت مهم نیست. پس ممکنه که این طرز فکر رو توی رسوندن محصول نهایی به دست منِ مشتری هم داشته باشن و خب من هیچ علاقه‌ای ندارم کارم رو دست کسی بسپرم که کیفیت نهایی براش مهم نیست.نکته آخری هم که باید بگم اینه که اشتباه‌ها دسته‌ی دیگه‌ای هم دارن به اسم اشتباه‌های دستوری؛ دامنه این اشتباه‌ها خیلی گسترده‌ست و تا دلتون بخواد مثال ازش دارم! واسه همین ترجیح میدم اونا رو توی یه پست جداگانه بنویسم که هم این مطلب طولانی نشه و هم تاکید کافی روی اون دسته اشتباه‌ها بشه.اگه شما هم اشتباهی توی این دسته‌ها دیدین، حتما برام کامنت بذارین. منتظر خوندن نظراتتون توی این موضوع هم هستم و خوشحال میشم اگه هر نکته‌ای بود بهم بگین.</description>
                <category>سارا کریمی صفت</category>
                <author>سارا کریمی صفت</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 17:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما اشتباهای مدیرای جدید رو تکرار نکنید</title>
                <link>https://virgool.io/@sarah.karimisefat/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-gick63bmvfb7</link>
                <description>این پست یه ترجمه از مقاله Learn how to avoid the mistakes new managers make همراه با یه مقدار شخصی‌سازی و بومی‌سازی توسط خودمه.وقتی که برای اولین بار نقش مدیریت به یه نفر داده میشه، اون فرد با شرایط سخت و مطمئنا خطرناکی مواجه میشه؛ حتی وقتی که بهش وعده حمایت و پشتیبانی در قالب آموزش و تمرین هم داده میشه. قطعا زمانی که این مدیر جدید، بخاطر اینکه مسئول کار بقیه‌ست، با چالش‌های جدید مواجه میشه، فرصت خطا و اشتباه هم داره.درسته که در مورد نقش‌های رهبری غیررسمی مثل مدیر پروژه یا مدیر محصول، تجربه قبلی مفیده اما یه مدیر جدید توی اولین گام‌های این نقش میتونه چیزهای بیشتری یاد بگیره و کارهای بیشتری انجام بده. اگه میخواید آماده و قوی شروع کنید، باید از قبل در مورد خطاها اطلاعات داشته باشید و بخاطر همین من توی این پست 10 تا اشتباه رایجی که مدیران جدید خیلی زود مرتکب میشن رو میگم و برای هرکدوم هم راه حل میدم تا متوجه بشید چطور باید از اون‌ها پیشگیری کنید. «من همه‌چی رو میدونم!»درسته که احتمالا بخاطر تخصص فنی یا عملکردیتون نظر مدیر بالادستی‌تون رو جلب کرده باشید، اما الان که مدیر شدین دیگه باید روی کمک به ایجاد تخصص‌های عملکردی جدید تمرکز کنین. دقیقا درست متوجه شدید، مهارت‌هایی که باعث شدن به اینجا برسین مهارت‌هایی نیستن که به موفق شدنتون کمک کنن.کار شما حمایت از تلاش‌ها، کارها و پیشرفت بقیه و جهت‌دادن به فعالیت‌های کاری کل مجموعه‌ست، نه صرفا متخصص بودن. به‌جای ادعای متخصص بودن، روی ایجاد تخصص‌های جدید متمرکز بشین.«همه باید بدونن من مسئولم!»اونایی که تازه مدیر میشن انگار مجبورن به همه یادآوری کنن که قدرت دارن. به‌طور غریزی دوست دارین بگین «من مسئولم»، خب غریزه‌تون داره اشتباه راهنماییتون میکنه!همه میدونن که شما رئیس (یا حالا اگه بخوایم لطیف‌تر بگیم «مدیر») جدید هستین، ولی دنبال راهنمایی، جهت‌دهی و کمکن نه اعلامیه مسئولیت شما.در واقعیت، وسواستون واسه اینکه بگین رئیس شمایین، بیشتر قدرت و اعتبارتون رو از دید تیمتون ضعیف میکنه. در برابر تمایلتون به اعلام «من مسئولم» مقاومت کنید و به‌جاش سعی کنید اعتماد اعضای تیم جدیدتون رو به دست بیارید.«همه‌چیز باید یه شبه عوض بشه!»اگه فرض ذهنیتون اینه که تمام کارهایی که قبلا انجام شده اشتباه بوده، باید بدونید که با این ذهنیت فقط اعتبار خودتون رو زیر سوال میبرید. یادتون باشه که اون فرآیندها و دیدگاه‌های گذشته رو همین اعضای تیم ساختن و اگه این متدها رو محکوم کنید درواقع دارید به اون‌ها بی‌احترامی میکنید.به جای اینکه روی اون چیزهایی که ممکنه غلط باشن تمرکز کنید، سعی کنید با همکاری اعضای تیم جدید مشخص کنید که چه تغییراتی باعث میشه کارشون رو موثرتر و کارآمدتر انجام بدن.«تغییر ترسناکه!»نقطه مقابل اون مدیرای جدیدی که انگیزه بیش‌ازحد به تغییر همه‌چیز دارن، اون مدیرای جدیدی هستن که از ایجاد تغییر میترسن. این دسته از مدیرها در برخورد با اعضای تیم و فرآیندها زیادی با احتیاط رفتار میکنن و میترسن که اگه پیشنهاد ایجاد یه تغییر بدن همه‌چیز به‌هم میریزه.حواستون باشه که همیشه باید تصمیمات به‌موقع بگیرین. اعضای تیمتون رو توی شناسایی جاهایی که قابلیت بهبود و پیشرفت دارن درگیر کنید و از ایده‌هاشون حمایت کنید.«من واسه شناختن اعضای تیم وقت ندارم!»وقتی که شما تازه وارد یه تیم میشین، ایجاد اعتماد سریع با بقیه اعضا شاید یکی از مهمترین کارهاست. بهترین راه برای انجام این کار اینه که به هرکدومشون شخصا توجه کنید. بشینید با هرکدومشون صحبت کنید و ازشون درمورد ایده‌هایی که دارن و تغییرایی که دوست دارن انجام بشه سوال بپرسید.هر زمانی که ممکن بود ازشون حمایت کنید یا کمکشون کنید که این تغییرات رو به وجود بیارن. توی زمان مناسب با اون‌ها درمورد آرزوهایی که درمورد شغلشون دارن و گام‌های بعدیشون صحبت کنید و سعی کنید با همدیگه یه برنامه توسعه براشون ایجاد کنید که اون‌ها رو به سمت اهداف بلندمدت‌تری که دارن هدایت کنه.اگه شما قبلا یکی از اعضای تیم بودین و الان مدیر شدین، بازم این جلسه‌ها همونقدر مهمن. فکر نکنید بخاطر اینکه افراد رو وقتی عضو تیم بودین شناختین، آرزوهای شغلی و ایده‌هاشون برای پیشرفت‌های کوتاه و بلند مدت رو هم میدونین.توی این شرایط هم باز باید همون مقدار زمان رو صرف صحبت‌های اولیه و شناخت اعضای تیمتون از یه دید جدید بکنید. اگر به افراد توجه کنید، اون‌ها هم با توجه‌کردن به شما بهتون جواب میدن.«دیگه لازم نیست رئیس درگیر کارهای من بشه!»ممکنه فکر کنید که رئیستون به شما ارتقا داده که حواستون به کارها باشه و دیگه واسه مشکلات روزانه مزاحمش نشید. در واقعیت، اون رئیسی که مستقیما به شما نظارت میکنه یکی از ذی‌نفعای خیلی خیلی مهم توی موفقیت شماست و میخواد که فرصت حمایت از شما و راهنماییتون رو داشته باشه.لازم نیست خیلی توانایی مستقل کار کردنتون رو نشون بدید، به‌جاش مطمئن بشید که همیشه به رئیستون به اندازه‌ای که لازمه درمورد کارهاتون اطلاعات میدید؛ البته که این اندازه لازم بستگی به خودتون داره.بعضی از رئیس‌ها میخوان که هرروز باهاشون در ارتباط باشید، بعضیا هم ترجیح میدن فقط وقتی که به مشکل خاصی برخورد کردید ازشون کمک بگیرید و شایدم یه سری از رئیس‌ها بخوان شما رو در عمل بسنجن. پس حواستون باشه که رئیستون میخواد چقدر توی کارهای شما درگیر باشه و با توجه به اون باهاش در ارتباط باشید.«مواجهه با افراد دردسرساز تیم؟ نه لطفا!»تقریبا توی تمام دنیا، مدیرهای جدید از مسائل افراد چالش‌دار توی تیمشون فرار میکنن. خیلی از مواقع این مسئله بخاطر اینه که یاد نگرفتن چطور بازخورد سازنده بدن و نگرانی بیش از حد دارن که هر صحبت انتقادی باعث میشه اعضای تیم باهاشون مقابله کنن.اما در واقعیت، همه افراد مدیر جدید رو زیر نظر میگیرن تا ببینن چطوری با چالش‌های آدمای سخت و پردردسر تیم برخورد میکنه. اگه این مسائل رو ندیده بگیرین اعتبارتون رو زیر سوال میبرین. اما اگه به موقع و خیلی حرفه‌ای با این چالش‌ها برخورد کنید باعث میشه اعتبارتون به عنوان یه مدیر جدید خیلی زیاد تقویت بشه.اجازه ندید مشکلات این افراد پرچالش مدت طولانی باقی بمونه. اینکه بتونید بازخورد موثر و سازنده بدید و بگیرید یه هنره که به عنوان یه مدیر باید بلد باشید. یادتون نره، همه حواسشون به شماست!«من نباید اشتباه کنم!»بذارید یه حقیقتی رو بهتون یادآوری کنم؛ شما هم انسانید! اینکه همیشه، به غلط، میخواید باور کنید که هر نشونه ضعفی قدرت شما رو زیر سوال میبره اشتباه محضه. اعضای تیمتون دنبال نشونه‌هایی هستن تا بتونن به شما به عنوان یه رهبر اعتماد کنن.سرتون رو بالا بگیرید، اشتباهاتتون رو بپذیرید و از اون‌ها درس بگیرید. هرچقدر بیشتر تواضع داشته باشید، اعضای تیم هم از شما به عنوان یه مدیر بیشتر حمایت میکنن.«من که نباید از افراد مراقبت کنم!»اگه افراد مطمئن باشن که امنیت دارن، بهتون اعتماد میکنن و در نتیجه تا هرجایی که بتونن ازتون حمایت میکنن. هرروز صدتا موقعیت پیش میاد که باید از اعضای تیمتون در اون‌ها محافظت کنید مثل مزاحمت‌های ناخواسته و حتی دسیسه‌های سیاسی گروه‌های دیگه. وقتی که افراد تیم متوجه بشن هواشون رو دارید، کاملا شما رو به عنوان مدیر قبول میکنن.«عقیده مربی؟! چی؟!»وقتی همه‌چیز خوب پیش میره، بخاطر تیمه. وقتی چیزی خوب پیش نره، بخاطر اینه که تو شکست خوردی.به این میگن عقیده مربی یا «Coach&#x27;s Credo» با این عقیده زندگی کنید تا ببینید که اعتبارتون پیش اعضای تیم چقدر بالا میره.یه کلام!بیشتر کسایی که برای بار اول مدیر میشن، یا همون مدیر جدیدا، دچار حداقل یکی (و حداکثر ده‌تا!) از این اشتباهایی که گفتم میشن. درسته که نمیتونید مدیر بودن یا رهبر بودن رو از توی کتاب و بلاگ و این چیزا یاد بگیرید، ولی میتونید بفهمید که چه کارهایی رو نباید بکنید. پیشگیری بهتر از درمانه دیگه!</description>
                <category>سارا کریمی صفت</category>
                <author>سارا کریمی صفت</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 10:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>