<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sara</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saraheydarii17</link>
        <description>سارا هستم متولد آبان ماه و آموزگار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 13:10:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4187447/avatar/reNrDs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sara</title>
            <link>https://virgool.io/@saraheydarii17</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صندلی کنار پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@saraheydarii17/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-zjrhrmsmyzzv</link>
                <description>هنوز نگام بهش هست میخوام ببینم چیکار میکنه یهو یه صدایی میاد هم اون و هم من برمی گردیم سمت صدا دختر داره به یه جایی نگاه میکنه فکر میکنم آدم آشنایی دیده اما اون آدم هنوز توی دید من نیست خیلی دوست دارم ببینم اون آدم رو باز اون حس کنجکاوی همیشگی اومده سراغم خودم رو یکم بالاتر میکشم و به پنجره نزدیک میشم تا بلکه بتونم چیزی ببینم خیلی از پنجره دوره قطره های بارونی هم که روی پنجره هست باعث میشه خوب نتونم ببینم اما از همینجا هم میتونم حدس بزنم اون آدم یه مرده داره به دختر نزدیک میشه و دختر همون جور ایستاده و نگاش میکنه هم حس کنجکاویم باعث میشه دلم بخواد اون مرد رو ببینم که کی هست و هم دوست دارم چشم از دختر برندارم میخوام ببینم واکنشش چی هست همین جور خیره به دختر نگاه میکنم توی چهره اش کمی نگرانی دیده میشه شاید هم از دیدن مرد جا خورده  نمیتونم بفهمم خوشحاله یا ناراحت فقط و فقط بی حرکت ایستاده و زل زده به همون سمتی که مرد هست مرد نزدیک تر شده و من الان بهتر میتونم ببینمش یه پیراهن آستین بلند مشکی و یه شلوار کتان هم رنگ پیراهنش به تن داره موهاش نه کوتاه هست و نه بلند اما قد بلندی داره چهار شونه هست و میتونم بگم از اون آدمایی هست که هر روز رو باشگاه میرن و ورزش میکنن  رژیم های سخت می گیرن( جای برادری مرد جذابی هست)  چرا احساس میکنم این آدم برام آشنا هستش و انگار قبلا دیدمش هی به مغزم فشار میارم تا بلکه یادم بیاد اما چیزی به ذهنم نمیرسه میدونم که تا به جواب نرسم بیخیال نمیشم اما الان دوست دارم واکنش اون ها رو ببینم پس هم چنان زل زدم بهشون دیگه الان کاملا نزدیک دختر شده صورت هاشون توی فاصله چند سانتی از هم قرار داره از چهره دختر میتونم بفهمم یکمی از این هم نزدیکی خجالت کشیده صورتش و بیشتر لپ هاش گل انداخته و دیگه مستقیم به مرد نگاه نمیکنه  هر از گاهی نگاهش رو از مرد به سمت کفش هاش و بعد به دوروبر میده حتی میتونم ببینم که داره با انگشتای دستش بازی میکنه دقیقا مثل من وقتایی که استرس دارم و با انگشتام بازی میکنم  نگاه مرد اما ثابت روی دختر هست گاهی به چشماش و گاهی به لب هاش خیره شده میتونم بفهمم که یه رابطه احساسی بینشون هست و این نگاه ها این حدس رو قوی تر میکنه بالاخره مرد سکوت رو میشکنه و صداش میزنه نگار و دختر که تا الان سرش رو پایین انداخته بود سرش رو بالا میاره  و خیره به مرد نگاه میکنه چشم هام روی اون دوتا مونده اما فکرم جای دیگه هست نگار این اسم چندبار توی ذهنم میاد و فکر میکنم چقدر این اسم زیباست و چقدر به دختر روبه روم میاد این اسم اما جدای از این ها چرا این اسم اینقدر برای من آشناس کی قبلا همچین اسمی داشته که من یادم مونده چرا یادم نمیادادامه دارد...</description>
                <category>sara</category>
                <author>sara</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 15:47:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی کنار پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@saraheydarii17/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-c15e2hcy9ppf</link>
                <description>به نام یگانه معبود هستیاز پنجره اتاقم دارم بیرون رو تماشا میکنم همیشه خیره میشم به اون نیمکت چوبی قهوه ای رنگی که روبروی پنجره هستش یه وقتایی خودمومیزارم جای آدمهایی که روی اون نیمکت نشسته اند دوست دارم بدونم توی فکرشون چی هست و اون لحظه چی حواسشون رو پرت کرده. الان که دارم به اون صندلی نگاه میکنم یه دختری هم سن و سال خودم نشسته اونجا یه مانتو کرمی با شال و شلوار مشکی تنش هست یکمی از موهاش از شالش اومده بیرون و بادی که میوزه باعث شده بریزه توی صورتش توی چهره اش یکم کلافگی دیده میشه یکم ناراحتی شاید دلش گرفته شاید چیزی ناراحتش کرده انگار از اون لحظه هاست که یه اتفاق کوچیک باعث میشه بزنه زیر گریه و تا چند دقیقه بدون وقفه گریه کنه نمیدونم چه اتفاقی براش افتاده اما دوست دارم برم باهاش حرف بزنم ولی نمیخوام اون تنهایی و آرامش رو ازش بگیرم همین جور از پشت پنجره نگاش میکنم یه رعد و برق میزنه با تعجب به آسمون نگاه میکنم چرا من اصلا متوجه هوای ابری نشده بودم اینقدر که حواسم به صندلی و اون دختر بود به آسمون نگاه نکردم دوباره یاد اون دختر میفتم و نگاهم رو از آسمون میگیرم دوباره نگاش میکنم هنوز نشسته اونجا و انگار اصلا رعد و برق و بارون براش مهم نیست انگار اصلا توی این دنیا نیست دوباره رعد و برق میزنه و بعدش چند قطره بارون میخوره به پنجره هنوز نگاهم روی اون دختره تازه انگار متوجه بارون و آسمون شده سرش رو میگیره رو به آسمون چند قطره بارون می چکه روی صورتش نمیدونم توی دلش داره چی میگه و به چی فکر میکنه یکم بعد پا میشه که بره دوباره نگاش میکنم نمیدونم هنوز قطره های بارون هستن که روی صورتشه یا اشک هایی که از چشماش ریخته....ادامه دارد....</description>
                <category>sara</category>
                <author>sara</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 13:49:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>