<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا خباز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarakhabbaz</link>
        <description>شیرینی پزِ تبلیغات چی....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:07:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/236905/avatar/4Zbh05.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا خباز</title>
            <link>https://virgool.io/@sarakhabbaz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بادکنک صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@sarakhabbaz/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%86%DA%A9-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-pjodctbbmrel</link>
                <description>فقط جیغ میزدم. جیغ‌های به قول مادر بنفش. پرستار سرنگی را در بازویم خالی کرد و مثل پتویی که خیس شده باشد افتادم روی دست پرستار. دکتر می‌گفت شوک عصبی است. من فقط جیغ میزدم. هیچکس در اتاقم دوام نمی آورد. پرستارها به اتاقم لقب اتاق شکنجه داده بودند و برای راحتی خودشان هم که شده داروهایم را سر وقت می آورند. آرامبخش اول را توی آسانسور بیمارستان گرفتم. درب آسانسور که باز شد نسیم خنکی صورتم را بوسید. صدای موج ها را که شنیدم پایم را از سردی آسانسور گذاشتم روی ماسه های نرم و آفتاب خورده . همه چیز به طرز غریبی عادی بود. هیچکس کنار ساحل نبود. قدم هایم را سنگین بر می‌داشتم که نیافتم.  موج که بر روی پاهایم شکست چیزی درونم تکان خورد. بی اراده دستم را روی شکمم گذاشتم. تکان بعدی را قوی‌تر احساس کردم و غرق لذت شدم. دخترم تکان میخورد و با هم داشتیم ساحل را قدم میزدیم. هیچکس آن اطراف نبود. از دور صدای همهمه می آمد و هر چه می گذشت صداها نزدیک تر میشدند. ناگهان آسمان مثل هجوم دسته کلاغ ها سیاه شد، موج ها بی نظم شده بودند و هیاهو می کردند. اضطراب مثل کرم های خاکی زیر پوستم  می دویدند. سرپناهی نبود. خودم بودم و خودم. خواستم خودم را به جایی برسانم که نمی دانم از کجا مردی تنومند به سمتم دوید، بازوهایم را گرفت و پرتم کرد توی آب. جیغ زدم.مادر بالای سرم ذکر می‌گفت و با هر پلک زدن اشک هایش سرازیر میشدند. آنقدر روی تخت تقلا کرده بودم که دستم را بسته بودند. جیغ که زدم دستش را روی قلبم گذاشت و چیزی خواند. دستم را روی شکمم کشیدم  خالی بود. بدنم از تقلا افتاد.سلاحم شده بود جیغ و خوراکم آرامبخش. چرا مرا به تخت بسته اند؟ اصلا چرا اینجا بودم؟ مادر فقط دعا می خواند و گاهی دستان چروکیده اش را روی سرم می کشید. می خواستم حرف بزنم اما نمی توانستم. شاید هم نمی خواستم!آرامبخش دوم را وقتی زدند که سوپ را تف کردم توی صورت خواهر کوچکم سمانه و با دستی که آزاد بود ظرف ها را پرت کرده بودم سمت در. می‌خواستم بروم سمت ساحل اما چشم هایم روی مبل باز شد. لوستر شامپاینی کریستالی نقلی قشنگی آویزان بود. خسته بودم، سرم گیج میرفت، مثل معتادی که چند روز مواد نزده است استخوان هایم درد می‌کردند. روی فرش جلوی مبل پر از اسباب بازی های دخترانه بود. به کمک دسته مبل بلند شدم، عروسک خرگوش سفید را برداشتم و بو کردم بوی نوزاد با بوی خون قاطی شده بود. بوی خون از عروسک نبود، لبم ترکیده بود. در بی‌تعادل ترین حالت به سمت اتاق می‌رفتم، توی آینه اتاق خودم را دیدم. باید هم استخوان هایم درد میکردند. کتک خورده بودم. تازه داشتم گرمای خون های جاری شده را روی پوست سردم احساس می کردم. همه چیز خانه برایم آشنا بود، صدای دست و پا زدن توی آب می آمد. به سمت صدا رفتم.همان مرد تنومد کنار ساحل، دختر نوپایم را گذاشته بود توی وان و داشت خفه اش می‌کرد. مثل کانگورویی  زخمی پریدم سمتش. با پشت دستهای آهنی اش توی صورتم زد و نشست روی سینه ام. چهره اش داشت برایم آشناتر می شد. دستانش را مثل مار دور گردنم پیچید. به خر خر افتاده بودم. داشتم فکر میکردم که چرا تاثیر آرامبخش تمام نمیشود؟ چشمانم سیاهی رفت و چهره آشنای مرد تار شد.شب شده بود و در اتاق تنها بودم. مچ دستم می سوخت. از شدت تکان هایی که خورده بودم مچ دستم سرخ شده بود و کم مانده بود خون جاری شود. جیغ نزدم. سعی میکردم چهره مرد را به خاطر بیاورم. این جاهایی که رفتم چقدر واقعی بودند؟ جایی در وجودم اما خلا وجود دخترم را احساس می کردم. مطمئن بودم که دختری داشتم. حتی مطمئن بودم که دیگر ندارمش، اما دلیلش را هنوز به خاطر نمی آوردم. پرستار شیفت شب که آمد از اینکه بیدار شده بودم و آرام بودم طوری تعجب کرد که انگار مرده ای در سردخانه بیمارستان زنده شده است. دستم را دید و خواست برایم پماد بیاورد که دستش را گرفتم. گلویم از شدت جیغ هایی که زده بودم خراشیده شده بود. به سختی گفتم آینه بیاورد. اول امتناع کرد اما دستش را محکمتر فشار دادم که بیاورد. آینه را دستم داد. همانطور که داشت روی قرمزی های مچم پماد میزد می گفت خیلی خوب شده اند، نترس جایشان نمی ماند. انگار داشتم خودم را در آینه همان اتاق نگاه می کردم. با این تفاوت که سرم را بسته بودند. لبم بخیه داشت. زیر چشم هایم مثل راکون سیاه شده بود. از اینکه آن لحظه ای که توی وهم دیده بودم را تجربه کرده بودم ترسیدم. آنقدر که بدنم شروع کرد به لرزیدن و لرزش ها تشدید شد. پرستار دکتر را پیج کرد. پرستار دیگری میان دندان هایم چیزی گذاشت و سعی می کرد تکان های بدنم را مهار کند. وسط وحشتی که وجودم را گرفته بود یاد آب میوه گیری قدیمی مادر افتادم که وقتی با سمانه می خواستیم آبمیوه بگیریم نوبتی نگهش می داشتیم که از روی کابینت نیفتد، از بس که می لرزید. اما مادر اعتقاد داشت ما بلد نیستیم باهاش کار کنیم. لرزشم کم شد. جسم میان دندان هایم را برداشتند و من هنوز داشتم به خاطره آبمیوه گیری فکر می کردم و لبخند می زدم. دکتر با چشمان آبی ریزش آمد نزدیک و نگاهم کرد. چشمان آبی! پرده‌ها کنار رفت و پازل چهره مرد تنومد تکمیل شد. کیوان، همسر عزیزم. مردی مهربان و درشت هیکل با چشم‌های آبی و موهای خرمایی که لابه لایش تارهای سفید هم داشت. همان که بلافاصله بعد از شروع شدن اولین باران پاییز هرجا که بود خودش را می رساند تا با هم ولیعصر را قدم بزنیم به سمت امامزاده صالح. همان که توی عکس‌های عروسی‌مان وقتی عکاس میگفت بهم نگاه کنید محو تماشایم میشد و بغض توی اقیانوس چشمهایش موج می زد. کیوان از بس متین و موقر بود و حواسش به من و زندگی بود خاری شده بود توی چشم مردهای فامیل. همان که من را بهتر از خودم می شناخت و حمایتم می کرد.کیوان همان همسر عزیزی بود که بعد از به دنیا آمدن رزا دخترم دچار جنون شده بود. کیوان بچه نمی خواست. از وقتی متوجه شده بود که پای بچه‌ای به زندگیمان باز خواهد شد. تمام تلاشش را کرده بود که دخترش را از آمدن منصرف کند. قهر کرده بود، خودش می‌گفت به شوخی اما هولم داده بود که بچه بیفتد. حتی چیزخورم کرده بود. اما رزا می خواست زندگی کند. هیچوقت نگفت چرا نمی خواهد پدر شود، حتی مستقیم هم نگفته بود که بچه نمی خواهد. کیوانی که قبل از بارداری می شناختم مرده بود و مردی تنومد که نوری از زندگی در چشمانش نبود متولد شده بود. زندگی که گذرانده بودم داشت روی دور تند از پیچ و تاب‌های حافظه‌ام عبور می کرد. به آن شب کذایی که رسید، رفت روی حرکت آهسته. رزای شش ماه‌ام را بغل کرده بودم و می بوسیدم. مرد غریبه از اتاق بیرون آمد و بی توجه به صدای خنده هایمان ، مشت گره کرده اش را پای چشمم پیاده کرد. رزا از دستم روی مبل افتاد و دیگر چیزی احساس نکردم تا وقتی که بدن در تلاطم رزا را توی وان حمام دیدم. جیغ زدم. رزا مثل بادکنکی صورتی روی آب ماند. همسایه‌ها صدای جیغ هایم را شنیده بودند و مدام به در می کوبیدند. پلیس که آمد کیوان دستانش را مثل مار دور گردنم پیچانده بود. اورژانس که رسید فقط جیغ می زدم. ساعت چهار صبح، زیر چهار لایه پتو، زل زده در چشم های آبی دکتر به پهنای صورت اشک می ریختم. یک ماه بعد از بخش اعصاب روان مرخص شدم. نمی خواستم کسی از کیوان هیچ خبری برایم بیاورد. سه سال هر شب خاطراتم را با جمله رزا می خواست زندگی کند شروع می کردم و رفته رفته کم ترش کردم.هفته پیش در عالم رویا کنار همان ساحل با ماسه های نرم و آفتاب خورده ایستاده بودم و نسیم ملایم دریا گونه هایم را بوسه باران می کرد. دخترکی شش ساله روی ماسه ها قلعه می ساخت. با دست های پر از ماسه موهای خرمایی فرفری اش را از توی صورتش کنار زد و رو به من گفت مامان ببین رزا رو درست نوشتم؟از آن شب نخوابیدم. می ترسم چهره موهای خرمایی پر از ماسه اش جایش را بدهد به بادکنک صورتی روی آب.سمانه طبق هر سال توی رستوران محبوبم برایم تولد گرفته. بی خوابم و فقط به رزا و موهای فرفری اش فکر می کنم. تولد، تولد، تولدت مبارک. کیک را گذاشتند جلوی من، به ناترازی خامه روی کیک خیره شده بودم که سمانه زیر گوشم گفت نمی خواهی شمع‌ها را فوت کنی؟ من اما داشتم به این فکر می‌کردم که باید قرص‌های شبم را دوباره شروع کنم و با رزا خداحافظی کنم.پاییز1403</description>
                <category>سارا خباز</category>
                <author>سارا خباز</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2025 11:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هندوانه به شرط چاقو باشید</title>
                <link>https://virgool.io/@sarakhabbaz/%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D8%B7-%DA%86%D8%A7%D9%82%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-hbned1mbpgd8</link>
                <description>وقتی  میخوای انار بخری باید بالا و پایینش کنی یه دور بچرخونیش و بالاخره با  توکل به خدا خرید کنی حالا یا شانس یا اقبال که سفید نباشه، خیلی ترش نباشه  و… روی اون نمونه های باز شده و گل کرده ای که میذارن هم خیلی نمیشه حساب  کرد. هرکاری کنی هم نمیتونی به فروشنده بگی 6 کیلو انار رو براتون باز کنه  تا مطمئن بشین سرتون کلاه نرفته (خیلی منطقی نیست)، خوب همینه دیگه اناره.اما  هندوانه، همه مدعیان هندوانه شناس چندین بار با شکست مواجه شده اند و همه  جا تجربه جواب نداده  مخصوصا توی خرید یکسری کالا و یا خدمات ولی هندوانه  رو میتونی به شرط چاقو بخری و خلاص.شفافیت در فروش و نشان  دادن واقعیت محصولی که داری ارائه می کنی قطعا به فروش بیشتر اون محصول  خیلی بیشتر کمک می کنه تا فقط جار بزنی و از مخاطب بخوای بدون اینکه حسن  نیت شما رو متوجه بشه ازتون خرید انجام بده و از خریدش هم راضی باشه. خلاصه  که کسی چشم بسته دستش به خرید نمیره مگر اینکه دیگه خیلی غنی باشه و براش  اهمیتی نداشته باشه. پس توی نوشتن و یا ارائه دادن مشخصات یا توضیحات  محصولتون مثل فروشنده هندوانه  باشین و بدون چشم داشت اطلاعات محصول رو  بیان کنید تا مخاطب خیلی راحت تر با شما و محصولتون ارتباط بگیره و با این  کار ریسک خرید و انتخاب رو هم برای خریدار کاهش میدین انار بخورید خیلی  خاصیت داره ولی توی معرفی محصولتون  لطفا هندوانه به شرط چاقو باشید.</description>
                <category>سارا خباز</category>
                <author>سارا خباز</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 09:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیشه ها را بکشید تا خلاقیت جان بگیرد</title>
                <link>https://virgool.io/@sarakhabbaz/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-u0zwytjauakk</link>
                <description>پیلبان در یکی از ویدیوهای طنزش سراغ استارت آپ ها رفته بود و یه بخشی به جملات انگیزشی روی دیوار ها اشاره کرد. چون مدتی بود ذهنم درگیر think outside the box بود این ویدیو تلنگری بهم زد که راجع بهش بنویسم.انگار این نوع جملات فقط برای روی دیوار قشنگ هستند. بیاین عمیقتر بهشون فکر کنیم و به اطرافمان توجه کنیم. چند درصد از اطرافیانمان مصداق عینی این جملات هستند؟در دنیای پر از چالش ها و پیچیدگی ها که به سرعت در حال تحوله، توانایی تفکر خارج از چارچوب یه مهارت ضروری به حساب میاد. هنجارها و کلیشه های سنتی اغلب می تونن دیدگاه های ما را محدود کنند و مانع نوآوری و پیشرفت بشن. چطور میشه خارج از این چارچوب ها حرکت کرد؟ چه کسانی بیشتر این توانایی رو دارن؟میشه این مهارت رو بدست آورد یا تقویت کرد؟ چیزی که این روزها با توجه به بررسی اطرافم و آدم های مختلف بهش فکر میکنم اینه که برای ایجاد و یا تقویت این مهارت چیکار باید کرد؟برای پاسخ به این سوال ها بررسی و تحقیقی انجام دادم که نشون میده که تفکر خارج از چارچوب چطور می‌تونه به تحولات و راه‌حل‌های قابل‌توجهی منجر بشه و اینکه چطور میشه با یک سری کارهای ساده و در عین حال پیچیده و سخت این مهارت رو بدست بیاریم .اما مهمتر از اینکه بتونیم این مهارت رو در خودمون بوجود بیاریم اینه که موانع ایجاد این تفکر هستن رو بشناسیم و برطرفشون کنیم. در اینجا به دو عامل اصلی اشاره میکنم:-کلیشه ها: کلیشه ها مثل چسب دو قلو به ذهن می چسبند و ذهن رو محدود میکنن و  برای رهایی از این چسب ها باید مثل خودشون محکم باشیم و دو برابر آنها مقاومت کنیم. میشه با بحث و گفتگو راجع به هنجارها و کلیشه های اجتماعی آن ها را کوچک/خرد کرد، اشکال ها و ایرادات ناشی از رعایت دقیق هنجارهای تعیین شده را برجسته کنیم و به مرور آن ها را برطرف کنیم. (برخورد منطقی و دور از تعصب با کلیشه ها قطعا به کوچک شدن و از بین رفتن آن ها در ذهن کمک بسزایی می کنه.)عوامل روانشناختی: ذهن انسان یک سیستم خودسانسوری داره که به واسطه کلیشه های نهادینه شده در ذهن از بروز/ایجاد/شکوفایی ایده های غیر متعارف جلوگیری می کنه. اما یکی از اصلی ترین موانع سرکوب خلاقیت، ترس از شکست و طرد شدن است که مانع از خروج افراد از منطقه امنشون میشه.think outside the boxحال که موانع اصلی رو شناختیم میخوایم راجع به روش هایی صحبت کنیم که میشه با پیروی از اون ها و تمرین و استمرار تفکر خارج از چارچوب را در خودمون ایجاد و یا تقویت کنیم:روشن فکر باشید: ایده های جدید را بررسی کنید، حتی اگر آنها عجیب یا غیر متعارف به نظر برسند. همچنین در صورت مواجه با اطلاعات جدید، تمایل و پذیرش ایجاد در نظر خود را داشته باشید.کنجکاو باشید: خود را تشویق کنید که سوال بپرسید و به دنبال اطلاعات جدید باشید. این به شما کمک می کند تا دنیا را به شیوه های جدید ببینید و راه حل های نوآورانه ای برای مشکلات ارائه دهید.استراحت کنید: گاهی اوقات بهترین راه برای تفکر خارج از چارچوب این است که از مشکل فاصله بگیرید. مدتی از آن فاصله بگیرید و با نگاهی نو/متفاوت به آن بازگردید.ایده پردازی کنید: طوفان فکری راهی عالی برای خلق ایده های جدید است. گروهی از افراد را دور هم جمع کنید و از آنها بخواهید که افکار خود را در مورد مشکل به اشتراک بگذارند. هیچ ایده ای را قضاوت یا انتقاد نکنید، فقط همه آنها را یادداشت کنید.مقایسه کنید: مقایسه کمک می کند تا مشکل را از منظر جدیدی/دیگری ببینید.ریسک کنید: گاهی بهترین راه برای رسیدن به یک ایده جدید، ریسک کردن است. از امتحان کردن چیزهای جدید نترسید، حتی اگر نتیجه ای نداشته باشد.مطالعه کنید: در موضوعات مختلف کتاب، مقاله و وبلاگ بخوانید. مطالعه کردن کمک می کند چیزهای جدیدی یاد بگیرید و دنیا را به روش های جدید ببینید.با افراد با سوابق کاری مختلف صحبت کنید: این به شما کمک می کند تا دیدگاه های متفاوتی در مورد مشکلات و چالش ها بدست آورید.سفر کنید: سفر شما را در معرض فرهنگ ها و شیوه های جدید تفکر قرار می دهد.در کلاس ها یا کارگاه های آموزشی خلاقیت و نوآوری شرکت کنید: این موارد هم  می تواند به شما کمک کند تا تکنیک ها و استراتژی های جدیدی را برای تفکر خارج از چارچوب یاد بگیرید.تمرکز حواس را تمرین کنید: تمرکز می تواند به شما کمک کند تا ذهنتان را پاک کنید و روی حال تمرکز کنید. این مورد زمانی مفید است و کاربرد دارد که در تلاش برای ارائه ایده های جدید هستید.در حین تلاش و استفاده از روش های ذکر شده در ایجاد تفکر خارج از چارچوب پیشنهاد می کنم صبور باشید چون تفکر خارج از چارچوب نیاز به زمان و تلاش دارد. انتظار نداشته باشید که یک شبه به یک نابغه خلاق تبدیل شوید. صبور باشید و از ایده دیگران نیز حمایت کنید. دوم اینکه حتما موفقیتتان را جشن بگیرید این کار شما را تشویق می کند که به خلاقیت و نوآوری ادامه دهید.تفکر خارج از چارچوب مهارتی است که می توان آن را آموخت و توسعه داد. با رعایت این نکات می توانید توانایی خود را در تفکر خلاق تقویت کنید و راه حل های جدیدی برای مشکلات ارائه دهید.</description>
                <category>سارا خباز</category>
                <author>سارا خباز</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 17:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم کوتاهِ بلند</title>
                <link>https://virgool.io/@sarakhabbaz/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-s8h8vjhmbxka</link>
                <description>عصر بود ، هوا ابری ، سوار تاکسی بودیم. یه مردی بود چهل و چند ساله ، که حوالی میدون می‌خواست پیاده بشه ...؛از عقب دستشو دراز کرد کرایه رو بده ، راننده پرسید: « یه‌ نفری ؟ »؛گفت : « زمونه یه‌نفره‌ام کرد.. نبودم »؛و پیاده شد ...حالا و خیلی وقت تر از حالا به اینکه دو نفر و یا چند نفر باشم اما باز هم یک نفر باشم فکر کرده امهم فکر کرده ام و هم خیال، ینی تصور، ینی بدون اینکه چشم ها راببندم و تکیه بدهم به پشتی صندلی همانطور که داشتم سر خیابان تاکسی می گرفتم برای مستقیم زندگی کرده امچه زندگی تنهایی می شودچه زندگی فیلم واریفیلمی بدون کات، بدون فلش بک، بدون استراحتچند نفری ولی تنهایی،و چه بد زمانه ایست زمانه ای ک یک نفره ات کندحالا خیلی بیشتر یک نفره بودن را بازی می کنم، تمرین می کنم برای آن وقتی ک هیچ کات و فلش بک و استراحتی نیستبرای آن زمان ک باید بگویم &quot; زمانه یه نفره ام کرد...نبودم..&quot;چون باید بی نقص باشد و تاثیرگذار با یک پایان باز، باز به اندازه طول یک زندگی حقیقی....21 تیر 1395</description>
                <category>سارا خباز</category>
                <author>سارا خباز</author>
                <pubDate>Mon, 03 Aug 2020 09:46:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حادثه ای که دارد از من بیرون می زند</title>
                <link>https://virgool.io/@sarakhabbaz/%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-xrwwasjirdbb</link>
                <description>گَز می کنم طول ِ اتاق را وپهنای صورتم خیس می شود- لعنت به اشک هایی که از بینی جاری می شوند -فقط چند روز برای خودم بودن وقت دارمو من می ترسماز بسیار بسیار خوب آمدن ِ استخاره امو خوب بودن ِ فال حافظهفته هاست که دارم می ترسم از بودن در این چند روزسردرد، پا درد، دل درد  فلج ِ حسی شده امآنقدر در این مدت افکارم در ناممکن ترین وقت ها و فکرهاتلنگری زدند بر این روزها که خواهد آمد و این حرف ها که در دلم می پیچندکه سرگیجه گرفته اممرور که می کنم تمام ِ صحنه های اتفاقی را که هنوز نیافتادهدردم می آید از حرف ها و تُف هایی که به صورتم پرتاب خواهند شدو همین درد ِ صحنه سازی افکارم است که بازداشته مرا و در این سراب ِ دودلی رهایم کردهو هنوز نمی دانم از درب ِ کمد تا آیینه قدی چند قدم است و آیینه اگر سرگردانی مرا پیدا نبوددلم برای خودم کمتر می سوخت........می دانی اضطراب یعنی چه؟!نفس ِ عمیق کشیدن برای آرامش ِ تپش ِ قلب را می فهمی؟!و لب هایی که دیگر جایی برای گاز گرفته شدن ندارند وچشمانی که از فرط ِ سرریز شدن خاموش شده اند،سرگردانی بین ِ خودت بودن و نبودن را درک می کنی؟!.......فکرهای مرا قراری نیستهذیان های مرا مرهمی نیستو فریاد های خفه ای که در نمی آیند و دستمالی که دیگر طاقت ِ خفگی را ندارداتفاقی که باید بیافتدحادثه ای که دارد از من بیرون می زند و شاید هم من از اواتفاقی که....وقت کم استباید تُف کردن توی صورتم را تمرین کنم.</description>
                <category>سارا خباز</category>
                <author>سارا خباز</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jul 2020 08:29:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهاری در آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@sarakhabbaz/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-znvo7xjd11zm</link>
                <description>تا گردن خم می شوم توی روشوییوآب ِ سرد، سنکوب می کنمباید داروهایم را کم کنم، گیج می شوم از ساعتی و نیم ساعتی یک قرصقرص هایم را که نمی خورم محروم می شوم از استنشاق ِ هوای محوطهمحروم می شوم از هم آغوشی با درختاز عشق بازی با بوته ی رُز ِ ته باغبه تکه های آیینه باقی مانده روی دیوار نگاه می کنم، همان هایی که صبح یادشان رفت بِبَرَندشانیک دست لباس ِ آبی روشن آویزان شده به یک مُشت استخوان با موهایی پریشان و کم، چه شباهتی دارند ته مانده نگاهشان به منلِخ لِخ کنان با دمپایی های سفید ِ کهنهاستخوان های باقی مانده از خودم را می کِشانم توی راهرویک نگاه به چپ، یک نگاه به راست، چراغ ِ عابر سبز، رد می شوم به سوی پذیرشپرستار ِ شیفت ِ شب است، همان که از شوهرش طلاق گرفتهاعصاب ندارد هیچوقت، مخصوصا برای منزیر چشمی می پاید، برگرد به اتاقت الان می آورم _ پرستار شیفت شب_داروهایم را می گوید، بی هوا لبخند می زنمبرمی گردم توی اتاق، در را می بندمو آویزان به میله های پنجره به گرده افشانی درختان نگاه می کنمسریع و بدون ِ دردمی کِشَم تمام ِ هوای تازه بهار را توی  ریه هایم و نگه میدارماجازه می دهم قشنگ جذب ِ تک تک ِ سلول هایم شود، و یاد ِ بهار می اُفتمهم اتاقی ام ،یاد ِ گریه های بهاری اش در کل ِ شب و بُهت زدگی های روزانه اش بعد از صرف ِ صبحانهیک روز در همین بُهت زدگی هایش بود که رفتسرکشید جام ِ مرگ راخیلی یکهو، بدون ِ توضیحدیوانه بودم، و از وقت ِ رفتن ِ بهاردیوانه تر شدم، قرص هایم هم بیشتربُهت زدگی هایش درست به آیینه گوشه ی اتاق بود، امروز  خُردَش کردمچشمان ِ بهار گیر کرده بود در آن ، آزادش کردمباران می گیرد، جنونم بالا می زند و ساعت ِ 4 صبح با صدای بلند می خوانم&quot;ببار بارون/ من اینجا گیج و داغونم/ ببار بارون/دل ِ بی طاقتم خونه...&quot;اگر بهار بود گریه می کرد و من می خندیدم به دیوانگی اشخودم هم نمی دانم، فردا مرخص می شوم و من عادت کرده ام به دیوار و پنجره های بستهبلند بلند ادامه می دهم،که صدایم برسد به خانه ی رئیس ِ تیمارستانو پزشک اَم را بی خواب کند،  کاغذ ِ مرخصی ام را پاره کند وبیاندازد  سطل ِ آشغال ِ آبی بخشمن به بودن در کنار ِ عصبانیت های پرستار ِ شیفت ِ شب عادت کرده امو به جیغ های سر ِ صبح ِ ملیحه خُله ی اتاق ِ312و دلم تنگ می شود برای خودکشی های یک روز در میان ِ اتاق ِ کنار ِ پذیرشبلند بلند و هم صدا با ضربه های باران&quot;ببار بارون/ که اینجا شکل ِ زندونه/ ببار بارون/ دل ِ بی طاقتم خونهببار بارون/ یکی عشقش رو گم کرده/ببار بارون/ قراره گریه برگرده.........اون و یادم میاری تو/ باید بازم بباری تو/ببار بارون تو با آواز من و یاد ِ چشاش بندازببار بارون/من اینجا گیج و داغونمببار بارون/ که بی عشقش نمی تونم....</description>
                <category>سارا خباز</category>
                <author>سارا خباز</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 15:50:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پپسی کولا</title>
                <link>https://virgool.io/@sarakhabbaz/%D9%BE%D9%BE%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7-yvtjurdjwvfr</link>
                <description>کارخانه پپسی کولا در تهران - دهه 50 شمسیاگر چندین دهه آن طرف تر مرا پایین گذاشته بودی شاید آن زنِ چادر به دندان گرفته و دست به کمر زده بودم و چشمانم را ریز می کردم تا بهتر ببینم که تفاوت سرکه شیره با این مایع سیاه که می گویند نوشیدنی است در چیست و اگر بزنم اش تنگ ِ قرمه سبزی ِ جا افتاده به جای آن پارچ بلورین دوغ ِ همیشگی سر سفره بچه ها صورتشان را جمع نمی کنند که این چیست و چرا این مزه را می دهد؟یا آقامان پا پس نمی کشد از کنار سفره و دست رد به سینه ی لیمو عمانی های خورشت نمی زند که زن، این غربی بازی ها مال ِ این خانه نیست ..... لب ام را گاز می گرفتم و نگاهم را از رد شدن شیشه ها ی باریک و بلند بر میداشتم و به فکر ناهار بچه ها با همان دوغ در پارچ ِ بلور به خانه برمی گشتم و ته ذهنم می گفتم به موقع آقا خودش می خرد...اگر چندین دهه آن طرف تر مرا گذاشته بودی شاید آن بچه ی سر همی پوشیده بودم که تلاشم برای رهایی از دستان ِ مادر بی فایده بوده و حالا میخ شده ام به چیزهایی عجیب که تلق تلق صدا می دهند و شیشه های خالی که از چیزی پر می شوند و می روند آن طرف و من نمی بینم ، دل ام لک می زند برای اینکه مادر بازویم را رها کند و اگر این شیشه نبود می پریدم و در بین ِ ریل های قطار ِ کوچک می دویدم و تلق تلق شیشه ها را به هم می زدم و کیف می کردم از صدایشان و کمی هم می چشیدم از آن چیزی که می ریزند توی شیشه ها که حس ِ کنجاوی ام را بخوابانم...حالا که خیلی دهه این طرف تر مرا گذاشتی و رفتی،حالا ترجیح میدهم شیشه های کارخانه ی پپسی کولا را پایین بیاورم و شورش کنم و سر سفره کنار ِ لازانیای از هم پاشیده سرکه انگبین بگذارم و قلپ قلپ لذت ببرم از طعم ناب و شیرین اش تا بینی ام باد کند از گاز و سلول هایم پر شود از مواد قندی مصنوعی و یک مشت مواد شیمیایی که فرمول ِ هیچکدامش را بلد نیستم ،ترجیح می دهم مایه حیات با فرمول ِ ساده ی &quot; H2O&quot; بنوشم تا ترکیبی از ناشناخته های جدول مندلیف.حالا ، ممنون که مرا کمی این طرف تر پایین گذاشتی که بتوانم انتخاب کنم بین ِ نعنا و اسید سیتریکعکس: کارخانه پپسی کولا در تهران - دهه 50 شمسی</description>
                <category>سارا خباز</category>
                <author>سارا خباز</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 11:55:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>