<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهندس مرتضوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saramortazavi</link>
        <description>من مرتضوی هستم.مهندسی آیتی.9 سال سابقه کار دارم .نویسنده و طراح وردپرس هستم.عاشق کتاب و زندگی پرهیجانم.رکود و یکنواختی حوصله ام را سر میبره.از انسانهای منفی گو دوری میکنم.با افراد شبیه خود دوستی میکنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4723/avatar/FwiK3v.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهندس مرتضوی</title>
            <link>https://virgool.io/@saramortazavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهادت</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir-tt552er4q8l9</link>
                <description> شهادت امام علی علیه السلام? زندگانی امام حسین?️ نوشته زین العابدین رهنمااز صفحه ۳۳۷ تا ۳۵۷...? بر علی (ع) چ گذشت؟مردم بعد را کشتن عثمان به در خانه علی رفتن تا با او بیعت کنندحضرت علی قبول نکرد و گفت:شما نمیتونین تحمل کنین و الان راضی و بعد ناراضی میشوید و من با عدالت رفتار میکنممردم گفتن: پس چ کنیم؟علی گفت:بریم ب خانه زبیرهمه به در خانه زبیر ک تا او بیعت کنند ولی او قبول نکردسپس به در خانه طلحه رفتن و او هم قبول نکردعلی گفت: بروید به دیگر مسلمانان بگویید و فردا در مسجد رسول الله خبر بدهید?علی که بود؟فاطمه همسر ابوطالب و مادر علی بود ک او را در کعبه بدنیا اورددر زمانی ک قحطی شدید در مکه بود حضرت محمد به از عمویش خواست ک یکی از فرزندانش را بزرگ کند،پس علی ۸ساله را قبول کردعلی همواره همراه محمد بوددر ۱۰سالگی همراه محمد و خدیجه نماز میخوانداو جز اولین نفراتی بود ک اسلام اورددر زمان هجرت پیامبر از مکه ،زمانی که سران قریش قصد کشتن پیامبر را کردن حضرت علی در جای پیامبر خوابیدهمچنین تمام امانتی هایی ک مسلمانان به پیامبر داده بود را به صاحبانشان برگردانددر جنگ بدر ، خیبر ،احد ، احزاب ،حنین همراه پیامبر بودمتخصص تفسیر قران و نحو بود که به دوئلی یاد دادقرآن را جمع آوری کرددر جنگ صفین هنگام جنگ زمان نماز شد پس گفت جانماز مرا بیاوریددر هنگام خواندن نماز اول تیری ب پایش خوردیارانش گفتن چ کنیم تا بدون درد تیر را بیرون اوریماز حضرت علی خواستن تا نماز دوم را گذارد تا درد را حس نکند چون توجه کامل ب خدای خود میکنداز صفحه ۳۵۸ تا ۳۸۶...?خلافت امیر المومنینحضرت علی را مردم به عنوان خلیفه انتخاب کردندهمه با علی بیعت بیعت کردند بجز تعدادی از جمله مروان که تبلیغ بزضدعلی میکردمعاویه حاکم شامخلافت حضرت علی آغاز شد و مخالفان ب ظاهر موافق خود را نشان دادنمخالف اشکار علی،معاویه بود ک با این فکر ک اگر الان با علی نجنگم پست خود را از دست میدهم و دیگری عامراما پخالفانی ک ب ظاهر بیعت کردن و موافق بودن به بهانه خون خواهی از عثمان قیام کردندزبیر ک در هنگام جنگ خضرت علی سخنان پیامبر را بیادش اورد پس او از جنگیدن با علی دست کشید و سر ب بیابان زد ولی کشته شد ک با شنیدن این خبر اشک از دیدگان علی سرازیر شدطلحه ک با علی جنگید ولی توسط تیر زهرالودی که مروان به پایش زد مردعایشه ک شترش توسط نیروهای علی گرفته شد و با احترام به منزل عبدالله برادرش ک از لشکریان علی بود رفت و بعد از ان به سمت مدینه حرکت کرد و علی با او کاری نداشت@royayebozorg_esfاز صفحه ۳۸۶ تا ۴۰۷...امام علی با مخالفانی رو به رو شد ک عثمان را کشته بودند که انتظار داشتند که علی با انها سازشکار کند و مانند سه خلیفه قبلی باشدیکی از مخالفان آشکار معاویه مسر عموی حضرت علی بود ک حاکم شام بودحضرت علی در کوفه بود و حسن و حسین ۳۲ و ۳۱ ساله بودندمعاویه پول زیاد داشت و سپاهش را اینگونه جمع میکردمعاویه به بهانه خونخواهی عثمان از حضرت علی افراد را بر ضد او میشوراندعمروبن العاص ک در فلیسطین بود کسی بود ک مکر و حیله فراوان کردمعاویه عمروعاص را خواست و به او حکم ولایت مصر را داد و او را فریفت@royayebozorg_esfاز صفحه ۴۰۷ تا ۴۲۲...امام علی نامه ای برای معاویه فرستاد و جریر ک دوست معاویه هم بود حامل نامه شد و به پیش معاویه رفتمعاویه که خیال سازش نداشت افراد را به هر نحو فریب میداد و بدروغ علی را مقصر خون عثمان میکرد و این بهانه را دلیل بر جنگش قرار داده بودبه عمد جریر را در شام نگه داشته بود ک تا میتواند نیرو برای جنگ جمع کند و حضرت علی بیخبر از جواب بودلشکر معاویه به کنار آب فرات در منطقه صفین رسید و چادرها را کنار رودخانه برپا کردلشکر حضرت علی در مسیرش به صفیت یک شب در کربلا ماندچندین هزار سرباز از ری و همدان و تبریز به سپاه حضرت علی اضافه شدند?جنگ صفینوقتی به صفین رسیدند آب را بر سپاه علی بسته بودندحضرت علی گفت: اگر ما زودتر رسیده بودیم آب بر شما نمیبستیم،این حرکت ناجوانمردانه ایستمعاویه با عمروعاص مشورت کرد و نتیجه ان شد ک آب را باز نکردندپس علی دوتا از فرماندهان خود را فرستاد و آنها قسمتی از آب را ازاد کردندحضرت علی ب سپاهش گفت :هر کس از سپاه معاویه خواست از آب استفاده کند مانعش نشویدسپاه علی حدود ۱۲۰هزار نفر بودند که اقامه نماز کردندفردای انروز علی ب میدان آمد و از معاویه خواست تا جنگ تن به تن کند و جلوی خونریزی را بگیرد ولی معاویه به این درخواست میخندید و توجهی نمیکردعمروعاص به میدان امد و زمانی ک دید علی حریفش است مکر و حیله ای کرد تا ضربه ای ب او نخوردهنگامی ک حضرت علی به سمت او امد تا جنگ تن به تن کند عمروعاص کاری کرد تا عورت او نمایان شود و علی بخاطر شرم و حیای خویش او را به حال خود گذاشتجنگ چهار ماه طول کشیدهر روز تعدادی از هر دو لشکر کشته میشدندسپاهیان علی از مکر و حیله‌ی هر روزه معاویه و عمروعاص به ستوه آمده بودندلشکر معاویه شکست حتمی را داشت پس خیله جدیدی کردندعمروعاص گفت قرآنها را بر سر نیزه کنید و بگویید:قرآن را  واسطه و حکم قرار دادیماین نقشه را عمروعاص از قبل کشیده بود و زمانی ک سپاه علی برای ازاد کردن اب امده بودند با اشعث بن قیس و تعدادی دیگر هماهنگ کرده بودپس سریع به سر چادر علی رفت و گفت:یا امیرالؤمنین،شمشیر غلاف کن همه روزه میگفتی با آنان بکتاب خدا و سنت مصطفی رفتار میکنی و آنها به استقبال این اندیشه آمدندحضرت علی گفت:این سخن من است ولی زملنی ک جلوی خونریزی گرفته شود نه حالا که شکست آنها قطعی و حتمی استانها ب قران ایمان ندارند و این هم دسیسه و فریب است@royayebozorg_esfاز صفحه ۴۲۲ تا ۴۴۷...? مکر عمروعاص در صفیناشعث که عمروعاص او را فریب داده بود و فردی دنیا پرست بود به حضرت علی فشار آورد که به اشتر بگو از جنگ با معاویه برگردداشتر در میدان جنگ بود و لشکریان معاویه بی رمق بودند و اگر یک ساعت دیگر جنگ ادامه میافت معاویه شکست میخورد ولی اشعث و همراهانش به حضرت علی فشار اوردند و تهدید مرگ کردندحضرت علی پیکی برای اشتر فرستاد که برگدد و فرستاده به او گفت که در سپاه تناقضی است و میخواهند علی را بکشتداشتر سریع برگشت و با دیدن قرآنهای سر نیزه متوجه مکر شداشعث اصرار بر صحبت با معاویه کردعمروعاص ب او گفته بود ک نماینده ای از سپاه انتخاب کنید تا حکم دهد و ابوموسی اشعری را انتخاب کنیداشعث با حضرت علی صحبت کرد و اشعری را پیشنهاد داد ولی علی مخالف او بود چون شخصی ضعیف بوداشعث و همراهانش اصرار کردند و حضرت علی گفت:خود دانیدعمروعاص نماینده معاویه و ابوموسی اشعری نماینده امام علی شداین دو با هم صحبت گرفتند و بر اساس چیزی ک عمروعاص با نقشه گفت نتیجه این شد که خلیفه عبدالله باشد ک بیطرف استاین دو نفر به صورت محرمانه در اتاق صحبت کردند و تصمیم گرفتندفردای آنروز قرار بر این شد ک به مردم تصمیمشان را اعلام کننددر ابتدا اشعری صحبت کرد که باید خلافت را به کسی داد ک مسلمانان راحت باشند پس من علی را از خلافت عزل میکنمحال نوبت به عمروعاص شد که گفت:من نظر ابوموسی را گرامی میدارم اما من بر خلاف ابوموسی اشعری ،معاویه را بخلافت نصب کردبا شنیدن این سخنان همهمه ای شد و ناسزاگویی‌های اشعری به عمروعاص شنیده نشدیاران امام به پیش او رفتند و ماجرا رو گفتندحضرت علی گفت:من به شما گفته بودم ک قرآن بر سر نیزه حیله است و گفته بودم ک ابوموسی در این امر مناسب نیست ولی شما اصرار کردیدهمراهان علی خواستند تا دوباره جنگ کنندامام علی گفت:جنگیدن دیگر صلاح نیست.برگردید به خانه‌هایتان@royayebozorg_esfاز صفحه ۴۴۷ تا ۴۷۸...?شهادت امام علی (ع)معاویه شخصی ب اسم ‌‌{بسر} را برای از بین بردن یاران علی به شهرهای مختلف فرستاد‌{بسر} به هر کجا ک میرسید غارت میکرد و یاران علی را به شهادت میرساند و بر او دشنام میدادحضرت علی مردم کوفه را در مسجد رسول الله جمع کرد و قضیه را بهشون گفت و ازشون مشورت خواستدر این بین عبدالله بن عباس پسر عموی حضرت علی بسر را به سزای اعمال میرساندمعاویه حیله جدید میکند و افرادی را به دستور خودش در منطقه نهروان بر ضد علی میشوراندمردم افراد فریب میخورند و هروز تعدادشان در نهروان بیشتر و بیشتر میشوداما عبدالله بن عباس را برای گفتگو با آنها میرسد ولی بی فایده استخود نیز آماده صحبت با آنان میشود ولی گماشته های معاویه جلوگیری میکنندنیمه دوم ماه رمضون بود? شهادت امام علی (ع):در جنگ خندق پدر و برادر دختری بنام قطام کشته شده بودند و او میخواست انتقام آنها را از علی بگیرداو با شخصی به اسم ابن ملجم قرار مدار گذاشته بود ک به شرطی خودش را در اختیار او قرار میدهد که علی را بکشدابن ملجم شمشیری به زهر آلوده کرده بوددر ۱۹ماه رمضان حضرت علی از خانه خود بیرون رفت تا نماز صبح را در مسجد بخواندغاز جلوی پای او بالا و پر میزدند و جلوی او را گرفته بودندقلاب کمر بند حضرت علی ب در گیر کرد و کمر بند را انداختعلی میدانست چ اتفاقی قرار است بیوفتد امکلثوم و زینب احساس نا خوشایندی داشتند و همینطور حسن و حسینحضرت علی به مشجد رفتاون روز بیشتر از روزهای دیگ مسجد پر بودزکعت اول گذشتدر رکعت دوم در هنگام سجده ابن ملجم با شمشیر به فرق سر امام علی زدحضرت علی الله اکبری گفت ک یاران متوجه شدندابن ملجم ک دم در مسجد بود را گرفتند و زدندحضرت علی ب همون حال بیحالی گفت:ابن ملجم را نزنید او را پی من آوریدابن ملجم را پیش علی اوردند:علی گفت :چرا شمشیر زدی؟جواب نداد،برای عرب افت بود ک به حرف زنی تحریک شوندعلی گفت:یادت هست برای بار چهار ک دستت را آوردی بیعتت را پذیرفتم و گفتم بی وفایی نکنی ولی زیر قولت زدی و پیمان را شکستیاو را به زندان ببرید ولی آزترش ندهید و او را نرنجانید و کتکش نزنید@royayebozorg_esfاز صفحه ۴۷۸ تا ۴۹۸...? قتل سه نفرقرار بر این بود ک در ۱۹رمضان سه نفر کشته شوندامام علی توسط ابن ملجممعاویه توسط حجاج بن عبدالله الصریمی یا برکعمروعاص توسط عمروبن بکرابن ملجم ک مشخص شدمعاویه در حال اقامه نماز بود و از انجا ک هیچگاه توجهش ب خدا نبود در نماز،متوجه حرکت شد و شمشیر با ران پایش خوردعمروعاص بصورت اتفاقی قاضی مصر برای اقامه نماز صبح ب مسجد روانه کرد و ک او نیز جای عمروعاص کشته شدحضرت علی وصیتی ب مومنان کردن و بسوی دیدار خدا شتافتندبعد ایشون امام حسن جانشینشون شدندمعاویه همچنان مخالف فود پس سپاهی آماده کرد و ب جنگ امام حسن آمدامام حسن سپاه چهل هزار نفری آمده کرد که ۱۲ هزار نفر انها بفرماندهی قیس ب سمت معویه فرستاداماهمان حیله ای ک معاویه برای حضرت علی کرد در جنگ صفین ،همان کار را با لشکر امام حسن کرد و مردم  به امام حسن هجوم اوردند?امام حسن نا امید شده بود و انها را بحال خود گذاشتدر راه برگشت ب او حمله کرد و با شمشیر ضربهایی زدندپزشکان سریع خود را رساندندامام حسن مجبور به صلح با معاویه شد تا جلوی ریختن خون را بگیردیاران او بسیار ناراحت بودمعاویه انها را مجبور به بیعت با خود میکردبرام پیام بذارینمنتظرتونمبا تشکرسارا مرتضویفیسبوکتوییترتلگراملینکدین http://saramrt.ir/2018/09/26/%d8%b4%d9%87%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%a7%d9%84%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85/ </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Sep 2018 05:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عثمان و عمر</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir-u67f9omvlwdu</link>
                <description> کتاب زندگانی امام حسین?? نوشته زین العابدین رهنمااز صفحه۲۷۲ تا ۳۱۸…پس از جنگ نهاوند سپاهیان مسلمان ایران به اصفهان حمله کردند و انجا را به تصرف خود دراوردندولی بیشتر از ان نتوانستند پیشروی کنند و به یک جزیره در مازندران بسنده کردند و جنگ با ایران به انتهای خود رسید? مرگ عمرچندین سال از تصرف ایران گذشته بودهرمزان مشاور دم و دستگاه عمر بودمیخوام در مورد یک ایرانی صحبت کنم به اسم فیروز کنیه ابولؤلؤ که نهاوندی بوداو در جنگ ایران با روم اسیر شده بود و توسط اعراب خریداری شده بود و در خدمت مغیره بوداو بسیار با استعداد بود و توانمندمغیره بهش گفته بود ک هر روز باید دو درهم به او بدهد چ کار کند چ کار نکند و این رقم بالایی ب ان زمان بودابولؤلؤ شکایت خود را ب پیش عمر برد ولی عمر توجهی نکردروزی در مسجد امام جماعت بودمردی با صورت پوشانده در هنگام سجده با یک شمشیر دو لبه به پهلو و شکم و کمر عمر زد و فرار کردبدنبالش دویدند و دستگیرش کردنداو ابولؤلؤ بودهرمزان را هم به جرم توطئه علیه عمر ب قتل رساندندعمر در سن ۶۱ سالگی فوت کرد? خلیفه بعد از عمرعمر عبدالرحمن را صدا زد تا جانشین خود کندعبدالرحمن قبول نکرد پس عمر پنج نفر را برای جانشینی انتخاب کرد و حق انتخاب را به عبد الرحمن دادحضرت علیعثمانزبیرسعد بن ابی وقاصطلحهسه نفر کنار رفتن و بین عثمان و حضرت علی یکی باید انتخاب میشدحضرت علی برای گرفتن رای خلافت کاری نکرد ولی برعکس عثمان خودش را به اب و اتش زد تا نظرها را ب خود جلب کند و موفق بودعبدالرحمن،عثمان را بعد از خود انتخاب کرد@royayebozorg_esf? کتاب زندگانی امام حسین?? نوشته زین العابدین رهنمااز صفحه ۳۱۸ تا ۳۲۶…?خلافت عثمانعثمان بعد از خلافت  عبدالله بین عامر را به بصره،ولید بن عقبه به کوفه و معاویه را به امارت شام عبدالل بن سعد به مصر و عمربن العاص را به فلسطین فرستادهفت سال پس از خلافتش سعیدالعاص را برای تصرف به طبرستان فرستادهمراه او فرزندان حضرت علی (حسن و حسین)همراه لشکر بودنددر طبرستان دژ عظیمی بود که نفوذ در ان غیر ممکن بودسعیدالعاص بدن انکه ب کسی بگوید نقشه ای کشید و هیئتی جهت صلح به داخل دژ فرستاد تا اسپهبد صحبت کننداسپهبد برای جلوگیری از خونریزی صلح را قبول کرد و درهای دژ را باز کردعربها داخل شدن و حمله کردند و زیر قول خود زدندامام حسین با دیدن این صحنه اعتراض کرد به مدینه بازگشت و موضوع را ب پدرش گفتحضرت علی با شتاب ب پیش عثمان رفت ولی عثمان بی اعتنا بوددر ان زمان امام حسین ۲۷-۲۸ ساله بودعثمان ظلم بسیار میکرد و مردم شکوه میکردندعمار ب پیش عثمان رفت و حرف مردم را زد ،عثمان او را کتک زد و لگدی به شکمش زد و او را بیمار کردابوذر شکایت مردم را ب پیش عثمان برد و عثمان دستور داد او را به جای دور و دراز بی اب و علف به اسم ربذه بفرستند ،انقدر به او سختی گذشت ک همانجا فوت کردمالک اشتر هم در مقابل این ستمها اعتراض کرد که عبالرحمن او را در زندان حبس کردتنها حضرت علی بود ک میتوانست مقاومت کندعثمان ظالم و ستمگر و تندخو بود و مردم بسیار بخاطر کارهایش عصبانی بودندادامه دارد….@royayebozorg_esf? کتاب زندگانی امام حسین?? نوشته زین العابدین رهنمااز صفحه ۳۲۶ تا ۳۳۷? مرگ عثمان چگونه بود?ظلم عثمان و کسانی که در شهرها گمارده بود ب بیش از حد خود رسیده بودمخالفان از مصر و کوفه و شام و مدینه جمع شدن و خانه عثمان را محاصره کردندعثمان فقط میتوانست از علی(ع) کمک بگیرد پس از او خواست تا ضامنش شودحضرت علی با این شرط ضامن شد که به حرفهایی ک مردم میزند را عمل کندعثمان قبول کرد و علی مردم را ارام کردوقتی افراد در حال برگشت به شهرهایشان بودند در راه غلام عثمان را دیدن که با سرعت به سمت شام ک معاویه بود میرفتݝلام را گرفتند و متوجه عهد شکنی عثمان شدن   و برگشتند و تا عثمان را بکشنددیگر حضرت علی وساطت نکرد پس عثمان از عایشه کمک خواستعایشه گفت:تو مستمری منو قطع کردی و من ب مکه میروم پس او هم کمکی نکردمردم به خانه عثمان ریختند به بدترین شکل ممکن او را کشتندجسد او را ب کوچه انداختند و سه روز همانطور ماند چون ابوسفیان نمیگذاشت ک او در کنار مسلمانان خاک کندو این بود پایان خلافت عثمان@royayebozorg_esfبرام پیام بذارینمنتظرتونمبا تشکرسارا مرتضویفیسبوکتوییترتلگراملینکدین  http://saramrt.ir/2018/09/23/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%88-%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86/ </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Sep 2018 05:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهاوند</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir-yqwcfrr3tdgt</link>
                <description> ? کتاب زندگانی امام حسین نوشته زین العابدین رهنمااز صفحه ۱۷۱ تا ۲۲۶….جنگ نهاوند?ایران در حال تدارک نیروهایش برای حمله به عرب ها بودوضع افسران و پادشاهان ایرانی خوب نبودیکی از افسران ایرانی در حال برگشت با عربها برخورد کرد و داستان حمله را برای انها گفتعمر دستور داد تمام بزرگان قبایل جمع شوند و سپاه بزرگی برای جنگ با ایران اماده کردندتعداد سربازان ایرانی بیشتر و سلاح های آنها پیشرفته تر بود ولی چیزی ک نداشتتد نیروی اراده و ایمان بود و این باعث شد که شکست بخورند و به شوشتر بروندفرمانده شوشتر هرمزان بود ک از یزدگرد درخواست نیرو کردیزدگر ۶۰هزار نیروی ایرانی فرستاد۶۰هزار نفر در مقابل ۱۰ هزار نفردو روز از جنگ گذشته بود ک یک ایران پیش ابوموسی فرمانره عرب آمد و گفت:اگر به من و خاندانم امان دهی راه ورود به قلعه را نشانت میدهمابوموسی قبول کرد و عوف را همراه این ایرانی فرستاد و تمام راه و سوراخ و سنبه های قلعه را یاد گرفتدو شب بعد عرب ب قلعه حمله کردهرمزان درخواست امان کرد و گفت :در قلعه را باز میکنم به شرط آنکه من و خاندانم را به پیش عمر ببریابو موسی قبول کردوارد قلعه شدنیمی از ایرانی ها اسیر شدند و عربها همه چیز را غارت کردند? کتاب (زندگانی امام حسین) نوشته (زین العابدین رهنما)از صفحه ۲۲۶ تا ۲۴۳….هرمزان را پیش عمر بردند و عمر او را نکشتعمر توسط خنجر زهراگین ابولؤلؤ کشته شد و این اتهام به هرمزان زده شد ک او هم در این توطئه نقش داشتهحقیقت در تاریخ مشخص نیستداستان سلمان فارسی?سلمان فارسی برده یک عربی بودروزی سلمان میشنود ک شخصی امده و خود را پیامبر معرفی کردهاز اربابش میخواهد تا اجازه دهد به دیدار پیامبر برودپیرمرد عربی کشیده ب گوش سلمان میزند و نعره میزند ک برو بکارت برسسلمان در دل میگوید بلخره روزی محمد را خواهم دید و اون روز فرا میرسدمحمد با دیدن او به یارانش میگوید که بروید شرایط ازادی او را فراهم کنیدپیرمرد عرب به ازای ازادی سلمان چهل کیلو نقره و ۳۰۰نخل خرما که خشک نشود درخواست میکندشرایط اجرا شده و سلمان ازاد میشود و انقدر ب پیامبر نزدیک است ک حکم مشاور او را دارددر جنگ خندق،حفر خندق و در جنگ طایف استفاده از منجنیق از درایتهای سلمان بودسلمان دوست نزدیک علی شد و به او فارسی آموختدر زمان مرگ سلمان علی بالای سر او بود و پس از مرگش او را غسل داددر وصیت حضرت علی آمده ک هر کس ب خاندان سلمانی ظلمی کند خدا او را لعنت کندادامه دارد….@royayebozorg_esf? کتاب زندگانی امام حسین? نوشته زین العابدین رهنمااز صفحه ۲۴۴ تا ۲۷۲…?ادامه جنگ جالب نهاوند و تعبیه های ایرانی هانعمان برای جنگ با ایران آماده شداو از راه اهواز به نهاوند رفتهر چه رفت ایرانی ای ندید پس چون راه را باز دید به پیش رفت تا به نهاوند رسیدانجا سیاهه ای از سپاه ایران را در لا به لای کوه ها دید،دژی انجا بود و سربازان ایرانی مستقر بودندنعمان فردی را فرستاد تا از لشکر ایردنیان خبر بیاوردخبر رسید ک در سپاه ایران فیلهای بزرگی وجود دارند که باعث میشود اسبهای چالاک عرب رم کننددومین تعبیه ایرانیان نصب خارهای سه شاخه آهنینی بود که به دور دژ نصب کرده بودند.نتیجه آن جلوگیری از ورود اسبها و عربهایی بود ک پا برهنه به جنگ آمده بودندهمان شب فرماندهان ایرانی با جلال و شکوه و نظم و ترتیب از دژ بیرون امدند و در مقابل عربها رژه رفتندنعمان بن بشیر (پدر زن مختار که در فیلم مختارنامه بود)فرمانده عرب،مغیره را به داخل دژ ایران فرستاد تا ایرانیان با او صحبت کننداسپهبد ایرانی گفته بود ک شما مردمان بیخیری هستید ولی ب شما امان میدهم ک برویدمغیره گفته بود ک حرف تو تا قبل از ورود پیامبر و دعوتش به اسلام درست بودخلاصه جنگ در گرفتسپاه ایران ۵ برابر سپاه عرب بودچهار روز طول کشید و در آخر سپاه مسلمانان پیروز شدادامه داردبرام پیام بذارینمنتظرتونمبا تشکرسارا مرتضویفیسبوکتوییترتلگراملینکدین  http://saramrt.ir/2018/09/22/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF/ </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Sep 2018 05:55:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ میان عرب و ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir20180917d8aed8b3d8b1d988-d9bed8b1d988db8cd8b2-d988-d8a7d8b3d984d8a7d985-qmhi66jjddkx</link>
                <description> خسرو پرویز و اسلامتوی کتابخونه خونمون دنبال کتاب بودم که این کتاب قدیمی را پیدا کردم،صفحه‌هایش کاهیه و قیمتش۲۰۰ریاله?نوشته زین العابدین رهنماست که ایرانیست .به صورت داستان مستند نوشته شده،این کتاب از زمان فوت پیامبر اسلام نوشته شده و واقعه کربلا رو شرح میدهقسمت اول…زمانی ک پیامبر برای خسرو پرویز نامه نوشتخسرو نامه را پاره کرده و دستور داده کسی ک خودشو پیامبر مینامد را پیشش ببرندزمانی ک مامور ایرانی ب پیش پیامبر میاد،پیامبر بهش میگه دیگ نیاز ب بردن من نیست و خسرو پرویز توسط پسرش کشته شدهزمانی ک عرب به ایران حمله میکند پیامبر فوت شده بوده و دستور حمله از طرف ابوبکر بودهالبته در چندین کتاب خواندم ک ایرانیها از حکومت ساسانیان بسیار ناراضی بودند و در این کتاب هم نوشته ک در هنگام جنگ سربازان را با زنجیر بسته اند که نتوانن فرار کنن.لشگر عرب به فرماندهی خالد به هر کجای ایران که میروند پیروز میشوندابوبکر نیروهای تازه نفس فرستاد، روم و ایران با هم متحد بودند،ابوبکر ، عمر را جانشین خود کرد،پس از مرگ ابوبکر ،عمر به خلافت رسید و چندین هزار سرباز اماده کرد و برای جنگ  به مرزهای ایران فرستاد.ایران شکست خورد و تمامی غنائم خود که از سی پادشاه جمع شده بود از بین رفتقسمت دوم …یزید پسر معاویه فرد نالایق و خوشگذرونی بوده ک عاشق یکی از دختران عرب ک بسیار زیبا بوده میشه،این دختر با پسر عمویش ازدواج کرده بوده ک معاویه برای این که دل پسرش را بدست بیاره  نقشه ای میکشه تا شوهر این دختر را فریب بده و یزید را بهمسری دختر در بیارهیزید فرد فاسد و شراب خواری بوده? کتاب زندگانی امام حسین ،نوشته زین العابدین رهنمااز صفحه ۵۷ تا۱۰۰…داستان به یزید رسیدیزید عاشق دختری به اسم ارینب شده بود و معاویه به این عشق اگاه بود و برای اینکه ذهن یزید سرگرم باشد مراسم لهب و لعب و عیش و خوشگذرانی راه می انداخت،یزید چندین بار برای ارینب نامه ها و هدایایی فرستاده بود ولی ارینب عشق او را نپذیرفت و با پسرعموی خود به نام عبد الله ازدواج کردیزید بسیار پریشان بود و دل به کارهای خلافت نمیداداو بعد از معاویه خلیفه مسلمانان میشد ،معاویه طرح و نقشه ای ریخت و با یزید صحبت کرد و قرار مداری گذاشت و گفت:من ارینب را ب تو میرسانم و در قبال ان تو حواست را جمع جانشینی و خلافت کنیزید قبول کردپس معاویه عبدالله شوهر ارینب را ب پیش خود خواند و او را بسیار احترام گذاشت ، ابودردا را مامور کرد تا در سر عبد الله ازدواج با هند دختر معاویه را بیاندازد،همان شد ک معاویه میخواست و عبدالله ،هند دختر معاویه را خواستگاری کرد و وقت ملاقات خواست،معاویه قبول کرد و به هند قبل از ملاقاتش با عبد الله گفت:تو او را بپذیر به شرط انکه زنش را سه طلاقه کندهند همان کار ک پدر خواست را کرد و عبدالله ارینب را طلاق دادبعد از طلاق معاویه گفت ک من همچین دامادی ک سریع زنش را رها میکند نمیخواهم و هند هم عبدالله را جواب کرد و تازه عبدالله متوجه نقشه معاویه شدقسمت سوم …? زندگانی امام حسین نوشته رهنمااز صفحه ۱۰۱ تا ۱۵۴…حجر یکی از بهترین و با وفاترین افراد و یاران حضرت علی بودهر کجا ک ب حضرت علی ناسزایی میگفتند او با شجاعت دفاع میکرد و اجازه نمیداد ک کسی ب حضرت علی دشنام و بی احترامی کندمعاویه از این موضوع اگاه شد و دستور داد که حجر و همراهانش را دستگیر کنند و به پیش او ببرندیاران حجر هم همانند حجر عقاید قوی داشتند و نظر خود را تغییر نمیدادندمعاویه دستور داده بود ک انها علی را لعن کنند تا ازاد شوند،هیچکدام نظر خود را تغییر ندادند و بر حرفهای خود استوار بودندمعاویه دستور قتل انها را دادمردم معاویه را با خاطر حیله هایش لعن میکردنحجر و یاران نزدیکش را ب بالای تپه برده اند و سر بریدند،? چیزی ک برای من جالب بود و شاید برای شما هم چنین باشد این هست ک در زمان حال داعش جسد حجر را از قبرش بیرون اوردند و این تن با بدن سالم بوده است و معلوم نیست ک با بدنش چ کرده اندقسمت چهارم …? زندگانی امام حسین نوشته زین العابدین رهنمااز صفحه ۱۵۴ تا ۱۷۱….ابودردا و ابوهریره دو نماینده معاویه برای خواستگاری از ارینب به مدینه رفتند.همان روز امام حسین هم در مدینه بود پس انها ابتدا بدیدار او رفتندامام حسین از انها پرسید ک ب چه دلیل ب مدینه آمدید:انها گفتند ک برای خواستگاری از ارینب برای یزید امدیمامام حسین گفت:ارینب ک همسر عبدالله است؟!!!!!در گوشه گوشه اتاق صدا می امد ک معاویه حیله کرده و عبدالله ،ارینب را طلاق داده،باید عبدالله را بکشیم،باید ارینب را بکشیم،باید معاویه را بکشیم و….اتاق ساکت شد و همه به امام حسین نگرستندامام حسین قطره اشکی از چشمانشان سرازیر شد،بلند شدند و به اتاق دیگری رفتند ک همسرشان شهربانو در انجا حضور داشت?داستان شهربانو?شبی خسرو پرویز در خواب بود و خوابی دید که پسری هم خون خود میاید ک او را نابود میکند و در زانوی او نشانی استفردای انروز خسرو پرویز تمام پسران کاخ را زندانی کنند که با هیچ دختری ارتباط نداشته باشندفرزند شیرین به اسم شهریار از او خواست ک یکی از دختران سراپرده را به پیشش بفرستد ،پس یزدگرد را باردار شد ولی از دیدگان خسرو پرویز دور ماندچند سال بعد خسرو پرویز یزدگرد را دید و دستور کشتنش را داد ،شیرین مداخله کرد پس یزدگرد را ب شهر دور دستی فرستادندزمان جنگ عرب به ایران یزدگر فرار کرد و توسط یک اسیابان کشته شد،دخترش ب اسم شهربانو و همراهانش دستگیر و ب پیش عمر فرستاده شدندعمر دستور داد ک انها را هم مثل دیگر اسیران بفروشندحضرت علی گفت:بر اساس ایین پیامبر ،با خاندان اسیر گونه دیگری باید رفتار کردعمر گفت پس چ کنیم؟حضرت علی گفت : بذارید خود دختران همسر خود را برگزینندپس شهربانو نگاهی ب افرادی ک در مسجد بود کرد و به سمت حسین ۱۸ ساله رفت و او را انتخاب کردبرگردیم به زمان ارینب و خواستگارانش?امام حسین با شهربانو مشورت کرد و به اتاق قبلی بازگشتابودردا و ابوهریره منتظر او بودند.حسین گفت :من هم خواستگار ارینب هستمفردای انروز دو نماینده ب منزل ارینب رفتن و باو گفتند ک یزید و حسین خواستگار اویند،کدام را انتخاب میکند؟ارینب با مادر خود مشورت کرد و تصمیم خود را گرفتاو حسین را انتخاب کردادامه دارد… </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Sep 2018 05:29:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استارتاپ و تورم</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir20180910d8a7d8b3d8aad8a7d8b1d8aad8a7d9be-d988-d8aad988d8b1d985-dvhsu35v9fub</link>
                <description> استارتاپ و تورمسلامامیدوارم حال همه خوب باشهامروز 35 امین سمینار سال 97 را در دانشگاه صنعتی اصفهان گذراندمموضوع خلق استارتاپ جذاب بود که میلاد مهر آرام سخنرانش بوداول که شروع کرد فکر میکردی که چیزی بلد نی ولی بعد که میگذشت متوجه میشدی بلد هست ولی در سخنرانی کردن ضعیفهبه نظر میرسیدکه در موضوعی صحبت میکنه تسلط دارهاین لینک ادرس سایتش هست لینکنمیدونم چند وقت هست که سایت را زده و سئوی ضعیفی دارهکارشناسی مهندسی صنایع و ارشد مهندسی آیتی خوندهکنار من دختر نشسته بود که دانشجوی علوم کامپیوتر دانشگاه اصفهان بودو علاقه مند در حوضه استارتاپولی ظاهرا هیچکدوم از افراد استارتاپی را نمیشناختنمیدونم چکیده ای از سخنان آقای مهرآرام را بنویسم اینجا یا نه ؟میتونین  همینجا نظرتون را بگیدطی این یک هفته حدود 100 نفر به کانال رویای بزرگ اضافه شدنددر حین این یک هفته با فردی اشنا شدم که دکتر روانشناس بودو هیپنوتیزم درمانی میکردکلیپهای جلبش را در کانال قرار دادمیه جوری عجیب غریب میزدوضع بازار داغون شده ولی یک چیزی هست که در نیلوفر مردابکه محمد پیام بهرام پور ارائه داده گفته شدهمیگه که شرکتهای قوی در زمان بی رونقی بیشتر رشد میکنندچون وقتی به بحران میرسند میدونند چکار کنندولی شرکتی که در خرمی و خوشی پا گرفته موقع بحران نمیدونه چکار کنهتوصیه میکنم به ویسهاش گوش بدین رایگان هم هستاینم لینکش بیشتر از یکفکر میکنم باید ثبت نام کنید تا به ایملیتون ارسال بشهطی این دو هفته همه از وضع اقتصاد شکایت داشتندسمینارهایی در اتاق بازرگانی رفتمپروفسور نجاتی گیلانی و دخترشون در این سمینار بودن که ویس سخنرانی رادر کانال رویای بزرگ قرار دادمهمچنین پرویز درگی که در مورد بازاریابی در شرایط بحرانی صحبت کردنبه اندازه تمام تهدید ها ، فرصت هم وجود دارهچیزی که در کتاب چهار راه پولسازی خوندم این بود که سرمایه گزارا سه دسته اند1- سرمایه گزارانی که هیچ نمیدانند2- سرمایه گزارانی که بدنبال مشکلند3-سرمایه گزارانی که بدنبال حل مشکلندخیلی پراکنده صحبت کردم نمیدونم اطلاعاتمو چکار کنمممنون تا به اینجا پستم را خوندیدنبرام پیام بذارینمنتظرتونمبا تشکرسارا مرتضویفیسبوکتوییترتلگراملینکدین http://saramrt.ir/2018/09/10/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85/ </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Sep 2018 03:41:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای کیم در همایش بزرگ شرکت اسنوا از چگونگی فروش حرفه ای می گوید</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir20180506snowa2-ilqgbmxwm9g8</link>
                <description> آدم‌های نوآور به چرایی داستان می‌اندیشند و بعد از آن چطور ؟قانون انتشار می‌گویدهمیشه در یک جمعی 2% نوآور هستند و بقیه افراد موفق به دنبال این افراد هستند.من میخواهم در مورد 2% نوآور و 15% که به دنبال آن صحبت کنم.میخواهم داستان تام را برایتان تعریف کنم.آیا تام را میشناسید؟از حاضرین هیچکس تام را نمیشناخت پس آقای کیم گفت:تام خیلی معروف است.شاید این داستان هنوز به ایران نرسیده است.تام یک برند مطرح کفش است.کمپانی تام یک فروش معمولی ندارد و داستان پیچیده‌ای دارد.داستان تام چیست؟تام آدمی است که بسیار سفر میکند.یک روز به روستایی میرود و میبیند که خیلی از افراد پابرهنه هستند و نمیتوانند کفش بخرند.بعضی ها پاهایشان زخمی شده است و موجوداتی که آنجاست پا را اذیت میکند.پس تام شروع به فکر کردن میکند تا بتواند کاری برای آنها انجام دهد.اسم برند را تام میگذارد و شعاری برای خود قرار میدهد.“یک کفش بخر، یک کفش هدیه کن”پس کسی که کفش میخرد به واسطه او یک کودک پا برهنه هم صاحب کفش میشود و این چرایی برند تام است و در عرض ده سال برند مطرح شد.با خودش میگه اگر مشتری باهات راحت باشه یعنی موفقیت.به هر حال این آدم پولدار شد و موفق شد و الان ثروتمند است.تام برای خودش یک داستان ساخت و این داستان قدرت زیاد دارد.روی ال سی دی چندین نقطه وجود داشت.آقای کیم دونه دونه نقطه ها را بهم وصل کرد تا تبدیل به گل زیبایی شد و ادامه داد.همتون استیو جابز را میشناسید.من براتون سخنرانی او را پخش میکنم.سخنرانی استیو جابز که دوبله شده بود پخش شد.از دور تصویر پیدا نبود ولی صدا می‌آمد.کلیپ به صورت کامل پخش نشد چون قطعش کردند و مترجم گفت که کلیپ طولانی بوده و وقت نداریم.آقای کیم گفت:پیامی که هدف من است این بود که جابز مشکلات زیادی داشته است.زندگی مثل سفر است که گوشه ها را بهم وصل میکند.من ایده های خودم را دارم.ببین ایده های تو چی هست؟چالشی که انتخاب میکنی ممکنه آسان باشد.خوب معلوم است اکثر مردم انتخابش میکنند و چالش سخت که ممکن است دوست نداشته باشی و نیازمند تلاش است تا به هدف برسی.آقای کیم خیلی با هیجان صحبت میکرد اگر فارسی صحبت میکرد مطمئنم بیشتر از الان مردم میخکوب میشدند.تصویر سه لیوان کاغذی را نشان داد و گفت:سه لیوان روی میز قرار دارد که تازه تولید شدند و ساده اند.همه میخواهند متفاوت باشند ممکنه بخواهند که خاص باشند و مثل لیوان خوشگل باشند.بعضی از آدما خودشان را مثل لیوان خاص میکنند و بعضیها معمولی باقی میمانند.داخل لیوان چی هست؟چیزی که مهمه محتواست نه ظاهر!او درست میگفت.شاید کمی ظاهر مهم باشد ولی چیزی که ارزشمند است محتویات انسانهاست.آقای کیم ادامه داد:فروش چیست؟دستتان را بالا بگیرید تا من ببینم.چند نفر از ردیفهای جلو پاسخ را به انگلیسی گفتن ولی صدایی در ردیف ها آخر سالن که بودم نمی‌آمد.آقای کیم گفت:فروش یعنی جا به جا کردن.ارزشی به مشتری میدهی و او هم در ازایش پول میدهد.این ساده است پس چرا در موردش حرف میزنیم؟!اولین کاری باید برای فروش انجام بدی این است که عاشق محصول باشی.اگر ندانی چه چیزی هست پس چطور میخواهی بفروشی؟جمله آخر او مرا به یاد خاطره ای انداخت.دوستی تعریف میکرد که فرض کن تاکسی ای در مقابلت نگه میدارد و میپرسد:خانم کجا میروی؟اگر ندانی مقصدت کجاست پس چه فرقی میکنه که کجا میخوای بری؟توجهم را به حرف های آقای کیم بردم:باید عاشق محصول باشی.باید با قدرت و استحکام بفروشی.باید خودتو بفروشی تا فروشنده موفق شوی.روشهافرض کنید وارد فروشگاه ماشین شده اید و قصد داریید ماشینی بخرید.شروع میکنید به نگاه کردن ماشینها.لمس میکنید و از فروشنده سوالاتی میپرسیدو به ظاهر فیزیکی ماشین میل پیدا میکنید.اولین کاری که بعنوان فروشنده باید انجام دهید این است که مشتری با شما احساس راحتی کند در غیر این صورت ول میکند و میرود.زمان دسترسی به مشتری بسیار مهم است.اگر مشتری در حال نگاه کردن باشه و شما بهش نگاه های طولانی کنی احساس ناراحتی خواهد کرد.باید بدانی چه زمانی برای سوال کردن از مشتری مناسب است.زمانی که مشتری در حال فکر کردن است و پریشان و گیج شده است آن موقع است که میتوانی ازش سوال کنی “میتوانم کمکتان کنم؟”فروشنده موفق نیاز مشتری را درک میکند و بر اساس آن نیاز کمک میکند.سوال درست را زمان درست بکنید.ابتدا سوال راحت، ساده و کلی بپرسید.سوالاتی بپرسید که پاسخ آنها مثبت هستند.پس ابتدا با سوالات عمومی و کلی شروع میکنی و سپس سوالات جزئی تر را میپرسی تا نیاز مشتری را بفهمی و آن چیزی که مشتری میخواهد را پیشنهاد دهید.چه تفاوتی بین نیاز و خواسته ها هست؟کسی میداند؟دست بگیرید.باز از ردیفهای جلو پاسخ ها داده شد و من چیزی نشنیدم.آقای کیم با تایید حرف دوستان ادامه داد:فرض کنید که گرسنه هستید.چه میکنید؟غذا نیاز شما را برآورده میکند اما چطور؟با مواد خوراکی و تغذیه.پس خواسته اتان مواد غذایی است.برگردیم به اون شخصی که برای تهیه اتومبیل به فروشگاه رفته بود.فرض کنید مشتری ماشین را خریده است و حالا به فروشگاه آمده و شروع به شکایت میکند که سوخت این ماشین بالاست.پس فروشنده میفهمد که مشتری یک ماشین با مصرف بهینه میخواهد.چیزی را پیشنهاد میدهد که بر اساس نیاز مشتری است.به یاد داشته باشید سود مشتری از همیشه مهمتر است.برای شرح محصول یک داستان بساز و مشتری را درگیر آن کن.مثل تام که برای فروش کفشهایش داستانی داشت.زمانی ک مشتری مدام در ذهن از خودش سوال کند که بخرد یا نه اینجاست که شما باید به او اطمینان دهی و این پایان فروش است.از شما سپاسگزارم که به حرفهای من گوش کردید.سپس آقای کیم دستش را به عنوان خداحافظی بالا برد و جمعیت سالن با کف و جیغ او را بدرقه کردند.مجری بر روی سن آمد و از همه کسانی که امروز به این سمینار آمدند تشکر کرد.صدای موزیک شادی پخش شد و افرادی تک تک و گروهی به سمت در خروجی میرفتند.من با دوست تازه ای که پیدا کردم بلند شدم و با هم برای خروج حرکت کردیم.هوا سردتر از قبل شده بود.شال گردنی ای که داشتم را دور سرم پیچیدم تا از سرما محافظت کند.در راه از کنار پیاده رو که سر بالایی بود به سمت خیابان حرکت کردیم.برگشتاو گفت:سمینار خوبی بود.راستی اسمت چیه؟من با سر تصدیق کردم و کفتم: اره سمینار خوبی بود.کیم خیلی با هیجان صحبت میکرد.ازش خوشم آمد.سارا.اسمت شما چیه؟– اسمم معصومه است.البته میخواستم شناسنامه امو عوض کنم و اسمم را بذارم سارا.– معصومه هم اسم قشنگیه.– آره.اسم قشنگیه ولی من سارا را بیشتر دوست دارم.در پاسخ سکوت کردم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتیم.هوا تاریک شده بود.من همچین موقع ها را خیلی دوست دارم.تاریکی در وجودش سکوت و آرامشه.اتوبوسی به رنگ قرمز در ایستگاه توقف کرد و سوار آن شدیم.در اتوبوس از معصومه پرسیدم:مقصدت کجاست؟او پاسخ داد:من فلاورجان میروم.فلاورجان یکی از شهرستانهای اطراف اصفهان است.معصومه بعد از دو ایستگاه پیاده شد و من هم به سمت خانه حرکت کردم. http://saramrt.ir</description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Sun, 06 May 2018 07:17:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای کیم در همایش بزرگ شرکت اسنوا از فروش حرفه ای می گوید</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir20180419d8a2d982d8a7db8c-daa9db8cd985-d8afd8b1-d987d985d8a7db8cd8b4-d8a8d8b2d8b1daaf-d8b4d8b1daa9d8aa-d8a7d8b3d986d988d8a7-d8a7d8b2-d981d8b1d988-hdl3o8qbp6pl</link>
                <description> دورانی را طی میکردم که به دنبال مسیربودم.مسیرهایی که مرا به رویاهایم نزدیک کند.از خدا میخواستم تا مسیرها را به من نشان بدهد.او بیشترین قدرت موجود را دارد و من به او ایمان دارم.ساعت سه بعد از ظهر سمینار اسنوا در سازمان فنی و حرفه ای برگزار میشد.طوری برنامه ریزی کردم که یک ربع زودتر در مکان حضور داشته باشم.راه طولانی بود ولی مسیر را طی کردم.در اتوبوس با دو دختر آشنا شدم که مقصد آنها هم سمینار بود.نام یکی از آنها سپیده بود و سمینار را در کانال کاریابی دیده بود.فوق لیسانس صنایع غذایی بود.از من پرسید که چطور مطلع شدم؟گفتم یکی از آشناهایمان مرا مطلع کرد.پرسیدم اتاق بازرگانی هم میروید؟او گفت:دیر از سمینارها مطلع میشوم.ادامه دادم:من کانال اتاق را دارم.میخوای برات بفرستم؟سپیده گفت:آره.ممنون میشم ولی این اینترنت ندارم.جواب دادم:شمارتو بده بعدا برات بفرستم.شماره من را گرفت و تک زنگ زد تا شماره اش بر روی همراهم بیوفتد.دوستش که همراهش بود از خاطره ای خصوصی صحبت کرد پس من هم با احترام خداحافظی کردم و با سرعت بیشتر به سمت در ورودی سالن سمینار رفتم.وقتی وارد شدم تا ته سالن پر از آدم بود.تقریبی فکر میکنم گنجایش سالن هزار نفری بود.مثل همیشه دنبال صندلی در ردیفهای جلو بودم اما همه صندلی ها پر بود.ردیف به ردیف عقب رفتم تا بلخره صندلی ای در وسط سالن پیدا کردم.صدای آهنگ بلند بود چون کنار بلندگو نشسته بودم با این حال از جایم راضی بود.آهنگهای شادی میگذاشتند که روح آدم تازه میشد.دم در ورودی پاکتی که بهم داده بودند را باز کردم.یک بسته پلاستیکی که در درون آن موز، آب میوه سیب ترش که دوست داشتم و یک کیک قرار داشت.یک ورق کاغذ که مثل فرم های استخدامی بود قرار داشت.شروع به پر کردن فرم کردم.دختری در کنار من نشسته بود که ظاهرا همسن من بود.عینک دور چشمی با دسته مشکی به چشم داشت.زمانی که مرا در حال پر  کردن فرم دید خود نیز هم شروع به پر کردن کرد.لبخندی به او زدم تا باب صحبت باز شود و با او آشنا شوم.یک ساعتی گذشت تا سمینار رسما شروع شود.در طول این مدت با دختری که کنارم نشسته بود صحبت کردم.به نظر کمی ناراحت می آمد.از او پرسیدم:شما همیشه در سمینارها شرکت میکنید؟سرش را به نشانه پاسخ منفی تکان داد و گفت:نه، من اینجا کلاس میرم.امروز استاد کلاس را پیچوند و بچه ها را فرستاد برای این سمینار.من سرم را بعنوان تایید حرفش تکان دادم و لبخندی زدم.ظاهرا نقطه اشتراکی یافت نشد.خانمی به عنوان مجری رو سن آمد.از دور چهره اش ناپیدا بود  ولی رنگ مانتواش که سبز رنگ بود مشخص بود.وقتی حرفی برایم جذاب نباشه ناخودآگاه هواسم به جاهای دیگه پرت میشود.نمیدانم مجری چه گفت ولی اسم مردی را آورد که کتاب سنگفرش هر خیابان از طلاست را ترجمه کرده بود.نویسنده این کتاب شخص کره ای هست.آهنگ دوباره پخش شد.سالن از قبل شلوغتر شده بود.آن مرد رو سن رفت.کلماتش گریزی به گوشم میرسید.ما برنامه ریزی کردیم که اسنوا در سال 1404 جزو 10کمپانی برتر جهان باشد.صدای دست باعث شد این جمله را بشنوم و توجهم به ادامه آن جلب شود.اسنوا با کمپانی الکترونیک کره کار میکند و همان محصولات کره ای در ایران هم تولید میشود.شعار ما تولید انبوه، فروش انبوه است.کمپانی اسنوای ایران و کمپانی کُوِی کره جنوبی با هم دست همکاری دادند و محصولات را در کوتاهترین زمان با کیفیت عالی از طریق دایرکت سلز به دست مصرف کننده میرسانند.دایرکت سلز.این عبارتی آشنا برای من بود.فروش مستقیم که دو سال کرده بودم.این عبارت مرا به خاطرات گذشته ام برد.به بایدها و نبایدها.با صدای بلند آهنگ توجهم به سمت سن بازگشت.خانم مجری را دیدم که دستش را بالا برده بود و دست میزد.او گفت:توی پوشه هایی که بهتون بدر ورود دادند بادکنک و چوبی وجود دارد.لطفا آنها را در بیاورید و بادش کنید.البته نه اونقدر که بترکه.با گفتن این حرف صدای ترکیدن بادکنکی آمد و جمعیت از صدای خنده حاضرین منفجر شد.من در پوشه ام به دنبال بادکنک میگشتم ولی اثری از آن نبود.به گمانم پوشه من جزو پوشه های آخری بوده که داده شده و بادکنک ها تمام شده بوده.من واقعا دلم بادکنک میخواست.دختر بچه شاد و بازیگوش درونم نیازمند بازیگوشی بود.مجری ادامه داد:همه بادکنک ها را بالا ببرید.صدای آهنگ شادی داخل سالن را دو برابر کرد.همه بادکنکهایی که دستشان بود را تکان میدادند و میخندیدن.دختری که کنار من نشسته بود بادکنک سفیدی داشت.من هم بادکنک میخواستم تا در هوا بگیرم و تکانش بدهم.هواسم به بادکنک ها پرت بود که دختری که کنارم نشسته بود گفت:منظورش کیم چو نویسنده کتاب سنگفرشه؟توجهم به صدای مجری جلب شد که میگفت:آقای کیم مدیر فروش کمپانی کُوِی با سابقه های متنوع اش در فروش برای ما صحبت میکنند.مرد کره ای با صورت گرد و قد بلند، چشمان بادامی و با لبخندی که در پهنای صورتش نمایان بود، کت و شلوار طوسی رنگ پوشیده بود و کمی چاق بود برای سن آمد.او دقیقا در وسط سن ایستاد و مترجمی در پشت تریبون.آقای کیم شروع به صحبت کرد:امروز تصمیم دارم داستان های کوچک را برایتان تعریف کنم.او خیلی روان انگلیسی صحبت میکرد و مترجم که پسری جوان و خوش اخلاق بود ترجمه میکرد و به ما میگفت.من در کمپانی های مختلف بودم و تجربه فروش و صادرات دارم.میخواهم تجرابیاتم را در اختیار شما قرار بدهم.بیشتر حضار امروز جوان هستند و بین 20 تا 30 سال سن دارند.من برایتان از چشم انداز صحبت میکنم.داشتن چشم انداز خیلی مهم است.چالشها ارزشمند هستند.کیا معنی چشم انداز را میدانند؟چند نفر دستانشان را بالا آوردند.آقای کیم پسر جوانی که در ردیف سوم نشسته بود انتخاب کرد.صدایش به ردیف های عقب نرسید ولی هر چه گفت به زبان انگلیسی گفت.با یه علمه چالش رو به رو بودی که بعضی هاش ارزشمند و بعضی هاش بی ارزش هستند.امروز ارزشمندها را انتخاب کن.خیلی از مردم میخواهند هدف انتخاب کنند اما چ باید بکنند.در کنار سن یک ال سی دی بزرگ قرار داشت که اسلاید های آقای کیم را نشان میداد.کسی که محصولی برای فروش دارد چند سوال باید از خودش بپرسد.اول چه چیزی میخواهی بفروشی؟چطوری میخواهی بفروشی؟چرا باید بفروشی؟  http://saramrt.ir/2018/04/19/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88/ </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Apr 2018 12:55:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین ناگفته‌های سال 1396</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir-dihqhxx0bagj</link>
                <description> امسال هم با همه بالا و پیایین هاش گذشت.هر چه سن آدم بیشتر میشه انگار سرعت گذر زمان هم بیشتر میشود.جای بسی خوشحالی است که زندگی امسالم پر بارتر از پارسال گذشت.رد پاهای بیشتری از خود به جا گذاشتم و کارهایی که روزی فکر میکردم که نمیتوانم انجام بدم را انجام دادم.بازهم کارهای زیادی برای رشد و قوی شدن دارم و برای سال 97 ویژن انتخاب کردم.ایده های جالبی از دوستان نا آشنا گرفتم که خیلی بدرد بخور بود.امسال زندگیم به گونه ی متفاوتری گذشت.سختی های متفاوت تری را پشت سر گذاشتم و میتوانم به جرات بگم روحم بزرگتر از قبل شد.46 کتابی که خوانده شد که فکر میکنم به طور میانگین حداقل دو هزار سفحه بوده است.24 سمینار با موضوع های فروش،بازاریابی،فن بیان و سخنوری،توسعه فردی و سخنرانی افراد موفق طی شد.مدیریت کردن را در چندین شرکت متفاوت را تجربه کردم و متوجه شدم شم تجاری نهفته ای دارم که آرام آرام خود را نشان میدهد.زندگی در گذر است و من همچنان عاشق کتاب و هیجانم.دوست دارم تا زمانی که وقت هست با آدم ها ارتباط ایجاد کنم و به آنها کمک کنم چون فکر میکنم انسان برای همین خلق شد.یکی از تجربه های من در امسال دوری از آدم های منفی نگری است که همیشه ناله میکنند.همیشه از همه چیز شکایت دارند و هیچوقت حرفی از انها نخواهید شنید که انرژی شما را دو برابر کنند.اونها هم خودشونو اذیت میکنند و هم اطرافیانشان را.تجربه دیگر اینکه وقتی شخصی را میبینید که در مسیر موفقیت است اصلا وقت نمیکند شکایت کند.وقت نمیکند ناله کند.نه اخبار میبیند و نه علاقه ای دارد.وقتی کسی به او شکایت کند که کار نیست!جامعه بده!دزد زیاده!تنها کاری ک میکند خیره میشود و سکوت میکند و نیش خند خفیفی بر لبانش پیدا میشود.اینها همیشه دارای ایده های جدیدند و همیشه عملی میکنند.باهوشند و فعالند.تجربیات زیادند و امسال به خوبی گذشت.امیدوارم برای شما هم خوب بوده باشد.نظراتتان را با من در میان بگذارید.شاد و موفق باشید http://saramrt.ir  </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Mar 2018 13:36:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله پشتی 97 کن</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir-endcra2ppmpi</link>
                <description> چه کاری قرار است انجام بدهیم؟فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۹۶ بگذارید و با خود به سال ۹۷ ببرید. تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه تجربیاتی را قرار می‌دهید؟تجربیات زیاد هستند ولی یکی از بارز ترینش بلند سلام کردن و تاثیرش بودبرای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود خارج می‌کنید که در سال ۹۶ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟ چیزهایی که از کوله‌ خارج می‌کنید مثلا می‌تواند تجربیات ناخوشایند یا ناراحتی‌ها باشد.رها کردن سریع گذشتهفرض کنید در پایان سال ۹۷ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما تقویت شود؟اعتماد به خود و باور به خود http://saramrt.ir </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Mar 2018 23:21:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت قسمت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir-ubmtwva2yf1s</link>
                <description> فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت قسمت آخرپس از داستان مسابقه خرگوش و لاک پشت  دکتر شفیعی ادامه میدهد:- زمان من به پایان رسید.امیدوارم حرفهایم برای شما مفید بوده باشد.یک داستان برای پایان برنامه امروز میگم و کلاس را تمام میکنیم.دو مرد در کنار هم در جنگل زندگی میکردند.آنها با هم درختان را قطع و چوبش را برای فروش میگذاشتند.روزی حداقل ده درفت تنومند قطع میکردند.یک روز یکی از دوستها برای انجام کاری به شهر میرود و به دوستش میگوید تا من برمیگردم درختها را بِبُر.دوستش میگوید:باشد.و شروع به بریدن درختان میکند.دوست اول کل روز را در شهر میگذراند و شب هنگام به خانه برمیگردد و میبیند که دوستش همچنان بر سر همان درخت اول است.از او میپرسد چرا هنوز قطع نکردی؟دوست میگوید:آخه تبرم کند بود.مرد اول میگوید:خوب میرفتی تیزش میکردی!دوست میگوید وقت ندارم!- مواظب وقتتان باشید که چطور آن را صرف کارها میکنید.موفق و پیروز باشید.کلاس از دو ساعت بیشتر شده بود.همه از روی صندلی های خود بلند شده و به طرف در خروجی کلاس میرفتند.من همچنان روی صندلی نشسته بودم و منتظر بودم تا کلاس خلوت شود.دکتر شفیعی هم به سمت در خروج رفت و منتظر ماند تا خلوت شود.در حین انتظار با چند نفری که دورش ایستاده بودند صحبت میکرد.اتمام گزارش سمیننار فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت دکتر شفیعی در فن پردازان اصفهانhttp://saramrt.ir/</description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Mar 2018 11:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (5)</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtir-ehidhcbp15tc</link>
                <description> فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (5)دکتر شفیعی رو به خانمی که کنار من نشسته بود کرد و پرسید : ثروت کجاست؟خانم پاسخ داد: در کار کردن.از مردی پرسید:ثروت کجاست؟مرد گفت:در ذهنمان.از خانمی پرسید:ثروت کجاست؟پاسخ داد:در جیب شوهر.همه خندیدند.شوهر اون خانم در کنارش نشسته بود.جدا ثروت کجاست؟- اولین چیزی که نیاز داریم یک نقشه گنج است.این مثلث به اسم مثلث خوشبختی یا مثلث ثروت یا مثلث آرزوها نام دارد.فروشنده:34% از کار را تشکیل میدهد.مهم مردم نوازی و مردم داریاست.اگر شما حرف بزنید و خریدار قبول کند، فروختید.فروش اغلب احساسی است.در این مثلث خریدار:33% از آن را تشکیل میدهد وکالا:64% از مثلث را در بر میگیرد.مزیت ویژه رقابتی خدماتی است که رقبا به راحتی قادر به انجام آن نباشند.کسب درآمد فقط ارتباطات اثر بخش است.اصل پارتو میگوید 20% مشتریان 80% جیب ما را پر میکنند!حالا میخواهم برای خودتان سه تا لیست بنویسید.لیست اول از تمامی فعالیتهایی که اگر انجام دهید موفق میشوید.لیست دوم سرفصل هایی از لیست اول که اگر زودتر انجام دهید موفق میشوید.لیست سوم از کارهایی که نباید انجام دهید.یک ساعت و نیم گذشته بود و من خستگی را در خود احساس میکردم.دکتر شفیعی وارد مبحث جدیدی شده بود.- آنچه که باعث میشود مردم تصمیم میگیرند که با شما کار کنند یا کار نکنند بستگی به شما دارد.مهم است که از چه کلماتی استفاده کنیم؟لحن گفتار و آهنگ کلمات تاثیرگذار است.آن چیزی که ارائه میدهید با کمال میل ارائه دهید طوری که به دل بنشیند.حرکات شما و حالات صورت و بدن یکی دیگر از عوامل موثر است.میخواهم برایتان یک داستان تعریف کنم.البته قسمتهایی از آن را شنیده اید.فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (5)ادامه دارد...قسمت آخر فردا شب قرار میگیرد http://saramrt.ir </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Mar 2018 14:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (4)</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/httpsaramrtirsales4-salmbcy7luqe</link>
                <description>فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (4)مطالعه قسمت اول :  فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (1)مطالعه قسمت دوم :  فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (2)مطالعه قسمت سوم :  فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (3)دکتر شفیعی ادامه داد:-باید دو هنر داشته باشید.باید هم ببینید هم دیده شوید.ریچارد برانسون میگه فرصتها مثل اتوبوس در حال گذرند.با شنیدن اسم ریچارد برانسون مغزم در میان کتابهایی که در خود بایگانی کرده بود، شروع به گشتن کرد تا نام ریچارد برانسون را پیدا کند.نمیدانم چند دهم ثانیه طول کشید تا من به یاد آوردم که سه کتاب در ارتباط با ریچارد خوانده ام.یکی از کتاب‌ها به نوشته خود و دو کتاب از نوشته دوستانش در مورد اوبود.کتاب نترسید، انجام دهید به نوشته ریچاردو کتاب کسب و کار به شیوه ریچارد برانسون.ریچارد برانسون همان مرد میانسال زال شکلی است که کارهای عجیب میکند.او دور دنیا را با یک بالن طی کرده است.همیشه کارهای عجیب و خاص میکند و شرکت ویرجین را دارد.تا آنجا که میدانم ویرجین هواپیمایی و ویرجین موسیقی.او در حالی که پولی برای خرید جزیره نداشت جزیده زیبایی خرید.چند بار ازدواج کرده و آمریکایی است.به نظر من آدم خشنی است منظورم خشونت فیزیکی نیست.منظورم خشونت ذهنی است.او با ذهنها بازی میکند.در کتاب آمده که بسیار سخت گیر است با این حال خیلی‌ها دوست دارند در شرکت‌های او کار کنندتا از زندگی لذت ببرند.یه جورایی آدم را یاد فیلم گرگهای وال استریت می‌اندازد.از افکار خود بیرون آمدم و توجهم را به حرفهای دکتر شفیعی جمع کردم.- 10% اتفاقاتی است که در زندگی برایتان می‌افتد و 90% دیگر واکنشی است که شما نسبت به آن انجام میدهید.نگرش و بینش مهم است.امروزه با ادراک مشتری در ارتباط هستیم.معلوم نیست آن چیزی که شما فکر میکنید درست است، مشتری هم مثل شما فکر کند که درست است! تعریف قدیمی مشتری مداری این بود که هرچه برای خود میپسندی برای مشتری هم بپسند.تعریف جدید مشتری مداری این است: با مشتری چنان رفتار کن که دوست دارد با او رفتار شود.فروشنده ماهر از کلمات مشتری، نیاز مشتری را استخراج میکند.فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (4)  ادامه دارد... http://saramrt.ir/sales4 </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Mar 2018 06:45:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (4)</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-4-fjnuflwfxypm</link>
                <description>فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (4)مطالعه قسمت اول :  فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (1)مطالعه قسمت دوم :  فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (2)مطالعه قسمت سوم :  فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (3)دکتر شفیعی ادامه داد:-باید دو هنر داشته باشید.باید هم ببینید هم دیده شوید.ریچارد برانسون میگه فرصتها مثل اتوبوس در حال گذرند.با شنیدن اسم ریچارد برانسون مغزم در میان کتابهایی که در خود بایگانی کرده بود، شروع به گشتن کرد تا نام ریچارد برانسون را پیدا کند.نمیدانم چند دهم ثانیه طول کشید تا من به یاد آوردم که سه کتاب در ارتباط با ریچارد خوانده ام.یکی از کتاب‌ها به نوشته خود و دو کتاب از نوشته دوستانش در مورد اوبود.کتاب نترسید، انجام دهید به نوشته ریچاردو کتاب کسب و کار به شیوه ریچارد برانسون.ریچارد برانسون همان مرد میانسال زال شکلی است که کارهای عجیب میکند.او دور دنیا را با یک بالن طی کرده است.همیشه کارهای عجیب و خاص میکند و شرکت ویرجین را دارد.تا آنجا که میدانم ویرجین هواپیمایی و ویرجین موسیقی.او در حالی که پولی برای خرید جزیره نداشت جزیده زیبایی خرید.چند بار ازدواج کرده و آمریکایی است.به نظر من آدم خشنی است منظورم خشونت فیزیکی نیست.منظورم خشونت ذهنی است.او با ذهنها بازی میکند.در کتاب آمده که بسیار سخت گیر است با این حال خیلی‌ها دوست دارند در شرکت‌های او کار کنندتا از زندگی لذت ببرند.یه جورایی آدم را یاد فیلم گرگهای وال استریت می‌اندازد.از افکار خود بیرون آمدم و توجهم را به حرفهای دکتر شفیعی جمع کردم.- 10% اتفاقاتی است که در زندگی برایتان می‌افتد و 90% دیگر واکنشی است که شما نسبت به آن انجام میدهید.نگرش و بینش مهم است.امروزه با ادراک مشتری در ارتباط هستیم.معلوم نیست آن چیزی که شما فکر میکنید درست است، مشتری هم مثل شما فکر کند که درست است! تعریف قدیمی مشتری مداری این بود که هرچه برای خود میپسندی برای مشتری هم بپسند.تعریف جدید مشتری مداری این است: با مشتری چنان رفتار کن که دوست دارد با او رفتار شود.فروشنده ماهر از کلمات مشتری، نیاز مشتری را استخراج میکند.فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (4)  ادامه دارد... saramrt.ir </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Mar 2018 05:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-3-xitkpbhvvfaq</link>
                <description> 5 اصل موفقیت در زندگی از زبان دکتر شفیعیدکتر شفیعی گفت:اگر من در مورد مواد غذایی صحبت کنم این آقا و خانم توجه نمی‌کنند و اگر در رابطه با آموزش صحبت کنم این دو آقا توجهی نمیکننداما امروزه در سازمان‌ها، بدنبال افرادی می‌روند که چندین مهارت دارند.توانایی‌هایتان را تقویت کنید و بیشترش کنید.- من 35 سال سابقه فروش دارم.فروش را از صفر شروع کردم وتا الان، تحصیلات آکادمیک آن را کسب کردم.پنج اصل موفقیت در زندگی وجود دارد.اصل اول &quot;انتخاب درست&quot; است.چه چیزی را انتخاب کنیم؟کدام شغل را با چه کسی کجا برویم؟چه کتابی بخوانیم؟چه فیلمی ببینیم؟زندگی ما ساخته انتخاب‌های ماست.اصل دوم &quot;الگوبرداری&quot; است.امکان ندارد که پایتان را جای پای آدم موفق بگذارید و موفق نشوید!آدم‌های موفق را پیدا کن و از آنها راه را بپرس.اصل سوم &quot;طرح و برنامه ریزی&quot; است.خیلی مهم است که هدفت را دنبال کنی و برای رسیدن به آن، مسیر را برنامه ریزی کنی.اصل چهارم &quot;عمل محور بودن&quot; است.به عمل کار برآید، به سخندانی نیست.امروزه اکثرا حرف میزنند.یک مدیر بازاریاب پشت میز نمینشیند بلکه در بازار میگردد.و باشگاه مشتریان میسازد.در مورد محصول و مشتریان تحقیق میکند.ما آدم ها بهم نیاز داریم.امروزه همه کارها بر اساس مشتری‌نوازی انجام میشود.کافی است کمی به مشتری محبت کنید آنوقت میشوید نامبر وان.اصل پنجم &quot;از خودتان بپرسید چقدر گزینه روی میز هست؟باید دو هنر داشته باشید.باید هم ببینید هم دیده شوید.ریچارد برانسون میگه فرصتها مثل اتوبوس در حال گذرند.با شنیدن اسم ریچارد برانسون مغزم در میان کتابهایی که در خود بایگانی کرده شروع به گشتن کرد تا نام ریچارد برانسون را پیدا کند.نمیدانم چند دهم ثانیه طول کشید تا من به یاد آوردم که سه کتاب در ارتباط با ریچارد خوانده ام.ریچارد برانسون که بود؟یکی از کتاب‌ها به نوشته خود و دو کتاب از نوشته دوستانش در مورد او.ریچارد برانسون همان مرد میانسال زال شکلی است که کارهای عجیب میکند.او دور دنیا را با یک بالن طی کرده است.همیشه کارهای عجیب و خاص میکند و شرکت ویرجین را دارد.تا آنجا که میدانم ویرجین هواپیمایی و ویرجین موسیقی.او در حالی که پولی برای خرید جزیره نداشت جزیده زیبایی خرید.چند بار ازدواج کرده و آمریکایی است.به نظر من آدم خشنی است منظورم خشونت فیزیکی نیست.منظورم خشونت ذهنی است.او با ذهنها بازی میکند.در کتاب آمده که بسیار سخت گیر است با این حال خیلی‌ها دوست دارند در شرکت‌های او کار کنند تا از زندگی لذت ببرند.یه جورایی آدم را یاد فیلم گرگهای وال استریت می‌اندازد.از افکار خود بیرون آمدم و توجهم را به حرفهای دکتر شفیعی جمع کردم. saramrt.ir </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2018 18:23:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-2-nzy9npmo8y36</link>
                <description> قسمت دوم فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (2)    sفروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (2)جو کمی از سر و سنگینی با این بازی حتما در می‌آمد.دکتر شفیعی ادامه داد:پای چپتان را هم جهت با عقربه‌های ساعت بچرخانید و با دست راستتان حرف عین را بنویسید.این کار ظاهرا آسان به نظر سخت می‌رسید و پیشنهاد میکنم شما هم انجامش بدید و اون احساسی که ما آن زمان داشتیم را پیدا کنید.بیشتر توضیح نمیدن که حاضران کلاس چه واکنشی انجام دادند چون مطمئنم بهش رسیده‌اید.- به هر چه فکر کنی پا به همان سمت میرود پس اگر فکر کنید زندگی عالیست مسیر زندگی به سمت عالی پیش میرود.اگر ایمان داشته باشید بر ترس غالب میشوید.بهترین چیزی که دارید وقت است.وقت زندگی خود را بابت چه چیزی هزینه می‌کنید؟اگر جواب مثبت از کاری که میکنی گرفتی، ادامه بده در غیر اینصورت رهایش کن.دنیایی که در درون آن زندگی میکنیم تغییر کرده است.انسان ساخته و پرداخته تفکرات خویش است.اگر از خودت انتظار مافوق بودن داری باید تفکرت را تغییر داده و در مسیرش قرار دهی.چقدر با مسائل تغییر میکنی یا سرتو توی لاک خودت کردی تا به خودت زحمت تغییر ندهی؟برای چیزهایی که نداریم نیاز به تغییر و تحول هست تا میوه‌های جدید دهیم.دکتر شفیعی رو مرد جوان و خوشپوشی که در ردیف دوم نشسته بود کرد و پرسید:شغل شما چیه؟مرد جوان که بسیار جدی بود و به نظر مغرور می آمد پاسخ داد:شرکت دارم.در زمینه آیتی شرکت دارم.دکتر شفیعی خانم جوانی که در ردیف اول نشسته بود پرسید:شغل شما چیه؟آن خانم پاسخ داد:آموزشگاه دارم.بار دیگر دکتر شفیعی پسر جوانی که در ردیف اول رو به روی من نشسته بود همان سوال را تکرار کرد.پسر پاسخ داد:مواد غذاییفروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (2)ادامه دارد... http://saramrt.ir/sales2 </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2018 14:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@saramortazavi/saramrtir-th6nnjyyntow</link>
                <description>  مثل همیشه در حال قرار دادن پست جدید در صفحه اینستاگرام بودم که دیــــنگ!یک نفر به من دایرکت زد یا همان پیام دادن خودمان.به صفحه دایرکت ها رفتم.خانمی به اسم عباس زاده یک پوستر برایم ارسال کرده بود.روی پوستر کلیک کردم و به صفحه اینستاگرام او رفتم.تبلیغ یک کلاس دو ساعته با عنوان “فروشندگان حرفه ای و راه های جذب ثروت” در روز پنجشنبه در دو ساعت صبح یا ظهر بود.به صفحه پیام ها برگشتم و به او پیام دادم:– سلام وقت بخیر.با تشکر از دعوتتان.چطور باید ثبت نام کنم؟– سلام.به شماره ای که در تصویر هست عدد انتخابی اتان را ارسال کنید.دوباره به تصویر نگاه کردم.زیر عنوان دو تا ساعت نوشته بود.ساعت 8 تا 11 صبح عدد 1 و ساعت 12 تا 14 عدد 2 را به شماره 09022585117 ارسال کنید.به صفحه پیام ها برگشتم و نوشتم:– میتوانم در تلگرام عدد را ارسال کنم؟خانم عباس زاده پاسخ داد:–بله.شماره را سیو کرده به ایدی تلگرام پیام دادم.این شماره خانم عباس زاده بود که پاسخ داد: رزرو شدید.آن روز پس از صرف نهار به آدرسی که رو عکس بود رفتم.موسسه فن پردازان.یک خانه ویلایی بود که کلاس در طبقه سوم قرار داشت.در هنگام ورود یک بطری آب معدنی و یک شیرینی دادند و یک برگه که شرایط ثبتنام در آن قرار داشت و اعلام کردنددر پایان هر سکشن به کسانی که 10 نفر از دوستانشان را بنویسند در قرعه کشی شرکت داده میشوند و از کارگاه با 50 % تخفیف بهره مند میشنودکلاس کوچک بود و حدودا پنج شش نفر نشسته بودند.من همیشه ردیف های اول را انتخاب میکنم.ردیف دوم را انخاب کردم.پس از یک ربع مدرس مربوطه در کلاس حاضر شد.دو سوم کلاس پر شده بود.مدرس مردی با کت و شلوار به رنگ آبی نفتی و پیراهن صورتی که به ارغوانی هم میزد تنش بود.عینکی بود و حدودا چهل سال به بالا میخورد.– سلام.من شهرام شفیعی هستم.دکترای عالی مدیریت  و چندین سال سابقه در فروش را دارم.مربی و مشاور بیمه البرز بودم.همین آب معدنی هایی که دستتان هست بنده مشاورش بودم.مشاور آب اورانوس بودم و خیلی کارهای دیگر و الان در خدمت شما هستم.خوب، موافقید با هم یه بازی کنیم؟ادامه دارد… saramrt.ir </description>
                <category>مهندس مرتضوی</category>
                <author>مهندس مرتضوی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2018 09:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>