<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saranarciss</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:51:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1682984/avatar/bRjENM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا</title>
            <link>https://virgool.io/@saranarciss</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من کیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-mvnj1uakduqs</link>
                <description>نمی‌دونم وقتی می‌خوام از خودم قرار باشه بنویسم، چی رو باید بهش اشاره کنم. اینکه چی‌ خوندم، چه کاری می‌کنم، چند سالمه، چه کرده‌ام تا حالا تو زندگیم یا….اما فکر می‌کنم من هیچ کدوم از دستاوردهای زندگی‌ام نیستم؛ من فقط اونیم که هنوز بعد این همه سال که از کودکیش گذشته، عاشق بوی بارونه، دوست داره یه مورچه‌ که داره تو آب غرق می‌شه رو نجات بده، دلش خوراکی‌های خوشمزه می‌خواد همه‌اش (مخصوصا اسمارتیز)، یه فیلم احساسی دیدن همراه با خیس شدن تمام صورتشه، اگه شب دیروقت باشه تو ماشین خوابش می‌بره تا برسه به خونه و …. یک وقتها فکر می‌کنم رضا کیانیان خیلی خوب  گفته که «اکه من در ۹۹ سالگی هم بمیرم، فکر می‌کنم جوان‌مرگ شده‌ام..» منم همه‌اش فکر می‌کنم نسل ما با نسل پدر و مادرهامون خیلی فرق می‌کنه و ما تو هر سنی هنوز کودکیم… ???</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 19:50:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد دل</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-nnijgmrr2jen</link>
                <description>دوست خوبم گلی جان، آخر این ماه دقیقن یکسال می‌شود که از تو بیخبرم و فاصله‌ات را به شدت از من زیاد کرده‌ای. از روزی که به بهانه مشغول بودن زیاد به کارهایت و نداشتن فرصت کافی از تو بیخبرم و کاملن متوجهم که هوشیارانه این فاصله را ایجاد و حفظ کرده‌ای… چه کنم که خاطرات شیرین و خوش سال‌های دبیرستان و پس از اون بعد این همه سال هیچ کدام کمرنگ و دور از ذهن من نشده است و تو همان دوست خوب کلاس اول دبیرستان من هستی و خواهی بود… بسیاری از چیزهایی که در زندگیم یاد گرفته‌ام به واسطه حضور تو و تجربیات بینظیری بود که طی این سال‌ها با هم کسب کردیم و آنها را با هم زندگی کردیم. حالا که بعد این همه سال در کنار هم بزرگ شدیم و زندگی آموختیم، دلم نمی‌خواد کدورتی کوچک که به دلیل سوء تفاهم پیش آمده از جانب یک دوست مشترک بین ما اتفاق افتاده، باعث این همه فاصله و بیخبری از هم بشه و شاید بتونه شیرینی اون روزها رو کم کنه و به مرور به گوشه‌های ذهن‌هامون برسونه… دوست خوبم کاش فرصتی پیش میومد مثل همون موقع‌ها، همون قدیم‌ها کنار هم توی یک کافه دنج بشینیم و از تمام خاطراتمون صحبت کنیم و حرف دل هم رو بشنویم… حالا که این روزها حتی تلفنی از حال هم خبر نداریم، بیا به رسم رفاقت اون همه سال خوب نوجوانی و جوانی، یک عصر تابستان پیاده بریم درکه، کنار رودخانه بشینیم شاتوت و گردو بخوریم و از نقشه‌های آینده‌مون حرف بزنیم… دلم تنگ اون روزهاست که هیچ چیزی مانع حرف زدنمون و درددل هامون و حتی گلایه‌هامون نمی‌شد… دوست نازنینم بیا که دلم شنیدن گلایه‌هات رو می‌خواد…. کاش می‌شد اینها ر‌و به خودت بگم و بگی آماده شو تو بار‌ون بعدی منتظرتم دم در…</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 02:06:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم و عصبانیت</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-vqrfhlfluln5</link>
                <description>امروز به طور اتفاقی داشتم پادکست «هنر ظریف بیخیالی» (با اندکی تغییر در نام اصلی کتاب) رو گوش می‌کردم. اپیزودهاش کوتاه بود و در حد ۴-۵ دقیقه؛ بنابراین چندان وقتی هم نمی‌گیره… جالبیش هم موضوع بودن اتفاق اصلی پادکست با تمرین امروزمون بود: عصبانیت و خشم و اینکه اگر ما توی زندگی‌مون اولویت داشته باشیم، برای اتفاقات بیهوده خشمگین نمی‌شیم و بابت اون وقت و انرژی‌مون رو هدر نمی‌دیم… اینجا چند مثال خیلی ساده و عینی می‌زنه که ما چطور باید «تره‌هامون» رو نگه داریم و در جای مناسبش «خرد» کنیم. چند تا راهکار هم ارایه می‌ده که به جای عصبانیت و خشم، احساس شادکامی و سرخوشی پیدا کنیم. نکته جالبش برای من اشاره به نقش شبکه‌های اجتماعی در «دنبال شادی و لذت رفتن» ما پس از مشاهده  جذابیت‌های فضای مجازی هست که در نهایت باعث ناکامی و خشم ما در زندگی می‌شه... با توجه به اینکه خودم تمام ا‌پیزودهای ‌اون رو گوش نکردم، نتیجه‌گیری خاصی هم نمی‌تونم داشته باشم؛ اما شنیدنش ر‌و شدیدا توصیه می‌کنم، تلنگرهای خوبی داشت… ?</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 23:00:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک راه میان‌بر جذاب</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-czld118byh5m</link>
                <description>حتمن براتون پیش اومده که روز تعطیل یا حتی وسط هفته بخواین برای پیاده‌روی، سوار سورتمه شدن یا تله‌کابین هوس رفتن به توچال رو داشته باشید و برسید و‌ ببینید که جای پارک نیست و خیلی شلوغه و ….می‌خوام بهتون یک راه خوب میان‌بر رو معرفی کنم که علاوه بر خلوت بودن، بسیار هم طبیعی و زیباست و از دره توچال وارد ایستگاه یک می‌شه. برای این مسیر کافیه که به جای خیابان اصلی ولنجک، از خیابان مقدس اردبیلی وارد ثارالله بشین و در انتهای اون به جای وارد شدن به خیابان سیزدهم ولنجک، دست راست وارد بلوار بهزادی بشین. اولین خیابان دست راستتون ماکویی‌پور شمالی هست که باید اون رو هم تا انتها بالا برید و وقتی به انتهاش رسیدید که یک سربالایی بسیار تند هست که باید اون رو به سمت راست برید و برسید به انتهای پارک ساسان. اگر همون‌جا ماشین رو پارک کنید، ابتدای مسیر پیاده از دره توچال هست که اگر مسیر پاکوب رو دنبال کنید از مسیر مارپیج بسیار زیبا و طبیعی، از کنار رودخانه می‌تونید وارد ایستگاه اول توچال بشین. امیدوارم مسیر خوبی باشه و لذت ببرید ?</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 19:05:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دقت و نکته سنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%AF%D9%82%D8%AA-%D9%88-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D9%86%D8%AC%DB%8C-r60uinv9y9oc</link>
                <description>تمرین امروز ما در مورد دقت و نکته‌سنجی هست؛ اینکه چطور نگاه‌مون به اطراف و محیط پیرامون‌مون با دقت بیشتری باشه. به نظر من یکی از بهترین راه‌های انجام این تمرین و درک صحیح ما از زندگی و اطراف‌مون، زندگی در لحظه و‌توجه کامل به اون لحظه و اتفاقاتش هست. وقتی ما دچار روزمرگی می‌شیم و کارها و روند زندگی‌مون بر اساس عادت پیش می‌ره، از توجه‌مون به اطراف و جزییات اون لحظه به شدت کم می‌شه... مثال بارز اون رانندگی کردنه؛ اگر توجه کرده باشیم، ما هنگام رانندگی بر اساس عادت و اونچه که می‌دونیم، اصلن توجه به جزییات اینکه الان داریم دقیقن چه کاری انجام می‌دیم، نداریم و به دلیل انجام زیاد این کار و‌ روتین بودنش، بدون فکر و توجه به اون انجامش می‌دیم. مثال دیگه‌ای که در مورد عدم توجه ما به اطراف یادم اومد اینه که ما وقتی توجه‌مون به یک نوع ماشین بیشتر می‌شه، مثلن می‌خوایم ماشینی با رنگ جدید بخریم یا یک ماشین به دلایل زیادی باعث توجه ما می‌شه (مثل ماشین کسی که دوستش داریم) به یکباره متوجه  می‌شیم چقدر اون ماشین با اون رنگ زیاده؛ انگار تا قبل از اون وجود نداشته و با توجه ما به یک‌باره چقدر اون مدل ماشین زیاد شده…در هر حال به نظرم فرصت کوتاه زندگی ارزش تمرین کردن برای واقعن زندگی کردن رو داره؛ بیاین با هم در هر لحظه، ثانیه های زندگی رو بنوشیم…</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 22:50:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اظهار نظر</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%A7%D8%B8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%B1-sfkjiyobz46x</link>
                <description>امروز قراره راجع به اعلام نظر، نظردادن و انعکاس اون بنویسیم. راستش من مدتهاست دلم می‌خواد راجع به مشکلات اجتماعی و راه‌حل‌های اون بنویسم تا به عنوان یک شهروند مسوول، سهمی هرچند کوچک در آگاهی رسانی به مردم یا برطرف کردن اون مشکل داشته باشم. اما در حقیقت چون رسانه‌ای ندارم و اینفلوئنسر هم نیستم، کمتر این کار رو انجام دادم (هرچند گاهی در صفحه اینستاگرامم استوری‌هایی می‌ذارم که دلم می‌خواد راجع بهش نظری بدم.)موضوع جدیدی که در این شرایط برام جذابیت داشته که در موردش اطلاع‌رسانی کنم، ضابطه‌مند کردن فعالیت‌های بنگاه‌های املاک هست. راستش به نظر من روال کنونی فعالیت این صنف یکی از دلایل اصلی گران شدن قیمت خرید و فروش و اجاره ملک هست؛ چون قسمتی از مبلغ نهایی خرید و فروش یا اجاره بابت پورسانت املاک در نظر گرفته می‌شه، بالا بردن قیمت پایه، به طور مستقیم باعث افزایش درآمد اونها می‌شه و این اصلا منطقی نیست. در شرایطی که تمامی فعالیت‌های تولیدی و پزشکان مجلور به پرداخت این همه مالیات از درآمدشان هستند و همین موضوع باعث شده کسانی که مشغول تولید هستند، همچنین بسیاری از پزشکان  بعد از این همه درس خواندن و سطح بالای علمی، مجبور به تغییر شرایط کاری و حتی مهاجرت می‌شن. حالا یک عده بدون هیچ کار تولیدی، فکری، یا حتی تحصیلات خاص درآمدهای این چنین نجومی داشته باشند، فقط باعث رواج مشاغل دلالی مثل دفاتر معاملات املاک شده که به وفور در تمام مناطق کشور افزایش پیدا کرده‌اند. اینها تماما نشانه‌های اقتصاد بیمار ‌هست که دلالی و کارهای غیرتولیدی بدون هیچ زحمتی پردرءمدترین مشاغل هست؛ اما کارهای تخصصی و تولیدی به دلیل هزینه‌های بالای تولید و مالیات در خطر ورشکستگی قرار دارند. جالب اینکه این موضوع راه‌حل بسیار ساده‌ای هم دارد: مشخص کردن مبالغ مشخص برای معاملات. به عنوان مثال می‌توان برای خرید و فروش خانه‌های تا متراژ ۸۰ متر مبلغی معین، ۸۰ تا ۱۲۰ کمی ببشتر و …. را در نظر گرفت تا درآمد املاک به صورت مستقیم با مبلغ فروش ملک مرتبط نباشد. کاش گوشی شنوا و دلی دغدغه‌مند بود…</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 21:45:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-rvaaxkfhe65m</link>
                <description>۱۲ خرداد قرار بود ما یک سفر بریم که از اسفندماه براش برنامه‌ریزی کرده بودیم و بلیتش رو هم همون موقع خریده بودیم. در حقیقت این سفر برای استفاده از ویزایی که مدتی پیش به سختی موفق به گرفتن اون شده بودم، برنامه‌ریزی شده بود. خلاصه تمام برنامه‌ها چیده شد، جا رزرو شد، سوغاتی‌ها خریده شد، هدایا از خانواده‌ها گرفته شد و‌ با هماهنگی بسیار زیاد عازم سفر شدیم. از ۳ ساعت قبل پرواز هماهنگ کردیم تاکسی اومد دنبالمون و خلاصه حدود ۲/۵ مونده بود به پرواز که ما فرودگاه بودیم. به دلیل نزدیکی تعطیلات فرودگاه هم بسیار شلوغ بود… ما هم با خیال راحت تمام صف‌ها رو در کمال آرامش پشت سر گذاشتیم و رفتیم تو صف کانتر ایستادیم تا کارت پرواز رو بگیریم. اول که شماره پرواز رو چک کردیم، خواستیم زودتر بریم جلوی کانتر که ما هم به احترام صف عظیمی که به دلیل ازدحام زیاد چند دور جلوی کانتر به صورت مارپیچ ادامه پیدا کرده بود، به انتهای صف رفتیم و با خیال راحت منتظر رسیدن نوبت شدیم. حدودن ۱۰ دقیقه‌ای گذشت و ما دیدیم که صف هیچ حرکتی نکرده و همانجا ایستاده…در کمال تعجب وقتی همسرم رفت جلوی صف که ببینه چه خبره، دیدیم کانتر پرواز ما بسته شده و دیگه نمی‌تونیم کارت پرواز بگیریم و بارمون رو تحویل بدیم. من که اون لحظه اونقدر شوکه شده بودم که باورم نمی‌شد! آخه مگه می‌شه؟؟ اون همه برنامه‌ریزی اون هم با وجودی که ما توی صف ایستاده بودیم… رفتیم به نماینده ایرلاینی که مرتبط با پرواز ما بود اعتراض کردیم، هزار بار پله‌ها رو رفتیم بالا و پایین، دعوامون شد، گریه کردیم، هرکاری کردیم نشد که نشد… آخر سر یکی گفت برین خودتون رو به پرواز دوم برسونید شاید از اونجا تونستید برید. ما هم خوشحال که شاید فرجی شد و تونستیم بریم سفر….با مشقت بسیار و هزینه دو سه برابری یک بلیت گرفتیم به مقصد کشور ترانزیت و بعد از اون غم و استرس بزرگ تا هواپیما راه افتاد، نفس راحتی کشیدیم و خوشحال سرمون رو تکیه دادیم به پشتی صندلی ‌ بعد از چند ساعت بسیار پر استرس کمی آرامش پیدا کرده بودیم…با خوشحالی و امید زیاد رفتیم تو فرودگاه دوم که بتونیم مجوز ادامه سفرمون رو با ببیت خودمون بگیریم که اونجا فهمیدیم به دلیل از دست دادن بلیت اول‌مون، امکان پرواز در ادامه مسیر رو نداریم و حتی از بلیت‌های برگشت هم نمی‌تونیم استفاده کنیم!!! خیییلی عجیب بود! مگه می‌شه؟! این چه جور قانون نانوشته و نادانسته‌ایه که ما نمی‌دونیم؟ خلاصه جریمه این بلیت هم اینقدر زیاد بود که تقریبن به اندازه پول بلیت جدید می‌شد! مگه چنین چیزی امکان پذیره؟؟بگذریم خیلی خیلی اتفاق سخت و عجیبی بود برای ما در اون لحظه. اما تصمیم گرفتیم کمی تو‌اون شهر بمونیم تا بتونیم درست تصمیم بگیریم. بنابراین رفتیم یک هتل گرفتیم و با کمی بررسی متوجه شدیم امکان رفتن به سفری که سه ماه براش برنامه ریخته بودیم به هیچ وجهی امکان نداره؛ یعنی هییییچ راهی نداره!!در یک تصمیم عجیب تصمیم گرفتیم چند روزی رو تو اون شهر بمونیم و از زیبایی‌های اونجا که به طور غیر قابل باوری برامون پیش اومده بود، لذت ببریم.… در راه برگشت وقتی از پنجره هواپیما داشتم شهرهای کوچک و دریاچه‌ها رو می‌دیدم فکر کردم چطور ما توی این لحظه باید در این نقطه دنیا باشیم؟؟ کی باورش می‌شه؟؟</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 23:37:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%B1%D9%86%D8%AC-i4z5ztvow634</link>
                <description>بنا بر تجربیاتی که هر انسانی در زندگی کسب می‌کند یا بهتر بگویم آن را لمس می‌کند، دریافته‌ام که زندگی سراسر همراه با رنج است؛ اما این رنج برای هرکدام از انسان‌ها بنا به درسی که باید در این زندگی بگیرند، نوع رنج‌شان نیز متفاوت است. در هر صورت به نظر من تجربه هیچ قسمتی از زندگی بدون رنج نیست منتها نوع آن و نحوه دریافت آن برای هرکس متفاوت است…اخیرا بیشتر به این می‌اندیشم که ورود هر انسانی به این جهان به دلیلی و با هدف مشخصی بوده که اگر بتوانیم آن دلیل را محقق کرده یا حداقل در جهت آن حرکت کنیم، در نهایت تحمل رنج زندگی برایمان آسان‌تر خواهد بود. یا حتی کمی بیشتر که فکر کنیم این فرضیه نیز دور از ذهن نیست که هر کدام از روح‌های ما قبل از ورود به این جهان، نوع رنج و شرایط آن را انتخاب کرده یا پذیرفته‌اند/ پذیرفته‌ایم. در این صورت و‌ با این نگاه، رنج‌های زندگی همان مسیرهایی است که باید بپیماییم تا زندگی به انجام برسد… جمله‌ای که چند وقت پیش دوست عزیزی هنگام یکی از همین رنج‌ها برایم گفته بود هنوز تاثیری عمیق بر پذیرش من در مورد لحظه‌های زندگی داشته: “در برابر مرگ، هر رنجی بی‌ارزش است…” و واقعن چه جمله پرمفهومی است این عبارت؛ چرا که در نهایت با توجه به جهان‌بینی ما در مورد مهر بی‌پایان خداوند به ما، پایان عمر و رفتن نزد خداوند هم که سراسر نور و عشق بی‌‌انتهاست، به طور حتم سرشار از حس خوب و خوش‌حالی خواهد بود… ?</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 22:18:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%B9%D8%B4%D9%82-bd8ogisbhmno</link>
                <description>تجربه عشق از نظر من، تجربه یک رویداد فرازمینی است که متعلق به این بعد از روح ما نیست و ابعاد فراتر و پیچیده‌تری داره… من معتقدم حضور همسرم در زندگیم، معجزه خداوند برای من بوده تا اون حس‌های فراجسمی و فرازمینی رو در کنارش تجربه کنم… خیلی جالبه که زمان آشنایی ما با هم دقیقن همزمان با آشنایی من با سپاسگزاری از پروردگار و یادآوری و شمارش تمامی نعمت‌هایی بود که به واسطه وجود داشتنشون بهش بی‌توجه یا کم‌توجه شده بودم و یادآوری وجود این همه نعمت و موهبت نگاه من به زندگی و مافیها رو تغییر داده و دگرگون کرده… از نظر من ممکنه عشق بین دو نفر از جذابیت‌های ظاهری اونها برای هم شروع بشه؛ اما قطعن ویژگی‌های روحی و صفات شخصیتی اونهاست که این رابطه رو عمق می‌بخشه و قوی‌تر می‌کنه… امروز که فکر می‌کنم می‌بینم انسانیت، روح پاک و سالم، قلب پر از مهر به همه انسان‌ها و بخشندگی بی‌حد او باعث عشق روزافزون من نسبت به ا‌وست… خدایا از تمامی نعمت‌هات و چشاندن طعم عشق ازت سپاسگزارم ♥️</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 23:59:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوء تفاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%B3%D9%88%D8%A1-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-f1rgls3jjw6k</link>
                <description>سالهاست که در یک اداره دولتی با قوانین سخت‌گیرانه که کاملن با روحیه من متناقض هست، مشغول کار هستم و‌ حتی الان که نزدیک ۱۴ ساله ا‌ونجا سابقه کار دارم، هنوز نتونستم خودم را خیلی با شرایطش وفق بدم؛ راستش هنوز بعد این همه سال صبح‌ها همیشه در حال بدو بدو هستم تا آخرین ثانیه‌ها بتونم کارتم رو به دستگاه حضور و غیاب نزدیک کنم و باز روز از نو و روزی از نو…. برای خودمم عجیبه چطور خودم رو با این شرایط هماهنگ کردم و همچنان هستم! ?یکی از خوبی‌های این اداره که دلم رو بهش خوش کرده‌ام، معدود دوستان خوبی هست که هر از گاهی باهم همکار می‌شیم. آهان راستی ما مراجعه کننده بیرونی خیلی کم داریم و معمولا خود همکاران اداره هستند. خلاصه که یک روز همگی مشغول کار بودیم و یک نفر مراجعه کننده هم اومده بود داخل اتاق ما نشسته بود و ظاهرا متوجه ما نبود و منتظر بود؛ دوستم هم به شدت سرش تو کامپیوتر بود و داشت کارش رو انجام می‌داد. من اومدم دوستم رو صدا کنم که با هم به یک موضوعی توجه کنیم و در موردش صحبت کنیم که دیدم او اصلن متوجه اینکه من دارم خطاب قرارش می‌دم، نیست!! من هم برای اینکه توجهش رو به خودم جلب کنم، آروم گفتم:«پیشت، پیشت» دیدم حواسش نیست، ناخودآگاه کمی بلندتر با «پیشت» مورد خطاب قرارش دادم. چشمتون روز بد نبینه که این آقا که سرش پایین بود و حواسش به ما نبود، فکر کرد این «پیشت» گفتن من خطابش اوست!! با نگاهی کاملن متعجب به سمت من برگشت و من که تازه متوجه اتفاقی شدم که افتاده بود، خودم رو پشت مانیتور قایم کردم؛ اما نگاه متعجب اون مراجعه کننده نمی‌گذاشت آروم بشینیم. تا اون آقا از اتاق ما رفت بیرون، دایره ما منفجر شد از خنده ما ۵ نفر که تصور قیافه اون مراجعه کننده بنده خدا که فکر می‌کرد شاید من با این لفظ، خطاب قرارش دادم… خلاصه که هنوز یادآوریش دلم رو از درون قلقک می‌ده و می‌خندونتم ??</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 22:34:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این کرمانشاهی‌های شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-yk9fht7ykssz</link>
                <description>امروز قراره راجع به لهجه و اصطلاحات مربوط به بعضی زبان‌ها و گویش‌ها بنویسیم. من هم اولین چیزی که به ذهنم رسید کلماتی بود‌ که همسر کرمانشاهیم به کار می‌بره و بعضی‌هاشون رو دیگه خودم هم در مکالماتم استفاده می‌کنم. اولیش اصطلاح «بچه خورده» بود. این اصطلاح رو زمانی یاد گرفتم که او داشت از  خاطرات کودکیش برام تعریف می‌کرد که مادربزرگش زمان‌هایی که می‌رفتند کرمانشاه می‌گفته «که برو با بچه خورده‌ها بازی کن و …» تازه می‌گه اگه تو کرمانشاه صدا کنی «پهلَوان» (با لهجه کردی بخونیدش) همه برمی‌گردن نگاهت می‌کنن ? و به هرچیزی هم برخلاف اون باشه یعنی استثنائا پهلوان نباشه می‌شه مقوا (با لهجه کردی بخونین: می‌مانَ مقوّا) (تلفظ قافش مثل ق عربیه یکم) تازه همه اینها در صورتی اعتبار داره که شلوار «جافی» (کردی) هم پاشون باشه ♥️</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 22:43:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارنامه</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-dcj6zf8ka1a2</link>
                <description>نمی‌دونم چرا هروقت صحبت از خاطره و یادآوری لحظه‌های خنده‌دار می‌شه من یاد این خاطره از کودکیم می‌افتم و بازهم از یادآوریش خنده‌ام می‌گیره… دانش آموز دبستانی بودم؛ فکر کنم کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم. من از بچگی عاشق مدرسه و کلاس و درس‌خوندن بودم و هنوز هم روزهای اول مهر دلم غنج می‌ره برای ا‌ون روزها و اون خاطرات و …خانواده هم به دلیل این علاقه من به درس خوندن و نمرات خوبی که همیشه داشتم، معمولن از دستاوردها و افتخاراتم توی جمع‌های خانوادگی صحبت می‌کردند و‌ من همیشه تشویق می‌شدم به ادامه این راه. یک روز عموم بعد مدت‌ها اومده بود خونه ما و‌ من هم تازه کارنامه گرفته بودم با کلی نمره‌های خوب و تشویق و خوشحالی. صحبت از کارنامه من شد و من با خوشحالی زیاد و احساس غرور، رفتم و کارنامه‌ام‌ رو برای ادامه نمایش افتخارات تحصیلیم آوردم که نشون عموم بدم… عموم هم بر طبق عادت، دست کرد تا از جیب داخلی کتش عینکش رو بیرون بیاره که بتونه ببینه تو کارنامه‌ام چی نوشته شده…. من هم که از شوق موفقیت آخر سال، سر از پا نمی‌شناختم، اصرار می‌کردم که عمو جون من جایزه نمی‌خوام که؛ فقط می‌خواستم ببینید نمره‌هام چقدر خوب شده… تا اینکه بالاخره اون بنده خدا پس از کمی تلاش عینکش رو از جیبش درآورد و گفت دنبال این می‌گشتم… این جمله عموم تموم نشده بود که من و خواهرم از شدت خنده تا حیاط دویدیم و تا آخرین لحظه‌ای که عموم اونجا بود خودم‌ رو از تیررس نگاهش پنهان کردم… پدرم هنوز هم وقتی بخواد خاطره خنده‌داری رو برای یکی از دوستان که تازه به جمع‌مون اضافه می‌شه تعریف کنه، معمولا یادی از این ماجرا هم به میان میاره و دوباره یادآوری خوشی اون روزهای خوب کودکی، لبخند رو‌ بر لبان‌مون‌ می‌نشونه ??   </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 19:15:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی واقعن چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mdkfaorpo1m8</link>
                <description>امروز که قرار شد راجع به تجربه و مواجهاتمون با تجربه‌ها بنویسیم، اولین چیزی که به ذهنم اومد، تجربه‌های نزدیک به مرگ بود و تاثیری که این تجربیات روی زندگی و جهان‌بینی ما آدم‌ها می‌گذاره…۱۳ شهریور ماه ۱۳۹۸ بود که در پی یک کمردرد شدید که مادرم پیدا کرده بود و به همون دلیل یک عکس MRI از ستون فقرات و کمرش گرفته بود، پزشک‌ رادیولوژیست تشخیص تعدادی تومور متاستاز داده در سراسر ستون فقرات و کمر داده بود… واقعن دلم نمی‌خواد اصلن اون روزها و لحظه‌ها رو دوباره تصور کنم که به اندازه مرگ به مرگ نزدیک شده بودم… واقعن به اندازه چند دقیقه تمام زندگی من/ خانواده‌ام تغییر کرد. همیشه شنیده بودم در برابر مرگ هیچ چیزی ارزشی نداره اما واقعن این جمله رو کسی درک می‌کنه که مرگ رو در یک قدمی خودش یا عزیزترین‌های زندگیش تجربه کنه… خلاصه که تا یک سری آزمایش‌ها انجام بدیم و مشورت از پزشکان طراز اول انکولوژیست بگیریم، هزار بار مرگ رو در برابر چشمان خودم تجسم کردم… نمی‌خوام زیاد وارد جزییات بشم اما عدم تطابق عکس با نتایج آزمایش‌ها و شرایط ظاهری مادرم هیچ تطابقی نداشتند و بعد از دو ماه مرگ و زندگی متوجه شدیم که تظاهرات عکس به دلیل وجود یک بیماری خودایمنی بوده که چنین اشتباه عجیبی رو سبب شده بود… به هر حال هنوز یادآوری اون روزهایی که سخت‌ترین، غمگین‌ترین و سنگین‌ترین روزهای زندگی من بود، حالم رو دگرگون می‌کنه اما یادآوری تاثیری که اون اتفاق در رندگی من گذاشت، به اندازه تمام عمرم و حتی ببشتر از عمرم درس‌های اخلاقی داشت. معتقدم که اون اتفاق مسیر فکری و روحی من رو به کلی تغییر داده: خییلی بیشتر از همیشه در لحظه حال هستم و همیشه در تلاشم تا قدر هر لحظه از زندگی رو با تمام وجود بچشم و مزه‌مزه کنم که به ثانیه‌ای شاید همه چیز تموم بشه… خلاصه که قدر عزیزان‌مون رو بدونیم که شاید لحظه‌ای دیگر هیچ چیزی نباشد…به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشتغصه هم می گذردآنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند..لحظه ها عریانند.به تن لحظه خود، جامه اندوه مـپوشان هرگز…!!زندگی ذره کاهیستکه کوهش کردیمزندگی نام نکویی ستکه خارش کردیمزندگی نیست بجز نم نم باران بهارزندگی نیست بجز دیدن یارزندگی نیست بجز عشقبجز حرف محبت به کسیورنه هرخار و خسیزندگی کرده بسیزندگی تجربه تلخ فراوان دارددوسه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد.ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم … (کیوان شاهبداغی)</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 23:43:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت فلسفه</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-bsganirxtdqe</link>
                <description>امروز قرار بود راجع به علاقه مندی‌هامون فکر کنیم، لیستشون کنیم و در مورد یکیشون و احساس‌مون بهش بنویسیم… راستش حوزه علاقه‌مندی‌های من اونقدر گسترده است و طیف وسیعی داره که تقریبن همه‌چیز از هنر، ادبیات، تاریخ، فلسفه، ورزش، سفر، آموزش و … در برمی‌گیره و گاهی فکر می‌کنم کاش حداقل کمی بهتر از تمامی اون علاقه‌ها استفاده کرده بودم که شاید الان در مسیری بودم که به لحاظ علاقه و رضایت با اکنونم فاصله‌ای قابل توجه داشت… چه می‌اندیشیدم و چه شد…یکی از جذاب‌ترین حوزه‌های تفکر و زیست برای من بحث فلسفه و چرایی و چگونگی بسیاری از اموری بوده که به طور علمی و زمینی براش پاسخی وجود نداره و صرفا بر اساس فرضیات و اصول فرضی که نتایج ذهنی قابل قبولی دارند، مورد توجه ما قرار می‌گیرند. اواسط دهه ۸۰ بود که به پیشنهاد دوستی، در یک دوره آموزش فلسفه توی نشر چشمه حضور پیدا کردم. استادمون در اون سال‌ها مسعود زنجانی بود که بسیار باسواد و دارای مطالعات بسیار گسترده در حوزه فلسفه بود؛ حضور در اون کلاس‌ها و اون فضا برای من تو اون دوران تجربه بسیار بینظیری بود که همچنان یادش حسی از خوشی در دلم و لبخندی بر لبم میاره… مناسفانه بنا به دلایل اجتماعی و تغییرات شگرف اون سال‌ها کلاس فلسفه ما بعد از چند ماه دیگه تشکیل نشد و اون مسیری که به اون غنا و ژرفا آغاز شده بود، نیمه کاره باقی ماند… امروز که به اون روزها فکر می‌کنم به نظرم میاد شاید یکی از دلایل شخصی که اون جریان و اون مطالعات ادامه پیدا نکرد، متفاوت بودن مسیر شغلی و حرفه‌ای من از اون فضای جذاب ماورایی بود که متاسفانه خودم هم دیگه پیگیرش نشدم... در سال‌های اخیر به نوعی دیگه وارد مطالعات و پیگیری‌های فلسفی در خصوص وجود خالق برای این جهان و حضور مخلوقات آن شده‌ام و جالب آنکه اینقدر کشف ذره‌ای آگاهی در مورد خالق و مخلوقاتش، سرشار از حس شادی و ‌رضایتم می‌کنه، فکر می‌کنم اندیشمندان و عرفایی که در قرون ششم و هفتم می‌زیستند، چه شعفی داشتند و چه تجربیاتی رو در اون دوران به دست آورده بودند… شاید اگر جوامع سرمایه‌داری با این همه زرق و برق و جذابیت‌های ظاهری و مالی وجود نداشتند، بشر تجربه‌های ناب‌تری از کشفیات ماورایی و فرازمینی خودش پیدا می‌کرد و حال بشر چقدر بهتر بود…</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 23:43:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش‌های من</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-rva4u1eveuf6</link>
                <description>امروز قراره در مورد ارزش‌هامون و دلایل اهمیت اون در زندگی شخصی‌مون بنویسیم. راستش به نظر من ارزش‌های هر انسانی طیف وسیعی از اخلاقیات، اعتقادات، باورها و آموخته‌های اوست که برای شمارش آنها باید یک لیست بلند بالا تهیه کرد و‌ دایم به اون لیست موردهای جدید اضافه کرد؛ مثل: راستگویی، انسانیت، مدارا، امیدواری، مهربانی، بخشش، کوشش، آینده‌نگری، گذشت، صبر، وفاداری، احترام، خوش‌بینی، مثبت‌اندیشی، خیرخواهی و بسیاری موارد دیگر. من بهترین این مصادیق این تعاریف رو در سلسله سخنرانی‌های استاد مصطفی ملکیان در نهایت زیبایی و فصاحت به گوش جان شنیده‌ام و شنیدن چند باره آن هنوز هم برایم لذت‌بخش است و پندآموز…راستش من اگر خودم بخواهم تعریف ساده‌ای از ارزش‌ها و اخلاقیات برای خودم تعریف کنم به این فکر می‌کنم که اگر بخوام در هر روز خودم رو محک بزنم که مطابق ارزش‌هام رفتار کردم، اون زمانی هست که در خلوت خودم و با وجدان خودم، بتونم شب را به راحتی و بدون عذاب وجدان سر بر بالین بگذارم و احساس د‌ِین نسبت به هیچ انسانی نداشته باشم. در نهایت ارزش‌های من بیشتر از هرچیز در رفتار خودم با دیگران سنجیده می‌شود و‌ امیدوارم بتوانم حق انسان‌ها رو در برابر خودم محترم بدارم و رعایت کنم. ?</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 23:39:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگیزه</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-zcssttx2qlgs</link>
                <description>امروز قراره در مورد این بنویسیم که انگیزه و ایجاد آن برای ما تا به حال چه تاثیری داشته و ما در مورد آن چگونه برخورد می‌کنیم؟ اتفاقن من شخصا تا به حال برای خیلی علایق و فعالیت‌هام بیشتر از هرچیز دیگری، دنبال انگیزه بوده‌ام؛ الان که بیشتر فکر می‌کنم همیشه همین‌طور بوده… طیف علایق من به خیلی از فعالیت‌ها، هنر، ورزش و …. خیلی گسترده و زیاد بوده، اما متاسفانه تا به حال بسیاری از اونها رو  فقط به دلیل اینکه زود به نتیجه دلخواهم نرسیدم و انگیزه لازم رو برای ادامه‌اش پیدا نکردم، در همان ابتدای شروع، رها کردم. امروز که خیلی سال‌ها از اون روزها گذشته، با شنیدن این یادآوری امروز که بسیاری از فعالیت‌ها در زندگی شاید نیازی به انگیزه اولیه نداشته باشه، بلکه شروع و مداومت در اون می‌تونه باعث ایجاد علاقه به ادامه راه بشه، فکر کردم اگر اینطور به تمامی علایقم از ابتدا فکر کرده بودم، الان دامنه مهارت‌ها و توانایی‌هام و حتی ممکنه مسیر زندگیم خیلی متفاوت از امروزم می‌بود. به هرحال امروز که با عزم یادگیری روان نوشتن اینجا هستم، دلم می‌خواد بر خلاف تمامی تجربه‌های پیشینم با مداومت در انجام تمرین‌ها و ایجاد عادت، راهی دیگر را تجربه کنم. امیدوارم در پایان روز بیست و یکم نتیجه خوب این تمرین رو همینجا بنویسم و با هم تجربیاتمون خوبمون رو به اشتراک بگذاریم. ?</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 20:44:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییری کوچک برای خلاقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-eb9bjoibwq9m</link>
                <description>تمرین امروز ما (البته نه فقط برای نوشتن، که برای زندگی) تمرین خرق عادت و ایجاد تغییر در زندگی روزمره هست. راستش این موضوع تغییر عادت و پیشگیری از روزمرگی پیش از اینکه امروز تو کلاس نویسندگی‌مون به عنوان یک تمرین بهش نگاه کنم، مدتی بود ذهنم رو مشغول کرده بود و دلیل اون هم گذر بسیار سریع روزها و لحظات در این دوره از زندگی‌ام هست که به نظرم بسیار سریع‌تر از اونی که بشه حتی متوجهش شد، عمر در حال گذره و نتیجه اون هم تکرار و شبیه بودن همه این روزها و لحظه‌ها به همه… موضوعی که چند روزی بود بهش فکر می‌کردم این بود که شاید بشه با ایجاد تغییری کوچک در رفت و آمد روزانه (به خصوص رفت و آمدم به محل کار)  تغییری در این روزمرگی ایجاد کرد؛ راستش مدتیه دارم به اسکوترهای برقی فکر می‌کنم که می‌شه حتی به صورت مطمئن تو پیاده‌ر‌وها در مسیر آمد و رفت روزانه ازش استفاده کرد. ? این فکرم رو چند روز پیش خیلی جدی در جمع بعضی از همکارانم مطرح کردم و واکنش اونها به این موضوع کمی مرددم کرد… دلیل ا‌ون هم چیزی نبود جز: “اا… همکاران چقدر تعجب می‌کنند صبح تو رو با اسکوتر برقی ببیند اومدی و باهاش می‌پیچی تو پارکینگ… ?” البته این تصور ویراژ دادن با اون وسیله کوچک، خودم رو هم خندوند؛ اما همین باعث شد موضوع رو فعلن جدی نگیرم توی ذهنم. تا اینکه عصر امروز جمله‌ای خوندم از ژان پل سارتر به این مضمون که: “بزرگترین خیانتی که انسان می‌تواند در حق خودش بکند، ترس از این است که دیگران درباره‌اش چه فکری می‌کنند.“ هم‌زمانی جالبی شد تمرین امروز، فکر جدیدم و جمله‌ای که اتفاقی خوندم؛ (هرچند معتقدم در زندگی انسان‌ها هیچ پدیده‌ای به طور اتفاقی روی نمی‌دهد؛ فقط باید به پیام اون رویداد توجه کرد.)نتیجه اخلاقی اینکه برم موضوع رو  به لحاظ بودجه‌ای بررسی کنم و صرف توجه یا نظر دیگران، ملاک تصمیم‌گیری‌هام نباشه… ??پس تا درودی دیگر با اسکوتر، بدرود ?</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 23:19:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین روز بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-ssm4ks6ymf0t</link>
                <description>بهار امسال با همه زیبایی‌هاش گذشت؛ هرچند که دو هفته آخرش بیشتر تابستان بود. ?امروز رفتم بلیت کنسرت سیصد رو بگیرم که در کمال تعجب هنوز جا داشت… اما وقتی قیمت  ۴۰۰ هزار تومانی بلیت رو دیدم، فکر کردم اصلن هیچ کنسرت نمایشی وسط هفته خوش نمی‌گذره ? این شد که آخرین روز بهار بدون شادی گرفتن بلیت کنسرت تابستان به پایان رسید. پ.ن: البته الان خواستم یک بار دیگه مطمئن شم که آیا وسط هفته خوش می‌گذره با نه، دیدم تمام بلیت‌هاش فزوخته شده؛ گویا خیلی خوش می‌گذشته…. ??</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 23:46:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-xxd2i0d2y3in</link>
                <description>امروز سرشار از احساسات متناقضم… حس امید و ناامیدی، خشم و دلگرمی، غم و شادی، آرام و ناآرام و … با وجودی‌که علاقه‌ای به دنبال کردن و شنیدن خبرها ندارم، اما ناخواسته همواره در معرض آن قرار می‌گیریم. شرایط  سخت اقتصادی این روزها تبعات اجتماعی زیادی دربرداشته که به نظر می‌رسد بخش بزرگی از آن در ماه‌های پیش‌رو جامعه را تحت تاثیر قرار دهد. امیدوارم تصمیم‌های اقتصادی و‌ سیاسی آتی کشور در نهایت باعث بهبود شرایط مردم سرزمین‌مان شود. </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 22:28:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نخست</title>
                <link>https://virgool.io/@saranarciss/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-hhywq5hdjhuz</link>
                <description>مدت‌هاست که دوست دارم بنویسم و بنویسم و به راحتی فکر کردن و صحبت کردن، فقط بنویسم… به نظرم می‌رسد نوشتن و خلق آنچه درون ذهنم می‌گذرد، دریچه‌ای است به درون و ذهن همواره جستجوگرم که لحظه‌ای از تصور باز نمی‌ایستد؛ پس چطور تاکنون نتوانسته‌ام آنها رو به تجسم درآورم…معتقدم هیچ تجربه‌ای در زندگی اتفاقی نیست و قرار است هر تجربه‌ای درسی باشد و برایم پیامی دارد. فکر می‌کنم آغاز دوره نویسندگی برای من، تجربه خلق درونیاتم باشد که مدت‌هاست به انجام آن فکر کرده‌ام و اکنون این دوره دریچه‌ای است به جهانی که صرفا به آن اندیشیده بودم. سرشار از هیجانم برای طی این مسیر شگفت‌آور و دلم می‌خواهد پس از پایان ۲۱ روز تمرین‌، به راحتی روان شدن افکارم، بنویسم و بنویسم و بیافرینم.  خوشحالم از این آغاز و امیدوارم به ادامه آن… اولین تمرین در آخرین روزهای بهار ۱۴۰۱</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 21:51:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>