<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saranasr6655</link>
        <description>نوشتن بخشی از وجود من است...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 13:20:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4339091/avatar/xYmHYS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارن</title>
            <link>https://virgool.io/@saranasr6655</link>
        </image>

                    <item>
                <title>متن داستانی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@saranasr6655/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-yykkxap8dwhg</link>
                <description>چهلم مادر تموم شد.من با مادرم زندگی میکردمتمام این چهل روز خونه شلوغ بودخواهر و برادر هایم همگی به اینجا اومده بودنمادرم عمر با افتخاری داشتهمیشه از خودش میزد و به بچه ها میدادهمیشه بهترین ها برای من و خواهر برادرهایم بودهمیشه خوشمزه ترین غذا ها بر سر سفره ما بودبا فوت پدرم افسردگی به سراغش امدناراحت بود اما هیچگاه ندیدم که ناشکری زندگی اش را بکندسال ها با یاد و خاطره های عباس جانش زندگی میکردپدرم را خوب به خاطر دارم مردی نمونه و عاشقاکثرا عصبی بود اما قلب مهربونی داشتهرکاری برای بدست اوردن دل مادرم انجام میداداگر میوه میخرید اول میگفت اینا برای همسر جانهاگر سفره پهن میکردیم صبر میکرد تا همسر جانش بیاد و بعد برنج رو میکشیداولین لیوان دوغ سفره برای مادر ریخته میشداولین سلام صبح برای مادر بودکارای کوچیکی بودن اما عشق همین کار های کوچیکهبا هم زندگی شیرینی داشتنبا وجود همه بحث ها همیشه احترام همدیگه رو نگه‌میداشتندلم زندگی مشابه عباس و مریم رو میخواددلم خانه ای رو میخواد که کسی در آن منتظر من باشد همان گونه که مادرم انتظار پدرم رو میکشیددلم زندگی ای میخواد که شیرینی اش مثل شیرینی گل هندوانه ای باشد که پدرم به مادرم میدادالان خونه خیلی ساکتهدلم مادرم رو میخواددلم پدرم رو میخواددلم سفره گل گلی ناهار رو میخواددلم خانواده میخوادنقطه امن میخوادعشق میخواددلم زندگی میخواددلم زندگی میخواددلم زندگی میخواد</description>
                <category>سارن</category>
                <author>سارن</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 16:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دیگه برای ارزو هامون تلاش نمیکنیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@saranasr6655/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ehcyaoavf8ig</link>
                <description>همه ما توی زندگی هامون ارزو هایی داریمبزرگ و کوچک فرقی نمیکنه ... انسان با ارزو و هدف زنده استالبته از نظر من ارزو با هدف متفاوتهشاید هدف رسیدنی تر باشداما به هر حال وظیفه ما تلاش برای ارزوستبا انتخاب ارزو و هدف ، ما قلم سرنوشت رو در دست گرفتیم تا اینده را اونجوری که میخوایم بنویسیماما اکنون که قلم در دستان ماستپس اراده ما کجاست؟!چرا ارزو داریم ولی حالی برای تلاش کردن ندادیم؟! ای کاش جوابی پیدا میکردم... ای کاش</description>
                <category>سارن</category>
                <author>سارن</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 12:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>