<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sara nikpeyman</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saranikpeyman</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:10:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2402125/avatar/naf8jj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sara nikpeyman</title>
            <link>https://virgool.io/@saranikpeyman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در های بسته</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-g5mvtcjy0fk4</link>
                <description>لازم به ذکر هست که این متن دارک می‌باشد پس اگر حال روحی خوبی ندارید از خواندن آن اجتناب کنید.گاهی به هر دری که میزنی نمی شود که نمی شود که نمی شود. گاهی شاید گاهی امیدی سو سو بزند ته دلت و تو بند بشوی به آن ولی نمی شود که نمی شود که نمی شود. یه روزی حدود دوسال پیش امیدوار بودم. دنیا راحت بود. رسیدن محال نبود. دنیا عادلانه بود. ولی الان شک‌ دارم به همه ی آنها. شک دارم به آدم های اطرافم به جایگاهایشان به دارای هایشان؛ به لیاقتشان!ولیکن کاری از دستم بر نمیاید، میپذیرم و باز مثل احمق ها به دنبال یک سو سوی دیگر میدوم. نمی‌گویم ناامیدم که هستم ولی هنوز جوانم و نفس دارم پس ادامه میدهم. نه اینکه بخواهم که ادامه بدهم؛ نه. برای دیگران ادامه میدهم. برای خواهر کوچکترم که اگر من زمین بخورم اون هم میخورد. برای مادرم که سو سوی امید دلش هستم و نمی خواهم جزو نمی شود هایش باشم.برای آنها ادامه میدهم...کارها به ظاهر روال، نمودار ها به ظاهر صعودی و افراد به ظاهر موفق ولی فقط کسی که در بطن آنهاست میداند که از این خبر ها نیست. موفقیتی که می‌بینید واقعیست ولی لبخندی که می‌بینید نه!حال امروز مردم حال دوران اولیه انسان است. آن زمان که همه چیز جدید و ترسناک بود. آن زمان که انسان سردرگم دور خودش می‌چرخید و هر لحظه به یک چیز ترسناک و جدید بر میخورد. آن زمان که انسان شادمان بود از کشف آتش و لذت میبرد از گوشت پخته شده، نمی دانست که این آتش شگفت انگیز روزی خانه او را به آتش میکشد. نمی دانست و نمی دانیم که هر چیز جدیدی بهایی دارد. هیچ چیز در این دنیا رایگان نیست. خودتان را گول نزنید، بهایش را بعداً خواهید پرداخت.به امید روزی که بهایی نپردازیم و امیدی واقعی در خونه هایمان را بزند...پ.ن: با یه پست دارک برگشتم و اصلا برگشت خوبی نیست ولی خب دلم میخواست بنویسم و نوشتم اگه بد بود یا تلخ بود به بزرگی خودتون ببخشید :)</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 20:13:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غر بزن دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%D8%BA%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-xcz7d6crlpvk</link>
                <description>اول همین متن بگم این متن قرار نیست بار علمی داشته باشه یا حتی قرار نیست جملات دلنشین از اونایی که یه جا یاداشتش می کنی داشته باشه. صرفاً دل نوشته هست و تعریف کردن یه ماجرا. اگه دوست داشتین بخونین.به نظر شما درگیری چیز خوبیه؟منظورم درگیری لفظی یا فیزیکی افراد نیستا منظورم درگیر یه کاری بودنه. خوبه به نظرتون؟من خودم فکر می کردم خوبه. یعنی فکر می کردم خیلی خوبه. واقعا هم بود، هر روز صبح بلند میشدم یه سری کار مشخص داشتم که باید توی طول روز تحویل میدادم، واسه ای پیجم تولید محتوا می کردم، باشگاه میرفتم، کتاب می خوندم و... . خیلی خوب بود خیلی احساس مفید بودن می کردم. به نظرم کارم درست بود همش با خودم می گفتم (آفرین سارا تو الان که جونی باید صدت رو بزاری که پس فردا که سنت رفت بالاتر راحت یه گوشه بشینی و از دارایی هات لذت ببری. مگه اصلا انسان با تلاش زنده نیست پس باید به خودت سخت بگیری.) من با همین فکر ها نزدیک یک ماه و نیم از تابستونم رو گذروندم. هر روز یه برنامه تازه، یه کار تازه ولی واقعا تهش که چی؟. من فقط به دویدن و درگیر بودن به یه کار توی زندگیم نیاز دارم؟ من احساس ندارم؟ من نباید مثل بقیه دخترا یه ساعت غر بزنم؟. هفته پیش رفته بودم مشهد به طور کاملا رک بگم با امام رضا دست به یقه شدم. از همه چی گفتما، همه چی!. از اینکه چرا من سهیمه کنکور ندارم. از اینکه چرا من باید انقدر جون بکنم و یکی دیگه با پول باباش داره حال می‌کنه، از اینکه چرا وضع زندگیمون اینه، از اینکه چرا امام زمان نمیاد از هر چی که فکر کنی گله کردم. توی این وسط اثرات دست به یقه شدن با امام رضا هم ظاهر شد مریض شدم، گرمازده شدم، سه روز تموم از سردرد و حالت تهوع داشتم خفه میشدم. روز آخر که داشتیم بر می گشتیم خونه نشستم سنگ هام رو باهاش وا کردم. با اینکه خوب نشدم و همچنان مریضم( فکر کن توی دمایی ۴۰ درجه سرما بخوری جز چوب خدا چیز دیگه ای نمیشه برداشت کرد) ولی سبک شدم. اصلا انگار لازم بود دست به یقه بشم، که هی بگم و بگم و خالی بشم. اصلا گریم نیومد با اینکه فکر می کردم مثل همیشه که برسم مشهد گریم می گیره ولی انگار این دفعه با توپ پر رفته بودم. انگار رفته بودم که فقط غر بزنم. کی گفته غر زدن بده؟ آره اینکه تو از ۲۴ ساعت ۱۰ ساعتش رو غر بزنی بده ولی اگه توی هفته یکی و دوبار  در حد یکی دو ساعت باشه که اشکال نداره. چرا میگید دختر نباید غر بزنه؟ یه سری ناراحتی ها تا درموردشون حرف نزنی( غر نزنی) رفع نمیشه حالا تو هی برو کتاب بخون توی باشگاه خودت رو بکش یا هر کار دیگه که فکر می کنی آرومت می کنه ولی تو تا حرف نزنی اون از رو دلت برداشته نمیشه. ماها یادمون رفته که توی همین غر زدنا چقدر با خودمون یک دل میشیم چقدر شفاف تر درد هامون رو، ناراحتیامون رو میبینیم و چقدر راحت تر حلشون می کنیم. خلاصه علاوه بر اینکه این چند روز خودم رو خالی کردم یاد گرفتم خوبه آدم سختی بکشه، خوبه آدم خودش رو درگیر کنه ولی نباید خودش رو سرکوب کنه که یه جا منفجر بشه.  که بره با امامش دست به یقه بشه. واسه ای همین توی برنامه هفتگیم  گذاشتم که اندازه یک ساعت هم شده فقط غر بزنم. حالا یا توی دلم با خدای خودم یا با یکی دیگه یا اصلا رو کاغذ.  نمی خوام بزارم تلنبار بشه که یه جا منفجر بشم.قبل از اینکه منفجر بشید خودتون رو به جای امن برسونید جایی که هیچ کس نباشه از حرفاتون ناراحت بشه یا ترکشاتون بهش بخوره. مثل من وسط حرم منفجر نشید. :)پ ن: یه چیزی بگم چقدر پست هام به هم ارتباط ندارند. خودم خجالت کشیدم. :)</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 16:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبت یا تنفر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-zytjr9soxwt5</link>
                <description>نزدیک دو هفته پیش من از دوست عزیزم کیانا دو تا کتاب امانت گرفتم یکی از اون کتاب های «کشتی های هوایی» بود. کتاب خیلی کوتاهی بود. راستش رو بخوام بگم کتابی نبود که انتظارش رو داشتم. جدایی از داستان جالبی که داشت یه چیز کتاب منو خیلی جذب کرد. شخصیت پسر نوجون داستان به شدت برام آشنا بود، انگار که هر روز توی کوچه و خیابون میبینمش....یکم که به پسر نوجون فکر کردم یادم اومد چرا انقدر برام آشناست. اصلا چرا انقدر این داستان برام آشناست. همه ی ما از بزرگ تا کوچیک، پیر و جون توی خیابون راه میریم رو به مردم نگاه می کنیم. غمشون رو میبینم، شادی شون رو میبینیم ولی چی میشه که راحت از کنارشون رد میشیم. عادت نمی دونم اسمش رو بزارم موهبت الهی یا عذاب الهی. ماها، ما آدما عادت کردیم. به همه چی. به درد دیگران، به ندید گرفتن تنهایی دیگران، به نبودن آدم های مهم زندگیمون و... . خیلی از بچه ها رو میبینیم، بچه های ۳تا۸،۹ ساله که دست همشون تبلت هست، اسباب بازی آنچنانی و کلی چیز دیگه که دوران بچگی ما برامون آرزو بود. ولی به یه چیز دقت کردین؟ وابستگی که ما به پدر و مادرامون داشتیم اونا ندارن. مثلاً من خودم یادمه خونه هیچ کس نمی موندم مگر اینکه مامانم باشه حتی برای یک ساعت!. اما الان انگار بچه ها عادت کردن به نبودن مادر و پدرشون، به نبودن عزیزانشون. می دونی من فکر می کنم هیچ کس یک شبه از یک نفر متنفر نمیشه. اول نسبت به اون فرد بی تفاوته، بعد ناراحته، بعد دلیل بدبختیش می دونتش و بعد متنفر میشه. توی کتاب پسر داستان از بچگی توی امکانات بزرگ شده بود همه چی داشت. از معلم خصوصی، کامپیوتر و... . پدر پسر یه آدمی بود که دوست داشت همه آدم ها، تحت کنترلش باشن. به گفته پسر به همین دلیل با مادرش که زن احمقی بود ازدواج کرد. پسر اول درمورد مادر و پدرش بی تفاوت بود در واقع عادت کرده بود از اونا ها توقع درک یا حمایت از رویاهایش رو نداشته باشه، بعد به خاطر رفتار های احمقانه مادرش و کنترل بیش از حد پدرش ناراحت بود و بعد متنفر شد. طوری که روزی که فهمید پدرش اونو  توسط یه آینه بدون جیوه از اتاق کارش نگاه می کنه اونقدر خشم خفته توش ناگهانی فوران کرد که هم مادر و هم پدرش رو به قتل رسوند. جالب این بود که از کشتنشون هم پشیمون نبود. نمی دونم تقصیر پدر و مادر بود که انقدر غفلت کردند که این خشم توی وجود پسر تلنبار شده بود یا تقصیر پسر که به روش درست خشمش رو تخلیه نکرده بود ولی روندش خیلی آشناست، کاری که امروزه مادر و پدر ها دارن با بچه هاشون می کنن. بچه ها دارن به نبود احساسات خوب عادت میکنن. ما این احساسات خوب رو از پدر و مادرمون میگیریم ولی اگه پدر و مادر نباشه چی؟ اونوقت احساس خوبی هم نیست، اونوقت وابستگی، نگرانی هم نیست. اونوقت حتی اگه اون پدر و مادر بمیرن هم کک بچه نمیگزه. چقدر تاسف باره این موضوع.خلاصه اینا رو گفتم که بگم‌ دنیا داره جای عجیبی میشه، یه دنیا بی نهایت بی رحم و بی احساس. امیدوارم توی این دنیای سرد یکم گرمی محبت به هم ببخشیم مخصوصا به کوچولو های دور و ورمون.پ ن: راستی من یه پیج معرفی کتاب دارم. همین کتاب هایی رو که می خونم اونجا معرفیشون می کنم. اگه دوست داشتین یه سری بزنید. آیدیش: book._.wormmm</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 11:13:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم یا کتاب؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-hxtc8ncgly0c</link>
                <description>یه حرفی رو یکی از دوستام خیلی میزد. می گفت سارا کتابی که فیلمش ساخته شده، فیلمش رو نبین کتابش رو بخون. من ‌اوایل فکر می کردم الکی میگه قطعا فیلم بهتره. فکر کن تو باید ۳۰۰ تا ۶۰۰ صفحه کتاب بخونی ولی فیلم اون کتاب رو برات توی نهایت ۲ الی ۳ ساعت شرح میده. تازه اشخاص، صحنه، موزیک و خیلی چیز های دیگه هست که تو رو بیشتر به وجد میاره. راستش من کتاب غرور تعصب رو شروع کرده بودم بخوندن ولی چون ترجمه به شدت بدی داشت هیچی از متن کتاب نمی فهمیدم و وقتی فیلم این کتاب رو دیدم مطمعن شدم که فیلم هر کتاب بهتر از خود اون کتابه ولی همین جا حرفم رو پس میگیرم....من زمانی حرفم رو پس گرفتم که کتاب بابا لنگ دراز رو خوندم. من وقتی بچه بودم کارتون بابا لنگ دراز رو دیده بودم و یکی از کارتون های مورد علاقم بود، ولی وقتی شروع کردم به خوندن کتاب متعجب شدم. تمام کتاب بجز تیکه اولش نامه هایی بود که جودی به بابا لنگ دراز می فرستاد. خیلی واسم عجیب بود چون توی کارتونش اصلا این شکلی نبود. یعنی کارتونش نامه ها رو فضا سازی کرده بود و اتفاقات رو به صورت روزمره نشون میداد و بعد شب جودی اون ها رو می نوشت تا برای بابا لنگ دراز بفرسته ولی کتابش فقط نامه بود. من وقتی کتاب رو می خوندم فضا سازی های که می کردم خیلی با کارتونی که دیده بودم فرق داشت و می دونی خوبیش چیه؟ این هست که تو وقتی با تخیل خودت یه صحنه از داستان رو میسازی، جزییات مورد علاقه خودت رو بهش اضافه می کنی و اون صحنه برات دلچسب تر میشه و می‌ دونی که منحصر به فرده. ولی توی کارتون یک صحنه مشخص هست شاید خیلی پر آب و تاب و خوش رنگ و..‌. باشه ولی منحصربه فرد تو نیست. احساس می کنم دیدن فیلم یک کتاب یعنی سرکوب تخیل. البته از حق نگذریم کارتون بابا لنگ دراز هم خیلی خوب بود.به هر حال واقعا به این موضوع یقین پیدا کردم که هر کتابی از فیلمش یه سر و گردن بالاتره(البته از نظر من) و درس گرفتم که اگر خواستم یک داستان رو بفهمم اول کتابش رو بخونم و بعد به سراغ فیلمش برم. کتاب غذای مغزه و من چه مغز شکمویی دارم :)</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 14:59:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامی دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-pivjsdaaj9za</link>
                <description>سلام من دوباره برگشتم. با یه حال خوب.با اینکه میگن کنکور تیر تجربی خیلی کنکور دور از استاندارد و سختی بود و من دقیقا بعد از ظهر پنج شنبه فکر قبول نشدن داشت مغزم رو سوراخ می کرد ولی از همون شب پنجشنبه همه چی رو سپردم به خدا و تصمیم گرفتم با یه حال خوب زندگی کنم. چون زندگی من فقط یه باره و من فقط یه بار می تونم هجده سالگی رو تجربه کنم. به شدت برنامه ها دارم برای تابستون و قراره بترکونم :) سعی می کنم تا می تونم پر انرژی باشم و کارهای بکنم که حالم رو خوب می کنه.کتاب خوندن، رمان خوندن و کلا خوندن مطالب برام جذابه و حالم رو خوب می کنه؛ در هر زمان در هر مکان. قصد کرده بودم دقیقا از جمعه کتاب خوندن رو شروع کنم ولی متاسفانه به دلیل سوزش و خشکی شدید چشمم به خاطر بی خوابی هایی اخیر نتونستم کتاب بخونم ولی با این حال تا به الان دو کتاب رو تموم کردم. یه تصمیمی که گرفتم این هست که به جای اینکه بخونم، گوش بدم. ایده پادکست درست کردن رو کی داد؟ ازش ممنونم. چند روزی هست که دارم پادکست کتاب چشمهایش رو گوش میدم و چقدر خوبه. راستش من نمی تونستم با خود کتاب ارتباط برقرار کنم. متن برام جا نمی افتاد ولی واقعا قدرت کلام یه چیز دیگه ست الان واقعا همه چی داستان رو می ‌فهمم و حس بهتری از دنبال کردن داستان دارم.خلاصه که امیدوارم از اینجا به بعد حال دل همه مون خوب باشه و پر از آرامش زندگی رو بگذرونیم. خدا خودش برامون قشنگ بچینه.</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jul 2023 16:39:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان خوش</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4-t9hxhi1awgkr</link>
                <description>امروز یه روز خاص بود برام. با اینکه گفته بودم تا بعد از کنکور پست نمی زارم  مخصوصا پست با نوشتار عامیانه ولی دیدم حیفه این روز خاص رو ثبتش نکنم، واسه ای همین با خودم گفتم قبل از اینکه روی خاطره امروز خاک بشینه و تیره و تار بشه یه پست در موردش بنویسم.امروز آخرین امتحان از آخرین سال تحصیلی من به عنوان یک دانش آموز برگزار شد، بگذریم که در حد پاس شدن نوشتم و اصلا هم از این موضوع ناراحت نیستم چون به نظرم یه 10 باید توی دبیرستان می گرفتم و نمی دونم چرا این 10 به سال دوازدهم افتاد...صبح ساعت هفت همراه با کیانا به سمت حوضه رفتیم. روز پر انرژی رو شروع کردم و هر لحظه هم به این حال خوبم اضافه میشد. البته نه تنها من که کیانا و باقی دوستانمون هم همین حال و هوا رو داشتند. ولی درست زمانی که توی صف بازرسی حوضه بودیم، یه بغض گلوم رو گرفت. از قضا کیانا هم احساس افسردگی و ناراحتی رو داشت. انگار که با شک به خودت میایی و تازه می فهمی چی شده!باور نمی کردیم 12 سال تموم توی این نظام شاهکار آموزش دوام آوردیم. احساس خلاء می کردیم. انگار از درون تهی شده بودیم. واقعا گذشت؟ زود نگذشت؟نمی دونم واقعا حال غیر قابل توصیفی هست. می دونی از یه طرف حس می کردیم وقتمون تباه شده. خب 12 سال زمان کمی نیست یعنی اصلا زمان کمی نیست!. ولی از یک طرف هم خوشحال بودیم، دوست هایی خوبی پیدا کردیم و چیزهای زیادی رو یاد گرفتیم. انگار این دو حس هم دیگر رو خنثی می کردند و ما توی یه بی حسی مطلق غرق بودیم. خلاصه با تمام این احساسات امتحان را دادیم و از حوضه بیرون اومدیم. یکی از سخت ترین لحظه ها، لحظه ای هست که باید از هم کلاسی هات خدافظی کنی. همون های که یک سال یا چند سال با آنها خندیدی، گریه کردی، حرص خوردی، نقشه های شوم کشیدی و... و حالا وقت خدافظی رسیده. چقدر سخته، گریه مون گرفته بود. بعد از لحظات فوق دراماتیک با بچه ها  خدافظی کردیم، با یه اکیپ هفت نفره به قصد گردش راهی مسیر خونه شدیم. انقدر توی راه حرف زدیم، گفتیم و خندیدیم، عکس گرفتیم و راه رفتیم که وقتی به وسط هایی شهرک رسیدیم گشنه شده بودیم. تمام شهرک را به دنبال یه بستنی فروشی باز گشتیم ولی هیچ بستنی فروشی باز نبود. البته شاید ما ساعت بدی رو برای بستنی خوردن انتخاب کردیم. 10 صبح که زود نیست نه؟با کلی نذر و نیاز و قسم دادن خدا به پیامبرای محبوبش بلاخره یه بستنی فروشی باز پیدا کردیم و با خوش حالی به سمت اون هجوم بردیم. از قضا یکی از همکلاسی های دوره راهنمایمون رو دیدیم و چه خاطرات خوبی که توی ذهنمون مرور نشد. بعد از خوردن سفارش هامون با چشم هایی که برق می زدند دوباره تصمیم کبری گرفتیم. امروز روز انرژیه.با خوردن بستنی باز هم جایی یک بستنی دیگه رو هم داشتیم پس به قصد بستنی فروشی سر کوچه ما به راه افتادیم. البته که بسته بودن مغازه بستنی فروشی توی ذوقمون زد ولی هیچ اتفاقی نمی تونست شیرینی امروزمون رو از بین ببره. سر کوچه با یکی دو تا از بچه ها قرار گذاشتیم که روز کنکور کیانا بریم حوضش و خراب شیم سرش و بعدش هم بریم گردش. البته که نقشه هایی شیطانی تری هم داریم ولی به کیانا نمیگیم چون اگه بگیم محل حوضش رو بهمون نمی گه. :)خلاصه که امروز گذشت و چقدر هم شیرین گذشت. با اینکه مدرسم تموم شده و دیگه قرار نیست بهم بگن دانش آموز ولی بازم حس سبک بالی دارم. انگار که باری که 12 سال هست به دوش می کشیدم رو امروز زمین گذاشتم و از این بابت خوشحالم. آخرین روز از آخرین سال تحصیل در مدرسه به تاریخ ۱۴۰۲/۳/۲۵.</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 15:42:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی درباره خانم ها</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%A7-warextddqbtz</link>
                <description>دردورم شدید بدنیجوش‌های دردناکدل درد شدیدمشکلات گوارشیاحساس شدید بیزاری از خودشاید فکر کنید این‌ها علائم یک بیماری خطرناک و سخت باشه، ولی اینطور نیست. این‌ها علائم روتین یک اتفاق طبیعی به نام « پریود » است. اتفاقی که شاید خیلی از آدم‌ها آن را بخاطر روتین بودنش نادیده بگیرند ولی برای خانم‌ها همیشه تازه است. از مشکلات دوران پریود همه یا شاید اکثر مردم اطلاع دارند. در بالایی این مطلب هم به چند تایی از آن‌ها اشاره کرده‌ام. اما در این پست می‌خواهم به عنوان یک دختر درباره‌ای مشکلات روانی که پریود با خود به همراه دارد کمی بگوییم.خانم‌ها در حدود یک هفته قبل از پریود دچار تغییرات هورمونی می‌شوند؛ و این تغییرات تا چند روز بعد از شروع پریود هم ادامه دارد. این تغییرات هورمونی علاوه بر بروز مشکلات متعدد جسمانی، باعث بروز بحران‌های روحی هم می‌شود. خانم‌ها در همه جهان به داشتن روحیه لطیف معروفند و این روحیه لطیف در دوران پریود به شدت شکننده‌تر از قبل می‌شود. تغییرات اخلاقی که در خانم‌ها به وجود می‌اید متفاوت است. برخی پرخاشگر می‌شوند، برخی زود رنج، برخی گوشه گیر و... که همه‌ای این موارد تا حدی طبیعی است. علاوه بر این بعضی از خانم‌ها در دوران پریود احساس بدی نسبت به خودشان پیدا می‌کنند. چه کسی هست که ورم بدنی داشته باشد و با وجود جوش‌های دردناک صورتش، کمی احساس بدی نسبت به خود پیدا نکند؟به هر حال این احوالات برای خانم‌ها پیش می‌آید. اکثر خانم‌ها قبل از پریود به خاطر این حس‌های آزار دهنده سر مسائل کوچک به شدت زیر گریه می‌زنند. انگار که به آیین و مقدسات آن‌ها توهین شده ولی شاید موضوعی که باعث ناراحتی شده باشد، باز نشدن در یک بطری باشد. :) به هر حال این اتفاق‌ها می‌افتد و کاملاً در حد معمول طبیعی می‌باشد، ولیکن بعضی از آقایون این حالت خانم‌ها را به سخره گرفته و می‌گویند « زن‌ها اصلاً در این ایام منطقی نیستند». از نظر من یکی از باور‌هایی غلطی که در جامعه ما رواج دارد و باید ریشه کن شود همین است. خانم‌ها در صنف‌های مختلفی فعالیت دارند ولی در هر صنفی که هستند هم پایه آقایون فعالیت دارند. خانم‌ها با وجود همین موضوع پریود، در کارشان می‌درخشنند. تصمیمات درست و به جا می‌گیرند و کاملاً هم منطقی برخورد می‌کنند. پس این باور غلط است که خانم‌ها در دوره‌ای پریود غیر منطقی می‌شوند، مگر می‌شود این همه بلا سر یک انسان بیاید آب از آب تکان نخورد؟ . درست است که خانم‌ها حساس و زود رنج می‌شوند و برخی پرخاشگر، ولی دلیل بر غیر منطقی بودن نیست!خلاصه که کمی درک کردن انسان‌ها به جایی برنمی خورد. دوران پریود یکی از سخت‌ترین دوران‌های زندگی هر است. کمی توجه کردن به خانم های اطرافتان نشانه انسانیت شماست. خانم ها اصلی ترین عضو این جهان هستند پس از همینجا به همه‌ای خانم‌ها دست مریزاد می‌گویم که با وجود این بحران‌ها باز هم در تاریخ خوش درخشیدند و خوش خواهند درخشید. دم همگی‌مان گرم...</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jun 2023 20:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هجده سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-ifxpevdswxab</link>
                <description>هجده سالگی سن عجیبی است. نه کامل بزرگ شده ای و نه کامل در شور و شوق نوجوانی هستی. هجده سالگی مانند برزخ می ماند. امروز برای گرفتن کارت بانکی به شعبه مرکزی بانک مراجعه کردم. حین انجام کار های اداری گرفتن کارت، باید چندتایی امضا میزدم. می دانی من شاید در تمام زندگی ام تعداد امضا هایی که زده ام از انگشتان یک دست هم تجاوز نکند، برای همین شوق زیادی برای زدن امضا داشتم. از هیجان دستم می لرزید و هر امضایم با دیگری فرق می کرد. حس عجیبی هست که برای انجام کارها خودت باید فرم پر کنی، خودت باید امضا بزنی، خودت باید باشی. برای منی که همیشه مادرم کارهایی اداریم را انجام می داد حضور خودم یکم متفاوت و سخت بود. اینکه هر کاری بخواهی بکنی به نام خودت نوشته می شود. دیگر به اسم مادر یا پدر متکی نیستی خودت هستی و خودت. یکم برایم ترسناک بود، اینکه از این به بعد همه ی کارهایم را باید خودم انجام بدهم. نه اینکه بلد نباشم ها نه اتفاقا به خاطر رفتن زیاد به همچین مکان های البته با مادرم می دانم باید چه کار کنم اما یکم انگار اعتماد به نفس این کار ها را ندارم. وقتی چیزی را از من می پرسند اولش کمی گیج میزنم ولی بعد سریع به خودم مسلط شده و کار خواسته شده را انجام میدهم ولی همان چند ثانیه خجالت زده ام می کند.راستش چند باری از دوستان و آشنایانم شنیده ام که می گویند ( سارا می تونه همه کار ها رو خودش انجام بده و متکی به کسی نیست) یا اینکه ( بزار بره خودش انجام بده می تونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه) ولی خودمانیم من آنقدر ها هم آدم همه فن حریفی نیستم. شاید تنها کسی که ضعف و ترس من را دیده است مادرم است شاید هم یکی دوتا از دوستان بسیار صمیمیم. ولی همه از بیرون من را جنگ جو میبینند و من گاهی چقدر می ترسم از اینکه روزی زمین بخورم و همین آدم ها به من بخندند، به قولی ضایع شوم.به هر حال امروز موفق به دریافت کارت اعتباری با نام خود شدم. ولی امروز به من ثابت کرد که از الان تا ته دنیا خودم هستم و خودم. خانواده هستند، در کنارم می مانند، گاهی هم شاید دستم را بگیرند ولی از اینجایی مسیر به بعد خودم هستم که مسیر زندگی ام را میسازم.به ماند به یادگار تا شاید روزی دوباره این پست را بخوانم و با خود بگویم: چیکار کردی سارا؟ خوب ساختی مسیرت رو؟</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 16:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه مکانی برای هضم احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B6%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-brdyrnqwbcpk</link>
                <description>كتابخانه مكانی آرام برای مطالعه و دانش اندوزی می‌باشد. ولی شاید نه دقیقا...آدم‌ها از رفتن به كتابخانه هدف‌های متفاوتی دارند. بعضی‌ها برای خواندن درس‌های كه برای رقم زدن آینده‌شان به درصد بالایی آن‌ها در آن كارنامه كذایی كنكور نیاز دارند به آنجا ‌می‌روند، بعضی‌ها برای كار كردن در یك محیط آرام، برخی برای خوابیدن و بعضی‌ها هم برای هضم احساسات به آنجا ‌می‌روند.گاهی وقت‌ها درون آدم‌ها احساسات آزار دهنده‌ای جمع می‌شود. احساساتی كه از درون روح آدم را می‌خورد و ما برای ر‌هایی از آن احساسات كشنده دست به كار‌های متفاوتی می‌زنیم. بعضی‌ها به مهمانی ‌می‌روند، برخی دیگر غذا می‌خورند، بعضی‌ها ساعت‌های طولانی قدم می‌زنند و برخی مانند من كتاب می‌خوانند و چه جایی بهتر از كتابخانه؟یكی از حس‌های آزار دهنده‌ای كه از قبل بوده است ولی به تازگی بیشتر خود را به رخ من می‌كشد حس ترسیدن از نرسیدن است. این اواخر این حس انقدر قوی شده بود كه باعث به صدا درامدن یكی از خطرناك‌ترین حس‌هایم شده بود.بیخیالی.حس خیلی ترسناكی می‌باشد. فرض كنید تنها ۴۷ روز به یكی از بزرگ‌ترین آزمون‌های زندگی شما مانده است. كار‌هایی زیادی برای انجام دارید، مطالبی كه هرگز نخوانده‌اید ولی از آن‌ها در این آزمون سؤال‌های مهمه‌ای مطرح می‌شود. و در این شرایط به جایی اینكه شما خودتان را به در و دیوار بكوبید تا بتوانید آن‌ها را تمام كنید، با بیخیالی و حسی احمقانه از خوشبینی كه شاید از آن‌ها سؤال نیاید آن‌ها را به گوشه‌ای پرت كنید. فاجعه است!زنگ خطر من به صدا در آمد و من تنها زمان كوتاهی برای جلوگیری از این فاجعه داشتم پس تصمیم گرفتم به كتابخونه بروم. مغز خودم را با وعده خواندن رمان مورد علاقه گول زدم و خود را برای درس خواندن به كتابخانه رساندم. تایم كمی آنجا بودم ولی همان تایم كم حالم را خوب كرد. نمی‌دانم این تفکر من چقدر درست است ولی من زمانی كه می‌بینم كه جعمی از آدم‌ها حس مشابه من را دارند، كمی آرام می‌گیرم. حداقل یكی از مشكلاتم كه نداشتن هم درد است كم می‌شود. حس بهتری می‌گیرم.یكی از بزرگ‌ترین خوبی‌های كتابخانه دیدن آدم‌های مختلف با حس‌های متفاوت است. مثلاً وقتی كسی را می‌بینم كه از حل یك مسئله فیزیك كلافه شده است به خودم نهیب می‌زنم ( ببین همه همینطورین، این طبیعیه ) و آن وقت هست كه از آن درس فرار نمی‌كنم. یا وقتی بچه‌های را می‌بینم كه ساعت‌های طولانی بدون استراحت پشت میز خود نشسته‌اند و مدام در حال نكته‌برداری هستند انگیزه می‌گیرم برای ادامه دادن با خودم می‌گویم ( من هم می‌تونم سخت درس بخونم ).خلاصه كه كتابخانه مكان خوبی برای هضم احساسات شماست. به شما آدم‌های مشابه شما را نشان می‌دهد و كمك می‌كند انگیزه كسب كنید تا حس‌های آزار دهنده خود را از بین ببرید یا حداقل سرو سامانی به آن دهید.</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 11:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی باران</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-ylpxxobksime</link>
                <description>چند روزی بود حال جسمانی خوبی نداشتم، به تبع آن حال روحی مطلوبی هم نداشتم. تمام روز در رختخواب افتاده بودم و حس بی حالی تمام بدنم را فرا گرفته بود. ولی بعد از چند روز مریضی و افتادن در رختخواب امروز بوی خاک باران خورده جانی دوباره به من داد.  امروز بارانی سیل آسا در شهر ما بارید که همهٔ ما را ترساند. شدت باران به حدی بود که فکر می‌کردیم الان است که همهٔ خانه‌ها به زیر آب بروند. به قول یکی از کودکان فامیلمان انگار خدا رفته حموم :)باران امروز بی‌مناسبت حال مرا خوب کرد، باعث شد این چند روز مریضی و حال بد مثل شسته شدن خاک روی برگ درختان شسته بشود و برود. حال خوبم باعث شد برعکس تمام روزهای قبل که در رختخواب بودم امروز از رختخواب بلند شوم.  می‌دانی گاهی حس خوبی که از یک چیز میگیری عجیب به جانت می‌چسبد، انگار خدا آن را مخصوصا برای خوب کردن حال تو فرستاده است. انگار خدا می‌خواهد به تو بگوید بنده من حواسم بهت هست، می دانم حال خوبی نداری پس این سهم انرژی امروز تو.خلاصه که حال دلم امروز با باران سیل آسا خوب شد. انرژی گرفتم و سر ذوق آمدم. امیدوارم در این روز بهاری هر کس که در زیر سقف آسمان است حال دلش خوب باشد، حالا می خواهد با بوی باران یا هر چیز دیگر.بماند به یادگار…</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 20:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-lgmavif9xqtg</link>
                <description>خاطره میشود.هر آنچه درد بود.هر آنچه سخت بود. گاهی اتفاقاتی برای افراد می افتد که در آن لحظه فاجعه به نظر میاید. با خود می گویند مگر بدتر از این هم می شود؟ چرا این اتفاق برای من افتاده است؟ چرا امروز؟ گریه می کنند و ناسزا می گویند حتی ممکن هست چند روزی به انزوا بنشینند با خود می گویند کاش ممکن بود امروز را فراموش کنم. ولی بعد از گذشت چند ماه یا چند سال به یک خاطره خوب و شیرین تبدیل می شود. خاطره ای که با آن می خندند و برای خندان دیگران هم از آن استفاده می کنند. خاطره ای که باعث گرمی مجلس می شود و همه را سر ذوق می آورد.دیگر آن خاطره چهره زشت و خالی از هر گونه شادی خود را ندارد انگار می خواهد به جبران تلخی آن روز، خود را شیرین کند تا به کام بنشیند.گاهی فاجعه های زندگی ما، سیاه ترین روز هایمان دلیل خندیدمان در روز های آینده می باشد. و این چقدر خوب و وهم آور می باشد...خوب بودنش آنجاست که کام را شیرین می کند و خنده بر لب می آورد و وهمش آنجاست که یک روز انقدر قرار است همه چیز سخت شود که ما به فاجعه دیروز خود بخندیم. شاید هم فقط این تصور ذهن خسته ای یک کنکوری می باشد. :)خلاصه که گاهی روز های وحشتناکمان قرار است به خاطره های شیرین تبدیل شود. قرار است حال دلمان را در یک روز تکراری بهاری خوب کند، قرار است لبخند بر لب آدم های خسته دل اطرافمان بیاورد. پس سعی نکنید روز های بد خود را فراموش کنید، بگذارید گوشه ذهنتان خاک بخورند. شاید این خاک نشسته بر روی خاطره باعث جوانه زدن آن شود و آن خاطره تبدیل به یک بوته توت فرنگی شود و رنگ و زندگی به روزتان ببخشد. و یادآوری آن درست مانند خوردن یک توت فرنگی شیرین و درشت لذت بخش خواهد بود....</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 20:00:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر طاقت فرسای زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B7%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-razgfry1ysz1</link>
                <description>واپسین لحظات سال تحصیلی ۱۴۰۲_۱۴۰۱ می باشد، ولی انگار این آخرین لحظات نمی خواهند بگذرند.از اوایل سال من و دوستم کیانا لحظه شماری می کردیم برای اتمام امسال، با خودمان رویاپردازی می کردیم که تابستان قرار است چه کارهایی انجام بدهیم، کجا ها برویم و چه چیز های بخریم. برنامه ای چیده بودیم بس فشرده، می خواستیم از این تابستان بدون درس نهایت استفاده را ببریم. یک جورهای این رویاپردازی ها انگیزه درس خواندنمان شده بود. با فکر به روز های خوش روز ها را می گذراندیم.ولی حالا که فقط ۴۷ روز به پایان سال تحصیلی و ۶۸روز به کنکور مانده لحظه ها بازیشان گرفته و نمی گذرند. انگار لحظه ها پایداری خودشان را به رخ ما میکشند. و ما چقدر خسته ایم برای این بازی های بچه گانه. دیگر حتی وعده های تفریحات تابستانه هم ما را سر ذوق نمی آورد. سخت می گذرد ولی باور داریم می گذرد.از نظر من سال کنکور بدترین سالی هست که هر فرد می تواند در طول زندگی اش تجربه کند؛ خستگی، نا امیدی، حسرت، سردرگمی و... همه ی این حس های منفی با هم به سراغت میایند و مثل یک سنگ بزرگ می مانند که می خواهند تو را زیر وزن زیادشان له کنند.امیدوار بودن چیز خوبی هست. در واقع امید داشتن و باور داشتن به تمام شدن این سختی ها یک جزء اصلی زندگی می باشد. ما هم با امید زنده ایم. امید به روزی که پا در دانشگاه رویا هامان بگذاریم. امید به روزی که در میدان انقلاب دنبال کتاب مورد علاقه مان بگردیم نه کتاب تست.خلاصه که این روز های پایانی سال تحصیلی نفس گیر شده و ادامه دادن هم بسی سخت، ولی این روزگار تا یک جایی می تواند خودش را کش بدهد بلاخره تمام میشود. بلاخره میرسیم، بلاخره میبینیم....</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 06:54:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت نگیریم</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-fedfeq8sxtt0</link>
                <description>من کتاب خوندن را خیلی دوست دارم. اکثرا هم رمان می خونم چون رمان خوندن به من کمک می کنه قوه تخیلم رو از دست ندم و همچنین تمرکزم را بالا می بره. اگر با من باشه کتاب خوندن رو جزوه روتین روزانه ام قرار میدم ولی حیف که کنکور این اجازه رو بهم نمیده. توی تعطیلات عید کتابی رو شروع کردم به خوندن به نام « کتابخانه نیمه شب» کتاب خیلی خوبی بود و خیلی چیز ها بهم یاد داد یه بخش از کتاب این بود:(مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه جا دیدن کنیم و همه آدم ها را ببینیم و وارد هر حرفه ای شویم، اما در هر صورت بیشتر احساساتی که در زندگی های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک تک قطعه های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگور های متنوع تمام تاکستان های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.)چقدر این چند پاراگراف به درد حال این روزهامون می خورد. لازم نیست خودمون رو به در و دیوار بکوبیم. لازم نیست خودمان را شبیه دیگران کنیم تا شاید حسی که آنها دارند رو تجربه کنیم. لازم نیست برای رسیدن به موفقیت همه راه ها رو امتحان کنیم. کافی هست خودمان باشیم، صبر داشته باشیم و کافی هست در هر کاری که انجام می دهیم بهترین نسخه خود را ارائه دهیم. اینطوری نه نیاز به تجربه دوباره آن راه ها هست نه احساس حسرت می کنیم. ما آدم ها وقتی یه هدفی رو برای خودمون در نظر میگیریم هر کاری رو برای بدست آوردنش میکنیم و این در حالی هستش که ما نمی فهمیم توی مسیر به دست آوردن اون هدف داریم پا روی چه چیز های میزاریم. وقتی میرسیم به هدفمون تازه می فهمیم چه چیز های رو از دست دادیم. منکر این نمیشم که برای به دست آوردن یه چیز ارزشمند باید هزینه ای  بپردازیم ولی گاهی این هزینه ها اونقدر زیاده که اون چیز ارزشمند رو از چشممون میندازه، با خودمون میگیم ارزشش رو داشت؟خلاصه که برای رسیدن به یه هدف، به یه حس؛ لازم نیست سخت ترین راه ها رو بریم، همه چیز رو فدا کنیم و به هر ریسمانی چنگ بزنیم فقط کافیه کمی صبر کنیم تا بهترین راه خودش رو نشون بده.</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 16:58:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصی به نام سردرگمی</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-yfpbwfapj5sj</link>
                <description>سردرگمی یعنی چه؟یعنی به دور خود چرخیدن؟گیج زدن؟حس نکردن؟واقعا سردرگمی یعنی چه؟ توی لغت نامه سردرگمی یعنی « حیران، حیرت زده، گیج» اما آیا فقط همین هاست؟از نظر من معنایی کلمات خیلی عمیق تر از این حرف هاست و سردرگمی از این سری کلمات هست که فقط لغت نیست. انگار این کلمه زنده س در جریانه. دیدین بعضی موقع ها وقتی یه کلمه به گوشتون می خوره اون کلمه توی ذهنتون تصویر سازی میشه، مثلاً تعجب، سحر انگیز، آشفتگی ( مثلاً من با این کلمه یه شخصی که موهاش ژولیده هست و با لباس های کج و کوله در کوچه و خیابان دنبال چیز نامعلومی میگرده به ذهنم میاد ) و...واسه همین میگم از نظر من کلمات زنده هستن، انگار مثل یه آدم هست که صورت نداره یا بهتر بگم صورت واضحی نداره اما ما اون شخص رو از روی ویژگی های ظاهری میشناسیم.من توی دوره راهنمایی و اوایل دبیرستان خیلی کتاب و رمان می خوندم و بعد از یه مدت انگار کلمات تبدیل شده بودن به یه آدم که نقش بازی می کنند مثلاً من روی کلمه تعجب و متعجب خیلی توی متن حساسم احساس می کنم وقتی این کلمه رو توی متن میبینم انگار یه صورت متعجب رو دارم میبینم نه یه کلمه شاید هم دیونه شدم :)به هر حال سردرگمی کلمه عجیب ولی بی نهایت عجین شده با حال و روز امروز ماست. شاید تنها کلمه ای که بتونه به طور مطلوب حال روز این روز های ما رو بیان کنه همین کلمه هست.همه سردرگم دنبال آرامش میگردیم ولی این آرامش لجبازیش گرفته و حالا حالا ها قرار نیست رخ بنماید. امید است سردرگمی این روز ها آرامشش را بیابد.</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 14:02:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت به دل نمون :)</title>
                <link>https://virgool.io/@saranikpeyman/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86-c4pzlcpp4kmi</link>
                <description>به واسطه ای یکی از دوستانم با ویرگول آشنا شدم و واقعا ازش هم ممنونم چون من رو با دنیایی متفاوتی آشنا کرد. چند روزی هست که به ویرگول میام و ویرگول شده برام مثل یه کتاب که هر صفحه اش با صفحه دیگه فرق داره ولی انقدر مطالب جالبه که تو از بی ربطی هر صفحه نسبت به بعدی دل زده نمیشی.اولش فقط به قصد خوندن میومدم ولی با جرئتی که همان دوست بهم داد ترجیح دادم شروع کنم به نوشتن گر چه نویسنده خوبی هم نیستم اما دلم نمی خواست حسرتی به دلم بمونه.شاید یکی از بزرگ ترین ترس هام این هست که کوله بار حسرت هام اونقدری سنگین بشه که زیرشون له بشم. پس تصمیم گرفتم به یکی از علایقم برسم هرچند که ممکنه خوب نشه تهش یا اصلا ممکنه ته نداشته باشه ولی به هر حال روحم آروم میشه.پس می خوام اینو بگم تا علایقت تبدیل به حسرت نشده بهشون برس تا اینکه توی کتابخونه نیمه شب کتاب حسرتت کم حجم تر باش :)</description>
                <category>Sara nikpeyman</category>
                <author>Sara nikpeyman</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 18:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>