<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست اسطوره ای تحوت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sararahimi352352</link>
        <description>. تحوت یک پادکست اسطوره ایه – که توش قصد داریم با هم به مطالعه کتب مرتبط با اسطوره شناسی بپردازیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:29:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3270539/avatar/VzglvR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست اسطوره ای تحوت</title>
            <link>https://virgool.io/@sararahimi352352</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اپیزود بیستم- کتاب اسطوره شناسی - سقوط تروا</title>
                <link>https://virgool.io/@sararahimi352352/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%A7-gwfeq8z3ggnv</link>
                <description>با مرگ هکتور، آشیل می‌دانست، همانطور که مادرش به او گفته بود، که مرگ خودش نزدیک است. پیش از آنکه جنگ او برای همیشه پایان یابد، یک شاهکار بزرگ دیگر انجام داد. شاهزاده مِمنون Memnon از اتیوپی، پسر الهه سپیده‌دم، به یاری تروا آمد با ارتشی بزرگ و برای مدتی، حتی با وجود نبودن هکتور، یونانیان به سختی تحت فشار قرار گرفتند و بسیاری از جنگجویان دلیر را از دست دادند، از جمله آنتیلوکوس Antilochus ، پسر پیر نستور Nestor&#x27;s ، که پاهای سریعی داشت. در نهایت، آشیل مِمنون را در نبردی باشکوه کشت، و این آخرین نبرد قهرمان یونانی بود.سپس خودش در کنار دروازه‌های سکا ئان Scaean افتاد. او تروايیان را تا دیوار تروا تعقیب کرده بود. در آنجا پاریس تیری به سوی او پرتاب کرد و آپولو آن را هدایت کرد تا به پای آشیل برخورد کند، در نقطه‌ای که تنها جایی بود که می‌توانست زخمی شود، پاشنه‌اش. مادرش تتیس وقتی او به دنیا آمد، قصد داشت آشیل را با غوطه‌ور کردن در رودخانه استیکس رویین تن کند، اما او بی‌دقت بود و نتوانست اطمینان حاصل کند که آب قسمتی از پای او را که او را با آن نگه داشته بود بپوشاند. قهرمان یونان مرد و آژاکس بدنش را از میدان نبرد بیرون آورد در حالی که اودیسئوس تروايیان را عقب نگه داشت. گفته می‌شود که پس از سوزاندن قهرمان بر روی آتش، خاکسترش در همان گلدانی قرار داده شد که استخوان‌های دوستش پاتروکلوس را در خود داشت.سلاح‌هایش، آن سلاح‌های شگفت‌انگیزی که تتیس از هفایستوس برای او آورده بود، موجب مرگ آژاکس شد. جریان اینگونه بود که در مجمع عمومی تصمیم گرفته شد قهرمانانی که بیشترین شایستگی برای به ارث بردن این سلاح‌ها را دارند، آژاکس و اودیسئوس هستند. سپس رای‌گیری مخفی بین این دو انجام شد و اودیسئوس سلاح‌ها را به دست آورد. چنین تصمیمی در آن روزگار بسیار جدی بود. فقط این نبود که مردی که پیروز می‌شد محترم بود؛ مردی که شکست می‌خورد، بی‌آبرو محسوب می‌شد.آژاکس خود را بی‌آبرو دید از خشم شدید، تصمیم گرفت آگاممنون و منلائوس را بکشد. او باور داشت و به درستی هم باور داشت که آنها رای را علیه او تغییر داده‌اند. در هنگام شب به دنبال آنها رفت و به محل اقامتشان رسید، هنگامی که آتنا او را دیوانه کرد. او گله‌ها و رمه‌های یونانیان را ارتش می‌پنداشت و به سوی آنها یورش برد تا آنها را بکشد، با این باور که اکنون این فرمانده، فرمانده دیگر را می‌کشد. در نهایت یک قوچ بزرگ را به چادر خود کشید که به نظر ذهن آشفته‌اش اودیسئوس بود، او را به ستون چادر بست و به شدت کتک زد.سپس جنون او فروکش کرد. عقلش را بازیافت و دید که بی‌آبرویی‌اش به خاطر نبردن سلاح‌ها در مقایسه با شرمی که اعمال خودش بر او آورده بود، چیزی جز یک سایه نبود. خشم، حماقت و دیوانگی‌اش برای همه آشکار می‌شد. حیوانات ذبح شده در تمام میدان پخش شده بودند. به خود گفت: «این گاوهای بیچاره، به‌دست من بی‌هدف کشته شدند! و من اینجا ایستاده‌ام، منفور از طرف انسان‌ها و خدایان. در چنین وضعیتی فقط یک بزدل به زندگی می‌چسبد. یک مرد اگر نتواند به‌طور نجیبانه زندگی کند، می‌تواند به‌طور نجیبانه بمیرد.» او شمشیرش را کشید و خودکشی کرد. یونانی‌ها بدنش را نسوزاندند؛ آنها او را دفن کردند چرا که معتقد بودند که یک خودکشی نباید با مراسم تدفین و خاکسپاری با احترام مورد تقدیر قرار گیرد.مرگ آژاکس به این زودی پس از مرگ آشیل یونانیان را نگران کرد. پیروزی بیشتر از همیشه دور به نظر می‌رسید. پیامبرشان کالخاس به آنها گفت که هیچ پیامی از خدایان برای آنها ندارد، اما در میان تروايیان مردی وجود دارد که آینده را می‌داند، پیامبر هلنوس Helenus. اگر یونانیان او را دستگیر کنند، می‌توانند از او بیاموزند که چه باید بکنند. اودیسئوس موفق شد او را اسیر کند و هلنوس به یونانی‌ها گفت که تروا سقوط نمی‌کند تا زمانی که کسی با کمان و تیرهای هرکول علیه تروايیان بجنگد.این سلاح ها پس از مرگ هرکول به شاهزاده فیلکتتس داده شده بود، کسی که آتش تدفین او را برافروخته بود و بعداً به یونانیان پیوست وقتی که به تروا می‌رفتند. در سفر، یونانیان در جزیره‌ای توقف کردند تا قربانی‌ای تقدیم کنند و فیلکتتس توسط ماری گزیده شد، زخمی بسیار وحشتناک. این زخم التیام نمی‌یافت؛ حمل او به تروا در آن حالت غیرممکن بود؛ ارتش نمی‌توانست صبر کند. در نهایت او را در لموس، که در آن زمان جزیره‌ای خالی از سکنه بود رها کردند. اگرچه روزگاری قهرمانان مأموریت پشم زرین در آن جزیره زنانی فراوان یافته بودند،.بی‌رحمانه بود که رنج‌دیده‌ای ناتوان را رها کنند، اما آنها مشتاق رسیدن به تروا بودند، و با کمان و تیرهایش او حداقل هرگز برای غذا کمبودی نداشت. اما وقتی هلنوس حرف از برگرداندن فیلوکتتس زد، یونانیان به خوبی می‌دانستند که قانع کردن کسی که این‌قدر به او ظلم کرده‌اند تا سلاح‌های گرانبهایش را به آنها بدهد، دشوار خواهد بود. بنابراین اودیسئوس، استاد حیله و نیرنگ، را فرستادند تا کمان و تیرها را با نیرنگ بگیرد. برخی می‌گویند دیومدس با او رفت و برخی دیگر معتقدند نئوپتولموس Neoptolemus ، که پیروس نیز نامیده می‌شود یعنی پسر جوان آشیل همراه اودیسه بود.آنها موفق شدند کمان و تیرها را بدزدند، اما وقتی خواستند آن بینوا را مجددا در آنجا رها کنند، نتوانستند. در نهایت او را متقاعد کردند که با آنها برود با این وعده که پزشکان زخم پایش را درمان خواهند کرد. در بازگشت به تروا، پزشک دانای یونانی‌ها او را درمان کرد، و وقتی سرانجام با شادی دوباره به جنگ رفت، اولین کسی که با تیرهایش زخمی کرد پاریس بود. وقتی پاریس افتاد، درخواست کرد که او را به نزد اوئنونه Oenone، نیمفی که قبل از آمدن سه الهه ، با او در کوه آیدا زندگی کرده بود، ببرند.نیمف قبلا به پاریس گفته بود که دارویی جادویی می‌شناسد که هر بیماری را درمان می‌کند. پس آنها پاریس را نزد اوئنونه بردند و پتریس از او برای زندگی‌ش درخواست کمک کرد، اما حوری رد کرد. ترک کردنش توسط پاریس و فراموشی طولانی مدت او نمی‌توانست در یک لحظه به خاطر نیازش بخشیده شود. پس مرگ جوان را تماشا کرد؛ سپس خود را کشت.تروا به دلیل مرگ پاریس سقوط نکرد. این رویداد، در واقع، خسارت زیادی نبود. سرانجام یونانی‌ها فهمیدند که یک تصویر مقدس از ایزدبانو آتنا در شهر تروا وجود دارد، که پالادیوم نامیده می‌شود، و تا زمانی که تروايیان آن را داشته باشند، تروا نمی‌تواند فتح شود. بنابراین، دو تن از بزرگترین فرماندهان که تا آن زمان زنده مانده بودند، یعنی اودیسئوس و دیومدس، تصمیم گرفتند که آن را بدزدند.دیومدس در شبی تاریک با کمک اودیسئوس از دیوار شهر بالا رفت، پالادیوم را یافت و آن را به اردوگاه یونانیان برد. با این تشویق بزرگ، یونانی‌ها تصمیم گرفتند دیگر صبر نکنند و به دنبال راهی برای پایان دادن به این جنگ بی‌پایان باشند.آنها اکنون به وضوح می‌دیدند که بجز اینکه بتوانند ارتش خود را به داخل شهر ببرند و تروايیان را غافلگیر کنند، هرگز پیروز نخواهند شد. تقریباً ده سال از زمانی که اولین بار محاصره شهر را آغاز کرده بودند، گذشته بود و شهر همچنان قدرتمند به نظر می‌رسید. دیوارها بدون آسیب باقی مانده بودند. آنها هرگز حمله واقعی را به خود ندیده بودند. جنگ، بیشتر در فاصله‌ای از دیوارها رخ داده بود. یونانی‌ها باید راهی مخفی برای ورود به شهر پیدا می‌کردند، یا شکست را می‌پذیرفتند. نتیجه این اراده و بینش جدید، نیرنگ اسب چوبی بود. این نیرنگ، همانطور که هر کس حدس می‌زد، از ذهن حیله‌گر اودیسئوس نشأت گرفته بود.اودیسئوس به یک نجار ماهر دستور داد تا اسب چوبی عظیمی بسازد که توخالی و به اندازه‌ای بزرگ باشد که بتواند تعدادی از مردان را در خود جای دهد. سپس او تعدادی از فرماندهان را، البته با سختی فراوان، متقاعد کرد که همراه با خودش در داخل اسب پنهان شوند. همه آنها به جز نئوپتولموس، پسر آشیل، وحشت‌زده بودند و واقعاً هم آنچه که با آن مواجه بودند، خطری اندک نبود.ایده این بود که همه یونانیان دیگر اردوگاه خود را ترک کرده و ظاهراً به دریا بروند به این معنی که از جنگ خسته شده و شکست را پذیرفته اند، اما در واقع پشت نزدیک‌ترین جزیره پنهان شوند تا از دید تروايیان مخفی بمانند. هر اتفاقی که می‌افتاد، آنها در امان می‌ماندند یعنی می‌توانستند در صورت وقوع مشکلی به خانه برگردند. اما در آن صورت مردان داخل اسب چوبی قطعاً می‌مردند.اودیسئوس، همانطور که به راحتی می‌توان باور کرد، از این واقعیت غافل نبود. نقشه او این بود که یک یونانی را در اردوگاه متروکه باقی بگذارد، آماده با داستانی که طوری تنظیم شده بود که تروايیان را وادار کند اسب را به داخل شهر بکشند ، بدون بررسی آن. سپس، هنگامی که شب به تاریکی کامل رسید، یونانی‌های داخل اسب چوبی از زندان چوبی خود خارج می‌شدند و دروازه‌های شهر را برای ارتش یونانی که تا آن زمان بازگشته و در مقابل دیوارها منتظر می‌بود، باز می‌کردند.شبی رسید که نقشه اجرا شد. سپس روز آخر تروا طلوع کرد. روی دیوار، نگهبانان تروا با دو منظره شگفت‌انگیز مواجه شدند، هر کدام به اندازه دیگری حیرت‌انگیز. در مقابل دروازه‌های اسکا Scaean یک اسب عظیم دیده می‌شد، چیزی که هیچ‌کس تا به حال ندیده بود، تصویری چنان عجیب که به طرز مبهمی ترسناک بود، هرچند هیچ صدا یا حرکتی از آن نمی‌آمد. واقعاً هیچ صدا یا حرکتی در هیچ جا نبود. اردوگاه پر سر و صدای یونانی‌ها خاموش شده بود؛ هیچ چیزی در آنجا تکان نمی‌خورد. و کشتی‌ها رفته بودند. تنها یک نتیجه ممکن به نظر می‌رسید: یونانی‌ها تسلیم شده بودند. آنها به یونان بازگشته بودند؛ آنها شکست را پذیرفته بودند. تمام تروا شادمان شد. جنگ طولانی آنها به پایان رسیده بود؛ رنج‌هایشان دیگر به گذشته تعلق داشت.پس مردم به اردوگاه متروکه یونانی‌ها هجوم آوردند تا صحنه‌ها را ببینند: اینجا آشیل مدتی طولانی عصبانی بود؛ آنجا خیمه آگاممنون بود؛ این محل اقامت نیرنگ‌باز، اودیسئوس، بود. چه شادی بود دیدن مکان‌های خالی، هیچ چیزی در آنها برای ترسیدن باقی نمانده بود. سرانجام به جایی بازگشتند که آن هیولای چوبی، اسب چوبی، ایستاده بود و دور آن جمع شدند، گیج از اینکه با آن چه کنند. سپس یونانی که در اردوگاه باقی مانده بود، خود را به آنها نشان داد. نام او سینون بود و او یک سخنگوی بسیار ماهر بود.ادامه را در پادکست تحوت بشنوید.اپل پادکستکست باکسپادبیناسپاتیفایشنوتوآمازون موزیکلینک کانال تلگرام پادکست : https://t.me/ThothPodcastآدرس پیج اینستاگرام پادکست تحوت : http://Instagram.com/thoot.podcastسقوط تروا</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 22:38:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود نوزدهم- کتاب اسطوره شناسی - جنگ تروا</title>
                <link>https://virgool.io/@sararahimi352352/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%A7-eigdsuci5fzh</link>
                <description>روایت شده است که الهه شرارت، اریس، به‌طور طبیعی در المپ محبوب نبود و هنگامی که خدایان ضیافتی برگزار می‌کردند، معمولاً او را نادیده می‌گرفتند. این الهه از این بی‌توجهی عمیقاً ناراحت شده بود و مصمم شد که دردسر ایجاد کند - و واقعاً هم موفق شد. در یک ازدواج مهم، یعنی ازدواج پادشاه په‌لئوس Peleus و نیمف دریایی، تتیس Thetis ، که تنها او از میان همه الهه‌ها دعوت نشده بود، سیبی طلایی را به سالن ضیافت پرتاب کرد که بر روی آن نوشته شده بود &quot;تقدیم به زیباترین&quot;. البته همه الهه‌ها خواهان آن بودند و گمان میکردند آن سیب طلایی متعلق به اوست چرا که زیباترین است، اما در نهایت انتخاب به سه نفر محدود شد: آفرودیت، هرا و آتنا. آنها از زئوس خواستند که بینشان قضاوت کند، اما او با خردمندی از دخالت در این موضوع خودداری کرد. زئوس به آنها گفت که به کوه ایدا، نزدیک تروآ، بروند، جایی که شاهزاده پاریس، که همچنین به نام الکساندر شناخته می‌شد، در حال چراندن گوسفندان پدرش بود. زئوس به آنها گفت که پاریس داور خوبی برای تشخیص زیباترین الهه از میان آنهاست.داوری پاریسپاریس، با اینکه شاهزاده‌ای سلطنتی بود، کار چوپانی می‌کرد زیرا به پدرش پریام، پادشاه تروآ، هشدار داده شده بود که این شاهزاده روزی باعث ویرانی کشورش خواهد شد، بنابراین او را از شهر دور کرده بود. در حال حاضر پاریس با یک نیمف زیبا به نام اونیونه زندگی می‌کرد. می‌توان تصور کرد که او چقدر شگفت‌زده شد وقتی که سه الهه بزرگ و باشکوه در برابر او ظاهر شدند. با این حال، از او خواسته نشد که به الهه‌های درخشان خیره شود و انتخاب کند که کدام‌یک به نظرش زیباترین است، بلکه تنها به رشوه‌هایی که هر یک پیشنهاد می‌کردند توجه کند و ببیند کدام به نظرش ارزشمندتر است.با این حال، انتخاب آسان نبود. آنچه مردان بیش از همه به آن اهمیت می‌دهند پیش روی او قرار گرفت. هرا وعده داد که او را فرمانروای اروپا و آسیا خواهد کرد؛ آتنا، قول داد که کاری کند تا پاریس تروا را به پیروزی در برابر یونانیان خواهد رساند و یونان را به ویرانی خواهد کشاند؛ و در نهایت آفرودیت، به شاهزاده گفت که اگراو را انتخاب کند کاری میکند که زیباترین زن در تمام جهان از آن او شود.پاریس، که همانطور که بعداً حوادث نشان داد، ضعیف و تا حدودی ترسو بود، پس آخرین را انتخاب کرد. او سیب طلایی را به آفرودیت داد. این بود قضاوت پاریس، که در همه جا به عنوان دلیل واقعی جنگ تروآ مشهور است.جنگ تروازیباترین زن جهان هلن بود، دختر زئوس و لدا Leda و خواهر کاستور و پولوکس. این زیبایی چنان بود که هیچ شاهزاده جوانی در یونان نبود که نخواهد با او ازدواج کند. وقتی خواستگاران او در خانه‌اش جمع شدند تا رسماً پیشنهاد ازدواج بدهند، تعداد آنها چنان زیاد و از خانواده‌های قدرتمندی بودند که پدر نامی او، شاه تیندارئوس Tyndareus ، شوهر مادرش، از انتخاب یکی از میان آنها هراس داشت، زیرا می‌ترسید که دیگران علیه او متحد شوند. بنابراین، او ابتدا یک سوگند جدی از همه آنها گرفت که از همسر هلن، هر که باشد، در صورت انجام هرگونه بی‌عدالتی در ازدواجش، دفاع کنند. در نهایت، به نفع هر مردی بود که سوگند بخورد، زیرا هر کدام امیدوار بودند که او فرد منتخب باشد، بنابراین همه آنها تعهد کردند که هر کسی که هلن را برباید ، به شدت مجازات کنند. سپس تیندارئوس ، منلائوس، برادر آگاممنون را انتخاب کرد و او را همچنین شاه اسپارت نمود.وضعیت چنین بود وقتی که پاریس سیب طلایی را به آفرودیت داد. الهه عشق و زیبایی به خوبی می‌دانست که زیباترین زن روی زمین کجا یافت می‌شود. او جوان چوپان را، بدون هیچ فکری به اونیونه که تنها مانده بود، مستقیم به اسپارت برد، جایی که منلائوس و هلن او را با مهربانی به عنوان مهمان پذیرفتند. روابط بین مهمان و میزبان قوی بود. هر دو موظف بودند به یکدیگر کمک کنند و هرگز به یکدیگر آسیب نرسانند. اما پاریس آن پیوند مقدس را شکست. منلائوس با اعتماد کامل به آن پیوند، پاریس را در خانه‌اش رها کرد و به کرت رفت. سپس،پاریس که آمده بود وارد خانه مهربان دوست شد، دستی را که به او غذا داده بود شرمنده کرد، و زنی را دزدید.منلائوس وقتی بازگشت، دید که همسرش هلن ناپدید شده ، و از همه یونان درخواست کمک کرد. سران قوم، همان‌طور که موظف بودند، پاسخ دادند. آنها مشتاقانه برای این مأموریت بزرگ، عبور از دریا و تبدیل تروای قدرتمند به خاکستر، آمدند. با این حال، دو نفر از افراد برجسته حضور نداشتند: اودیسئوس، شاه جزیره ایتاکا، و آشیل، پسر په‌لئوس و نیمف دریایی تتیس. اودیسئوس، که یکی از باهوش‌ترین و عاقل‌ترین مردان یونان بود، نمی‌خواست خانه و خانواده‌اش را برای یک ماجراجویی رمانتیک در آن سوی دریا برای خاطر زنی بی‌وفا ترک کند. بنابراین، وانمود کرد که دیوانه شده است، و وقتی پیام‌آوری از ارتش یونان رسید، شاه در حال شخم زدن یک مزرعه و کاشتن نمک به جای بذر بود. اما پیام‌آور نیز باهوش بود. او پسر کوچک اودیسئوس را گرفت و او را مستقیماً در مسیر گاوآهن قرار داد. پدر بلافاصله گاوآهن را به کنار کشید، و این‌گونه ثابت کرد که عقلش سر جایش است. اودیسئوس با وجود اینکه بی‌میل بود، مجبور شد به ارتش بپیوندد.آشیل توسط مادرش نگه داشته شده بود. نیمف دریایی یعنی تتیس می‌دانست که اگر او به تروآ برود، سرنوشتش این است که در آنجا بمیرد. او را به دربار لیکومدس، شاهی که به‌طور خیانت‌آمیز تسئوس را کشته بود، فرستاد و آشیل را وادار کرد لباس زنانه بپوشد و در میان دوشیزگان مخفی شود. سران قوم، اودیسئوس را فرستادند تا آشیل را پیدا کند. اودیسئوس در لباس یک دستفروش به درباری رفت که گفته می‌شد پسر در آنجاست، با زیورآلات شاد که زنان دوست دارند، و همچنین چند سلاح زیبا. در حالی که دختران به دور زیورآلات جمع شده بودند، آشیل شمشیرها و خنجرها را لمس می‌کرد. اودیسئوس او را شناخت و هیچ مشکلی برای قانع کردن او به نادیده گرفتن گفته‌های مادرش و همراهی با او به اردوگاه یونانی نداشت.بنابراین ناوگان بزرگ آماده شد. هزار کشتی میزبان ارتش یونان بودند. آنها در آولیس Aulis ، جایی با بادهای قوی و جزر و مدهای خطرناک، که امکان حرکت نداشتند تا زمانی که باد شمالی می‌وزید، ملاقات کردند. و باد روز به روز همچنان می‌وزید.قلب مردان شکسته شد، هیچ کشتی را امان نداد. زمان کشدار بود. ارتش ناامید شده بود.سرانجام کاهن اعظم، کالخاس Calchas ، اعلام کرد که خدایان با او صحبت کرده‌اند: آرتمیس خشمگین بود. یکی از موجودات وحشی محبوبش، یک خرگوش، به همراه بچه‌هایش توسط یونانیان کشته شده بود، و تنها راه آرام کردن باد و تضمین یک سفر امن به تروآ، آرام کردن این الهه با قربانی کردن یک دوشیزه سلطنتی، یعنی ایفی‌ژنی، دختر بزرگ فرمانده کل، آگاممنون برادر منلائوس بود. این برای همه وحشتناک بود، اما برای پدرش تقریباً غیرقابل تحمل.اگر باید بکشم شادی خانه‌ام، دخترم را. دست‌های یک پدر با جریان‌های تیره جاری از خون دختری که جلوی محراب ذبح شده لکه‌دار می شود.با این حال، او تسلیم شد. شهرتش در ارتش در خطر بود، و جاه‌طلبی‌اش برای فتح تروآ و اعتلای یونانپس . او جرات کرد این کار را انجام دهد، کشتن فرزندش برای کمک به یک جنگ.او برای دخترش به خانه پیغام فرستاد و به همسرش نوشت که برای او ازدواج بزرگی ترتیب داده است، با آشیل، که قبلاً بهترین و بزرگترین همه سران قوم را نشان داده بود. اما وقتی ایفی ژنی برای عروسی آمد، به قربانگاه برده شد تا کشته شود.و همه دعاهایش در کنار فریادهای &quot;پدر، پدر&quot; برای جنگجویان وحشی و دیوانه نبرد هیچ اهمیتی نداشت. او مرد و باد شمالی از وزیدن باز ایستاد و کشتی‌های یونانی بر روی دریای آرام به حرکت درآمدند، اما بهای شومی که پرداختند، روزی شومی را برای آنها به ارمغان می‌آورد.یونانیان همراه با هزاران کشتی ، به دهانه رود سیمویس Simois ، یکی از رودهای تروآ، رسیدند، اولین کسی که به ساحل پرید پروتسیلائوس Protesilaus بود. این کار شجاعانه‌ای بود، زیرا پیش‌گویی گفته بود که کسی که اول به خشکی برسد، اولین کسی خواهد بود که می‌میرد. بنابراین وقتی او با نیزه‌ای از سمت یک تروآیی کشته شد، یونانیان به او احترام گذاشتند گویا او جاودان و الهی بود و خدایان نیز او را بسیار مورد تجلیل قرار دادند. آنها هرمس را فرستادند تا پروتسیلائوس را از مرگ برگرداند تا دوباره همسر داغدارش، لائودامیا، را ببیند. اما همسرش برای بار دوم که شوهرش که در جنگ کشته شد دیگر او را رها نکرد. یعنی زمانی که مرد و به دنیای زیرزمینی بازگشت، زن نیز با او رفت؛ او خودکشی کرد.هزار کشتی میزبان بزرگ مردان جنگجو بودند و ارتش یونان بسیار قدرتمند بود، اما شهر تروآ نیز قدرتمند بود. پریام، پادشاه، و ملکه‌اش، هکوبا Hecuba ، پسران شجاع بسیاری داشتند که حمله را رهبری و دیوارها را دفاع می‌کردند، یکی از همه برجسته‌تر یعنی هکتور بود، که هیچ مردی در هیچ کجا نجیب‌تر یا شجاع‌تر از او نبود، و تنها یک جنگجو بزرگ‌تر از او بود، قهرمان یونانیان، آشیل. هر دو می‌دانستند که قبل از تصرف تروآ خواهند مرد. آشیل از مادرش شنیده بود: &quot;سرنوشت تو بسیار کوتاه است. ای کاش می‌توانستی از اشک‌ها و مشکلات رها باشی، زیرا عمر تو طولانی نخواهد بود، فرزندم، کوتاه‌تر از همه مردان و سزاوار ترحم.&quot; هیچ الهه‌ای به هکتور نگفته بود که سرنوشتی شبیه آشیل خواهد داشت اما او به همان اندازه مطمئن بود. او به همسرش، آندروماخه، گفت: &quot;من خوب می‌دانم در قلب و روح خود، روزی خواهد آمد که تروای مقدس به زمین خواهد افتاد به همراه پریام و مردم پریام.&quot; هر دو قهرمان زیر سایه مرگ حتمی جنگیدند.قهر آشیلبرای نه سال پیروزی در نوسان بود، گاهی به این طرف، گاهی به آن طرف. هیچ‌کدام قادر نبودند برتری قطعی به دست آورند. سپس نزاعی بین دو یونانی، آشیل و آگاممنون، شعله‌ور شد و برای مدتی جزر و مد را به نفع تروایی‌ها تغییر داد. باز هم زنی دلیل این اختلاف بود، کریسئیس Chryseis ، دختر کاهن آپولو، که یونانیان او را به برده گی گرفته بودند و به آگاممنون داده بودند. پدرش آمد تا برای آزادی او التماس کند، اما آگاممنون اجازه نداد دختر برود. سپس کاهن به خدای بزرگ خود دعا کرد و آپولو دعای او را شنید. خدا از ارابه خورشیدی خود، پیکان‌های آتشین به سمت ارتش یونان پرتاب کرد و مردان بیمار شدند و مردند، به‌طوری که آتش‌های خاکسپاری به‌طور مداوم می‌سوخت.سرانجام آشیل جمعی از سران قوم را فراخواند و به آنها گفت که نمی‌توانند در برابر هم بیماری و هم تروایی‌ها، مقاومت کنند و یا باید راهی برای آرام کردن آپولو پیدا کنند یا به خانه برگردند. سپس کاهن کالخاس بلند شد و گفت که می‌داند چرا خدا خشمگین است، اما می‌ترسد حرف بزند مگر اینکه آشیل تضمین کند که او در امان باشد. آشیل گفت: &quot;این کار را می‌کنم، حتی اگر آگاممنون را متهم کنی.&quot; هر مردی که آنجا بود فهمید که این به چه معناست؛ آنها می‌دانستند که با کاهن آپولو چگونه رفتار شده است. وقتی کالکاس اعلام کرد که کریسئیس باید به پدرش بازگردانده شود، تمام سران قوم پشت او بودند و آگاممنون، با خشم بسیار، مجبور شد موافقت کند ولی به آشیل رو کرد و گفت :&quot;اما اگر او را که جایزه افتخار من بود از دست بدهم یکی دیگر را به جای او خواهم گرفت.&quot;بنابراین وقتی کریسئیس به پدرش بازگردانده شد، آگاممنون دو تن از پیشکاران خود را به چادر آشیل فرستاد تا جایزه افتخارش، دخترک بریسئیس Briseis را، از او بگیرند. پیشکاران با اکراه شدید رفتند و در سکوت سنگین مقابل قهرمان ایستادند. اما آشیل که از مأموریت آنها آگاه بود گفت که این آنها نیستند که به او ظلم می‌کنند. بگذارید بدون ترس این دو پیشکار دختر را ببرند، اما ابتدا حرف او را بشنوند در حالی که در برابر خدایان و مردان سوگند می‌خورد که آگاممنون بهای سنگینی برای این عمل خواهد پرداخت.آن شب، مادر آشیل، تتیس پای نقره‌ای، نیمف دریایی، نزد پسرش آمد. او به اندازه پسرش خشمگین بود. به او گفت که دیگر با یونانیان کاری نداشته باشد و سپس به آسمان رفت و از زئوس خواست تا به تروایی‌ها موفقیت بدهد. زئوس بسیار بی‌میل بود. جنگ اکنون به المپ رسیده بود - خدایان علیه یکدیگر صف‌آرایی کرده بودند. آفرودیت، البته، طرفدار پاریس بود. به همان اندازه، هرا و آتنا علیه او بودند. آرس، خدای جنگ، همیشه با آفرودیت همراهی می‌کرد؛ در حالی که پوزیدون، خدای دریا، طرفدار یونانیان بود، مردمی دریانورد و همواره بزرگ در دریا. آپولو به هکتور علاقه داشت و به خاطر او به تروایی‌ها کمک می‌کرد و آرتمیس، به عنوان خواهرش، نیز چنین می‌کرد. زئوس در کل تروایی‌ها را بیشتر دوست داشت، اما می‌خواست بی‌طرف بماند زیرا هرا هرگاه زئوس علناً با او مخالفت می‌کرد، بسیار ناخوشایند می‌شد. با این حال، زئوس نمی‌توانست در برابر تتیس مقاومت کند. او با هرا که مثل همیشه حدس می‌زد که چه در سر دارد، به مشکل برخورد. سرانجام مجبور شد به او بگوید که اگر دست از حرف زدن برندارد، او را خواهد زد. هرا آن‌گاه ساکت شد، اما فکرش مشغول بود که چگونه می‌تواند به یونانیان کمک کند و زئوس را دور بزند.طرح زئوس ساده بود. او می‌دانست که یونانیان بدون آشیل ضعیف‌تر از تروایی‌ها هستند، و او یک رویای دروغین به خواب آگاممنون فرستاد که به او وعده پیروزی می‌داد اگر حمله کند. در حالی که آشیل در چادرش می‌ماند، نبردی شدید درگرفت، سخت‌ترین نبردی که تاکنون صورت گرفته بود. بر روی دیوار تروآ، شاه پیر پریام و دیگر پیرمردان، که در جنگ‌ها خردمند بودند، نشستند و جنگ را تماشا می‌کردند. نزد آنها هلن آمد، علت همه این رنج و مرگ، اما وقتی به او نگاه کردند، نمی‌توانستند او را سرزنش کنند.پیران به یکدیگر گفتند: &quot;مردان باید برای چنین زنی بجنگند، چرا که چهره‌اش مانند روحی جاودانه بود.&quot; هلن در کنارپیران ماند و نام این و آن قهرمان یونانی را برایشان می‌گفت، تا اینکه به حیرتشان نبرد متوقف شد. ارتش‌ها از هر دو طرف عقب‌نشینی کردند و در فضای بین آنها، پاریس و منلائوس یعنی دو رقیب اصلی رو در روی هم قرار گرفتند. مشخص بود که تصمیم منطقی گرفته شده است که دو نفر که بیشترین اهمیت را داشتند، به تنهایی مبارزه کنند.نبرد منلائوس و پاریسپاریس ابتدا ضربه زد، اما منلائوس نیزه تند او را با سپرش مهار کرد و سپس نیزه خودش را پرتاب کرد. نیزه لباس پاریس را پاره کرد، اما به او آسیبی نرساند. منلائوس شمشیرش، که تنها سلاحش بود، را بیرون کشید، اما در حالی که این کار را می‌کرد، شمشیر از دستش افتاد و شکست. بی‌واهمه و بدون سلاح، بر روی پاریس پرید و او را از تاج کلاه‌خودش گرفت و از پای بلند کرد. اگر آفرودیت نبود، او را به پیروزی به سوی یونانی‌ها می‌کشاند. الهه بند کلاه‌خود را پاره کرد تا کلاه‌خود در دست منلائوس باقی بماند. خود پاریس، که جز پرتاب نیزه هیچ مبارزه‌ای نکرده بود، در ابری پنهان شد و به تروآ بازگشت.منلائوس با خشم در میان صفوف تروایی‌ها به دنبال پاریس می‌گشت و هیچ‌کس نبود که به او کمک نکند، چون همه از پاریس متنفر بودند، اما پاریس رفته بود، هیچ‌کس نمی‌دانست چگونه و کجا. بنابراین آگاممنون به هر دو ارتش گفت که منلائوس پیروز است و از تروایی‌ها خواست که هلن را بازگردانند. این عادلانه بود و تروایی‌ها موافقت می‌کردند اگر آتنا، به تحریک هرا، دخالت نمی‌کرد. هرا مصمم بود که جنگ تا نابودی تروآ پایان نیابد. آتنا، به میدان جنگ نازل شد و قلب نادان پانداروس، یک تروایی، را قانع کرد تا پیمان صلح را بشکند و تیری به سوی منلائوس پرتاب کند. او چنین کرد و منلائوس را به طور جزئی زخمی کرد، اما یونانی‌ها از این خیانت به خشم آمده و به تروایی‌ها حمله کردند و نبرد دوباره آغاز شد. ترس، ویرانی و نزاع Terror and Destruction and Strife ، دوستان خدای جنگ قاتل، همگی آنجا بودند تا مردان را به کشتن یکدیگر تشویق کنند. سپس صدای ناله و پیروزی از قاتلان و کشته‌شدگان شنیده شد و زمین با خون پوشیده شد.در سمت یونانی‌ها، پس از از دست دادن آشیل، دو قهرمان بزرگ آژاکس و دیومدس بودند. آن روز به شجاعت جنگیدند و بسیاری از تروایی ها در برابر آنها به خاک افتادند. بهترین و شجاع‌ترین بعد از هکتور، شاهزاده آئنیاس Aeneas ، نزدیک بود به دست دیومدس کشته شود. او بیش از خون سلطنتی بود؛ مادرش خود آفرودیت بود و وقتی دیومدس او را زخمی کرد، آفرودیت به سرعت به میدان جنگ آمد تا او را نجات دهد. او را در آغوش نرم خود بلند کرد، اما دیومدس که می‌دانست آفرودیت یک الهه بزدل است و مانند آتنا که در جنگ مهارت دارد، نیست، به سمت او پرید و دستش را زخمی کرد. آفرودیت با فریاد آینئاس را رها کرد و با درد گریه کنان به المپوس رفت، جایی که زئوس با لبخند به دیدن الهه‌ای که عاشق خنده است و در حال گریه است، او را به دور ماندن از جنگ و یادآوری کارهای عشق و نه جنگ توصیه کرد. اما اگرچه مادرش به او کمک نکرد، آینئاس کشته نشد. آپولو او را در ابر پیچید و به پرگاموس مقدس، مکان مقدس ترویا، برد، جایی که آرتمیس زخم او را درمان کرد.ادامه را در پادکست تحوت بشنوید.اپل پادکستکست باکسپادبیناسپاتیفایشنوتوآمازون موزیکلینک کانال تلگرام پادکست : https://t.me/ThothPodcastآدرس پیج اینستاگرام پادکست تحوت : http://Instagram.com/thoot.podcastجنگ تروا</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 12:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هجدهم- کتاب اسطوره شناسی - هرکول</title>
                <link>https://virgool.io/@sararahimi352352/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B1%DA%A9%D9%88%D9%84-c7eg5gejifai</link>
                <description>اُوید برخلاف روش معمولاً بسیار دقیق خود برا بیان جزئیات، زندگی هرکول را بسیار مختصر بیان می‌کند. او هرگز تمایلی به تمرکز بر اعمال قهرمانانه ندارد؛ بلکه بیشتر داستان‌های احساسی را دوست دارد. در نگاه اول به نظر عجیب می‌رسد که او از کشتن همسر و فرزندان هرکول گذر کرده است، اما آن داستان توسط یک استاد یعنی اوریپید، شاعر قرن پنجم پیش از میلاد، گفته شده بود و احتمالاً این کناره‌گیری اوید به دلیل هوش او بود. او درباره هیچ یک از افسانه‌هایی که تراژدی‌نویسان یونانی می‌نویسند چیز زیادی نمی‌گوید.او همچنین از یکی از معروف‌ترین داستان‌ها درباره هرکول، یعنی آزاد کردن آلکستیس Alcestis از مرگ، که موضوع یکی دیگر از نمایشنامه‌های اوریپید بود، گذر می‌کند. سوفوکل، نمایشنامه نویس سونانی معاصر اوریپید، توصیف می‌کند که چگونه قهرمان مرد. ماجراجویی او با مارها زمانی که نوزاد بود توسط پیندار در قرن پنجم پیش از میلاد و توسط تئوکریتوس در قرن سوم قبل از میلاد گفته شده است.در روایت خانم ادیت همیلتون از هرکول به جای استفاده از پیندار، که یکی از دشوارترین شاعران برای ترجمه یا حتی خلاصه کردن است از داستان‌های دو شاعر تراژیک در کنار تئوکریتوس استفاده شده. برای بقیه موارد نیز از آپولودوروس پیروی شده، نویسنده نثر قرن اول یا دوم میلادی که تنها نویسنده‌ای است به جز اوید که زندگی هرکول را به طور کامل بیان می‌کند.بزرگترین قهرمان یونان هرکول بود. او شخصیتی از دسته‌ای کاملاً متفاوت از قهرمان بزرگ آتن، تزئوس، بود. او چیزی بود که همه یونان به جز آتن بیشترین تحسین را نسبت به وی داشتند. آتنی‌ها متفاوت از دیگر یونانی‌ها بودند و بنابراین قهرمانشان نیز متفاوت بود. البته تزئوس شجاع‌ترینِ شجاعان بود، همان‌طور که همه قهرمانان هستند، اما برخلاف دیگر قهرمانان، او به اندازه شجاعتش، مهربان و دارای عقل بزرگ و همچنین نیروی بدنی عظیم بود. طبیعی بود که آتنی‌ها چنین قهرمانی داشته باشند زیرا آنها به افکار و ایده‌ها به گونه‌ای ارزش می‌دادند که هیچ بخش دیگری از کشور چنین نمی‌کرد. در تزئوس، ایده‌آل آنها تجسم یافت. اما هرکول آنچه را که بقیه یونان بیشتر ارزش می‌گذاشتند مجسم می‌کرد. ویژگی‌های او همان چیزهایی بودند که یونانی‌ها به طور کلی به آن‌ها احترام می‌گذاشتند و تحسین می‌کردند. به جز شجاعت بی‌نظیر، این ویژگی‌ها چیزهایی نبودند که او را از تزئوس متمایز ‌کنند.هرکول قوی‌ترین مرد روی زمین بود و اعتماد به نفس بی‌نظیری که نیروی بدنی عظیم می‌بخشد را داشت. او خود را هم‌تراز با خدایان می‌دانست - و برای اینکار دلیل داشت. خدایان به کمک او نیاز داشتند تا غول‌ها را شکست دهند. در پیروزی نهایی المپی‌ها بر پسران خشن زمین، تیرهای هرکول نقش مهمی ایفا کردند. او با خدایان به همان صورت برخورد می‌کرد. یک بار که کاهنه در دلفی پاسخی به سوال او نداد، او سه‌پایه‌ای که کاهنه روی آن نشسته بود را گرفت و اعلام کرد که آن را خواهد برد و یک اوراکل و پیش‌گو برای خود خواهد داشت.آپولو، این را تحمل نکرد، اما هرکول کاملاً مایل به جنگیدن با او بود و زئوس مجبور شد مداخله کند. با این حال، دعوا به راحتی حل شد. هرکول نسبت به این موضوع خوش‌طینت بود. او نمی‌خواست با آپولو درگیر شود، او فقط می‌خواست پاسخی از پیش‌گو بگیرد. اگر آپولو پاسخ را می‌داد، موضوع از نظر او حل شده بود. آپولو نیز، در برابر این شخص بی‌پروا، احساس تحسین نسبت به جسارت او داشت و باعث شد کاهنه پاسخ را بدهد.در تمام زندگی خود، هرکول اعتماد به نفس کاملی داشت که مهم نبود چه کسی در برابر او قرار می‌گیرد، او هرگز شکست نخواهد خورد و حقایق این را ثابت کردند. هر زمان که با کسی می‌جنگید، نتیجه از قبل مشخص بود. او تنها می‌توانست توسط نیرویی فوق‌طبیعی مغلوب شود. هرا از نیروی خود علیه او با استفاده کرد و در نهایت او توسط جادو کشته شد، اما هیچ چیز زنده‌ای در هوا، دریا یا روی زمین هرگز او را شکست نداد.هوش نقش بزرگی در هیچ‌یک از کارهای او نداشت و اغلب به وضوح غایب بود. یک بار وقتی که خیلی گرمش بود، پیکیانش را به سمت خورشید نشانه گرفت و تهدید کرد که او را خواهد زد. بار دیگر، وقتی قایقی که در آن بود توسط امواج تکان می‌خورد، به آب‌ها گفت که اگر آرام نشوند، آن‌ها را مجازات خواهد کرد. هوشش قوی نبود، اما احساساتش بسیار قوی بودند.احساساتش به سرعت برانگیخته می‌شدند و ممکن بود از کنترل خارج شوند، مانند زمانی که آرگو را رها کرد و در غم ناامیدانه‌ای که به خاطر از دست دادن جوانی که زره اش را حمل میکرد یعنی هیلاس دچار شد، همه رفقا و جستجوی پشم زرین را فراموش کرد. این حد از احساس عمیق در مردی با این نیروی عظیم به طرز عجیبی جذاب بود، اما همچنین ضررهای بزرگی هم داشت. او انفجارهای ناگهانی از خشم شدید داشت که همیشه برای اهداف غالباً بی‌گناه، مرگبار بود. وقتی که خشمش فروکش می‌کرد و به خود می‌آمد، از خود پشیمانی بی‌نهایتی نشان می‌داد و به هر مجازاتی که قرار بود به او تحمیل شود، به طور فروتنانه‌ای موافقت می‌کرد.بدون رضایتش، هیچ‌کس نمی‌توانست او را مجازات کند - با این حال هیچ‌کس هرگز این‌قدر مجازات تحمل نکرده است. او بخش بزرگی از زندگی‌اش را صرف جبران یک کار ناموفق پس از دیگری کرد و هرگز علیه تقاضاهای تقریباً غیرممکنی که به او تحمیل می‌شد، شورش نکرد. گاهی اوقات وقتی دیگران مایل بودند او را تبرئه کنند، خودش را مجازات می‌کرد.این خنده‌دار بود که او را به فرماندهی یک پادشاهی بگمارند، آنطور که تزئوس گمارده شد؛ او بیش از حد مشغول کنترل خود بود. او هرگز نمی‌توانست ایده جدید یا بزرگی را مانند قهرمان آتنی بیاندیشد. فکر کردن او محدود به یافتن راهی برای کشتن یک هیولا بود که قصد کشتن او را داشت. با این حال، او بزرگی واقعی داشت. نه به این دلیل که شجاعت کامل بر اساس قدرت بی‌نظیر داشت، که این صرفاً یک امر بدیهی بود، بلکه به این دلیل که با پشیمانی از کارهای نادرست و تمایلش به انجام هر کاری برای جبران آن، بزرگی روحش را نشان می داد. اگر فقط او کمی بزرگی ذهن نیز داشت، حداقل به اندازه‌ای که او را به راه‌های منطقی هدایت کند، او قهرمان کاملی می‌شد.هرکول در تبس به دنیا آمد و برای مدت طولانی به عنوان پسر آمفیتریون، یک ژنرال برجسته، شناخته می‌شد. در آن سال‌های اولیه او آلکیدس نامیده می‌شد، یا اولاد آلکیوس که پدر آمفیتریون بود. اما در واقع او پسر زئوس بود که در شکل آمفیتریون به نزد همسر وی یعنی آلکمنه رفته بود، زمانی که ژنرال در حال جنگ بود. او دو فرزند به دنیا آورد، هرکول از زئوس و ایفیکلس Iphicles از آمفیتریون.تفاوت در تبار پسران به وضوح در نحوه واکنش هر کدام در برابر خطر بزرگی که قبل از یک سالگی به آنها رسید نشان داده شد. هرا، مانند همیشه، به شدت حسود بود و تصمیم گرفت هرکول را بکشد. یک شب آلکمنه هر دو کودک را شست و به آنها شیر داد و آنها را در تختشان گذاشت و با نوازش گفت: &quot;بخوابید، عزیزانم، روح من. خواب و بیداری خوشی داشته باشید.&quot; او گهواره را تکان داد و در لحظه‌ای کودکان به خواب رفتند. اما در تاریک‌ترین زمان در نیمه‌شب که همه چیز در خانه ساکت بود، دو مار بزرگ به اتاق کودکان خزیدند.در اتاق نوری بود و وقتی دو مار بالای تخت بلند شدند، با سرهای چرخان و زبان‌های لرزان، کودکان بیدار شدند. ایفیکلس جیغ کشید و سعی کرد از تخت خارج شود، اما هرکول نشست و موجودات مرگبار را از گلویشان گرفت. آنها چرخیدند و دور بدن او پیچیدند، اما هرکول آنها را محکم نگه داشت. مادر با شنیدن جیغ‌های ایفیکلس، شوهرش را صدا زد و به سوی اتاق کودکان دوید. هرکول را دید که در حال خنده بود و در هر دست یک بدن بی‌جان داشت. او با خوشحالی آنها را به آمفیتریون داد. آنها مرده بودند. همه فهمیدند که سرنوشت این کودک برای کارهای بزرگ است. تی‌رسیاس، پیامبر نابینای تبس، به آلکمنه گفت: &quot;سوگند می‌خورم که بسیاری از زنان یونانی وقتی که عصرها پشم می‌ریسند از این پسرت و تو که او را به دنیا آوردی خواهند خواند. او قهرمان تمام بشریت خواهد بود.&quot;توجه زیادی به آموزش او شد، اما یاد دادن چیزی به او که تمایلی به یادگیری آن نداشت، کار خطرناکی بود. به نظر می‌رسد او موسیقی را دوست نداشت، که بخش بسیار مهمی از آموزش یک پسر یونانی بود، یا شاید معلم موسیقی خود را دوست نداشت. او با فلوت به معلمش حمله کرد و او را کشت. این اولین باری بود که او بدون قصد ضربه‌ای مرگبار وارد کرد. او قصد کشتن موسیقی‌دان بیچاره را نداشت؛ فقط به تحریک لحظه‌ای و بدون فکر عمل کرد، تقریباً از قدرت خود آگاه نبود. کودک متأسف بود، خیلی متأسف، اما این مانع از تکرار این کار نشد.او موضوعات دیگر مانند شمشیربازی، کشتی و رانندگی را با میل بیشتری یاد گرفت و معلمانش در این زمینه‌ها همگی زنده ماندند. تا زمانی که هجده ساله شد، کاملاً بالغ شده بود و به تنهایی شیر تسپیان Thespian که در جنگل‌های کیثارون Cithaeron زندگی می‌کرد را کشت. از آن پس همیشه پوست آن حیوان را به عنوان یک شنل با سر آن به عنوان کلاه می‌پوشید.کار بعدی او مبارزه و شکست مینیان‌ها بود، که از تبسی‌ها خراج سنگینی می‌گرفتند. شهروندان سپاسگزار او به عنوان پاداش شاهزاده خانم مگارا را دادند. هرکول به او و فرزندانشان وفادار بود و با این حال این ازدواج برای او بزرگترین غم زندگی‌اش و همچنین آزمایش‌ها و خطراتی را که هیچ‌کس قبل یا بعد از آن تجربه نکرد، به همراه داشت. وقتی مگارا سه پسر برای او به دنیا آورد، هرکول دیوانه شد. هرا که هرگز خطایی را فراموش نمی‌کرد و همچنان کینه رکول را در دل داشت، این دیوانگی را به او فرستاد. قهرمان یونان فرزندانش و همچنین مگارا را که سعی داشت از کوچکترینشان محافظت کند، کشت. سپس عقلش بازگشت.او خود را در تالار خون‌آلودش یافت، در حالی که اجساد پسران و همسرش در کنارش بودند. او هیچ ایده‌ای نداشت که چه اتفاقی افتاده است، چگونه آن‌ها کشته شده‌اند. تنها لحظه‌ای پیش، همان‌طور که به نظرش می‌رسید، همه با هم صحبت می‌کردند. وقتی او در آنجا ایستاده بود در حالی که کاملاً گیج بود، مردم وحشت‌زده‌ای که از دور او را تماشا می‌کردند، دیدند که دیوانگی تمام شده است و آمفیتریون جرات کرد به او نزدیک شود. هیچ راهی برای پنهان کردن حقیقت از هرکول وجود نداشت. او باید می‌دانست که چگونه این وحشت رخ داده است و آمفیتریون به او ماجرا را گفت.هرکول به حرف‌هایش گوش داد؛ سپس گفت: &quot;و من خود قاتل عزیزترین‌هایم هستم.&quot; آمفیتریون با لرز پاسخ داد: &quot;بله، اما تو دیوانه بودی.&quot; هرکول به توجیه ضمنی توجهی نکرد و گفت :&quot;آیا باید جان خود را ببخشم؟ من برای این مرگ‌ها از خودم انتقام خواهم گرفت.&quot; اما قبل از اینکه بتواند بیرون بدود و خود را بکشد، حتی وقتی که قصد داشت این کار را بکند، هدف ناامیدانه‌اش تغییر کرد و زندگی‌اش نجات یافت. این تغییر که چیزی کمتر از یک معجزه نبود برای بازگرداندن هرکول از احساسات جنون‌آمیز و عمل خشونت‌آمیز به عقل سلیم و پذیرش غم، توسط خدایی که از آسمان فرود آمده باشد، صورت نگرفت. این معجزه توسط دوستی انسانی رخ داد.دوستش و پسر عمویش تزئوس در برابر او ایستاد و دستانش را دراز کرد تا آن دستان خون‌آلود را بگیرد. به این ترتیب، طبق ایده رایج یونانی، خودش آلوده می‌شد و در گناه هرکول شریک می‌شد. او به هرکول گفت : &quot;عقب نکش، نمی‌گذارم مرا از این مشارکت بازداری. بدی که با تو تقسیم می‌کنم برای من بدی نیست. و به حرفم گوش کن. مردان بزرگ می‌توانند ضربات آسمان را تحمل کنند و نلرزند&quot;. هرکول گفت: «آیا می‌دانی چه کرده‌ام؟» تزئوس پاسخ داد: «این را می‌دانم که غم‌های تو از زمین تا آسمان می‌رسد.&quot; هرکول جواب داد : &quot;پس من خواهم مرد&quot; تزئوس گفت: &quot;هیچ قهرمانی این کلمات را نمیگوید.&quot; هرکول فریاد زد: «چه کاری می‌توانم جز مردن انجام دهم؟ زندگی کنم؟ به عنوان مردی نشان‌شده، تا همه بگویند، &#x27;ببین. او همان است که همسر و پسرانش را کشت&#x27;! همه جا زندانبانان من، عقرب‌های تیز زبانوجود خواهند داشت.&quot; تزئوس پاسخ داد: «حتی با این حال، رنج بکش و قوی باش. تو با من به آتن خواهی آمد، خانه‌ام و همه چیزها را با من تقسیم خواهی کرد. افتخار کمک به تو به من و به شهر بزرگی خواهد داد.&quot; سکوتی طولانی برقرار شد. سرانجام هرکول با کلماتی آهسته و سنگین صحبت کرد. «پس بگذار چنین باشد، قوی خواهم بود و منتظر مرگ می‌مانم.»دو قهرمان به آتن رفتند، اما هرکول مدت زیادی در آنجا نماند. تزئوس، که متفکر بود، ایده‌ای را که یک مرد می‌تواند در حالی که نمی‌داند چه می‌کند، گناهکار به قتل باشد و اینکه کسانی که به چنین شخصی کمک می‌کنند می‌توانند آلوده محسوب شوند، رد کرد. آتنی‌ها موافقت کردند و قهرمان بیچاره را استقبال کردند. اما او خودش نمی‌توانست چنین ایده‌هایی را درک کند. او نمی‌توانست به این موضوع فکر کند؛ تنها می‌توانست احساس کند. او خانواده‌اش را کشته بود. بنابراین آلوده بود و آلوده کننده دیگران.هرکول سزاوار این بود که همه از او با نفرت دوری کنند. در دلفی، جایی که برای مشاوره با اوراکل رفت، کاهنه نیز موضوع را همانند او می‌دید. پس به او گفت که نیاز به تطهیر دارد و تنها یک توبه وحشتناک می‌تواند این کار را انجام دهد. برای اینکار هرکول را به نزد پسر عمویش، یوریستئوس Eurystheus ، پادشاه میسنه (در برخی داستان‌ها تیرینس) فرستاد و به او گفت که به هر چیزی که او می‌طلبد تسلیم شود. او با میل پذیرفت و آماده بود هر کاری را که می‌توانست وی را دوباره پاک کند انجام دهد. از بقیه داستان مشخص است که کاهنه می‌دانست یوریستئوس چگونه شخصی است و اینکه او بدون شک هرکول را به طور کامل پاکسازی خواهد کرد.یوریستئوس به هیچ وجه احمق نبود، بلکه ذهنی بسیار مبتکرانه داشت، و وقتی قوی‌ترین مرد روی زمین با فروتنی نزد او آمد تا برده‌اش شود، او مجموعه‌ای از توبه‌ها را طراحی کرد که از نظر دشواری و خطر نمی‌توانست بهتر از این باشد. با این حال، باید گفت که او توسط هرا کمک می‌شد. تا پایان زندگی هرکول، هرا هرگز او را به خاطر پسر زئوس بودن نبخشید. وظایفی که یوریستئوس به او داد تا انجام دهد به &quot;کارهای هرکول یا the Labors of Hercules &quot; معروف است. این وظایف دوازده تا بودند و هر کدام تقریباً غیرممکن بود.اولین وظیفه کشتن شیر نِمیا بود، جانوری که هیچ سلاحی نمی‌توانست به آن آسیب برساند. هرکول این مشکل را با خفه کردن شیر تا حد مرگ حل کرد. سپس او جسد بزرگ را بر پشت خود بلند کرد و به میسن برد. پس از آن، یوریستئوس که مردی محتاط بود، اجازه نداد او وارد شهر شود. او دستوراتش را از دور به قهرمان می‌داد.دومین کار این بود که به لِرنا Lerna برود و موجودی با نه سر به نام هیدرا که در باتلاقی در آنجا زندگی می‌کرد را بکشد. این کار بسیار سخت بود، زیرا یکی از سرها جاودانه بود و بقیه تقریباً به همان اندازه بد بودند، زیرا وقتی هرکول یکی از سرها را قطع می‌کرد، دو سر دیگر به جای آن می‌رویید. با این حال، او توسط برادرزاده‌اش ای یولاوس Iolaus کمک می‌شد که یک مشعل سوزان برای او آورد که با آن گردن‌های قطع‌شده را می‌سوزاند تا نتوانند دوباره رشد کنند. وقتی همه سرها قطع شدند، او سر جاودانه را با دفن کردن آن زیر یک سنگ بزرگ از بین برد.سومین کار این بود که یک گوزن با شاخ‌های طلایی، مقدس یا وقف شده به آرتمیس، که در جنگل‌های سرینیتیا Cerynitia زندگی می‌کرد، زنده بازگرداند. او می‌توانست به راحتی آن را بکشد، اما گرفتن آن به صورت زنده چیز دیگری بود و او یک سال کامل در کمین گوزن بود تا موفق شد.چهارمین کار این بود که یک گراز بزرگ که در کوه اریمانتوس Erymanthus لانه داشت را به دام بیندازد. او حیوان را از یک مکان به مکان دیگر تعقیب کرد تا اینکه حیوان خسته شد؛ سپس آن را به جایی که برف زیادی باریده بود راند و به دام انداخت.پنجمین کار این بود که اصطبل‌های اوگیاس را در یک روز تمیز کند. اوگیاس هزاران گاو داشت و طویله‌هایشان سال‌ها تمیز نشده بود. هرکول مسیر دو رودخانه را منحرف کرد و آن‌ها را از میان اصطبل‌ها عبور داد و به این ترتیب در یک سیلاب بزرگ تمام کثافات را در زمانی کوتاه شست و برد.ششمین کار این بود که پرندگان استیمفالوسی Stymphalian را که به دلیل تعداد زیادشان بلای جان مردم استیمفالوس شده بودند، دور کند. آتنا به او کمک کرد تا آن‌ها را از مخفیگاهشان بیرون کند، و هنگامی که پرندگان پرواز کردند، هرکول آن‌ها را هدف قرار داد و کشت.هفتمین کار این بود که به کرت برود و گاو وحشی و زیبایی که پوزئیدون به مینوس داده بود را از آنجا بیاورد. هرکول آن گاو را در بند کرد، در قایقی گذاشت و به یوریستئوس آورد.هشتمین کار این بود که مادیان‌های آدم‌خوار شاه دیومدس Diomedes از تراکیه را بگیرد. هرکول ابتدا دیومدس را کشت و سپس بدون مقاومت مادیان‌ها را دور کرد.نهمین کار این بود که کمربند هیپولیتا Hippolyta ، ملکه آمازون‌ها را بازگرداند. وقتی هرکول رسید، ملکه با مهربانی وی را ملاقات کرد و به او گفت که کمربند را خواهد داد، اما هرا مشکلاتی را به وجود آورد. او آمازون‌ها را واداشت که فکر کنند هرکول قصد دارد ملکه‌شان را برباید، و آن‌ها به کشتیش حمله کردند. هرکول، بدون هیچ فکری به اینکه هیپولیتا چقدر مهربان بوده، بلافاصله او را کشت، و فکر کرد که او مسئول حمله است. او توانست با دیگران بجنگد و با کمربند فرار کند.کار دهم این بود که گاوهای گریون را بازگرداند، که یک هیولای دارای سه بدن بود و در اریتیا، یک جزیره در غرب، زندگی می‌کرد. در راه رسیدن به آنجا، هرکول به سرزمینی در انتهای مدیترانه رسید و به عنوان یادبود سفر خود دو سنگ بزرگ بنا کرد که به نام ستون‌های هرکول شناخته می‌شوند (امروزه کوه جبل‌الطارق و سئوتا now Gibraltar and Ceuta). سپس گاوها را گرفت و به میسن برد.کار یازدهم سخت‌ترین کار تا آن زمان بود. او باید سیب‌های طلایی هسپریدها Hesperides را بازمی‌گرداند، و نمی‌دانست آن‌ها کجا هستند. اطلس، که گنبد آسمان را بر شانه‌های خود حمل می‌کرد، پدر هسپریدها بود، بنابراین هرکول نزد او رفت و از او خواست تا سیب‌ها را برایش بیاورد. هرکول پیشنهاد داد که در حالی که اطلس برای اینکار میرود، بار آسمان را بر دوش خود بگیرد. اطلس که فرصتی یافته بود تا برای همیشه از این وظیفه سنگین رهایی یابد، با خوشحالی موافقت کرد. او با سیب‌ها بازگشت، اما آن‌ها را به هرکول نداد.بلکه به هرکول گفت که می‌تواند به نگه داشتن آسمان ادامه دهد، زیرا اطلس خودش سیب‌ها را به یوریستئوس خواهد برد. در این موقعیت، هرکول تنها می‌توانست به هوش خود اعتماد کند؛ او باید تمام نیروی خود را به نگه داشتن آن بار عظیم اختصاص می‌داد. او موفق شد، اما به خاطر حماقت اطلس نه به دلیل هوش خود. او با طرح اطلس موافقت کرد، اما از او خواست که برای لحظه‌ای آسمان را بگیرد تا هرکول بتواند یک بالشت روی شانه‌هایش بگذارد تا فشار را کاهش دهد. اطلس چنین کرد، و هرکول سیب‌ها را برداشت و رفت.کار دوازدهم بدترین همه بود چرا که هرکول را به دنیای زیرین برد، و در آنجا بود که او تسیوس را از صندلی فراموشی آزاد کرد. وظیفه او این بود که سربروس، سگ سه‌سر، را از دنیای زیر زمین به بالا بیاورد. هادس اجازه داد به شرطی که هرکول از هیچ سلاحی برای غلبه بر او استفاده نکند. او فقط می‌توانست از دستان خود استفاده کند. حتی با این حال، هرکول هیولای ترسناک را مجبور به تسلیم شدن کرد. قهرمان آن هیولا را بلند کرد و تمام راه به زمین و سپس به میسن برد. یوریستئوس با خردمندی نمی‌خواست سگ سه سر را نگه دارد و هرکول مجبور شد او را بازگرداند. این آخرین کار او بود.ادامه را در پادکست تحوت بشنوید.اپل پادکستکست باکسپادبیناسپاتیفایشنوتوآمازون موزیکلینک کانال تلگرام پادکست : https://t.me/ThothPodcastآدرس پیج اینستاگرام پادکست تحوت : http://Instagram.com/thoot.podcastهرکول</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2024 14:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هفدهم- کتاب اسطوره شناسی - تسئوس</title>
                <link>https://virgool.io/@sararahimi352352/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B3%D8%A6%D9%88%D8%B3-qtsyh6rphyx9</link>
                <description>قهرمان بزرگ آتنی، تسئوس بود. او ماجراهای بسیاری داشت و در بسیاری از ماجراهای بزرگ شرکت کرد تا اینکه در آتن ضرب‌المثلی شکل گرفت: &quot;هیچ چیزی بدون تسئوس.&quot;او پسر پادشاه آتنی، آئگئوس Aegeus بود اما در آن بزرگ نشده بود بلکه جوانی‌اش را در خانه مادرش، در شهری در جنوب یونان گذراند. آئگئوس قبل از تولد فرزندش به آتن بازگشت، اما قبل از رفتن، در یک حفره درون زمین یک شمشیر و یک جفت کفش قرار داد و آنها را با یک سنگ بزرگ پوشاند. سپس به همسرش گفت که هر وقت فرزندشان - اگر پسر بود - به اندازه‌ای قوی شد که بتواند سنگ را کنار بزند و وسایل زیر آن را بردارد، می‌تواند او را به آتن بفرستد تا پسر ولیعهد شود.کودکی که بدنیا آمد پسر بود و خیلی قوی‌تر از دیگران رشد کرد، به طوری که در سنین بسیار جوانی وقتی مادرش او را به نزد سنگ برد، بدون هیچ مشکلی آن را بلند کرد. پس مادر به پسرش گفت که زمان آن رسیده که به دنبال پدرش برود، و کشتی‌ای توسط پدربزرگش در اختیار او قرار گرفت. اما تسئوس از سفر با کشتی امتناع کرد، زیرا این سفر امن و آسان بود. او میخواست هر چه سریع‌تر یک قهرمان بزرگ شود و امنیت و راحتی قطعا راهی برای رسیدن به این هدف نبود.هرکول، که بزرگ‌ترین قهرمان یونان بود، همیشه در ذهن جوان بود، او تصمیم داشت که به همان اندازه بزرگ باشد. این امر کاملا طبیعی بود، چون آن دو پسر عمو بودند. او قاطعانه کشتی‌ای را که مادر و پدربزرگش به او پیشنهاد کرده بودند، رد کرد و به آنها گفت که سفر با آن به مانند فرار ترسو از خطر است، پس به صورت زمینی راهی آتن شد.سفر، طولانی و بسیار خطرناک بود، زیرا راه پر از راهزن و جنایتکار بود. با این حال، او همه آنها را کشت و هیچ‌یک را زنده نگذاشت تا برای مسافرانی که بعدا این مسیر را طی میکنند مشکلی ایجاد نشود. ایده او برای اجرای عدالت ساده اما موثر بود: هر کاری که هر کدام از این جنایتکاران بر سر مسافران این جاده می آوردند، تسئوس همان بلا را بر سر خودشان انجام می‌داد. به عنوان مثال، سکیرون Sciron، مسافرانی را که دستگیر میکرد مجبور می‌نمود تا پایش را بشویند و سپس آنها را به دریا می‌انداخت. تسئوس زمانی که به وی رسید او را از یک پرتگاه به پایین و درون دریا پرتاب کرد.شرور دیگر سینیس Sinis بود که مردم را با بستن آنها به دو درخت کاج خم شده می بست و با رها کردن درختان آنها را می‌کشت. او نیز به همین شیوه توسط تسئوس جان داد.پروکروستس Procrustes نیز توسط تسئوس بر روی تخت آهنی که برای قربانیانش استفاده می‌کرد، قرار گرفت. این شخص مسافرانی که زندانی کرده بود را به تخت می‌بست و سپس آنها را به اندازه مناسب تخت در می‌آورد، یا پای کسانی که کوتاه بودند را می کشید و یا پای آن‌هایی که بلند بودند را می برید. داستان نمی‌گوید کدام یک از دو روش در مورد او استفاده شد، اما تفاوت زیادی بین آنها نبود و به هر طریقی، کارنامه پروکروستس نیز بسته شد.می‌توان تصور کرد که یونان از ستایش‌های جوانی که سرزمین را از این بلایای سر راه مسافران پاک کرده بود، پر شده بود. وقتی تسئوس به آتن رسید، به عنوان یک قهرمان شناخته شده و به ضیافتی توسط پادشاه دعوت شد، که البته نمی‌دانست تسئوس پسر خود اوست. در واقع او از محبوبیت زیاد جوان می‌ترسید، چون فکر می‌کرد که ممکن است مردم را به سمت خود جلب کند تا او را پادشاه کنند و با همین نیت او را دعوت کرد تا مسمومش کند.این نقشه از خودش نبود، بلکه از مدئا بود، قهرمان جستجوی پشم زرین که از طریق جادوی خود می‌دانست تسئوس کیست. او پس از ترک کورینت با ارابه بالدار خود به آتن فرار کرده بود و نفوذ زیادی بر آئگئوس داشت و نمی‌خواست با ظهور یک پسر این جایگاه مختل شود. اما زمانی که پادشاه جام زهر را به تسئوس داد، تسئوس برای اینکه خودش را فوراً به پدرش معرفی کند، شمشیرش را بیرون کشید. پادشاه فوراً آن را شناخت و جام زهرآگین را به زمین انداخت. مدئا مثل همیشه فرار کرد و به آسیا رفت.آئگئوس سپس به مردم سرزمین اعلام کرد که تسئوس پسر و وارث اوست. وارث جدید به زودی فرصتی پیدا کرد تا خود را برای آتنی‌ها عزیز کند چرا که ماجرای مینوتور پیش آمد.سالها قبل از ورود تسئوس به آتن، پسر مینوس پادشاه کرت به دیدن آئگئوس آمده بود. . پادشاه آئگئوس کاری را انجام داده بود که هیچ میزبان نباید انجام دهد، او میهمانش را به یک مأموریت پرخطر فرستاده بود - برای کشتن یک گاو خطرناک. در این ماجرا، گاو جوان را کشت.پس مینوس به تلافی این کار، آتن را گرفت و اعلام کرد که شهر را با خاک یکسان خواهد کرد مگر اینکه هر نه سال مردم برای او هفت دوشیزه و هفت جوان به عنوان خراج بفرستند. سرنوشت وحشتناکی در انتظار این جوانان بود زیرا وقتی به کرت می‌رسیدند، به مینوتور داده می‌شدند تا آنها را بخورد.مینوتور هیولایی بود، نیمه گاو، نیمه انسان فرزند همسر مینوس یعنی پاسیفائه و یک گاو شگفت‌انگیز و زیبا. پوزیدون این گاو را به مینوس داده بود تا آن را قربانی او کند، اما مینوس آن را برای خودش نگه داشت. برای تنبیه این کار مینوس، پوزیدون پاسیفائه را مجبور کرد که دیوانه‌وار عاشق آن گاو شود که حاصل آن عشق مینوتور همان هیولا بود.وقتی مینوتور به دنیا آمد، مینوس او را نکشت. او از ددالوس، یک معمار و مخترع بزرگ، خواست که محلی برای زندانی کردن او بسازد که فرار از آن غیرممکن باشد. ددالوس لابیرینت یا هزارتو را ساخت که در سراسر جهان مشهور بود. وقتی کسی وارد آن می‌شد، در پیچ و خم‌های آن بی‌پایان راه می‌رفت بدون اینکه بتواند راه خروج را پیدا کند.برای سیر کردن این هیولا، آن جوانان آتنی که هر نه سال به کرت فرستاده می شدند، به این مکان برده شده و غذای مینوتور می‌شدند. هیچ راهی برای فرار وجود نداشت. در هر جهتی که می‌دویدند مستقیم به سمت هیولا میرفتند.حال چند روز پس از رسیدن تسئوس به آتن نوبت ارسال قسط بعدی خراج بود و همه میدانیم چه سرنوشتی در انتظار این جوانان بود.وقتی قربانیان جوان که تسئوس نیز یکی از آنها شده بود به کرت رسیدند، در مسیر خود به لابیرنت در مقابل ساکنان شهر رژه رفتند. آریادنه، دختر مینوس، در میان تماشاگران بود و وقتی تسئوس از کنار او گذشت، در نگاه اول یک دل نه صد دل عاشق او شد.آریادنه ددالوس همان معمار هزارتو را احضار کرد و به او گفت باید راهی برای خروج از آن زندان پر پیچ و خم به او نشان دهد و تسئوس را نیز احضار کرد و به او گفت که اگر قول دهد هنگام برگشتش به آتن او را با خود برده و با او ازدواج کند، فرارش را ممکن خواهد ساخت.همان‌طور که می‌توان تصور کرد، تسئوس بی‌هیچ مخالفتی قبول کرد و دختر وسیله فراری که از ددالوس گرفته بود، یعنی یک کلاف نخ را به او داد که باید یک سر آن را به داخل درب هزارتو ببندد و در حین حرکت آن کلاف را باز کند. تسئوس این کار را انجام داد و مطمئن بود که هر وقت بخواهد می‌تواند به ورودیزندان برگردد، بنابراین با جسارت وارد هزارتو شد و به دنبال مینوتور گشت.تسئوس در حال جستجو بود که هیولا را در حالی که خوابیده بود پیدا کرد و بر سر او افتاد؛ و با مشت‌های خود - چون هیچ سلاح دیگری نداشت - هیولا را تا سر حد مرگ کتک زد.مانند درخت بلوطی که در دامنه کوه می‌افتد و همه چیز زیرش را خرد می‌کند، تسئوس نیز بر روی هیولا افتاد. او زندگی را از این جانور وحشی می‌گیرد و اکنون مینوتور مرده است. فقط سر به آرامی تکان می‌خورد، اما شاخ‌ها اکنون بی‌فایده‌اند.وقتی تسئوس از آن مبارزه وحشتناک برخاست، کلاف نخ همان‌جایی که آن را انداخته بود قرار داشت. با داشتن آن کلاف در دست، راه خروج روشن بود. سیزده جوان دیگر نیز او را دنبال کردند و همراه با آریادنه به سمت کشتی رفته و راهی آتن شدند.در مسیر، آنها در جزیره ناکسوس توقف کردند و آنچه که بعد از آن رخ داد به طور متفاوت گزارش شده است. یک روایت می‌گوید که تسئوس آریادنه را ترک کرد. یعنی زمانی که دختر در جزیره خواب بود تسئوس او را ترک کرد و به دریا رفت، و بعدها دیونیسوس او را پیدا کرد و تسلی داد.روایت دیگر بسیار بیشتر به نفع تسئوس است. داستان می گوید که آریادنه به شدت دریازده شده بود و تسئوس او را به ساحل برد تا بهبود یابد. اما زمانی که برای انجام کارهای ضروری به کشتی برگشت، بادی شدید گرفت و او را به دریا برد و برای مدت طولانی در آنجا نگه داشت. زمانی که دوباره به جزیره برگشتند، او متوجه شد که آریادنه مرده است و بسیار غمگین شد.هر دو داستان توافق دارند که وقتی نزدیک آتن شدند، تسئوس فراموش کرده بود که بادبان سفید را برافرازد. یا شادی موفقیت سفرش همه فکرهای دیگر را از سرش بیرون کرده بود یا غم و اندوهش برای آریادنه.در هر حال بادبان سیاه توسط پدرش، پادشاه آئگئوس، از ساحل دیده شد، جایی که روزها چشم‌های خسته‌اش را به دریا دوخته بود. برای او این نشانه مرگ پسرش بود. پس قبل از رسیدن کشتی از غم بیش از حد خود را از بالای صخره‌ای به دریا پرتاب کرد و کشته شد. دریایی که او در آن سقوط کرد، از آن زمان به بعد، دریای اژه نامیده شد.با مرگ پادشاه آئگئوس، تسئوس پادشاه آتن شد، یک پادشاه بسیار عاقل و بی‌طرف. او به مردم اعلام کرد که نمی‌خواهد بر آنها حکومت کند؛ بلکه خواستار یک حکومت مردمی است که در آن همه برابر باشند. پس، از قدرت سلطنتی خود کناره‌گیری کرد و یک دولت مشترک‌المنافع سازمان داد، و تالار شورایی ساخت که شهروندان در آن جمع شوند و رأی دهند. تنها سمتی که برای خود نگه داشت، فرماندهی کل نیروهای نظامی بود. بدین ترتیب، آتن از همه شهرهای زمین، شادترین و پررونق‌ترین شد، تنها خانه واقعی آزادی، تنها مکانی در جهان که مردم خودشان را اداره می‌کردند.به همین دلیل بود که در جنگ بزرگ هفت‌گانه علیه تبس، زمانی که تبسی‌های پیروز از دفن دشمنانی که مرده بودند خودداری کردند، شکست‌خوردگان به تسئوس و آتن برای کمک روی آوردند، چرا که باور داشتند افراد آزاد این سرزمین تحت رهبری تسئوس هرگز موافقت نخواهند کرد که به مردگان بی‌دفاع ظلم شود.آنها بیهوده درخواست نکردند. تسئوس ارتشش را علیه تبس رهبری کرد، آنها را شکست داد و مجبورشان کرد که اجازه دهند مردگان دفن شوند. اما زمانی که او پیروز شد، بدی را با بدی پاسخ نداد. او خود را شوالیه‌ای کامل نشان داد و اجازه نداد ارتشش وارد شهر شده و آن را غارت کند. او نیامده بود تا به تبس آسیب برساند، بلکه آمده بود تا مردگان آرگوس را دفن کند و پس از انجام این وظیفه، سربازانش را به آتن بازگرداند.در بسیاری از داستان‌های دیگر، تسئوس همان خصوصیات جوانمردانه را نشان می‌دهد. او ادیپ پیر را که همه طردش کرده بودند، پذیرفت. در کنار ادیپ بود هنگامی که مرد، در حالی که او را تسلی و آرامش می‌داد. همچنین دو دختر بی‌پناه اودیپ را محافظت کرد و پس از مرگ پدرشان، آنها را به سلامت به خانه فرستاد.همچنین وقتی هرکول در جنون خود همسر و فرزندانش را کشت و پس از بازگشت به هوشیاری، تصمیم به خودکشی گرفت، تنها تسئوس در کنار او ایستاد. دوستان دیگر هرکول گریختند، از ترس آلودگی به حضور کسی که چنین کار وحشتناکی کرده بود، اما تسئوس دست او را گرفت، شجاعتش را برانگیخت و به او گفت که مردن عملی بزدلانه است و او را به آتن برد.با این حال، تمام دغدغه‌های حکومتی و تمام اعمال شوالیه‌گری برای دفاع از مظلومان و بی‌پناهان نتوانست عشق تسئوس به خطر کردن را مهار کند. او به سرزمین آمازون‌ها، زنان جنگجو، رفت، برخی می‌گویند با هرکول و برخی می‌گویند به تنهایی، و یکی از آنها را که نامش گاهی آنتیوپ و گاهی هیپولیتا ذکر شده است، با خود آورد.پسری که این زن جنگجوی آمازونی برای تسئوس به دنیا آورد، هیپولیتوس نام داشت. پس از تولد این فرزند، آمازون‌ها برای نجات او آمدند و به آتیکا، سرزمین اطراف آتن، حمله کردند و حتی به داخل شهر راه یافتند. آنها در نهایت شکست خوردند و تا زمانی که تسئوس زنده بود، هیچ دشمن دیگری وارد آتیکا نشد.اما تسئوس ماجراجویی‌های دیگری نیز داشت. او یکی از کسانی بود که با کشتی آرگو برای یافتن پشم زرین سفر کرد. وی در شکار بزرگ کالیدون شرکت کرد، هنگامی که پادشاه کالیدون از نجیب‌ترین‌های یونان خواست تا به او کمک کنند تا گراز وحشتناکی که کشورش را ویران می‌کرد، بکشند.در طول شکار، تسئوس جان دوست جسورش پیریتوس Pirithoiis را نجات داد، همانطور که چندین بار دیگر نیز چنین کرد. پیریتوس به اندازه تسئوس ماجراجو بود، اما به هیچ وجه به اندازه او موفق نبود، بنابراین همیشه دردسر درست میکرد. تسئوس به او علاقه زیادی داشت و همیشه او را یاری می‌نمود. دوستی بین آنها از طریق یک عمل بسیار جسورانه از طرف پیریتوس شکل گرفت.ماجرا از این قرار است که پیریتوس به فکر افتاد که ببیند آیا تسئوس واقعاً همان قدر که می‌گویند یک قهرمان بزرگ است یا نه، پس فوراً به آتیکا رفت و چند گاو از تسئوس دزدید. هنگامی که شنید تسئوس به دنبال او است، به جای فرار، برگشت و به دیدارش رفت، با قصد اینکه در همانجا تصمیم بگیرد کدام یک مرد بهتری است. اما هنگامی که دو نفر مقابل یکدیگر قرار گرفتند، پیریتوس که همیشه عجول بود، ناگهان همه چیز را در تحسین از دیگری فراموش کرد.او دست خود را به سوی تسئوس دراز کرد و فریاد زد: &quot;من به هر مجازاتی که تو تعیین کنی تسلیم خواهم شد. تو قاضی باش.&quot; تسئوس که از این عمل شجاعانه خوشحال شده بود، پاسخ داد: &quot;تنها چیزی که می‌خواهم این است که تو دوست و برادر جنگجوی من باشی.&quot; و دو نفر سوگند دوستی خوردند.شما را دعوت میکنم ادامه داستان را در پادکست تحوت گوش دهید.اپل پادکستکست باکسپادبیناسپاتیفایشنوتوآمازون موزیکلینک کانال تلگرام پادکست : https://t.me/ThothPodcastآدرس پیج اینستاگرام پادکست تحوت : http://Instagram.com/thoot.podcastتسئوس</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2024 20:26:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود شانزدهم- کتاب اسطوره شناسی - پرسئوس و آتالانتا</title>
                <link>https://virgool.io/@sararahimi352352/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%A6%D9%88%D8%B3-%D9%88-%D8%A2%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7-jkhqhefpdvol</link>
                <description>پرسئوسپادشاه آکریسیوس از سرزمین آرگوس، تنها صاحب دختری به نام دانائه بود؛ زیباترین زن در میان همه‌ی زنان آن سرزمین. اما این زیبایی، مرهمی بر اندوه پادشاه نبود، چرا که او پسری نداشت. در جستجوی پاسخ، به معبد دلفی رفت تا از خدایان بپرسد آیا امیدی برای داشتن پسری وجود دارد. پاسخ کاهن تکان‌دهنده بود: «نه تنها پسر نخواهی داشت، بلکه دخترت پسری به دنیا خواهد آورد که تو را به کام مرگ خواهد کشاند.»آکریسیوس که از سرنوشت شوم خود به وحشت افتاده بود، تنها راه گریز را در مرگ دانائه می‌دید. اما دستانش از کشتن او بازماند، نه از روی عشق پدرانه، بلکه به دلیل ترس از خشم خدایان. او به جای قتل، خانه‌ای تماماً برنزی ساخت، آن را زیر زمین دفن کرد و دانائه را در آن حبس نمود. تنها شکافی کوچک در سقف باقی گذاشت تا نور و هوا به داخل نفوذ کنند.دانائه، زیبا و مغرور، در میان دیوارهای برنزی، روز و شب را چون زندانی در قبری روشن گذراند. اما سرنوشت، طرح دیگری در سر داشت. زئوس، پادشاه خدایان، در قالب بارانی طلایی بر او فرود آمد و از عشق این پیوند، کودکی به دنیا آمد. دانائه او را پرسئوس نامید.با گذشت زمان، پدر آکریسیوس از وجود این کودک آگاه شد و خشمگین پرسید: «پدر این کودک کیست؟» دانائه با افتخار پاسخ داد: «زئوس». اما آکریسیوس باور نکرد و تنها به این می‌اندیشید که این نوزاد خطری مهلک برای زندگی اوست. او باز هم نتوانست دست به قتل بزند و به جای آن، دانائه و پرسئوس را در صندوقی چوبین قرار داد و آن را به امواج بی‌رحم دریا سپرد.شب، صندوق کوچک در دل امواج سرگردان بود. دانائه کودک را در آغوش می‌فشرد و در دل به سرنوشت شوم خود می‌اندیشید. او گفت: «ای فرزند، در آرامشی که نمی‌دانم از کجاست، خوابیده‌ای، بی‌خبر از شب تاریک و امواج سهمگین که گرداگرد ما خروش می‌کنند.»صبح، صندوق به ساحلی ناشناس رسید. موجی بلند آن‌ها را به خشکی پرتاب کرد و سرانجام ماهیگیری مهربان به نام دیکتیس آن‌ها را یافت. او و همسرش که فرزندی نداشتند، از دانائه و پرسئوس مانند خانواده خود مراقبت کردند. پرسئوس در کنار این زوج نیک‌سرشت رشد یافت و به جوانی قدرتمند و جسور بدل شد.اما سرنوشت باز هم آرامش آنان را برهم زد. پولیدکتس، برادر سنگدل دیکتیس و فرمانروای جزیره، شیفته زیبایی دانائه شد و برای از میان برداشتن پرسئوس، حیله‌ای طرح کرد. او از پرسئوس خواست تا سر مدوسا، یکی از سه گورگون افسانه‌ای، را برای او بیاورد؛ کاری که تنها به مرگ می‌انجامید.گورگون‌ها هیولاهایی هولناک بودند با موهایی از مار و نگاهی مرگبار که هر کسی را به سنگ بدل می‌کرد. اما پرسئوس که با غرور و خشم به این چالش پاسخ داده بود، عزم خود را جزم کرد. در این مسیر دشوار، دو خدای بزرگ، هرمس و آتنا، به یاری او شتافتند. هرمس شمشیری جاودان به او بخشید و آتنا سپری برنزی داد که همچون آینه‌ای برای خنثی کردن نگاه مرگبار مدوسا بود.در این سفر پرخطر، پرسئوس با موجودات عجیبی به نام زنان خاکستری روبرو شد که تنها یک چشم داشتند و آن را میان خود به نوبت استفاده می‌کردند. او با زیرکی چشم آنان را ربود و در ازای بازگرداندنش، از آنان مسیر یافتن نیف‌های شمالی را دریافت کرد. نیف‌ها، نگهبانان تجهیزاتی جادویی، ابزارهایی به او دادند که پیروزی‌اش را تضمین کردند: کیفی جادویی برای نگهداری سر مدوسا، صندل‌هایی بالدار برای پرواز، و کلاهی که او را نامرئی می‌کرد.سرانجام، پرسئوس با تکیه بر شجاعت، خرد و هدایای خدایان، مدوسا را شکست داد و سر او را به عنوان نشان پیروزی به خانه بازگرداند. اما این تنها آغاز داستان او بود، چرا که سرنوشت همچنان نقشه‌های دیگری برای او در سر داشت...برای خواندن مابقی داستان به مقاله پرسئوس در سایت تحوت مراجعه کنید. پرسئوس و آتالانتا</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 13:13:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود پانزدهم- کتاب اسطوره شناسی - ددالوس</title>
                <link>https://virgool.io/@sararahimi352352/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B3-jhxi92om9w5i</link>
                <description>داستان‌های اووید و آپولودوروس هر دو از ددالوس و ایکاروس روایت‌های جذابی ارائه می‌دهند، اما تفاوت‌های سبکی میان این دو نویسنده کاملاً آشکار است. آپولودوروس، با سبکی ساده و موجز، ماجرا را روایت می‌کند، در حالی که اووید، در قالبی پر از احساسات و آراسته به سخنوری، عمق داستان را می‌کاود. با این حال، ادیت همیلتون در روایت خود بیشتر به آپولودوروس وفادار مانده است، احتمالاً به دلیل تمایل به ارائه نسخه‌ای خالص‌تر و بدون اغراق‌های ادبی.روایت ددالوس و ایکاروسددالوس، معمار برجسته‌ای که هزارتوی مینوتور را برای شاه مینوس در جزیره کرت طراحی کرد، در میان این شاهکار خود نیز گرفتار شد. او به آریادنه کمک کرد تا تزئوس را از هزارتو نجات دهد. وقتی مینوس فهمید که اسرار این هزارتو فاش شده است، خشمگین شد و ددالوس و پسرش ایکاروس را در همان هزارتو زندانی کرد. این عمل خود گواهی بر مهارت ددالوس در طراحی این مکان بود؛ چرا که حتی خود او نیز بدون راهنما قادر به خروج نبود.ددالوس، که ذهن خلاقش هیچ‌گاه از کار باز نمی‌ماند، برای رهایی از این زندان، به پسرش گفت که زمین و دریا مسدود است، اما آسمان همچنان باز است. او دو جفت بال از پر و موم ساخت و پیش از پرواز، به ایکاروس هشدار داد که ارتفاعی مناسب را حفظ کند؛ نه چندان بالا که گرمای خورشید موم را ذوب کند و نه چندان پایین که رطوبت دریا به بال‌ها آسیب بزند.اما شور و هیجان جوانی ایکاروس، هشدارهای پدر را بی‌اثر کرد. او مست از لذت پرواز، بالاتر و بالاتر اوج گرفت تا اینکه گرمای سوزان خورشید، بال‌هایش را نابود کرد. ایکاروس سقوط کرد و به دریا افتاد، جایی که موج‌ها برای همیشه او را بلعیدند. ددالوس، دل‌شکسته از مرگ فرزندش، به سلامت به سیسیل رسید و در آنجا مورد استقبال شاه آن سرزمین قرار گرفت.نقشه مینوسشاه مینوس، مصمم به دستگیری ددالوس، اعلام کرد که هرکس بتواند نخ را از میان صدفی پیچ‌دار عبور دهد، پاداش بزرگی دریافت خواهد کرد. ددالوس، با استفاده از هوش سرشار خود، نخ را به مورچه‌ای بست و مورچه را وارد صدف کرد. مورچه پس از عبور از تمام پیچ‌وخم‌ها، نخ را به سمت دیگر برد. مینوس که متوجه شد این کار فقط از ددالوس برمی‌آید، به سیسیل رفت تا او را دستگیر کند. اما شاه سیسیل حاضر نشد ددالوس را تسلیم کند و در نبردی که درگرفت، مینوس کشته شد.این داستان نه تنها درباره خلاقیت و هوش استثنایی ددالوس، بلکه درباره غرور و نافرمانی ایکاروس، و در نهایت تقدیر و پیامدهای آن سخن می‌گوید؛ موضوعاتی که همچنان در ادبیات و هنر الهام‌بخش هستند.شما را دعوت میکنم مابقی داستان را در صفحه ددالوس در سایت تحوت بخوانید و بشنوید.ددالوس</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 15:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود چهاردهم - کتاب اسطوره شناسی - پگاسوس و بلروفون</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%DA%AF%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B3-%D9%88-%D8%A8%D9%84%D8%B1%D9%88%D9%81%D9%88%D9%86-gpt5b8ufygtd</link>
                <description>پگاسوس و بلروفوناین حکایت از دل کهن‌ترین اشعار یونانی، از سروده‌های هزیود در قرون هشتم یا نهم پیش از میلاد، تا ایلیاد هومر و آثار پیندار در نیمه نخست قرن پنجم، الهام گرفته است. داستان، از افیره (شهری که بعدها کورینتوس خوانده شد) آغاز می‌شود؛ جایی که گلاوکوس، پسر سیزیف، بر تخت فرمانروایی نشسته بود.سیزیف، پدری با سرنوشتی شوم، به جرم افشای رازهای زئوس در هادس محکوم بود تا سنگی عظیم را تا ابد به قله‌ای بغلتاند. گلاوکوس نیز خشم خدایان را برانگیخت، زیرا اسب‌هایش را با گوشت انسان تغذیه می‌کرد تا در میدان نبرد وحشی‌تر شوند. این اعمال شنیع عاقبتی هولناک داشت؛ او در جنگ از ارابه‌اش سقوط کرد و اسب‌های خودش او را تکه‌تکه کردند.در این میان، بلروفون، جوانی شجاع و زیبا، در شهر شهرت یافت. اگرچه او را پسر گلاوکوس می‌دانستند، اما شایعاتی وجود داشت که پدر واقعی‌اش پوزئیدون، خدای دریاها، است. مادرش، یورینومه، که از آتنا دانش فراگرفته بود، به حکمت و خردی چونان خدایان دست یافته بود. بلروفون، که در روح و جسم برتر از همگان می‌نمود، ماجراجویی‌های بزرگ را طلب می‌کرد.اما بزرگ‌ترین آرزوی او، به‌دست‌آوردن پگاسوس، اسب بالدار افسانه‌ای بود. این موجود شگفت‌انگیز، که از خون گورگون هنگام مرگش به دست پرسئوس زاده شده بود، در افسانه‌ها می‌درخشید. پگاسوس چنان سریع و خستگی‌ناپذیر پرواز می‌کرد که دستیابی به او آرزویی دست‌نیافتنی می‌نمود.پولیئیدس، پیشگوی خردمند افیره، به بلروفون پیشنهاد کرد به معبد آتنا پناه برد و در کنار محراب بخوابد. بلروفون این توصیه را پذیرفت و شبی، در خواب، آتنا را دید که افساری طلایی به او می‌سپارد و می‌گوید: &quot;این کلید رام‌کردن اسب افسانه‌ای توست.&quot; صبحگاه، بلروفون افسار را در برابر خود یافت و با امید و شور به سوی پگاسوس شتافت.او پگاسوس را در کنار چشمه پیرنه یافت؛ اسب به آرامی به او نگریست و بدون مقاومت، افسار طلایی را پذیرفت. بلروفون، بر پگاسوس سوار شد و آزادانه در آسمان‌ها پرواز کرد، ارباب افق‌ها و حسرت همگان. پگاسوس نه تنها یار او در سفرهای لذت‌بخش بود، بلکه در آزمون‌های سخت نیز همراهی‌اش می‌کرد.اما سرنوشت، بلروفون را به چالش کشید. او، به‌طور ناخواسته، دست به قتل برادر خویش زد و برای تطهیر به دربار پروئتوس، پادشاه آرگوس، پناه برد. در آنجا، آنتئیا، همسر پروئتوس، به بلروفون دل باخت. هنگامی که بلروفون عشق او را نپذیرفت، آنتئیا در خشم، به دروغ، او را به خیانت متهم کرد و از شوهرش خواست تا او را به قتل برساند.پروئتوس که نمی‌خواست دستش به خون مهمان آلوده شود، نقشه‌ای ریخت. او بلروفون را با نامه‌ای به پادشاه لیکیا فرستاد. بلروفون که بر پگاسوس سوار بود، بدون تردید سفر خود را آغاز کرد، بی‌خبر از سرنوشتی که در کمین او بود.شما را دعوت میکنم برای ادامه داستان و همچنین داستان فائتون به سایت پادکست تحوت مراجعه کنید.پگاسوس</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 17:13:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سیزدهم - کتاب اسطوره شناسی - در جستجوی پشم زرین</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D9%85-%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86-rehc8llfzzzo</link>
                <description>در جستجوی پشم زریناین عنوان شعری بلند از آپولونیوس رودسی، شاعر قرن سوم پیش از میلاد است که در روزگار باستان از محبوبیتی فراگیر برخوردار بود. او داستان مسیر ماجراجویانه جیسون را به تفصیل روایت می‌کند، جز بخش مربوط به رویارویی جیسون با پلیاس، که آن قسمت از اثر پیندار، شاعر برجسته قرن پنجم، اقتباس شده است. پیندار در یکی از شاهکارهای مشهور خود، این ماجرا را به تصویر کشیده است. آپولونیوس، با بازگشت قهرمانان به یونان، شعر خود را به پایان می‌رساند.ادیت همیلتون، نویسنده برجسته، شرح ماجرای جیسون و مدئا پس از بازگشتشان را به روایت افزوده است. این قسمت برگرفته از اثر اوریپید، شاعر تراژیک قرن پنجم، است که تراژدی «مدئا» را به عنوان یکی از ماندگارترین آثار خود آفریده است.این سه نویسنده، پیندار، اوریپید، و آپولونیوس، هر یک سبک و دیدگاهی متفاوت دارند. توانایی‌های پیندار، خاصه در توصیفات دقیق و زنده‌اش، از راه ترجمه قابل انتقال نیست. در عوض، آثار آپولونیوس مخاطب را به یاد سبک ورژیل در انئید می‌اندازد. تفاوت میان شخصیت مدئا در اثر اوریپید، قهرمان زن آپولونیوس، و دیدو در اثر ورژیل، معیاری برای درک عمیق تراژدی یونانی محسوب می‌شود.آغاز سفرماجرای جستجوی پشم زرین با پادشاهی یونانی به نام آتاماس آغاز می‌شود. آتاماس که از همسر اول خود، نفله، دل‌زده شده بود، او را ترک کرد و با اینو، شاهزاده‌ای بلندمرتبه، ازدواج کرد. نفله که نگران جان فرزندانش، به‌ویژه پسرش فریکسوس بود، احساس می‌کرد اینو قصد جان او را دارد، و حق با او بود.اینو که از خاندان کادموس، پادشاه مشهور تبس، برخاسته بود، نقشه‌ای مرگبار کشید. او دانه‌های کاشته‌شده را برشته کرد تا محصولی به بار نیاید. سپس پیام‌آور اوراکل را تطمیع کرد تا اعلام کند که برای رفع قحطی، باید فریکسوس قربانی شود. گرسنگی مردم، پادشاه را مجبور به تسلیم کرد.اما در لحظه‌ای که فریکسوس به محل قربانی برده می‌شد، بزی طلایی‌رنگ با پشمی زرین، که بر اثر دعای نفله فرستاده شده بود، او و خواهرش هله را نجات داد و به آسمان برد. در گذر از تنگه‌ای باریک میان اروپا و آسیا، هله سقوط کرد و غرق شد. از آن پس، آن تنگه به یاد او هلسپونت نام گرفت.سرزمین کولخیس و پادشاهی از دست‌رفتهفریکسوس به سلامت به سرزمین کولخیس در کنار دریای سیاه رسید. مردم کولخیس، که به خشونت شهره بودند، با او مهربان بودند و پادشاه آن‌ها، ائتس، دختر خود را به همسری فریکسوس درآورد. در اقدامی شگفت، فریکسوس بز نجات‌دهنده‌اش را قربانی کرد و پوست زرینش را به ائتس تقدیم نمود.در این میان، در یونان، پلیاس سلطنت عموی خود را غصب کرده بود. جیسون، پسر عموی جوان و وارث قانونی تاج‌وتخت، پس از رسیدن به بلوغ، برای بازپس‌گیری حق خود به راه افتاد. اوراکل پیشتر به پلیاس هشدار داده بود که از مردی با یک صندل بر پا بترسد.وقتی جیسون، با قامتی تنومند و لباسی که شانه‌هایش را با پوست پلنگ می‌پوشاند، وارد شهر شد، پای برهنه‌اش، پلیاس را به وحشت انداخت. جمعیت با حیرت به او نگاه می‌کردند و در دل او را با خدایان مقایسه می‌کردند. پلیاس که هراس وجودش را فراگرفته بود، آماده رویارویی با سرنوشت شد.داستان با سفر بزرگ جیسون و یارانش به سرزمین‌های ناشناخته آغاز می‌شود؛ ماجرایی پر از خطرات مرگبار که آزمونی برای قهرمانی آنان بود.برای مطالعه ادامه داستان و شنیدن آن به مقاله در جستجوی پشم زرین در سایت پادکست تحوت مراجعه کنید.در جستجوی پشم زرین</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 10:26:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دوازدهم - 4 داستان عاشقانه کوتاه - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-klmazulhsavf</link>
                <description>بائوسیس و فیلموناووید، تنها منبع این داستان، با مهارتی بی‌نظیر جزئیات آن را به گونه‌ای بیان می‌کند که دنیای خیالی داستان به واقعیتی ملموس تبدیل می‌شود. این روایت نه تنها قدرت بی‌پایان خدایان را نشان می‌دهد، بلکه به شیوه‌ای دلنشین از راه‌هایی سخن می‌گوید که آنان برای پاداش دادن به فروتنان و نیکوکاران برمی‌گزینند.در سرزمین کوهستانی فریگیا، دو درخت وجود داشتند که از یک تنه روییده بودند: بلوط و لیندن (زیرفون). این شگفتی طبیعی همواره مورد توجه روستاییان بود و داستان چگونگی پیدایش آن، یکی از نمودهای نیروی خدایان است.ژوپیتر، فرمانروای خدایان، گاهی از زندگی لوکس المپوس خسته می‌شد؛ از خوردن آمبروزیا، نوشیدن نکتار، گوش دادن به چنگ آپولو و تماشای رقص گریس‌ها. در چنین لحظاتی، او خود را به شکل انسانی عادی درمی‌آورد و به زمین می‌آمد تا به ماجراجویی بپردازد. همراه همیشگی‌اش در این سفرها مرکوری، خدای زیرک و سرگرم‌کننده، بود.در سفری خاص، ژوپیتر تصمیم گرفت مهمان‌نوازی مردم فریگیا را بسنجد. این موضوع برای او اهمیت ویژه‌ای داشت، چرا که مهمانان و غریبه‌ها تحت حفاظت او بودند.ژوپیتر و مرکوری، به شکل دو مسافر فقیر درآمدند و خانه به خانه از مردم درخواست غذا و سرپناه کردند. اما پاسخ‌هایی که دریافت می‌کردند، چیزی جز بی‌اعتنایی و رفتارهای بی‌ادبانه نبود. هیچ‌کس درها را به روی آنان باز نکرد و همه آنان را از خانه‌های خود راندند.سرانجام، به کلبه‌ای کوچک و ساده رسیدند؛ فقیرتر از تمام خانه‌هایی که تا آن لحظه دیده بودند. این کلبه، با سقفی از نی و دیوارهایی کهنه، از دور نشان می‌داد که متعلق به خانواده‌ای تهی‌دست است. اما زمانی که بر در کوبیدند، در با رویی خوش گشوده شد و صدایی مهربان آنان را به داخل دعوت کرد.برای ورود به این کلبه، می‌بایست خم شوند، اما درون خانه بسیار تمیز و دلنشین بود. پیرزنی به نام بائوسیس و شوهرش فیلمون، با چهره‌هایی مهربان، از آنان استقبال کردند. این زوج، تمام عمر خود را در این کلبه گذرانده بودند و با وجود فقر، زندگی‌ای سرشار از شادی و قناعت داشتند.بائوسیس، با افتخار و در عین حال فروتنی، گفت:«ما مردمی فقیر هستیم، اما فقر چندان دشوار نیست وقتی روحیه‌ای قانع داشته باشی و بدانی چگونه از پس آن برآیی.»او و فیلمون به سرعت دست به کار شدند تا از میهمانان خود پذیرایی کنند. پیرزن، آتش زیر خاکستر را شعله‌ور کرد و یک قوری کوچک را پر از آب روی آن گذاشت. فیلمون، از باغ خود یک کلم تازه چید و تکه‌ای گوشت نمک‌سود را از سقف پایین آورد. در همین حین، بائوسیس با دستان لرزان میز را آماده کرد؛ میزی قدیمی که یکی از پایه‌هایش کوتاه بود و با تکه‌ای سفال شکسته تراز شده بود.زمانی که غذا آماده شد، میز با زیتون، تربچه، تخم‌مرغ‌هایی که در خاکستر پخته بودند، و کلم و گوشت خوک تزئین شد. فیلمون نیز کاسه‌ای گلی پر از شراب رقیق‌شده را بر سر سفره گذاشت و با افتخار، جام‌ها را پیوسته پر می‌کرد.اما به تدریج، آنچه در ابتدا کوچک به نظر می‌رسید، به شگفتی بدل شد: کاسه‌ی شراب هرگز خالی نمی‌شد. هر بار که جامی از آن پر می‌شد، سطح شراب همچنان ثابت می‌ماند.این معجزه، بائوسیس و فیلمون را حیرت‌زده و هراسان کرد. آنان به یکدیگر نگریستند، سر به زیر انداختند و با صدایی لرزان از میهمانان خود عذرخواهی کردند. فیلمون گفت:«ما یک اردک داریم که می‌توانیم آن را برای شما، سرورانمان، آماده کنیم. اگر لطف کنید و منتظر بمانید، فوراً تقدیم خواهد شد.»اما تلاش این زوج برای گرفتن اردک بی‌فایده بود. آنان به شدت تلاش کردند، اما اردک از دستشان می‌گریخت. در این میان، ژوپیتر و مرکوری، که از دیدن تلاش‌های بی‌ریای آنان سرگرم شده بودند، تصمیم گرفتند خود را آشکار کنند و پاداشی بزرگ به این زوج مهربان ببخشند.برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله بائوسیس در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.بائوسیس و فیلمون</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2024 15:33:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود یازدهم - آلسیونه و سیکس - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%84%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%DA%A9%D8%B3-t03kknomjjfv</link>
                <description>آلسیونه و سیکساووید بهترین منبع روایت این داستان است. در این حکایت، توصیفات طوفان با شکوهی خاص و سبکی رومی بزرگنمایی شده‌اند. جزئیات دلنشین در وصف محل خواب، قدرت بی‌مانند اووید در تصویرسازی را آشکار می‌سازد. نام خدایان نیز، همان‌طور که انتظار می‌رود، لاتین هستند.سیکس، پادشاه تسالی، فرزند لوسیفر، حامل نور و ستاره‌ی صبح‌گاهان، بود. نوری که از پدرش به ارث برده بود، در چهره‌اش می‌درخشید. همسر او، آلسیونه یا آلکیونه، دختری از تبار بلندپایه بود؛ دختر ائولوس، پادشاه بادها.این زوج، عاشقانه و جداناشدنی به یکدیگر دلبسته بودند و هیچ‌گاه میلی به دوری از هم نداشتند. با این‌ حال، روزی فرا رسید که سیکس تصمیم گرفت آلسیونه را ترک کند و به سفری دریایی و طولانی برود. دلایل بسیاری او را مضطرب کرده بودند و تصمیم داشت به اوراکل آپولو، پناهگاه انسان‌ها در زمان سختی، مراجعه کند.هنگامی که آلسیونه از این تصمیم آگاه شد، اندوه و هراسی عمیق قلبش را فرا گرفت. با چشمانی پر از اشک و صدایی لرزان از غم، به سیکس گفت:«هیچ‌کس بهتر از من از قدرت هولناک بادها در دریا آگاه نیست. از کودکی در کاخ پدرم، شاهد دیدارهای طوفانی و دیوانه‌وارشان بودم، وقتی که ابرهای سیاه را فرا می‌خواندند و آذرخش و رعد را در آسمان می‌پراکندند. بارها در ساحل، تکه‌های شکسته‌ی کشتی‌های غرق‌شده را دیده‌ام. آه، عزیزم، نرو! اما اگر نمی‌توانم تو را از این سفر منصرف کنم، مرا نیز با خود ببر. هر خطری که بر ما بیاید، در کنار تو قابل تحمل است.»سیکس که او را عمیقاً دوست داشت، از سخنان آلسیونه متأثر شد، اما تصمیمش تغییر نکرد. او احساس می‌کرد وظیفه دارد از اوراکل راهنمایی بخواهد و نمی‌خواست همسرش را در معرض خطرات سفر دریایی قرار دهد. بدین ترتیب، آلسیونه ناچار به پذیرش این جدایی شد. هنگام خداحافظی، قلبش چنان سنگین بود که گویی سرنوشت شوم پیش‌رو را پیش‌بینی می‌کرد. او بر ساحل ایستاد و کشتی را تا ناپدید شدنش در افق نظاره کرد.همان شب، طوفانی سهمگین بر دریا وزیدن گرفت. بادها درهم پیچیدند و امواجی به بلندای کوه‌ها برآمدند. آسمان، بارانی چنان شدید می‌بارید که گویی به دریا فرو می‌افتاد و دریا نیز سر به سوی آسمان برمی‌داشت. کشتی، در میان این آشوب، همچون برگی لرزان، به هر سو پرت می‌شد.ملوانان، از وحشت، دیوانه‌وار به اطراف می‌نگریستند. اما تنها یک نفر بود که ذهنش از این آشوب رها بود؛ سیکس، که تنها به آلسیونه می‌اندیشید. حتی در واپسین لحظات، هنگامی که کشتی به زیر آب فرو می‌رفت و امواج او را دربرمی‌گرفتند، نام همسرش را بر لب داشت.در روزهای پس از این فاجعه، آلسیونه روزها را با شمارش لحظات سپری می‌کرد. او برای بازگشت همسرش ردایی می‌بافت، و ردایی دیگر برای خود، تا هنگام دیدارش زیباتر به نظر برسد. بارها در روز، با امید و دلواپسی، به درگاه خدایان دعا می‌کرد؛ بیش از همه، به یونو بانوی آسمان‌ها.برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله آلسیونه در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.آلسیونه و سیکس </description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 13:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دهم - تیسبه و پیراموس - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%A8%D9%87-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-qksyjsiltl5m</link>
                <description>تیسبه و پیراموساین داستان، تنها در آثار اووید یافت می‌شود و نمایانگر شکوه قلم او در بهترین حالت خویش است: روایتی دلنشین و شیوا، آکنده از مناظره‌های سخنورانه و همراه با رساله‌ای ظریف درباره‌ی عشق.روزی روزگاری، میوه‌های توت سفید همچون برف بودند و قرمز شدنشان داستانی اندوهبار و شگفت‌انگیز داشت. این رنگ سرخ، یادگار عشقی نافرجام و مرگبار است؛ مرگ دو دلداده‌ی جوان، پیراموس و تیسبه. آنان در بابل، شهری افسانه‌ای و زادگاه ملکه سمیرامیس، زندگی می‌کردند؛ دو جوان زیباروی که در خانه‌هایی همسایه و دیوار به دیوار بزرگ شده بودند.این دو از کودکی عاشق یکدیگر شدند، اما سرنوشت و اراده‌ی والدینشان مانع وصالشان بود. بااین‌حال، عشق چیزی نیست که بتوان آن را ممنوع کرد؛ هر چه بیشتر محدود شود، شعله‌ورتر می‌گردد. و عشق، همچون جویباری در میان صخره‌ها، همواره راهی برای رسیدن می‌یابد.در دیوار میان دو خانه، شکافی کوچک بود؛ شکافی که شاید از دید دیگران پنهان مانده بود، اما نگاه عاشقان نمی‌توانست آن را نادیده بگیرد. آنان این روزنه‌ی کوچک را کشف کردند و از آن، پلی برای پیوند دل‌هایشان ساختند. تیسبه از یک سو و پیراموس از سوی دیگر، از طریق این شکاف با یکدیگر نجوا می‌کردند. دیواری که میانشان فاصله انداخته بود، خود وسیله‌ای برای نزدیک‌تر شدنشان شد.آنان از دیوار می‌پرسیدند: «ای دیوار! اگرچه میان ما جدایی افکنده‌ای و لبانمان را از بوسه‌ی هم محروم کرده‌ای، اما به ما اجازه داده‌ای که سخن بگوییم و دل‌های عاشقمان را به یکدیگر نزدیک‌تر کنیم. ما ناسپاس نیستیم.»هر شب، پیش از آنکه مجبور به جدایی شوند، هر یک بوسه‌ای بر دیوار می‌نهادند، بوسه‌ای که نمی‌توانست از شکاف عبور کند و به لب‌های دیگری برسد. هر صبح، با سپیده‌دم که ستارگان را خاموش می‌کرد و شبنم بر چمنزار می‌نشست، به همان شکاف بازمی‌گشتند و با نجواهای عاشقانه از سرنوشت سختشان گلایه می‌کردند.سرانجام، روزی تصمیم گرفتند که دیگر از این جدایی ناگزیر فرار کنند. نقشه‌ای کشیدند تا در شبی تاریک از شهر بگریزند و در آزادی، به وصال یکدیگر برسند. قرارشان آرامگاه نینوس بود، زیر درختی بلند و پرشکوه از توت‌های سفید، در کنار چشمه‌ای زلال.شب فرارسید و تیسبه، نخستین کسی بود که به آرامگاه رسید. پیراموس هنوز نرسیده بود. انتظار، قلب دختر را می‌فشرد، اما عشق شجاعتی بی‌مانند به او بخشیده بود. ناگهان، در نور ماه، او شیر ماده‌ای را دید که دهانش از خون شکار تازه‌اش آغشته بود و به سوی چشمه می‌آمد تا تشنگی‌اش را فرو بنشاند. تیسبه، هراسان، پا به فرار گذاشت، اما در شتابی که داشت، شنلش از دوشش افتاد...برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله تیسبه در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 19:48:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سربروس، سگ سه سر جهنم - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B3%DA%AF-%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-rmanetkt674s</link>
                <description>سربروس، سگ سه‌سر اساطیر یونان، تجسمی است از مرز میان زندگی و مرگ، نگهبان وفادار قلمرو تاریک هادس و یکی از برجسته‌ترین چهره‌های دنیای زیرین. این موجود افسانه‌ای، نه‌تنها با ظاهر ترسناک خود، بلکه با نمادگرایی عمیقی که در دل اسطوره‌ها نهفته است، جایگاهی ویژه در تخیل یونانیان باستان دارد.نسب سربروسسربروس از دو هیولای افسانه‌ای، تایفون و اکیدنا، زاده شد. تایفون، نیروی آشوب و نابودی، و اکیدنا، موجود نیمه‌زن و نیمه‌مار، پدر و مادری بودند که فرزندانشان همگی نمادهای خطر و رمز و راز بودند. سربروس در کنار موجوداتی چون هیدرای لرنایی، کیمرا و اسفینکس قرار داشت؛ موجوداتی که جنبه‌های گوناگون قدرت و تهدید را به تصویر می‌کشیدند. چنین میراثی، او را از بدو تولد برای ایفای نقشی برجسته در دنیای اسطوره‌ها آماده کرد.ویژگی‌های ظاهری و نمادگراییسربروس اغلب به عنوان موجودی عظیم‌الجثه با سه سر وحشی، دمی مارگونه و یالی پوشیده از مارها توصیف می‌شود. سه سر او، که برخی آن‌ها را نمادی از گذشته، حال و آینده، و برخی دیگر نشانه‌ای از تولد، زندگی و مرگ می‌دانند، جلوه‌ای از طبیعت چندوجهی دنیای زیرین است. مارهای بدن او نیز یادآور هیبریدی بودنش و ارتباط نزدیک او با والدین هیولایی‌اش هستند.بدن عضلانی و چنگال‌های تیز سربروس، تجسم یک نگهبان بی‌رحم بود؛ موجودی که در دروازه‌های دنیای زیرین ایستاده و زندگان را از ورود و مردگان را از خروج بازمی‌داشت. اما روایت‌ها می‌گویند که ورود به قلمرو هادس آزاد بود؛ با این حال، این سفری بی‌بازگشت بود.سربروس و هادس: نگهبان و اربابسربروس بیش از یک سگ نگهبان بود؛ او جوهره قلمرو هادس و یادآوری قدرت اجتناب‌ناپذیر مرگ بود. سه سر همیشه هوشیار او، قدرت هادس را برای نظارت بر هر آنچه در قلمرو زیرین می‌گذشت، بازتاب می‌داد. سربروس، که اجرای عدالت و احکام داوران جهنمی را بر عهده داشت، نقشی کلیدی در حفظ نظم دنیای پس از مرگ ایفا می‌کرد.شکست‌های سربروس: هنر، حیله و نانبا تمام وحشتی که می‌آفرید، سربروس گاهی شکست می‌خورد. یکی از این موارد زمانی بود که پسوخه، به دستور آفرودیت، به دنیای زیرین رفت. او با دادن نانی مخصوص به سربروس، او را فریب داد و از دروازه‌ها عبور کرد.همچنین، اورفئوس، موسیقیدان افسانه‌ای، با نواختن موسیقی چنان جادویی سربروس را آرام کرد که سگ نگهبان مغلوب قدرت هنر شد. این داستان‌ها نشان‌دهنده تأثیر زیبایی و خرد بر نیروی وحشتناک و بی‌رحمی هستند.میراث سربروسسربروس نه‌تنها نگهبانی برای قلمرو مردگان بود، بلکه تجسمی از مرگ و مرز میان دنیاها بود. او هم‌زمان وحشتی فراگیر و نمادی از نظمی اجتناب‌ناپذیر را به تصویر می‌کشید. در فرهنگ و هنر غرب، سربروس همچنان به عنوان نمادی از مرزهای عبورناپذیر و قدرتی بلامنازع باقی مانده است.با این تفاسیر، سربروس نه‌تنها موجودی افسانه‌ای، بلکه نماینده‌ای از تضادهای اساطیر یونانی بود؛ تضادی میان زندگی و مرگ، نظم و آشوب، و قدرت و شکست.اگر علاقه مند به خوانش تخصصی اساطیر هستید سایت پادکست تحوت را دنبال فرمایید.سربروس</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 15:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود نهم - کوپیدو و سایکی - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%87%D9%85-hqcaxor3mvql</link>
                <description>روزی روزگاری، پادشاهی بود که سه دختر زیبا داشت. از میان آن‌ها، کوچک‌ترین دختر، پسوخه، چنان خیره‌کننده و بی‌نظیر بود که در کنار خواهرانش، همچون الهه‌ای میان انسان‌های فانی به نظر می‌رسید. آوازه زیبایی او به تمام سرزمین‌ها رسید و مردان از اقصی‌نقاط جهان برای دیدن او می‌آمدند. نه فقط برای تماشا، بلکه برای تحسین و حتی پرستش او، چراکه گمان می‌کردند او یکی از جاودانگان است.شهرت او چنان فراگیر شد که برخی می‌گفتند حتی ونوس، الهه زیبایی، توانایی رقابت با او را ندارد. جمعیت زائرانی که برای دیدار پسوخه می‌آمدند، روزبه‌روز بیشتر می‌شد، تا جایی که دیگر کسی به ونوس فکر نمی‌کرد. معابد ونوس خالی و متروک شدند، مکان‌های مقدسش در خاک سرد و کثیف گم شدند، و شهرهایی که زمانی تحت حمایت او بودند، اکنون رو به ویرانی گذاشته بودند. تمام افتخاراتی که زمانی به ونوس تعلق داشت، اکنون به دختری ساده و فانی بخشیده شده بود که روزی می‌مرد.اما خشم و حسادت الهه ونوس به این رفتارها پایانی نداشت. او نمی‌توانست این توهین را تحمل کند و همچون همیشه، در زمان سختی به سراغ پسر بال‌دارش، کوپیدو، رفت. این خدای عشق، که تیرهایش هیچ قلبی را، چه در بهشت و چه در زمین، از خود بی‌تأثیر نمی‌گذاشت، همواره آماده اجرای اوامر مادرش بود. ونوس از او خواست تا از قدرتش استفاده کرده و کاری کند که پسوخه معشوقه‌ای وحشتناک و زشت‌ترین موجود جهان شود.کوپیدو آماده اجرای دستور مادر بود، اما ونوس پیش از ترک او، پسوخه را به او نشان داد. او نمی‌توانست تصور کند که زیبایی این دختر حتی قلب پسرش، خدای عشق، را نیز تسخیر کند. اما همین که کوپیدو برای نخستین بار به پسوخه نگریست، گویی تیری از کمان خود را به قلب خودش شلیک کرد. این خدای جوان دیگر نه قدرتی برای مخالفت داشت و نه شجاعتی برای گفتن حقیقت به مادرش. ونوس با اطمینان او را ترک کرد، بی‌خبر از آنکه کوپیدو هرگز نقشه او را عملی نخواهد کرد.اما اوضاع عجیب‌تر از آن چیزی شد که انتظار می‌رفت. نه‌تنها پسوخه عاشق هیچ موجود زشتی نشد، بلکه هیچ‌کس هم عاشق او نگردید. مردم همچنان برای دیدارش می‌آمدند، او را می‌دیدند، تحسین می‌کردند، و سپس به خانه‌هایشان بازمی‌گشتند و با دیگری ازدواج می‌کردند. از سوی دیگر، خواهران پسوخه، با آنکه به‌مراتب زیبایی کمتری داشتند، هر کدام با پادشاهانی پرشکوه ازدواج کردند. این‌گونه بود که پسوخه، زیباترین دختر زمین، در عین تحسین فراوان، تنها و بی‌نصیب از عشق باقی ماند.برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله کوپیدو در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 19:15:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هشتم - پولیفموس  - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-goiqig6ncysu</link>
                <description>پولیفموس سیکلوپ Polyphemusدر اسطوره‌های کهن، تمام موجودات غول‌آسا، همچون هکاتونکایرها (موجودات صد دست) و جاینت‌ها، پس از شکست در برابر خدایان، برای همیشه از زمین رانده شدند. اما سیکلوپ‌ها استثنا بودند؛ آن‌ها اجازه یافتند بازگردند و حتی محبوب زئوس شدند. این غول‌های یک‌چشم، صنعتگرانی شگفت‌انگیز بودند که سلاح‌های زئوس را می‌ساختند. در آغاز، شمار آن‌ها تنها سه تن بود، اما بعدها بر تعدادشان افزوده شد. زئوس برای آن‌ها سرزمینی خوشبخت برگزید، جایی که باغ‌ها و مزارع بدون نیاز به کاشت یا آبیاری، سرشار از میوه بودند و گله‌های بزرگ بز و گوسفند به‌وفور یافت می‌شد. آن‌ها در آسایش زندگی می‌کردند، اما طبیعت خشونت‌بار و رفتار بی‌قانونشان هرگز تغییر نکرد. در سرزمین سیکلوپ‌ها، هیچ قانونی حکم‌فرما نبود و هر کس به میل خود عمل می‌کرد؛ این مکان برای غریبه‌ها بسیار خطرناک بود.سال‌ها بعد، زمانی که پرومتئوس برای کمکش به انسان‌ها مجازات شده بود و نسل‌های بشر به تمدن دست یافته بودند، شاهزاده‌ای یونانی به نام اودیسه (Ulysses در لاتین)، در مسیر بازگشت از جنگ تروا، کشتی خود را در ساحل این سرزمین ناشناخته پهلو داد. اودیسه، که تاکنون از بسیاری خطرات جان به در برده بود، در اینجا بیش از هر زمان دیگری به مرگ نزدیک شد.نزدیک به جایی که خدمه کشتی لنگر انداخته بودند، غاری عظیم و مشرف به دریا دیده می‌شد. به نظر می‌رسید این غار مسکونی است، چرا که حصاری محکم در ورودی آن قرار داشت. اودیسه به همراه دوازده تن از یارانش به سوی غار روانه شدند تا از وضعیت آن مطلع شوند؛ آن‌ها به شدت به غذا نیاز داشتند. به رسم مهمان‌نوازی، اودیسه یک مشک پر از شراب بسیار قوی و خوش‌عطر را با خود برد.درِ غار بسته نبود و آن‌ها وارد شدند. کسی در غار حضور نداشت، اما آشکار بود که این مکان محل زندگی یک موجود عظیم‌الجثه و شلخته است. در اطراف غار، گله‌هایی از بز و گوسفند پرسه می‌زدند و انبارهایی پر از پنیر و دلوهایی پر از شیر دیده می‌شد. خسته از سفر، یاران اودیسه به غذا و نوشیدنی مشغول شدند، در حالی که منتظر بازگشت صاحب غار بودند.برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله پولیفموس در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 19:13:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هفتم - پرومته و آیو - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-k1vrh9zqe8po</link>
                <description>داستان اول : پرومته و آیوداستان پرومته و آیو از متون دو شاعر، یکی آشیل یونانی و دیگری اوید رومی ، گرفته شده است که از یکدیگر چهارصد و پنجاه سال فاصله دارند ولی بیشتر از آن به خاطر استعداد و خلق و خوی متفاوتشان از هم جدا می‌شوند. آن‌ها بهترین منابع برای این داستان هستند. آسان است که بخش‌هایی که هرکدام از آن‌ها گفته‌اند را از یکدیگر تشخیص دهیم، آشیل جدی و مستقیم، و اوید سبک و سرگرم‌کننده است. دروغ های عاشقانه در کنار داستان کوچک درباره سیرینکس Syrinx (نیمفی از نیادها) ویژگی اوید است.در آن روزها که پرومته به تازگی آتش را به مردم داده بود و به صخره‌های کوه قفقاز بسته شده بود، مهمانی عجیب به او سر زد. موجودی پریشان حال و فراری به طرز ناخوشایندی از صخره ها بالا آمد تا جایی که به پرومته برخورد کرد. این موجود شبیه یک گاومیش بود، اما صحبت می‌کرد مثل دختری که از رنج دیوانه شده. دیدن پرومتئوس او را متوقف کرد. او فریاد زد، &quot;اینچه من می‌بینم یک شکل طوفان زده، به صخره بسته شده. آیا گناهی کردید؟ این مجازات شماست؟ من کجا هستم؟ با یک سرگردان ملال‌زده صحبت کنید. کافی است - من به اندازه کافی تلاش کرده ام - پرسه‌زدن من - پرسه‌زدن بلند. اما من هیچ‌جا پیدا نکرده‌ام برای رهایی از رنجم. من دختری هستم که با شما صحبت می‌کنم، اما شاخها بر سرم است.&quot;پرومتئوس او را شناخت. داستانش را می‌دانست و نامش را گفت. &quot;من تو را می‌شناسم، دختر ایناخوس، تو قلب خدایان از عشق سوزان کرده ایی و هرا از تو بیزار است. او است که تو را به این ارتفاع بی‌پایان می‌راند. آیو ناگهان ایستاد، متعجب. نامش - توسط این موجود عجیب در این مکان عجیب و متروک گفته شده بود! او التماس کرد، &quot;تو چه کسی هستی، که به حقیقت صحبت می‌کنی به کسی که رنج می‌برد؟&quot;و او پاسخ داد، &quot;تو پرومتئوس را می‌بینی که آتش را به بشر داد. ایو او را شناخت و داستانش را به یاد آورد. &quot;تو - او که به کل قوم بشر کمک کرد؟ تو، آن پرومتئوس، شجاع و پایدار؟&quot;آن‌ها با هم شروع به صحبت کردند. پرومته به ایو گفت که چگونه زئوس با او برخورد کرده بود، و ایو هم گفت که زئوس دلیل این است که او، که زمانی شاهزاده و دختر خوش‌بختی بود، به یک حیوان، یک حیوان گرسنه، که با جهش‌های ناقص و نامنظم دیوانه‌وار می‌دود تبدیل شده است. آه خجالت آور است.هرا، همسر حسود زئوس، علت مستقیم بدبختی‌هایش بود، اما پشت همه اینها خود زئوس بود. او عاشق او شد و: &quot;همیشه به اتاقم رویاهایی در شب می‌فرستاد و مرا با کلمات نرم متقاعد می‌کرد: &quot;ای دختر خوش‌بخت، خوش‌بخت، چرا به مدت طولانی‌تری دوشیزه هستی؟ پیکان میل و آرزو زئوس را فروبسته است. برای تو او در آتش است. با تو او می‌خواهد عشق را دامان بگیرد.&quot; همیشه، هر شب، چنین رویاهایی مرا فرا می‌گرفت.ادامه در اپیزود هفتم.برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله پرومته در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.پرومته و آیو</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 19:12:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ششم - داستان آفرینش - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%B4%D9%85-t8iwoxgavpim</link>
                <description>داستان خلقت جهان و بشریتدر ابتدا خائوس (کیاس یا هرج و مرج) بود، بی‌پایان و بی‌اندازه، همانند دریا، تاریک، بی‌حد و بی‌قید، وحشتناک.با اینکه این کلمات متعلق به میلتون هستند، اما با دقت بیان می‌کنند که یونانی‌ها چه چیزی را پس زمینه اولیه چیزها فرض می‌کردند. قبل از ظهور خدایان، در گذشته‌ای تاریک، در سال های بسیار دور، فقط انبوهی بی‌شکل از خائوس بود که توسط تاریکی در بر گرفته شده است. در نهایت، اما دو فرزند در این بی‌شکلی تولد یافتند که هیچکس هرگز سعی نکرد چگونگی آن را توضیح بدهد. نایت یا شب و اربوس یا تاریکی فرزندان خائوس بودند ، عمقی غیرقابل تفکیک که مرگ در آن ساکن بود. در کل جهان چیز دیگری نبود؛ همه سیاه، خالی، ساکت و بی‌انتها.و سپس عجیب ترین عجایب اتفاق افتاد. به نحوی رازآلود، از این وحشت خالی و بی‌انتهای خلاء، بهترین از همه چیزها به وجود آمد. یک نمایشنامه‌نویس بزرگ، شاعر کمدی نویس یعنی آریستوفان، آمدنش را اینگونه توصیف می‌کند:شب ‌سیاه بالدر آغوش اربوس تاریک و عمیقیک تخم‌مرغ از باد زاده شده گذاشتو با گذشت فصل‌ها عشق برافروخت،دلخواه و درخشان با بالهای طلاییاز تاریکی و از مرگ، عشق به وجود آمد، و با تولدش، نظم و زیبایی ،گیجی کور را تغییر داد. عشق با همراهش، روز روشن، نور را ایجاد کرد. آنچه بعدا اتفاق افتاد، ایجاد زمین بود، اما این را هم، هیچکس سعی نکرد توضیح دهد. این فقط اتفاق افتاد. با آمدن عشق و نور، به نظر می‌رسید طبیعی است که زمین هم ظاهر شود. هزیود شاعر ، اولین یونانی که سعی کرد تا توضیح دهد چگونه چیزها آغاز شدند، مینویسه: &quot;زمین زیبا بلند شد، گسترده، او که پایدارترین پایه است برای همه چیزها. و زمین زیبا ابتدا آسمان پر ستاره را زایید مساوی با خود، تا او را از همه جهات بپوشاند و برای همیشه خانه‌ای برای خدایان مبارک باشد.در تمام این افکار درباره گذشته، هنوز هیچ تمایزی بین مکان‌ها و اشخاص ایجاد نشده بود. زمین اساس و پایه محکم بود، اما به شکلی نامعلوم شخصیت هم بود. آسمان آسمان آبی بالا بود، اما در برخی موارد مانند یک انسان عمل می‌کرد. برای مردمی که این داستان‌ها را تعریف می‌کردند، تمام کیهان با همان نوع زندگی بود که آن‌ها در خودشان می‌شناختند، پر از جان زندگی.آن‌ها افرادی جداگانه بودند، بنابراین هر چیزی که نشانه‌های زندگی را داشت، هر چیزی که حرکت می‌کرد و تغییر می‌کرد را تجسم می‌کردند: زمین در زمستان و تابستان؛ آسمان با ستاره‌های متحرکش؛ دریای بی‌قرار و غیره. این فقط یک تجسم ضعیف بود که آن چیزی که نامعلوم و بزرگه و با حرکت خود تغییر را به دنبال می‌آورد پس زنده است. اما زمانی که آن‌ها داستان آمدن عشق و نور را تعریف می‌کردند، داستان‌گویان اولیه صحنه ظهور انسان را در نظر ‌گرفتند، و شروع به تجسم دقیق‌تر ‌کردند. آن‌ها به نیروهای طبیعی شکل‌های مشخص تری ‌بخشیدند. آن‌ها را به عنوان پیشگامان انسان‌ها ‌پنداشتند و به عنوان افرادی مشخص‌تر از زمین و آسمان تعریف ‌کردند در حال انجام دادن کاری که خود انسان‌ها انجام می‌دادند؛ به عنوان مثال راه رفتن و خوردن، کارهایی که زمین و آسمان به وضوح آنها را انجام نمیدادند. پس این دو تفکیک شدند.اولین موجوداتی که به ظاهر زندگی داشتند، فرزندان مادر زمین و پدر آسمان (گایا و اورانوس) بودند. آن‌ها هیولاها بودند. همانطور که ما اعتقاد داریم که زمین در گذشته توسط موجودات عظیم و عجیبی سکونت داشته است، یونانی‌ها هم همین اعتقاد رو داشتن. اما یونانی ها آن‌ موجودات را به عنوان مارمولک‌ها و ماموت‌های عظیم نمی‌دانستند، بلکه کمی شبیه به انسان میدیدن با اینکه غیرانسان بودند. آن‌ها دارای قدرت شکننده ی زمین‌لرزه، طوفان و آتشفشان بودند. در داستان‌های مربوط آن‌ها، به نظر نمی‌آید که واقعاً زنده باشند، بلکه به نظر می‌آید که به دنیایی که هنوز زندگی وجود نداشت، تعلق داشته باشند، فقط نیروهای غیرقابل مقاومت داشتن که کوه‌ها را بالا می‌برند و دریاها را خالی می‌کنند. به نظر می‌آید یونانی‌ها چنین احساسی داشته‌اند، زیرا در داستان‌هایشان، اگرچه این موجودات را به عنوان موجودات زنده نشان می‌دهند، آن‌ها را متفاوت از هر نوع زندگی‌ای که انسان می‌شناخت توصیف می‌کنند.ادامه در اپیزود ششم.برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله آفرینش در اساطیر یونان در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.خلقت در اساطیر یونان</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 19:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود پنجم - ایزد دیونیسوس - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-g1tx1hmyiy9v</link>
                <description>دیونیسوسدیونیسوس آخرین خدایی بود که وارد اولمپوس شد. البته هومر او را به نمی پذیرد. برای داستان او منابع اولیه‌ای وجود ندارد به جز چند اشاره کوتاه در هسیود در قرن هشتم یا نهم پیش از میلاد. یک سرود هومری متاخرتر، شاید حتی حدود قرن چهارم پیش از میلاد، تنها توضیحاتی از کشتی دزدان دریایی و سرنوشت پنتئوس را ارائه می‌دهد. سرنوشت پنتئوس موضوع آخرین نمایشنامه اوریپید آخرین شاعر یونانی ، در قرن پنجم پیش از میلاد است.تبای یا تبس شهر خود دیونیسوس بود، جایی که او متولد شد، پسر زئوس و شاهدخت تبسی بنام سمله. او تنها خدایی بود که هر دو والدینش الهی نبودند. تنها در تبس است که زنان فانی خدایان جاودان را به دنیا می‌آورند.سمله بدبخت‌ترین زن در میان همه‌ی آن زنانی بود که زئوس عاشقشان شده بود. در مورد او نیز دلیل این بدبختی هرا بود. زئوس به شدت عاشق او بود و به او گفت که هر چیزی که از او بخواهد، او انجام خواهد داد؛ و حتی به رودخانه استیکس سوگند خورد، سوگندی که حتی خود او نیز نمی‌توانست بشکند. سمله نیز به زئوس گفت که چیزی که بیشتر از همه می‌خواهد این است که او را در تمام شکوه و جلال خود به عنوان پادشاه بهشت و ارباب صاعقه زن ببیند. البته این هرا بود که این آرزو را در دلش قرار داده بود. زئوس می‌دانست که هیچ انسانی نمی‌تواند زئوس را در چنین حالتی ببینند و زنده بماند، در عین حال کاری هم نمی‌توانست انجام دهد. چرا که او به رودخانه استیکس سوگند خورده بود. زئوس همانطور که زن خواسته بود آمد، و با درخشش مهیب نور ، سلمه سوخت و مرد. اما زئوس نوزادی که نزدیک به تولد بود را از شکم او بیرون آورد و در پهلوی (ران) خود پنهان کرد تا زمان تولد او فرا رسد. سپس هرمس آن را برای مراقبت توسط نیمف‌های شهر نیسا به آنجا برد - زیباترین دره‌ی زمین، که هیچ انسانی هرگز آن را ندیده است و حتی نمی‌داند که آنجا کجاست. برخی می‌گویند نیمف‌ها هیادس‌ها Hyades بودند (دختران اطلس)، که زئوس بعداً آن‌ها را به عنوان ستارگان در آسمان قرار داد، ستارگانی که هنگام نزدیک شدن به افق باران می‌آورند.پس خدای انگور از آتش به دنیا آمد و توسط باران مراقبت شد، گرمای سختی که انگورها را رسانده و آبی که گیاه را زنده نگه می‌دارد. دیونیسوس زمانی که به سن بلوغ رسید شروع به سفر به مناطق عجیب و غریب کرد. به زمین‌های لیدیا غنی از طلا، به دشت‌های نورانی فریگیا؛ به دیوارهای بلند باختر یا بلخ پارسی، به کشور طوفان زده مادها؛ و به عربستان خوشبخت.همه‌جا به مردم کشت انگور و رازهای عبادت خود را آموزش ‌داد و همه‌جا او را به عنوان یک خدا قبول کردند تا اینکه به سوی کشور خود برگشت. یک روز، نزدیک دریاهای یونان، یک کشتی دزدان دریایی که در خال کشتیرانی در نزدیکی ساحل، یک جوان زیبا دیدند. موی تیره و پرپشت او بر روی یک روپوش بنفش رنگ پریده بود که شانه‌های قوی او را پوشانده بود. او مثل پسران پادشاهان به نظر می‌رسید، کسی که والدینش می‌توانستند خون بهای او را بپردازند. دزدان دریایی به ساحل رفته و او را گرفتند. در کشتی، زنجیره‌هایی اوراق برای او آوردند، اما به طور عجیب آنها قادر به بستن او نبودند؛ یعنی زنجیر ها و طناب‌ها زمانی که دست یا پاهای او را لمس می‌کردند به هم بسته نمیشدند و جدا از هم می‌افتادند و او با یک لبخند در چشمان تاریکش به آنها نگاه می‌کرد.برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله دیونیسوس در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.دیونیسوس</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 19:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود چهارم - ایزدبانو دیمتر - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-usxibwebtsid</link>
                <description>دمتر و دیونیسوس: خدایان زمین، شادی و اندوهبیشتر خدایان جاودان کوه المپ، نه تنها کمک چندانی به بشر نمی‌کردند، بلکه اغلب مایه‌ی رنج و آزار بودند. زئوس، با صاعقه‌ی مهیب و رفتار غیرقابل پیش‌بینی‌اش، خطری جدی برای دوشیزگان فانی به شمار می‌رفت؛ آرس، جنگ‌افروزی بی‌پروا و آفتی همیشگی بود؛ هرا، در حسادت‌های بی‌پایانش از عدالت فاصله می‌گرفت؛ و حتی آتنا، که در عین خردمندی، خالق جنگی دیگر بود و همچون زئوس صاعقه را به کار می‌گرفت. آفرودیت نیز قدرت خود را بیشتر برای دسیسه‌چینی و خیانت به کار می‌برد. خدایان، اگرچه درخششی خیره‌کننده داشتند و ماجراجویی‌هایشان منبع داستان‌های شگفت‌انگیز بود، اما در مواقع بی‌ضرر بودنشان نیز غیرقابل اعتماد بودند.با این وجود، در میان این جمع بی‌ثبات و گاه خطرناک، دو خدا کاملاً متفاوت بودند. آن‌ها دوستان واقعی بشر به شمار می‌رفتند: دمتر، الهه‌ی گندم و کشاورزی، دختر کرونوس و رئا؛ و دیونیسوس، خدای شراب، که با نام باکوس نیز شناخته می‌شد.دمتر: الهه‌ی گندم و زراعتدمتر خدای بزرگ‌تری بود، که طبیعی به نظر می‌رسید؛ زیرا گندم پیش از انگور کاشته شده بود و نخستین مزرعه‌های گندم، آغازگر زندگی یکجانشینی انسان‌ها بر روی زمین بودند. همچنین، این واقعیت که دمتر به عنوان یک ایزدبانو شناخته می‌شد، منعکس‌کننده نقش زنان در کشاورزی بود. زمانی که مردان به شکار و جنگ مشغول بودند، زنان زمین را شخم می‌زدند، بذر می‌کاشتند و محصول را برداشت می‌کردند.دمتر از طریق تلاش‌های روزمره‌ی کشاورزان پرستیده می‌شد. او نیازی به قربانی‌های خونی نداشت، بلکه حضورش در هر عملی که زمین را بارور می‌کرد، احساس می‌شد. گندم، که به نام او «گندم مقدس دمتر» خوانده می‌شد، و شخم زمین، هر دو معابدی برای او به شمار می‌رفتند.باشکوه‌ترین جشن دمتر در زمان برداشت گندم برگزار می‌شد. در آغاز، این جشن‌ها به شکل مراسمی ساده و شکرگزاری برگزار می‌شدند، اما در سال‌های بعد به عباداتی مرموز تبدیل شدند که به رازهای الوزیسی شهرت یافتند. این مراسم که در شهر الوزیس، نزدیک آتن، برگزار می‌شد، شامل راهپیمایی‌ها، رقص‌ها و آوازهای شادی‌آفرین بود. اما بخش اصلی این عبادات، که در محوطه‌های معبد انجام می‌شد، همچنان پوشیده از راز باقی مانده است.دیونیسوس: خدای شراب و جشندیونیسوس، خدای انگور و شراب، به دمتر پیوست، چرا که هر دو نمایندگان هدایای خوب زمین بودند. همان‌طور که نان و شراب در زندگی روزانه‌ی انسان‌ها اهمیت داشتند، این دو ایزد نیز در آیین‌های برداشت محصول همراه یکدیگر پرستیده می‌شدند.برداشت انگور نیز همانند گندم، با جشن‌هایی همراه بود. دیونیسوس، الهه‌ی سرور و شادمانی، در میان تاکستان‌ها و آبگیرهای انگور پرستیده می‌شد. اما او نیز همچون دمتر، تنها نماینده‌ی شادی نبود.شادی و اندوه: دو روی یک سکهدمتر و دیونیسوس، در کنار آوردن نعمت و خوشبختی، نمادهای اندوه نیز بودند. برخلاف سایر خدایان المپ، که زندگی‌ای بدون رنج و اندوه در میان نکتار و آمبروزیا داشتند، این دو الهه درد و رنج زندگی زمینی را می‌شناختند.با فرارسیدن زمستان، زمین پژمرده می‌شد، غلات از بین می‌رفتند، و تاکستان‌ها خشک می‌شدند. مردم می‌پرسیدند چرا این اتفاق می‌افتد و افسانه‌هایی برای توضیح این چرخه‌ی همیشگی طبیعت شکل گرفت. دمتر و دیونیسوس، الهه‌هایی که در تابستان نمایندگان شادی بودند، در زمستان به چهره‌های اندوهگین طبیعت تبدیل می‌شدند؛ چهره‌هایی که منعکس‌کننده‌ی درد و شادی زندگی زمینی بودند.رازهای الوزیسیمراسم رازهای الوزیسی، که به دمتر و دیونیسوس اختصاص داشت، تجسمی از این دوگانگی بود. سیسرو، فیلسوف رومی، می‌نویسد: &quot;هیچ چیزی بالاتر از این رازها وجود ندارد. آن‌ها شخصیت ما را تعالی بخشیده‌اند و ما را از وضعیتی وحشیانه به انسانیت واقعی هدایت کرده‌اند. این رازها نه تنها راه زندگی با شادی را به ما نشان داده‌اند، بلکه هنر مردن با امید را نیز به ما آموخته‌اند.&quot;برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله دیمتر در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.دمتر</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 19:08:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سوم - خدایان کم اهمیت یونان - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-nlnv8tkqy5vh</link>
                <description>اروس، خدای عشقدر آسمان، به جز دوازده خدای کوه المپ، ایزدان دیگری نیز می‌زیستند. برجسته‌ترین آن‌ها اروس، خدای عشق، بود که در زبان لاتین به کوپید شناخته می‌شود. اگرچه هومر از او ذکری نکرده است، اما هسیود او را زیباترین ایزد در میان خدایان جاوید می‌دانست.در روایت‌های نخستین، اروس تجسمی از یک جوان زیبا بود که هدیه‌هایی ارزشمند به انسان‌ها می‌بخشید. تصوری که یونانیان از او داشتند، به بهترین شکل در سخنان افلاطون خلاصه شده است: &quot;عشق - اروس - در دل‌های انسان‌ها خانه دارد، اما نه در هر دلی؛ او از جایی که سختی و خشونت باشد، کناره می‌گیرد. بزرگ‌ترین شکوه او در این است که نه تنها بدی نمی‌کند، بلکه به بدی نیز اجازه نمی‌دهد. او به‌زور متوسل نمی‌شود، زیرا همه انسان‌ها با میل خود به او خدمت می‌کنند. هر که عشق را نشناسد، در تاریکی گام برمی‌دارد.&quot;در اساطیر اولیه، اروس فرزند آفرودیت نبود، بلکه صرفاً همراهی گذرا برای او به شمار می‌رفت. اما در اشعار متأخر، اروس به عنوان پسر آفرودیت به تصویر کشیده شد و اغلب به شکل کودکی شیطان‌صفت و بازیگوش ظاهر می‌شد.اروس، علی‌رغم چهره معصومانه‌اش، سرشتی پر از شیطنت داشت. &quot;شرارت در دل اوست، اما زبانش به شیرینی عسل می‌ماند. در او صداقت جایی ندارد و در بازی‌هایش بی‌رحم است. دستان کوچکش تیرهایی را پرتاب می‌کنند که قدرتی مرگبار دارند. به هدیه‌های او نزدیک نشوید، چرا که آن‌ها در آتش فریب غرق شده‌اند.&quot;او اغلب با چشم‌بند به تصویر کشیده می‌شد، چرا که عشق، چشمی نابینا دارد. همراهان اروس شامل آنتروس ، که گاه انتقام‌گیر عشق و گاه مخالف آن بود؛ هیمروس ، نماد حسرت؛ و هیمن ، خدای جشن‌های عروسی، بودند.برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله معرفی خدایان یونان - قسمت دوم در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.معرفی خدایان اساطیری یونان</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 19:05:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دوم - خدایان مهم یونان - کتاب اسطوره شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/FairyTales/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-g8ik2zk8axxb</link>
                <description>معرفی خدایان کوه المپ و تایتان‌هاتایتان‌ها، که اغلب به عنوان خدایان کهن شناخته می‌شوند، در دوران‌های بی‌شمار و مبهم، جایگاه برتری در جهان داشتند. این موجودات عظیم‌الجثه با قدرت‌های خارق‌العاده، مدتی طولانی فرمانروایان طبیعت و هستی بودند. تعداد تایتان‌ها بسیار زیاد بود، اما تنها عده‌ای از آن‌ها در داستان‌های اسطوره‌ای برجسته شدند. در میان آن‌ها، کرونوس از همه مهم‌تر بود؛ او فرمانروای دیگر تایتان‌ها بود تا زمانی که پسرش، زئوس، او را از قدرت خلع کرد و خود بر تخت خدایان نشست.رومیان بر این باور بودند که پس از شکست، کرونوس به ایتالیا گریخت و با حضورش دوران طلایی را رقم زد؛ عصری که صلح و شادی بر جهان حاکم بود.از دیگر تایتان‌های برجسته می‌توان به اوشن، رودخانه‌ای عظیم که گمان می‌رفت زمین را احاطه کرده است، اشاره کرد. همسر او، تتیس، نیز در این افسانه‌ها جایگاهی خاص دارد. هایپریون، پدر خورشید، ماه و سپیده‌دم، یکی دیگر از تایتان‌های مشهور بود. منموزینه، که نامش به معنای حافظه است، و تمیس، نماد عدالت، نیز از چهره‌های مهم این گروه بودند. همچنین یاپتوس، که به واسطه پسرانش شناخته می‌شود، از جمله اطلس که زمین را بر دوش خود نگاه می‌داشت و پرومتئوس، نجات‌دهنده بشر، از تایتان‌های شاخص بودند.با ظهور زئوس و دیگر خدایان المپ‌نشین، تایتان‌ها به گوشه‌ای رانده شدند، اما برخی از آنان همچنان در روایت‌های اسطوره‌ای حضور داشتند، هرچند جایگاهشان دیگر به شکوه گذشته نبود.خدایان المپ‌نشین، جانشین تایتان‌ها، به عنوان اولمپی‌ها شناخته می‌شدند، چرا که کوه اولمپ، خانه‌ی آنان بود. اما اولمپوس چه بود؟ پاسخ به این سؤال به سادگی امکان‌پذیر نیست. در آغاز، این کوه به بلندترین قله یونان، کوه اولمپوس در تسالیا، نسبت داده می‌شد. اما حتی در قدیمی‌ترین متون یونانی، مانند ایلیاد، مفهوم اولمپوس فراتر از یک کوه زمینی بود.در ایلیاد، زئوس گاه از &quot;نوک قله‌ی اولمپوس&quot; با دیگر خدایان سخن می‌گوید، اما اندکی بعد بیان می‌کند که می‌تواند زمین و دریا را از قلّه‌ای در اولمپوس آویزان کند؛ این توصیف نشان می‌دهد که اولمپوس دیگر تنها یک کوه نیست، بلکه مکانی اسرارآمیز و ماورایی است.با این حال، اولمپوس بهشت نیز نیست. هومر می‌گوید که پوسیدون بر دریاها حکم می‌راند، هادس بر دنیای مردگان سلطه دارد، و زئوس فرمانروای آسمان‌هاست، اما اولمپوس به عنوان قلمروی مشترک بین این سه شناخته می‌شود؛ جایی که خدایان در کنار یکدیگر زیست می‌کنند و قدرت جهان را از آنجا هدایت می‌کنند.برای مطالعه ادامه مقاله یا شنیدن اپیزود آن به مقاله معرفی خدایان یونان در سایت پادکست تحوت مراجعه فرمایید.خدایان یونان در پادکست تحوت</description>
                <category>پادکست اسطوره ای تحوت</category>
                <author>پادکست اسطوره ای تحوت</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 18:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>